هوش مصنوعی:
این متن داستان هفت شخصیت است که هر کدام به دلایل مختلفی توسط وزیر ظالم به زندان افتادهاند. هر یک از آنها داستان خود را برای شاه تعریف میکنند و شاه پس از شنیدن داستانهایشان، عدالت را اجرا میکند و آنها را آزاد میسازد. در نهایت، وزیر ظالم مجازات میشود و عدالت برقرار میگردد.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند ظلم، عدالت، و روابط قدرت است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنهها ممکن است برای سنین پایین ترسناک یا ناراحتکننده باشند.
بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم
اولین شخص گفت با بهرام
کای شده دشمن تو دشمن کام ۱
راست روشن به زخمهای درشت
در شکنجه برادرم را کشت ۲
وانچه بود از معاش و مرکب و چیز
همه بستد حیات و حشمت نیز ۳
هرکس از خوبی و جوانی او
سوخت بر غبن زندگانی او ۴
چون من انگیختم خروش و نفیر
زان جنایت مرا گرفت وزیر ۵
کو هواخواه دشمنان بود است
تو چنینی و او چنان بود است ۶
غوریی تند را اشارت کرد
تا مرا نیز خانه غارت کرد ۷
بند بر پای من نهاد به زور
کرد بر من سرای را چون گور ۸
آن برادر به جور جان برده
وین برادر به دست وپا مرده ۹
کرده زندانیم کنون سالیست
روی شاهم خجستهتر فالیست ۱۰
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
آنچه دستور کرد شد معلوم ۱۱
هر چه دستور ازو به غارت برد
جمله با خونبها بدو بسپرد ۱۲
کردش آزاد و دلخوشی دادش
بر سر شغل خود فرستادش ۱۳
کرد شخص دوم دعای دراز
در زمین بوس شاه بنده نواز ۱۴
گفت باغیم در کیائی بود
کاشنائیش روشنائی بود ۱۵
چون بساط بهشت سبز و فراخ
کله بر کله میوهها بر شاخ ۱۶
در خزان داده نوبهار مرا
وز پدر مانده یادگار مرا ۱۷
روزی از راه آتشین داغی
سوی باغ من آمد آن باغی ۱۸
میهمان کردمش به میوه و می
میهمانی سزای خدمت وی ۱۹
هر چه در باغ بود و در خانه
پیش او ریختم به شکرانه ۲۰
خورد و خندید و خفت و آرامید
وز شراب آنچه خواست آشامید ۲۱
چون زمانی به گرد باغ بگشت
خواست کز عشق باغ گیرد دشت ۲۲
گفت بر من فروش باغت را
تا دهم روشنی چراغت را ۲۳
گفتم این باغ را که جان منست
چون فروشم که عیشدان منست ۲۴
هرکسی را در آتشی داغیست
من بی چاره را همین باغیست ۲۵
باغ پندار کان تست مدام
من ترا باغبان نه بلکه غلام ۲۶
هر گهی کافتدت به باغ شتاب
میوه خور باده نوش بر لب آب ۲۷
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی
پیشت آرم به دست سیم تنی ۲۸
گفت ازین در گذر بهانه مساز
باغ بفروش و رخت وا پرداز ۲۹
جهد بسیار شد به شور و به شر
باغ نفروختم به زور و به زر ۳۰
عاقبت چون ز کینه شد سرمست
تهمتی از دروغ بر من بست ۳۱
تا بدان جرم از جنایت خویش
باغ را بستد از من درویش ۳۲
وز پی آن که در تظلم گاه
