هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از نسیم صبحگاهی به عنوان پیام‌رسان خود استفاده می‌کند تا پیام‌های عاشقانه و عرفانی خود را به معشوق و دیگر بزرگان برساند. شعر مملو از توصیفات طبیعت، عشق، و ستایش بزرگان است و در آن از مفاهیم عرفانی و اخلاقی نیز استفاده شده است.
رده سنی: 16+ متن شامل مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان پیچیده و استعاره‌های ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.

شمارهٔ ١ - کارنامه

نسیم صبح جانم تازه کردی
رسیدی لطف بی اندازه کردی ۱

رسانیدی پیام از دلستانم
از آن درد دل و درمان جانم ۲

از اینجا نیز یک شبگیر در ده
وزان منت بسی بر جان من نه ۳

اگر چه سخت سست و ناتوانی
مکن در ره توانی تا توانی ۴

ز بهر خاطرش بردار گامی
به فریومد رسان از من پیامی ۵

نشانش در حقیقت گر ندانی
کنم ظاهر من این راز نهانی ۶

نشان خطه ی فریومد آنست
که پنداری بهشت جاودان است ۷

به هر سو جویباری همچو کوثر
درختش را چو طوبی بر فلک سر ۸

نشاط افزا هوا و آب در وی
چو بوی میگسار و ساغر می ۹

بهارش راغها پر لاله و گل
خزانش باغها پر میوه و مل ۱۰

نسیمش در خوشی چون بوی دلبر
چو انفاس مسیحا روح پرور ۱۱

سراسر کوه او پر کبک و تیهو
تمامت دشت او پر گور و آهو ۱۲

چو پای اندر فضای وی نهادی
به صد شادی که دائم شاد بادی ۱۳

برو اول به شهرستان خرم
که بادند اهل وی پیوسته بیغم ۱۴

چو رفتی اندران فرخنده مسکن
به کام دوستان و رغم دشمن ۱۵

گذر کن سوی درگاه وزیری
که باشد بنده او هر امیری ۱۶

سر گردنکشان ملک ایران
گذشته صیت عدل او ز توران ۱۷

بحکمت همچو آصف بلکه بهتر
بحشمت چون سلیمان نی پیمبر ۱۸

علاء دولت و ملت محمد
که زیر پای دارد فرق فرقد ۱۹

ببوس اول جنابش را به تعظیم
که تا یابی ز خاکش لطف تسنیم ۲۰

پس آنگه بندگیهای فراوان
ازین سرگشته مدهوش حیران ۲۱

رسان آنجا به عرض ای باد شبگیر
مکن زنهار در تبلیغ تقصیر ۲۲

وزان پس عرضه کن کابن یمین گفت
به الماس مژه چون در همی سفت ۲۳

که جان در تاب و دل در موج خونست
گر آری رحمتی وقتش کنونست ۲۴

وز اینجا چون گذشتی شاد و خرم
مزن جز بر جناب خواجگان دم ۲۵

بزرگانی که فرزندان اویند
چو انجم جمله در فرمان اویند ۲۶

بگو میگفت چاکر بندگیتان
که بادا در سعادت زندگیتان ۲۷

سپاهانشاه نام آور که بهرام
کمر شمشیر او بندد پی نام ۲۸

بدرگاهش دعای بنده برسان
بسمع او ثنای بنده برسان ۲۹

وز آنجا در گذر ایخوش نفس باد
که بادا عالم از لطف تو آباد ۳۰

برو بر صاحب اعطم گذر کن
شرف را خاکپایش تاج سر کن ۳۱

وزیر شرق عز الدین محمد
که بادش عمر در عزت مخلد ۳۲

هزاران بندگی تبلیغ او کن
