تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید
بودم اندر تون بوقت کودکی
داده از کف رشتهٔ آسودگی
زار و بیمار و ضعیف و ناتوان
مانده از من یک رمق از نیم جان
هشت ماه متّصل بیمار و زار
بودم افتاده بکنجی سوگوار
همچونی بگداخته اعضای من
رفته بود از کار سر تا پای من
مادر از جانم طمع ببریده بود
در جنان حالم پدر هم دیده بود
جان خویشان جمله در درد و محن
ساختندی از برای من کفن
ناگهم ضعف غریبی در ربود
مادرم ز آن جامه پاره کرده بود
چون زخود رفتم بزاریدم بسی
دیدم آخر خوش به بالینم کسی
گفت ای کودک نترسی ز آنکه من
همچو جان باشم ترا اندر بدن
میکنم درد ترا اینک دوا
تابگوئی در جهان اسرار ما
من ترا حالی ببخشم از کرم
تا شوی در پیش دانا محترم
درجهان گفت تو گردد همچو در
بحر و برگردد از آن دُر جمله پر
بعد از آن مالید دست خود بمن
زآن یدالله خوانمش در انجمن
اندر آن حالت مرا امید آن
تا کند آن شه بمن اسمش عیان
گفت ای عطّار خواهی نام من
گویمت تاتو بنوشی جام من
نام تو عطّار و نام من علی است
هرکه دارد حبّ من در جان ولی است
هستم اندر قرب حقّ از واصلان
خود مرا میدان تو شاه مقبلان
این بگفت و شد روان آن شاه زود
سوختم بر آتش شوقش چو عود
شد عرق بر من روان چون آب جوی
گشت پیدادر تن من رنگ و بوی
جمله گفتند این عرق از مرگ زاد
گفتم ای یاران شما باشید شاد
خود مرا جانی ز جانان آمده
پیش من شاه سلیمان آمده
من ز راه مرگ رخ برتافتم
از دم عیسی دمی جان یافتم
خود مرا حق داد جان نو ز نور
من ندارم ذوق رضوان و قصور
خود مرا شاه ولایت پیش خواند
از سگان آستان خویش خواند
من غلامی از غلامان ویم
خاک راه دوستاران ویم
من که عطّارم ز بحرش قطرهٔ
پیش خورشید ویم چون ذرّهٔ
زین حکایت جان ایشان شاد شد
خانهٔ ایمانشان آباد شد
جمله میراندند با هم این پیام
شد زیاده اعتقاد خاص و عام
قرب صد سال است و کسری زین سخن
کو نشسته در میان جان من
من ز لطف او بحق بینا شدم
من ز نطق او بحق گویا شدم
من زخاک پای او برخاستم
ملک دنیا را بنطق آراستم
چون مرا عطار خواند آن شاه جان
من شدم عطّار در ملک جهان
خود پدر چون جدّ من عطّار بود
نسبتش از فرقهٔ انصار بود
من شدم عطّار در ملک سخن
عالمی پر شد ز عطّار من
من شدم غوّاص معنیّ کلام
ملک معنی ختم شد بر من تمام
داد چون عطّار را نورو ضیا
شد معطّر عالم از عطر وفا
دین و دنیایم ازو روشن شده
باغ جان و دل از او گلشن شده
ای ترا عطّار جویا آمده
مهرت اندر وی هویدا آمده
ای تو نور مظهر و اسرار غیب
سربرآورده تو پاکان را ز حبیب
ای که عقل کلّ ز تو حیران شده
عشق در کوی تو سرگردان شده
هرکه را لطف تو کرد از اهل دید
او جنید وقت گشت و بایزید
درولایت انبیا را راهبر
درهدایت اولیا را تاج سر
معنی تو همره هر کس که بود
او زمیدان گوی معنی را ربود
ای که عقل کل ز تو حیران شده
عشق درکوی تو سرگردان شده
صدهزاران همچو عطّار این زمان
گشته همچون پشّه پیشت بی‌زبان
من چه گویم تا کنم اثبات تو
حقّ تواند گفت وصفت ذات تو
حبّش ایمان شد بهر دل راه یافت
همچو خورشید است کو بر ماه تافت
گر تو خواهی جان انور باشدت
سرّ نگه میدارتا سرّ باشدت
اولیا با مهرش ایمان داشتند
لاجرم از خلق پنهان داشتند
نور پاکش بر دل پاکان بتافت
زآن بحق دلهای پاکان راه یافت
تافت نورش بر جنید و بایزید
ز آن سبب گشتند در عالم وحید
هرکه او چون بوذر و قنبر بود
پاک طینت لاجرم سرور بود
نور او چون بر دل بصری بتافت
چون کمیل او جانب حق راه یافت
هرکه از مهرش مکرّم می‌شود
همچو ابراهیم ادهم می‌شود
گاه ذوالنّون را شده یار و رفیق
گه شد همراه نورش با شقیق
که حبیبی را نوازد از عجم
گاه طائی راکند او محترم
گاه معروف و سرّی و گه جنید
گاه چون نورّی و شبلی کرده صید
بوتراب و شیخ یحیی و معاذ
جمله را بوده است او میر و ملاذ
شه شجاع و یوسف و ابن حسین
یافتند از نور مهرش زیب و زین
احمد عاصم ابوسفیان ثور
زو همه گشتند مشهوران دور
گاه چون عبدالله ابن جلا
داده سهل آئینهٔ دل را جلا
احمد حوّاری و فضل و بشرهم
حافی و نامی شدند و محترم
بوعلی دقّاق و بوالقاسم قشیر
همچو نصر آبادیش بوده نصیر
همچو بویعقوب پیر نهر جور
داده با او خضر و دیده فیض و نور
پیر حاجات از غلامان وی است
خواجه عبدالله هم زان وی است
بوده بویعقوب و بوالفضل حسن
همچو عبدالله مبارک زو علن
تافت نوری بر دل منصور ازو
عالمی شد زان نواپرنور ازو
حفص حداد و دگر خیری بدور
کرده‌اند از مهر او میری بدور
بوسعید بن ابوالخیر آن زمان
لاف مهرش زد بجنّت برد جان
بو نجیب سهروردی و شهاب
خورده‌اند از جام مهر او شراب
هرکه از مهرش بحق گویا شده
همچو نجم الدّین ما کبری شده
بوده مجدالدّین و سعدالدّین مدام
چون علی لالابجان او را غلام
سیف با خرزی دگر بابا کمال
یافتند از فیض جود او کمال
هرکه مهرش داشت او خاموش بود
این سخن تا این زمان سرپوش بود
این زمان کرد اوعیان اسرار را
تو بدین تهمت مکن عطار را
هرکه راهی یافت اندر راه حق
شد ز نور مهر او آگاه حق
جان ما از مهر او پر نور شد
خاک نیشابور از او پرنور شد
هرکه دارد حبّ حیدر راه یافت
همچو خورشیدی که او بر ماه تافت
هرکه دارد حبّ او ایمان برد
کی ازو ایمان و دین شیطان برد
هرکه دارد حبّ او سلمان‌ماست
او چو شمعی در میان جان ماست
هر که دارد حبّ او بوذر بود
همدم عمّار با قنبر بود
هرکه دارد حبّ او عمّار شد
او براه خواجهٔ عطار شد
هرکه دارد حبّ او دل زنده است
در میان واصلان فرخنده است
هرکه دارد حبّ او آزاد شد
کفر و ظلم او همه بر باد شد
هر که دارد حبّ او شاهی کند
حکم او از ماه تا ماهی کند
رو منافق بد مگو درویش را
چون مسلمان می‌شماری خویش را
چون تو امروزی نرفتی سوی او
چون توانی دید فردا روی او
روز حشرت خود زبان الکن شود
خود دوعالم بر تو یک گلخن شود
جامهٔ بغض و عداوت دوختی
تو زبغضش در جهنم سوختی
هر که دارد حبّ او از اتقیاست
رافضی گوئی تو او راکی رواست
بهر این گفتن تو ملعون رفتهٔ
از مسلمانی تو بیرون رفتهٔ
هرکه مؤمن را بگوید رافضی
دان که او بی‌شبهه باشد ارفضی
رفض برگشتن بود از راه حق
خود تو برگشتی ز راه شاه حق
خارجی گشتی مسلمانی مجو
در دل خود نور ایمانی مجو
خارجی را غیر دوزخ جای نیست
خارجی را سوی جنّت پای نیست
خارجی رانده شده از پیش شاه
او شده در صورت و معنی تباه
ای برادر تا شوی از اهل دید
تو گریزان شو از این قوم پلید
خارجی و ناصبی خود مرده‌اند
بیشک ایشان را بدوزخ برده‌اند
راه مردان گیر و مرد مرد شو
با محبّان باش و اهل درد شو
ای برادر تا شوی تو مرد دین
ذرّهٔ پیدا کنی تودرد دین
خوش درآ در راه مردان مردوار
تا کنم من بر تو معنیها نثار
اول معنیم حبّ حیدر است
