هوش مصنوعی:
این متن داستانی حماسی و عاشقانه را روایت میکند که در آن شخصیتهای اصلی مانند سکندر و خاقان چین حضور دارند. داستان شامل توصیفاتی از مهمانیهای باشکوه، پیشکشهای گرانبها، و رویدادهای سیاسی و نظامی است. همچنین، توصیفاتی از زیباییهای طبیعت، هنر، و موسیقی نیز در متن وجود دارد. در نهایت، داستان به فتوحات نظامی و بازسازی شهرها توسط سکندر میپردازد.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند روابط سیاسی، توصیفات دقیق از جنگها و فتوحات، و همچنین اشاراتی به عشق و زیباییهای هنری است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی بیشتری دارد. همچنین، برخی از توصیفات ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
بخش ۴۵ - مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را
بیا ساقی آزاد کن گردنم
سرشک قدح ریز در دامنم ۱
سرشگی که از صرف پالودگی
فرو شوید از دامن آلودگی ۲
مکن ترکی ای ترک چینی نگار
بیا ساعتی چین در ابرو میار ۳
دلم را به دلداریی شاد کن
ز بند غم امروزم آزاد کن ۴
اگر دخل خاقان چین آن توست
مکن خرج را رود، باران توست ۵
بخور چیزی از مال و چیزی بده
ز بهر کسان نیز چیزی بنه ۶
مخور جمله ترسم که دیر ایستی
به پیرایه سر بد بود نیستی ۷
در خرج بر خود چنان در مبند
که گردی ز ناخوردگی دردمند ۸
چنان نیز یکسر مپرداز گنج
گه آیی ز بیهوده خواری به رنج ۹
به اندازهای کن بر انداز خویش
که باشد میانه نه اندک نه بیش ۱۰
چو رشته ز سوزن قویتر کنی
بسا چشم سوزن که در سر کنی ۱۱
سخن را گزارشگر نقشبند
چنین نقش بر زد به چینی پرند ۱۲
کز آوازهٔ شه جهان گشت پر
که چین را در آمود دامن به در ۱۳
شب و روز خاقان در آن کرد صرف
که شه را دهد پایمردی شگرف ۱۴
ملوکانه مهمانیی سازدش
جهان در سم مرکب اندازدش ۱۵
کند پیشکشهای شاهانه پیش
به اندازهٔ پایهٔ کار خویش ۱۶
یکی روز کرد از جهان اختیار
فروزنده چون طالع شهریار ۱۷
برآراست بزمی چو روشن بهشت
که دندان شیران بر آن شیره هشت ۱۸
چنان از می و میوهٔ خوشگوار
برآراست مهمانیی شاهوار ۱۹
که هیچ آرزوئی به عالم نبود
که یک یک بران خوان فراهم نبود ۲۰
گذشت از خورشهای چینی سرشت
که رضوان ندید آنچنان در بهشت ۲۱
ز شکر بسی پخته حلوای نغز
به بادام شیرینش آکنده مغز ۲۲
طرائف به زانسان که دنیا پرست
یکی آورد زان به عمری به دست ۲۳
جواهر نه چندان که جوهر شناس
کند نیم آن را به سالی قیاس ۲۴
چو شد خانهٔ گنج پرداخته
بدانگونه مهمانیی ساخته ۲۵
شه ترک با شهرگان دیار
به خواهشگری شد بر شهریار ۲۶
زمین داد بوسه به آیین پیش
فزود از زمین بوس او قدر خویش ۲۷
نیایش کنان گفت اگر بخت شاه
کند بر سر تخت این بنده راه ۲۸
سرش را به افسر گرامی کند
بدین سر بزرگیش نامی کند ۲۹
پذیرفت شه خواهش گرم او
