عبارات مورد جستجو در ۴۹ گوهر پیدا شد:
فردوسی : پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
بخش ۱۵ - چو رستم ز مازندران گشت باز
چو رستم ز مازندران گشت باز
شه اندر زمان رزم را کرد ساز
سراپرده از شهر بیرون کشید
سپه را همه سوی هامون کشید
سپاهی که خورشید شد ناپدید
چو گرد سیاه از میان بردمید
نه دریا پدید و نه هامون و کوه
زمین آمد از پای اسپان ستوه
همی راند لشکر بران سان دمان
نجست ایچ هنگام رفتن زمان
فردوسی : داستان هفتخوان اسفندیار
بخش ۹ - وز انجا بیامد به پرده‌سرای
وز انجا بیامد به پرده‌سرای
ز بیگانه پردخت کردند جای
پشوتن بشد نزد اسفندیار
سخن رفت هرگونه از کارزار
بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ
به سال فراوان نیاید به چنگ
مگر خوار گیرم تن خویش را
یکی چاره سازم بداندیش را
توایدر شب و روز بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
تن آنگه شود بی‌گمان ارجمند
سزاوار شاهی و تخت بلند
کز انبوه دشمن نترسد به جنگ
به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ
به جایی فریب و به جایی نهیب
گهی فر و زیب و گهی در نشیب
چو بازارگانی بدین دژ شوم
نگویم که شیر جهان پهلوم
فراز آورم چاره از هر دری
بخوانم ز هر دانشی دفتری
تو بی‌دیده‌بان و طلایه مباش
ز هر دانشی سست مایه مباش
اگر دیده‌بان دود بیند به روز
شب آتش چو خورشید گیتی فروز
چنین دان که آن کار کرد منست
نه از چارهٔ هم نبرد منست
سپه را بیارای و ز ایدر بران
زره‌دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن
بران تیز با گرزهٔ گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفندیار
وزان جایگه ساربان را بخواند
به پیش پشوتن به زانو نشاند
بدو گفت صد بارکش سرخ‌موی
بیاور سرافراز با رنگ و بوی
ازو ده شتر بار دینار کن
دگر پنج دیبای چین بارکن
دگر پنج هرگونه‌ای گوهران
یکی تخت زرین و تاج سران
بیاورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از یلان برگزید
کزیشان نهانش نیاید پدید
تنی بیست از نامداران خویش
سرافراز و خنجرگزاران خویش
بفرمود تا بر سر کاروان
بوند آن گرانمایگان ساروان
به پای اندرون کفش و در تن گلیم
به بار اندرون گوهر و زر و سیم
سپهبد به دژ روی بنهاد تفت
به کردار بازارگانان برفت
همی راند با نامور کاروان
یلان سرافراز چون ساروان
چو نزدیک دژ شد برفت او ز پیش
بدید آن دل و رای هشیار خویش
چو بانگ درای آمد از کاروان
همی رفت پیش اندرون ساروان
به دژ نامدارن خبر یافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند
که آمد یکی مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دینارگان
بزرگان دژ پیش باز آمدند
خریدار و گردن‌فراز آمدند
بپرسید هریک ز سالار بار
کزین بارها چیست کاید به کار
چنین داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه باید که بینم درست
توانایی خویش پیدا کنم
چو فرمان دهد دیده دریا کنم
شتربار بنهاد و خود رفت پیش
که تا چون کند تیز بازار خویش
یکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دینار چندی ز بهر نثار
که بر تافتش ساعد و آستین
یکی اسپ و دو جامه دیبای چین
بران طاس پوشیده‌تایی حریر
حریر از بر و زیر مشک و عبیر
به نزدیک ارجاسپ شد چاره‌جوی
به دیبا بیاراسته رنگ و بوی
چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت
که با شهریاران خرد باد جفت
یکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ایران برم
وگر سوی دشت دلیران برم
یکی کاروانی شتر با منست
ز پوشیدنی جامه‌های نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشنده‌ام هم خریدار جوی
به بیرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بیند که این کاروان
به دروازهٔ دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ایمن شوم
بدین سایهٔ مهر تو بغنوم
چنین داد پاسخ که دل شاددار
ز هر بد تن خویش آزاد دار
نیازاردت کس به توران زمین
همان گر گرایی به ماچین و چین
بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ
به رویین دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه
همی داردش ایمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
کشیدند و ماهار اشتر به مشت
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت
که صندوق را چیست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خویش
نهادیم ناچار بر دوش خویش
یکی کلبه برساخت اسفندیار
بیاراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خریدار خاست
بران کلبه بر تیز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه
ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت
همی برد پیش اندرون نیکبخت
بیامد ببوسید روی زمین
بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین
چنین گفت کاین مایه‌ور کاروان
همی راندم تیز با ساروان
بدو اندرون یاره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست
بگوید به گنجور تا خواسته
ببیند همه کلبه آراسته
اگر هیچ شایسته بیند به گنج
بیارد همانا ندارد به رنج
پذیرفتن از شهریار زمین
ز بازارگان پوزش و آفرین
بخندید ارجاسپ و بنواختش
گرانمایه‌تر پایگه ساختش
چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام
به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد
ز دربان نباید ترا بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست
ازان پس بپرسیدش از رنج راه
ز ایران و توران و کار سپاه
چنین داد پاسخ که من ماه پنج
کشیدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از کار اسفندیار
به ایران خبر بود وز گرگسار
چنین داد پاسخ که ای نیک‌خوی
سخن راند زین هر کسی بارزوی
یکی گفت کاسفندیار از پدر
پرآزار گشت و بپیچید سر
دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
که رزم آزماید به توران زمین
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین
بخندید ارجاسپ گفت این سخن
نگوید جهاندیده مرد کهن
اگر کرکس آید سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
چو بشنید جنگی زمین بوسه داد
بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد
در کلبه را نامور باز کرد
ز بازارگان دژ پرآواز کرد
همی بود چندی خرید و فروخت
همی هرکسی چشم خود را بدوخت
ز دینارگان یک درم بستدی