زانکه از وی نور معنی انور است
معنی من حبّ شاه اولیاست
معنی من درّ دریای خداست
معنی من نور غیبی یافته
معنی من زین و زیبی یافته
اول معنیم نور انّماست
آخر معنیم تاج هل اتی است
اول معنیم علمش آمده
آخر معنیم حلمش آمده
اول معنیم اسرار الاه
آخر معنیم از ماهی بماه
اول معنیم بر عالم زده
آخر معنیم بر آدم زده
اول معنیم نامش در نظر
آخر معنیم مهرش راهبر
اول معنیم آیات کلام
آخر معنیم می داده ز جام
اول معنیم آمد حبّ شاه
آخر معنیم اسرار اله
اول معنیم کوی او وطن
آخر معنی بهشت ذوالمنن
اول معنیم گفتار رسول
آخر معنیم اولاد بتول
اول معنیم پنهان آمده
آخر معنیم در جان آمده
اول معنیم داده جان بتن
آخر معنیم او گفته سخن
اول معنیم شاه لو کشف
آخر معنیم نور من عرف
اول معنیم او رهبر شده
آخر معنیم او سرور شده
اول معنیم او نطق زبانست
آخر معنیم او شرح و بیانست
اول معنیم شرح جفر او
آخر معنیم نهجش گفت و گو
اول معنیم با او شد وداد
آخر معنیم غیرش شد زیاد
اول معنیم داده جام عشق
آخر معنیم بند و دام عشق
اول معنیم علم آموخته
آخر معنیم ایمان سوخته
اول این ایمان تقلیدی بسوز
تا کند ایمان تحقیقت بروز
تو ازین تقلید بگذر همچو من
زانکه تقلیدت نیارد جان بتن
چون نرفتی راه افتادی چو زن
ای مقلد راه مهر او مزن
مهر او درهر دلی کآمد فرو
دان که چون خورشید میتابد ازو
مهر او میدان که لاف و حرف نیست
بهر مهر او ترا چون ظرف نیست
سینه را از قید آلایش بسوز
دیده را ازدیدن صورت بدوز
بعد از آنی کار مردان پیشه کن
روز وشب در جستجو اندیشه کن
چون شوی صافی تمام از بهر او
دل شود روشن ترا از مهر او
تو مگو مقبول گشتم ای فضول
جهد کن تا او ترا سازد قبول
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
درضمانت بهشت مرکاتب کتاب راواسراراو فرماید
ای برادر از ریا پرهیز کن
خامه را بهر نوشتن تیز کن
مظهرم از روی حرمت پیش گیر
وین سخن را یاد ازین درویش گیر
از سر اخلاص بنویس و بفهم
در دل از حاسد میاور هیچ وهم
از تو این صورت بماند یادگار
او شفیع تو شود روز شمار
با خدا من بسته‌ام عهد ای جوان
که نباشم بیتو در باغ جنان
کرده‌ام عهد آنکه این مظهر نوشت
یک زمان بی او نباشم در بهشت
آن نویسد اینکه دارد اعتقاد
معتقد را جا بهشت عدن باد
گر تو مظهررا کتابت میکنی
دان که در معنی عبادت میکنی
میکنی بغض و خلاف از دل بدر
هیچ طاعت نیست زین شایسته‌تر
دان که حیدر بر تو بخشد جام را
تو شوی فیّاض خاص و عام را
کاتب وحی از کلام الله نوشت
کاتب ما نیز مدح شه نوشت
حقّ تعالی خود بیامرزد ترا
گر کتابت سازی این مظهر چو ما
هرکه او این مظهرم خواند بدهر
پر کند از علم معنی شهر شهر
هر که شک آرد بمظهر لعنتی است
زآنکه این مظهر نشان جنّتی است
شک میاورد تا بهشتت جا شود
در دلت نور یقین پیدا شود
هرکه در مظهر شود اسراردان
او بداند جمله سرها را عیان
هرکه مظهر خواند او مظهر شود
همنشین ساقی کوثر شود
گر تو جان خواهی بیا مظهر بخوان
تا دهد جانت خدا در عین جان
مظهرم جان تازه گرداند چو روح
جوهر ذاتم دمیده چون صبوح
جوهرذاتم جهان را جان بود
زآنکه او از معنی قرآن بود
جوهر ذاتت بحقّ واصل کند
یاترا نوری ز حق در دل کند
مظهر من از عجایب نور یافت
همچو موسی خویش را در طور یافت
مظهر من را لسان الغیب دان
اوست اسرار دو عالم را زبان
مظهر من در شریعت آمده است
در طریقت او حقیقت آمده است
مظهر من در شریعت روشن است
سوی باغ خلد او یک روزن است
مظهر من شاعری بر خود نبست
دارد او در نظم با عرفان نشست
گر تو ای شاعر ببینی مظهرم
تو شوی آگه یقین از جوهرم
این زمان معلوم گردد شعر تو
خطو خالی تو نیابی اندرو
مظهر من نیست شرح نحو و صرف
هست معنی نیست آخر صوت و حرف
بعد تو عطّار درویشان حق
مظهر را درس گویند و سبق
گر نخواند خود خوارج مظهرت
کم نگردد قیمت این جوهرت
جوهرت در گوش صاحب راز شد
زآنکه او با اهل حق همراه شد
جوهر و مظهر بکنج یار نه
خو ورا سرپوش از اسرار نه
پی بمعنی برممان تودر مجاز
رو بمیدان معانی اسب تاز
رو نهان کن بر تو گشتم ملتجی
تا نیفتد این بدست خارجی
این کتب شرحی بود از انّما
وین کتب گوید بیان هل اتی
این کتب گوید حدیثی از رسول
وین کتب دارد دو نوری از رسول
این کتاب اسرار درویشان بود
وین کتب گفتار دلریشان بود
این کتابم چون محقق مقتداست
این کتابم جمله قول انبیاست
این کتابم بعد من گوید سخن
این کتابم گوید این کن آن مکن
این کتابم دان زبان اولیا
این کتابم دان مکان انبیا
این کتابم معنی مردان ماست
این کتابم نوری از ایمان ماست
این کتابم دفتر اسرار دل
این کتابم نقطهٔ پرگار دل
این کتابم ذات آدم آمده
همدم عیسی بن مریم آمده
این کتاب از قدرت حق دم زده
آتشی ازشوق در عالم زده
این کتابم در سما جبریل خواند
خود ملایک بر زبان بی قیل خواند
این کتابم احمد مختار گفت
در میان کوچه و بازار گفت
این کتابم احمد مختار خواند
بعد از آنش از دل عطّار خواند
این کتابم در ثنای مرتضی است
این کتابم مدح شاه اولیاست
این کتابم داد بر عطّار قوت
گفت از پیغام حیّ لایموت
این کتب باشد سواد خطّ او
این کتب باشد حباب شطّ او
این کتاب از عرش اعظم آمده
این کتاب از نطق آدم آمده
این کتاب از شیشهٔ قدرت چکید
عالم الغیب شهادت را بدید
این کتابم اهل معنی را بود
یا مگر عطّار ثانی را بود
این کتاب از صبح صادق دم زده
پنجهٔ بر روی نامحرم زده
این کتب با محرمان همراه شد
تا بخلوتخانهٔ آن شاه شد
این کتب دارد شرابی از طهور
می‌کند در جان اهل دل ظهور
این کتب اندر عبادت گفته‌ام
درّ اسرارش بشبها سفته‌ام
این کتاب اسرار دارد صد هزار
زین سخن عطّار دارد صد هزار
این کتاب از نام مظهر آمده
زانکه او از پیش حیدر آمده
این کتاب از حق ترا پیغام داد
این کتاب از حق بدستت جام داد
این کتب گمراه را رهبر شود
بر طریق خواجهٔ قنبر شود
این کتاب از پیش هادی میرسد
سازدت آگه که مهدی می‌رسد
این کتابم بحر بی‌پایان عیان
اندر آن سرّ دو عالم را بدان
این کتابم تاج جمله علمها است
این سخن جان خوارج را بلاست
این کتب غواص بحر هر کلام
این کتب خورده ز کوثر جام جام
این کتاب آئینه دل را جلاست
این سخن ورد محبان خداست
این کتب را ای عزیزم یاد گیر
بعد از آن ملک دو عالم شاد گیر
این کتاب ازگفتهٔ عطّار ماست
مثل این گفتار در عالم کجاست
این کتب در جان خارج خنجر است
بلکه بر مثل سنان اشتر است
این سخن ورد زبان قنبر است
این سخن شرحی ز روی بوذر است
این سخن زردیّ روی خارجی است
بلکه خود سنگ سبوی خارجی است
ای خوارج ترک بغض و کینه کن
خاطرت را صاف چون آئینه کن
تاخدا و خلق را راضی کنی
جان خود پر نور فیّاضی کنی
من که عطارم ز جورت سالها
داشتم در کنج خلوت حالها
