هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به بررسی تغییرات و گردش روزگار، گذر زمان، و تأثیر آن بر زندگی انسان میپردازد. شاعر از تغییرات طبیعت، گذر عمر، و تأثیرات آن بر روح و جسم انسان سخن میگوید. همچنین، به مفاهیمی مانند عشق، هنر، حکمت، و فلسفه زندگی اشاره میکند. شاعر از تجربیات شخصی خود و تأثیرات زمان بر افکار و احساساتش میگوید و به دنبال یافتن معنا و هدف در زندگی است.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و تأملات شخصی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، استفاده از زبان شعری و استعارههای پیچیده نیاز به درک و تجربه بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان
به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار ۱
سرآهنگ پیشینه کج رو کند
نوائی دگر در جهان نو کند ۲
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری ۳
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری ۴
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکری دیگر آرد بدست ۵
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایههای کهن ۶
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند ۷
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ
دگر گوهری سر برآرد ز سنگ ۸
عروس مرا پیش پیکر شناس
همین تازه روئی بس است از قیاس ۹
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس
سخن گفتن تازه بودی فسوس ۱۰
من آن توسنم کز ریاضت گری
رسیدم ز تندی به فرمانبری ۱۱
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی جوانیم نیست ۱۲
جوان را چو گل نعل برابر شست
چو پیری رسد نعل بر آتشست ۱۳
در آن کوره کایینه روشن کنند
چو بشکست از آیینه جوشن کنند ۱۴
دل هرکرا کو سخن گستر است
سروشی سراینده یارگیر است ۱۵
از این پیشتر کان سخنهای نغز
برآوردی اندیشه از خون مغز ۱۶
سرایندهای داشتم در نهفت
که با من سخنهای پوشیده گفت ۱۷
کنون آن سراینده خاموش گشت
مرا نیز گفتن فراموش گشت ۱۸
نیوشندهای نیز کان میشنید
هم از شقهٔ کار شد ناپدید ۱۹
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت
سخن چون توان در چنین حال گفت ۲۰
مگر دولت شه کند یاریی
درآرد به من تازه گفتاریی ۲۱
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ
هم از تن توان شد هم از روی رنگ ۲۲
چو طوفان اندیشه را هم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت ۲۳
شبی از دل تنگ تاریکتر
رهی از سر موی باریکتر ۲۴
در آن شب چگونه توان کرد راه
درین ره چگونه توان دید چاه ۲۵
فلک پاسگه را براندوده نیل
سر پاسبان مانده در پای پیل ۲۶
بر این سبزهٔ آهو انگیخته
ز ناف زمین نافهها ریخته ۲۷
نه شمعی که باشد ز پروانه دور
نه پروانهای داشت پروای نور ۲۸
من آن شب نشسته سوادی به چنگ
سیهتر ز سودای آن شب به رنگ ۲۹
به غواصی بحر در ساختن
گه اندوختن گاهی انداختن ۳۰
چو پاسی گذشت از شب دیر باز
دو پاس دگر ماند هر یک دراز ۳۱
شتاب فلک را تک آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد ۳۲
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ
همی بافتم حلهٔ هفت رنگ ۳۳
مسیحا صفت زین خم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد ۳۴