ثنا بر حضرت آن نامجو کن ۳۳

بگو کابن یمین با دیده تر
همی گفت ای وزیر داد پرور ۳۴

حرامت باد و نوشت باد بی ما
دگر مصراع یاد آید شما را ۳۵

و ز آنجا سوی فخر ملک و دین شو
به نزد قدوه ی اهل یقین شو ۳۶

اگر نام وی و نسبت ندانی
کنم پیدا من این راز نهانی ۳۷

جهان فضل فضل الله نامست
بحق اهل حقایق را امامست ۳۸

بگاه نسبت او را ناصحی خوان
طریقش زاهدی و صالحی دان ۳۹

بپی گر بسپری سر تا سر آفاق
نیابی مثل او پاکیزه اخلاق ۴۰

به شرق و غرب چون او پرهنر نیست
چه علمست آنکه او زان بهره ور نیست ۴۱

در آن ساعت که می بوسی جنابش
رسان خدمت ز من بیش از حسابش ۴۲

پس آنگه سوی مولاناء اعظم
به دانش سرور اولاد آدم ۴۳

حکیم ملک استاد زمانه
چو یک فن در همه فنی یگانه ۴۴

گذر کن با هزاران لطف جانبخش
زهی لطفت ز رنج دل امانبخش ۴۵

رسان از من بدو اخلاص بیحد
که قصر فضل او بینم مشید ۴۶

بگوی انگه که خدمت کرده باشی
ادبها را بجا آورده باشی ۴۷

که گفت ابن یمین ای افضل دهر
بمعنی در زمانه اکمل دهر ۴۸

سخن بر آستانت میفشانم
اگر چه نیک میدانی که دانم ۴۹

ولی از راه اخلاص این جسارت
نمودم ای مشیر اندر وزارت ۵۰

اگر ضعفی بود در لفظ و معنا
قوی گردان که هستی بحر انشا ۵۱

هم آنجا تاج و ملک و دین علی را
که داند حق عدو را و ولی را ۵۲

به رتبت پیشوای اهل دانش
بدانش مقتدای اهل دانش ۵۳

هزاران شوق این مخلص رسانی
سلامی از ریا خالص رسانی ۵۴

وز آنجا سوی زین ملت و دین
که باشد در هنر با قدر و تمکین ۵۵

گذر کن ای نسیم صبحگاهی
کزو یابی هر آنچ از فضل خواهی ۵۶

طبیبی نیست همچون او جهانرا
عجب ناید ازو فرزانگانرا ۵۷

اگر سردی برد از طبع کافور
کند زردی ز روی کهربا دور ۵۸

بدو تبلیغ کن اخلاص بسیار
وز آنجا بی تهاون گام بردار ۵۹

برو با آستان حافظ الدین
که شرع مصطفی را داده تزیین ۶۰

سر افراز قضای هر مکانی
ز عدل او بهر جا داستانی ۶۱

شریح ارزنده بودی در زمانش
خجل گشتی ز عدل بیکرانش ۶۲

نیازی عرضه دارو شرح اشواق
بگو در پیش آن پاکیزه اخلاق ۶۳

وز آنجا رو بسوی فخر کشور
نطام ملک سیف الدین مظفر ۶۴

هنرمندی که اندر صدر اشراف
سر اسلاف گشت و فخر اخلاف ۶۵

زمن شوقی که دیدی عرضه دارش
رقوم مهر من بر دل نگارش ۶۶

و گر باشد ملازم فخر ایام
شهاب ملک و دین زنگی بهرام ۶۷

ز هر بد کوش دار اهل دیوان
شهاب آسا ملایک را ز دیوان ۶۸

دگر کان معانی بحر انشی
غیاث دولت و دین معیر یحیی ۶۹

که تا کلک جوادش در بنانست
وطن تیر فلک را در کمانست ۷۰

مران هر دو بزرگ نامور را
سر آزادگان بحرو بر را ۷۱

چو تبلیغ ثنا ها کرده باشی
عقیب آن دعا ها کرده باشی ۷۲

بگوی ارشد ز چاکر تان فراموش
