هوش مصنوعی: این متن داستانی حماسی و عاشقانه است که در آن یک پهلوان شجاع به نام خسرو با سپاهیانش به جنگ با دشمنان می‌رود. در این جنگ، او با اژدها و نیروهای شیطانی مبارزه می‌کند و پیروز می‌شود. پس از جنگ، خسرو با یک پری‌چهره زیبا آشنا می‌شود که از چین آمده و داستان زندگی خود را برای او بازگو می‌کند. این داستان پر از صحنه‌های نبرد، عشق و شجاعت است و با توصیفات شاعرانه و حماسی همراه است.
رده سنی: 16+ این متن شامل صحنه‌های نبرد و توصیفات پیچیده‌ای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان زیر 16 سال مناسب نباشد. همچنین، مفاهیم عاشقانه و حماسی آن نیاز به درک عمیق‌تری دارد که برای سنین بالاتر مناسب‌تر است.

بخش ۵۵ - جنگ هفتم اسکندر با روسیان

سپیده چو سر برزد از باختر
سپاهی به خاور فرو برد سر ۱

سپه را برآراست خاور خدیو
در اندیشه زان مردم آهنج دیو ۲

سوی میمنه رومی و بربری
چو یاجوج در سد اسکندری ۳

سوی میسره تنگ چشمان چین
شده تنگ از انبوه ایشان زمین ۴

شه روم در قلب چون تند شیر
چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر ۵

