هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به داستان بهرام گور، پادشاه ساسانی، میپردازد. در این شعر، بهرام گور به شکار میرود و در تعقیب یک گورخر به غاری عمیق وارد میشود. پس از ورود به غار، او ناپدید میشود و لشکریانش به جستجوی او میپردازند اما او را نمییابند. مادر بهرام نیز به جستجوی او میآید اما موفق نمیشود. در نهایت، غار به نام بهرام گور نامیده میشود. این شعر همچنین به مفاهیم فلسفی مانند زندگی، مرگ، و رابطه انسان با طبیعت و جهان میپردازد.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، زبان شعر کلاسیک فارسی و استفاده از اصطلاحات و مفاهیم پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
بخش ۳۷ - فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
لعل پیوند این علاقه در
کز گهر کرد گوش گیتی پر ۱
گفت چون هفت گنبد از می و جام
آن صدا باز داد با بهرام ۲
عقل در گنبد دماغ سرش
داد از ین گنبد روان خبرش ۳
کز صنم خانههای گنبد خاک
دور شو کز تو دور باد هلاک ۴
گنبد مغز شاه جوش گرفت
کز فسون و فسانه گوش گرفت ۵
دید کین گنبد بساط نورد
از همه گنبدی برآرد گرد ۶
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
اوره گنبد دیگر برداشت ۷
گنبدی کز فنا نگردد پست
تا قیامت برو بخفتد مست ۸
هفت موبد بخواند موبد زاد
هفت گنبد به هفت موبد داد ۹
در زد آتش به هر یکی ناگاه
معنی آن شد که کردش آتشگاه ۱۰
سرو بن چون به شصت رسید
یاسمن بر سر بنفشه دمید ۱۱
از سر صدق شد خدای پرست
داشت از خویشتن پرستی دست ۱۲
روزی از تخت و تاج کرد کنار
رفت با ویژگان خود به شکار ۱۳
در چنان صید و صید ساختنش
بود بر صید خویش تاختنش ۱۴
لشگر از هر سوئی پراکندند
هر یکی گور و آهو افکندند ۱۵
میل هر یک به گور صحرائی
او طلبکار گور تنهائی ۱۶
گور جست از برای مسکن خویش
آهو افکند لیک از تن خویش ۱۷
گور و آهو مجوی ازین گل شور
کاهوش آهوست و گورش گور ۱۸
عاقبت گوری از کناره دشت
آمد و سوی گورخان بگذشت ۱۹
شاه دانست کان فرشته پناه
سوی مینوش مینماید راه ۲۰
کرد بر گور مرکب انگیزی
داد یکران تند را تیزی ۲۱
از پی صید مینمود شتاب
در بیابان و جایهای خراب ۲۲
پر گرفته نوند چار پرش
وز وشاقان یکی دو بر اثرش ۲۳
بود غاری در آن خرابستان
خوشتر از چاه یخ به تابستان ۲۴
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی
هیچکس را نه بر درش راهی ۲۵
گور در غار شد روان و دلیر
شاه دنبال او گرفته چو شیر ۲۶
اسب در غار ژرف راند سوار
گنج کیخسروی رساند به غار ۲۷
شاه را غار پردهدار شده
و او هم آغوش یار غار شده ۲۸
وان وشاقان به پاسداری شاه
بر در غار کرده منزلگاه ۲۹
نه ره آنکه در خزند به غار
نه سرباز پس شدن به شکار ۳۰
دیده بر راه مانده با دم سرد
تاز لشگر کجا برآید گرد ۳۱
چون زمانی بران کشید دراز
لشگر از هر سوئی رسید فراز ۳۲
شاه جستند و غار میدیدند
مهره در مغز مار میدیدند ۳۳
آن وشاقان ز حال شاه جهان
باز گفتند آنچه بود نهان ۳۴