مرا کاول این پرورش کاربود
ولینعمتی در دهش یار بود ۳۵
عماد خوئی خواجه ارجمند
که شد قد قاید بدو سربلند ۳۶
جهان را ز گنج سخا کرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در ۳۷
ندیدم کسی در سرای کهن
که دارد جز او هم سخا هم سخن ۳۸
عطارد که بیند در او مشتری
بدین مهر بردارد انگشتری ۳۹
بود مدبری کان جنان را جهان
به نیرنگ خود دارد از من نهان ۴۰
فرو بسته کاری پیاپی غمی
نه کس غمگساری نه کس همدمی ۴۱
ز یک قابله چند زاید سخن
چه خرما گشاید ز یک نخل بن ۴۲
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد
شناور درین برکهٔ لاجورد ۴۳
شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه
فتاده درو رخت خورشید و ماه ۴۴
شبی کز سیاهی بدان پایه بود
کزو نور در تهمت سایه بود ۴۵
من از دولت شه کمندی به دست
گرفته بسی آهوی شیر مست ۴۶
درافکنده طرحی به دریای ژرف
به طرح اندرون ماهیان شگرف ۴۷
رصد بسته بر طالع شهریار
سخن کرده با ساعت نیک بار ۴۸
بدان تا کنم شاه را پیشکش
برآمیخته خیل چین با حبش ۴۹
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را ۵۰
در آن وحشت آباد فترت پذیر
شده دولت شه مرا دستگیر ۵۱
گوهر جوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید ۵۲
چو زرین سراپردهٔ آفتاب
به خر پشتهٔ کوه برزد طناب ۵۳
من شب نیاسوده برخاستم
به آسودگی بزمی آراستم ۵۴
سریری به آیین سلطانیان
زدم بر سر کوی روحانیان ۵۵
بساطی کشیدم به ترتیب نو
براو کردم اندیشه را پیش رو ۵۶
میو نقل و ریحان مرا همنفس
زبان و ضمیر و سخن بود و بس ۵۷
سرم چون ز می تاب مستی گرفت
سخن با سخاهم نشستی گرفت ۵۸
در آمد به غریدن ابر بلند
فرو ریخت گوهر به گوهرپسند ۵۹
دلم آتش و طالعم شیر بود
زبانم در آن شغل شمشیر بود ۶۰
دو جا مرد را بود باید دلیر
یکی نزد آتش یکی نزد شیر ۶۱
مگر آتش و شیر هم گوهرند
که از دام و دد هر چه باشد خورند ۶۲
چو بر دست من داد نیک اختری
دف زهره و دفتر مشتری ۶۳
گه از لطف بر ساختم زیوری
گه از گنج حکمت گشادم دری ۶۴
جهانی به گوهر برانباشتم
که چون شاه گوهر خری داشتم ۶۵
دگر باره برکان گشادم کمین
برانداختم مغز گنج از زمین ۶۶
به دعوی دروغی نباید نمود
زر و آتش اینک توان آزمود ۶۷
شرفنامه را تازه کردم نورد
سپیداب را ساختم لاجورد ۶۸
دگر باره این نظم چینی طراز
ببین تا کجا میکند ترکتاز ۶۹
به اول چه کشتم به آخر چه رست
شکسته چنین کرد باید درست ۷۰
بسی سالها شد که گوهر پرست
نیاورد از اینگونه گوهر به دست ۷۱
فروشندهٔ گوهر آمد پدید
متاع از فروشنده باید خرید ۷۲
چه فرمود شه باغی آراستن
سمن کشتن و سرو پیراستن ۷۳
به سرسبزی شاه روشن ضمیر
به نیروی فرهنگ فرمان پذیر ۷۴
یکی سرو پیراستم در چمن
که بر یاد او میخورد انجمن ۷۵
سخن زین نمط هر چه دارد نوی
بدین شیوهٔ نو کند پیروی ۷۶
دلی باید اندیشه را تیز و تند
برش بر نیاید ز شمشیر کند ۷۷
سخن گفتن آسان بر آن کس برد
که نظم تهیش از سخن بس بود ۷۸
کسی کو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواری آرد سخن را به چنگ ۷۹
غلط کاری این خیالات نغز
برآورد جوش دلم را به مغز ۸۰
ز گرمی سرم را پر از دود کرد
ز خشگی تنم را نمک سود کرد ۸۱
به ترتیب این بکر شوهر فریب