بر زبان حرفی نگفتم زین کلام
داشتم در پاس این گفت اهتمام
بعد یک چندی بخود گفتم که تو
تا بکی باشی چو سنگی در سبو
آنچه تو در آفرینش دیدهٔ
وآنچه از ارباب بینش دیدهٔ
بازگو رمزی که ماند یادگار
تونمانی او بماند بر قرار
بر زبان آورده آمد این ترا
گو بگو عطّار از شیر خدا
چون سروش غیبیم آمد بگوش
زان نیارستم شدن زان پس خموش
گفت من باشد بحکم مظهری
کو بود از جوهر کل جوهری
جهر کل ذات پاک مصطفی است
مظهر کل خود علیّ مرتضی است
مظهر من وصف ذات مظهر است
آنکه شهر علم احمد را در است
جوهر کل بیگمان از حق بود
عالمان را خود بر این کی دق بود
علم ما علم کلام کردگار
غیر این علمم نباشد یادگار
علم من باشد احادیث کلام
بهر تو آورده‌ام من این پیام
من براه مصطفی دارم قدم
من بکوی مرتضی دایم روم
راه این است و روش از من شنو
تو زبهر مظهرم جان کن گرو
تاز مظهر زنده گردی جاودان
تازجوهر ذات گردی جان جان
هر کتابی کوبرون شد زین کلام
رو بسوزان جمله را تو والسلام
چون کلامت حق بود حق گویمت
بعد از آن در کوی وحدت جویمت
کوی وحدت کوی درویشان بود
مذهب حق گفتهٔ ایشان بود
هرکه پیوندی کند با اهل وصل
می‌کشد سر رشته‌اش آخر باصل
کرده‌ام با اصل خود پیوند من
نفس خود را کرده‌ام در بند من
خواب غفلت برداز گوش تو هوش
در بیابان فنا میری چو موش
رو بدان ای دوست بود خویش را
چند بینی با بدی بد کیش را
هرکه از نفس و هوا بیزار شد
او زخواب غفلتش بیدار شد
ای برادر همره عقل آمدیم
در همه علم جهان نقل آمدیم
من شدم دریا ودارم موجها
خود چه سنجد قطره‌ای در پیش ما
ما ببحر لم یزل پی برده‌ایم
پیش از موت معیّن مرده‌ایم
ای ز غفلت رفته اندر خواب مرگ
ظلم وبدعت را نکردی هیچ ترک
تو بدان خود را که تا دانا شوی
بر وجود خویشتن بینا شوی
حیف باشد گر ندانی خویش را
همچو حیوانان دوانی خویش را
تو ز نسل آدمی ای آدمی
از معانی نیست در ذاتت کمی
وز پدر وز جدّ خود رو تافته
جامه‌ها از بهر شیطان بافته
خویشتن را با شیاطین کرده جمع
چون سخنهای شیاطین کرده سمع
مثل شیطان هر که باشد لعنتی است
هرکه چون انسان بود او رحمتی است
فهم انسان طبع درّاک آمده
جوهر ماهیّتش پاک آمده
مظهر من دان که عالی گوهر است
این ز جوهر خانهٔ آن جوهر است
جوهر معنی من از گنج اوست
گر نداند مدّعی این رنج اوست
جوهر معنی من از مرتضی است
زآنکه او اندر دو عالم رهنماست
مصطفی و مرتضی یک جوهرند
با موحدّ همچو نور اندر برند
مصطفی و مرتضی روحند و جان
دان تو این اسرار معنی در جهان
مصطفی و مرتضی دان سرّ غیب
خود محبّش را نباشد هیچ عیب
این زمان عطّار آن اسرار یافت
بلکه او یک لمعه از دیدار یافت
مثل عطّاری نیامد در جهان
واقف اسراری نیامد در جهان
گر شدی غافل ز معنیهای او
خود نبردی از معانی هیچ بو
اصل معنی حبّ حیدر دان چو من
غیر اینم نیست در دنیا وطن
اصل معنی راه او رفتن بود
واز طریق خارجی گشتن بود
اصل معنی آنکه جان من ازوست
در معانی دیدن جانان نکوست
هر که مهرش یافت او دین دار شد
در هدایت همره عطّار شد
تاج سلطانیّ من از دست اوست
ناوک معنی من از شست اوست
از معانیّ ویم من سرفراز
این معانی را بدانند اهل راز
اهل راز آنست کو دیندار شد
همنشین صاحب اسرار شد
اهل راز آن شد بدین جعفریست
او چو سلمان بر طریق حیدریست
اهل راز است آنکه کامل دل شود
نه چو حیوان پای او در گل شود
اهل راز آنست با دلدل سوار
عهد او باشد بمعنی استوار
اهل راز آن شد که با شاه نجف
در معانی دیده باشد لو کشف
اهل راز آنست کو آگاه شد
او بدین مصطفی همراه شد
اهل راز آنست کو با مرتضا
در سوی الله گفت لو کشف الغطا
اهل راز آنست کو از دید گفت
نی چو تقلیدی که از تقلید گفت
اهل راز آنست کو ره راست رفت
نی چو ظاهر بین که هر سو خواست رفت
اهل راز آنست کز کوثر چشید
شربت باقی ز ساقی درکشید
اهل راز آنست با حق راز گفت
بعد از آن آن راز با خود باز گفت
اهل راز آنست در شبهای تار
او بحال خویشتن گریید زار
اهل راز آنست کو از خود برست
بر سریر تخت سلطانی نشست
اهل راز آنست کز خلقان گریخت
لاجرم از پیش او شیطان گریخت
اهل راز آنست کو واصل بود
واقف او از عارف کامل بود
اهل راز آنست کآید او وحید
خاتم ملک ولایت را بدید
اهل راز آنست کو را عشق گفت
من ندارم رازها از تو نهفت
راز اهل راز آگاهی بود
گر نفهمی تو ز کوتاهی بود
اهل راز آن شد که او آزاد زیست
در مجرد خانه استاد زیست
اهل راز آنست خود را فرد ساخت
او به تسلیم رضا با درد ساخت
اهل راز آنست با حقّ آشناست
در معانی همنشین جان ماست
اهل راز آنست چون من کار کرد
خویش را با نور ایمان یار کرد
اهل راز آنست صبح و شام را
او بطاعت بگذراند کام را
اهل راز آنست کو شد مست دوست
گفت مستی‌ام همه از خمّ اوست
اهل راز آنست بی می مست شد
او به پیش عارفان پابست شد
اهل راز آنست شبها تا بروز
مظهر عطّار خواند او بسوز
اهل راز آنست در خلوت نشست
وآن درمعنی بروی غیر بست
معنی اوّل بذات اوست ذکر
معنی آخر ز لطف اوست فکر
معنی اوّل نبوت را عطا
معنی آخر ولایت را صفا
معنی اوّل رسید اسرار غیب
معنی آخر برآورد او ز جیب
معنی اوّل شنوده مصطفی
معنی آخر ربوده مرتضی
معنی اول به پیش او عیان
معنی آخر شنوده بی بیان
معنی اوّل ازو سر برزده
معنی آخر بمنبر بر شده
معنی اوّل جهان را نور داد
معنی آخر بعقبی سور داد
معنی اوّل که باشد این بدان
معنی آخر تو از مظهر بخوان
معنی اوّل امیرالمؤمنین
معنی آخر امام المتقین
معنی اوّل شه دلدل سوار
معنی آخر گرفته ذوالفقار
معنی اوّل شفیع امّتان
معنی آخر شده عطّار دان
معنی اوّل بعالم نور تست
معنی آخر به آدم نور تست
معنی اوّل بیان انّما
معنی آخر عیان هل اتی
معنی اوّل تو ای در سروری
معنی آخر تو ای در رهبری
معنی اوّل کلام کردگار
معنی آخر توی اسرار یار
معنی اوّل عیانی در یقین
معنی آخر نهانی در زمین
معنی اوّل تو پیدا آمدی
معنی آخر تو شیدا آمدی
معنی اوّل تو ای در سرّلن
معنی آخر توئی در پیرهن
معنی اوّل بیان انبیا
معنی آخر نشان اولیا
معنی اوّل جهان را غلغله
معنی آخر زمان را ولوله
معنی اوّل تو جان آری به تن
معنی آخر برون آری بفن
معنی اوّل تو حکمی راندی
معنی آخر بخویشش خواندی
معنی اوّل تو آدم را رفیق
معنی آخر بروح الله طریق
معنی اوّل کمالت بی‌زوال
معنی آخر برون از قیل و قال
معنی اوّل ظهوری در ظهور
معنی آخر شکوری که غفور
معنی اوّل تو مقصود آمدی
معنی آخر تو محمود آمدی
معنی اوّل تو نطق هر زبان
معنی آخر تو گفتی هر بیان
معنی اوّل تو نور آسمان
معنی آخر رفیق انس و جان
معنی اوّل بعاشق گفتهٔ
معنی آخر بصادق گفتهٔ
معنی اوّل خدا دادت بعلم
معنی آخر عصا دادت بحلم
معنی اوّل ز فیضت راه یافت
معنی آخر ز جبیبت ماه تافت