منم باری شما را حلقه در گوش ۷۳

مرا زین مشتکی مقصودم آنست
فراموشی نه شرط دوستانست ۷۴

پس آنگه قدوه نواب را جوی
مقام زبده اصحاب را جوی ۷۵

بهاء ملک و دین کز برد باری
چو همنامش بود در راستکاری ۷۶

همان هر دو جگر گوشه که او راست
که گردد صد کژی از هر یکی راست ۷۷

بدیشان خدمتم ارسال فرمای
وز ایشان در گذر ابرام منمای ۷۸

بسوی شمس ملک و ملت و دین
محمد رهنوردی باد مشکین ۷۹

که تا یابی بزرگی با کرامت
که از وصلش نبیند کس سئامت ۸۰

بدو خدمت رسان و شرح اشواق
بگو زین مخلص محزون مشتاق ۸۱

وزانپس خواجه باد و دین را
وجیه الدین علی بن تکین را ۸۲

تحیات از زبان من ادا کن
ثناگوی و فراوانش دعا کن ۸۳

پس آنگه آن دو میر معتبر را
دو دانای هنر ور نامور را ۸۴

نخستین میر میران با یبوغا
که باشد بر سر اصحاب آقا ۸۵

دگر یک سیف دین و ملک گر زانک
بهنگام سواری چست و چالاک ۸۶

بگاه بزم همچون ابر نیسان
بروز رزم همچون بور دستان ۸۷

ز من خدمت رسان بیحد و بیمر
پس از تبلیغ خدمت زود بگذر ۸۸

وز آنجا رو بسوی آن دو پهلو
دو نام آور سپهداران خسرو ۸۹

دو گرد نامدار آنان که در جنگ
چو روئین تن دلیر اندر گه جنگ ۹۰

نخستین تاج ملک و دین علی را
پناه اندر حوادث هر ولی را ۹۱

سپهداریکه گاه حمله بی قیل
بود چون پشه عاجز پیش او پیل ۹۲

دگر آنکو بگردی هست مذکور
بشمس الدین محمد شاه مشهور ۹۳

سر آزادگان آن یک که بیچون
نهنگ آرد بدم از نیل بیرون ۹۴

ز شوقم آنچه دانی بیش از آنهم
بدیشان عرضه کن دلشاد و خرم ۹۵

پس آنگه با هزاران لطف و دلجوی
بجوی انخوش نفس دلشاد میگوی ۹۶

جمال الدین حسین ساربان را
که روبه بشمرد شیر ژیان را ۹۷

هژبر روز هیجا گرد پر دل
که باشد پیل پیش او شتر دل ۹۸

بمردی شیر گردون را بپبکار
مهار آرد به بینی در شتر وار ۹۹

سلامی همچو خلقش روحپرور
بر آن پهلو رسان ای باد بگذر ۱۰۰

برو نزدیک دارای خزانه
مساز ای باد سستی را بهانه ۱۰۱

بهاء دین عمر آن در وفا سست
چو یوسف در علوم خازنی چست ۱۰۲

بدو تبلیغ کن شوقی که دیدی
بگوشکری کزین مخلص شنیدی ۱۰۳

هم انجا در جوارش خواجه ئی هست
که کارش جمله خیراتست پیوست ۱۰۴

فقیه الدین همی خوانند او را
بپرس از من صبا آن نیکخو را ۱۰۵

پس آنگه جمله یارانرا که هستند
بشهرستان در وخسرو پرستند ۱۰۶

ز من خدمت رسان و راه برگیر
بفریومد خرام ای باد شبگیر ۱۰۷

وز آنجا چون بدروازه رسیدی
همایون بقعه ئی چون خلد دیدی ۱۰۸

ز دروازه برون باشد مزاری
ز لطف ساکنانش مرغزاری ۱۰۹

درو آسوده ساداتی مکرم
یکایک مقتدای اهل عالم ۱۱۰

تبرک را جناب آن ببوسی
باخلاص از دل و از جان بیوسی ۱۱۱

مجاور اندرو پیری خردمند
شدستی رسته از تکلیف و هر بند ۱۱۲

امیر حیدری خوانند او را