این تظلم نیاورم بر شاه ۳۳
کرد زندانیم به رنج وبال
وین سخن را کمینه رفت دو سال ۳۴
شه بدو باغ دادو گشت آباد
خانه و باغ داد چون بغداد ۳۵
گفت زندانی سوم با شاه
کای ترا سوی هرچه خواهی راه ۳۶
بنده بازارگان دریا بود
روزیم زان سفر مهیا بود ۳۷
رفتمی گه گهی به دریا بار
سودها دیدمی در آن بسیار ۳۸
چون شناسا شدم به دانائی
در بدو نیک در دریائی ۳۹
لؤلؤئی چندم اوفتاد به چنگ
شب چراغ سحر به رونق و رنگ ۴۰
آمدم سوی شهر حوصله پر
چشم روشن بدان علاقه در ۴۱
خواستم کان علاقه بفروشم
وزبها گه خورم گهی پوشم ۴۲
چون وزیر ملک خبر بشنید
کان من بود عقد مروارید ۴۳
خواند و از من خرید با صد شرم
در بها داشتم بسی آزرم ۴۴
چونکه وقت بها رسید فراز
گونه گونه بهانه کرد آغاز ۴۵
من بها خواستم به غصه و درد
او نیاورد جز بهانه سرد ۴۶
روزکی چندم از سیاه و سپید
عشوه بر عشوه داد و من به امید ۴۷
واخر الامر خواند پنهانم
کرد با خونیان به زندانم ۴۸
بر گناهم یکی بهانه شمرد
کان بها را بدان بهانه ببرد ۴۹
عوض عقد من که برد از دست
دست و پایم به عقدهها در بست ۵۰
او ز من گوهر آوریده به چنگ
من ازو در شکنجه مانده چو سنگ ۵۱
او درآورده در شکنج کلاه
من صدفوار مانده در بن چاه ۵۲
شد سه سال این زمان که در بندم
روی شه دیده دید و خرسندم ۵۳
شه ز گنج وزیر بد گوهر
گوهرش باز داد و زر بر سر ۵۴
چهارمین شخص با هزار هراس
گفت کای درخور هزار سپاس ۵۵
مطربی عاشقم غریب و جوان
بربطی خوش زنم چو آب روان ۵۶
مهربان داشتم نوآیینی
چینیی بلکه درد بر چینی ۵۷
مهرش از ماه روشنی برده
روز چون شب برابرش مرده ۵۸
هیچ را نام کرده کین دهنست
نوش در خنده کین شکر شکنست ۵۹
خوبیش از بهار زیبا روی
خانه و باغ برده رویاروی ۶۰
گله گیلی کشان به دامانش
سرو را لوح در دبستانش ۶۱
در ولایت درم خریده من
وز ولینعمتان دیده من ۶۲
برده رونق به تیز بازاری
تار زلفش ز مشک تاتاری ۶۳
از من آموخته ترنم ساز
زدنش دلفریب و روح نواز ۶۴
هر دو با یکدیگر به یک خانه
گرم صحبت چو شمع و پروانه ۶۵
من بدو زنده دل چو شب به چراغ
او به من شادمان چو سبزه به باغ ۶۶
روشن و راست همچو شمع از نور
راست روشن ز بنده کردش دور ۶۷
شمع را در سرای خویش افروخت
دل پروانه را به آتش سوخت ۶۸
چون بر آشفتم از جدائی او
راه جستم به روشنائی او ۶۹
بند بر من نهاد خنداخند
یعنی آشفته را بباید بند ۷۰
او عروس مرا گرفته به ناز
من به زندان به صد هزار نیاز ۷۱
چار سالست کز ستمگاری
داردم بیگنه بدین خواری ۷۲
شاه حالی بدو سپرد کنیز
نه تهی بلکه با فراوان چیز ۷۳
بر عروسیش داد شیر بها
با عروسش ز بند کرد رها ۷۴
شخص پنجم به شاه انجم گفت
کای فلک با چهار طاق تو جفت ۷۵
من رئیس فلان رصد گاهم
کز مطیعان دولت شاهم ۷۶
شده شغلم به کشور آرائی
حلقه در گوش من به مولائی ۷۷