معنی اوّل بنامت اوّلیست
معنی آخر بنامت آخریست
معنی اوّل تو تاج انبیا
معنی آخر رواج اولیا
معنی اوّل ترا قرآن کتاب
معنی آخر ترا ایمان خطاب
معنی اوّل ز تو اسرار یافت
معنی آخر ز تو انوار یافت
معنی اوّل به ایمان عطف تو
معنی آخر بانسان لطف تو
معنی اوّل قبای قدّ تو
معنی آخر ردای جدّ تو
معنی اوّل بصادق ختم کن
معنی آخر بعاشق ختم کن
معنی اوّل که صدق اولیاست
در جهان میدان علی موسی الرّضاست
ای ز تو اسرار مبهم آشکار
بر درت عیسی بن مریم پرده‌دار
علم اسرار لدّنی پیش تست
سالک اسرار حقّ درویش تست
خود تو بودی در دل منصور نور
زآن ازو آمد اناالحقّ در ظهور
غیر تو خود نیست در عالم کسی
این شده بر من معیّن خود بسی
هم تو روحی در بدن هم نور دین
هم تو باشی با نبوّت همنشین
هر زمانی جبّهٔ داری بتن
گه قبا سازی ورا گه پیرهن
گه نمائی خویش را در آینه
جلوه گر گردی تو درهر آینه
گه بپوشی خود لباس عاشقان
گه شوی اندر میان جان نهان
گه بمظهر وصف خودسازی عیان
گه بجوهر کشف خود سازی بیان
گه باشتر نامه داری حالها
در لسان الغیب داری قالها
گه باشتر نامه گوئی راز خود
گه به اشتر نامه داری ناز خود
گه به اشتر نامه گوئی سرّ هو
گه به اشترنامه داری گفتگو
گه به اشتر نامه عاشق بوده
گه به اشتر نامه صادق بودهٔ
گه میان اشتران گشتی نهان
از تو دلها چون جرس اندر فغان
گه درآئی در میان راز
گه کنی در ملک معنی ترکتاز
گه عرب گردی و گوئی زنجبیل
گه همی خوانی تسمّی سلسبیل
گه بپوشی عقل رادستار عشق
گه ببندی شیخ را زنّار عشق
گه میان جمع باشی جام می
گه بهار آیی و گه باشی بدی
گه تو ترکی در حبش گه فارسی
گه بملک روم مثل حارسی
گه قدم داری بمصر و گه بشام
ماوراءالنهر داری خود مقام
گه خراسانی شده در ملک طوس
تاترا عطّار باشد پای بوس
گه خطائی خوانمت اندر ختن
گه امیری با اسیری در سخن
گه به تخت و دشت داری تکیه گاه
گه درون کاشغر داری سپاه
گه خجند واندجان را کرده سیر
گه گشاده در بخارا باب خیر
گه بخوارزمی و گه در مرو و تون
گه کنی شاپور ما را سرنگون
گه عراق و فارس را برهم زنی
گه به آذربایجان این دم زنی
گه به گیلان در روی چون ششدری
گه درون شیروان بر منبری
گه تو پوشی اردبیلی را لباس
گه حلب را کردهٔ تخت اساس
گه بقسطنطین درآیی خود بقهر
گه فرنگی را دهی ناقوس دهر
گه درآیی خود بهندستان زمین
تا ببینی آنچه دیدی پیش ازین
گه میان انبیا در خرقهٔ
گه میان اولیا در خرقهٔ
در جهان در هر زمان غوغای تست
خود بهر قرنی بجان سودای تست
بر سریر ملک و دولت کام تو
در دل آدم همه آرام تو
گه بمکّه خان سلطانی نهی
گه نجف را گنج پنهانی نهی
سالها در ملک سرمد بودهٔ
در مدینه با محمّد بودهٔ
با تمام انبیا همراه تو
خود تمام اولیا را شاه تو
ای تو کرده جان مشتاقان کباب
ای تو کرده ملک جسمانی خراب
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
بر جراحتهای ما درمان توئی
آنچه حکم تست من آن می‌کنم
جان فدای جان و جانان می‌کنم
داغ ماند خود بجانم سود تست
بهر سودش خود وجودم عود تست
من شدم تسلیم بهر سوختن
وآن قبای آتشین را دوختن
سوزشی کز تست مرهم خوانمش
درد کان از تست راحت دانمش
آتشی کز تست من پروانه وار
اندر آن آتش درآیم بیقرار
آنکه سوزی نیستش خاکستر است
وآنکه سوزد همچو اخگر انور است
شعلهٔ آتش زدی درجان ما
آتشینم ساختی خوش مرحبا
در زدی آتش که تا سوزی مرا
خود چه باشد ذرّه‌ای پیش ضیا
من نیم خود هیچ و جمله خود توئی
من زخود برداشتم اسم دوئی
من وجود خویش را انداختم
جان خود را پیش جانان باختم
گر تو خواهی تاشوی آزاد و فرد
آر تسلیم و رضا وسوز و درد
درد و سوزش حال درویشان بود
ناله و غم در دل ایشان بود
سوخت او عطّاررا از شوق خویش
درد او مرهم کنم بر جان ریش
هر دلی کز درد تو بی ذوق شد
همچو شیطان گردنش در طوق شد
هرچه از پیش تو باشد خوش بود
بس لطیف و نازک ودلکش بود
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تنبیه در آنکه از غیرببری و بخود روی آوری تا درحجاب نمیری
بُد به نیشابور مرد منعمی
بود او را خانهٔ پردرهمی
تاجران بسیار در ملک جهان
بهر نفع مال میکردی روان
مزرعه در ملک ما بسیار داشت
تخم بی‌صبری در او بسیار کاشت
خانه‌ها و جایها بسیار ساخت
خود چه حاصل چون کسی را کم نواخت
روز و شب فکرش خیال جاه بود
دستش ازنیکی ولی کوتاه بود
ناگهم افتاد در کویش گذر
بود چون فرزند او بیرون در
چشم او افتاده بر من گفت آه
آمدی خوش ورنه می‌گشتم تباه
از جفای دورو ازدرد پدر
این زمان افتاده از خود بیخبر
این توقع دارم از لطف تو من
پیش او آیی و گوئی یک سخن
مدت ده روز شد تاخسته است
او زاکل و شرب لب بربسته است
هر که آید در عیادت پیش او
غیر فحش از وی نیامد گفتگو
در نصیحت نکته‌ای با او بگوی
تا نریزد او ازین فحش آب روی
چون برفتم پیش او بی‌گفتگو
در مقام کندن جان بود او
چون نظر افتاد او را بر فقیر
گفت ای عطّار ما را دستگیر
گفتمش دم با خدا باید زدن
خود از این دنیا بدر باید شدن
گفت ای عطّار رفتن مشکل است
زآنکه حبّ این جهانم در دل است
این چنین در روی من بسیار گفت
وآن همه از هستی و پندار گفت
من زبالینش روان برخاستم
هر زمان از بیم آن میکاستم
چون باو گفتم بسی گوی از خدا
یا ببر پیشم تو نام مصطفی
او ز مال و جاه خود میگفت قال
خود نبود از یاد حقش ذوق و حال
جان همی کند و همی گفت این سخن
غیر این معنی نبودش هیچ فن
ناگهی درویشی آمد پیش من
گفت از حال غنی برگو سخن
گفتمش ای دوست او جان می‌کند
خویشتن را او بزندان میکند
چون شنید این قصه از من پیر راه
خندهٔ او کرد از شکر الاه
گفت او هفتاد سال ای اهل دل
درجهان کنده است جانی متصل
او بعمر خویشتن جان کنده است
این زمان در پیش شیطان مانده است
ای برادر حال دنیا دار بین
چون درون نار گشته زار بین
ای برادر از جهان بیزار باش
دایماً با ذکر حق درکارباش
هرکه دنیا دار شد مردود شد
همچو هیمه در میان دود شد
هر که دنیا دار شد بی ما بود
در دو عالم بیشک او رسوا بود
هر که دنیا دار شد غمخوار شد
او ز دنیائی خود بیمار شد
هر که دنیا دار شد او مرده‌ایست
او به خواری در جهان افسرده ایست
هر که دنیا دار شد او یار نیست
در دو عالم خود ازو آثار نیست
هر که دنیا دار شد او را مبین
تا نیندازد ترا او بر زمین
هر که دنیا دار شد ترسان بود
پیشوای او همه شیطان بود
هر که دنیا دار شد آلوده شد
او بکفگر جهان پالوده شد
هر که دنیا دار شد لذت نیافت
او به پیش عارفان همّت نیافت
هر که دنیا دار شد عقبی ندید
او ثمر از خوشهٔ طوبا نچید
هر که دنیا دار شد از ما گذشت
دارد او با اهل دنیا خود نشست
هر که دنیا دار شد ای وای او
خود مرا رحم است بر فردای او
هر که دنیا دار شد خود را بسوخت