دگر سوالانی و پرطاس روس
برآشفته چون توسنان شموس ۶

تبیره همواز شد با درای
چو صور قیامت دمیدند نای ۷

ز خاریدن کوس خارا شکاف
پر افکند سیمرغ در کوه قاف ۸

ز فریاد خرمهره و گاو دم
علی الله برآمد ز رویینه خم ۹

سپاه از دو سو مانده در داوری
که دولت کرا می‌کند یاوری ۱۰

همان اهرمن روی دژخیم رنگ
درآمد چو پیلان جنگی به جنگ ۱۱

تنی چند را پی سپر کرد باز
نشد پیش او هیچکس رزم ساز ۱۲

زره پوشی از ساقهٔ قلب شاه
درآمد چو شیری به آوردگاه ۱۳

ز تیغ آتشی برکشیده چو آب
کزو خیره شد چشمهٔ آفتاب ۱۴

شه از قلب دانست کان شیرمرد
همانست کان جنگ پیشینه کرد ۱۵

شد اندیشناک از پی کار او
که با اژدها دید پیگار او ۱۶

دریغ آمدش کانچنان گردنی
شکسته شود پیش اهریمنی ۱۷

سوار هنرمند چابک رکاب
که بر آتش انگشت زد بی حساب ۱۸

فرشته صفت گرد آن دیو چهر
همی گشت چون گرد گیتی سپهر ۱۹

نخستین نبردی که تدبیر کرد
بر آن تیره دل بارش تیر کرد ۲۰

چو دژخیم را نامد از تیر باک
زننده شد از تیر خود خشمناک ۲۱

یکی خشت پولاد الماس رنگ
برآورد و زد بر دلاور نهنگ ۲۲

که آن خشت اگر برزدی بر هیون
تمام از دگرگوشه جستی برون ۲۳

ز سختی که تن را به هم برفشرد
بران خاره شد خست پولاد خرد ۲۴

دگر خشتی انداخت پولاد تر
بر آن کشتنی هم نشد کارگر ۲۵

سوم همچنین خشت بر وی شکست
نشاید به خشت آب را باز بست ۲۶

چو دانست کان دیو آهن سرشت
نیندیشد از حربه و تیر و خشت ۲۷

نهنگ جهانسوز را برکشید
سوی اژدهای دمنده دوید ۲۸

زدش بر کتفگاه و بردش ز جای
چنان کان ستمگر درامد ز پای ۲۹

دگر باره برخاست از زیر گرد
به سختی درآویخت با هم نبرد ۳۰

ز سوزندگی راه بختش گرفت
بدان آهن چفته سختش گرفت ۳۱

ز زینش درآورد چون تند شیر
ز تارک بیفتاد ترکش به زیر ۳۲

بهاری پدید آمد از زیر ترک
بسی نغز و نازکتر از لاله برگ ۳۳

سرش خواست کندن که نرم آمدش
چو روئی چنان دید شرم آمدش ۳۴

دو گیسو کشان دید در دامنش
رسن کرده گیسوش در گردنش ۳۵

چو هندوی دزدش ز گنجینه برد
ز رومی ربودش به روسی سپرد ۳۶

چو گشت آن فرشته گرفتار دیو
ز دیوان روسی برآمد غریو ۳۷

دگر ره به نخجیر کردن شتافت
کز اول گرانمایه نخجیر یافت ۳۸

از آن طیرگی شاه لشکر شکن
بپیچید چون مار بر خویشتن ۳۹

بفرمود تازنده پیلی سیاه
به خشم آورند اندران حبربگاه ۴۰

بزد پیلبانان بانگ بر زنده پیل
بر آن اهرمن راند چون رود نیل ۴۱

بسی حربه‌ها زد بران پیل پای
بسی نیز قاروره جان گزای ۴۲

نه قاروره بر کوه شد کارگر
نمی‌کرد حربه ز دریا گذر ۴۳

چو دید اژدها پیل سرمست را
گشاد اندر آن خیرگی دست را ۴۴

بدانست کان پیل جنگ آزمای
به خرطوم سختش درآرد ز پای ۴۵

چنان سخت بگرفت خرطوم او
که زندان او شد بر و بوم او ۴۶

خروشید و خرطومش از جای کند
بیفتاد چون کوه پیل بلند ۴۷

شه از هول آن بازی سهمناک
