هوش مصنوعی: این متن شعری است که به توصیف مرگ اسکندر مقدونی و اندرزهای او به مادرش می‌پردازد. اسکندر در آستانه مرگ، نامه‌ای به مادرش می‌نویسد و از او می‌خواهد که در غم او نباشد و به زندگی ادامه دهد. او همچنین به ناپایداری دنیا و بی‌عدالتی‌های آن اشاره می‌کند و از مادرش می‌خواهد که به یاد او مهمانی برگزار کند. در پایان، مرگ اسکندر و تشییع جنازه او به تصویر کشیده می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عاطفی مانند مرگ، ناپایداری دنیا و رابطه مادر و فرزند است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده و سنگین باشد. همچنین، برخی از مفاهیم و تصاویر موجود در شعر نیاز به درک و تجربه بیشتری از زندگی دارند که معمولاً در سنین بالاتر حاصل می‌شود.

بخش ۳۹ - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

مغنی دگر باره بنواز رود
به یادآر از آن خفتگان در سرود ۱

ببین سوز من ساز کن ساز تو
مگر خوش بخفتم برآواز تو ۲

چو برگل شبیخون کند زمهریر
به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر ۳

نشاید شدن مرگ را چاره‌ساز
در چاره برکس نکردند باز ۴

تب مرگ چون قصد مردم کند
علاج از شناسنده پی گم کند ۵

چو شب را گزارش درآمد به زیست
بخندید خورشید و شبنم گریست ۶

جهاندار نالنده‌تر شد ز دوش
ز بانگ جرسها برآمد خروش ۷

ارسطو جهاندیدهٔ چاره ساز
به بیچارگی ماند از آن چاره باز ۸

کامید بهی در شهنشه ندید
در اندازهٔ کار او ره ندید ۹

به شه گفت کای شمع روشن روان
به تو چشم روشن همه خسروان ۱۰

چو پروردگان را نظر شد زکار
نظر دار بر فیض پروردگار ۱۱

از آن پیشتر کامد این سیل تیز
چرا بر نیامد ز ما رستخیز ۱۲

وزان پیش کاین می‌بریزد به جام
چرا جان ما بر نیامد ز کام ۱۳

نخواهم که موئیت لرزان شود
ترا موی افتد مرا جان شود ۱۴

ولیک از چنین شربتی ناگزیر
نباشد کس ایمن زبرنا و پیر ۱۵

نه دل می‌دهد گفتن این می بنوش
که میخوارگان را برآرد ز هوش ۱۶

نه گفتن توان کاین صراحی بریز
که در بزم شه کرد نتوان ستیز ۱۷

دریغا چراغی بدین روشنی
بخواهد نشستن ز بی روغنی ۱۸

مدار از تهی روغنی دل به داغ
که ناگه ز پی برفروزد چراغ ۱۹

جهاندار گفتا ازین درگذر
که آمد مرا زندگانی بسر ۲۰

به فرمان من نیست گردان سپهر
نه من داده‌ام گردش ماه و مهر ۲۱

کفی خاکم و قطره‌ای آب سست
ز نر ماده‌ای آفریده نخست ۲۲

ز پروردگیهای پروردگار
به آنجا رسیدم سرانجام کار ۲۳

که چندان که شاید شدن پیش و پس
مرا بود بر جملگی دسترس ۲۴

در آن وقت کردم جهان خسروی
که هم جان قوی بود و هم تن قوی ۲۵

چو آمد کنون ناتوانی پدید
به دیگر کده رخت باید کشید ۲۶

مده بیش ازینم شراب غرور
که هست آب حیوان ازین چاه دور ۲۷

زدوزخ مشو تشنه را چاره جوی
سخن در بهشتست و آن چارجوی ۲۸

دعا را به آمرزش آور به کار
مگر رحمتی بخشد آمرزگار ۲۹

چو رخت از بر کوه برد آفتاب
سر شاه شاهان در آمد به خواب ۳۰

شب آمد چه شب کاژدهائی سیاه
فرو بست ظلمت پس و پیش راه ۳۱

شبی سخت بی مهر و تاریک چهر
به تاریکی اندر که دیدست مهر ۳۲

ستاره گره بسته بر کارها
فرو دوخته لب به مسمارها ۳۳

فلک دزد و ماه فلک دزدگیر
بهم هردو افتاده در خم قیر ۳۴

جهان چون سیه دودی انگیخته
به موئی ز دوزخ درآویخته ۳۵

در آن شب بدانگونه بگداخت شاه
که در بیست و هفتم شب خویش ماه ۳۶

چو از مهر مادر به یاد آمدش
پریشانی اندر نهاد آمدش ۳۷

بفرمود کز رومیان یک دبیر
که باشد خردمند و بیدار و پیر ۳۸

به دود سیه در کشد خامه را
نویسد سوی مادرش نامه را ۳۹

در آن نامه سوگندهای گران
فریبنده چون لابه مادران ۴۰

که از بهر من دل نداری نژند
نکوشی به فریاد ناسودمند ۴۱

دبیر زبان آور از گفت شاه
جهان کرد برنامه خوانان سیاه ۴۲

دو شاخه سرکلک یک شاخ کرد
فلک را به فرهنگ سوراخ کرد ۴۳

چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر
شد اندام کاغذ چو مشگین حریر ۴۴