که چو شه بر شکار کرد آهنگ
راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ ۳۵
کس بدین داوری نشد یاور
وین سخن را نداشت کس باور ۳۶
همه گفتند کاین خیال بدست
قول نابالغان بیخرد است ۳۷
خسرو پیلتن به نام خدای
کی در این تنگنای گیرد جای ۳۸
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان ۳۹
بند بر پیلتن زمانه نهاد
پیل بند زمانه را که گشاد ۴۰
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت
میزدند آن وشاقگان را سخت ۴۱
ز آه آن طفلگان دردآلود
گردی از غار بردمید چو دود ۴۲
بانگی آمد که شاه در غارست
باز گردید شاه را کارست ۴۳
خاصگانی که اهل کار شدند
شاه جویان درون غار شدند ۴۴
غار بن بسته بود و کس نه پدید
عنکبوتیان بسی مگس نه پدید ۴۵
صدره از آب دیده شستندش
بلکه صد باره باز جستندش ۴۶
چون ندیدند شاه را در غار
بر در غار صف زدند چو مار ۴۷
دیدها را به آب تر کردند
مادر شاه را خبر کردند ۴۸
مادر آمد چو سوخته جگری
وز میان گم شده چنان پسری ۴۹
جست شه را نه چون کسان دگر
کو به جان جست و دیگران به نظر ۵۰
گل طلب کرد و خار در بریافت
تا پسر بیش جست کمتر یافت ۵۱
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه ۵۲
چاه کند و به کنج راه نیافت
یوسف خویش را به چاه نیافت ۵۳
زان زمینها که رخنه کرد عجوز
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز ۵۴
آن شناسندگان که دانندش
غار بهرام گور خوانندش ۵۵
تا چهل روز خاک میکندند
در جهان گورکن چنین چندند ۵۶
شد زمین کنده تا دهانه آب
کسی آن گنج را ندید به خواب ۵۷
آنکه او را بر آسمان رختست
در زمین باز جستنش سخت ۵۸
در زمین جرم و استخوان باشد
و آسمانی بر آسمان باشد ۵۹
هر جسد را که زیر گردونست
مادری خاک و مادری خونست ۶۰
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز ۶۱
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاک مهربانتر بود ۶۲
کانچنانش ستد که باز نداد
ساز چاره به چاره ساز نداد ۶۳
مادر خون ز جور مادر خاک
کرد خود را به درد و رنج هلاک ۶۴
چون تبش برزد از دماغش جوش
آمد آواز هاتفیش به گوش ۶۵
کی به غفلت چو دام و دد پویان
شیر مرغان غیب را جویان ۶۶
به تو یزدان ودیعتی بسپرد
چونکه وقت آمد آن ودیعت برد ۶۷
بر وداع ودیعت دگران
خویشتن را مکش چو بیخبران ۶۸
باز پس گرد و کارخویش بساز
دست کوتاه کن ز رنج دراز ۶۹
چون ز هاتف چنین شنید پیام
مهر برداشت مادر از بهرام ۷۰
رفت و آن دل که داشت دربندش
کرد مشغول کار فرزندش ۷۱
تاج و تختش به وارثان بسپرد
هر که زو وارثی بماند نمرد ۷۲
ای ز بهرام گور داده خبر
گور بهرام جوی ازین بگذر ۷۳
نه که بهرام گور باما نیست
گور بهرام نیز پیدا نیست ۷۴
آن چه بینی که وقتی از سر زور
نام داغی نهاد بر تن گور ۷۵
داغ گورش مبین به اول بار
گور داغش نگر به آخر کار ۷۶
گر چه پای هزار گور شکست
آخر از پایمال گور نرست ۷۷
خانه خاکدان دو در دارد
تا یکی را برد یکی آرد ۷۸
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی
چار خم در دکان رنگرزی ۷۹
هر نواله که معده تو پزد
خلطی آن را به رنگ خود برزد ۸۰
از سرو پای تا به گردن و گوش
هست ازین چار خلط عاریه پوش ۸۱
بر چنین رنگهی عاریه ساز
چه نهی دل که داد باید باز ۸۲
غایبانی که روی بسته شدند
از چنین رنگ و بوی رسته شدند ۸۳
تا قیامت قیام ننماید
کس رخ بسته باز نگشاید ۸۴
ره ره خوف و شب شب خطرست
شحنه خفتست و دزد بر گذرست ۸۵
خاکساران به خاک سیر شوند
زیر دستان به دست زیر شود ۸۶
چون تو باری ز دست بالایی
زیر هر دست خون چه پالائی ۸۷
آسمان زیر دست خواهی خیز
پای بالا نه از زمین بگریز ۸۸
میرو و هیچگونه باز مبین
تا نیفتی از آسمان به زمین ۸۹
انجم آسمان حمایل تست
چیستند آنهمه وسایل تست ۹۰
تنگی جمله را مجال توئی
تنگلوشای این خیال توئی ۹۱
هر یک از تو گرفته تمثالی
تو چهگیری ز هر یکی فالی ۹۲
آنچه آنهاکند توئی آن نور
وانچه اینها خرد توئی زان دور ۹۳
جز یکی خط که نقطه پرور تست
آن دگر حرفها ز دفتر تست ۹۴
آفرین را توئی فرشته پاس
و آفریننده را دلیل شناس ۹۵
نیک مردی ببین که بد نشوی
با ددانی نگر که دد نشوی ۹۶
آنچه داری حساب نیک و بدست
و آنچه خواهی ولایت خردست ۹۷
یا دری زن که قحط نان نبود
یا چنان شو که کس چنان نبود ۹۸
دیده کو در حجاب نور افتد
ز آسمان و فرشته دور افتد ۹۹
چاشنی گیر آسمان زمیست
میزبان فرشته آدمیست ۱۰۰
روی ازین چار سوی غم برتاب
چند ازین خاک و باد و آتش و آب ۱۰۱
حجرهای با چهار دود آهنگ
بر دل و دیده چون نباشد تنگ ۱۰۲
دو دری شد چون کوی طراران
چار بندی چو بند عیاران ۱۰۳
پیش ازان کت برون کنند ز ده
رخت بر گاو و بار بر خر نه ۱۰۴
ره به جان رو که کالبد کندست
بار کم کن که بارکی تندست ۱۰۵
مردهای را که حال بد باشد
میل جان سوی کالبد باشد ۱۰۶
وانکه داند که اصل جانش چیست
جان او بی جسد تواند زیست ۱۰۷
تانپنداری ای بهانه بسیچ
کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ ۱۰۸
طول و عرض وجود بسیارست
وانچه در غور ماست این غارست ۱۰۹
هست چند آفریده زینها دور
کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور ۱۱۰
آفرینش بسی است نیست شکی
و آفریننده هست لیک یکی ۱۱۱
نقش این هفت لوح چار سرشت
ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت ۱۱۲
گر نه هفت ار چهار صد باشد
زیر یک داد و یک ستد باشد ۱۱۳
اولین نقطه و آخرین پرگار
از یکی و یکی نگردد کار ۱۱۴
در دویها مبین و در وصلش
در یکی بین و در یکی اصلش ۱۱۵
هر دوی اول از یکی شد راست
هم یکی ماند چون دوی برخاست ۱۱۶
هر که آید درین سپنج سرای
بایدش باز رفتن از سرپای ۱۱۷
در وی آهسته رو که تیز هشست
دیر گیر است لیک زود کشست ۱۱۸
گر چه در داوری زبونکش نیست
از حسابش کسی فرامش نیست ۱۱۹
گر کنی صد هزار باز چست
نخوری بیش از آنکه روزی توست ۱۲۰
حوضهای دارد آسمان یخ بند
چند ازین یخ فقع گشائی چند ۱۲۱
در هوائی کزان فسرده شوی
پیش از آن زنده شو که مرده شوی ۱۲۲
آنکه چون چرخگرد عالم گشت
عاقبت جمله را گذاشت و گذشت ۱۲۳
