هوش مصنوعی: این متن یک شعر توصیفی و غنایی است که به زیبایی‌های هندوستان و شهر اکبرآباد (احتمالاً اشاره به شهر آگرا در دوره اکبرشاه) می‌پردازد. شاعر با استفاده از تصاویر شاعرانه و تشبیهات زیبا، مناظر طبیعی، بناهای تاریخی، بازارهای شلوغ، و فضای فرهنگی و اجتماعی شهر را به تصویر می‌کشد. همچنین، به توصیف باغ‌های سرسبز، عمارات باشکوه، و زندگی پررونق در این شهر پرداخته شده است.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی و مفاهیم عمیق ادبی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل آن نیاز به آشنایی با ادبیات کهن فارسی و اصطلاحات شعری دارد.

شمارهٔ ۳ - تعریف اکبرآباد و باغ جهان آرا

خوشا هندوستان مأوای عشرت
سواد اعظم اقلیم راحت ۱

زخاک پاک او برداشتن کام
چنان آسان که بردارد کسی گام ۲

متاع خاطر جمع و دل شاد
بسی ارزان بود در اکبرآباد ۳

سوادش مشق کرده تخته خاک
و زان تخته سبق خوانست افلاک ۴

هزاران مصر در هر کوچه اش گم
چو گنگش رودهای پرتلاطم ۵

نیارد کرد دورانش مساحت
که آخر می شود در وی مسافت ۶

سواد او گرفته صفحه ارض
نه طول از منتهاش آگاه و نه عرض ۷

چو خور بیرون شود از ملک گردون
رود شب در میان از شهر بیرون ۸

بسان باد اگر هر سو شتابی
ره بیرون شدن زانجا نیابی ۹

تعالی الله اگر مصرست اگر شام
بود یک گوشه باز این محشر عام ۱۰

درو گردیده گم خلق دو دنیا
چو بارانی که می بارد بدریا ۱۱

در آنجا گر خبرگیری زیاری
که باری در چه فکری در چه کاری ۱۲

رسد پیغام تا سوی خبر گیر
خبر گردد کهن قاصد شود پیر ۱۳

نماز شام دارد چند قبله
که در ملکی فتاده هر محله ۱۴

درین معمور شهر بیکرانه
مجاور می کند گم راه خانه ۱۵

اگر صد دشت لشکر زو برآید
خلل در ازدحامش کی درآید ۱۶

نمی گردد تنک خلقش ز بردن
که دریا کمی نمی گردد ز خوردن ۱۷

چنین شهری بعالم کس ندیدست
که در وی هفت اقلیم آرمیدست ۱۸

درین شهر آهن ار بر سنگ آید
بجای آتش از آن آب زاید ۱۹

ز هر کشور درو خلق آرمیده
تعدی را نه دیده نه شنیده ۲۰

در آن از باج و از تمغا خبر نه
ز تکلیفات دیوانی اثر نه ۲۱

نه خرج از مال و حاصل می شناسد
پریرویان همین دل می ستانند ۲۲

زبردن بر کسی گر رفت بیداد
غریبان را وطن بردند از یاد ۲۳

چه شهری بوستانی نو رسیده
بناها سروهای قد کشیده ۲۴

همه چون خانه های چشم پرگار
بروی هم چو چین طره یار ۲۵

عماراتش سر از افلاک بر کرد
زمین یکسر سوی بالا سفر کرد ۲۶

چنان برداشته رفعت بنا را
که آب از ابر باشد خانه ها را ۲۷

بپا انداز باران شد مهیا
برای کوچه هایش فرش خارا ۲۸

عماراتش همه هم قامت هم
همه آئینه دار صورت هم ۲۹

بناها سربسر از سنگ خارا
ز هر سنگی هنرها آشکارا ۳۰

ز نقش تیشه ها بر صفحه سنگ
سراسر کوچه ها پرنقش ارژنگ ۳۱