به رفتن نگه داشت آزرم او ۳۰
شه و لشگر شه به یکبارگی
بران خوان شدند از سر بارگی ۳۱
زمین از سر گنج بگشاد بند
روا رو برآمد به چرخ بلند ۳۲
سکندر چو بر خوان خاقان رسید
پی خضر بر آب حیوان رسید ۳۳
یکی تخت زر دید چون آفتاب
درو چشمهٔ در چو دریای آب ۳۴
به شادی بران تخت زرین نشست
ز کافور و عنبر ترنجی بدست ۳۵
جهانجوی فغفور بر دست راست
به خدمت کمر بست و بر پای خاست ۳۶
نوازش کنانش ملک پیش خواند
ملک وار بر کرسی زر نشاند ۳۷
دگر تاجداران به فرمان شاه
به زانو نشستند در پیشگاه ۳۸
بفرمود خاقان که آرند خورد
ز خوانهای زرین شود خاک زرد ۳۹
فرو ریخت شاهانه برگی فراخ
چو برگ رز از برگ ریزان شاخ ۴۰
دران آرزوگاه فرخار دیس
نکرد آرزو با معامل مکیس ۴۱
بهشتی صفت هر چه درخواستند
بران مائده خوان برآراستند ۴۲
چو خوردند هرگونهای خوردها
نمودند بر باده ناوردها ۴۳
نشاط میقرمزی ساختند
بساطی هم از قرمز انداختند ۴۴
نشسته به رامش ز هر کشوری
غریب اوستادی و رامشگری ۴۵
نوا ساز خنیاگران شگرف
به قانون او زان برآورده حرف ۴۶
بریشم نوازان سغدی سرود
به گردون برآورده آواز رود ۴۷
سرایندگان ره پهلوی
ز بس نغمه داده نوا را نوی ۴۸
همان پای کوبان کشمیر زاد
معلق زن از رقص چون دیو باد ۴۹
ز یونانیان ارغنون زن بسی
که بردند هوش از دل هر کسی ۵۰
کمر بسته رومی و چینی به هم
برآورده از روم و از چین علم ۵۱
در گنج بگشاد چیپال چین
بپرداخت از گنج قارون زمین ۵۲
نخست از جواهر درآمد به کار
ز دراعه و درع گوهر نگار ۵۳
ز بلور تابنده چون آفتاب
یکی دست مجلس بتری چو آب ۵۴
ز دیبای چینی به خروارها
هم از مشک چین با وی انبارها ۵۵
طبقهای کافور با بوی مشک
ز کافورتر بیشتر عود خشک ۵۶
کمانهای چاچی و چینی پرند
گرانمایه شمشیرها نیز چند ۵۷
تکاور سمندان ختلی خرام
همه تازه پیکر همه تیزگام ۵۸
یکی کاروان جمله شاهین و باز
به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز ۵۹
چهل پیل با تخت و بر گستوان
بلند و قوی مغز و سخت استخوان ۶۰
غلامان لشگر شکن خیل خیل
کنیزان که در مرده آرند میل ۶۱
چو نزلی چنین پیش مهمان کشید
جز این پیشکشها فراوان کشید ۶۲
پس از ساعتی گنج نو باز کرد
از آن خوبتر تحفهای ساز کرد ۶۳
خرامنده ختلی کش و دم سیاه
تکاورتر از باد در صبحگاه ۶۴
رونده یکی تخت شاهنشهی
نشینندش از پویه بیآگهی ۶۵
سبق برده از آهوان در شتاب
به گرمی چو آتش به نرمی چو آب ۶۶
به صحرا ز مرغان سبک خیز تر
به دریا دراز ماهیان تیزتر ۶۷
به چابک روی پیکرش دیو زاد
به گردندگی کنیتش دیو باد ۶۸
به انگیزش از آسمان کم نبود
صبا مرد میدان او هم نبود ۶۹
چنان رفت و آمد به آوردگاه
که واماند ازو وهم در نیمراه ۷۰
فرس را رخ افکنده در وقت شور
فکنده فرس پیل را وقت زور ۷۱
چو وهم از همه سوی مطلق خرام
چو اندیشه در تیز رفتن تمام ۷۲