مرا صابری باد و شه را شکیب ۸۲
سخن بین کجا بارگه میزند
چه میگویم او خود چه ره میزند ۸۳
ندانم که این جادوئیهای چست
چگونه درین بابلی چاه رست ۸۴
که آموخت این زهره را زیر زند
که سازد نواهای هاروت بند ۸۵
بدین سحر کو آب زردشت برد
بسا زند را کاتش زنده مرد ۸۶
کجا قطره تا در به دریا برد
خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد ۸۷
من آن ابرم این طرف شش طاق را
که آب از جگر بخشم آفاق را ۸۸
همه چون گیا جرعه خواران من
ز من سبز و تشنه به باران من ۸۹
چو سایه که هنجار دارد ز نور
وزو دارد آمیزش خویش دور ۹۰
ز من گر چه شوریده شد خوابشان
هم از فیض جوی منست آبشان ۹۱
همه صرف خواران صرف منند
قباله نویسان حرف منند ۹۲
من ادرار این فیض از آن یافتم
که روی از دگر چشمهها تافتم ۹۳
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ ۹۴
چو من کردم آیینه را تابناک
پذیرندهٔ پاک شد جای پاک ۹۵
نخواندی که از صقل چینی حصار
چگونه ستد رومیان را نگار ۹۶
چو خواهی که بر گنج یابی کلید
نباید عنان از ریاضت کشید ۹۷
مثل زد در این آنکه فرزانه بود
که برناید از هیچ ویرانه دود ۹۸
بسا خواب کاول بود هولناک
نشاط آورد چون شود روز پاک ۹۹
بسا چیز کو دردل آرد هراس
سرانجام از آن کرد باید سپاس ۱۰۰
جهان پر شد از دعوی انگیختن
برین نطع ترسم ز خون ریختن ۱۰۱
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز ۱۰۲
چو باران هوا تر نماید ز آب
نسوزاند آن چرک را آفتاب ۱۰۳
چو بر عادت خود درآید خریف
هوا دور باشد ز باد لطیف ۱۰۴
وبا خیزد از تری آب و ابر
که باشد نفس را گذرگه سطبر ۱۰۵
بباید یکی آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن ۱۰۶
من آن عود سوزم که در بزم شاه
ندارم جز این یک وثیقت نگاه ۱۰۷
خدای از پی بندگیم آفرید
بجز بندگی ناید از من پدید ۱۰۸
به نیک و به بد مرد آموزگار
نپیچد سر از گردش روزگار ۱۰۹
بهرچش رسد سازگاری کند
فلک برستیزنده خواری کند ۱۱۰
ندارد جهان خوی سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان ۱۱۱
چو ابریشمی بسته بیند بساز
کند دست خود بر بریدن دراز ۱۱۲
دو کرم است کان در بریشم کشی
کند دعوی آبی و آتشی ۱۱۳
یکی کارگاه بریشم تند
یکی کاروان بریشم زند ۱۱۴
دو باشد مگس انگبین خانه را
فریبنده چون شمع پروانه را ۱۱۵
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت
به دزدی خورد دیگری در نهفت ۱۱۶
یکی زان مگس که انگبین گر بود
به از صد مگس که انگبین خور بود ۱۱۷
از آن پیش کارد شبیخون شتاب
چو دراج در ده صلای کباب ۱۱۸
ز حرصی چه باید طلب کرد کام
که گه سوخته داردت گاه خام ۱۱۹
اگر جوشگیری بسوزی ز درد
و گر بر نجوشی شوی خام و سرد ۱۲۰
سپهر اژدهائیست با هفت سر
به زخمی کی اندازد از مه سپر ۱۲۱
درین طشت غربالی آبگون
تو غربال خاکی فلک طشت خون ۱۲۲
گر او با تو چون طشت شد آبریز
تو با او چو غربال شو خاک بیز ۱۲۳
کجا خاکدان باشد و آبگیر
ز غربال و طشتی بود ناگزیر ۱۲۴
فسونگر خم است این خم نیلگون
که صد گونه رنگ آید از وی برون ۱۲۵
اگر جادوئی بر خمی شد سوار
خمی بین برو جادوان صد هزار ۱۲۶
حساب فلک را رها کن ز دست
که پستی بلند و بلندیست پست ۱۲۷
گهی زیر ماگاه بالای ماست
اگر زیر و بالاش خوانی رواست ۱۲۸