زصورت بسکه دارد سنگ تزئین
نماید بیستون و نقش شیرین ۳۲

بپای هر بنای اکبرآباد
بیک پا ایستاده روح فرهاد ۳۳

خیابانها و بازارش دل افروز
بکسب عیش اهل حرفه هر روز ۳۴

فتاده در دکان یک مهاجن
همه سرمایه دریا و معدن ۳۵

برون آید اگر باشد خریدار
زیک دکان او صد کاروان بار ۳۶

بدکانها فتاده بر سر هم
متاع شیر مرغ و جان آدم ۳۷

بدست پیر افتد رایگانی
ز دکانهاش کالای جوانی ۳۸

بجای دارو از دکان عطار
توان صحت خریدن بهر بیمار ۳۹

ببازارش ز خوبان گل اندام
شکفته گلبنی بینی بهر گام ۴۰

قماش دلبری بزاز دارد
که بر دیبای چینی ناز دارد ۴۱

بهر دکان که افتادست راهت
پی سودا بجا مانده نگاهت ۴۲

قماشی کو برو ننهاده انگشت
همیشه جایش از عزت پس پشت ۴۳

بت صراف با صد عشوه و ناز
بنقد قلب ما کی بنگرد باز ۴۴

به پیش روی او از خرمن زر
نیاید مشتری اندر برابر ۴۵

باین مغرور زر عاشق چه سازد
باین پرفن کدامین حیله بازد ۴۶

بدستش نقد دل از هر که افتاد
درست از وی گرفت و جزویش داد ۴۷

زتنبولی دلی دارم همه ریش
زغم پیچیده همچون بیره بر خویش ۴۸

منه بر وعده تنبولیان دل
که جز خون خوردن از وی نیست حاصل ۴۹

قراری نیست بر اقرار ایشان
ورق گرداندن آمد کار ایشان ۵۰

مگو جوهرفروش آن آفت هوش
که گوهر گشته او را حلقه در گوش ۵۱

چه غم دارد اگر عاشق هلاکست
گهر را چه، صدف گر سینه چاکست ۵۲

بت خیاط شوخ جامه زیبست
صنوبر قامتی عاشق فریبست ۵۳

بتان را خار در پیراهن از اوست
گریبانها همه تا دامن از اوست ۵۴

بت زرگر بآن عاشق گدازی
سراپا راحتست و دلنوازی ۵۵

عرق چون از رخش در بوته ریزد
گل تر از میان شعله خیزد ۵۶

ز حسن شسته دوبی چگویم
از آن بی پرده محبوبی چگویم ۵۷

تر و تازه شکفته آشنا روی
بسان سرو دایم بر لب جوی ۵۸

چو آخر می شود سودای بازار
بتان خانگی آیند در کار ۵۹

بتان را چپوت و شیخ زاده
شکیب عاشقان بر باد داده ۶۰

همه افغان بسر عاشق نظاره
بدستی زلف و در دستی کناره ۶۱

غرور حسن با جهل بیانی
چو گردد جمع نتوان زندگانی ۶۲

قضا روزیکه نقش خیر و شر بست
بخوبی را چپوتان را کمر بست ۶۳

بیابد تا کمرشان را بصارت
کند شمشیرشان زانگشت اشارت ۶۴

نباشد چون سرین لرزان در آن زیر
که بر فرقش بمو بند است شمشیر ۶۵

کمر افزوده بر ترکیبشان زیب
چنین می باید الحق بند ترکیب ۶۶

بخوبی گرچه از گل عار دارند
گلند ار از چه با خود خار دارند ۶۷

سپاهی زاده ها در پرده شرم
بسان تیغ هم تندند و هم نرم ۶۸

همه چون شعله خون گرمند و مغرور
چو بوی گل همه رسوا و مستور ۶۹

اگر در خلوت و گر در بر جمع
بعاشق آشنا چون شعله با شمع ۷۰

چو گل خوشبوی و خوشروی و شکفته
متاع صبر عاشق پاک رفته ۷۱

همین نه دلفریبی مردمش راست
در و دیوار آن محبوب دلهاست ۷۲

عمارتهاش هر یک دلربائیست