سمندی نگویم سمندر فشی
سمندر فشی نه سکندر کشی ۷۳
شکاری یکی مرغ شوریده سر
ز خواب شب فتنه شوریدهتر ۷۴
چو دوران درآمد شدن تیز بال
شدن چون جنوب آمدن چون شمال ۷۵
عقابین پولاد در جنگ او
عقابان سیه جامه ز آهنگ او ۷۶
بسی خنده گرو کرده در گردنش
عقابین چنگ عقاب افکنش ۷۷
جگر سای سیمرغ در تاختن
شکارش همه کرگدن ساختن ۷۸
غضنباک و خونریز و گستاخ چشم
خدای آفریدش ز بیداد و خشم ۷۹
طغان شاه مرغان و طغرل به نام
به سلطانی اندر چو طغرل تمام ۸۰
کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی
گل اندام و شکر لب و مشگبوی ۸۱
بتی چون بهشتی برآراسته
فریبی به صد آرزو خواسته ۸۲
خرامنده ماهی چو سرو بلند
مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند ۸۳
برو غبغبی کاب ازو میچکید
بر آتش بر آب معلق که دید ۸۴
رخش بر بنفشه گل انداخته
بنفشه نگهبان گل ساخته ۸۵
سهی سرو محتاج بالای او
شکر بنده و شهد مولای او ۸۶
کمر بستهٔ زلف او مشک ناب
که زلفش کمر بست بر آفتاب ۸۷
سخنگوی شهدی شکر بارهای
به شهد و شکر بر ستمگارهای ۸۸
بلورین تن و قاقمی پشت او
به شکل دم قاقم انگشت او ۸۹
ز سیمین زنخ گوئی انگیخته
بر او طوقی از غبغب آویخته ۹۰
بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی
ز مه طوق برده ز خورشید گوی ۹۱
ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر
به تیر و کمان کرده صد دل اسیر ۹۲
چو میخوردی از لطف اندام وی
ز حلقش پدید آمدی رنگ می ۹۳
هزار آفرین بر چنان دایهای
که پرورد از انسان گرانمایهای ۹۴
نزد بر کس از تنگ چشمی نظر
ز چشمش دهانش بسی تنگ تر ۹۵
تو گفتی که خود نیست او را دهان
همان نام او (نیست اندر جهان) ۹۶
رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند
به تعریف آن تحفه شد سربلند ۹۷
که این مرغ و این بارگی وین کنیز
عزیزند و بر شاه بادا عزیز ۹۸
نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست
نه مرغی چنین آید آسان به دست ۹۹
به گفتن چه حاجت که هنگام کار
هنرهای خود را کنند آشکار ۱۰۰
کنیزی بدین چهره هم خوار نیست
که در خوبروئی کسش یار نیست ۱۰۱
سه خصلت در او مادر آورد هست
که آنرا چهارم نیاید به دست ۱۰۲
یکی خوبروئی و زیبندگی
که هست آیتی در فریبندگی ۱۰۳
دویم زورمندی که وقت نبرد
نپیچد عنان را ز مردان مرد ۱۰۴
سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود
که از زهره خوشتر سراید سرود ۱۰۵
چو آواز خود بر کشد زیر و زار
بخسبد بر آواز او مرغ و مار ۱۰۶
جهانجوی را زان دل آرام چست
خوش آوازی و خوبی آمد درست ۱۰۷
حدیث دلیری و مردانگی
نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی ۱۰۸
سمن نازک و خار محکم بود
که مردانگی در زنان کم بود ۱۰۹
زن ار سمیتن نی که روئین تنست
ز مردی چه لافد که زن هم زنست ۱۱۰