عالم هیچکس به هیچش کشت
چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت ۱۲۴
از غرضهای این جهانی خویش
باز برخور به زندگانی خویش ۱۲۵
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج
هرچ ازانت برد نداری رنج ۱۲۶
از جهان پیش ازانکه در گذری
جان ببر تا ز مرگ جان ببری ۱۲۷
خانه را خوار کن خورش را خرد
از جهان جان چنین توانی برد ۱۲۸
در دو چیز است رستگاری مرد
آنکه بسیار داد و اندک خورد ۱۲۹
هر که در مهتری گذارد گام
زین دو نام آوری برارد نام ۱۳۰
هیچ بسیار خوار پایه ندید
هیج کم ده به پایگه نرسید ۱۳۱
دره محتسب که داغ نهست
از پی دوغ کم دهان دهست ۱۳۲
در چنین ده کسی دها دارد
که بهی را به از بها دارد ۱۳۳
در جهان خاص و عام هر دو بسیست
نه که خاص این جهان ز بهر کسیست ۱۳۴
چه توان دل در آن عمل بستن
کو به عزل تو باشد آبستن ۱۳۵
هر عمارت که زیر افلاکست
خاک بر سر کنش که خود خاکست ۱۳۶
بگذر از دام اوی و دیر مباش
منبرت دار شد دلیر مباش ۱۳۷
زنده رفتن به دار بر هوسست
زنده بر دار یک مسیح بست ۱۳۸
گر زمینی رسد به چرخ برین
هم زمینش فرو کشد به زمین ۱۳۹
گر کسی بر فلک رساند تاج
هفت کشور کشد به زیر خراج ۱۴۰
بینیش ناگهان شبی مرده
سر فرو برده درد سر برده ۱۴۱
خاک بی خسف لاابالی نیست
گنج دانش ز مار خالی نیست ۱۴۲
رطبی کو که نیستش خاری
یا کجا نوش مهره بی ماری ۱۴۳
حکم هر نیک و بد که در دهرست
زهر در نوش و نوش در زهرست ۱۴۴
که خورد؟ نوش پارهای در پیش
کز پی آن نخورد باید نیش ۱۴۵
نیش و نوش جهان که پیش و پسست
دردم و در دم یکی مگسست ۱۴۶
نبود در حجاب ظلمت و نور
مهره خر ز مهر عیسی دور ۱۴۷
کیست کو بر زمین فرازد تخت
کاخرش هم زمین نگیرد سخت ۱۴۸
یارب آن ده که آرد آسانی
ناورد عاقبت پشیمانی ۱۴۹
بر نظامی در کرم بگشای
در پناه تو سازش جای ۱۵۰
اولش دادهای نکو نامی
آخرش ده نکو سرانجامی ۱۵۱
کز گهر کرد گوش گیتی پر ۱
گفت چون هفت گنبد از می و جام
آن صدا باز داد با بهرام ۲
عقل در گنبد دماغ سرش
داد از ین گنبد روان خبرش ۳
کز صنم خانههای گنبد خاک
دور شو کز تو دور باد هلاک ۴
گنبد مغز شاه جوش گرفت
کز فسون و فسانه گوش گرفت ۵
دید کین گنبد بساط نورد
از همه گنبدی برآرد گرد ۶
هفت گنبد بر آسمان بگذاشت
اوره گنبد دیگر برداشت ۷
گنبدی کز فنا نگردد پست
تا قیامت برو بخفتد مست ۸
هفت موبد بخواند موبد زاد
هفت گنبد به هفت موبد داد ۹
در زد آتش به هر یکی ناگاه
معنی آن شد که کردش آتشگاه ۱۰
سرو بن چون به شصت رسید
یاسمن بر سر بنفشه دمید ۱۱
از سر صدق شد خدای پرست
داشت از خویشتن پرستی دست ۱۲
روزی از تخت و تاج کرد کنار
رفت با ویژگان خود به شکار ۱۳
در چنان صید و صید ساختنش
بود بر صید خویش تاختنش ۱۴
لشگر از هر سوئی پراکندند
هر یکی گور و آهو افکندند ۱۵
میل هر یک به گور صحرائی
او طلبکار گور تنهائی ۱۶
گور جست از برای مسکن خویش
آهو افکند لیک از تن خویش ۱۷
گور و آهو مجوی ازین گل شور
کاهوش آهوست و گورش گور ۱۸
عاقبت گوری از کناره دشت
آمد و سوی گورخان بگذشت ۱۹