درین پرده با آسمان جنگ نیست
که این پرده با کس هماهنگ نیست ۱۲۹
چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ
نبازد در این چار دیوار تنگ ۱۳۰
کسی را که گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد کمند ۱۳۱
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد
بخورد سگان سپاهش دهد ۱۳۲
درین چار سو چند سازیم جای
شکم چارسو کرده چون چارپای ۱۳۳
سرآنگاه بر چار بالش نهیم
کزین کنده چاربالش رهیم ۱۳۴
رباطی دو در دارد این دیر خاک
دری در گریوه دری در مغاک ۱۳۵
نیامد کسی زان در اینجا فراز
کزین در برونش نکردند باز ۱۳۶
فسرده کسی کو درین چاه بست
چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست ۱۳۷
خنک برق کوجان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد ۱۳۸
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کند و آنگاه سوخت ۱۳۹
کسیرا که کشتی نباشد درست
شناور شدن واجب آید نخست ۱۴۰
نبینی که ماهی به دریای ژرف
نیندیشد از هیچ باران و برف ۱۴۱
شتابنده را اسب صحرا خرام
یرق داده به زآن که باشد جمام ۱۴۲
جهان آن جهان شد که از مکر و فن
گه آب تو ریزد گهی خون من ۱۴۳
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد
گه از رق کند رنگ ما گاه زرد ۱۴۴
درین ره کسی پرده داند نواخت
که هنجار این ره تواند شناخت ۱۴۵
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم کجا راهبر ۱۴۶
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امید بردارم از عمر خویش ۱۴۷
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد ۱۴۸
خیالی به خوابی به در میبرم
به افسانه عمری به سر میبرم ۱۴۹
به این پر کجا بر توانم پرید
به پائی چنین در چه دانم رسید ۱۵۰
بدین چار سوی مخالف روان
نیم رسته گر پیرم و گر جوان ۱۵۱
اگر وقع پیران درآرم به کار
جدا مانم از مردم روزگار ۱۵۲
وگر با چنین تن جوانی کنم
به جان کسان زندگانی کنم ۱۵۳
همان به که با هر کهن تازهای
نمایم بقدر وی اندازهای ۱۵۴
مگر تارها کردن این بند را
نیازارم این همرهی چند را ۱۵۵
ز طرزی دگر خواهد آموزگار ۱
سرآهنگ پیشینه کج رو کند
نوائی دگر در جهان نو کند ۲
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری ۳
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری ۴
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکری دیگر آرد بدست ۵
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایههای کهن ۶
زمان تا زمان خامهٔ نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند ۷
چو گم گردد از گوهری آب و رنگ
دگر گوهری سر برآرد ز سنگ ۸
عروس مرا پیش پیکر شناس
همین تازه روئی بس است از قیاس ۹
کز این نامه هم گر نرفتی ببوس
سخن گفتن تازه بودی فسوس ۱۰
من آن توسنم کز ریاضت گری
رسیدم ز تندی به فرمانبری ۱۱
چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی جوانیم نیست ۱۲
جوان را چو گل نعل برابر شست
چو پیری رسد نعل بر آتشست ۱۳
در آن کوره کایینه روشن کنند
چو بشکست از آیینه جوشن کنند ۱۴
دل هرکرا کو سخن گستر است
سروشی سراینده یارگیر است ۱۵
از این پیشتر کان سخنهای نغز
برآوردی اندیشه از خون مغز ۱۶
سرایندهای داشتم در نهفت
که با من سخنهای پوشیده گفت ۱۷