همی این بران آن برین برزدی
فردوسی : پادشاهی یزدگرد
بخش ۷ - دبیر جهاندیده راپیش خواند
دبیر جهاندیده راپیش خواند
دل آگنده بودش همه برفشاند
جهاندار چون کرد آهنگ مرو
به ماهوی سوری کنارنگ مرو
یکی نامه بنوشت با درد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم
نخست آفرین کرد بر کردگار
خداوند دانا و پروردگار
خداوند گردنده بهرام وهور
خداوند پیل و خداوند مور
کند چون بخواهد ز ناچیز چیز
که آموزگارش نباید به نیز
بگفت آنک ما را چه آمد بروی
وزین پادشاهی بشد رنگ و بوی
ز رستم کجا کشته شد روز جنگ
ز تیمار بر ما جهان گشت تنگ
بدست یکی سعد وقاص نام
نه بوم و نژاد و نه دانش نه کام
کنون تا در طیسفون لشکرست
همین زاغ پیسه به پیش اندرست
تو با لشکرت رزم را سازکن
سپه را برین برهم آواز کن
من اینک پس نامه برسان باد
بیایم به نزد تو ای پاک وراد
فرستادهٔ دیگر از انجمن
گزین کرد بینا دل و رای زن
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۱ - در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی
خجسته باد بهاری بهار ارسنجان
بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان
سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی
مسخر وی گشتند جمله سرهنگان
یگانه‌ای که به پیش خدایگان زمین
نمود مردمی اندر دیار هندستان
به شخص گردان داد او سباع را دعوت
به جان اعداء کرد او حسام را مهمان
ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج
بدین شجاعت شامات بشکنی آسان
مثل شنیدم کز نیم مشت ساخته‌اند
هر آن سلاح که از جنس خنجرست و سنان
حقیقتست که این مشت کاین حکایت ازوست
نبود و نیست مگر مشت آن ظریف جهان
محمد فرج آن سرور نو آبادی
که سروری را صدرست و قایدی را کان
ستودهٔ همه کس مهتری جوانمردی
که افتخار زمینست و اختیار زمان
یگانه‌ای که بهر جای کو سخن گوید
حدیث اهل خرد خوار باشد و هذیان
کمال گردد در جاه او همی عاجز
جمال ماند در وی او همی حیران
دو گوش زی سخن او نهاده‌اند نقات
دو چشم در هنر او گشاده‌اند اعیان
سخی کفی که به یک زخم زور بستاند
ز یشک و پنجهٔ شیر نژند و پیل دمان
کند چو سندان در مشت سونش آهن
کند به تیغ چون سونش به زخمها سندان
چو جام یافت ز ساقی املش بوسد دست
چو تیغ کرد برهنه اجلش بوسد ران
ندیده‌ام که کس آورده پشت او به زمین
هزار مرد بیفگند دیده‌ام به عیان
بیامدند به امید جنگ او هر مرد
به پیش شاه و بدین بست با همه پیمان
ز بخت نیک یکی را ربود سر ز بدن
ز مشت خویش دگر را ز تن ربود روان
از آن سپس که همه «نحن غالبون» گفتند
فگند در دلشان «کل من علیها فان»
چگونه وصف شجاعت کنم کسی را من
که نرخ جان شود از زور او همی ارزان
ایاستوده‌تر از هر که در جهان مردست
که از شجاعت تو کرده حاسدت نقصان
نه یوسفی و ترا هست روی چون خورشید
نه موسئی و ترا هست نیزه چون ثعبان
هنر چگونه رسد بی‌کمال تو به کمال
سخن چگونه رسد بی‌بیان تو به بیان
به وقت مردی احوال تیغ را معیار
به گاه رادی اسباب جود را میزان
به تو کنند نو آبادیان همی مفخر
که فخر عالمی ای راد کف خوب کمان
سپهر وارت قدرست و طلعتت خورشید
منیر وارت بدرست و برج تو دکان
هزار دشمن و از تو یکی گذارش مشت
هزار لشکر و از دولتت یکی دوران
شگفت نیست اگر من به مدح تو نرسم
که خاک را نبود قدر گنبد گردان
ایا ندیدم ندم را ثنای تو دارو
ایا معین طرب را سخای تو بستان
اگر نیامد تر شعر من رواست از آنک
نماند آب سخن را چو رانی از پی نان
بگفتم این قدر از مدحت تو با تقصیر
پسنده باشد در شعر نام تو برهان
تو شاعری و به نزد تو شعر من ژاژست
که برد زیره بضاعت به معدن کرمان
ولیکن ارچه بود بحر ژرف معدن آب
ببارد آخر هم گه گهی برو باران
همه دعای من آنست بر تو ای سرهنگ
که ای خدای مر او را به کامها برسان
همیشه تا نبود جای در بجر دریا
همیشه تا نبود جان زر به جز در کان
بقات خواهم در دولت و سعادت و عز
عدو و حاسد تو در غم دل و احزان
به عمر خویش چنان کن که خواهمت گفتن
به جاه خویش چنان کن که دانی از ارکان
چو ابر و بحر ببخش و چو ماه و مهر بتاب
چو چرخ و شیر بگرد و چو سنگ و کوه بمان
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۲۵ - بر زلف تو باید که ره شانه ببندند
بر زلف تو باید که ره شانه ببندند
یا مشک‌فروشان در کاشانه ببندند
آن جا که تویی جای نظر بستن ما نیست
گو اهل نصیحت لب از افسانه ببندند
خرم دل قومی که به یاد لب لعلت
پیمان همه با گردش پیمانه ببندند
عیشی به از این نیست که از روی تو عشاق
برقع بگشاند و در خانه ببندند
بگشا گرهی از شکن جعد مسلسل
تا گردن یک سلسله دیوانه ببندند
بنمای به مرغان چمن دانهٔ خالت
تا دل به خریداری این دانه ببندند
شاید که به تحصیل تو ای گوهر شهوار
شاهان جهان همت شاهانه ببندند
کیفیت چشم تو کفاف همه را کرد
گو باده‌فروشان در میخانه ببندند
بیرون نرود رنج خمار از سر مردم
گر دیده از آن نرگس مستانه ببندند
اهل نظر از زلف تو خواهند کمندی
تا دست عدوی شه فرزانه ببندند
کوشنده محمدشه غازی که سپاهش
دست فلک از بازوی مردانه ببندند
ای شاه فروغی به تجلی گه آن شمع
مپسند رقیبان پر پروانه ببندند
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۹۸ - مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر
دلیری کاو صف مردان بدیده‌ست
نه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست
گوی را زیبد اندر زیر، توسن
که صف تیغ داند باغ سوسن
رود یک سر چو باد آن جا که یک سر
چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر
نیندازد، گر آید ببر و یا شیر
چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر
بسی بینی عروسان قبا پوش
بگشت کوچه‌های شهر پر جوش
نه شیران را کند کس حمله تعلیم
نه روبه را گریز و حیله تسلیم
نباشد هم شجاع و هم خردمند
بجز غازی ملک شیر عدو بند
چو دید آهنگ لشکرهای خسرو
که آید روی در روی و روا رو
اشارت کرد تا فرمان گزاران
کنند آئین ترتیب سواران
که و مه شد ز حکم کارفرمای
سلیح و ساز خود را زیور آرای
ز صیقل‌های صف‌ها، یافت جوشن
که فتح از غیب‌هایش گشت روشن
کمان‌ها چون هلال اندر بلندی
پلان مریخ سان در زورمندی
خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید
چو می خوار حریص اندر مهٔ عید
به تیر آراستن هر تیر سازی
چو باز آموز در تعلیم بازی
چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ
رسیده خیل چین در غارت زنگ
فرس بری و کوهی و تتاری
تذر و باغ و کبک کوهساری
حشم را چون سلیح و آلت رزم
مرتب گشت بهر جنبش و عزم
سبک غازی ملک کین را کمر بست
امید خویش بر تقدیر بر بست
نیاز بندگی را یار خود کرد
توکل را پناه کار خود کرد
برون آمد ز شهر فرخ خویش
سوی هندوستان کرده رخ خویش
ظفر پر مایه شد چون عادل از داد
زمین در لرزه شد چون مردم از باد
سپاه اندک ولی نیروی دل پر
نه نیروئی که گنجد در تصور
ز جای خود چو در جنبیدن آمد
ملایک ز آسمانش دیدن آمد
شتابان شد به تندی سوی بدخواه
درو نظارگی سیاره و ماه
همی آمد صف پولاد بسته
ز اقبال و ظفر بنیاد بسته
به پیش آهنگ آن قلب معظم
ملک فخر الدول گشته مقدم
ملک دریا صفت در صف دریا
خلف در پیش، همچون موج دریا
به بالای ملک ماهی نشانه
چو ماهی بر سر دریا روانه
چو آمد نیک نزدیک «علاپور»
«علاپور» از مهابت شد بلا پور
همی کردند سیر ماه و انجم
دوان مریخ پیر از چرخ پنجم
در آن جولانگهٔ جیحون مسافت
محیط حوض شد جیحون آفت
خبر شد جمع دهلی را در آن عزم
که پیش آمد به هیجا غازی رزم
به خود گفتند کین یک میر کم زور
چگونه با صف دهلی کند شور
ندید انبوه مردم را قیاسی
نکرد از پری لشکر هراسی
همی آمد به رسم زورمندان
چو گرگی در شکار گوسفندان
نه مردم بلکه اژدرها است این مرد
بهر انگشت خنجرهاست این مرد
کسی کافتد دل شیران ز گردش
نشاید سهل گیری در نبردش
بهر جنگ مغل کور خش برگرد
به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد
چنین شطرنج بازی کاوست در کین
کند سر زیر شاهان را چو فرزین
چو گفتند این سخن را مرد دانا
هراسان گشت دل‌های توانا
درین اثنا یکی زیشان بر آشفت
که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟
گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟
که با چندین سپه تابش نداریم؟
اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت
زمین سان آسمان سازیم بر پشت!
همی باید کشیدن خنجر کار
که از خفتن نگردد بخت بیدار
به یک پی حمله‌ای را نیم بر وی
که قلبش بی سپر گردد به یک پی
کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش
بیاشامیم، اگر طوفانست موجش
چه باشد در دل دریا کف خاک
که باشد پیش صرصر مشت خاشاک
امیران، چار و ناچار، اندران عزم
کمر بستند بهر کوشش و رزم
همان مرتد که کیش کافری داشت
به کیش هندوان سهم سری داشت
به حیله خویش را پر زور می‌ساخت
بلا می‌دید و خود را کور می‌ساخت
دو چشمش کور بد در لشکر خویش
ولیکن احول اندر لشکر پیش
بلی شخصی که در دل سست زور است
سوی خصم احول و در خویش کور است
در آن حال، آن بزرگان را خبرها
به فتراک اجل بستند سرها
چو گشت آراسته لشکر به هنجار
به هنجاری که هست آرایش کار
عزیمت گشت محکم در نیت‌ها
که خون ریزند فردا، بی دیت‌ها
شب هندو نسب چون لشکر آراست
نفیر پاسبانان سو به سو خاست
به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای
چو خیل هندو و مومن به یک جای
سلیح آرای شد خلقی ز هر باب
گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب
که و مه در خیال بامدادان:
که ما گردیم یا بد خواه شادان؟
کرا در خاک سازند آشیانه؟
که باز آید سلامت سوی خانه؟
کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش،
که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟
کرا امروز دست و پای بر جای،
که فردا هر یک افتد در دگر جای؟
کدامین هم نشین با ماست این دم،
که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟
درین سودا مشوش بود هر کس
که شد جنبش پدید از پیش و از پس
مسافت در میان هر دو لشکر
قیاس ده کروهی بود کم تر
شبا شب راه مقصد بر گرفتند
سوی مقصود کار از سر گرفتند
چو صبح تیغ زن خنجر برآورد
جهان خفتان زرین در بر آورد
شب از خورشید روشن یافت بازی
چو قلب کافر از شمشیر غازی
سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد
در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد
رسید اندر مقام حرب که، تیز
ز آب تیز شمشیر آتش انگیز
روان گشتند هر سو کارداران
که آرایند صف‌های سواران
صف پیلان چو صف ابر آزار
هر ابری، برق حمله، باد رفتار
به پشت پیل ترکان تیر در شست
چو کوهی که به پشت کوه بنشست
پس پیلان، سواران صف کشیده
به جوش از پشت ماهی تف کشیده
نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ
که صحرای جهان زیشان شده تنگ
همه خان و ملوک اندر چپ و راست
به سختی در نشسته از پی خاست
سلیح و ساز هر یک خسروانه
ز آهن گشته دریای روانه
جوانان کرده ترکش‌ها پر از تیر
برایشان در دریغ، این عالم پیر
ز هر سو غلغل تکبیر می‌خاست
چنانکه افغان ز چرخ پیر می‌خاست
جدا صف‌های هندو ز اهل ایمان
چو گرد بخل ز آثار کریمان
فرس هندی و راوت نیز هندی
برهمن پیش در هندو پسندی
درآمد صف دهلی یک طرف تنگ
ز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ
صف غازی ملک شد فوج بر فوج
چو دریائی که بیرون بفگند موج
صف دهلی چو آن صف را نهان دید
گریز و عجز دشمن در گمان دید
قوی شد زین گمان دلهای ایشان
که مانا جمع دشمن شد پریشان
به جولان شد سوار از هر کرانی
سبک شد بهر جولان هر گرانی
ملک غازی ستاریه حیدر عصر
که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر
به پیش آهنگ فرزند سرافراز
چو شهبازی سوی مرغان به پرواز
بهاء الدین ملک دین را اسد هم
بسی شیران لشکر نامزد هم
علی حیدر، شهاب‌الدین هر یک
یگانه در دو روی تیغ، هر یک
دگر گردن کشان و نام داران
به جان تشنه به جای تیر باران
بهر جا فوجهای سخت بسته
به عزم جان سپاری رخت بسته
ستاده جوق جوق اندر چپ و راست
که کی زان سو ملک غازی کند خاست
چو قلب دهلی از پیش اندر آمد
خروش جنبش از لشکر برآمد
ز هر سو قلب غازی فوج در فوج
محیط این سپه شد موج در موج
چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نی
جگرهای کبابش داده هم می
کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی
به استهزا تواضع کرد گوئی
نمود اندر نظرها در چنان راغ
هوا از پر کرکس چو پر زاغ
پر کرکس که می‌زد نالهٔ زار
صلامی داد کر کس را به مردار
گمان رفت از درفش تیغ در مشت
که محرابیست یا محراب زرتشت
ز شمشیری که هر یک سیر می‌زد
شعاع تیغ هم شمشیر می‌زد
نظر از رخش خنجر خیره می‌شد
جهان در چشم مردم تیره می‌شد
سنان جاسوسی هر دیده می‌کرد
همه زخم زبان پوشیده می‌کرد
