هوش مصنوعی: این متن داستانی حماسی و اخلاقی است که در آن اسکندر به دنبال فتح قلعه‌ای نفوذناپذیر در کوه‌ها می‌رود. پس از چهل روز محاصره و ناکامی، اسکندر با راهنمایی یک زاهد عارف، موفق به فتح قلعه می‌شود. زاهد به اسکندر می‌گوید که کلید فتح قلعه در دست اوست و با استفاده از منجنیقی که از نفس خود می‌سازد، قلعه را ویران می‌کند. پس از فتح قلعه، اسکندر به عدالت و آبادانی منطقه می‌پردازد و به مشکلات مردم رسیدگی می‌کند. در ادامه، داستان به توصیف قلعه‌ای دیگر می‌پردازد که متعلق به کیخسرو است و اسکندر به دیدن آن علاقه‌مند می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی، عرفانی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از بخش‌های داستان ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال پیچیده و نامفهوم باشد.

بخش ۳۶ - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد
جوانی دهد عمر باز آورد ۱

به من ده که این هر دو گم کرده‌ام
قناعت به خوناب خم کرده‌ام ۲

کسی کو در نیک‌نامی زند
در این حلقه لاف غلامی زند ۳

به نیکی چنان پرورد نام خویش
کزو نیک یابد سرانجام خویش ۴

به دراعهٔ در گریزد تنش
که آن درع باشد نه پیراهنش ۵

به از نام نیکو دگر نام نیست
بد آنکس که نیکو سرانجام نیست ۶

چو می‌خواهی ای مرد نیکی پسند
که نامی برآری به نیکی بلند ۷

یکی جامه در نیک‌نامی بپوش
به نیکی دگر جامه‌ها میفروش ۸

نبینی که باشد ز مشگین حریر
فروشندهٔ مشک را ناگزیر ۹

گزارنده این نو آیین خیال
دم از نیک‌نامان زدی ماه و سال ۱۰

سکندر که آن نیکنامی نمود
بران نام نیکو بسی کرد سود ۱۱

همه سوی نیکان نظر داشتی
بدان را بر خویش نگذاشتی ۱۲

ز کشور خدایان و شهزادگان
نظر پیش کردی به افتادگان ۱۳

کجا زاهدی خلوتی یافتی
به خولت گهش زود بشتافتی ۱۴

بهر جا که رزمی برآراستی
از ایشان به همت مدد خواستی ۱۵

همانا کزان بود پیروز جنگ
که پیروزه را فرق کردی ز سنگ ۱۶

سپاهی که با او به جنگ آمدند
از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند ۱۷

نمودند کای داور روزگار
به تعلیم تو دولت آموزگار ۱۸

ترا فتح و فیروزی از لشگرست
تو زاهد نوازی سحن دیگرست ۱۹

به شمشیر باید جهان را گشاد
تو از نیک‌مردان چه آری به یاد ۲۰

چو همت سلاحست در دستبرد
بگو تا کنیم آنچه داریم خرد ۲۱

ازین پس که بر هم نبردان زنیم
در همت نیک‌مردان زنیم ۲۲

جهاندار ازین داوریهای سخت
نگهداشت پاسخ به نیروی بخت ۲۳

سخن بر بدیهه نیاید صواب
به وقت خودش داد باید جواب ۲۴

چو لشگر سوی کوه البرز راند
بهر ناحیت نایبی را نشاند ۲۵

به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت
ز شروان چو شیران همی برد رخت ۲۶

