هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از رازهای ناگفته عشق، اسرار پنهان، و دردهای دل شکسته خود سخن میگوید. او از معشوق میخواهد که چهرهاش را در آینه دلش نشان دهد و از عشق و جنون ناشی از این عشق گفتگو میکند. در پایان، شاعر از فراق و رازهای نهان در چشمان معشوق یاد میکند و تأکید میکند که تنها سودای معشوق در سرش باقی مانده است.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان ادبی بالا نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه دارد.
شماره ۴۰۴ - تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود ۱
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود ۲
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود ۳
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود ۴
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود ۵
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود ۶
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود ۷
تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود ۱
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار
فتنه هر چند که به باشد گر خفته بود ۲
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیب
زآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود ۳
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزار
گفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود ۴
مطرب از بهر خدا راست بزن پرده وصل
سخنی گوی از این قصه که نشنفته بود ۵
گفته بودم که بگویم ببرت شوخ فراق
پیش چشمان تو هر راز نهان گفته بود ۶
در سویدای دلم نیست بجز سر جنون
تا که سودای تو اندر سر آشفته بود ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
۲۳۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۰۳ - مستان تو از جام ازل باده خورانند
گوهر بعدی:شماره ۴۰۵ - روزگاریست که افلاک بکین میگذرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.