کنون آن سراینده خاموش گشت
مرا نیز گفتن فراموش گشت ۱۸
نیوشندهای نیز کان میشنید
هم از شقهٔ کار شد ناپدید ۱۹
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت
سخن چون توان در چنین حال گفت ۲۰
مگر دولت شه کند یاریی
درآرد به من تازه گفتاریی ۲۱
در اندیشهٔ این گذرهای تنگ
هم از تن توان شد هم از روی رنگ ۲۲
چو طوفان اندیشه را هم گرفت
شب آمد در خوابگاهم گرفت ۲۳
شبی از دل تنگ تاریکتر
رهی از سر موی باریکتر ۲۴
در آن شب چگونه توان کرد راه
درین ره چگونه توان دید چاه ۲۵
فلک پاسگه را براندوده نیل
سر پاسبان مانده در پای پیل ۲۶
بر این سبزهٔ آهو انگیخته
ز ناف زمین نافهها ریخته ۲۷
نه شمعی که باشد ز پروانه دور
نه پروانهای داشت پروای نور ۲۸
من آن شب نشسته سوادی به چنگ
سیهتر ز سودای آن شب به رنگ ۲۹
به غواصی بحر در ساختن
گه اندوختن گاهی انداختن ۳۰
چو پاسی گذشت از شب دیر باز
دو پاس دگر ماند هر یک دراز ۳۱
شتاب فلک را تک آهسته شد
خروسان شب را زبان بسته شد ۳۲
من از کلهٔ شب در این دیر تنگ
همی بافتم حلهٔ هفت رنگ ۳۳
مسیحا صفت زین خم لاجورد
گه ازرق برآوردم و گاه زرد ۳۴
مرا کاول این پرورش کاربود
ولینعمتی در دهش یار بود ۳۵
عماد خوئی خواجه ارجمند
که شد قد قاید بدو سربلند ۳۶
جهان را ز گنج سخا کرده پر
ز درج سخن بر سخا بسته در ۳۷
ندیدم کسی در سرای کهن
که دارد جز او هم سخا هم سخن ۳۸
عطارد که بیند در او مشتری
بدین مهر بردارد انگشتری ۳۹
بود مدبری کان جنان را جهان
به نیرنگ خود دارد از من نهان ۴۰
فرو بسته کاری پیاپی غمی
نه کس غمگساری نه کس همدمی ۴۱
ز یک قابله چند زاید سخن
چه خرما گشاید ز یک نخل بن ۴۲
من آن شب تهی مانده از خواب و خورد
شناور درین برکهٔ لاجورد ۴۳
شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه
فتاده درو رخت خورشید و ماه ۴۴
شبی کز سیاهی بدان پایه بود
کزو نور در تهمت سایه بود ۴۵
من از دولت شه کمندی به دست
گرفته بسی آهوی شیر مست ۴۶
درافکنده طرحی به دریای ژرف
به طرح اندرون ماهیان شگرف ۴۷
رصد بسته بر طالع شهریار
سخن کرده با ساعت نیک بار ۴۸
بدان تا کنم شاه را پیشکش
برآمیخته خیل چین با حبش ۴۹
به منزل رسانده ره انجام را
گرو برده هم صبح و هم شام را ۵۰
در آن وحشت آباد فترت پذیر
شده دولت شه مرا دستگیر ۵۱
گوهر جوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید ۵۲
چو زرین سراپردهٔ آفتاب
به خر پشتهٔ کوه برزد طناب ۵۳
من شب نیاسوده برخاستم
به آسودگی بزمی آراستم ۵۴
سریری به آیین سلطانیان
زدم بر سر کوی روحانیان ۵۵
بساطی کشیدم به ترتیب نو
براو کردم اندیشه را پیش رو ۵۶
میو نقل و ریحان مرا همنفس
زبان و ضمیر و سخن بود و بس ۵۷
سرم چون ز می تاب مستی گرفت
سخن با سخاهم نشستی گرفت ۵۸
در آمد به غریدن ابر بلند
فرو ریخت گوهر به گوهرپسند ۵۹
دلم آتش و طالعم شیر بود
زبانم در آن شغل شمشیر بود ۶۰
دو جا مرد را بود باید دلیر
یکی نزد آتش یکی نزد شیر ۶۱
مگر آتش و شیر هم گوهرند
که از دام و دد هر چه باشد خورند ۶۲
چو بر دست من داد نیک اختری
دف زهره و دفتر مشتری ۶۳
گه از لطف بر ساختم زیوری
گه از گنج حکمت گشادم دری ۶۴
جهانی به گوهر برانباشتم
که چون شاه گوهر خری داشتم ۶۵
دگر باره برکان گشادم کمین