شاه دانست کان فرشته پناه
سوی مینوش مینماید راه ۲۰
کرد بر گور مرکب انگیزی
داد یکران تند را تیزی ۲۱
از پی صید مینمود شتاب
در بیابان و جایهای خراب ۲۲
پر گرفته نوند چار پرش
وز وشاقان یکی دو بر اثرش ۲۳
بود غاری در آن خرابستان
خوشتر از چاه یخ به تابستان ۲۴
رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی
هیچکس را نه بر درش راهی ۲۵
گور در غار شد روان و دلیر
شاه دنبال او گرفته چو شیر ۲۶
اسب در غار ژرف راند سوار
گنج کیخسروی رساند به غار ۲۷
شاه را غار پردهدار شده
و او هم آغوش یار غار شده ۲۸
وان وشاقان به پاسداری شاه
بر در غار کرده منزلگاه ۲۹
نه ره آنکه در خزند به غار
نه سرباز پس شدن به شکار ۳۰
دیده بر راه مانده با دم سرد
تاز لشگر کجا برآید گرد ۳۱
چون زمانی بران کشید دراز
لشگر از هر سوئی رسید فراز ۳۲
شاه جستند و غار میدیدند
مهره در مغز مار میدیدند ۳۳
آن وشاقان ز حال شاه جهان
باز گفتند آنچه بود نهان ۳۴
که چو شه بر شکار کرد آهنگ
راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ ۳۵
کس بدین داوری نشد یاور
وین سخن را نداشت کس باور ۳۶
همه گفتند کاین خیال بدست
قول نابالغان بیخرد است ۳۷
خسرو پیلتن به نام خدای
کی در این تنگنای گیرد جای ۳۸
و آگهی نه که پیل آن بستان
دید خوابی و شد به هندوستان ۳۹
بند بر پیلتن زمانه نهاد
پیل بند زمانه را که گشاد ۴۰
بر نشان دادن خلیفهٔ تخت
میزدند آن وشاقگان را سخت ۴۱
ز آه آن طفلگان دردآلود
گردی از غار بردمید چو دود ۴۲
بانگی آمد که شاه در غارست
باز گردید شاه را کارست ۴۳
خاصگانی که اهل کار شدند
شاه جویان درون غار شدند ۴۴
غار بن بسته بود و کس نه پدید
عنکبوتیان بسی مگس نه پدید ۴۵
صدره از آب دیده شستندش
بلکه صد باره باز جستندش ۴۶
چون ندیدند شاه را در غار
بر در غار صف زدند چو مار ۴۷
دیدها را به آب تر کردند
مادر شاه را خبر کردند ۴۸
مادر آمد چو سوخته جگری
وز میان گم شده چنان پسری ۴۹
جست شه را نه چون کسان دگر
کو به جان جست و دیگران به نظر ۵۰
گل طلب کرد و خار در بریافت
تا پسر بیش جست کمتر یافت ۵۱
زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه
تا کنند آن زمین گروه گروه ۵۲
چاه کند و به کنج راه نیافت
یوسف خویش را به چاه نیافت ۵۳
زان زمینها که رخنه کرد عجوز
مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز ۵۴
آن شناسندگان که دانندش
غار بهرام گور خوانندش ۵۵
تا چهل روز خاک میکندند
در جهان گورکن چنین چندند ۵۶
شد زمین کنده تا دهانه آب
کسی آن گنج را ندید به خواب ۵۷
آنکه او را بر آسمان رختست
در زمین باز جستنش سخت ۵۸
در زمین جرم و استخوان باشد
و آسمانی بر آسمان باشد ۵۹
هر جسد را که زیر گردونست
مادری خاک و مادری خونست ۶۰
مادر خون بپرورد در ناز
مادر خاک ازو ستاند باز ۶۱
گرچه بهرام را دو مادر بود
مادر خاک مهربانتر بود ۶۲
کانچنانش ستد که باز نداد
ساز چاره به چاره ساز نداد ۶۳
مادر خون ز جور مادر خاک
کرد خود را به درد و رنج هلاک ۶۴