یا به تیری از بلا خود را بدوخت
هر که دنیا دار شد بیمار شد
او برون از کلبهٔ عطّار شد
هر که دنیا دار شد زیر زمین
خود ورا شیطان ملعون درکمین
هر که دنیا دار شد او گیج شد
همچو مال خویشتن او هیچ شد
هر که دنیا دار شد از ما برید
در معانی مظهر ما را ندید
هر که دنیا دار شد سودا پزد
مار دنیا دایمش بر پا گزد
هر که دنیا دار شد آخر چه کرد
او ز دنیا رفت با صد آه و درد
هر که دنیا دار شد مرگش گرفت
هرکه عقبا دار شد ترکش گرفت
هر که دنیا دار شد اهل گل است
هرکه عقبی دار شد اهل دلست
هر که دنیا دار شد کی راه دید
خویشتن را عاقبت درچاه دید
هر که دنیا دار شد کفتار شد
او درون غار بسته خوار شد
هر که دنیا دار شد او کور شد
در میان مفلسان عور شد
هر که دنیا دار شد کی آدمی است
کی ورا در علم معنی خرّمیست
هر که دنیا دار شد کی عشق دید
مظهر عطّار را او کی شنید
هر که دنیا دار شد مظهر نیافت
او ز جوهر ذات من جوهر نیافت
هر که دنیا دار شد عطّار نیست
در معانی واقف اسرار نیست
هر که دنیا دار شد در زحمت است
هرکه از پیشش رود در رحمت است
هر که دنیا دار شد ویران شود
یامثال خواجهٔ دیوان شود
هر که دنیا دار شد او منصبی است
او در آن صورت بمعنی عقربیست
هر که دنیا دار شد دکّان گرفت
نه برفت و علّم القرآن گرفت
هر که دنیا دار شد دنیا گرفت
خویش را در پیش شیطان جا گرفت
هر که دنیا دار شد فاسق بود
کی چودرویشان دین عاشق بود
هر که دنیا دار شد در نار سوخت
او زبهر جیفهٔ دینار سوخت
هر که دنیا دار شد او جان کند
از تن خود جامهٔ ایمان کند
هر که دنیا دار شد خود بین شده
پای تا سر جملگی سرگین شده
هر که دنیا دار شد سنگین دلست
همچو خر دایم فتاده در گل است
هر که دنیا دار شد در راه ماند
پای بسته دردرون چاه ماند
هر که دنیا دار شد دانی چه کرد
او ز دنیا رفت با صد آه و درد
هر که دنیا دار شد دیندار نیست
او درون کلبهٔ عطّار نیست
در گذر از جیفهٔدنیای دون
تا برآری از صدف گوهر برون
گوهر معنی بیان انبیاست
جوهر معنی زبان اولیاست
در معانی کوش نی در جاه و مال
زآنکه جاه و مال را باشد زوال
مال دنیا از حقت دوری دهد
پس ترا از کفر رنجوری دهد
درگذر از منصب دنیای دون
زانکه خلقی را دراندازد بخون
بگذر از دنیا و جام عشق نوش
همچو مستان خدامیکن خروش
گر تو خواهی پیش آن دلجو شوی
بایدت اولّ که همچون او شوی
یعنی از هستی خود از دل گذر
وآنگهی بیخود بسویش راه بر
چون درآئی خویش را گم کن دراو
تا بیابی خویش را پهلوی او
هر که دارد این ادب مقبل بود
او بمقبولان حق واصل بود
هرکه دارد این ادب مظهر گرفت
جام راحت از کف حیدر گرفت
خویش رادر زندگانی فوت بین
این معانی را تو پیش از موت بین
تا بمانی زنده درملک الاه
خود بعلّیّینت باشد تکیه گاه
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تمثیل احوال آنهائی که بهر چه توجه پذیرند، رنگ آن گیرند و برای صورت میرند
بود دربغداد شیخی نیک رای
خلعت عرفان گرفته از خدای
بود زاهد درورع پیچیده بود
نقطهٔ دیدار معنی دیده بود
در علوم فقه و اندر علم حال
بود سرور بر همه اهل کمال
گرچه دایم داشت درخلوت نشست
ناگه او را میل سیری داد دست
اوبگرد شهر اندر سیر بود
بر در یک خانهٔ بنشست زود
خواست شیخ از مردم آن خانه آب
پیشش آمد دختری چون آفتاب
همچو حوران بهشتی تازه روی
جام آبی داشت در کف مشکبوی
آب را بستاند و بروی چشم دوخت
آب آتش گشت و او را زود سوخت
رفت از دست و به عشقش عقل داد
ای مسلمانان ز روی خوب داد
گشت پیدا ناگه آنجا باب او
شیخ را چون دید گفتش کی نکو
لطف کن در کلبهٔ روشن درآ
تا بگیرد کلبهٔ مسکین ضیا
شیخ با خواجه درون خانه شد
رفتنش مقصود آن جانانه شد
شیخ از فرزند چون پرسید ازو
خواجه گفت ای نیکخوی نیک جو
دختری دارم که آورد آب را
او وداعی کرده شبها خواب را
ذوق ارباب صفا دارد بسی
در عبادت نیست مثل او کسی
گفت شیخ ای خواجهٔ نیکو سرشت
گر تو داری ذوق رضوان بهشت
دخترت را در نکاح من کنی
خانهٔ خود را بدین روشن کنی
گفت شیخا او ترا خود بنده است
اوبنور معنی تو زنده است
پس نکاحش کرد و تسلیمش نمود
زانکه آن دختر دل ازوی برده بود
بود آن خواجه بسی منعم بدهر
مال و نام او گرفته شهر شهر
خانه‌ها از بهر شیخ آباد کرد
شیخ را از جاه و دنیا شاد کرد
گفت من دارم توّقع از کرم
زود اندازی ز دوشت خرقه هم
پس بپوشی خلعتی خوش با صفا
دوراندازی ز بر این ژنده را
چون شنید این شیخ گفتش مرحبا
رفت درحمّام و پوشید او قبا
چونکه شب آمد درون خانه شد
بر سر مشغولی شیخانه شد
گفت سویم آورید آن خرقه را
زآنکه بی آن نیست ذکر از من روا
ناگه آوازی شنید او از آلاه
کی بیک دیدن برون رفته ز راه
چون نظر کردی بسوی غیر ما
خرقهٔ ظاهر کشیدم بر ملا
گر بیندازی نظر دیگر نهفت
خلعت باطن ز تو خواهم گرفت
چون نظر افتاد سوی دیگرت
خرقه‌ات بیرون فکندم از برت
گر کنی تو یک نظر دیگر به غیر
می‌فرستم زودت از مسجد به دیر
از مقام آشنائی رانمت
پس بدار بینوائی خوانمت
گر نظر اندازی یکبار دگر
من روان اندازمت اندر سقر
هرکه او در غیر حق دارد نظر
او به باغ خلد کی یابد مقر
پس طلاقش داد و آمد در خروش
گشت او بار دگر پشمینه پوش
گر همی خواهی که ایمان باشدت
بهره‌ای از نور عرفان باشدت
تو نظر بر پشت پای خویش دار
پس بذکر و فکر او دل برگمار
تو بعزَّت نه قدم در کوی دوست
تاکه ره یابی تو در پهلوی دوست
تو نظر در روی درویشان فکن
تا که مقبول نظر گردی چو من
تو نظر داری خود از درّ یتیم
لیک اندازی نظر را تو ز بیم
بیم را بگذار و دل برکن زشرّ
تا شوی در ملک جان صاحب نظر
عاشقان را خوف نبود در جهان
چشم باطن برگشا این را بدان
پاکبازان را نباشد بیم جان
مست جانان را نباشد بیم جان
من نظر بازم بسوی یار خویش
زآنکه این بینش ازو دیدم زپیش
هرنظر را بینش دیگر بود
هر دلی را دانش دیگر بود
هرکسی را در نظر نوری دهند
گر بهشتی شد باو حوری دهند
هرکه حق جوید بیابد دوست را
غیر این معنی نباشد پیش ما
رو تو بین حق را بچشم سرعیان
تا شود روشن بتو سرّ نهان
رو تو حق بین باش و با حق گوی راز
همچو شمعی باش پیشش درگداز
دیدهٔ خود را تو در معنی گشا
تا شوی در معنی ما آشنا
رو نظر را بر رخ دانا فکن
و از زبان او شنو نطق سخن
رو نظر را در حقیقت تو بباز
تا شود باب ولایت بر تو باز
رو نظر بند از تمام خلق عام
تا نیفتی همچو نادانان بدام
دام نادانان تصرّف در جهان
این به پیش جمله دانایان عیان
رو گذر کن تو ازین دام بلا
تا شوی پاک و لطیف و با صفا
هرکه ازدام بلا پرهیز کرد
او قلم را بهر مظهر تیز کرد
او نوشت این مظهرم را بهر خود
تا بگیرد در ولایت شهر خود
شهر ما را نام باشد علم دوست
علم یار ما چو روی او نکوست