ز پرگار معنی که باریک شد
نویسنده را چشم تاریک شد ۴۵

پس از آفرین آفریننده را
که بینائی او داد بیننده را ۴۶

یکی و بدو هر یکی را نیاز
یکایک همه خلق را کارساز ۴۷

چنین بسته بود آن فروزان نگار
از آن پرورشها که آید به کار ۴۸

که این نامه از من که اسکندرم
سوی چار مادر نه یک مادرم ۴۹

که گر قطره شد چشمه بدرود باد
شکسته سبو برلب رود باد ۵۰

اگر سرخ سیبی درآمد به گرد
ز رونق میفتاد نارنج زرد ۵۱

بر این زرد گل گرستم کرد باد
درخت گل سرخ سرسبز باد ۵۲

نه این گویم ای مادر مهربان
که مهر از دل آید فزون از زبان ۵۳

بسوزی یکی گر خبر بشنوی
که چون شد به باد آن گل خسروی ۵۴

مسوز از پی دست پرورد خویش
بنه دست بر سوزش درد خویش ۵۵

ازین سوزت ایام دوری دهاد
خدایت درین غم صبوری دهاد ۵۶

به شیری که خوردم ز پستان تو
به خواب خوشم در شبستان تو ۵۷

به سوز دل مادر پیش میر
که باشد جوان مرده و او مانده پیر ۵۸

به فرمان پذیران دنیا و دین
به فرماندهٔ آسمان و زمین ۵۹

به حجت نویسان دیوان خاک
به جاوید مانان مینوی پاک ۶۰

به زندانیان زمین زیر خشت
به نزهت نشینان خاک بهشت ۶۱

به جانی کزو جانور شد نبات
به جان داوری کارد از غم نجات ۶۲

به موجی که خیزد ز دریای جود
به امری کزو سازور شد وجود ۶۳

به آن نام کز نامها برترست
به آن نقش کارایش پیکرست ۶۴

به پرگار هفت آسمان بلند
به فهرست هفت اختر ارجمند ۶۵

به آگاهی مرد یزدان شناس
به ترسائی عقل صاحب قیاس ۶۶

به هر شمع کز دانش افروختند
به هر کیسه کز فیض بر دوختند ۶۷

به فرقی که دولت براو تافتست
به پائی که راه رضا یافتست ۶۸

به پرهیز گاران پاکیزه‌رای
به باریک بینان مشکل گشای ۶۹

به خوشبوئی خاک افتادگان
به خوش‌خوئی طبع آزادگان ۷۰

به آزرم سلطان درویش دوست
به درویش قانع که سلطان خود اوست ۷۱

به سرسبزی صبح آراسته
به مقبولی نزل ناخواسته ۷۲

به شب زنده داران بیگاه خیز
به خاکی غریبان خونابه ریز ۷۳

به شب ناله تلخ زندانیان
به قندیل محراب روحانیان ۷۴

به محتاجی طفل تشنه به شیر
به نومیدی دردمندان پیر ۷۵

به ذل غریبان بیمار توش
به اشک یتیمان پیچیده گوش ۷۶

به عزلت نشینان صحرای درد
به ناخن کبودان سرمای سرد ۷۷

به ناخفتگیهای غمخوارگان
به درماندگیهای بیچارگان ۷۸

به رنجی که خسبد برآسودگی
به عشقی که پاکست از آلودگی ۷۹

به پیروزی عقل کوتاه دست
به خرسندی زهد خلوت پرست ۸۰

به حرفی که در دفتر مردمیست
به نقشی که محمل کش آدمیست ۸۱

به دردی که زخمش پدیدار نیست
به زخمی که با مرهمش کار نیست ۸۲

به صبری که در ناشکیبا بود
به شرمی که در روی زیبا بود ۸۳

به فریاد فریاد آن یک نفس
که نومید باشد ز فریادرس ۸۴

به صدقی که روید زدین پروران
به وحیی که آید به پیغمبران ۸۵

بدان ره کزو نیست کس را گزیر
بدان راهبر کو بود دستگیر ۸۶

به آن در کزین درگذشتن به دوست
مرا و ترا بازگشتن به دوست ۸۷

به نادیدن روی دمساز تو
به محرومی گوش از آواز تو ۸۸

به آن آرزو کز منت بس مباد
بدین عاجزی کاین چنین کس مباد ۸۹

به داد آفرینی که دارنده اوست
همان جان ده و جان برآرنده اوست ۹۰

که چون این وثیقت رسد سوی تو
نگیرد گره طاق ابروی تو ۹۱

مصیبت نداری نپوشی پلاس
به هنجار منزل شوی ره شناس ۹۲

نپیچی به ناله نگردی ز راه
کنی در سرانجام گیتی نگاه ۹۳

اگر ماندنی شد جهان بر کسی
بمان در غم و سوگواری بسی ۹۴

ور ایدونکه بر کس نماند جهان
تو نیز آشنا باش با همرهان ۹۵

گرت رغبت آید که انده خوری
کنی سوگواری و ماتم گری ۹۶

از آن پیش کانده خوری زینهار
برآرای مهمانیی شاهوار ۹۷

بخوان خلق را جمله مهمان خویش
منادی برانگیز بر خوان خویش ۹۸

که آن کس خورد این خورشهای پاک
که غایب نباشد ورا زیر خاک ۹۹

اگر زان خورشها خورد میهمان
تو نیز انده من بخور در زمان ۱۰۰

وگر کس نیارد نظر سوی خورد
تو نیز انده غایبان درنورد ۱۰۱

غم من مخور کان من در گذشت
به کار غم خویش کن بازگشت ۱۰۲

چنان دان که پایم دوچندین درنگ
نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟ ۱۰۳