برهنه در جگر می‌رفت هر نی
به خون پوشیده بیرون می‌زد از وی
به نیزه مرد زان سان سینه می‌خست
که بید سرخش از نی نیزه می‌جست
بسا پهلو که برقش بود در میغ
که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟
ولی با گبر و هندو بود کینه
که خون می بیختش غربیل سینه
غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ
محل دید از برای سیر آهنگ
گره بسته برای فتح بر تاخت
به یک حمله صف دشمن برانداخت
شکست اندر جهان لشکر افگند
که در پیشش مه و اختر سرافگند
شد از مومن به گردون بانگ تکبیر
ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر
پلنگانی که چون آهو دویدند
بهر رخنه چو موشان می‌خزیدند
شده پیل از خدنگ غرقه سوفار
بسان خار پشت و پشتهٔ خار
ز پیل آویخته هر پیلبانی
تن آویزان و بیرون رفته جانی
ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل
که در سوراخ موری در خزد پیل
نمی‌زد پیل را چندان کسی تیر
که کار آید مگر بهر جهانگیر
چو مرتد خانخانان روی بر تافت
عنان‌ها هر کسی سوی دگر تافت
ملک فخر الدول بود انددر پای
ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی
سلمان ساوجی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح سلطان اویس
نقره ی خنگ صبح را در تاخت سلطان ختن
ساقیا گلگون کمیتت را به میدان در افکن
خسرو چین می کند بر اشهب زرین ستام
تا به شام اندر عقیب لشکر شتاختن
هست گلگون باده را کامی که بوسد لعل تو
سعی کن تا کام گلگون را بر آری از دهن
چشمه ای بر قله ی کوهسار مشرق جوش زد
ای پسر سیراب گردان قله را از حوض دن
چرخ توسن را که دارد هر سرمه ناخنه
باز می بینم که هستش چشم اختر غمزه
باد پای عمر سر کش تند وناخوش می رود
دست وپایش را شکالی ساز از مشکین رسند
گر رگر دان هان کمیتت را که می گیرد سبق
اشهب مشکین دم خاور در آهوی ختن
صبح شب رنگ سیا وش را سر افسار بتاب
بر گرفت از سر به جایش بست رخش تهمتن
سبز خنگ آسمان را کش مرصع بود جعل
زین زرین بر نهاد از بحر جمشید زمن
شهسوار ابلق دور زمان سلطان اویس
آفتاب آسمان ملک ظل ذو المنن
گوشه ی نعل براقش حلقه ی گوش فلک
ابغر سم سمندش سر مه ی چشم پرند
نه سپهر آورد زیر په سهند همتش
دم نزند از سبز ه در مرغزار پر سمن
هست از آن برتر براق آسمان اصطبل را
پایگه کوه سر فرود آرد به خضرای دمن
با محیط دست در پایش جواد او چرا
ابرش ابر آب خور سازد ز دریای عدن
در صفات مرکب صر صر تک جمشید عهد
می نم تضمین دو بیت از سحر بیت خویشتن
ملک را امید فتح از چرخ باید قطع کرد
چشم بر گرد سمند شاه باید داشتن
زان که هیچ از دست وپای ابلق شام وسحر
بر نمی خیزد به غیر از گرد آشوب .فتن
که سیاس مر کبانت سایش پنجم رواق
وای غلام آستانت خسرو و زرین مجن
گر براق برق را بر سر کن حکمت لجام
هیچ نتواند زجا جستن دگر برق یمن
با در دستت زمام آسمان تا آفتاب
هر سحر خواهد عنان از حد مشرق تاختن
اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه
هنرها نمودن گرشاسب پیش ضحاک
تبیره زنان لشکر آراسته
به دشت آمد و گرد شد خاسته
سران سوی بازی گرفتند رای
ببستند پیلان جنگی سرای
به آماج و ناورد و مردی و زور
نمودند هر یک دگرگونه شور
برون تاخت گرشاسب چون نرّه شیر
یکی بور چوگانی آورده زیر
کمر چون دل عاشقان کرده تنگ
چو ابروی خوبان کمانی به چنگ
به گرز و سنان اسپ تازی گرفت
به ناورد صدگونه بازی گرفت
بینداخت ده تیر هر ده ز بر
چو زنجیر پیوست بر یکدگر
به خاری سپر شش به هم بربداشت
بزد تیر و بیرون ز هر شش گذاشت
به هم بسته زنجیر پیلان چهار
بیفکند نیزه درآمد سوار
بدان نیزه آهن آهنگ کرد
همه برربود از مه آونگ کرد
به تک همبر اسپ نیزه به دست
دوید و هم از پای بر زین نشست
به شمشیر هر چار نعل ستور
بیفکند کز تک نیاسود بور
یکی گوی در خم چوگان فکند
بدانسانش زی چرخ گردان فکند
کزان زخم شد روی چرخ آبنوس
به رفتن لب ماه را دادبوس
چو بازآمد از ابر بگذاشتش
به چوگان هم از راه برگاشتش
برانداخت چندانکه با زهره گوی
چنان شد که سیبی که گیری به بوی
به بازی ز تازش ناستاد باز
شد آن گوی چون مهره او مهره باز
سه ره دردوید از پسش همچنین
که نگذاشت گوی از هوا بر زمین
پس آنگاه آن چرخ کین درربود
که پیش از پی اژدها کرده بود
چناری بد از پیش میدان کهن
چو ده بارش اندازه گردبن
سه چوبه بزد بر میان چنار
به دو نیمه بشکافتش چون انار
پیاده شد و پای پیلی دمان
گرفت و بزد بر زمین در زمان
ببوسید از آن پس زمین پیش شاه
غو کوس و نای اندر آمد به ماه
گرفت آفرین هرکس از دل بروی
جهاندار چشمش ببوسید و روی
بدو گفت زینسان هنر کار تست
تو دانی هم از اژدها کینه جست
گر این کار گردد به دست تو راست
در ایران جخان پهلوان تراست
پراکنده گشتند هر کس که بود
سپهبد شد و ساز ره کرد زود
پدر چندش از مهر دل داد پند
ز پندش به دل درنیفتاد بند
چو چاره نبد چندش آگاه کرد
ز خویشانش ده مرد همراه کرد
بدان تا اگر جنگ را روی و ساز
نبینند، آرندش از جنگ باز
چه چیز آمد این مهر فرزند و درد
که در نیک و بد هست با جان نبرد
چو نبود دل از بس غمش خون بود
چو باشد غم آنگاه افزون بود
مغ از هیر بد موبدان کهن
ز ضحاک راندند زینسان سخن
که بی جادوی روز نگذاشتی
ز بابل بسی جادوان داشتی
اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه
شگفتی دیگر جزیره که کرگدن داشت
از آن کوه ملاح بگذشت خواست
سپهدار گفت این شتابت چراست
بمان تا برین گنگ باز از شگفت
چه بینیم کان یاد باید گرفت
بدو گفت ملاّح مفزای کار
که ایدر بود کرگدن بی شمار
به بالای گاوی پر از خشم و شور
یکی جانور مه ز پیلان به زور
سرو دارد از باز مردی فزون
سرش چون سنان تن چوز آهن ستون
به زخم سرو کُه درآرد ز پای
زند پیل را بر رباید ز جای
دلاور نبرد ایچ تیمار مرگ
میان بست بر جنگ و پیکار کرگ
بدو گفت کام من این بُد ز بخت
که پیش آیدم روزی این رزم سخت
کنون بور آهو تک کرگ دَن
کمان و کمین من و کرگدن
نبد باکم از ببر و از اژدها
بدینسان ددی را چه باشد بها
ز کشتی برون رفت بر زه کمان
یکی کرگدن دید کآمد دمان
چو نیزه سرو راست کرده بدوی
همان گه خدنگی یل نامجوی
بپیوست و ز آنسان در آهیخت زوش
که پیکان به ناخن بدو زه به گوش
زبان و گلوگاه و یک نیمه تن
فرو دوخت با گردن کرگدن
همه گنگ تا شب بدینسان بگشت
بیفکند از آن کرگدن سی و هشت
به خنجر سروشان بیفکند و برد
بَر شاه مهراج و او را سپرد