بترسید کافتد سپه در هلاک ۴۸

در آن خشمناکی به فرزانه گفت
که دولت ز من روی خواهد نفهت ۴۹

مرا نیز دریافت ادبار بخت
وگرنه چرا جستم این کار سخت ۵۰

بد آسمانی چو آید فراز
سرنازنینان بپیچد ز ناز ۵۱

تک و تاب شاهان بود اندکی
تب شیر در سال باشد یکی ۵۲

مرا نیست آسایش از تاختن
بخواهم درین عمر پرداختن ۵۳

دلش داد فرزانه کای شهریار
شکیبائی آور درین کارزار ۵۴

همانا که پیروزی آری بدست
چو تدبیر داری و شمشیر هست ۵۵

اگر چاره در سنگ خارا شود
به تدبیر و تیغ آشکارا شود ۵۶

چو یاری کند با تو بخت بلند
چنین فتنه را صد درآری به بند ۵۷

اگر چه یکی موی از اندام شاه
به من بر گرامیتر از صد سپاه ۵۸

ولیکن در اختر چنانست راز
که چون شاه عالم شود رزمساز ۵۹

به اقبال شاه و به نیروی بخت
درآید به خاک این تنومند سخت ۶۰

جز آن نیست کاین پیکر سخت چرم
ندارد پی سست و اندام نرم ۶۱

یکی تن شد ار زانکه روئین تنست
توان کندن از جایش ار زاهنست ۶۲

نباید بر او زخم راندن به تیغ
کز آهن نگردد پراکنده میغ ۶۳

سرش را مگر در کمند آوری
به خم کمندش به بند آوری ۶۴

گرش می‌نشاید به شمشیر کشت
که دارد پی سخت و چرم درشت ۶۵

چو در زیر زنجیرش آری اسیر
برو خواه شمشیر زن خواه تیر ۶۶

شه از مژدهٔ مرد اختر شناس
خدا را پذیرفت بر خود سپاس ۶۷

چو پیروزی خویش دید از خدای
بدان خنگ ختلی درآورد پای ۶۸

که او را شه چینیان داده بود
ز سبز آخور چینیان زاده بود ۶۹

کمندی و تیغی گرانمایه خواست
عنان کرد سوی بداندیش راست ۷۰

درآمد بدان دیو دریا شکوه
چو ابری سیه کو درآید به کوه ۷۱

نجنبید بر جای خویش آن نهنگ
که اقبال شاهش فرو بست چنگ ۷۲

کمند عدو بند را شهریار
درانداخت چون چنبر روزگار ۷۳

به گردن درافتاد بدخواه را
زمین بوسه داد آسمان شاه را ۷۴

چو بر گردن دشمن آمد کمند
شتابنده شد خسرو دیو بند ۷۵

به خم کمندش سر اندر کشید
کشان همچنان سوی لشگر کشید ۷۶

بغلتید آن شیر نخجیر سوز
چو آهو بره زیر چنگال یوز ۷۷

چو آن گور وحشی در آن دستبرد
از افتادن و خاستن گشت خرد ۷۸

ز لشگرگه شاه فیروزمند
غریوی برآمد به چرخ بلند ۷۹

تبیره چنان شد در آن خرمی
که آمد به رقص آسمان بر زمی ۸۰

چو شه دید کان پیکر دیو رنگ
به اقبال طالع درآمد به چنگ ۸۱

نشاندش به روز دگر دشمنان
سپردش به زندان اهریمنان ۸۲

دل روسیان از چنان زور دست
بر آن دشمن دشمن افکن شکست ۸۳

شه روس شد چون گدازنده موم
به شادی درآمد شهنشاه روم ۸۴

تماشای رامشگران ساز کرد
در خرمی بر جهان باز کرد ۸۵

نیوشنده شد نالهٔ چنگ را
به کف برنهاد آب گلرنگ را ۸۶

ز پیروزی بخت می‌کرد یاد
نبید گوارنده می‌خورد شاد ۸۷

چو شب قفل پیروزه برزد به گنج
ترازوی کافور شد مشک سنج ۸۸

همان مشگبو باده می‌خورد شاه
همان پرده می‌داشت مطرب نگاه ۸۹

گهی سفته لعلی به پیمانه خورد
گهی گوش بر لعل ناسفته کرد ۹۰

