عبارات مورد جستجو در ۵ گوهر پیدا شد:
اوحدی مراغه‌ای : جام جم
در ظهور حیوان
باز چون در مزاج این ارکان
متضاعف شد اعتدال و توان
قوت و حس و جنبش به مراد
مدد روح رستنیها داد
جسم چون زین دو روح یاری یافت
بر حیات و روش سواری یافت
حرکت کرد بر زمین چپ و راست
رستنی خورد و خواب و راحت خواست
زین میان ماده گشت و نر پیدا
وز پی ماده گشت نر شیدا
ماده و نر به هم چو جفت شدند
در تمنای خیز و خفت شدند
تا ز تولیدشان جهان پر گشت
کوه و صحرا و غار و وادی و دشت
اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۴۶ - ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفت
ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفت
آدم از سیر و سلوک و گردش اطوار شد
قطره آبی ز دریا برد ابرش در هوا
چو بدریا باز آمد گوهر شهوار شد
خواجه نصیرالدین طوسی : قسم دوم در مقاصد
فصل دوم
شرف هر صناعتی که مقصور بود بر اصلاح جوهر موجودی از موجودات به حسب شرف آن موجود تواند بود در ذات خویش؛ و این قضیه ایست در عقل عقلا ظاهر و مکشوف، چه صناعت طب که غرض ازو اصلاح بدن انسان است شریفتر بود از صنعت دباغت که غرض ازو استصلاح پوست حیوانات مرده باشد. و چون شریفترین موجودات این عالم نوع انسان است چنانکه در علوم نظری مبرهن شده است و ما در فصل چهارم از قسم اول به آن اشارتی کردیم، و وجود این نوع متعلق به قدرت خالق، و صانع اوست، جل اسمه و عظم ذکره، و تجوید وجود و اکمال جوهرش مفوض به رای و رویت و تدبیر و ارادت او، چنانکه بیان کردیم؛ و چون کمال هر چیزی در صدور فعل خاص اوست ازو بر تمام ترین وجهی، و نقصان او در قصور آن صدور ازو، چنانکه در اسپ یاد کرده آمد، که اگر مصدر خاصیت خویش نباشد بر وجه اتم همچون خر نقل اثقال را شاید، یا همچون گوسفند ذبح را، اظهار خاصیت انسان که اقتضای اصدار افعال خاص او کند ازو تا وجودش به کمال رسد جز به توسط این صناعت صورت نبندد پس صناعتی که ثمره او اکمال اشرف موجودات این عالم بود اشرف صناعات اهل عالم تواند بود.
و بباید دانست که همچنان که در اشخاص هرصنفی از اصناف حیوانات بل اصناف نامیات و جمادات تفاوتی فاحش است، چه اسپ دونده تازی با اسپ کودن پالانی و تیغ هندی نیک با تیغ نرم آهن زنگ خورده در یک سلک نتوان آورد، در اشخاص مردم تفاوت ازان بیشتر است، بل در هیچ نوع از انواع موجودات آن اختلاف و مباینت نیست که در این نوع، و آن شاعر که گفته است:
ولم أر أمثال الرجال تفاوتت
لدی المجد حتی عد ألف بواحد
اگر چه پنداشته است که مبالغت می کند ولکن بحقیقت مقصر بوده است، چه در نوع انسان شخصی یافته شود که اخس موجودات باشد و شخصی یافته شود که اشرف و افضل کاینات بود، و به توسط این صناعت میسر می شود که ادنی مراتب انسانی را به اعلی مدارج رسانند به حسب استعداد و قدر صلاحیت او، هر چند همه مردمان قابل یک نوع کمال نتوانند بود، چنانکه گفته آمد. پس صناعتی که بدو اخس موجودات را اشرف کاینات توان کرد، چه شریف صناعتی تواند بود.
اینقدر دراین باب کفایت بود تا سخن به حد اطناب نکشد والله المیسر للخیرات و الموفق للحسنات.
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۱ - ز خاک تا که گل و ضیمران برآمده‌اند
ز خاک تا که گل و ضیمران برآمده‌اند
به یاد روی تو در گلسِتان برآمده‌اند
به کام غنچه و گل زعفران که ریخته است؟
که در تبسم از آن زعفران برآمده‌اند
همیشه سِیرِ تکامل نصیب گل‌هایی است
که تحت تربیت باغبان برآمده‌اند
نشانه‌هاست که خار و گل و گیاه چمن
ز خاک در طلب پی نشان برآمده‌اند
(فرات) و (پرتو) و (مفتون) و (رنجی) و (صابر)
در این معامله خوش ز امتحان برآمده‌اند
احمد شاملو : در آستانه
سِفْرِ شُهود
زمین را انعطافی نبود
سیاره‌یی آتی بود
لُکِّه سنگی بود
آونگ
که هنوز مدار نمی‌شناخت زمین،
و سرگذشتِ سُرخش
تنها
التهابی درک‌ناشده بود
فراپیشِ زمان.