همه مردان حق دانند او را ۱۱۳

مجرد مفردی آزاد مردی
ز شهوت دامنش نادیده گردی ۱۱۴

بکلی کرده اعراض از مناهی
وجود پاک او دور از تباهی ۱۱۵

بدو خدمت رسان از من فراوان
پس آنگه این سخن معروض گردان ۱۱۶

که تا از صحبت تو دور گشتم
بکل از کام دل مهجور گشتم ۱۱۷

ندیدم بیش روی شادمانی
همان بودست گوئی زندگانی ۱۱۸

ز لطف او کن استمداد همت
که او را باشد استعداد همت ۱۱۹

دگر با او موافق چند یارند
که در تجرید هر یک مرد کارند ۱۲۰

مقدمشان علی حیدری دان
ز حرص و شهوتش دور و بری دان ۱۲۱

سلامم چون به آن یاران رسانی
بفریومد رسان این ارمغانی ۱۲۲

بفریومد چو پای اندر نهادی
درخلد برین بر خود گشادی ۱۲۳

وز آنپس ای صبا زانجا روان شو
بسوی مشهد فضل جهان شو ۱۲۴

سر گردنکشان کشور فضل
که طبعش بود کان گوهر فضل ۱۲۵

بزرگی در امور دین بحسبت
که با وی میبرم من بنده نسبت ۱۲۶

در اجناس فضایل بوده ماهر
بر انواع مکارم گشته قادر ۱۲۷

بفضل و دانش و افضال مذکور
بنام نیک در آفاق مشهور ۱۲۸

یمین ملک و دین کان فضایل
سر افرازان کان جان فضایل ۱۲۹

بزرگی کاتفاق مرد و زن بود
که خلق او چو نام او حسن بود ۱۳۰

نخستین آستان مشهدش را
ببوس آنگه نگه کن مرقدش را ۱۳۱

چو استادی فرا پیش ضریحش
تو خود بینی کرامات صریحش ۱۳۲

بآب دیده خاکش را همی شوی
بصد اخلاص تکبیرش همی گوی ۱۳۳

در آنحضرت ز سوز سینه من
همی نو کن غم دیرینه من ۱۳۴

هزاران آفرین بر خاک او کن
دعاها بر روان پاک او کن ۱۳۵

ز روح پاک او ما را مدد خواه
مگر آرد دلم را بر سر راه ۱۳۶

بگو از من که تا تو زنده بودی
بهر کاری معین بنده بودی ۱۳۷

کنون گردون دون ناسازگاری
نهاد آغاز و چاکر را بخواری ۱۳۸

بغربت او فکند از منزل خویش
چنانک آگه نیم زاب و گل خویش ۱۳۹

نه شب دارم قرار و روز آرام
ندانم چون شود کارم سرانجام ۱۴۰

کنون باری نیم شاکر ز دوران
الهی عاقبت محمود گردان ۱۴۱

وز آنجا بازگردای باد خوشبوی
بسوی آن بزرگ محتشم پوی ۱۴۲

امین ملک و دین فخر اکابر
اکابر باو جودش چون اصاغر ۱۴۳

زمن خدمت رسانش آنچ دانی
ز شوقم باز گو تا میتوانی ۱۴۴

سمی پهلو ایران علی را
که رونق برد گرد زابلی را ۱۴۵

بزور پنجه اش عاجز شده شیر
بکشتی پیل را میاورد زیر ۱۴۶

رسان از من سلام و باز پرسش
بصد اکرام و صد اعزاز پرسش ۱۴۷

بس انگه از طریق دلنوازی
قدم در نه ز بهر کار سازی ۱۴۸

گذر کن سوی بدر الدین معرف
سر اهل حقایق پیر عارف ۱۴۹

چو بلبل نازک الحان و خوش آواز
چو طوطی شکر افشان و سخن ساز ۱۵۰

چو بهر وغط بر منبر نهد پای
شود الفاظ عذبش مجلس آرای ۱۵۱

امید از یمن الفاظش همیدار
که چوب خشگ منبر آورد بار ۱۵۲

ز من خدمت رسان بیش از قیاسش