بهر می که می‌خورد می‌ریخت رنج
به خواهنده می‌داد دیبا و گنج ۹۱

درآمد به افسانهای دراز
ز هر سرگذشتی پژوهنده باز ۹۲

ازان تیغزن مرد چابک سوار
سخن راند با انجمن شهریار ۹۳

که امروزش این بیوفا هم نبرد
ندانم که خون ریخت یا بند کرد ۹۴

اگر ماند در بند آن رهزنان
برون آوریمش به زخم سنان ۹۵

وگر رفت از آن رفته در نگذریم
چنان به که بر یاد او می‌خوریم ۹۶

چو شد مغزش از خوردن باده گرم
به زندانیان بر دلش گشت نرم ۹۷

بفرمود کان بندی بی زبان
بیاید به رامشگه مرزبان ۹۸

به فرمان شاه آن گرفتار بند
به رامشگه آمد چو کوه بلند ۹۹

همه تن شکسته ز نیروی شاه
فرو پژمریده دران بزمگاه ۱۰۰

به زاری بنالید از آن خستگی
شفیعی نه بیش از زبان بستگی ۱۰۱

چو مرد زبان بسته نالید زار
ببخشود بر وی دل شهریار ۱۰۲

ازان زور دیده تن زورمند
بفرمود تا برگرفتند بند ۱۰۳

رها کردش آن شاه آزاد مرد
بر آزاد مردی زیان کس نکرد ۱۰۴

نشاندش به آزرم و دادش طعام
نوازش گری کرد با او تمام ۱۰۵

میی چند با گوهرش یار کرد
به می گوهرش را پدیدار کرد ۱۰۶

چو مستی درامد بران شوربخت
بغلطید چون سایه در پای تخت ۱۰۷

ز توسن دلی گرچه با کس نساخت
نوازندهٔ خویشتن را شناخت ۱۰۸

از آنجا سراسیمه بیرون دوید
چنان شد که کس گرد او را ندید ۱۰۹

شگفتی فرو ماند خسرو دران
نشان سخن باز جست از سران ۱۱۰

که این بندی از باده چون شاد گشت
چرا شد ز ما دور کازاد گشت ۱۱۱

بزرگان دولت در آن جستجوی
فتادند ازان کار در گفتگوی ۱۱۲

یکی گفت صحرائیست این شگفت
چو بندش گرفتند صحرا گرفت ۱۱۳

دگر گفت چون می‌در او کرد کار
سوی خانهٔ خویش بربست بار ۱۱۴

شه از هر چه رفت آشکار و نهفت
سخن گوش می‌کرد و چیزی نگفت ۱۱۵

در آن مانده کاین پردهٔ نیلگون
چه شب بازی از پرده آرد برون ۱۱۶

چو لختی گذشت آمد آن پیل مست
کمرگاه زیبا عروسی به دست ۱۱۷

به آزرم در پیش خسرو نهاد
به رسم پرستش زمین بوسه داد ۱۱۸

چو آورد ازینگونه صیدی ز راه
دگر باره بیرون شد از بزمگاه ۱۱۹

عجب ماند خسرو که آن کار دید
نه در مار در مهرهٔ مار دید ۱۲۰

ز شرم شه آن لعبت نازنین
چو لعبت به سر درکشید آستین ۱۲۱

چو شه دید در خرگه آن ماه را
ز مردم تهی کرد خرگاه را ۱۲۲

در آن ترک خرگاهی آورد دست
شکنج نقابش ز رخ برشکست ۱۲۳

چو دید آفتی دید از اندیشه دور
نه آفت یکی آفتابی ز نور ۱۲۴

پری پیکری شوخ و مست آمده
پریوار در شب به دست آمده ۱۲۵

بهشتی رخی دوزخش تافته
ز مالک به رضوان گذر یافته ۱۲۶

چو سروی به سرسبزی آراسته
وزو سرخ گل عاریت خواسته ۱۲۷

به هر ناوک غمزه کانداختی
شکاری ز روحانیان ساختی ۱۲۸

لبی و چه لب شور بازارها
درو قند و شکر به خروارها ۱۲۹

سمن را تماشا در آغوش او
تماشاگه گل بناگوش او ۱۳۰

چو خسرو در آن روی چون ماه دید
صنم خانه‌ای در نظر گاه دید ۱۳۱