چو بسیاری عمر ما اندکیست
اگر ده بود سال و گر صد یکیست ۱۰۴

چرا ترسم از رفتن هشت باغ
که در با کلیدست و ره با چراغ ۱۰۵

چرا سر نیارم سوی آن سریر
که جاوید باشم بر او جایگیر ۱۰۶

چرا خوش ترانم بدان صیدگاه
که بی دود ابرست و بی گرد راه ۱۰۷

چو بر من نماند این سرای فریب
زمن باد واماندگان را شکیب ۱۰۸

چو شبدیز من جست از این تند رود
زمن باد بر دوستداران درود ۱۰۹

رهانید ما را فلک زین حصار
که بادا همه کس چو ما رستگار ۱۱۰

چو نامه بسر برد و عنوان نبشت
فرستاد و خود رفت سوی بهشت ۱۱۱

به صد محنت آورد شب را به روز
همه روز نالید با درد و سوز ۱۱۲

دیگر شب که شب تخت بر پیل زد
زمین چون فلک جامه در نیل زد ۱۱۳

چو خورشید گردنده بر گرد روی
در آن شب ز ناخن برآورد موی ۱۱۴

ستاره فروریخت ناخن ز چنگ
هوا شد پر از ناخن سیم رنگ ۱۱۵

ز دیده فرو بستن روی شاه
به ناخن خراشیدهٔ روی ماه ۱۱۶

پلاسی ز گیسوی شب ساختند
زمین را به گردن درانداختند ۱۱۷

ز کام ذنب زهری انگیختند
مه چرخ را در گلو ریختند ۱۱۸

دگرگونه شد شاه از آیین خویش
کاجل دید بالای بالین خویش ۱۱۹

بیفشرد خون رگش زیر پی
ز جوشیدن خون بر آورد خوی ۱۲۰

سیاهی ز دیده بدزدید خال
سپیده دمش را درآمد زوال ۱۲۱

به جان آمد و جانش از کار شد
دم جان سپردن پدیدار شد ۱۲۲

بخندید و در خنده چون شمع مرد
بدان کس که جان داد جان را سپرد ۱۲۳

ز شمع دمنده چنان رفت نور
کز او ماند بیننده را چشم دور ۱۲۴

شتابنده مرغ آن چنان بر پرید
که تا آشیان هیچ مرغش ندید ۱۲۵

ندیدم کسی را زکار آگهان
که آگه شد از کارهای نهان ۱۲۶

درین کار اگر چارهٔ کس شناخت
چرا چارهٔ کار خود را نساخت ۱۲۷

سکندر چو بربست ازین خانه رخت
زدندش به بالای این خیمه تخت ۱۲۸

چه نیکی که اندر جهان او نکرد
جهانش بیازرد و نیکو نکرد ۱۲۹

سرانجام چون در پس پرده رفت
ز بیداد گیتی دل آزرده رفت ۱۳۰

اگر چه ز ره تافتن تفته بود
رهی رفت کان راه نارفته بود ۱۳۱

ره انجام را هر کجا ساز داد
از آن ره به گیتی خبر باز داد ۱۳۲

چرا چون به کوچ عدم راه رفت
خبرهای آن راه با کس نگفت ۱۳۳

مگر هر که درگیرد این راه پیش
فرامش کند راه گفتار خویش ۱۳۴

اگر گفتنی بودی این قصه باز
نهفته نماندی درین پرده راز ۱۳۵

بهار سکندر چو از باد سخت
به خاک اوفتاد از کیانی درخت ۱۳۶

زدند از کمرهای زرکار او
یکی مهد زرین سزاوار او ۱۳۷

پرند درونش ز کافور پر
به دیبای بیرون برآموده در ۱۳۸

از اندودن مشک و ماورد و عود
به جودی شده موج طوفان جود ۱۳۹

رقیبی که عطرش کفن سای کرد
به تابوت زرین درش جای کرد ۱۴۰

چو تن مرد و اندام چون سیم سود
کفن عطر و تابوت سیمین چه سود ۱۴۱

ز تابوت فرموده بد شهریار