جوهر انسان رخ نیکو بود
هرکه نیکو روست انسان او بود
روی نیکو باطن روشن بود
خود بهشت دانشش گلشن بود
اصل معنی دوری خلقان بود
هرکه جست از مردمان انسان بود
دوری خلقان ترا واصل کند
نور عرفان در دلت حاصل کند
دور از خلقان ببینی دوست را
همچو حبّه دور گردان پوست را
تو به دانایان قرین شو همچو من
زآنکه بر دانا شود روشن سخن
پیش دانا علم باشد صد هزار
پیش نادان جهل باشد بیشمار
پیش دانا علم معنی خوانده‌ام
بر دو عالم اسب دولت رانده‌ام
من ز دانایان معنی بهره‌مند
من به فتراک معانی در کمند
من ز دانا نور معنی دیده‌ام
گل ز بستان معانی چیده‌ام
پیش دانایم کتاب دید او
پیش دانایم همه توحید او
پیش دانا علم پنهان خوانده‌ام
علم صورت پیش نادان مانده‌ام
پیش دانا نیک باشد قهر او
پیش دانا شهد باشد زهر او
پیش دانا در نظر باشد هم او
پیش نادان مختصر باشد هم او
پیش دانا خود نظر بر او کنم
پیش نادان خود حذر از او کنم
پیش دانا معنی قرآن عیان
پیش نادان معنی قرآن نهان
پیش دانا صورت دلدار ماست
پیش نادان خود همه انکار ماست
پیش دانا عزّت و شاهی بود
پیش نادان جمله گمراهی بود
پیش دانا علم فقر است و فنا
پیش نادان جمله مکر است و دغا
پیش دانا گر روی انسان شوی
پیش نادان مردهٔ بیجان شوی
پیش دانا عشق رهبر آمده
پیش نادان عقل پی برآمده
پیش دانا صورت دنیا هبا
پیش نادان حیفهٔ دنیا عطا
پیش دانا قوت روح از ذکر حی
پیش نادان نام آن کاووس کی
پیش دانا خود شراب از عشق نوش
پیش نادان روی خود در فسق پوش
پیش دانا جمله مشکل حل شود
پیش نادان کار تو مهمل شود
پیش دانا سر بنه تا سر شوی
پیش نادان چند بر منبر شوی
پیش دانا علم بهتر آمده
پیش نادان جهل سرور آمده
پیش دانا صورت زیبا نکوست
پیش نادان جیفهٔ دنیا نکوست
پیش دانا جمله مشکل حل شود
پیش نادان کار تو مهمل شود
پیش دانا علم سبحانی بود
پیش نادان ظلم سلطانی بود
پیش دانا عدل و انصاف کرم
پیش نادان بخل باشد محترم
پیش دانا دین حق باشد تمام
پیش نادان خود نباشد جز ظلام
پیش دانا خوان تو مظهر را بدهر
پیش نادان رو تو بردارش بقهر
پیش دانا جوهر ذات آمده
پیش نادان شعر و ابیات آمده
هرکه مظهر را بخواند در بلا
آن بلا گردد به پیش او هبا
هرکه دارد مظهرم همراه خود
اوشود منعم زجود شاه خود
هرکه خواهد پیر و شیخ راهبر
جوهر و مظهر بجوید در بدر
چون بیابد باب جنّت یافته
معنی قرآن بعصمت یافته
معنی قرآن احادیث نبی
جملگی ثبت است دروی بس جلی
پیش دانا مرتضی باشد امام
پیش نادانان چگویم والسّلام
پیش دانا او امام راستی
پیش نادان دون نوخواستی
پیش دانا مرتضا ایمان بود
پیش نادان غیر او آنسان بود
پیش دانا صورت و معنی ازوست
پیش نادان حیرت این گفتگوست
پیش دانا خرقه مستی بود
پیش نادان دیدن هستی بود
راهبر در راه احمد مرتضی است
غیر او رهبر نمی‌دانم کجاست
گر توداری غیر این ره بیرهی
همچو حیوان اوفتاده در چهی
جمله یاران دیده‌اند این راه را
خوانده‌اند ایشان کلام الله را
تا کلام الله را دانسته‌ایم
معنی آن را بجان پیوسته‌ایم
گر تو غیر از وی بگیری رهبری
در جهان باشی تو کمتر از خری
گر همی خواهی که معنی دان شوی
در معانی جامع قرآن شوی
رو براه حیدر کرّار تو
تا شوی از عمر برخوردار تو
رو براه مرتضی کو رهنماست
در معانی مظهر نور خداست
او بحکم حق ترا باشد ولی
گر ندانستی تو بی‌شک جاهلی
او تمام اولیا را سر بود
او بشهر علم احمد در بود
خود از او اسرار گشته آشکار
خود از او عطّار گشته راز دار
خود ازو عطّار این اسرار یافت
خود ازو عطّار این گفتار یافت
خود ازو عطّار گشته سربلند
خود ازو عطّار صید این کمند
خود ورا عطّار مدّاح آمده
او درین کشتی چو ملّاح آمده
ای ترا عطّار سلطان خوانده
در معانی تاج ایمان خوانده
ای ترا عطّار مظهر خوانده
در معانی سرّجوهر خوانده
ای تو را عطّار دیده در یقین
ای ترا عطّار خوانده علم دین
ای ترا عطّار جان بازآمده
در حقیقت صاحب راز آمده
ای ترا عطّار منصور دوم
گشته در جویائی ذات تو گم
ای ترا عطّار جویا آمده
از عدم بهر تو پیدا آمده
تا بگوید آنچه او نشنیده است
تا بگوید آنچه در دین دیده است
تا بگوید آنچه از حق آمده است
در معانی عین مطلق آمده است
تا نماید راه حق را از عیان
تا دهد او سوی معنی ها نشان
خود ترا عطّار در توحید دید
از تو او اسرار معنی‌ها شنید
تا نماید راه احمد را بخلق
او برد زنّار ما را زیر دلق
او درآرد روح و معنی را بجان
او دمد صور حیات جاودان
آنچه او گفته است تو کی گفتهٔ
ره که او رفته است تو کی رفتهٔ
سالک واصل که باشد یار او
هر دو عالم نقطهٔ پرگار او
یار معنیّش محمد آمده
غیر شرع او همه رد آمده
خود زآدم تا بایندم مثل او
من ندیدم سالکی در گفتگو
گفت این مظهر که تا واقف شوی
بر طریق راستان منصف شوی
هرکه او منصف بود شرع آن اوست
علم معنی نامهٔ دیوان اوست
در طریقت خوانده‌ام آن نامه را
در حقیقت رانده‌ام آن خامه را
خود حقیقت سرّ درویشان بود
خود طریقت شیوهٔ ایشان بود
رو بکن بر شاه درویشان سلام
تا بگیرد علم معنی‌ات نظام
ظاهر و باطن به شاهت راست کن
نورایمان را ز حق درخواست کن
نور ایمان روی اودیدن بود
صدق ایمان کوی او رفتن بود
چون نداری صدق ایمان نیستت
خود طریق شاه مردان نیستت
از جهان آزاد و فردند ای پسر
دستشان باشد بمعنی در کمر
چون نیابی پیش مقبولان قبول
چند گردی گرد هر دربوالفضول
گرد درها خود همی گردی چو سگ
تا بگیری لقمهٔ نانی به تک
خود زبهر دانشت این سیر نیست
اصل معنیّت یقین برخیر نیست
علم بهر منصب و مالت بود
نه ز بهر عقبی و حالت بود
علم بهر آنکه بالا بگذری
یا ز اوقاتی ته نانی خوری
بهر این مردود گشتی ای فقیه
اسم تو در ملک عقبی شد سفیه
ای ز بهر لقمه‌ای بیجان شده
در تمام عمر سرگردان شده
ای ز بهر لقمه‌ای سر باخته
بهر دنیا دین خود در باخته
ناتوانی کو بدنیا دل نهاد
دنیی وعقبیّ خود بر باد داد
خویش را از بهر منصب خوار کرد
باطن خود را چو سگ مردار کرد
کوش در ابیات من گر واقفی
عاقبت را کن نظر گر عارفی
شرم از حق دار ای رسوای دین
تا بکی باشی چو گربه در کمین
شرم دار از فشّ و دستار بزرگ
در جهان تا کی دوی مانند گرگ
گشته‌ای مانند گرگان پنجه زن
تا خوری مرداری ای پرورده تن
چند بهر خانهٔ تن در جهان
زار گردی گه به این و گه به آن
سودی کی باشد ترا زین ای پسر
عاقبت ازخانه گیری راه در
خود از آن در سوی گورستان روی
بیشکی درگور بی ایمان روی
هرکه او در گور بی ایمان رود
بی شکی او در وادی شیطان رود
جای شیطان در سقر باشد بدان
در سقر او را مقرّ باشد بدان
هر که این قول صوابم بشنود
یا باین اسرار نیکو بگرود
او ز شیطان و جهنّم فارغ است
زندهٔ باشد که از غم فارغ است
او وجود خویش را احیاء دهد