سپه پاک و مهراج گشتند شاد
بر او هر کسی آفرین کرد یاد
اسدی توسی : گرشاسپ‌نامه
سپری شدن روزگار اثرط
همان روزگار اثرط سرفراز
به بیماری افتاد و درد و گداز
چو سالش دوصد گشت و هشتادوپنج
سرآمد براو ناز گیتی و رنج
دَم زندگانیش کوتاه شد
به جایش جهان پهلوان شاه شد
چنینست، مر مرگ را چاره نیست
بَر جنگ او لشکر و باره نیست
گرامیست تن تا بود جان پاک
چو جان شد،کشان افکنندش به خاک
به جای بلند ار ز مه برتریم
چو مرگ آید از زیر خاک اندریم
جهان کشته زاریست با درنگ و بوی
دراو عمر ما آب و ما کشت اوی
چنان چون درو راست همواره کشت
همه مرگ راییم ما خوب و زشت
بجاییم و همواره تازان به راه
براین دو نوند سپید و سیاه
چنان کاروانی کزاین شهر بر
بودشان گذر سوی شهر دگر
یکی پیش و دیگر ز پس مانده باز
به نوبت رسیده به منزل فراز
خنک مرد دانندهٔ رأیمند
به دل بی گناه و به تن بی گزند
از آن پس جهان پهلوان چون ز بخت
به جای پدر یافت شاهی و تخت
براین بر دگر چند بگذشت سال
شب و روز گردونش نیکی سگال
برادر یکی داشت جوینده کام
گوی شیردل بود گورنگ نام
همان سال کاثرط برفت از جهان
شد او نیز در خاک تاری نهان
ازاو کودکی ماند مانند ماه
چو مه لیک نادیده گیتی دو ماه
نریمان پدر کرده بد نام اوی
ز گیتی همان بد دلارام اوی
به کام دلش پهلوان سترگ
همی پرورانید تا شد بزرگ
نبد دیده روی پدر یک زمان
عمش را پدر بودی از دل گمان
کشیدن کمان و کمین ساختن
زدن خنجر و اسب کین تاختن
ره بزم و چوگان و گوی و شکار
بیاموختش پهلوان سوار
یلی شد که چون نیزه برداشتی
سنان بر دل کوه بگذاشتی
به خنجر ببستی ره رود نیل
به کشتی شکستی سر زنده پیل
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۴۲ - حب الوطن
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است
معنی حب‌الوطن‌، فرمودهٔ پیغمبر است
هرکه ‌بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان
چون شهیدان‌از می فخرش‌لبالب‌ساغر است
از خدا وز شاه وز میهن دمی غافل مباش
زان که بی این هرسه‌، مردم ازبهائم کمتراست
قلب خود از یاد شاهنشه مکن هرگز تهی
خاصه‌ در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است
از تو بی‌آیین و بی‌سلطان نیاید هیچ کار
زان که‌آیین‌روح وکشورپیکروسلطان‌سراست
موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت‌؟
گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است
عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگر
پادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است
*‌
*‌
ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو
پرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است
دامنت ‌پاکست و فکرت روشن و دستت کریم
این‌ چنین‌ باشد شهی کاو فاضل و نام‌آور است
گر پسر فاضل‌تر بود از پدر ،نبود شگفت
زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است
با جهانداری نسازد علقهٔ خویش و تبار
پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است
بر دل مردم نشین کاین کشور بی‌مدعی
ساحتش‌ پر نعمت و گنجینه‌اش پر گوهر است
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر
جنبشی کن‌ گرت ارثی زان‌ پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی
از ره‌ شفقت که‌ ایران سخت زار و مضطر است
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی‌خلاف
کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است
این‌ همه‌ جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس
شاه‌ عادل کشورش معمور و گنجش بی‌مر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو می‌زدند
شاهد من صفهٔ شاپور و نقش قیصر است
رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان
زان که زیر سایهٔ او جنت جان‌پرور است
جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار
زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است
گرد میدان وغا را توتیای دیده کن
گرد هیجا توتیای دیدهٔ شیر نر است
مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار
کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است
گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر
مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است
قتلگاه خویش را با دیدهٔ خواری مبین
زان که ‌آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است
صلح ‌اگرخواهی ‌به ‌ساز و برگ ‌لشگر کوش ‌از آنک
بیش ‌ترسد دشمن‌ از تیغی که بیشش جوهر است
ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان
ملک بی‌لشگر همانا قصر بی‌بام و در است
از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست
شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است
مقتدر شو تا ز صاحب‌قدرتان ایمن شوی
شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی
بندهٔ بیگانگان بودن ز مردن بدتر است
فقر در آزادگی به از غنا در بندگی
گاو فربه بی گمان صید پلنگ لاغر است
از خدا غافل مشو یک ‌لحظه در هر کارکرد
چون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است
تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی
هرکه دارد علم و استغنا شه بی‌افسر است
از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلاب دار
هرچه ‌سعی ‌افزون‌نمایی ‌عقده‌اش‌ محکم‌تر است
نیست‌ از رشک‌ و حسد سوزنده‌تر چیزی از آنک
خفته‌ خوش‌ محسود و حاسد در میان ‌آذر است
قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست
پادشاه بی‌طمع مالک‌رقاب کشور است
مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک
مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است
خویش‌ را فربه‌ مکن از خوردن و خفتن که شیر
زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است
تن زن از نوشابه زیرا مرگ خیز و شر فزاست
معنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است
مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست
جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است
راست باش و پاک با هم‌میهنان از مرد و زن
کان ‌یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است
اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز
کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است