در آن تاختن کارزورمند بود
رهش بر گذرگاه دربند بود ۲۷

نبود آنگه آن شهر آراسته
دزی بود در وی بسی خواسته ۲۸

در آن دز تنی چند ره داشتند
که کس را در آن راه نگذاشتند ۲۹

چو شه را سراپرده آنجا زدند
رقیبان دز خیمه بالا زدند ۳۰

در دز ببستند بر روی شاه
نکردند در تیغ و لشکر نگاه ۳۱

به نوبتگه شاه نشتافتند
سر از خدمت بارگه تافتند ۳۲

اگر خواندشان داور دور گیر
به رفتن نگشتند فرمان پذیر ۳۳

وگر دفتر داوری در نوشت
ندادند راهش بر کوه و دشت ۳۴

همان چاره دید آن خردمند شاه
که بردارد آن بند از بندگاه ۳۵

به لشکر بفرمود تا صد هزار
درآیند پیرامن آن حصار ۳۶

به خرسنگ غضبان خرابش کنند
به سیلاب خون غرق آبش کنند ۳۷

چهل روز لشگر شغب ساختند
کزان دز کلوخی نینداختند ۳۸

ز پرتاب او ناوک افکند بال
کمندی نه کانجا رساند دوال ۳۹

عروسک زنانی چو دیوان شموس
خجل گشته زان قلعه چون عروس ۴۰

نه عراده بر گرد اوره شناس
نه از گردش منجنیقش هراس ۴۱

چو عاجز شدند اندر آن تاختن
وزان جوز بر گنبد انداختن ۴۲

شه کاردان مجلسی نو نهاد
سران را طلب کرد و ابرو گشاد ۴۳

چه گوئید گفتا درین بند کوه
که آورد از اندیشه ما را ستوه ۴۴

ولایت گشایان گردن فراز
نشستند و بردند شه را نماز ۴۵

که ما بندگان تا کمر بسته‌ایم
بدین روز یک روز ننشسته‌ایم ۴۶

چهل روز باشد که بیخورد و خواب
ستیزیم با ابرو با آفتاب ۴۷

تو دانی که بر تارک مهر و میغ
نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ ۴۸

چو دیوان بسی چاره‌ها ساختیم
از این دیو خانه نپرداختیم ۴۹

همان به که گردیم ازین راه تنگ
گریوه نوردیم و سائیم سنگ ۵۰

شهنشه چو دانست کان سروران
فرو مانده بودند و عاجز در آن ۵۱

چو در سرمه زد چشم خورشید میل
فرو رفت گوهر به دریای نیل ۵۲

شه از گنج گوهر به دریا کنار
یکی مجلس آراست چون نوبهار ۵۳

بپرسید چون حلقه گشت انجمن
از آن سرفرازان لشگر شکن ۵۴

که از گوشه‌داران در این گوشه کیست
که بر ماتم آرزوها گریست ۵۵

یکی گفت کای شاه دانش پرست
پرستشگری در فلان غار هست ۵۶

به کس روی ننماید از هیچ راه
کند بی نیازی به مشتی گیاه ۵۷

شهنشاه برخاست هم در زمان
عنان ناب گشت از بر همدمان ۵۸

ز خاصان تنی چند همراه کرد
نشان جست و آمد بر نیک‌مرد ۵۹

ره از شب چو روز بداندیش بود
و شاقی و شمعی روان پیش بود ۶۰

چو نزدیک غار آمد از راه دور
به غار اندر افتاد از آن شمع نور ۶۱

پرستنده چون پرتو نور دید
ز تاریکی غار بیرون دوید ۶۲

فرشته وشی دید چون آفتاب
برآورده اقبال را سر ز خواب ۶۳

جهاندیده نزد جهاندار تاخت
به نور جهانداری او را شناخت ۶۴

بدو گفت شخصی بهی پیکری
گمانم چنانست کاسکندری ۶۵

شه از مهربانی بدو داد دست
درون رفت و پیشش به زانو نشست ۶۶

بپرسید از او کاشنای تو کیست
ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست ۶۷