چون تبش برزد از دماغش جوش
آمد آواز هاتفیش به گوش ۶۵
کی به غفلت چو دام و دد پویان
شیر مرغان غیب را جویان ۶۶
به تو یزدان ودیعتی بسپرد
چونکه وقت آمد آن ودیعت برد ۶۷
بر وداع ودیعت دگران
خویشتن را مکش چو بیخبران ۶۸
باز پس گرد و کارخویش بساز
دست کوتاه کن ز رنج دراز ۶۹
چون ز هاتف چنین شنید پیام
مهر برداشت مادر از بهرام ۷۰
رفت و آن دل که داشت دربندش
کرد مشغول کار فرزندش ۷۱
تاج و تختش به وارثان بسپرد
هر که زو وارثی بماند نمرد ۷۲
ای ز بهرام گور داده خبر
گور بهرام جوی ازین بگذر ۷۳
نه که بهرام گور باما نیست
گور بهرام نیز پیدا نیست ۷۴
آن چه بینی که وقتی از سر زور
نام داغی نهاد بر تن گور ۷۵
داغ گورش مبین به اول بار
گور داغش نگر به آخر کار ۷۶
گر چه پای هزار گور شکست
آخر از پایمال گور نرست ۷۷
خانه خاکدان دو در دارد
تا یکی را برد یکی آرد ۷۸
ای سه گز خاک و پهنی تو گزی
چار خم در دکان رنگرزی ۷۹
هر نواله که معده تو پزد
خلطی آن را به رنگ خود برزد ۸۰
از سرو پای تا به گردن و گوش
هست ازین چار خلط عاریه پوش ۸۱
بر چنین رنگهی عاریه ساز
چه نهی دل که داد باید باز ۸۲
غایبانی که روی بسته شدند
از چنین رنگ و بوی رسته شدند ۸۳
تا قیامت قیام ننماید
کس رخ بسته باز نگشاید ۸۴
ره ره خوف و شب شب خطرست
شحنه خفتست و دزد بر گذرست ۸۵
خاکساران به خاک سیر شوند
زیر دستان به دست زیر شود ۸۶
چون تو باری ز دست بالایی
زیر هر دست خون چه پالائی ۸۷
آسمان زیر دست خواهی خیز
پای بالا نه از زمین بگریز ۸۸
میرو و هیچگونه باز مبین
تا نیفتی از آسمان به زمین ۸۹
انجم آسمان حمایل تست
چیستند آنهمه وسایل تست ۹۰
تنگی جمله را مجال توئی
تنگلوشای این خیال توئی ۹۱
هر یک از تو گرفته تمثالی
تو چهگیری ز هر یکی فالی ۹۲
آنچه آنهاکند توئی آن نور
وانچه اینها خرد توئی زان دور ۹۳
جز یکی خط که نقطه پرور تست
آن دگر حرفها ز دفتر تست ۹۴
آفرین را توئی فرشته پاس
و آفریننده را دلیل شناس ۹۵
نیک مردی ببین که بد نشوی
با ددانی نگر که دد نشوی ۹۶
آنچه داری حساب نیک و بدست
و آنچه خواهی ولایت خردست ۹۷
یا دری زن که قحط نان نبود
یا چنان شو که کس چنان نبود ۹۸
دیده کو در حجاب نور افتد
ز آسمان و فرشته دور افتد ۹۹
چاشنی گیر آسمان زمیست
میزبان فرشته آدمیست ۱۰۰
روی ازین چار سوی غم برتاب
چند ازین خاک و باد و آتش و آب ۱۰۱
حجرهای با چهار دود آهنگ
بر دل و دیده چون نباشد تنگ ۱۰۲
دو دری شد چون کوی طراران
چار بندی چو بند عیاران ۱۰۳
پیش ازان کت برون کنند ز ده
رخت بر گاو و بار بر خر نه ۱۰۴
ره به جان رو که کالبد کندست
بار کم کن که بارکی تندست ۱۰۵
مردهای را که حال بد باشد
میل جان سوی کالبد باشد ۱۰۶
وانکه داند که اصل جانش چیست
جان او بی جسد تواند زیست ۱۰۷
تانپنداری ای بهانه بسیچ
کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ ۱۰۸
طول و عرض وجود بسیارست
وانچه در غور ماست این غارست ۱۰۹
هست چند آفریده زینها دور
کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور ۱۱۰