داده بود ایزدم به دولت شاه
نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه ۷۸
از پی جان درازی شه شرق
کردم آفاق را به شادی غرق ۷۹
از دعا زاد راه میکردم
خیری از بهر شاه میکردم ۸۰
خرم و تازه شهر و کوی به من
اهل دانش نهاده روی به من ۸۱
دادم از مملکت فروزی خویش
هر کسی را برات روزی خویش ۸۲
تنگدستان ز من فراخ درم
بیوگان سیر و بیوه زادان هم ۸۳
هر که زر خواست زرپذیر شدم
و آنکه افتاد دستگیر شدم ۸۴
هیچ درمانده در نماند به بند
تا رهائی ندادمش ز گزند ۸۵
هر چه آمد ز دخل دهقانان
صرف میشد به خرج مهمانان ۸۶
دخل و خرجی چنانکه باید بود
خلق راضی ز من خدا خشنود ۸۷
چون وزیر این سخن به گوش آورد
دیگ بیداد را به جوش آورد ۸۸
کد خدائیم را ز دست گشاد
دست بر مال و ملک بنده نهاد ۸۹
گفت کین مال دست رنج تو نیست
بخشش تو به قدر گنج تو نیست ۹۰
یا به اکسیر کوره تافتهای
یا به خروار گنج یافتهای ۹۱
قسمت من چنانکه باید داد
بده ارنه سرت دهم بر باد ۹۲
هر معیشت که بنده داشت تمام
همه بستد بدین بهانهٔ خام ۹۳
و آخر کار دردمندم کرد
بندهٔ خود بدم به بندم کرد ۹۴
پنج سال است تا در این زندان
دورم از خانمان و فرزندان ۹۵
شاه فرمود تا به نعمت و ناز
بر سر ملک خویشتن شد باز ۹۶
چون به شخص ششم رسید شمار
در سر بخت خود شکست خمار ۹۷
کرد بر شه دعای پیروزی
کای ز خلق تو خلق را روزی ۹۸
من یکی کرد زاده لشگریم
کز نیاگان خویش گوهریم ۹۹
بنده هست از سپاهیان سپاه
پدرم بود نیز بنده شاه ۱۰۰
خدمت شاه میکنم به درست
پدرم نیز کرده بود نخست ۱۰۱
از پی دشمنان شه پیوست
میدوم جان و تیغ بر کف دست ۱۰۲
شاه نان پارهای به منت خویش
بنده را داده بد ز نعمت خویش ۱۰۳
بنده آن نان به عافیت میخورد
بر در شاه بندگی میکرد ۱۰۴
خاص کردش وزیر جافی رای
با جفا هیچکس ندارد پای ۱۰۵
بنده صاحب عیال و مال نداشت
بجز آن مزرعه منال نداشت ۱۰۶
چند ره پیش او شدم به نفیر
کز برای خدای دستم گیر ۱۰۷
تا عیاری به عدل بنماید
بر عیالان من ببخشاید ۱۰۸
یا چو اطلاقیان بینانم
روزیی نو کند ز دیوانم ۱۰۹
بانگ برزد به من که خامش باش
رنگ خویش از خدنگ خویش تراش ۱۱۰
شاه را نیست با کس آزاری
تا کند وحشتی و پیکاری ۱۱۱
دشمنی بر درش نیامد تنگ
تا به لشگر نیاز باشد و جنگ ۱۱۲
پیشهٔ کاهلان مگیر بدست
کار گل کن که تندرستی هست ۱۱۳
توشه گر نیست بر زیاده مکوش
اسب و زین و سلاح را بفروش ۱۱۴
گفتم از طبع دیو رای بترس
عجز من بین و از خدای بترس ۱۱۵
منمای از کمی و کم رختی
من سختی رسیده را سختی ۱۱۶
تو همه شب کشیده پای به ناز
من به شمشیر کرده دست دراز ۱۱۷
گر تو در ملک میزنی قلمی
من به شمشیر میزنم قدمی ۱۱۸
تو قلم میزنی به خون سپاه
من زنم تیغ با مخالف شاه ۱۱۹
مستان از من آنچه شه فرمود
گرنه فتراک شه بگیرم زود ۱۲۰