در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان
تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است
قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قوی
شه که‌ زر بخشی کند حکمش‌ روا همچون زر است
نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد
هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است
دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان
لطف شه بر خلق شیرین‌تر ز قند و شکر است
هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند
گوش ها بر داستان کاوهٔ آهنگر است
خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت
کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است
دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار
زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است
چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش
مه که بیدار است شب‌ها بر کواکب مهتر است
تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم
کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است
دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست
هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است
دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی
ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است
آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است
مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است
سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است
مژه چون خم شد بسوی چشم نوک نشتر است
چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست
پادشاه چون زور گوید داوری با داور است
سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز
دخمهٔ دارا نشان فتنهٔ اسکندر است
نقشهٔ کار ار خطا شد کارها گردد خطا
راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است
سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کار
شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است
جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار
آری آری صیقل آئینه از خاکستر است
چاپلوسان سخن‌چین را ز درگه دور دار
چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است
فتنهٔ صورت مشو زیرا که بهر کار ملک
زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است
کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک
پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش
کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است
جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران
بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است
در ره فرهنگ و آئین وطن غفلت مورز
ملک بی‌فرهنگ و بی آ‌ئین درختی بی‌بر است
رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست
اعتبار دین و آیین پاسبان هر در است
در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک
پیر دانشور به از برنای نادانشور است
با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز
چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است
ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای
خامهٔ آزاد نافذتر ز نوک خنجر است
خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید
زان‌که ما را گر امیدی مانده باشد زین در است
منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت
خسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است
لاله‌گون بادا به باغ ملک‌، چهر بخت تو
تا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است
فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار
فال فرخ را اثرها در مسیر اختر است
خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال
خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۳۶۷ - دلاوران که صف کارزار می شکنند
دلاوران که صف کارزار می شکنند
به خون گرم من اول خمار می شکنند
هنوز ساقی محجوب ما نمی داند
که دلبران ز لب خود خمار می شکنند
چه حاجت است به می بزم زهدکیشان را؟
به خون یکدگر اینجا خمار می شکنند
فرخی سیستانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین گوید
همی بنفشه دمد گرد روی آن سرهنگ
همی به آینه چینی اندر آید زنگ
از آن بنفشه که زیر دو زلف دوست دمید
بسی نماند که بر لاله جای گردد تنگ
اگر بنفشه فروشی همی بخواهم کرد
مرا بنفشه بسنده ست زلف آن سرهنگ
فری دو زلف سیه رنگ او چو چفته دو زاغ
بر آفتاب و دو گل هر یکی گرفته بچنگ
به بت پرستی بر مانوی ملامت نیست
اگر چو صورت او صورتیست درارتنگ
کمانکشیست بتم با دو گونه تیر بر او
وز آن دو گونه همی دل خلد به صلح و به جنگ
بوقت صلح دل من خلد به تیر مژه
بوقت جنگ دل دشمنان به تیر خدنگ
به تیر مژگان ز آهن فرو چکاند خون
چنانکه میر به پولاد سنگ از دل سنگ
امیر سید یوسف برادر سلطان
در سخا و سر فضل و مایه فرهنگ
برادر ملکی کز همه ملوک چنو
سپه نبرد کسی بیست روزه آن سوی گنگ
کشیده خنجر جودش ز روی زفتی پوست
ز دوده بخشش دستش ز روی رادی زنگ
اگر خزینه او بار جود او کشدی
درم به توده بما بخشدی و ز ربا تنگ
خزینه های پر از بس درم چو پروین پر
همی پراکند از بس عطا چو هفت اورنگ
بسی نماند که شاه جهان برادر او
سر علامت او بگذراند از خر چنگ
هنوز باش هم آخر چنان شود که سزاست
همی کشند بر اسب مرادش اینک تنگ
ایا بر آنسوی گنگ و بر آنسوی تبت
ز کرگ شاخ بون کرده و ز شیران چنگ
هر آن سپاه که تو پیش او بجنگ شوی
در آن سپاه نماند مه سپه را رنگ
چنان رمند ز آوای تو سران سپاه
که مرغ آبی ز آوای طبل و وحش از زنگ
بباد حمله بهم بر زنی مصاف عدو
چنانکه باز بهم بر زند صفوف کلنگ
شجاعت از هنر و بازوی تو گیرد نام
مروت از سیر و همت تو گیرد هنگ
به تیر پاره کنی درقه های پهلوی کرگ
بنیزه حلقه کنی غیبه های پشت پلنگ
تراک دل شنود خصم تو ز سینه خویش
چو از کمان تو آید بگوش خصم ترنگ
ز باز تو بهراسد میان ابر عقاب
ز یوز تو برمد برشخ بلند پلنگ
بروز بزم کند خوی تو ز حنظل شهد
بروز رزم کند خشم تو ز شهد شرنگ
سخنوران ز سخن پیش تو فرو مانند
چنان کسیکه به پیمانه خورده باشد بنگ
ترازوی صلت زایرانت را ملکا!