اگر ماهی از سنگ خارا بود
شکار نهنگان دریا بود ۱۱۱
ز کاغذ نشاید سپر ساختن
پس آنکه به آب اندر انداختن ۱۱۲
گران داشت آن نکته را شهریار
زنان را به مردی ندید استوار ۱۱۳
بپذرفتنش حلقه در گوش کرد
چو پذرفت نامش فراموش کرد ۱۱۴
چو آن پیشکشها پذیرفت شاه
شد از خوان خاقان سوی خوابگاه ۱۱۵
سحرگه که طاوس مشرق خرام
برون زد سر از طاق فیروزه فام ۱۱۶
دگر باره شه باده بر کف نهاد
برامش در بارگه برگشاد ۱۱۷
بسر برد روزی دو در رود و می
دگر پاره شد مرکبش تیز پی ۱۱۸
سوی بازگشتن بسی چید کار
بگردنگی گشت چون روزگار ۱۱۹
پری چهره ترکی که خاقان چین
به شه داد تا داردش نازنین ۱۲۰
از آنجا که شه را نیامد پسند
چو سایه پس پرده شد شهر بند ۱۲۱
برافروخت آن ماه چون آفتاب
فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب ۱۲۲
به زندان سرای کنیزان شاه
همی بود چون سایه در زیر چاه ۱۲۳
یکی روز کاین چرخ چوگان پرست
ز شب بازی آورد گوئی به دست ۱۲۴
سکندر که از خسروان گوی برد
عنان را به چوگانی خود سپرد ۱۲۵
در آمد به طیارهٔ کوهکن
فرس پیل بالا و شه پیلتن ۱۲۶
علم بر کشیدند گردنکشان
پدید آمد از روز محشر نشان ۱۲۷
ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود
بیابان به نخجیر بر تنگ بود ۱۲۸
ز صحرای چین تا به دریای چند
زمین در زمین بود زیر پرند ۱۲۹
سیه چون در آمد به عرض شمار
گزیده در او بود پانصد هزار ۱۳۰
پس و پیش ترکان طاوس رنگ
چپ و راست شیران پولاد چنگ ۱۳۱
به قلب اندرون شاه دریا شکوه
سپه گرد بر گرد دریا چو کوه ۱۳۲
بجز پیل زوران آهن کلاه
چهل پیل جنگی پس و پشت شاه ۱۳۳
هزار و چهل سنجق پهلوی
روان در پی رایت خسروی ۱۳۴
کمرهای زرین غلامان خاص
چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص ۱۳۵
و شاقان جوشنده چون آب سیل
ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل ۱۳۶
ندیمان شایسته بر گرد شاه
که آسان از ایشان شود رنج راه ۱۳۷
خرامان شده خسرو خسروان
طرفدار چین در رکابش روان ۱۳۸
شهنشه چو بنوشت لختی زمین
اشارت چنین شد به خاقان چین ۱۳۹
که گردد سوی خانهٔ خویش باز
به اقلیم ترکان کند ترکتاز ۱۴۰
جهانجوی را ترک بدرود کرد
به آب مژه روی را رود کرد ۱۴۱
عنان تافته شاه گیتی نورد
ز صحرا به جیجون رسانید گرد ۱۴۲
چو آمد به نزدیک آن ژرف رود
بفرمود تا لشگر آید فرود ۱۴۳
بر آن فرضه جایی دلافروز دید
نشستن بر آن جای فیروز دید ۱۴۴
طناب سراپردهٔ خسروی
کشیدند و شد میخ مرکز قوی ۱۴۵
ز بس نوبتیهای گوهر نگار
چو باغ ارم گشت جیحون کنار ۱۴۶
چو شه کشور ماورالنهر دید
جهانی نگویم که یک شهر دید ۱۴۷
از آن مال کز چین به چنگ آمدش
بسی داد کانجا درنگ آمدش ۱۴۸
بناهای ویرانه آباد کرد
بسی شهر نو نیز بنیاد کرد ۱۴۹
سمرقند را کادمی شاد ازوست
شنیده چنین شد که بنیاد ازوست ۱۵۰