گرم شد کز من این خطاب شنید
بر من بی قلم دوات کشید ۱۲۱
گفت کز ابلهی و نادانی
چون کلوخم به آب ترسانی ۱۲۲
گه به زرقم همی کنی تقلید
گه به شاهم همی دهی تهدید ۱۲۳
شاه را من نشاندهام بر گاه
نیست بی خط من سپید و سیاه ۱۲۴
سر شاهان به زیر پای منست
همه را زندگی برای منست ۱۲۵
گر تولا به من نکردندی
کرکسان مغزشان بخوردندی ۱۲۶
این بگفت و دوات بر من زد
اسب و ساز و سلیح من بستد ۱۲۷
پس به دژخیم خونیان دادم
سوی زندان خود فرستادم ۱۲۸
قرب شش سال هست بلکه فزون
تا دلم پر غمست و جان پر خون ۱۲۹
شاه بنواختش به خلعت و ساز
جاودان باد شاه بنده نواز ۱۳۰
چون لبش را به لطف خندان کرد
رسم اقطاع او دو چندان کرد ۱۳۱
هفتمین شخص چون رسید فراز
بر لب از شکر شه کشید طراز ۱۳۲
گفت منک از جهان کشیدم دست
زاهدی رهروم خدای پرست ۱۳۳
تنگدستی فراخ دیده چو شمع
خویشتن سوخته برابر جمع ۱۳۴
عاقبت را جریده بر خوانده
دست بر شغل گیتی افشانده ۱۳۵
از همه خورد و خواب بی بهرم
قائم اللیل و صائم الدهرم ۱۳۶
روز ناخورده کاب و نانم نیست
شب نخفته که خان و مانم نیست ۱۳۷
در پرستش گهی گرفته قرار
نیستم جز خداپرستی کار ۱۳۸
هر که را بنگرم رضا جویم
هر که یاد آرمش دعا گویم ۱۳۹
کس فرستاد سوی من دستور
خواند و رفتم مرا نشاند از دور ۱۴۰
گفت بر تو مرا گمان بدست
گر عذابت کنم بجای خودست ۱۴۱
گفتم ای سیدی گمان تو چیست
تا به ترتیب تو توانم زیست ۱۴۲
گفت میترسم از دعای بدت
مرگ میخواهم از خدای خودت ۱۴۳
کز سر کین وری و بدخوئی
در حق من دعای بد گوئی ۱۴۴
زان دعای شبانه شبگیری
ترسم افتد بدین هدف تیری ۱۴۵
پیشتر زان کز آتش کینت
در من افتد شرار نفرینت ۱۴۶
دست تو بندم از دعا کردن
دست تنها نه دست با گردن ۱۴۷
زیر بندم کشید و باک نداشت
غم این جان دردناک نداشت ۱۴۸
هفت سالم درین خراس افکند
در دو پایم کلید و داس افکند ۱۴۹
بند بر دست من کمند زده
من بر افلاک دست بند زده ۱۵۰
او فرو بسته از دعا دستم
من بر او دست مملکت بستم ۱۵۱
او مرا در حصار کرده به فن
من بر ایوان او حصار شکن ۱۵۲
چون خدایم به رفق شاه رساند
خوشدلی را دگر بهانه نماند ۱۵۳
شاه در بر گرفت زاهد را
شیر کافر کش مجاهد را ۱۵۴
گفت جز نکتهای که ترس خداست
راست روشن نگفت چیزی راست ۱۵۵
لیک دفع دعا چنان نکنند
حکم زاهد چو رهزنان نکنند ۱۵۶
آنکه آن بد به جای خود میکرد
خویشتن را دعای بد میکرد ۱۵۷
تا دعای بدش به آخر کار
هم سر از تن ربود و هم دستار ۱۵۸
از تر و خشک هر چه داشت وزیر
گفت با زاهد آن تست بگیر ۱۵۹
زاهد آن فرش داده را بنوشت
زد یکی چرخ و چرخوار به گشت ۱۶۰
گفت از این نقدها که آزادم
بهترم ده که بهترت دادم ۱۶۱
رقص برداشت بی مقطع ساز
آنچنانشد که کس ندیدش باز ۱۶۲
رهروان آنگه آنچنان بودند
کز زمین سر بر آسمان سودند ۱۶۳