خویش را بر تخت جنّت جا دهد
او بشرع مصطفی کامل شود
او بنور اولیا قابل شود
او بفرقان معانی سر شود
او ز اکسیر ولی چون زر شود
او درآید در طریق انبیا
راه بین گردد بنور اولیا
در طریق اولیا او رهرو است
راه تقلیدی به پیشش یک جواست
راه تقلیدی به پیش شیخ مان
تو براه عارفان رو در امان
شیخ ظاهربین چو خودبین گشته است
از قدم تا فرق سرگین گشته است
شیخ ظاهربین که چَه‌ها ساخته
جمله خلقان رادر آن انداخته
شیخ صورت بین که او اندر جهان
ساخته ویران هزاران خانمان
خویش را در زهد داند کاملی
تا بدام او در افتد جاهلی
حیله و مکر و دغا در شأن اوست
جیفهٔ دنیا همه ایمان اوست
رو اگر مردی تو ترک این بکن
غیر اینم نیست در معنی سخن
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در حکایت بیداری بیداردلان که تنبیه است بآگاهی ارباب عرفان و رهائی یافتن از خواب غفلت بی‬حاصلان
مالک دینار مرد کار بود
از ریاضت روز و شب بیمار بود
گفت او را دختر وی ای پدر
خود ز بیخوابی بود دردت مگر
گفت مالک کی برحمت همنشین
من زخواب خود همی باشم حزین
زآنکه خواب غفلت از شیطان بود
خود به بیداری همه رحمن بود
دیگر آنکه چون بیاید دولتی
خفته باشم من بخواب غفلتی
چونکه در غفلت بیابد خفته را
بگذرد آن خفتهٔ بنهفته را
پیش شب بیدار، گیرد او قرار
من بمانم دور از او محروم و زار
دولت حق پیش آن کامل بود
کو ز بی‌خوابیش درد دل بود
هرکه درخوابست او خربنده است
وآنکه بیدار است او دل زنده است
هرکه در خوابست او را دید نیست
ذرّهٔ در جان او توحید نیست
هرکه در خوابست در غفلت بود
هرکه بیدار است در دولت بود
هرکه در خوابست او دارد ممات
هرکه بیدار است او دارد حیات
هرکه در خوابست او رحمت ندید
هرکه بیدار است او زحمت ندید
هرکه درخوابست از حق دور شد
هرکه بیدار است او پرنور شد
هرکه در خوابست در غفلت بود
هرکه بیدار است در عصمت بود
هرکه در خوابست از وی دور شو
هرکه بیدار است با او نور شو
هرکه در خوابست او را برگ نیست
هرکه بیدار است اور ا مرگ نیست
هرکه در خوابست او را دیو زاد
هرکه بیدار است او را نیک باد
هرکه درخوابست او کی دیدروز
هرکه بیدار است او کم دید سوز
خواب چبود غفلت و پندار اوست
هست بیداری همه بیدار دوست
تو به بیداری سخن را ختم کن
خواب کم کن ختم شد بر این سخن
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در خاتمه کلام و تاریخ سال اتمام و اظهار عجز و ناتوانی و معذرت
اندر آن سالی که طبعم گشت یار
بود سال پانصد و هشتاد و چار
سال عمر من ز صد بگذشته بود
جمله اعضایم بدرد آغشته بود
تخم نیکوئی بکشتم در جهان
وین چنین مظهر نوشتم در جهان
سرّ غیبی کردم از مظهر عیان
ختم کردم من سخن نعم البیان
سال تاریخش چو کردم جستجوی
گفت جان سرّ عجایب را بگوی
گر بدی گفتیم عیبش را بپوش
بلکه در اظهار عیب آن مکوش
بود چون پیری و عجز و بیدلی
در گذر از سهو آن گر مقبلی
من سخن می‌خواستم سازم بیان
سرّ معنی را کنم بر تو عیان
هستیم گاهی که از خود میربود
می‌نوشتم هرچه معنی می‌نمود
من سخن گفتم فزون از صد هزار
زآن سخنها را یکی تو پیش آر
گر یکی افتد قبولت از هزار
یادگیر آن را و از من در گذار
گفت نا اهلم ببخشد رنجشی
از دعا یابم ولی آسایشی
از خدا بر روح من رحمت بجو
تا بیاید از خدا رحمت بتو
چون کتاب من برحمت شد تمام
ختم بر رحمت نمودم و السّلام
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی التوحید باری عز اسمه
حمد پاک از جان پاک آن پاک را
کو خلافت داد مشتی خاک را
آن خرد بخشی که آدم خاک اوست
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
آفتاب روح را تابان کند
در گل آدم چنین پنهان کند
چون گل آدم بصحرا آورد
اینهمه اعجوبه پیدا آورد
چون درون نطفهٔ جانی نهد
آفتابی در سپندانی نهد
کلبه روح القدس قلبی کند
قالبش چون دحیه الکلبی کند
از بن انگشت عین او آورد
بحر دل در اصبعین او آورد
کوه را چون ظله آسان او کند
بحر را گهواره جنبان او کند
شیر از انگشت خلیل او آورد
عیسئی از جبرئیل او آورد
طفل را در مهد پیغامبر کند
وز همه پیرانش بالغ تر کند
کوه را در گردن عوج افکند
شور در یأجوج و مأجوج افکند
شیرخواری را بتقریر آورد
وز میان فرث و دم شیر آورد
خاک را مهد بنی آدم کند
باد را نه ماههٔ مریم کند
آب موج آرنده را پل سازد او
واتش سوزنده را گل سازد او
گرگ را بر پیرهن گویا کند
وز دم پیراهنی بینا کند
بندهٔ را منصب شاهی دهد
از چنان چاهی چنان جاهی دهد
از عصائی سنگ را زمزم کند
گندمی تخم عصی آدم کند
مرده را از زنده پیدا آورد
زنده از مرده بصحرا آورد
برف و آتش جفت یکدیگر کند
تا ز هر دوقد سیئی سر بر کند
گربه را از عطسهٔ شیر آورد
گاو را از گربه در زیر آورد
انگبین را پرده کافوری کند
وانگهش آن پرده زنبوری کند
ماه را بر رخ سیاهی اونهد
گاو را بر پشت ماهی او نهد
سنگ را از بیم خویش آبی کند
آب را از خوف سیمابی کند
صدهزاران راز در موری نهد
در دلش از شوق خود شوری نهد
گه ملک را گیرد و صلبش کند
گه چناحش بشکند قلبش کند
جعفر طیار را پر بر نهد
شهر دین را از علی در بر نهد
گه زنی آرد ز مردی بی زنی
گاه مردی از زنی بی بیزنی
گاه از مرغی کند خنیاگری
گاه از نحلی کند حلواگری
او دهد سنگی و کرمی در میانش
اونهد کرمی و برگی دردهانش
دود را بی آتشی انجم کند
سنگ آتش آرد و هیزم کند
سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست
چوب خشک از میوهٔ تر نرم ازوست
گه زادهم اشهبی میآورد
گاه از روزی شبی میآورد
نیش را در نوش شمع او مینهد
ماه را با مهر جمع اومینهد
پشهٔ را صف شکن میآورد
در مصافش پیل تن میآورد
تا سر یحیی است غارت میکند
پس بحی ماندن اشارت میکند
ملک در دست شبانی مینهد
منت اوبر جهانی مینهد
دیو را انگشتری در میکند
دیو مردم را پری در میکند
صدهزاران ساله طاعت کردنی
طوق لعنت میکند در گردنی
ذات یونس را چو سر حوت داد
در درون بطن حوتش قوت داد
آب را در پای عیسی خاک کرد
وز دمش در خاک جان پاک کرد
آن چنان غیبی نهان پیدا نمود
از بن جیبی ید بیضا نمود
گه دو خاکی را ببالا راه داد
گه سه قدسی را بشیب چاه اد
شادی روحانیان از مهر اوست
گریهٔ کروبیان از قهر اوست
قطرهٔ را درّ مکنون میدهد
نقطهٔ را دور گردون میدهد
هم زخونی منعقد دل میکند
هم خلیفه از کفی گل میکند
عقل سرکش را بشرع افکنده کرد
تن بجان و جان بایمان زنده کرد
خوان گردون پیش درگاه اونهاد
قرص مهرو کاسهٔ ماه اونهاد
چون در آب بحر موج آغاز کرد
هر دو را ز آمد شدن هم باز کرد
ازدرخت سبز شمعی برفروخت
تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت
آتشی در دست دشمن در گرفت
تا خلیلش طبع اسمندر گرفت