برانداختم مغز گنج از زمین ۶۶
به دعوی دروغی نباید نمود
زر و آتش اینک توان آزمود ۶۷
شرفنامه را تازه کردم نورد
سپیداب را ساختم لاجورد ۶۸
دگر باره این نظم چینی طراز
ببین تا کجا میکند ترکتاز ۶۹
به اول چه کشتم به آخر چه رست
شکسته چنین کرد باید درست ۷۰
بسی سالها شد که گوهر پرست
نیاورد از اینگونه گوهر به دست ۷۱
فروشندهٔ گوهر آمد پدید
متاع از فروشنده باید خرید ۷۲
چه فرمود شه باغی آراستن
سمن کشتن و سرو پیراستن ۷۳
به سرسبزی شاه روشن ضمیر
به نیروی فرهنگ فرمان پذیر ۷۴
یکی سرو پیراستم در چمن
که بر یاد او میخورد انجمن ۷۵
سخن زین نمط هر چه دارد نوی
بدین شیوهٔ نو کند پیروی ۷۶
دلی باید اندیشه را تیز و تند
برش بر نیاید ز شمشیر کند ۷۷
سخن گفتن آسان بر آن کس برد
که نظم تهیش از سخن بس بود ۷۸
کسی کو جواهر برآرد ز سنگ
به دشواری آرد سخن را به چنگ ۷۹
غلط کاری این خیالات نغز
برآورد جوش دلم را به مغز ۸۰
ز گرمی سرم را پر از دود کرد
ز خشگی تنم را نمک سود کرد ۸۱
به ترتیب این بکر شوهر فریب
مرا صابری باد و شه را شکیب ۸۲
سخن بین کجا بارگه میزند
چه میگویم او خود چه ره میزند ۸۳
ندانم که این جادوئیهای چست
چگونه درین بابلی چاه رست ۸۴
که آموخت این زهره را زیر زند
که سازد نواهای هاروت بند ۸۵
بدین سحر کو آب زردشت برد
بسا زند را کاتش زنده مرد ۸۶
کجا قطره تا در به دریا برد
خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد ۸۷
من آن ابرم این طرف شش طاق را
که آب از جگر بخشم آفاق را ۸۸
همه چون گیا جرعه خواران من
ز من سبز و تشنه به باران من ۸۹
چو سایه که هنجار دارد ز نور
وزو دارد آمیزش خویش دور ۹۰
ز من گر چه شوریده شد خوابشان
هم از فیض جوی منست آبشان ۹۱
همه صرف خواران صرف منند
قباله نویسان حرف منند ۹۲
من ادرار این فیض از آن یافتم
که روی از دگر چشمهها تافتم ۹۳
به خلوت زدودم ز پولاد زنگ
که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ ۹۴
چو من کردم آیینه را تابناک
پذیرندهٔ پاک شد جای پاک ۹۵
نخواندی که از صقل چینی حصار
چگونه ستد رومیان را نگار ۹۶
چو خواهی که بر گنج یابی کلید
نباید عنان از ریاضت کشید ۹۷
مثل زد در این آنکه فرزانه بود
که برناید از هیچ ویرانه دود ۹۸
بسا خواب کاول بود هولناک
نشاط آورد چون شود روز پاک ۹۹
بسا چیز کو دردل آرد هراس
سرانجام از آن کرد باید سپاس ۱۰۰
جهان پر شد از دعوی انگیختن
برین نطع ترسم ز خون ریختن ۱۰۱
چو باران فراوان بود در تموز
هوا سرد گردد چو بردالعجوز ۱۰۲
چو باران هوا تر نماید ز آب
نسوزاند آن چرک را آفتاب ۱۰۳
چو بر عادت خود درآید خریف
هوا دور باشد ز باد لطیف ۱۰۴
وبا خیزد از تری آب و ابر
که باشد نفس را گذرگه سطبر ۱۰۵
بباید یکی آتش افروختن
برو صندل و عود و گل سوختن ۱۰۶
من آن عود سوزم که در بزم شاه
ندارم جز این یک وثیقت نگاه ۱۰۷
خدای از پی بندگیم آفرید
بجز بندگی ناید از من پدید ۱۰۸
به نیک و به بد مرد آموزگار
نپیچد سر از گردش روزگار ۱۰۹
بهرچش رسد سازگاری کند
فلک برستیزنده خواری کند ۱۱۰
ندارد جهان خوی سازندگان
نسازد نوا با نوازندگان ۱۱۱
چو ابریشمی بسته بیند بساز
کند دست خود بر بریدن دراز ۱۱۲
دو کرم است کان در بریشم کشی
کند دعوی آبی و آتشی ۱۱۳
یکی کارگاه بریشم تند
یکی کاروان بریشم زند ۱۱۴