خبر گرم شد در خراسان و روم
که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم ۱۵۱
بهر شهری از شادی فتح شاه
بشارت زنان بر گرفتند راه ۱۵۲
به شکرانه رایت برافراختند
به هر خانهای خرمی ساختند ۱۵۳
فرستاد هر کس بسی مال و گنج
به درگاه شاه از پی پای رنج ۱۵۴
سرشک قدح ریز در دامنم ۱
سرشگی که از صرف پالودگی
فرو شوید از دامن آلودگی ۲
مکن ترکی ای ترک چینی نگار
بیا ساعتی چین در ابرو میار ۳
دلم را به دلداریی شاد کن
ز بند غم امروزم آزاد کن ۴
اگر دخل خاقان چین آن توست
مکن خرج را رود، باران توست ۵
بخور چیزی از مال و چیزی بده
ز بهر کسان نیز چیزی بنه ۶
مخور جمله ترسم که دیر ایستی
به پیرایه سر بد بود نیستی ۷
در خرج بر خود چنان در مبند
که گردی ز ناخوردگی دردمند ۸
چنان نیز یکسر مپرداز گنج
گه آیی ز بیهوده خواری به رنج ۹
به اندازهای کن بر انداز خویش
که باشد میانه نه اندک نه بیش ۱۰
چو رشته ز سوزن قویتر کنی
بسا چشم سوزن که در سر کنی ۱۱
سخن را گزارشگر نقشبند
چنین نقش بر زد به چینی پرند ۱۲
کز آوازهٔ شه جهان گشت پر
که چین را در آمود دامن به در ۱۳
شب و روز خاقان در آن کرد صرف
که شه را دهد پایمردی شگرف ۱۴
ملوکانه مهمانیی سازدش
جهان در سم مرکب اندازدش ۱۵
کند پیشکشهای شاهانه پیش
به اندازهٔ پایهٔ کار خویش ۱۶
یکی روز کرد از جهان اختیار
فروزنده چون طالع شهریار ۱۷
برآراست بزمی چو روشن بهشت
که دندان شیران بر آن شیره هشت ۱۸
چنان از می و میوهٔ خوشگوار
برآراست مهمانیی شاهوار ۱۹
که هیچ آرزوئی به عالم نبود
که یک یک بران خوان فراهم نبود ۲۰
گذشت از خورشهای چینی سرشت
که رضوان ندید آنچنان در بهشت ۲۱
ز شکر بسی پخته حلوای نغز
به بادام شیرینش آکنده مغز ۲۲
طرائف به زانسان که دنیا پرست
یکی آورد زان به عمری به دست ۲۳
جواهر نه چندان که جوهر شناس
کند نیم آن را به سالی قیاس ۲۴
چو شد خانهٔ گنج پرداخته
بدانگونه مهمانیی ساخته ۲۵
شه ترک با شهرگان دیار
به خواهشگری شد بر شهریار ۲۶
زمین داد بوسه به آیین پیش
فزود از زمین بوس او قدر خویش ۲۷
نیایش کنان گفت اگر بخت شاه
کند بر سر تخت این بنده راه ۲۸
سرش را به افسر گرامی کند
بدین سر بزرگیش نامی کند ۲۹
پذیرفت شه خواهش گرم او
به رفتن نگه داشت آزرم او ۳۰
شه و لشگر شه به یکبارگی
بران خوان شدند از سر بارگی ۳۱
زمین از سر گنج بگشاد بند
روا رو برآمد به چرخ بلند ۳۲
سکندر چو بر خوان خاقان رسید
پی خضر بر آب حیوان رسید ۳۳
یکی تخت زر دید چون آفتاب
درو چشمهٔ در چو دریای آب ۳۴
به شادی بران تخت زرین نشست
ز کافور و عنبر ترنجی بدست ۳۵
جهانجوی فغفور بر دست راست
به خدمت کمر بست و بر پای خاست ۳۶
نوازش کنانش ملک پیش خواند
ملک وار بر کرسی زر نشاند ۳۷
دگر تاجداران به فرمان شاه
به زانو نشستند در پیشگاه ۳۸
بفرمود خاقان که آرند خورد
