عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
خاقانی : غزلیات
غزل ۱۵ - مست تمام آمده است بر در من نیم شب
مست تمام آمده است بر در من نیم شب
آن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام
گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع
گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز من
کانیت شکاری شگرف وینت شبی بوالعجب
کردم برجان رقم شکر شب و مدح می
کامدن دوست را بود ز هر دو سبب
گرنه شبستی رخش کی شودی بی‌نقاب
ورنه میستی سرش کی شودی پر شغب
گفتم اگرچه مرا توبه درست است لیک
درشکنم طرف شب با تو به شکر طرب
گفتم کز بهر خرج هدیه پذیرد ز من
عارض سیمین تو این رخ زرین سلب
گفت که خاقانیا روی تو زرفام نیست
گفتم معذور دار زر ننماید به شب
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۳۴ - در وصف انگور
انگور شد آبستن هان ای بچهٔ حور
برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور
آن بچهٔ نوزاده فروگیر که مادرش
شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور
اکنون شده آبستن و برگردش هر روز
چون قابلگان آمده یک قافله زنبور
این قابلگان قابلگی نیک ندانند
هان خیز و ز بسترش یکایک را کن دور
سختم عجب آید که چنین کودک چون زاد
زان تیره رخ خستهٔ مستسقی رنجور
وین نیز عجب‌تر که به یک زادن چون گشت
ستخوانش بگسیخته و جلدش مبثور
وآنگاه سر از خاکش برگیر به نرمی
چونان که نگردد شکم و پشتش ناسور
زان پس به یکی بستر سنگینش درافکن
و زپشت و برش دورکن آن کودک مستور
خود گرچه به مادرش ستم خواهد رفتن
لیکن تو دربن کار مصابستی و مأجور
وان طفل به گهواره درافکن به دو سه ماه
چونان که به گهواره درون گردد محصور
آن طفل نکوروی که از روشن رویش
چون روز برافروخته گردد شب دیجور
آنگه که به نیرو شود و روی فروزد
زو وام کند رضوان رنگ دو لب حور
وانگه که به بلور فرود آرد ساقیش
چون کان عقیق یمنی گردد بلور
ملا هادی سبزواری : ساقی‌نامه
ساقی‌نامه
دیگر بارم افتاده شوری بسر
بجانم شده آتشی شعله ور
که دستار تقوی ز سرافکنم
ز پاکندهٔ نام را بشکنم
ملولم از این خرقه و طیلسان
که بتها است در آستینم نهان
تو بنمای آن چهرهٔ آتشین
که آتش فتد در بت و آستین
چه آتش که از خود ستاند مرا
نه از غیر تنها رهاند مرا
ز وحدت دلا تا کی اندر شکی
یکی گو یکی دان یکی بین یکی
بیا ساقیا در ده آن راح روح
که یابم ز فیضش هزاران فتوح
صباح است ساقی صبوحی بیار
مئی کو نخواهد صراحی بیار
بلی کی صراحی بود راز دار
ببزمی که نبود خودی را شمار
نخستین که کردند تخمیر طین
گل ما نمودند با می عجین
ندیمان وصیت کنم بشنوید
که عمر گرامی بآخر رسید
چو این رشتهٔ عمر بگسسته شد
بآغاز انجام پیوسته شد
بشد ملک تن بی سپهدار جان
بیغما ربودند نقد روان
خدا را دهیدم بمی شست شوی
بپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجوئید خشتم ز بهر لحد
زخشتی که بر تارک خم بود
بسازید تابوتم از چوب تاک
کنیدم می آلوده در زیر خاک
چو از برگ رز نیز کفنم کنید
بپای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضار
همین بر زبانم بود نام یار
نه شمعم جز آن مه ببالین نهید
نه حرفم جز از عشق تلقین دهید
زمرد و زن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
بجز مطرب آید زند چنگ را
مغنی کشد سرخوش آهنگرا
بخونم نگارید لوح مزار
که هست این شهید ره عشق یار
چهل تن زرندان پیمانه زن
شهادت کنند این چنین برکفن
که این را بخاک درش نسبت است
ز دردی کشان می وحدتست
که می ساختی شیخ سجاده کش
بیک دم زدن عاشق باده کش
ز نظاره گردی اهل کنشت
همه پارسایان تقوی سرشت
نبودی بجز عاشقی دین او
جز این شیوهٔ پاک آئین او
همه کیش از او خدمت میفروش
ز جان حلقهٔ بندگیش بگوش
ندیدیم کاری از او سر زند
بجز اینکه پیوسته ساغر زند
چو ساغر منزه ز چون و زچند
چو خورشید تابان بر اوج بلند
نباشد صداعش نیارد خمار
کند یاربینش هم از چشم یار
الهی بخاصان درگاه تو
بسرها که شد خاک در راه تو
بافتادگان سر کوی تو
بحسرت کشان بلا جوی تو
بدرد دل دردمندان تو
بسوز دل مستمندان تو
بحق سبوکش بمیخارگان
که هستند از خویش آوارگان
بپیر مغان و می و میکده
برندان مست صبوحی زده
که فرمان دهی چون قضاراکه هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستین ز آلایشش پاک کن
پس آنگاه منزلگهش خاک کن