دو باشد مگس انگبین خانه را
فریبنده چون شمع پروانه را ۱۱۵
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت
به دزدی خورد دیگری در نهفت ۱۱۶
یکی زان مگس که انگبین گر بود
به از صد مگس که انگبین خور بود ۱۱۷
از آن پیش کارد شبیخون شتاب
چو دراج در ده صلای کباب ۱۱۸
ز حرصی چه باید طلب کرد کام
که گه سوخته داردت گاه خام ۱۱۹
اگر جوشگیری بسوزی ز درد
و گر بر نجوشی شوی خام و سرد ۱۲۰
سپهر اژدهائیست با هفت سر
به زخمی کی اندازد از مه سپر ۱۲۱
درین طشت غربالی آبگون
تو غربال خاکی فلک طشت خون ۱۲۲
گر او با تو چون طشت شد آبریز
تو با او چو غربال شو خاک بیز ۱۲۳
کجا خاکدان باشد و آبگیر
ز غربال و طشتی بود ناگزیر ۱۲۴
فسونگر خم است این خم نیلگون
که صد گونه رنگ آید از وی برون ۱۲۵
اگر جادوئی بر خمی شد سوار
خمی بین برو جادوان صد هزار ۱۲۶
حساب فلک را رها کن ز دست
که پستی بلند و بلندیست پست ۱۲۷
گهی زیر ماگاه بالای ماست
اگر زیر و بالاش خوانی رواست ۱۲۸
درین پرده با آسمان جنگ نیست
که این پرده با کس هماهنگ نیست ۱۲۹
چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ
نبازد در این چار دیوار تنگ ۱۳۰
کسی را که گردن برآرد بلند
همش باز در گردن آرد کمند ۱۳۱
چو روباه سرخ ار کلاهش دهد
بخورد سگان سپاهش دهد ۱۳۲
درین چار سو چند سازیم جای
شکم چارسو کرده چون چارپای ۱۳۳
سرآنگاه بر چار بالش نهیم
کزین کنده چاربالش رهیم ۱۳۴
رباطی دو در دارد این دیر خاک
دری در گریوه دری در مغاک ۱۳۵
نیامد کسی زان در اینجا فراز
کزین در برونش نکردند باز ۱۳۶
فسرده کسی کو درین چاه بست
چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست ۱۳۷
خنک برق کوجان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد ۱۳۸
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کند و آنگاه سوخت ۱۳۹
کسیرا که کشتی نباشد درست
شناور شدن واجب آید نخست ۱۴۰
نبینی که ماهی به دریای ژرف
نیندیشد از هیچ باران و برف ۱۴۱
شتابنده را اسب صحرا خرام
یرق داده به زآن که باشد جمام ۱۴۲
جهان آن جهان شد که از مکر و فن
گه آب تو ریزد گهی خون من ۱۴۳
سپهر آن سپهرست کز داغ و درد
گه از رق کند رنگ ما گاه زرد ۱۴۴
درین ره کسی پرده داند نواخت
که هنجار این ره تواند شناخت ۱۴۵
به رهبر توان راه بردن بسر
سر راه دارم کجا راهبر ۱۴۶
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش
که امید بردارم از عمر خویش ۱۴۷
دگر باره غفلت سپاه آورد
سرم بر سر خوابگاه آورد ۱۴۸
خیالی به خوابی به در میبرم
به افسانه عمری به سر میبرم ۱۴۹
به این پر کجا بر توانم پرید
به پائی چنین در چه دانم رسید ۱۵۰
بدین چار سوی مخالف روان
نیم رسته گر پیرم و گر جوان ۱۵۱
اگر وقع پیران درآرم به کار
جدا مانم از مردم روزگار ۱۵۲
وگر با چنین تن جوانی کنم
به جان کسان زندگانی کنم ۱۵۳
همان به که با هر کهن تازهای
نمایم بقدر وی اندازهای ۱۵۴
مگر تارها کردن این بند را
نیازارم این همرهی چند را ۱۵۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۵
۵۰۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳ - در نعت پیغمبر اکرم
گوهر بعدی:بخش ۵ - در اندازه هر کاری نگهداشتن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.