ز خوانهای زرین شود خاک زرد ۳۹
فرو ریخت شاهانه برگی فراخ
چو برگ رز از برگ ریزان شاخ ۴۰
دران آرزوگاه فرخار دیس
نکرد آرزو با معامل مکیس ۴۱
بهشتی صفت هر چه درخواستند
بران مائده خوان برآراستند ۴۲
چو خوردند هرگونهای خوردها
نمودند بر باده ناوردها ۴۳
نشاط میقرمزی ساختند
بساطی هم از قرمز انداختند ۴۴
نشسته به رامش ز هر کشوری
غریب اوستادی و رامشگری ۴۵
نوا ساز خنیاگران شگرف
به قانون او زان برآورده حرف ۴۶
بریشم نوازان سغدی سرود
به گردون برآورده آواز رود ۴۷
سرایندگان ره پهلوی
ز بس نغمه داده نوا را نوی ۴۸
همان پای کوبان کشمیر زاد
معلق زن از رقص چون دیو باد ۴۹
ز یونانیان ارغنون زن بسی
که بردند هوش از دل هر کسی ۵۰
کمر بسته رومی و چینی به هم
برآورده از روم و از چین علم ۵۱
در گنج بگشاد چیپال چین
بپرداخت از گنج قارون زمین ۵۲
نخست از جواهر درآمد به کار
ز دراعه و درع گوهر نگار ۵۳
ز بلور تابنده چون آفتاب
یکی دست مجلس بتری چو آب ۵۴
ز دیبای چینی به خروارها
هم از مشک چین با وی انبارها ۵۵
طبقهای کافور با بوی مشک
ز کافورتر بیشتر عود خشک ۵۶
کمانهای چاچی و چینی پرند
گرانمایه شمشیرها نیز چند ۵۷
تکاور سمندان ختلی خرام
همه تازه پیکر همه تیزگام ۵۸
یکی کاروان جمله شاهین و باز
به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز ۵۹
چهل پیل با تخت و بر گستوان
بلند و قوی مغز و سخت استخوان ۶۰
غلامان لشگر شکن خیل خیل
کنیزان که در مرده آرند میل ۶۱
چو نزلی چنین پیش مهمان کشید
جز این پیشکشها فراوان کشید ۶۲
پس از ساعتی گنج نو باز کرد
از آن خوبتر تحفهای ساز کرد ۶۳
خرامنده ختلی کش و دم سیاه
تکاورتر از باد در صبحگاه ۶۴
رونده یکی تخت شاهنشهی
نشینندش از پویه بیآگهی ۶۵
سبق برده از آهوان در شتاب
به گرمی چو آتش به نرمی چو آب ۶۶
به صحرا ز مرغان سبک خیز تر
به دریا دراز ماهیان تیزتر ۶۷
به چابک روی پیکرش دیو زاد
به گردندگی کنیتش دیو باد ۶۸
به انگیزش از آسمان کم نبود
صبا مرد میدان او هم نبود ۶۹
چنان رفت و آمد به آوردگاه
که واماند ازو وهم در نیمراه ۷۰
فرس را رخ افکنده در وقت شور
فکنده فرس پیل را وقت زور ۷۱
چو وهم از همه سوی مطلق خرام
چو اندیشه در تیز رفتن تمام ۷۲
سمندی نگویم سمندر فشی
سمندر فشی نه سکندر کشی ۷۳
شکاری یکی مرغ شوریده سر
ز خواب شب فتنه شوریدهتر ۷۴
چو دوران درآمد شدن تیز بال
شدن چون جنوب آمدن چون شمال ۷۵
عقابین پولاد در جنگ او
عقابان سیه جامه ز آهنگ او ۷۶
بسی خنده گرو کرده در گردنش
عقابین چنگ عقاب افکنش ۷۷
جگر سای سیمرغ در تاختن
شکارش همه کرگدن ساختن ۷۸
غضنباک و خونریز و گستاخ چشم
خدای آفریدش ز بیداد و خشم ۷۹
طغان شاه مرغان و طغرل به نام
به سلطانی اندر چو طغرل تمام ۸۰
کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی
گل اندام و شکر لب و مشگبوی ۸۱
بتی چون بهشتی برآراسته
فریبی به صد آرزو خواسته ۸۲
خرامنده ماهی چو سرو بلند
مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند ۸۳
برو غبغبی کاب ازو میچکید
بر آتش بر آب معلق که دید ۸۴
رخش بر بنفشه گل انداخته
بنفشه نگهبان گل ساخته ۸۵
سهی سرو محتاج بالای او
شکر بنده و شهد مولای او ۸۶
کمر بستهٔ زلف او مشک ناب
که زلفش کمر بست بر آفتاب ۸۷
سخنگوی شهدی شکر بارهای
به شهد و شکر بر ستمگارهای ۸۸
بلورین تن و قاقمی پشت او
به شکل دم قاقم انگشت او ۸۹
ز سیمین زنخ گوئی انگیخته
بر او طوقی از غبغب آویخته ۹۰
بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی
ز مه طوق برده ز خورشید گوی ۹۱
ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر
به تیر و کمان کرده صد دل اسیر ۹۲
چو میخوردی از لطف اندام وی
ز حلقش پدید آمدی رنگ می ۹۳
هزار آفرین بر چنان دایهای
که پرورد از انسان گرانمایهای ۹۴
نزد بر کس از تنگ چشمی نظر
ز چشمش دهانش بسی تنگ تر ۹۵
تو گفتی که خود نیست او را دهان
همان نام او (نیست اندر جهان) ۹۶
رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند
به تعریف آن تحفه شد سربلند ۹۷
که این مرغ و این بارگی وین کنیز
عزیزند و بر شاه بادا عزیز ۹۸
نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست
نه مرغی چنین آید آسان به دست ۹۹
به گفتن چه حاجت که هنگام کار
هنرهای خود را کنند آشکار ۱۰۰
کنیزی بدین چهره هم خوار نیست
که در خوبروئی کسش یار نیست ۱۰۱
سه خصلت در او مادر آورد هست
که آنرا چهارم نیاید به دست ۱۰۲
یکی خوبروئی و زیبندگی
که هست آیتی در فریبندگی ۱۰۳
دویم زورمندی که وقت نبرد
نپیچد عنان را ز مردان مرد ۱۰۴
سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود
که از زهره خوشتر سراید سرود ۱۰۵
چو آواز خود بر کشد زیر و زار
بخسبد بر آواز او مرغ و مار ۱۰۶
جهانجوی را زان دل آرام چست
خوش آوازی و خوبی آمد درست ۱۰۷
حدیث دلیری و مردانگی
نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی ۱۰۸
سمن نازک و خار محکم بود
که مردانگی در زنان کم بود ۱۰۹
زن ار سمیتن نی که روئین تنست
ز مردی چه لافد که زن هم زنست ۱۱۰
اگر ماهی از سنگ خارا بود
شکار نهنگان دریا بود ۱۱۱
ز کاغذ نشاید سپر ساختن
پس آنکه به آب اندر انداختن ۱۱۲
گران داشت آن نکته را شهریار
زنان را به مردی ندید استوار ۱۱۳
بپذرفتنش حلقه در گوش کرد
چو پذرفت نامش فراموش کرد ۱۱۴
چو آن پیشکشها پذیرفت شاه
شد از خوان خاقان سوی خوابگاه ۱۱۵
سحرگه که طاوس مشرق خرام
برون زد سر از طاق فیروزه فام ۱۱۶
دگر باره شه باده بر کف نهاد
برامش در بارگه برگشاد ۱۱۷
بسر برد روزی دو در رود و می
دگر پاره شد مرکبش تیز پی ۱۱۸
سوی بازگشتن بسی چید کار
بگردنگی گشت چون روزگار ۱۱۹