شکاری کنیزی شکر خنده یافت
که خود را به آزادیش بنده یافت ۱۳۲

کنیزی که صاحب غلامش بود
ببین تا چه دلها به دامش بود ۱۳۳

بدانست کان ترک چینی حصار
ز خاقان چین شد بر او یادگار ۱۳۴

ز مردانگیها کز او دیده بود
به میدان رزمش پسندیده بود ۱۳۵

عجب ماند کز پرده بیرون فتاد
عجب‌تر که بازش به کف چون فتاد ۱۳۶

بپرسید کاحوال خود بازگوی
دلم را بدین داستان باز جوی ۱۳۷

پرستندهٔ خوب صاحب نواز
پرستش کنان برد شه را نماز ۱۳۸

دعا کرد بر تاجدار جهان
که تاجت مبادا ز گیتی نهان ۱۳۹

توئی آن جهانگیر کشور گشای
که از داد و دین آفریدت خدای ۱۴۰

شکوهت ز روز آشکارا ترست
ز دولت دلت با مدارا ترست ۱۴۱

رهائی به تو روز امید را
فروغ از تو تابنده خورشید را ۱۴۲

دگر پادشاهان لشگر شکن
یکی تاجور شد یکی تیغزن ۱۴۳

تو آن آفتابی در این روزگار
که هم تیغ‌گیری و هم تاجدار ۱۴۴

چو در بزم باشی جهان خسروی
چو رزم آزمائی جهان پهلوی ۱۴۵

ندارد چو من خاکی آن دسترس
که با آب حیوان برارد نفس ۱۴۶

که را زهره کاینجا کند ناله نرم
که گر زهره باشد گدازد ز شرم ۱۴۷

سفالی که ماراست ناسفتنیست
چو گوئی بگو اندکی گفتنیست ۱۴۸

من آن سفته گوشم که خاقان چین
ز ناسفتگان کرده بودم گزین ۱۴۹

به درگاه شاهم فرستاد و گفت
که درهاست این درج را در نهفت ۱۵۰

مگر کان سخن را گران دید شاه
که کرد از سر خشم بر من نگاه ۱۵۱

مرا از پس پرده خاموش کرد
به یکباره یادم فراموش کرد ۱۵۲

من از دوری شه به تنگ آمدم
ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم ۱۵۳

نمودم به آوردگاه نخست
به اقبال شه آن هنرهای چست ۱۵۴

دویم ره که بانگی بر ادهم زدم
یکی لشگر از روس برهم زدم ۱۵۵

سوم روز چون بخت یاری نکرد
گرفتار دشمن شدم در نبرد ۱۵۶

نه دشمن نهنگی به کین تاخته
ز خشم خدا صورتی ساخته ۱۵۷

نکشت آن نهنگ ستمگر مرا
ببرد آنچنان سوی لشگر مرا ۱۵۸

سپردم بروسان بیدادگر
که این گنج را بسته دارید سر ۱۵۹

دگر ره سوی جنگ پرواز کرد
به پیل افکنی جنگ را ساز کرد ۱۶۰

چو اقبال شاهنشه پیلتن
چو پیلی فکندش بر آن انجمن ۱۶۱

ز پیروزی شه در آوردگاه
سرم بر فلک شد ز نیروی شاه ۱۶۲

چو دیدم که دام تو دد می‌کشد
کمندت بلا را به خود می‌کشد ۱۶۳

به نوعی ز پیچش نگشتم رها
که ناکشته دیدم هنوز اژدها ۱۶۴

به نوعی دلم گشت پیروزمند
کزان گونه دیوی درامد به بند ۱۶۵

همه روس را دل پر از درد شد
گل سرخشان خیری زرد شد ۱۶۶

چو غول شب آیین بد ساز کرد
به ره بردن مردم آغاز کرد ۱۶۷

رسن بسته چون غول بر دست و پای
مرا در یکی خانه کردند جای ۱۶۸

به من بر شده لشگری دیدبان
همه خارج آهنگ و ناخوش زبان ۱۶۹

چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت
به گوش آمدم‌های و هوئی ز دشت ۱۷۰

بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ
بران سنگساران ببارید سنگ ۱۷۱

