عبارات مورد جستجو در ۱۱ گوهر پیدا شد:
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۳ - روز گم گشتن فرزند مقادیر قضا
روز گم گشتن فرزند مقادیر قضا
چاه دروازهٔ کنعان به پدر ننماید
باش تا دست دهد دولت ایام وصال
بوی پیراهنش از مصر به کنعان آید
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۰۴ - ابر خوش دامنی به ما افشاند
ابر خوش دامنی به ما افشاند
بر سر کوه برف را بنشاند
آفتابی بتافت و برف گداخت
آنچنان برف ژرف هیچ نماند
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۷۱ - پیرهن و یوسف و بو می ‌رسد
پیرهن و یوسف و بو می ‌رسد
در عقبش نیز خود او می ‌رسد
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شماره ۷ - از چه می افتد از برای خدای
از چه می افتد از برای خدای
آخر این قدر می توان دانست
کاثر هر قران که نحسان راست
خاص در جامع سپاهانست
و آنچه از افتران سعدینست
اثر آن بقم و کاشانست
تا بدانی که ترهاتست این
همه تقدیر و حکم یزدانست
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۵۲۴ - از خلق جهان، کناره‌ای ساز وطن
از خلق جهان، کناره‌ای ساز وطن
هنگام طلب مباش چون اهل ز من
درویشان را کمال در تجریدست
کی دانه کند نشو و نما در خرمن؟
حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۱۸ - ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن
ای رهرو عشق، کاهلی پیشه مکن
در کالبد فسردگی ریشه مکن
جانان سر وصل پاکبازان دارد
گر جان طلبد بباز و اندیشه مکن
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - و نیز
تفنگ شاه جهان دلبریست تنگ دهان
که کس دریغ ازو جان و سر نمی دارد
بلب فزا دل زیباش دلنشین خالیست
که دیده بانش ازو چشم برنمی دارد
اوحدالدین کرمانی : الباب الاول: فی التوحید و التقدیس و الذکر و نعت النبوة
شمارهٔ ۲۵۲ - الرجاء
بی جام چو جمشید نمی شاید بود
بی شام چو خورشید نمی شاید بود
گیرم که به طاعت تو مشغول نیم
از لطف تو نومید نمی شاید بود
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۰۲ - ای که نگذشتی ز رویش بر صراط مستقیم
ای که نگذشتی ز رویش بر صراط مستقیم
تا ابد مردود و گمراهی چو شیطان رجیم
«خالدین » خال سیاهش دان و جنت «وجهه »
تا ببینی حسن حق در جنت آباد نعیم
گر ز «الرحمن عل العرش استوی » داری خبر
از در طه درآ ای طالب رب رحیم
گر تو هستی از بنی آدم بگو با من که چون
هست آدم باء بسم الله الرحمن الرحیم
مؤمن است آیینه مؤمن ببین گر مؤمنی
در هوالمؤمن جمال دوست، تا باشی سلیم
در جهان از امر و خلق و کن فکان و هرچه هست
آدم است آیینه ذات خداوند قدیم
گر نبودی مظهر ذات خدا، آدم کجا
مستحق «اسجدوا» گشتی ز علام علیم
آتش رخسار آدم بود بی روی و ریا
آن که می گفت از درخت انی اناالله با کلیم
خلعت «لاخوف » درپوش از «هوالفضل المبین »
تا به حق ره یابی و ایمن شوی از خوف و بیم
مصحف حق است رویش چشم و ابرو سوره ها
قامت و زلف و دهانش چون الف لام است و میم
بر نسیمی چون ز فضل حق در جنت گشود
می خورد با حور و غلمان سلسبیل از جام سیم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۸ - ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
ز غلیان و قهوه بپوشان نظر
که این دود خشک است و آن دود تر
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۸ - آشی که به رشک افتدش آش بهشت
آشی که به رشک افتدش آش بهشت
از آب حیاتش کف طباخ سرشت
گرم است بسی مگر که دهقان قضا
هیمه اش به دشت فرقت یار بکشت