این گروه ار چه آدمی نسبند
همه دیوان آدمی لقبند ۱۶۴
تا میپخته یافتن در جام
دید باید هزار غوره خام ۱۶۵
پخته آنست کز چنین خامان
برکشد جیب و درکشد دامان ۱۶۶
کای شده دشمن تو دشمن کام ۱
راست روشن به زخمهای درشت
در شکنجه برادرم را کشت ۲
وانچه بود از معاش و مرکب و چیز
همه بستد حیات و حشمت نیز ۳
هرکس از خوبی و جوانی او
سوخت بر غبن زندگانی او ۴
چون من انگیختم خروش و نفیر
زان جنایت مرا گرفت وزیر ۵
کو هواخواه دشمنان بود است
تو چنینی و او چنان بود است ۶
غوریی تند را اشارت کرد
تا مرا نیز خانه غارت کرد ۷
بند بر پای من نهاد به زور
کرد بر من سرای را چون گور ۸
آن برادر به جور جان برده
وین برادر به دست وپا مرده ۹
کرده زندانیم کنون سالیست
روی شاهم خجستهتر فالیست ۱۰
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
آنچه دستور کرد شد معلوم ۱۱
هر چه دستور ازو به غارت برد
جمله با خونبها بدو بسپرد ۱۲
کردش آزاد و دلخوشی دادش
بر سر شغل خود فرستادش ۱۳
کرد شخص دوم دعای دراز
در زمین بوس شاه بنده نواز ۱۴
گفت باغیم در کیائی بود
کاشنائیش روشنائی بود ۱۵
چون بساط بهشت سبز و فراخ
کله بر کله میوهها بر شاخ ۱۶
در خزان داده نوبهار مرا
وز پدر مانده یادگار مرا ۱۷
روزی از راه آتشین داغی
سوی باغ من آمد آن باغی ۱۸
میهمان کردمش به میوه و می
میهمانی سزای خدمت وی ۱۹
هر چه در باغ بود و در خانه
پیش او ریختم به شکرانه ۲۰
خورد و خندید و خفت و آرامید
وز شراب آنچه خواست آشامید ۲۱
چون زمانی به گرد باغ بگشت
خواست کز عشق باغ گیرد دشت ۲۲
گفت بر من فروش باغت را
تا دهم روشنی چراغت را ۲۳
گفتم این باغ را که جان منست
چون فروشم که عیشدان منست ۲۴
هرکسی را در آتشی داغیست
من بی چاره را همین باغیست ۲۵
باغ پندار کان تست مدام
من ترا باغبان نه بلکه غلام ۲۶
هر گهی کافتدت به باغ شتاب
میوه خور باده نوش بر لب آب ۲۷
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی
پیشت آرم به دست سیم تنی ۲۸
گفت ازین در گذر بهانه مساز
باغ بفروش و رخت وا پرداز ۲۹
جهد بسیار شد به شور و به شر
باغ نفروختم به زور و به زر ۳۰
عاقبت چون ز کینه شد سرمست
تهمتی از دروغ بر من بست ۳۱
تا بدان جرم از جنایت خویش
باغ را بستد از من درویش ۳۲
وز پی آن که در تظلم گاه
این تظلم نیاورم بر شاه ۳۳
کرد زندانیم به رنج وبال
وین سخن را کمینه رفت دو سال ۳۴
شه بدو باغ دادو گشت آباد
خانه و باغ داد چون بغداد ۳۵
گفت زندانی سوم با شاه
کای ترا سوی هرچه خواهی راه ۳۶
بنده بازارگان دریا بود
روزیم زان سفر مهیا بود ۳۷
رفتمی گه گهی به دریا بار
سودها دیدمی در آن بسیار ۳۸
چون شناسا شدم به دانائی
در بدو نیک در دریائی ۳۹
لؤلؤئی چندم اوفتاد به چنگ
شب چراغ سحر به رونق و رنگ ۴۰