خراج کشوری، خرج سرائیست ۷۳

عماراتش که باشد رو بدریا
قوی گردیده ز آنها پشت دلها ۷۴

چنان هر یک برفعت می گرایند
که آسان در خراسان می نمایند ۷۵

ز نقل هر بنا هندو در آزار
که شد بسیار بر گاو زمین بار ۷۶

نخستین قلعه آن سرکوب افلاک
که بالا برده نام عالم خاک ۷۷

بگردون برج آن پیوند بسته
چنان چسبان که با آئینه دسته ۷۸

کسی با کوه او را چون شمارد
که هر سنگش شکوه کوه دارد ۷۹

بهندستان نیاید در نظر کوه
که صرف این بنا شد سربسر کوه ۸۰

جهات اربع از دروازه هایش
گوائی کرده فیض جانفزایش ۸۱

زیک دروازه اش جو، پست سائل
ازین یک شد قیاس آن سه حاصل ۸۲

برفعت سرفرازه از روزگارست
براه سائلان چشمش چهار است ۸۳

صفا اندوده دیوارش جلا دار
تمامی عکس شهر از وی نمودار ۸۴

چه دیواری، نگه لب تشنه او
ز موی درز خالی صفحه او ۸۵

چنان سنگش بسرخی می گراید
که رنگ آتش از وی می نماید ۸۶

بسنگش صحبت آتش اثر کرد
که چون آتش سوی بالا سفر کرد ۸۷

فلک را هر چه بود از نقد اختر
نثار کنگر او کرد یکسر ۸۸

زمین را هر چه بود از گنج مدفون
بپایش ریخت حتی گنج قارون ۸۹

برعنائی و خوبی آنچنان گشت
که چون خندق بگردش می توان گشت ۹۰

بنوعی کنگرش سرپنجه بفراشت
که دایم از شفق بر کف حنا داشت ۹۱

سعادت دستیارش باد پیوست
که با کف الخصیب افتاده همدست ۹۲

برفعت گرچه رشک آسمانست
ولی خاک ره شاه جهانست ۹۳

شکوهش را نمی دانم چه کم بود
که دولتخانه هم بر شأنش افزود ۹۴

چه رو می کرد در تختش بلندی
ز قصر شاه دادش سربلندی ۹۵

شهنشاهی که از اقبال سرمد
چو تاج از پادشاهان بر سر آمد ۹۶

بدستش چون خدا کار جهان داد
خطابش ثانی صاحبقران داد ۹۷

تفاوت در میان این و آن نیست
کز اول تا دوم ره در میان نیست ۹۸

بعالم گیری و کشور ستانی
یکی با حضرت صاحبقرانی ۹۹

همیشه پیرو حق در همه کار
که سایه تابع ذاتست ناچار ۱۰۰

فلک کز طوع و رغبت شد غلامش
بنقد ماه زد سکه بنامش ۱۰۱

خراشی کاشکار از روی ماهست
باین معنی که می گویم گواهست ۱۰۲

بود بر فلس، ماهی هم بدریا
همین نام مبارک سکه آرا ۱۰۳

زهی نامی که از عون الهی
مسخر کرده از مه تا بماهی ۱۰۴

یکی برج شرف مأوای شاهست
که زرین قبه اش بر اوج ماهست ۱۰۵

ز نور قبه اش خور تاب گیرد
زسنگ مرمرش ابر آب گیرد ۱۰۶

چو دریا جمله درهایش گشاده
تماشائی درو چشم آبداده ۱۰۷

بگردون برج ها را داغ یابی
زرشک این همیون برج آبی ۱۰۸

همین برجی که شه را دلپذیرست
چنان در دلگشائی بی نظیرست ۱۰۹

که نامش گر بقفل بسته خوانی
فتد در پره اش موج روانی ۱۱۰

ستونها جمله مرمر قبه از زر
دمیده از سپیده مهر انور ۱۱۱

زچینهای طاقتش چشم بد دور
بدرگه پیشکش آورده فغفور ۱۱۲

ستاند شاه چون باج از سلاطین
رسد چینی خراج از کشور چین ۱۱۳

صراحیهای طاق از چینی و زر