که یک دست او را کنند آشکار ۱۴۲

در آن دست خاکی تهی ریخته
منادی ز هر سو برانگیخته ۱۴۳

که فرمانده هفت کشور زمین
همین یک تن آمد ز شاهان همین ۱۴۴

ز هر گنج دنیا که دربار بست
بجز خاک چیزی ندارد به دست ۱۴۵

شما نیز چون از جهان بگذرید
ازین خاکدان تیره خاکی برید ۱۴۶

سوی مصر بردندش از شهر زور
که بود آن دیار از بد اندیش دور ۱۴۷

به اسکندریش وطن ساختند
ز تختش به تخته در انداختند ۱۴۸

ز داغ جهان هیچ‌کس جان نبرد
کس این رقعه با او به پایان نبرد ۱۴۹

برابر در ایوان آن تختگاه
نهادند زیرزمین تخت شاه ۱۵۰

ندارد جهان دوستی با کسی
نیابی درو مهربانی بسی ۱۵۱

به خاکش سپردند و گشتند باز
در دخمه کردند بر وی فراز ۱۵۲

جهان را بدینگونه شد رسم و راه
به آرد بگاه و ندارد نگاه ۱۵۳

به پایان رساندند چندین هزار
نیامد به پایان هنوز این شمار ۱۵۴

نه زین رشته سر می‌توان تافتن
نه سر رشته را می‌توان یافتن ۱۵۵

تجسس گری شرط این کوی نیست
درین پرده جز خامشی روی نیست ۱۵۶

ببین در جهان گر جهان دیده‌ای
کز و چند کس را زیان دیده‌ای ۱۵۷

جهانی که با این‌چنین خواریست
نه در خورد چندین ستمگاریست ۱۵۸

چه بینی درین طارم سرمه گون
که می آید از میل او سیل خون ۱۵۹

چو خورشید شد آتشین میل او
در انداز سنگی به قندیل او ۱۶۰

درین میل منگر که زرین وشست
که آن زر نه از سرخی آتشست ۱۶۱

سر سازگاری ندارد سپهر
کمر بسته بر کین ما ماه و مهر ۱۶۲

مشو جفت این جادوی زرق ساز
که پنهان کشست آشکارا نواز ۱۶۳

برون لاف مرهم پرستی زند
درون زخمهای دو دستی زند ۱۶۴

ز شغل جهان درکش ایدوست دست
که ماهی بدین جوشن از تیغ رست ۱۶۵

چو طوفان انصاف خواهی بود
نترسد ز غرق آنکه ماهی بود ۱۶۶

جهان چون دکان بریشم کشیست
ازو نیمی آبی دگر آتشیست ۱۶۷

دهد حلقه‌ای را ازینسو بهی
وزان سو کند حلقه‌ای را تهی ۱۶۸

به گیتی پژوهی چه پائیم دیر
که دودیست بالا و گردیست زیر ۱۶۹

بدان ماند احوال این دود و گرد
که هست آسمان با زمین در نبرد ۱۷۰

اگر آسمان با زمین ساختی
ز ما هر زمانش نپرداختی ۱۷۱

نظامی گره برزن این بند را
مترس و مترسان تنی چند را ۱۷۲

به مهمانی بزم سلطان شدن
نشاید بره بر پشیمان شدن ۱۷۳

چو سلطان صلا دردهد گوش کن
می تلخ بر یاد او نوش کن ۱۷۴

سکندر کزان جام چون گل شکفت
ستد جام و بر یاد او خورد و خفت ۱۷۵

کسی را که آن می‌خورد نوش باد
بجز یاد سلطان فراموش باد ۱۷۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۶
کانال گوهرین در ایتا
۱۱۵۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۸ - وصیت نامه اسکندر
گوهر بعدی:بخش ۴۰ - رسیدن نامه اسکندر به مادرش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.