چه دانستی ای زاهد هوشیار
که اسکندرم من درین تنگ غار ۶۸

دعا کرد زاهد که دلشاد باش
ز بند ستمگاری آزاد باش ۶۹

به اقبال باد اخترت خاسته
به نیروی اقبالت آراسته ۷۰

اگر زانکه بشناختم شاه را
شناسد به شب هر کسی ماه را ۷۱

نه آیینه تنها تو داری بدست
مرا در دل آیینه‌ای نیز هست ۷۲

به صد سال کو را ریاضت زدود
یکی صورت آخر تواند نمود ۷۳

دگر آنچه پرسد خداوند رای
که چونست زاهد در این تنگ جای ۷۴

به نیروی تو شادم و تندرست
تنومندتر ز آنچه بودم نخست ۷۵

ز مهر و زکین با کسم یاد نیست
کس از بندگان چون من آزاد نیست ۷۶

جهان را ندیدم وفا داریی
نخواهد کس از بی وفا یاریی ۷۷

چو برسختم اندیشهٔ کار خویش
همین گوشه دیدم سزاوار خویش ۷۸

بریدم ز هر آشنائی شمار
بس است آشنای من آموزگار ۷۹

به بسیار خواری نیارم بسیچ
که پری دهد ناف را پیچ پیچ ۸۰

گیا پوشم و قوت من هم گیا
کنم سنگ را زر بدین کیمیا ۸۱

بود سالها کز سر آیندگان
ندیدم کسی جز تو ز آیندگان ۸۲

سبب چیست کامشب درین کنج غار
به نیک اختری رنجه شد شهریار ۸۳

در غار من وانگهی چون توئی
یکی پاس شه را کم از هندوئی ۸۴

جهاندار گفت ای جهاندیده پیر
از این آمدن داشتم ناگزیز ۸۵

خدای آهنی را بدو نیم کرد
به ما هر دو آن تسلیم کرد ۸۶

کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت
کلید آن تو تیغ بر من گذاشت ۸۷

چو من زاهن تیغ گیتی فروز
کنم یاری عدل در نیم روز ۸۸

تو در نیمه شب نیز اگر یاوری
کلیدی بجنبان در این داوری ۸۹

مگر کز کلید تو و تیغ من
گشاده شود کار این انجمن ۹۰

حصاری است بر سفت این تیغ کوه
درو رهزنانند چندین گروه ۹۱

همه روز و شب کاروانها زنند
ز بد گوهری راه جانها زنند ۹۲

در آن جستجویم که بگشایمش
به داد و به دانش بیارایمش ۹۳

تو نیز ار به همت کنی یاریی
در این ره کند بخت بیداریی ۹۴

ز هزن شود راه پرداخته
شور توشهٔ رهروان ساخته ۹۵

چو آگاه شد مرد ایزد شناس
که دزدان بر آن قلعه دارند پاس ۹۶

یکی منجنیق از نفس برگشاد
که بر قلعهٔ آسمان در گشاد ۹۷

چنان زد در آن کوههٔ منجنیق
که شد کوه در وی چو دریا غریق ۹۸

به شه گفت برخیز و شو باز جای
که آن کوهپایه درآمد ز پای ۹۹

چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش
مقیمان مجلس دویدند پیش ۱۰۰

دگر باره مجلس بیاراستند
به رامش نشستند و می خواستند ۱۰۱

کس آمد که دژبان این کوهسار
ستاد است بر در به امید بار ۱۰۲

بفرمود شه تا درآرند زود
درآمد بر شاه و خدمت نمود ۱۰۳

چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش
کلید در دز بینداخت پیش ۱۰۴