آمدم سوی شهر حوصله پر
چشم روشن بدان علاقه در ۴۱
خواستم کان علاقه بفروشم
وزبها گه خورم گهی پوشم ۴۲
چون وزیر ملک خبر بشنید
کان من بود عقد مروارید ۴۳
خواند و از من خرید با صد شرم
در بها داشتم بسی آزرم ۴۴
چونکه وقت بها رسید فراز
گونه گونه بهانه کرد آغاز ۴۵
من بها خواستم به غصه و درد
او نیاورد جز بهانه سرد ۴۶
روزکی چندم از سیاه و سپید
عشوه بر عشوه داد و من به امید ۴۷
واخر الامر خواند پنهانم
کرد با خونیان به زندانم ۴۸
بر گناهم یکی بهانه شمرد
کان بها را بدان بهانه ببرد ۴۹
عوض عقد من که برد از دست
دست و پایم به عقدهها در بست ۵۰
او ز من گوهر آوریده به چنگ
من ازو در شکنجه مانده چو سنگ ۵۱
او درآورده در شکنج کلاه
من صدفوار مانده در بن چاه ۵۲
شد سه سال این زمان که در بندم
روی شه دیده دید و خرسندم ۵۳
شه ز گنج وزیر بد گوهر
گوهرش باز داد و زر بر سر ۵۴
چهارمین شخص با هزار هراس
گفت کای درخور هزار سپاس ۵۵
مطربی عاشقم غریب و جوان
بربطی خوش زنم چو آب روان ۵۶
مهربان داشتم نوآیینی
چینیی بلکه درد بر چینی ۵۷
مهرش از ماه روشنی برده
روز چون شب برابرش مرده ۵۸
هیچ را نام کرده کین دهنست
نوش در خنده کین شکر شکنست ۵۹
خوبیش از بهار زیبا روی
خانه و باغ برده رویاروی ۶۰
گله گیلی کشان به دامانش
سرو را لوح در دبستانش ۶۱
در ولایت درم خریده من
وز ولینعمتان دیده من ۶۲
برده رونق به تیز بازاری
تار زلفش ز مشک تاتاری ۶۳
از من آموخته ترنم ساز
زدنش دلفریب و روح نواز ۶۴
هر دو با یکدیگر به یک خانه
گرم صحبت چو شمع و پروانه ۶۵
من بدو زنده دل چو شب به چراغ
او به من شادمان چو سبزه به باغ ۶۶
روشن و راست همچو شمع از نور
راست روشن ز بنده کردش دور ۶۷
شمع را در سرای خویش افروخت
دل پروانه را به آتش سوخت ۶۸
چون بر آشفتم از جدائی او
راه جستم به روشنائی او ۶۹
بند بر من نهاد خنداخند
یعنی آشفته را بباید بند ۷۰
او عروس مرا گرفته به ناز
من به زندان به صد هزار نیاز ۷۱
چار سالست کز ستمگاری
داردم بیگنه بدین خواری ۷۲
شاه حالی بدو سپرد کنیز
نه تهی بلکه با فراوان چیز ۷۳
بر عروسیش داد شیر بها
با عروسش ز بند کرد رها ۷۴
شخص پنجم به شاه انجم گفت
کای فلک با چهار طاق تو جفت ۷۵
من رئیس فلان رصد گاهم
کز مطیعان دولت شاهم ۷۶
شده شغلم به کشور آرائی
حلقه در گوش من به مولائی ۷۷
داده بود ایزدم به دولت شاه
نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه ۷۸
از پی جان درازی شه شرق
کردم آفاق را به شادی غرق ۷۹
از دعا زاد راه میکردم
خیری از بهر شاه میکردم ۸۰
خرم و تازه شهر و کوی به من
اهل دانش نهاده روی به من ۸۱
دادم از مملکت فروزی خویش
هر کسی را برات روزی خویش ۸۲
تنگدستان ز من فراخ درم
بیوگان سیر و بیوه زادان هم ۸۳
هر که زر خواست زرپذیر شدم
و آنکه افتاد دستگیر شدم ۸۴