وزین خدمت منه بر سر سپاسش ۱۵۳

چو زانجا در گذشتی گامکی چند
که در راهت نیفتد ایصبا بند ۱۵۴

مقام پهلوان آلتون پی انجاست
که در ابواب مردی نیک داناست ۱۵۵

چشیده گرم و سرد روزگاران
مقدم بوده بر مجموع یاران ۱۵۶

بگردی در جوانی زورگریها
نموده کرده هر جا سروریها ۱۵۷

بدو خدمت رسان از من پس آنگاه
سوی بازار بردار ایصبا راه ۱۵۸

بره اندر یکی حصن قدیمست
که ساکن اندرو صدری کریمست ۱۵۹

کشد ترسیم کلکش در مکنون
فضایل باشدش ز اندازه بیرون ۱۶۰

ستوده شمس ملک و دین محمد
مکارم را قواعد زو ممهد ۱۶۱

کریم و نامجوی و راد وعالم
برتبت شمع جمع آل قاسم ۱۶۲

بیاو افتقار من برویش
بیان کن بعد از آن بگذر بکویش ۱۶۳

از آنجا میرو آسان تا ببازار
که راهی نیست چندان تا ببازار ۱۶۴

زمانی خواهمت کانجا نشینی
سر تمغاچیانرا بو که بینی ۱۶۵

محمد دایه یار مجلس آرای
بخدمت گاه عزت بر سر پای ۱۶۶

بلطف و چرب نرمی و مدارا
گشاید سیم و زر از سنگ خارا ۱۶۷

چو پرسیدیش ای باد سحر خیز
بعزم کوی تشتنداب برخیز ۱۶۸

ز طرف جویبارش زود مگذر
دمی در چار سوی او بسر بر ۱۶۹

نظر دروی بهر سو تیز بگمار
بهشتی بینی از انواع ازهار ۱۷۰

ز نزهت همچو مینو روح پرور
روان در پای طوبی آب کوثر ۱۷۱

نسیمش چون دم عود و قر نفل
نوا و برگ او از سنبل و گل ۱۷۲

فغان برداشته قمری بعیوق
بسان عاشق اندر هجر معشوق ۱۷۳

گذرکن ایصبا بی هیچ تأخیر
مکن در وقت رفتن هیچ تأخیر ۱۷۴

بر اولاد کرام خواجه اسحاق
بزرگانی همه پاکیزه اعراق ۱۷۵

برایشان بهر من بی وهن و تقصیر
تحیات فراوان خوان بشبگیر ۱۷۶

وزینجا سوی شمس ملت و دین
سزاوار هزار احسان و تحسین ۱۷۷

که در طب باشد انفاسش مسیحی
گه تنجیم بو سهل مسیحی ۱۷۸

بدو خدمت رسان و آنگه سفر کن
سوی بابا علی یکدم گذرکن ۱۷۹

جوانی باشد او بس با تواضع
بصنعت ماهر اما بی تصنع ۱۸۰

بحرفت از مسیحا پیش برده
ازو حواریان تشویر برده ۱۸۱

دو فرزانه که دور چرخ دوار
سیمشان ناورد هرگز پدیدار ۱۸۲

بنسبت از وزیران بهره مندند
برفعت برتر از چرخ بلندند ۱۸۳

وجیه الدین محمد نام مهتر
نظام الدین حسن مخدوم دیگر ۱۸۴

فراوان بندگیها زین دعا گوی
بدیشان عرضه دارای باد خوشبوی ۱۸۵

پس آنگه سر بسر یاران دیگر
مقیم آستان آن دو سرور ۱۸۶

خصوصا شمس دین و ملک سراج
سراج انجمن و انگاه وهاج ۱۸۷

سلامی همچو انفاس خوش خویش
بلطف جانفزای دلکش خویش ۱۸۸

رسان از من بدان اصحاب و بگذر
ثناها گو بر آن احباب و بگذر ۱۸۹

از انجا رو بسوی فخر سادات
کریم اعراق و خوش خلق و نکو ذات ۱۹۰

بهاء ملک و دین زید محمد
چراغ دو ده اولاد احمد ۱۹۱

بدو ارسال کن زین بنده اخلاص
که هستش معتقد هم عام و هم خاص ۱۹۲