فروزان چون زطاق چرخ اخضر ۱۱۴

به پیش قصر شاهنشاه والا
که بستست شهر از پیچ دریا ۱۱۵

براه بندگی باید چنین بود
که تابست این کمر را باز نگشود ۱۱۶

چو خوانی رفته از مشرق بمغرب
دو عالم بر کنارش از دو جانب ۱۱۷

دو جانب شهر و دریا در میانه
کنار بحر بحر بیکرانه ۱۱۸

زکشتی پل بروی آب بنگر
بسان کهکشان از چرخ اخضر ۱۱۹

زکشتیها که هر جانب روانست
بدریا بیشتر از شهر خانه است ۱۲۰

درین اندیشه حیرانست ادراک
بنا بر روی آب و سر بافلاک؟ ۱۲۱

کمان هیئت ولیکن تیز رفتار
که دید اینسان سبک سیر و گرانبار ۱۲۲

گه شیرش بود بر تیر تقدیم
بمرغابی پریدن داده تعلیم ۱۲۳

هلال عید را ماند بصورت
که در دیدن برد از دل کدورت ۱۲۴

بسیر کشتی از دل غم بدر کن
سوی باغ جهان آرا گذر کن ۱۲۵

برای رونمای این گلستان
خیال یار را از دیده بستان ۱۲۶

نسیم گلشنش تا رفته هر سوی
حباب جوی شد چون غنچه خوشبوی ۱۲۷

نهالش را که طوبی احترامست
ز سرو باغ جنت صد سلام است ۱۲۸

ز شادابی این خرم گلستان
میان شبنم و گل فرق نتوان ۱۲۹

هوایش دلگشا آبش روانبخش
نسیمش عطرها را عطر جانبخش ۱۳۰

درختانش که سر در ابربر دست
ز راه برگ دایم آبخور دست ۱۳۱

زمین در سبزه، سبزه در ته گل
نهان گردیده همچون نشئه در مل ۱۳۲

هوا از پرتو گلهای الوان
پی قوس و قزح بگرفته سامان ۱۳۳

شرابی دارد اندر جام لاله
که در می گیرد از جامش پیاله ۱۳۴

گل خورشید کامد عالم افروز
به پیش لاله اش شمعیست در روز ۱۳۵

ز نرگس هاش کز اندازه پیشست
سراپا دیده و حیران خویشست ۱۳۶

زنرگس دیده روشن شد چمنرا
کزو روشن توانکرد انجمنرا ۱۳۷

ز ساق او قلم سازد اگر کس
دواتش ناف گوهر زیبد و بس ۱۳۸

ز شبنم جام زرینش پر از می
صبا در گردشش دارد پیاپی ۱۳۹

بباده تا کرا باشد اراده
همیشه جام بر کف ایستاده ۱۴۰

بشکل ناف اما ناف آهو
پیاز از نسبتش گردید خوشبو ۱۴۱

مگو نرگس بخوبی چشم باغست
که گر چشمست او حنبه چراغست ۱۴۲

چو حنبه شعله ور شمعی است بیدود
که آتش می زند در خرمن عود ۱۴۳

نهالش چون بگلشن قد برافراشت
زسر قمری هوای سرو بگذاشت ۱۴۴

گلی چون حنبه از وی می توان چید
چه خیر از سرد و بی بر می توان دید ۱۴۵

دماغ خشک اگر زین گل ببوید
ز فرقش مو ازین پس چرب روید ۱۴۶

بصورت چون گل خورشید زردست
ولی گلرا ز خجلت سرخ کردست ۱۴۷

نشیند گر بشاخ حنبه بلبل
شود موی دماغ نکهت گل ۱۴۸

به پیش قامت او سرو کشمیر
ز پا افتاده ای باشد زمین گیر ۱۴۹

بهر باغی که رو آرد نسیمش
درختان را کند صندل شمیمش ۱۵۰

ز برگش سایه تا بر خاک افتاد
زمین طومار مدح خویش بگشاد ۱۵۱

نهالیرا که اینش برگ و بارست
بخاکپای او روی بهارست ۱۵۲

ز موزونان نظر دریوزه دارم
که وصف بولسری را می نگارم ۱۵۳

نهالش بسکه افتاده است موزون
کجی را برده است از ریشه بیرون ۱۵۴

