هوش مصنوعی: این متن شعری از نظامی گنجوی است که داستان شاه بهرام گور و ساخت هفت گنبد (هفت پیکر) را روایت می‌کند. شاه بهرام با خردمندان مجلسی می‌سازد و از مردی به نام شیده می‌خواهد که هفت گنبد با رنگ‌های مختلف مطابق با هفت سیاره بسازد. هر گنبد نماد یک سیاره و یک داستان است. در نهایت، شاه بهرام از این هفت گنبد بازدید می‌کند و هر روز را در یکی از آنها می‌گذراند.
رده سنی: 15+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی، عرفانی و تاریخی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک فارسی دارد. همچنین، استفاده از زبان پیچیده و استعاره‌های ادبی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد.

بخش ۲۵ - صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

روزی از صبح فتح نورانی
آسمان بر گشاده پیشانی ۱

فرخ و روشن و جهان افروز
خنک آن روز یاد باد آن روز ۲

شه به خوبی چو روی دلبندان
مجلسی ساخت با خردمندان ۳

روز خانه نه روز بستان بود
کاولین روزی از زمستان بود ۴

شمع و قندیل باغها مرده
رخت و بنگاه باغبان برده ۵

بانگ دزدیده بلبلان را زاغ
بانگ دزدی در آوریده به باغ ۶

زاغ جز هندوی نسب نبود
دزدی از هندوان عجب نبود ۷

زاغ مانده به باغ بی‌بلبل
خار مانده به یادگار از گل ۸

داده نقاش باد شبگیری
آب را حلقهای زنجیری ۹

تاب سرما که برد از آتش تاب
آب را تیغ و تیغ را کرد آب ۱۰

دمه پیکان آبدار به دست
چشم را سفت و چشمه را می‌بست ۱۱

شیر در جوش چون پنیر شده
خون در اندام زمهریر شده ۱۲

کوه قاقم زمین حواصل پوش
چرخ سنجاب درکشیده به دوش ۱۳

بر بهائم ددان کمین کرده
پوست کنده به پوستین کرده ۱۴

رستنی در کشیده سر به زمین
نامیه گشته اعتکاف نشین ۱۵

کیمیا کاری جهان دو رنگ
لعل آتش نهفته در دل سنگ ۱۶

گل ز حکمت به کوزه‌ای پوده
گل حکمت به سر بر اندوه ۱۷

زیبقیهای آبگینه آب
تخته بر تخته گشته نقره ناب ۱۸

در چنین فصل تاب‌خانه شاه
داشته طبع چار فصل نگاه ۱۹

ار بسی بویهای عطرآمیز
معتدل گشته باد برف انگیز ۲۰

میوه‌ها و شرابهای چو نوش
مغز را خواب داده دل را هوش ۲۱

آتش انگیخته ز صندل و عود
دود گردش چو هندوان به سجود ۲۲

آتشی زو نشاط را پشتی
کان گوگرد سرخ زردشتی ۲۳

خونی از جوش منعقد گشته
پرنیانی به خون در آغشته ۲۴

فندقی رنگ داده عنابش
گشته شنگرف سوده سیمایش ۲۵

سرخ سیبی دل از میان کنده
به دلش ناردانه آکنده ۲۶

کهربائی ز قیر کرده خضاب
آفتابی ز مشک بسته نقاب ۲۷

ظلمتی کشته از نواله نور
لاله‌ای رسته از کلاله حور ۲۸

ترکی از اصل رومیان نسبش
قره‌العین هندوان لقبش ۲۹

مشعل یونس و چراغ کلیم
بزم عیسی و باغ ابراهیم ۳۰

شوشهای ز کال مشگین رنگ
گرد آتش چو گرد آینه زنگ ۳۱

آن سیه رنگ و این عقیق صفات
کان یاقوت بود در ظلمات ۳۲

گوهرش داده دیدها را قوت
زرد و سرخ و کبود چون یاقوت ۳۳

نو عروسی شراره زیور او
عنبرینه ز کال در بر او ۳۴

حجله و بزمه‌ای به زر کاری
حجله عودی و بزمه گلناری ۳۵

گرد آن بزمه پرند زده
کبک و دراج دست بند زده ۳۶

بر سر آتش از سر خاصی
فاخته پر فشان به رقاصی ۳۷

زردی شعله در بخار گیاه
گنج زر بود زیر مار سیاه ۳۸

دوزخی و بهشتیش مشهور
دوزخ از گرمی و بهشت از نور ۳۹

دوزخ اهل کاروان کنشت
روضه راه رهروان بهشت ۴۰

زند زردشت نغمه ساز بر او
مغ چو پروانه خرقه‌باز بر او ۴۱

آب افسرده را گشاده مسام
ای دریغا چرا شد آتش نام ۴۲

خانه سرسبزتر ز سایه سرو
باده گلرنگ‌تر از خون تذرو ۴۳

ریخته آسمان فاخته گون
از هوا فاخته ز فاخته خون ۴۴

باده در جام آبگینه گهر
راست چون آب خشک و آتش تر ۴۵

گور چشمان شراب می‌خوردند
ران گوران کباب می‌کردند ۴۶

شاه بهرام گور با یاران
باده می‌خورد چون جهان داران ۴۷

می و نقل و سماع و یاری چند
میگساری و غمگساری چند ۴۸

راح گلگون چو گلشکر خنده
پخته گشته در آتش زنده ۴۹

مغزها در سماع گرم شده
دل ز گرمی چو موم نرم شده ۵۰

زیرکان راه عیش می‌رفتند
نکته‌های لطیف می‌گفتند ۵۱

هر گرانمایه‌ای ز مایه خویش
گفت حرفی به قدر پایه خویش ۵۲

چون سخن در سخن مسلسل گشت
بر زبان سخنوری بگذشت ۵۳

کین درج کاسمان شه دارد
وین دقیقه که او نگه دارد ۵۴

هیچکس را ز خسروان جهان
کس ندیداست آشکار و نهان ۵۵

هست ما را ز فر تارک او
همه چیز از پی مبارک او ۵۶

ایمنی هست و تندرستی هست
تنگی دشمن و فراخی دست ۵۷

تندرستی و ایمنی و کفاف
این سه مایه‌ست و آن دیگر همه لاف ۵۸

تن چو پوشیده گشت و حوصله پر
در جهان گونه لعل باش و نه در ۵۹

ما که مثل تو پادشا داریم
همه داریم چون ترا داریم ۶۰

کاشکی چاره‌ای در آن بودی
که ز ما چشم بدنهان بودی ۶۱

گردش اختر و پیام سپهر
هم بدین فرخی نمودی چهر ۶۲

طالع خوشدلی زره نشدی
عیش بر خوشدلان تبه نشدی ۶۳

تا همه ساله شاه بودی شاد
خرمن عیش را نبردی باد ۶۴

شادمان جان شاه می‌باید
جان ما گر فدا شود شاید ۶۵

چون سخن گو سخن به پایان برد
هر کسی دل بدان سخن بسپرد ۶۶

دور کرد آن دم از در آن دمه را
دلپسند آمد آن سخن همه را ۶۷

در میان بود مردی آزاده
مهتر آئین و محتشم زاده ۶۸

شیده نامی به روشنی چون شید
نقش پیرای هر سیاه و سپید ۶۹

اوستادی به شغل رسامی
در مساحت مهندسی نامی ۷۰

از طبیعی و هندسی و نجوم
همه در دست او چو مهره موم ۷۱

خرده کاری به کار بنائی
نقشبندی به صورت آرائی ۷۲

کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد
جان زمانی ستد دل از فرهاد ۷۳