وز انجا ره بمحمود امام است
که اندر علم طب مردی تمام است ۱۹۳

لقب اصحاب نورالدینش خوانند
بطبش بهتر از بقراط دانند ۱۹۴

چو بفشاند ز شاخ علم خود بار
رباید رعشه از برگ سپیدار ۱۹۵

رسانش خدمتم ایخوش نفس باد
بگو مگذار حق صحبت از یاد ۱۹۶

وز آنجا ای نسیم عنبر افشان
بسوی پهلوان محمود بدران ۱۹۷

گذر کن تا ببینی پهلوانی
که یکدم صحبتش ارزد جهانی ۱۹۸

بذات او مباهی گشته ابرار
عبید خلق او سر تا سر احرار ۱۹۹

سلام من بدان آزاده راد
رسان ای روحبخش خوش نفس باد ۲۰۰

وز آنجا چون دعا تبلیغ کردی
چنان خواهم که با بازار گردی ۲۰۱

بپیش آید ترا پیری مکرم
سر افراز همه کتاب عالم ۲۰۲

نجیب ملک و دین خوانندش اصحاب
بکتبت اوستاد جمله کتاب ۲۰۳

سیاقت را حقیقی نه مجازی
چنان داند که در بغداد تازی ۲۰۴

ز من بسیار پرسش کن مر او را
... ۲۰۵

دو آزاده دو دانای خردمند
... ۲۰۶

نخستین تاج ملک و دین علی دان
اکابر سر بسر او را ولی دان ۲۰۷

کریمی نامداری بینظیرست
ز پا افتادگانرا دستگیرست ۲۰۸

بتدبیر صواب و رای روشن
اگر خواهد برد چربی ز روغن ۲۰۹

دگر یک زان شهاب دین و دولت
بدات او مباهی ملک و ملت ۲۱۰

هنرمندیکه گر صورت نگارد
بلطف خویش جانش در تن آرد ۲۱۱

گهی کآید ز کلکش خط چون آب
خجل گردد روان ابن بواب ۲۱۲

چو اینخدمت بجای آری سفر کن
بسوی صاحبان زانپس گذر کن ۲۱۳

شرف محمود و فرزندش محمد
که بادا هر دو را دولت موبد ۲۱۴

بزرگانی بترتیب و بآئین
برفعت قدرشان برتر ز پروین ۲۱۵

ز منشان چون دعا گوئی سفر کن
سوی مخدوم نام آور گذر کن ۲۱۶

علاء الدین محمد دین پناهی
سپهر ملک را تابنده ماهی ۲۱۷

چنان پاکیزه روی و نیک رایست
که گوئی خواجه عبدالحق بجایست ۲۱۸

هزاران بندگی از من رسانش
که دارد از بلا حق در امانش ۲۱۹

وز انجا ای نسیم عنبر آگین
گذر کن سوی قطب ملت و دین ۲۲۰

که تا بینی بزرگی نامداری
کریمی تازه روئی بردباری ۲۲۱

ز اقران در فضایل دست برده
بغیر از مکرمت کاری نکرده ۲۲۲

بدو خدمت رسان زین بنده بسیار
که بادا در پناه لطف دادار ۲۲۳

پس آنگه ای نسیم عنبر افشان
سفر را ساز کن دامن بر افشان ۲۲۴

مبادا چون بود آهنگ راهت
بغیر از مدرسه آرامگاهت ۲۲۵

درو درگاه او را چون ببینی
بدو گوئی مگر خلد برینی ۲۲۶

بر اطرافش چو کوثر جویباری
چو طوبی بر لب او هر چناری ۲۲۷

گذشته اوج ایوانش ز کیوان
نپرد بر فرازش مرغ پران ۲۲۸

موذن چون بر ایوانش بپا خاست
تو گوئی کز فرشته این دعا خواست ۲۲۹

قدم در استانش چون نهادی
بروی خود درجنت گشادی ۲۳۰

به دل گوئی چه جای مدرسه است این
بهشتست این چه جا و هندسه است این ۲۳۱

درو یابی مدرس شمس دین را
بدانش مقتدا اهل یقین را ۲۳۲

گه تقریر پرسی در محافل