نهال بولسری در دور لاله
خیاره دار می گیرد پیاله ۱۵۵

بگرد طبع می گردم چو پرگار
که یابم بهر تدویرش نمودار ۱۵۶

بسرسبزی سرافرازست پیوست
که با چتر شهنشاهش سری هست ۱۵۷

بصد گلزار معنی فکر گردید
که یک گل لایق دستار او چید ۱۵۸

گلشن چون چشم تر کان تنگ خانه است
برای مرغ نکهت آشیانه است ۱۵۹

ز چشم بد بود این چشم مستور
که بویش رفته چون نور نظر دور ۱۶۰

گلشن در رشته فکرت کشیدم
دماغ از نکهت آن مست دیدم ۱۶۱

ازین گل رشته چون زینت پذیرد
گهر را بعد از این در بر نگیرد ۱۶۲

چو محبوبان سرو بر را نوازند
از آن گه طره گاهی تار سازند ۱۶۳

زبویش ناف آهو خاک گلشن
بتان را منت پایش بگردن ۱۶۴

هر آن رشته که گیرد عطر از این گل
ز بوی خویش بندد پای بلبل ۱۶۵

بتحریک نسیم افتد دمادم
ازین گل بر عذار سبزه شبنم ۱۶۶

نسیمی بر عذارش تا وزیده است
گلستان را بزیر گل کشیده است ۱۶۷

گلش از باد گردد چون هواگیر
تو گوئی برف می بارد بکشمیر ۱۶۸

زمین باغ را تا متن جدول
هزار گسترانده فرش مخمل ۱۶۹

عجب نبود ز شور بلبل زار
که مخمل را کند از خواب بیدار ۱۷۰

نگه بر هر نهال این گلستان
به پیچد خویشرا چون عشق پیچان ۱۷۱

به پیش گلبن او بال طاووس
چو برگ گل کند هر دم زمین بوس ۱۷۲

همیشه جدول از عکس ریاحین
نماید چون پر طاووس رنگین ۱۷۳

چنان رنگی بروی کار آورد
کز آبش کاغذ ابری توان کرد ۱۷۴

همیشه شبنمش از سبزه تر
نگردد دور چون از تیغ جوهر ۱۷۵

زگلهایش که صد رنگ آشکارست
صدفها پیش نقاش بهارست ۱۷۶

نسیمش عطرسائی چون کند سر
ز خیری می ستاند هاون زر ۱۷۷

ببالیدن نهال ار کرد تقصیر
کشانده عشق پیچانش بزنجیر ۱۷۸

زهر سبزه گلی رستست ناچار
گزیری نیست طوطی را ز منقار ۱۷۹

عروس خوش نظر هر هفت کرده
عجب رنگی برون آرد ز پرده ۱۸۰

نهالی را که هر برگش بود گل
دهد آبش ز خون خویش بلبل ۱۸۱

رگ سرخی که از برگش عیانست
لب سبزان هندو رنگ پانست ۱۸۲

زرنگ آمیزش باغست رنگین
بهارش خوانده طاوس والریاحین ۱۸۳

سراپا همچو شعله در گرفتست
چسان آتش ببرگ تر گرفتست ۱۸۴

بهم تاج خروس و جعفری یار
نشسته با هم اندر بزم گلزار ۱۸۵

چنان با هم بسر یارانه بردند
که آبی در چمن بی هم نخوردند ۱۸۶

در آغوش همند از مهربانی
چو یاقوتی که اندر زر نشانی ۱۸۷

برای شاهدان این گلستان
بدست کیوره بین بیره پان ۱۸۸

چه پانی دست صنعش بیره بسته
دماغش از نکهتش در گل نشسته ۱۸۹

میان جمله گلها سرفرازست
زبان برگ گل بر او دراز است ۱۹۰

گل کدهل نفهمیده است موسم
شکفته چون رخ یارست دایم ۱۹۱

زبس در پایداری بر سر آمد
ز عیب بیوفائی گل برآمد ۱۹۲

ز بیهوشی سمن بر سبزه غلطید
ز بد مستی معلق می زند بید ۱۹۳

پر از لیلیست باغ از سرو موزون
عبث بیدش نگردیده است مجنون ۱۹۴

مدام از جوش گل بینی درین باغ