کم از هزار ندارد خزانه دارت سنگ
بوقت آنکه صلتها دهی موالی را
ز یک دو صلت این خسروانت آید ننگ
ز بس شتاب که جود تو بر خزینه کند
درم همی نکند در خزانه تو درنگ
همیشه تا چو شود بوستان ز فاخته فرد
ز دشت زاغ سوی بوستان کند آهنگ
همیشه تا چو شود شاخ گل چو چوگان سست
چو گوی زرین گردد ببار بر نارنگ
نشستگاه توبر تخت خسروانی باد
نشستگاه عدوی تو در چه ارژنگ
نصیب دشمن تو ویل و وای و ناله زار
نصیب تو طرب و خرمی و ناله چنگ
همیشه همچو کنون شاد باد و گلگون باد
دل تو از طرب و دو کف از نبید چو زنگ
خجسته بادت عید ای خجسته پی ملکی
که با سیاست سامی و باهش هوشنگ
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۱ - وصف ناچخ شاه
ای عجب ناچخ دو مهره او
بوالعجب شد به کینه دشمن
مهره بارد به رزمگاه آری
مهره پشت و مهره گردن
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
کنده ها گردد رکاب و اژدها گردد عنان
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۲۸ - هم در مدح اتسز گوید
ای ز حلم تو ساکنی در خاک
گام ننهاده چون تویی در خاک
نیست عزم ترا مقابل باد
نیست حزم ترا برابر خاک
نکشد از هوای تو سر چرخ
نزند با وقار تو بر خاک
هر کجا علم تو ، محقر بحر
هر کجا حلم تو ، مزور خاک
گشته بر فرق اختران فلک
از جناب تو همچو افسر خاک
شده در دست طالبان شرف
در رکاب تو همچو عنبر خاک
از پی جشن نیک خواه ترا
کند از شکل لاله ساغر خاک
از پی قمع بدسگال ترا
کشد از برگ بید خنجر خاک
هست از فرح دولت قدمت
مایهٔ یاسمین و عبهر خاک
هست از بهر عدت کرمت
معدن صدهزار گوهر خاک
ای ز بهر قرار دین رسول
خیلت افگنده زلزله در خاک
گاه بر کوه کرده بالین سنگ
گاه در دشت کرده بستر خاک
از غبار سپاهت اغبر چرخ
وز ضراب حسامت احمر خاک
خشک ناکرده مرکبان تو خوی
کردی از خون طاغیان تر خاک
آن زمان ، لا اله الا الله !
که شد از تیغ تو معصفر خاک
گاه در حمله تو حیران باد
گاه از وقفهٔ تو مضطر خاک
از سنانها و تیغهای یلان
شد چو روی فلک پر اختر خاک
در بر خویشتن کشیده بطبع
بدسگال ترا چو مادر خاک
رزمگه گشته احمر و از خون
موج زن همچو بحر اخضر خاک
چون ندیدش خصایص پسری
کرد پنهانش همچو دختر خاک
ای ز نشر روایح فتحت
گشته چون غالیه معطر خاک
وی ز گنج مدایع سعیت
یافته صدهزار زیور خاک
همپو گردون ز چشمهٔ خورشید
شده ز اقدام تو منور خاک
از حسام چو آتش و آیت
کرده دشمن چو باد بر سر خاک
تویی آنکس ، که از نوال تو یافت
مدد مایهای کوثر خاک
از برای دعا و ذکر تو گشت
جای محراب و جای منبر خاک
تا بود عنصری مصفا آب
تا بود جوهری مکدر خاک
باد از بهر زیور ملکت
جای در آب و معدن زر خاک
همچو اسرار دشمنان ترا
در دل خویش کرده مضمر خاک
از علمهات دیده رتبت چرخ
وز قدمهات برده مفخر خاک
ازرقی هروی : رباعیات
شماره ۴۸ - چون لعل کند سنان سر از خون جگر
چون لعل کند سنان سر از خون جگر
وز تیغ کبود تو بجنبد گوهر
گر ز آب روان بود عدو را پیکر
در آتش زخم تو شود خاکستر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۲۳ - رفتن رام در شهر ترهت همراه بسوامتر و کشیدن کمان در سینمبر و دادن راجه جنک دختر خود را سیتا به کدخدایی رام
ز ره رفتن زمانی نارمیدند
به روز جشن در ترهت رسیدند
در آن مجمع پی بخت آزمایی
همی کردند رایان خود نمایی
یکی بر جِیش بی اندازه نازان
یکی بر ملک و دولت مهره بازان
یکی نام و نسب را یاد می کرد
یکی خود بر حسب، دل شاد می کرد
یکی بر عشق خود گشته فسون سنج
یکی انگیخته منصوبۀ گنج
یکی مغرور همچون برق بر تیغ
یکی را لاف گوهر بارش میغ
خرد هر دم گل نظاره می چید
نشسته عشق عرض حسن می دید
چو اهل جشن روی رام دیدند
به استقبال پیش از خود دویدند
به خود گفتند هر یک حیرت این است
که خورشید فلک چون برزمین است
شکوهش کرد بر شاهان تقد م
چو آید آب بر خیزد تیمم
جنک تعظیم زاهد کرده برخاست
برای میهمان خلوتگه آراست
نهان پرسید ازو کین نوجوان کیست
لباس فقر در بر از پی چیست؟
ز اقبالش چنان دانم که شاه است
که پیشانیش بر دولت گواه است
به او خویش است مانا همره او
که چون خورشید می تابد مه او
تبسم کرده زاهد با جنک گفت
شکر خندید و در گفتن گهر سفت
که این صاحبقران را رام نام است
به تیغ برق تیغش هم نیام است
به خون دشمنان این شیر سرمست
چو خورشیدست صد خنجر به یکدست
زتیرش زهر ماری کرده بر زه
ز شمشیرش به شیر شرزه لرزه
به چشمش پیل را مستی نمانده
چه مستی بلکه خود هستی نمانده
دگ ر این لچمن گیتی ستان است
به بازو با برادر هم عنان است
زیک روغن چراغی هر دو پر نور
چو گوهر زاد هٔ نیسان و کافور
برای خاطر من راجه جسرت
ز بهر قتل دیوان داد رخصت
ز دفع شر دیوان این دو فرزند
دل یک عالمی کردند خرسند
کنون ذوقست رام نوجوان را
که در مجمع کشد پیشت کمان را
از آن رو رام را شوق کمانست
که زیب چشم خوبان ز ابروانست
جنک بشنید و در تعظیم افزود
اشارت کرد که آرند آن کمان زود
ز خانه صد کسش بیرون نهادند
چو برج قوس بر گردون نهادند
به پیش رام آوردند گردون
سبک از قید قربان ساخت بیرون
زده دست آن کمان ابرو به فرمان
کمان بر گوشۀ ابروش قربان
چو آتش نرم کرده بند بندش
ز بی قیدی به قید زه فکندش
چو آن قوس قزح را ساخته زه
بگفت از چاشنی قوس قزح؛ زه !