رقیبان که شب پاس می‌داشتند
ز بیمش همه جای بگذاشتند ۱۷۲

بجز سرندیدم که از کله کند
همی کند و بر دیگری می‌فکند ۱۷۳

زبس کلهٔ سر که برکنده بود
یکی کوه از آن کله آکنده بود ۱۷۴

درآمد چو مرغم ز جا برگرفت
همه بندم از دست و پا برگرفت ۱۷۵

به پایین گه تخت شاهم تخت
ز پایان ماهی به ماهم رساند ۱۷۶

به زندان بدم تا به اکنون چو گنج
به شادی کنون کرد خواهم سپنج ۱۷۷

زن آن به که زیور کشد پای او
نه زان دان که زندان بود جای او ۱۷۸

چنانم نماید دل کامیاب
که می‌بینم این کام دل را به خواب ۱۷۹

پریچهره چون حال خود باز گفت
ز شادی رخ شاه چون گل شکفت ۱۸۰

ببوسید برحلقهٔ نوش او
سخن گفت چون حلقه در گوش او ۱۸۱

که‌ای تازه گلبرگ نادیده گرد
به مهر خدا پیکری در نورد ۱۸۲

به مهر توأم بیشتر گشت عزم
که دیبای بزمی و زیبای رزم ۱۸۳

به پرخاشگه جانستان دیدمت
قوی دست و چابک عنان دیدمت ۱۸۴

به رامشگه نیز بینم شگرف
حریفی نداری درین هردو حرف ۱۸۵

حریفت منم خیز و بنواز رود
دلم تازه گردان به بانگ سرود ۱۸۶

پریچهره برداشت بنواخت چنگ
کمانی خدنگی و تیری خدنگ ۱۸۷

نوائی زد از نغمه‌های نوی
نو آیین سرودی در او پهلوی ۱۸۸

که شاها خدیوا جهان داورا
خردمند خوبا خرد یاورا ۱۸۹

سرسبزت از سرزنش دور باد
دل روشنت چشمهٔ نور باد ۱۹۰

جوان بخت بادی و پیروز رای
توانا و دانا و کشور گشای ۱۹۱

کمربسته جانت به آسودگی
قبای تنت دور از آلودگی ۱۹۲

به هر جا که روی آری از نیک و بد
پناهت خدا باد و پشتت خرد ۱۹۳

چنان باد کاختر به کامت شود
همه ملک عالم به نامت شود ۱۹۴

سرآغاز کرد آنگهی راز خویش
بزد سوز خویش اندران ساز خویش ۱۹۵

که نوشین درختی برآمد به باغ
برافروخت مانند روشن چراغ ۱۹۶

گلی بود در بوستان ناشکفت
همان نرگسی در چمن نیم خفت ۱۹۷

می‌لعل در جام ناخورده بود
نسفته دری دست ناکرده بود ۱۹۸

به امید آن کاید از صید شاه
سوی گل نشاط آرد از صیدگاه ۱۹۹

گل سرخ چیند بهار سپید
گهی لاله بیند گهی مشک بید ۲۰۰

مگر شه ندارد فراغت به باغ
که نارد نظر سوی روشن چراغ ۲۰۱

وگر نی بهاری بدین خرمی
چرا رایگان اوفتد بر زمی ۲۰۲

ز باد خزان هستم اندیشناک
که ریزد بهاری چنین را به خاک ۲۰۳

شهنشه که آواز دلبر شنید
ز دل ناله بی‌دلان برکشید ۲۰۴

خوش آوازی نالهٔ چنگ او
خبر دادش از روی گلرنگ او ۲۰۵

که روئی چنین نغز گوئی چنین
حرامت مباد آرزوئی چنین ۲۰۶

دل شه چو زان نکته آگاه گشت
ازان آرزو آرزو خواه گشت ۲۰۷

دگر ره توقف پسندیده داشت
که تاراج بدخواه در دیده داشت ۲۰۸

ز ساقی به می دادنی دل نهاد
که ره توشه از بهر منزل نهاد ۲۰۹

یکی جام زرین پر از باده کرد
به یاد رخ آن پریزاده خورد ۲۱۰

دگر ره یکی جام یاقوت نوش
بدان نوش لب داد و گفتا بنوش ۲۱۱

ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد
به بوسه ستد جام و با بوسه داد ۲۱۲

شهنشه به یک دست ساغر کشان
به دست دگر زلف دلبر کشان ۲۱۳

گهی بوسه دادی لب جام را
گهی لب گزیدی دلارام را ۲۱۴

بر آن رسم کایین او دلکشست
می تلخ با نقل شیرین خوشست ۲۱۵

چو نوشین می‌اندر دهن ریختند
به خوش‌خواب نوشین در آویختند ۲۱۶

در آن آرزوگاه با دور باش
نکردند جز بوسه چیزی تراش ۲۱۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۷
کانال گوهرین در ایتا
۵۰۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۵۴ - جنگ ششم اسکندر با روسیان
گوهر بعدی:بخش ۵۶ - پیروزی یافتن اسکندر بر روسیان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.