آفرینش بسی است نیست شکی
و آفریننده هست لیک یکی ۱۱۱
نقش این هفت لوح چار سرشت
ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت ۱۱۲
گر نه هفت ار چهار صد باشد
زیر یک داد و یک ستد باشد ۱۱۳
اولین نقطه و آخرین پرگار
از یکی و یکی نگردد کار ۱۱۴
در دویها مبین و در وصلش
در یکی بین و در یکی اصلش ۱۱۵
هر دوی اول از یکی شد راست
هم یکی ماند چون دوی برخاست ۱۱۶
هر که آید درین سپنج سرای
بایدش باز رفتن از سرپای ۱۱۷
در وی آهسته رو که تیز هشست
دیر گیر است لیک زود کشست ۱۱۸
گر چه در داوری زبونکش نیست
از حسابش کسی فرامش نیست ۱۱۹
گر کنی صد هزار باز چست
نخوری بیش از آنکه روزی توست ۱۲۰
حوضهای دارد آسمان یخ بند
چند ازین یخ فقع گشائی چند ۱۲۱
در هوائی کزان فسرده شوی
پیش از آن زنده شو که مرده شوی ۱۲۲
آنکه چون چرخگرد عالم گشت
عاقبت جمله را گذاشت و گذشت ۱۲۳
عالم هیچکس به هیچش کشت
چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت ۱۲۴
از غرضهای این جهانی خویش
باز برخور به زندگانی خویش ۱۲۵
تا چو شمشیر و تیر جان آهنج
هرچ ازانت برد نداری رنج ۱۲۶
از جهان پیش ازانکه در گذری
جان ببر تا ز مرگ جان ببری ۱۲۷
خانه را خوار کن خورش را خرد
از جهان جان چنین توانی برد ۱۲۸
در دو چیز است رستگاری مرد
آنکه بسیار داد و اندک خورد ۱۲۹
هر که در مهتری گذارد گام
زین دو نام آوری برارد نام ۱۳۰
هیچ بسیار خوار پایه ندید
هیج کم ده به پایگه نرسید ۱۳۱
دره محتسب که داغ نهست
از پی دوغ کم دهان دهست ۱۳۲
در چنین ده کسی دها دارد
که بهی را به از بها دارد ۱۳۳
در جهان خاص و عام هر دو بسیست
نه که خاص این جهان ز بهر کسیست ۱۳۴
چه توان دل در آن عمل بستن
کو به عزل تو باشد آبستن ۱۳۵
هر عمارت که زیر افلاکست
خاک بر سر کنش که خود خاکست ۱۳۶
بگذر از دام اوی و دیر مباش
منبرت دار شد دلیر مباش ۱۳۷
زنده رفتن به دار بر هوسست
زنده بر دار یک مسیح بست ۱۳۸
گر زمینی رسد به چرخ برین
هم زمینش فرو کشد به زمین ۱۳۹
گر کسی بر فلک رساند تاج
هفت کشور کشد به زیر خراج ۱۴۰
بینیش ناگهان شبی مرده
سر فرو برده درد سر برده ۱۴۱
خاک بی خسف لاابالی نیست
گنج دانش ز مار خالی نیست ۱۴۲
رطبی کو که نیستش خاری
یا کجا نوش مهره بی ماری ۱۴۳
حکم هر نیک و بد که در دهرست
زهر در نوش و نوش در زهرست ۱۴۴
که خورد؟ نوش پارهای در پیش
کز پی آن نخورد باید نیش ۱۴۵
نیش و نوش جهان که پیش و پسست
دردم و در دم یکی مگسست ۱۴۶
نبود در حجاب ظلمت و نور
مهره خر ز مهر عیسی دور ۱۴۷
کیست کو بر زمین فرازد تخت
کاخرش هم زمین نگیرد سخت ۱۴۸
یارب آن ده که آرد آسانی
ناورد عاقبت پشیمانی ۱۴۹
بر نظامی در کرم بگشای
در پناه تو سازش جای ۱۵۰
اولش دادهای نکو نامی
آخرش ده نکو سرانجامی ۱۵۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۱
۵۱۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۶ - کشتن بهرام وزیر ظالم را
گوهر بعدی:بخش ۳۸ - در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.