سنگ‌پاره‌یی بی‌تمیز که در خُشکای خمیره‌اش هنوز
«خود» را خبر از «خویشتن» نبود،
که هنوز نه بهشتی بود
نه ماری و سیبی،
نه انجیربُنی که برگش
درزِ گندم را
شرم آموزد
از آن پس که بشکافد
از آن پس که سنگ‌پاره واشِکافد
و زمین به اُلگوی ما شیار و تخمه شود:
سیّاره‌یی به عشوه گریزان
بر مدارِ خشک و خیس‌اش
نا‌ آگاه از میلاد و
بی‌خبر از مرگ.

چه به یکدیگر ماننده! شگفتا، چه به یکدیگر ماننده!



حضوری مشکوک در درون و
حضوری مشکوک در برون
مرزی مشکوک میانِ برون و درون ــ

عشق را چگونه بازشناختی؟

کجا پنهان بود حضورِ چنین آگاهت
بر آن توده‌ی بی‌ادراک
در آن رُستاقِ کوتاهنوز؟

خفته‌ی بیدارِ کدام بستر بودی
کدام بسترِ ناگشوده؟
نوزاده‌ی بالغِ کدام مادر بودی
کدام دوشیزه‌ْمادرِ نابِسوده؟

سنگ
از تو
خاکِ بُستانی شدن چگونه آموخت؟

خاک
از تو
شیارِ پذیرا شدن چگونه آموخت؟

بذر
از شیار
امانِ محبت جُستن
جهان را
مَضیفِ مهربانِ گرسنگی خواستن
زنبور و پرنده را
بشارتِ شهد و سرود آوردن
ریشه را در ظلمات
به ضیافتِ آب و آفتاب بردن
چشم
بر جلوه‌ی هستی گشودن و
چشم از حیات بربستن و
باز
گرسنه گداوار
دیده به زندگی گشودن
مردن و بازآمدن و دیگرباره بمردن...
این همه را
از کجا آموختی؟



آن پاره‌سنگِ بی‌نشان بودم من در آن التهابِ نخستین
آن پاره‌ْسکونِ خاموش بودم من در آن ملالِ بی‌خویشتنی
آن بوده‌ی بی‌مکان بودم من
آن باشنده‌ی بی‌زمان. ــ

به کدام ذکرم آزاد کردی
به کدام طلسمِ اعظم
به کدام لمسِ سرانگشتِ جادوی؟

از کجا دریافتی درختِ اسفندگان
بهاران را با احساسِ سبزِ تو سلام می‌گوید
و ببرِ بیشه
غرورش را در آیینه‌ی احساسِ تو می‌آراید؟

از کجا دانستی؟



هنوز این آن پرسشِ سوزان است،
و چراغِ کهکشان را
به پُفی چه دردناک خاموش می‌کند اندوهِ این ندانستن:
برگِ بی‌ظرافتِ آن باغِ هرگزتاهنوز
عشق را
ناشناخته
بَرابَرْنهادِ آزرم
چگونه کرد؟

(هنوز
این
آن پرسشِ سوزان است.)

۷ دیِ ۱۳۷۳