عبارات مورد جستجو در ۴۰ گوهر پیدا شد:
سعدی : باب دوم در احسان
حکایت - شنیدم که مردی غم خانه خورد
شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و می‌گفت شوی:
مکن روی بر مردم ای زن ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند؟
بدان را تحمل، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟
بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زده‌ست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گرانبار به
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد، کس
نی نیزه در حلقهٔ کارزار
به قیمت تر از نیشکر صد هزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد، یکی گوشمال
چو گربه‌نوازی، کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
بنائی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران توسن زدش بر زمین
دگر اسبی از گله باید گرفت
که گر سر کشد باز شاید گرفت
ببند ای پسر دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش ورنه دل بر کن از گوسفند
از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بد گهر نیکویی در وجود
بد اندیش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و دیو در شیشه به
مگو شاید این مار کشتن به چوب
چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
قلم زن که بد کرد با زیردست
قلم بهتر او را به شمشیر دست
مدبر که قانون بد می‌نهد
تو را می‌برد تا به دوزخ دهد
مگو ملک را این مدبر بس است
مدبر مخوانش که مدبر کس است
سعید آورد قول سعدی به جای
که ترتیب ملک است و تدبیر رای
عبید زاکانی : مقطعات
شمارهٔ ۲۰ - در نصیحت
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامه
در شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه
آن قوم بی‌کرم را یک بار آزمودی
« من جرب المجرب حلت به الندامه »
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۳۷۳ - سنگی که از آسمان بیفتد
سنگی که از آسمان بیفتد
جز بر خر شیشه گر نیاید
رودکی : ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه
بخش ۴۴ - گفت دینی را که: این دینار بود
گفت دینی را که: این دینار بود
کین فراکن موش را پروار بود
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۵
هر کرا راهبر زغن باشد
گذر او به مرغزن باشد
سعدی : قطعات
شماره ۹۲ - آسیا سنگ ده هزار منی
آسیا سنگ ده هزار منی
به دور مرد از کمر بگردانند
لیکن از زیر به زبر بردن
به هزار آدمیش نتوانند
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۱۵ - بفروخت مرا یار به یک دسته تره
بفروخت مرا یار به یک دسته تره
باشد که مرا واخرد آن یار سره
نیکو مثلی زده است صاحب شجره
ارزان بفروشد آنکه ارزان بخره
سعدی : مفردات
بیت ۱
دانی چه گفته‌اند بنی عوف در عرب
نسل بریده به که موالید بی‌ادب
سعدی : مفردات
بیت ۸
هر که گوید کلاغ چون بازست
نشنوندش که دیده‌ها بازست
سعدی : مفردات
بیت ۱۶
توان نان خورد اگر دندان نباشد
مصیبت آن بود که نان نباشد
سعدی : مفردات
بیت ۲۶
در گرگ نگه مکن که بزغاله برد
یک روز ببینی که پلنگش بدرد
سعدی : باب دوم در اخلاق درویشان
حکایت ۶ - زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند
زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادتِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنِّ صَلاحیت در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است
چون به مُقام خویش آمد، سفره خواست تا تَناوُلی کند. پسری صاحبِ فراست داشت. گفت: ای پدر! باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.
ای هنرها گرفته بر کفِ دست
عیبها بر گرفته زیرِ بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور
روزِ درماندگی به سیمِ دغل
سعدی : باب چهارم در فواید خاموشی
حکایت ۱ - یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علّتِ آن اختیار آمده است
یکی را از دوستان گفتم: امتناع سخن گفتنم به علّتِ آن اختیار آمده است در غالبِ اوقات، که در سخنْ نیک و بد اتّفاق افتد و دیدهٔ دشمنان جز بر بدی نمی‌آید. گفت: دشمن آن به که نیکی نبیند.
وَ اَخُو الْعَداوَةِ لا یَمُرُّ بِصالِحٍ
اِلّا وَ یَلْمُزُهُ بِکَذّابٍ اَشِرْ
هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است
گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است
نورِ گیتی‌فروزِ چشمهٔ هور
زشت باشد به چشمِ موشکِ کور
سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۴۳ - هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد
هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود ریزد.
خویشتن را بزرگ پنداری
راست گفتند یک دو بیند لوچ
زود بینی شکسته پیشانی
تو که بازی کنی به سر با قوچ
سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۴۶ - بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند
بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند. یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید، به خبثش در پوستین افتد.
کند هر آینه غیبت حسود کوته دست
که در مقابله گنگش بود زبان مقال
سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۸۶ - اَجَلّ کائنات از روی ظاهر آدمیست
اَجَلّ کائنات از روی ظاهر آدمیست، و اَذلّ موجودات سگ. و به اتّفاقِ خردمندان، سگِ حق‌شناس بِه از آدمی ناسپاس.
سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش
نگردد ور زنی صَد نوبتش سنگ
و گر عمری نوازی سفله‌ای را
به کمتر تندی آید با تو در جنگ
سعدی : باب هشتم در آداب صحبت
شماره ۹۴ - گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام
گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام.
غمی کز پیش شادمانی بری
به از شادیی کز پسش غم خوری
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۴۱ - به شنبه روز خوش باشد همه کار
به شنبه روز خوش باشد همه کار
ولیکن صید کردن از همه به
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر خویشان گوید فی‌مذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن
این گُره را که نام کردی خویش
هریکی گزدمند با صد نیش
سرگران همچو پای در خوابند
پرده‌در همچو تیز درآبند
از ره مرگ و جسک ماده و نر
آرزومند مرگ یکدیگر
از جفا زشت گوی یگدگرند
وز حسد عیب جوی یکدگرند
اهل علّت نه خویش یکدگرند
همچومهتاب خیش یکدگرند
در ضیاع و عقار خویشان را
بشناسی چو گرگ میشان را
گرچه ایشان اقاربند همه
در اقارب عقاربند همه
نیک گفت این سخن حکیم عرب
نبود خویش اهل ناز و طرب
این مثل را نگر نداری سست
که اقارب عقاربند دُرست
خویش نزدیک همچو ریش بُوَد
بیش کاویش رنج بیش بُوَد
همه لرزنده در عنا و عذاب
چون زر و سیم سفله بر سیماب
آشکارا چو گربه بر سرِ خوان
زیر برتر چو موش در انبان
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۸۱ - شوی زن نوجوان اگر پیر بود
شوی زن نوجوان اگر پیر بود
تا پیر شود همیشه دلگیر بود
آری مثل است این که گویند زنان
در پهلوی زن تیر به از پیر بود