از آن در چاشنی خمیازه آورد
که بیدارش ز خواب عمرها کرد
به نوعی دست کرد آن قبضه را چست
کز آن سختی شده چون دست کس سست
نرفته در کمان خانه مگر رام
که ماه نو شد از نو برج بهرام
نه درشد در کمان رام ظفر کیش
در آمد مشتری در خ انۀ خویش
شرف شد مشتری را زهره را اوج
مه و خور زان قران سعد شد زوج
کشیده قوس گردون بازوی او
نگشته خم کمان ابروی او
کشیده آن کمان ابرو گشاده
ز سهمش لرزه در رایان فتاده
جهان لرزد چو مهر از قوس تابد
چنین معنی به غیر از من که یابد؟
ازآن ابرو کمان گفت ای کماندار
کشیدی دو کمان خوش خوش به یکبار
کمان بشکست و تیرش برهدف خورد
چو مردان گوی از میدان بدر برد
شکسته قبضه اش در ترکتازی
کمان خس چو طفلان را به بازی
کمان اندر شکستن دادش آواز
چو بشکستی ز دست خود مینداز
کمان بشکست ار چه سهمناک است
چو طالع یار باشد از آن چه باک است؟
کمان بشکست بهر عقد بستن
زهی بستن که زود آرد شکستن
شکستن می دهد پیوند را ساز
چو پیوندی که هرگز نشکند باز
که دیده ست از شکستن شاد و خرم
خریدار کمان و صاجش هم
عجب بود آن شکستن زو عجب تر
تماشاگر حزین تر از کمان گر
نه تنها رام بشکست آن کمان را
کمرهای همه نظاره گان را
جهانی مد عی را دل شکسته
به چشم حاسدان تیری نشسته
به بخت عشق عاشق کار خود کرد
هوس را گرمی هنگامه شد سرد
روان گشتند رایان از حسد بیش
ز بیگانه خجل شرمنده از خویش
مثل زن این مثل زان وقت بسته است
که بگریز از کمان گرچه شکست است
چو زاغان زان کمان را پس ندیدند
که دیگر ز آبروی خود رمیدند
جنک در بر کش ید و کرد اکرام
کشیده قشقه بر پیشانی رام
حمائل از گهر زنّ ارش افکند
به دامادی خویشش ساخت خرسند
به نامش نامزد چون گشت سیتا
فرستاد این خبر مژده پدر را
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۵١ - ایضاً
اذا أمکنت فرصه فی العدو
فلا تبدء شغلک الا بها
فان لم تلج بابها مسرعا
أتاک عدوک من بابها
و ایاک من ندم بعدها
أتأمل اخری و اتی بها
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۴ - رسیدن سپاه ارژنگ شاه و خبر دادن از حال او گوید
چه دیدند روی سپهدار شیر
فکندند تن را ز بالا بزیر
همه پیش او در خروش آمدند
چو دریای جوشان بجوش آمدند
که ای گرد ما را به فریاد رس
که هستیم یکسر در آتش چه خس
سپهدار از ایشان بپرسید راز
بگفتند کای گرد گردن فراز
دلیران ارژنگ شاهیم ما
که زاری ز بدخواه داریم ما
جهانجوی ارژنگشاه بزرگ
چه غر مست مانده به چنگال گرگ
بکوه اندرون مانده بی زاد و خورد
برآورده بدخواه از آنشاه گرد
یلان جهانجوی شاه سرند
بکوه سراندیب بیخور بدند
خورش جز گیا نیست در کوهسار
جهانجوی ماند است در کوه خوار
یکی را بفرمود تا در زمان
رود پیش ارژنگ شاه جهان
بگوید که شاها بدل غم مدار
که آمد جهانجوی یل شهریار
دلیریکه بد تندتر ز آن گروه
برون راند و شد تازیان سوی کوه
که شه را از آن کار آگه کند
یلان را دل از رنج کوته کند
سپهبد ازین روی برساخت کار
به بهزاد بسپرد گنج و حصار
وز آن بس چنین گفت با ماهروی
که ای برده روی تو از ماه گوی
تو با گرد بهزاد ایدر بمان
بدان تا من آیم زی آزادگان
فرانک بدو گفت ای نامدار
بکام تو گردد جهان پایدار
مرا بودن ایدر نه در خور بود
روم زی سراندیب بهتر بود
بدان تا ببینم سرانجام کار
ببخشید اگر یاریم کردگار
که دیگر ببینم رخ پهلوان
که پیشست بسیار رنج گران
بگفت این و شد زی سراندیب شاد
وزین رو سپهدار فرخ نژاد
ابا نامداران سوی کوه شد
شب تیره رو سوی انبوه شد
وزین روی آمد سوار از گروه
بشد پیش ارژنگ در بزر کوه
که شاها مخور غم که آمد براه
جهانجوی داماد فرخنده گاه
شه او را ببخشید سر تابپای
هرآن چیز پوشیده بد جابجای
که بر گو کجا دیدی آن شیر را
خداوند کوپال و شمشیر را
سراسر بشه گفت آن چیز دید
چه بشنید شه شادمانی گزید
بفرمود تا کوس بنواختند
پی رزم و کین گردن افراختند
برآمد خروش ازمیان گروه
بجنبید گوئی سراندیب کوه
دم نای شادی بدرید گوش
چو دریا شد آن کوه آمد بجوش
ز لشکر دلیران گروها گروه
ز شادی دویدند بر بزر کوه
چو از تیره شب پاسی اندر گذشت
یل نیو آمد خروشان بدشت
گدازان و تازان و خنجر بدست
چو ابر خروشان و چون فیل مست