هیچ درمانده در نماند به بند
تا رهائی ندادمش ز گزند ۸۵
هر چه آمد ز دخل دهقانان
صرف میشد به خرج مهمانان ۸۶
دخل و خرجی چنانکه باید بود
خلق راضی ز من خدا خشنود ۸۷
چون وزیر این سخن به گوش آورد
دیگ بیداد را به جوش آورد ۸۸
کد خدائیم را ز دست گشاد
دست بر مال و ملک بنده نهاد ۸۹
گفت کین مال دست رنج تو نیست
بخشش تو به قدر گنج تو نیست ۹۰
یا به اکسیر کوره تافتهای
یا به خروار گنج یافتهای ۹۱
قسمت من چنانکه باید داد
بده ارنه سرت دهم بر باد ۹۲
هر معیشت که بنده داشت تمام
همه بستد بدین بهانهٔ خام ۹۳
و آخر کار دردمندم کرد
بندهٔ خود بدم به بندم کرد ۹۴
پنج سال است تا در این زندان
دورم از خانمان و فرزندان ۹۵
شاه فرمود تا به نعمت و ناز
بر سر ملک خویشتن شد باز ۹۶
چون به شخص ششم رسید شمار
در سر بخت خود شکست خمار ۹۷
کرد بر شه دعای پیروزی
کای ز خلق تو خلق را روزی ۹۸
من یکی کرد زاده لشگریم
کز نیاگان خویش گوهریم ۹۹
بنده هست از سپاهیان سپاه
پدرم بود نیز بنده شاه ۱۰۰
خدمت شاه میکنم به درست
پدرم نیز کرده بود نخست ۱۰۱
از پی دشمنان شه پیوست
میدوم جان و تیغ بر کف دست ۱۰۲
شاه نان پارهای به منت خویش
بنده را داده بد ز نعمت خویش ۱۰۳
بنده آن نان به عافیت میخورد
بر در شاه بندگی میکرد ۱۰۴
خاص کردش وزیر جافی رای
با جفا هیچکس ندارد پای ۱۰۵
بنده صاحب عیال و مال نداشت
بجز آن مزرعه منال نداشت ۱۰۶
چند ره پیش او شدم به نفیر
کز برای خدای دستم گیر ۱۰۷
تا عیاری به عدل بنماید
بر عیالان من ببخشاید ۱۰۸
یا چو اطلاقیان بینانم
روزیی نو کند ز دیوانم ۱۰۹
بانگ برزد به من که خامش باش
رنگ خویش از خدنگ خویش تراش ۱۱۰
شاه را نیست با کس آزاری
تا کند وحشتی و پیکاری ۱۱۱
دشمنی بر درش نیامد تنگ
تا به لشگر نیاز باشد و جنگ ۱۱۲
پیشهٔ کاهلان مگیر بدست
کار گل کن که تندرستی هست ۱۱۳
توشه گر نیست بر زیاده مکوش
اسب و زین و سلاح را بفروش ۱۱۴
گفتم از طبع دیو رای بترس
عجز من بین و از خدای بترس ۱۱۵
منمای از کمی و کم رختی
من سختی رسیده را سختی ۱۱۶
تو همه شب کشیده پای به ناز
من به شمشیر کرده دست دراز ۱۱۷
گر تو در ملک میزنی قلمی
من به شمشیر میزنم قدمی ۱۱۸
تو قلم میزنی به خون سپاه
من زنم تیغ با مخالف شاه ۱۱۹
مستان از من آنچه شه فرمود
گرنه فتراک شه بگیرم زود ۱۲۰
گرم شد کز من این خطاب شنید
بر من بی قلم دوات کشید ۱۲۱
گفت کز ابلهی و نادانی
چون کلوخم به آب ترسانی ۱۲۲
گه به زرقم همی کنی تقلید
گه به شاهم همی دهی تهدید ۱۲۳
شاه را من نشاندهام بر گاه
نیست بی خط من سپید و سیاه ۱۲۴
سر شاهان به زیر پای منست
همه را زندگی برای منست ۱۲۵
گر تولا به من نکردندی
کرکسان مغزشان بخوردندی ۱۲۶
این بگفت و دوات بر من زد
اسب و ساز و سلیح من بستد ۱۲۷
پس به دژخیم خونیان دادم