کرده شاگردی خرد به درست
بوده سمنارش اوستاد نخست ۷۴

در خورنق ز نغز کاریها
داده با اوستاد یاریها ۷۵

چون در آن بزم شاه را خوش دید
در زبان آب و در دل آتش دید ۷۶

زد زمین بوس و گشت شاه‌پرست
چون زمین بوسه داد باز نشست ۷۷

گفت اگر باشدم ز شه دستور
چشم بد دارم از دیارش دور ۷۸

کاسمان سنجم و ستاره‌شناس
آگه از کار اختران به قیاس ۷۹

در نگارندگی و گلکاری
وحی صنعت مراست پنداری ۸۰

نسبتی گیرم از سپهر بلند
که نیارد به روی شاه گزند ۸۱

تا بود در نشاط خانه خاک
ز اختران فلک ندارد باک ۸۲

جای در حرزگاه جان دارد
بر زمین حکم آسمان دارد ۸۳

وان چنانست کز گزارش کار
هفت پیکر کنم چو هفت حصار ۸۴

رنگ هر گنبدی جداگانه
خوشتر از رنگ صد صنم خانه ۸۵

شاه را هفت نازنین صنمست
هریکی را ز کشوری علمست ۸۶

هست هر کشوری به رکن و اساس
در شمار ستاره‌ای به قیاس ۸۷

هفته را بی‌صداع گفت و شنید
روزهای ستاره هست پدید ۸۸

در چنان روزهای بزم افروز
عیش سازد به گنبدی هر روز ۸۹

جامه همرنگ خانه در پوشد
با دلارام خانه می‌نوشد ۹۰

گر برین گفته شاه کار کند
خویشتن را بزرگوار کند ۹۱

تا بود عمر بر نشانه کار
باشد از عمر خویش برخوردار ۹۲

شاه گفتا گرفتم این کردم
خانه زرین در آهنین کردم ۹۳

عاقبت چون همی بباید مرد
اینهمه رنجها چه باید برد ۹۴

وانچه گفتی که گنبد آرایم
خانه را همچنان به پیرایم ۹۵

اینهمه خانه‌های گام و هواست
خانه خانه آفرین به کجاست؟ ۹۶

در همه گرچه آفرین گویم
آفریننده را کجا جویم ۹۷

باز گفت این سخن خطا گفتم
جای جای آفرین چرا گفتم ۹۸

آنکه در جا نشایدش دیدن
همه جایش توان پرستیدن ۹۹

این سخن گفت شاه و گشت خموش
زان هوس در دماغش آمد جوش ۱۰۰

زانکه در کارنامه سمنار
دید در شرح هفت پیکر کار ۱۰۱

کان پری پیکران هفت اقلیم
داشت در درج خود چو در یتیم ۱۰۲

در گرفت این سخن به شاه جهان
کاگهی داشت از حساب نهان ۱۰۳

در جواب سخن نکرد شتاب
روزکی چند را نداد جواب ۱۰۴

چون برین گفته رفت روزی چند
شبده را خواند شاه شیدا بند ۱۰۵

آنچه پذرفته بود ازو درخواست
کرد کارش چنانکه باید راست ۱۰۶

گنجی آماده کرد و برگ سپرد
تا برد رنج اگر تواند برد ۱۰۷

روزی از بهر شغل رسامی
بهره‌مند از بقای بهرامی ۱۰۸

مرد اخترشناس طالع بین
کرد بر طالعی خجسته گزین ۱۰۹

شیده بر طالعی خجسته نهاد
کرد گنبد سرای را بنیاد ۱۱۰

تا دو سال آنچنان بهشتی ساخت
که کسش از بهشت وا نشناخت ۱۱۱

چون چنان هفت گنبد گهری
کرد گنبدگری چنان هنری ۱۱۲

هریکی را به طبع و طالع خویش
شرط اول نگاهداشت به پیش ۱۱۳

چون شه آمد بدید هفت سپهر