خبر کرد کامشب ز نیروی شاه
خرابی درآمد بیدین قلعه گاه ۱۰۵

دو برج رزین زین دز سنگ بست
ز برج ملک دور درهم شکست ۱۰۶

ز خشم خدا منجنیقی رسید
دز افتاد و ناگاه درهم درید ۱۰۷

گرش منجنیق تو کردی خراب
به ذره کجا ریختی آفتاب ۱۰۸

خرابیش دانم نه زین لشگرست
که این منجنیق از دزی دیگرست ۱۰۹

چو حکم دز آسمانی تراست
تو دانی و دز حکمرانی تراست ۱۱۰

نگه کرد شه سوی لشکر کشان
کزین به دعا را چه باشد نشان ۱۱۱

چهل روز باشد که مردان کار
به شمشیر کوشند با این حصار ۱۱۲

به چندین سر تیغ الماس رنگ
نسفتند جو سنگی از خاره سنگ ۱۱۳

به آهی که برداشت بی توشه‌ای
فرو ریخت از منظرش گوشه‌ای ۱۱۴

شما را چه رو مینماید درین
که بی نیک‌مردان مبادا زمین ۱۱۵

بزرگان لشکر به عذرآوری
پشیمان شدند از چنان داوری ۱۱۶

زمین بوسه دادند در بزم شاه
که خالی مباد از تو تخت و کلاه ۱۱۷

قوی باد در ملک بازوی تو
بقا باد نقد ترازوی تو ۱۱۸

چنین حرفها را تو دانی شناخت
که یزدان ترا سایه خویش ساخت ۱۱۹

چو ما نیز از این پرده آگه شدیم
براه آمدیم ارچه از ره شدیم ۱۲۰

فرستاد شه تا به دز تاختند
از آن رهزنان دز بپرداختند ۱۲۱

بجای دز اقطاعها داد شان
سوی دادهٔ خود فرستادشان ۱۲۲

در آن سنگ بسته دز اوج سای
عمارتگری کرد بسیار جای ۱۲۳

خرابیش را یکسر آباد کرد
دز ظلم را خانهٔ داد کرد ۱۲۴

نواحی نشینان آن کوهسار
تظلم نمودند هنگام بار ۱۲۵

که ازبیم قفچاق وحشی سرشت
درین مرز تخمی نیاریم کشت ۱۲۶

چو هر گه کزین سو شتاب آورند
برینش درین کشت و آب آورند ۱۲۷

ازین روی ما را زیانها رسد
ز نان تنگی آفت به جانها رسد ۱۲۸

گر آرد ملک هیچ بخشایشی
رساند بدین کشور آسایشی ۱۲۹

درین پاسگه رخنهائی که هست
عمارت کند تا شود سنگ بست ۱۳۰

مگر زافت آن بیابانیان
به راحت رسد کار خزرانیان ۱۳۱

بفرمود شه تاگذرگاه کوه
ببندند خزرانیان هم‌گروه ۱۳۲

ز پولاد و ارزیر و از خاره سنگ
برآرند سدی در آن راه تنگ ۱۳۳

ز خارا تراشان احکام کار
که بر کوه دانند بستن حصار ۱۳۴

فرستاد خلقی به انبوه را
گذر داد بر بستن آن کوه را ۱۳۵

چو زابادی رخنه پرداختند
به عزم شدن رایت افراختند ۱۳۶

شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس
خدنگ اندران بیشه‌ها آبنوس ۱۳۷

ملک بارگه سوی صحرا کشید
عنان راه را داد و منزل برید ۱۳۸

چو سیاره چرخ شبدیز راند
بهر برج کامد سعادت رساند ۱۳۹

چو زلف شب از حلقه عنبری
سمن ریخت بر طاق نیلوفری ۱۴۰

شه و لشگر از رنج ره سودگی
رسیدند لختی به آسودگی ۱۴۱

تنی چند را از رقیبان راه
ز بهر شب افسانه بنشاند شاه ۱۴۲

از ایشان خبرهای آن کوه و دشت
بپرسید و آگه شد از سرگذشت ۱۴۳

پس آنگاه از هر نشیب و فراز
به گوش ملک برگشادند راز ۱۴۴

نمودند کاینجا حصاریست خوب
که دور است ازو تند باد جنوب ۱۴۵

یکی سنگ مینای مینو سرشت
به زیبائی و خرمی چون بهشت ۱۴۶

سریر سرافراز شد نام او
درو تخت کیخسرو و جام او ۱۴۷

چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت
نهاد اندران تاجگه جام و تخت ۱۴۸

همان گور خانه ز غاری گزید
کز آتش در آن غار نتوان خزید ۱۴۹

هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه
ملک زاده‌ای هست بر جمله شاه ۱۵۰

پرستش کند جای آن شاه را
نگهدارد آن جام وآن گاه را ۱۵۱

جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد ۱۵۲

کجا بستدی فرخ آیین دزی
چه از زورمندی چه از عاجزی ۱۵۳

اگر آشکارا بدی گر نهان
بر آن دز شدی تاجدار جهان ۱۵۴

بدیدی دز از دز فرود آمدی
به دزبان بر از وی درود آمدی ۱۵۵

بنا دیده دیدن هوسناک بود
بهر جا که شد چست و چالاک بود ۱۵۶

چو آن شب صفتهای آن دز شنید
به دز دیدنش رغبت آمد پدید ۱۵۷

مگر کز کهن جام کیخسروی
دهد مجلس مملکت را نوی ۱۵۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۸
کانال گوهرین در ایتا
۵۷۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۵ - رفتن اسکندر به کوه البرز
گوهر بعدی:بخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.