فتاده گل بگل چون پنبه بر داغ ۱۹۵

نهال نیمش از بس خوش نسیمست
دل طوبی زرشک آن دو نیم است ۱۹۶

زشاخ دسته دسته سنبل تر
فرو آمیخته چون زلف دلبر ۱۹۷

بهر برگش چو انگشت هنرمند
نهاد ایزد جدا خاصیتی چند ۱۹۸

چنان با منفعت کز ریشه تا برگ
طلوع پیری است و داروی مرگ ۱۹۹

اگر در سایه اش خوابیده بیمار
صحیح از خواب خوش گردیده بیدار ۲۰۰

زمینی را که سازد سایه پرورد
ز خاک آن زمرد می توان کرد ۲۰۱

بهارش قدر شاخ گل شکستست
گلستان از نسیمش نیم مستست ۲۰۲

بسرسبزی چو بخت ارجمندان
برفعت همت فطرت بلندان ۲۰۳

خیابان گرچه باشد فرشش از سنگ
پر از گل گشته همچون نقش ارژنگ ۲۰۴

که سنگش بسکه هست آئینه کردار
بود عکس ریاحین زو پدیدار ۲۰۵

از آن آب طراوت آشکارا
نمایان موج از آن مانند خارا ۲۰۶

برین گلشن نظر هر کس که انداخت
خیابان را زجدول باز نشناخت ۲۰۷

درین فردوس قصری دلفریبست
که چشم از دیدن او ناشکیبست ۲۰۸

صفای خلد فرش آستانش
گرفته دلگشائی در میانش ۲۰۹

سه جانب گلشن و در پیش دریاست
که هر موجش خم زلفی فرح ساست ۲۱۰

در و دیوارش از تصویر گلزار
درو باید نشستن رو بدیوار ۲۱۱

که از نظاره این قصر دلکش
گریزد غم زدل چون دود از آتش ۲۱۲

ولی در دل بجا ماند همین درد
که نتوان چشم دیگر عاریت کرد ۲۱۳

در آن حوضی پرآب زندگانیست
که موجش را خبر از ساحلش نیست ۲۱۴

بود چشم حبابش رهزن هوش
کمند موج او در گردن هوش ۲۱۵

زهر فواره اش آبی بر افلاک
روان همچون دعا از سینه پاک ۲۱۶

از این بیش آب باریدی ز گردون
زمین بر آسمان می بارد اکنون ۲۱۷

زبس تردستی وصفت نمائی
ز آب انداخته تیر هوائی ۲۱۸

زمین تا از وجودش سرفرازست
زبان او بگردون خوش درازست ۲۱۹

زوصفش چون توانم بود خاموش
که چون فواره معنی می زند جوش ۲۲۰

بتوصیفش سخن را تا روا نیست
زبان فواره آب معانیست ۲۲۱

بنای گلشن و این قصر والا
شد از ممتاز دوران مهد علیا ۲۲۲

فرشته عصمت و بلقیس سیرت
چو مریم از تقدس پاک طینت ۲۲۳

چنانش زاهل عالم برتری بود
که با شاه جهانش همسری بود ۲۲۴

چو بانوی جهان بلقیس دوران
بجنت رفت از بزم سلیمان ۲۲۵

همین جنت که از وی گشت آباد
بفرزند جهان آرای خود داد ۲۲۶

چنین دلبند شه سر معلی
گرامی یادگار مهد علیا ۲۲۷

بر اوج سروری خورشید دولت
ولی دائم نهان در ابر عصمت ۲۲۸

همیشه باد این ثانی مریم
حریم افروز شاهنشاه عالم ۲۲۹

بفرقش سایه باد از ظل یزدان
نشان تا باشد از خورشید تابان ۲۳۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۰
کانال گوهرین در ایتا
۳۲۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۲ - کتابخانه دولتخانه اکبرآباد
گوهر بعدی:شمارهٔ ۴ - تعریف جنگ فیل شاهزاده اورنگ زیب
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.