به یکی جای دست داده به مهر ۱۱۴

دید کافسانه شد به جمله دیار
آنچنان نعمان نمود با سمنار ۱۱۵

ناپسند آمد اهل بینش را
کشتن آن صنع آفرینش را ۱۱۶

تا شود شاد شیده از بهرام
شهر بابک به شیده داد تمام ۱۱۷

گفت نعمان اگر خطائی کرد
کان عقوبت بر آشنائی کرد ۱۱۸

عدل من عذر خواه آن ستمست
آن نه از بخل و این نه از کرمست ۱۱۹

کار عالم چنین تواند بود
زو یکی را زیان یکی را سود ۱۲۰

یاری از تشنگی کباب شود
یار دیگر غریق آب شود ۱۲۱

همه در کار خویش حیرانند
چاره جز خامشی نمی‌دانند ۱۲۲

چونکه بهرام کیقباد کلاه
تاج کیخسروی رساند به ماه ۱۲۳

بیستونی ز ناف ملک انگیخت
کانچه فرهاد کرد ازو بگریخت ۱۲۴

در چنان بیستون هفت ستون
هتف گنبد کشید بر گردون ۱۲۵

شد در آن باره فلک پیوند
باره‌ای دید بر سپهر بلند ۱۲۶

هفت گنبد درون آن باره
کرده بر طبع هفت سیاره ۱۲۷

رنگ هر گنبدی ستاره‌شناس
بر مزاج ستاره کرده قیاس ۱۲۸

گنبدی کو ز قسم کیوان بود
در سیاهی چو مشک پنهان بود ۱۲۹

وانکه بودش ز مشتری مایه
صندلی داشت رنگ و پیرایه ۱۳۰

وانکه مریخ بست پرگارش
گوهر سرخ بود در کارش ۱۳۱

وانکه از آفتاب داشتش خبر
زرد بود از چه؟ از حمایل زر ۱۳۲

وانکه از زیب زهره یافت امید
بود رویش چو روی زهره سپید ۱۳۳

وانکه بود از عطاردش روزی
بود پیروزه‌گون ز پیروزی ۱۳۴

وانکه مه کرده سوی برجش راه
داشت سرسبزیی ز طلعت شاه ۱۳۵

برکشیده بر این صفت پیکر
هفت گنبد به طبع هفت اختر ۱۳۶

هفت کشور تمام در عهدش
دختر هفت شاه در مهدش ۱۳۷

کرده هر دختری به رنگ و به رای
گنبدی را ز هفت گنبد جای ۱۳۸

وز نمودار خانه تا بفریش
کرده همرنگ روی گنبد خویش ۱۳۹

روز تا روز شاه فرخ بخت
در سرای دگر نهادی رخت ۱۴۰

شنبه آنجا که قسم شنبه بود
وآن دگرها چنان کز آن به بود ۱۴۱

چون به نیروی رأی فرزانه
مجلس آراستی به هر خانه ۱۴۲

هرکجا جام باده نوشیدی
جامه همرنگ خانه پوشیدی ۱۴۳

بانوی خانه پیش بنشستی
جلوه برداشتی ز هر دستی ۱۴۴

تا دل شاه را چگونه برد
شاه حلوای او چگونه خورد ۱۴۵

گفتی افسانهای مهرانگیز
که کند گرم شهوتان را تیز ۱۴۶

گرچه زینگونه برکشید حصار
جان نبرد از اجل به آخر کار ۱۴۷

ای نظامی ز گلشنی بگریز
که گلش خار گشت و خارش تیز ۱۴۸

با چنین ملک ازین دو روزه مقام
عاقبت بین چگونه شد بهرام ۱۴۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۹
کانال گوهرین در ایتا
۸۴۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۴ - خواستن بهرام دختر شاهان هفت اقلیم را
گوهر بعدی:بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.