سوی زندان خود فرستادم ۱۲۸
قرب شش سال هست بلکه فزون
تا دلم پر غمست و جان پر خون ۱۲۹
شاه بنواختش به خلعت و ساز
جاودان باد شاه بنده نواز ۱۳۰
چون لبش را به لطف خندان کرد
رسم اقطاع او دو چندان کرد ۱۳۱
هفتمین شخص چون رسید فراز
بر لب از شکر شه کشید طراز ۱۳۲
گفت منک از جهان کشیدم دست
زاهدی رهروم خدای پرست ۱۳۳
تنگدستی فراخ دیده چو شمع
خویشتن سوخته برابر جمع ۱۳۴
عاقبت را جریده بر خوانده
دست بر شغل گیتی افشانده ۱۳۵
از همه خورد و خواب بی بهرم
قائم اللیل و صائم الدهرم ۱۳۶
روز ناخورده کاب و نانم نیست
شب نخفته که خان و مانم نیست ۱۳۷
در پرستش گهی گرفته قرار
نیستم جز خداپرستی کار ۱۳۸
هر که را بنگرم رضا جویم
هر که یاد آرمش دعا گویم ۱۳۹
کس فرستاد سوی من دستور
خواند و رفتم مرا نشاند از دور ۱۴۰
گفت بر تو مرا گمان بدست
گر عذابت کنم بجای خودست ۱۴۱
گفتم ای سیدی گمان تو چیست
تا به ترتیب تو توانم زیست ۱۴۲
گفت میترسم از دعای بدت
مرگ میخواهم از خدای خودت ۱۴۳
کز سر کین وری و بدخوئی
در حق من دعای بد گوئی ۱۴۴
زان دعای شبانه شبگیری
ترسم افتد بدین هدف تیری ۱۴۵
پیشتر زان کز آتش کینت
در من افتد شرار نفرینت ۱۴۶
دست تو بندم از دعا کردن
دست تنها نه دست با گردن ۱۴۷
زیر بندم کشید و باک نداشت
غم این جان دردناک نداشت ۱۴۸
هفت سالم درین خراس افکند
در دو پایم کلید و داس افکند ۱۴۹
بند بر دست من کمند زده
من بر افلاک دست بند زده ۱۵۰
او فرو بسته از دعا دستم
من بر او دست مملکت بستم ۱۵۱
او مرا در حصار کرده به فن
من بر ایوان او حصار شکن ۱۵۲
چون خدایم به رفق شاه رساند
خوشدلی را دگر بهانه نماند ۱۵۳
شاه در بر گرفت زاهد را
شیر کافر کش مجاهد را ۱۵۴
گفت جز نکتهای که ترس خداست
راست روشن نگفت چیزی راست ۱۵۵
لیک دفع دعا چنان نکنند
حکم زاهد چو رهزنان نکنند ۱۵۶
آنکه آن بد به جای خود میکرد
خویشتن را دعای بد میکرد ۱۵۷
تا دعای بدش به آخر کار
هم سر از تن ربود و هم دستار ۱۵۸
از تر و خشک هر چه داشت وزیر
گفت با زاهد آن تست بگیر ۱۵۹
زاهد آن فرش داده را بنوشت
زد یکی چرخ و چرخوار به گشت ۱۶۰
گفت از این نقدها که آزادم
بهترم ده که بهترت دادم ۱۶۱
رقص برداشت بی مقطع ساز
آنچنانشد که کس ندیدش باز ۱۶۲
رهروان آنگه آنچنان بودند
کز زمین سر بر آسمان سودند ۱۶۳
این گروه ار چه آدمی نسبند
همه دیوان آدمی لقبند ۱۶۴
تا میپخته یافتن در جام
دید باید هزار غوره خام ۱۶۵
پخته آنست کز چنین خامان
برکشد جیب و درکشد دامان ۱۶۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۶۶
۵۷۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۴ - اندرز گرفتن بهرام از شبان
گوهر بعدی:بخش ۳۶ - کشتن بهرام وزیر ظالم را
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.