شده سحبان بنزد او چو باقل ۲۳۳

بود در وقت املا و گه درس
به باغ فضل نیک استاد در غرس ۲۳۴

بدو ای باد صبح اخلاص خالص
رسان زین چاکر مشتاق مخلص ۲۳۵

پس آنها را که از وی مستفیدند
که هریک در هنر صد جا مشیدند ۲۳۶

یکایک را بصد اکرام و اعزاز
ببر گیر و بلطف خویش بنواز ۲۳۷

وز انجا رو سوی اصحاب سرباز
که یکسر بهر دین باشند سرباز ۲۳۸

در اول پایه صدری نامدارست
که گیتی را بذاتش افتخارست ۲۳۹

شهاب ملک و دین مسعود کافی
که گیتی را بذاتش افتخارست ۲۴۰

اگر مبهم بود القاب و نامش
بگوید با تو این مخلص تمامش ۲۴۱

بزرگی بس بنام و ننگ باشد
ستوده سیرت و یکرنگ باشد ۲۴۲

پیامی خوش نفس چون بوی عنبر
بدو تبلیغ کن وانگاه بگذر ۲۴۳

هم آنجا تاج دین حق حسین است
کز و شرع نبی با زیب و زین است ۲۴۴

چو در فتوی نهد بر خامه انگشت
شود دین قویم حق قوی پشت ۲۴۵

هزار اخلاص ازینمحزون مشتاق
مبلغ شو بدانمشهور آفاق ۲۴۶

چو زانجا بگذری صدریست عالی
بر اقلیم مکارم گشته والی ۲۴۷

رشید ملک قاسم نام دارد
بر اوج مهتری آرام دارد ۲۴۸

ره و رسم فلاحت نیک داند
بر آرد شاخ آهوگر نشاند ۲۴۹

تحیات فراوانش ز چاکر
رسان وانگاه ازانجا نیز بگذر ۲۵۰

هم آنجا اکرم الاخوان ما را
که رونق بود اخوان صفا را ۲۵۱

شهاب الدین علی سرخیل اقران
که نآید در هنر چون او بدوران ۲۵۲

رسان از من درود محض از اخلاص
بدان بگزیده هر عام و هر خاص ۲۵۳

وز انجا عزم کن عزمی مصمم
خرامان قطع ره کن شاد و خرم ۲۵۴

بسوی آن کریم اخلاق بگذر
که ما را هست عم زاد و برادر ۲۵۵

دوستان من محمد
عزیز مصر جان من محمد ۲۵۶

به دانش در میان خلق مذکور
به عزالدین محمد گشته مشهور ۲۵۷

ز من چندانکه بتوانی ثنا گوی
بر آنفرخ نهاد راد خوشخوی ۲۵۸

وزانجا رجعتی کن سوی بازار
در آن رجعت مکن تاخیر زنهار ۲۵۹

خرامان رو به سوی کوی ساباط
که آنجا نشو مییابند اسباط ۲۶۰

بزرگان محلت را سراسر
ز من خدمت رسان و زود بگذر ۲۶۱

قدم نه در سرای مادر من
عزیز و مهربان و غمخور من ۲۶۲

سلامی با صفا از من بدو بر
دعائی بیریا از من بدو بر ۲۶۳

بگو چونی تو ای گم کرده فرزند
که من باری فلک با دورم افکند ۲۶۴

از آن میمون جناب عفت آباد
که بادا تا ابد از هر بد آزاد ۲۶۵

به شفقت یک نظر در کار ما کن
دمی وقت سحر در کار ما کن ۲۶۶

بخواه از حضرت دادار ما را
به همت زین سفر باز آر ما را ۲۶۷

پس آنگه ای صبا این بیتکی چند
بخوان در پیش آن پیر خردمند ۲۶۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۶۸
کانال گوهرین در ایتا
۲۶۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:ترکیبات
گوهر بعدی:شمارهٔ ٢ - غزل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.