پری چهره ترکی که خاقان چین
به شه داد تا داردش نازنین ۱۲۰
از آنجا که شه را نیامد پسند
چو سایه پس پرده شد شهر بند ۱۲۱
برافروخت آن ماه چون آفتاب
فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب ۱۲۲
به زندان سرای کنیزان شاه
همی بود چون سایه در زیر چاه ۱۲۳
یکی روز کاین چرخ چوگان پرست
ز شب بازی آورد گوئی به دست ۱۲۴
سکندر که از خسروان گوی برد
عنان را به چوگانی خود سپرد ۱۲۵
در آمد به طیارهٔ کوهکن
فرس پیل بالا و شه پیلتن ۱۲۶
علم بر کشیدند گردنکشان
پدید آمد از روز محشر نشان ۱۲۷
ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود
بیابان به نخجیر بر تنگ بود ۱۲۸
ز صحرای چین تا به دریای چند
زمین در زمین بود زیر پرند ۱۲۹
سیه چون در آمد به عرض شمار
گزیده در او بود پانصد هزار ۱۳۰
پس و پیش ترکان طاوس رنگ
چپ و راست شیران پولاد چنگ ۱۳۱
به قلب اندرون شاه دریا شکوه
سپه گرد بر گرد دریا چو کوه ۱۳۲
بجز پیل زوران آهن کلاه
چهل پیل جنگی پس و پشت شاه ۱۳۳
هزار و چهل سنجق پهلوی
روان در پی رایت خسروی ۱۳۴
کمرهای زرین غلامان خاص
چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص ۱۳۵
و شاقان جوشنده چون آب سیل
ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل ۱۳۶
ندیمان شایسته بر گرد شاه
که آسان از ایشان شود رنج راه ۱۳۷
خرامان شده خسرو خسروان
طرفدار چین در رکابش روان ۱۳۸
شهنشه چو بنوشت لختی زمین
اشارت چنین شد به خاقان چین ۱۳۹
که گردد سوی خانهٔ خویش باز
به اقلیم ترکان کند ترکتاز ۱۴۰
جهانجوی را ترک بدرود کرد
به آب مژه روی را رود کرد ۱۴۱
عنان تافته شاه گیتی نورد
ز صحرا به جیجون رسانید گرد ۱۴۲
چو آمد به نزدیک آن ژرف رود
بفرمود تا لشگر آید فرود ۱۴۳
بر آن فرضه جایی دلافروز دید
نشستن بر آن جای فیروز دید ۱۴۴
طناب سراپردهٔ خسروی
کشیدند و شد میخ مرکز قوی ۱۴۵
ز بس نوبتیهای گوهر نگار
چو باغ ارم گشت جیحون کنار ۱۴۶
چو شه کشور ماورالنهر دید
جهانی نگویم که یک شهر دید ۱۴۷
از آن مال کز چین به چنگ آمدش
بسی داد کانجا درنگ آمدش ۱۴۸
بناهای ویرانه آباد کرد
بسی شهر نو نیز بنیاد کرد ۱۴۹
سمرقند را کادمی شاد ازوست
شنیده چنین شد که بنیاد ازوست ۱۵۰
خبر گرم شد در خراسان و روم
که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم ۱۵۱
بهر شهری از شادی فتح شاه
بشارت زنان بر گرفتند راه ۱۵۲
به شکرانه رایت برافراختند
به هر خانهای خرمی ساختند ۱۵۳
فرستاد هر کس بسی مال و گنج
به درگاه شاه از پی پای رنج ۱۵۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۴
۸۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۴۴ - مناظرهٔ نقاشان رومی و چینی
گوهر بعدی:بخش ۴۶ - بازگشتن اسکندر از چین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.