هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه بیانگر درد و رنج عشق نافرجام و ناتوانی در فراموشی معشوق است. شاعر از جور و بیتوجهی معشوق شکایت دارد، اما در عین حال نمیتواند از عشق او دست بکشد. او از روزی سخن میگوید که به وصال معشوق میرسد و از اندیشه فردا رها میشود، اما در نهایت به این واقعیت تلخ میرسد که نمیتواند راز دلش را فاش کند و در کوی معشوق رسوا شود. شعر با افسوس بر روزهای خیالی و آرزوهای بربادرفته پایان مییابد.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عاشقانه و استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، حس اندوه و ناامیدی موجود در شعر برای سنین پایین مناسب نیست.
شماره ۱۱۱ - ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد
ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد
بی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد ۱
گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَد
سرمایهٔ جان در سر سودا نتوان کرد ۲
آن روز که از صبح وصال تو زند دم
روزی ست که اندیشهٔ فردا نتوان کرد ۳
گویم به سگت راز دل خویش ولیکن
خود را به سر کویِ تو رسوا نتوان کرد ۴
ای دل چو شدی ساکن کویش، غم فردوس
بگذار که قلبی به همه جا نتوان کرد ۵
افسوس از آن روز خیالی که خیالش
پنهان شود از دیده و پیدا نتوان کرد ۶
بی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد ۱
گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَد
سرمایهٔ جان در سر سودا نتوان کرد ۲
آن روز که از صبح وصال تو زند دم
روزی ست که اندیشهٔ فردا نتوان کرد ۳
گویم به سگت راز دل خویش ولیکن
خود را به سر کویِ تو رسوا نتوان کرد ۴
ای دل چو شدی ساکن کویش، غم فردوس
بگذار که قلبی به همه جا نتوان کرد ۵
افسوس از آن روز خیالی که خیالش
پنهان شود از دیده و پیدا نتوان کرد ۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۶
۲۹۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۱۰ - ای لبت کام دل بی سروسامانی چند
گوهر بعدی:شماره ۱۱۲ - با آفتاب رویت چون مه نمی برآید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.