خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از حسرت و پشیمانی شاعر از توبههای شکسته و عشق جوانی از دست رفته سخن میگوید. او از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل خود یاد میکند و از گذر عمر و تبدیل شادیها به درد و غم مینالد. همچنین، اشارههایی به مستی، عشق، و فلسفهی زندگی دارد.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی، عشقی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و ممکن است نیاز به تجربهی زندگی بیشتری داشته باشد. همچنین، برخی اشارات به مستی و حسرتهای عاطفی ممکن است برای گروههای سنی پایینتر نامناسب باشد.
شماره ۲۶۰ - از توبه ی من دیر مغان بیت حزن شد
از توبه ی من دیر مغان بیت حزن شد
مستوری من توبه ی صد توبه شکن شد ۱
در دیده بدل گشت سیاهی بسپیدی
نظاره که ریحان ترم برگ سمن شد ۲
از باده ی صافم نگشاید دل روشن
تا شمع جمال تو چراغ دل من شد ۳
بر ساغر می شاید اگر لب نرسانم
چون خاتم لعل تو مرا مهر دهن شد ۴
دیدم بدل جام جم آیینه ی حسنت
کارم ز مه روی تو بر وجه حسن شد ۵
آن عشق و جوانی که درین واقعه بایست
افسوس که در بیخردی دردی دن شد ۶
این دل که سفال سیه میکده ها بود
از فیض نظر مجمره مشگ ختن شد ۷
دی مست تو آن پنبه که از گوش برون کرد
از بهر گلو بستنش امروز رسن شد ۸
دوک فلک پیر بسا رشته ی باریک
کز بهر ردا رشت ولی تار کفن شد ۹
پار آن شجر حسن نهال گل نو بود
امسال چه شمشاد قد و سیم بدن شد ۱۰
بس روغن دل مرهم کافور جگر ساخت
معشوق که شیرین سخن و پسته دهن شد ۱۱
حاشا که بیانش عرق تلخ گدازد
آن را که لب لعل پر از در سخن شد ۱۲
عمری که چو ایام بهاران گذران بود
افسوس که از بیخردی درد بدن شد ۱۳
قطع نظر از ساغر می کرد فغانی
بگذاشت در میکده و مرغ چمن شد ۱۴
مستوری من توبه ی صد توبه شکن شد ۱
در دیده بدل گشت سیاهی بسپیدی
نظاره که ریحان ترم برگ سمن شد ۲
از باده ی صافم نگشاید دل روشن
تا شمع جمال تو چراغ دل من شد ۳
بر ساغر می شاید اگر لب نرسانم
چون خاتم لعل تو مرا مهر دهن شد ۴
دیدم بدل جام جم آیینه ی حسنت
کارم ز مه روی تو بر وجه حسن شد ۵
آن عشق و جوانی که درین واقعه بایست
افسوس که در بیخردی دردی دن شد ۶
این دل که سفال سیه میکده ها بود
از فیض نظر مجمره مشگ ختن شد ۷
دی مست تو آن پنبه که از گوش برون کرد
از بهر گلو بستنش امروز رسن شد ۸
دوک فلک پیر بسا رشته ی باریک
کز بهر ردا رشت ولی تار کفن شد ۹
پار آن شجر حسن نهال گل نو بود
امسال چه شمشاد قد و سیم بدن شد ۱۰
بس روغن دل مرهم کافور جگر ساخت
معشوق که شیرین سخن و پسته دهن شد ۱۱
حاشا که بیانش عرق تلخ گدازد
آن را که لب لعل پر از در سخن شد ۱۲
عمری که چو ایام بهاران گذران بود
افسوس که از بیخردی درد بدن شد ۱۳
قطع نظر از ساغر می کرد فغانی
بگذاشت در میکده و مرغ چمن شد ۱۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲۵۹ - جز جور و جفا پیشه ی محبوب نباشد
گوهر بعدی:شماره ۲۶۱ - کدام عید که حسن تو صد شهید ندارد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.