کلب را در کهف کلب روم کرد
آهن و پولاد را چون موم کرد
کرهٔ گردون بحق میآورد
در ره او گر طبق میآورد
گرد خاک یسرنگونش درکشید
وز شفق دامن بخونش درکشید
درغمش راهی که گردون میرود
سرنگوندرخاک و در خون میرود
سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت
مرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت
مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد
در میان کعبه سنگ اندازکرد
مور راهش از کمر چستی گرفت
با سلیمان لاجرم کستی گرفت
نحل او چون وحی او معلوم کرد
بس که شیرین کارئی چون موم کرد
عنکبوت او چو دام انداز شد
آن چنان مرغی بدامش باز شد
اوست آن یک کز ددو حرف نامدار
کرد پیدا در سه بعد ارکان چار
پنج حس در شش جهت سالار کرد
هفت را در هشتمین دوارکرد
نه فلک چون ده یکی خواست از درس
از دو عالم جای آمد بر ترش
چون بهشتم در دو شش را بار داد
چار را نه داد ونه را چار داد
مردمی در آب شور و گوشهٔ
کز جهان پیه آبه بودش توشهٔ
آب حیوان بود در تاریکیش
تیز رو آورددر باریکیش
بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد
روشنش در تیرگی چون ماه کرد
همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند
خلق را در عهد و میثاقش نشاند
گه چراغ و گاه چشمش نام کرد
در چراغش روغن بادام کرد
در خلافت جامه پوشیدش سیاه
کرد دیبای سپیدش بارگاه
ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد
هر دو را پیوستگی درخواست کرد
زاندرون بنشاند فراشی بکار
تا زدل آبی زند وقت غبار
از برون دو پرده دار طرفه کرد
تانیارد غول قصد غرفه کرد
صف کشید از مژه وبر درنشاند
تا کسی که او باش بود از در براند
همچو یوسف گرچه جایش چاه داد
تا به هفتم آسمانش راه داد
هر زمانی در تماشای نظر
بر طبق میریختش نقد دگر
در سوادش مردمی را زین داد
بر طبق نقدی که دادش عین داد
وهم را در راه او جاسوس ساخت
تازنامحسوس صد محسوس ساخت
در خزینه داری آوردش خیال
تا همه چیزی بسازد حسب حال
کرد مشرف حفظ چابک کار را
تا نگهبانی کند اسرار را
در دلش گنجی نهاد از معرفت
دادش از جان جام جم عیسی صفت
شاه چون در صدر هر کاری بکرد
حل و عقد ملک بسیاری بکرد
در درون پرده مفرش ساختش
خواب را همخوابهٔ خوش ساختش
خواب چون در شاه شاهد کار کرد
از سنان مژه در مسمار کرد
دو صدف را روی بر رو برگشاد
حقهٔ سی و دو لؤلؤ برگشاد
بیست ونه چشمه در افشان باز کرد
رستهٔ سی و دو در آغاز کرد
از صدف لا را نهنگ آسا نمود
تا دهن بگشاد الا اللّه نمود
شد نهنگ لا بسرهنگی عزیز
زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز
کرد ظاهر قاف را عنقا نواز
تاکند سیمرغ معنی بال باز
عین را نونی در او پیدا نمود
تا صدف را چشمهٔ زیبا نمود
بست بر فتراک موری طاوسین
داد اهل سر خود را یاوسین
چون صدف را پردگی بسیار بود
پردگی را پرده فرض کار بود
پس ده و دو پرده را بگشاد جای
تا کسی ننهد برون از پرده پای
بست لایق پردهٔ عشاق را
تا نوائی میدهد آفاق را
چون مخالف دید ازووا خواست کرد
تا پس پرده مخالف راست کرد
آن یکی رادر نهاوند اوفکند
وان دگر را بسته دربند اوفکند
پس زفان باتیغ و بانگ راه زن
بر حسینی زد بآواز حسن
عاقبت سوز فراق آمد پدید
از سپاهان و عراق آمد پدید
در صدف تیغ زفان بر کار کرد
تا کله بنهاد هر که انکار کرد
بی چنین تیغی که دانستی بهش
شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش
گر ترش تیزی کند واید بزور
تلخیش نکند ز شیرینی و شور
در گهر افشاندن آویزش نمود
با سر تیز او سر تیزش نمود
نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم
خوش خورم کآمد چو تیغی چرب ونرم
چون صدف شد راست گردان گشت تیغ
گوهر افشانی برآمد بی دریغ
چور اگر شکر نچیند گو مچین
کور اگرگوهر نبیند گو مبین
ای شده هر دو جهان از تو پدید
ناپدید از جان و جان از تو پدید
ای درون جان برون ناآمده
وی برون جان درون ناآمده
تو برونی و درون در توئی
نه برون ونه درون بل هر دوئی
چون بذات خویش بیچون آمدی
نه درون رفتی نه بیرون آمدی
هر دو عالم قدرت بی چون تست
هم توئی چیزی اگر بیرون تست
چون جهان را اول وآخر توئی
جزو و کل را باطن وظاهر توئی
پس توباشی جمله دیگر هیچ چیز
چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز
ای ز جسم و جان نهان دیدار تو
گم شده عقل و خرد در کار تو
هست عقل و جان ودل محدود خویش
کی رسد محدود در معبود خویش
ای ز پیدائی خود بس آشکار
چون تو هستی چون بود کس آشکار
هم خرد بخش خردمندان توئی
هم خداوند خداوندان توئی
جمله را درخاک اندازی نخست
پس ببادیشان کنی آخر درست
بر در حکمت ز ماهی تا بماه
در کمر بینم ز کوهی تا بکاه
عرش چون بویی نیافت از هیچ جای
عرش را کرسی بشد در زیر پای
کرسی از خود محو شد از بسکه جست
ثبت العرش اصل میباید نخست
لوح را چون بی تو جان پر سوز شد
با سر لوح نخستین روز شد
تا قلم بشکافت از آلای تو
چون قلم در خط شد از سودای تو
میزند چرخ آسمان از شوق این
مینگنجد در همه روی زمین
از پی گردت زمین را هر زمان
دست ماندست از دعا بر آسمان
مهر از بهر سگ کویت ز شرم
شد ز رنگ و گردهٔ آورد گرم
مه که در اول چونعلی زاتش است
چون زتست آن نعل در آتش خوش است
صبحدم بریاد تو یک خنده کرد
خلق را از دم چو عیسی زنده کرد
روز یافت ازتو بنو جانی دگر
زانکه هر روزی تو در شانی دگر
زنگی شب چون نزولت هر شبست
خنده زن دندان سپید از کوکبست
ابررا بی تست دل پر برق رشک
روی او و صدهزاران دانه اشک
رعد را تسبیح آورده بجوش
آب برده برقش آورده خروش
برق را چون بی تو صافی دردبود
لاجرم تا زاد حالی مردزود
آتش از سوز تو آب خویش برد
تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد
باد آمد خاکساری پای بست
خاک پاش کوی تو بادی بدست
ابر را چون شوق تو آتش فروخت
آبرویش ریخت چون آتش بسوخت
خاک ره را باد سرد از بهر تست
خاک بر سر سر بباد از قهر تست
کوه رادل خون شد از تقریر تو
آب ازو میریزد از تشویر تو
بحر چون ازآب شد لب خشک ماند
کشتی از شوقت همه بر خشک راند
جملهٔ گلهای رنگارنگ پاک
می فرو ریزد ز شوق تو بخاک
چون شکوفه از شکفتن سیرشد
ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد
جام زر بر دست نرگس مینهی
نقرهٔ را میر مجلس مینهی
لاله را بر کوه کردی در کمر
تا کلاه افکند در خون جگر
یاسمین چون بر زمینت سر نهاد
چار ترکی آسمان گون بر نهاد
شد بنفشه خرقه پوش کوی تو
سر ببردرمست های و هوی تو
سوسنت چون شکر گفت از ده زبان
بنده گشت آزاد از هفت آسمان
غنچه پیکان بودگل لعل ای عجب
لعل پیکانیش دادی زین سبب
دفتر گل بین که میخواند بحق
حمد تو پر زر دهان از هر ورق
چند گویم کآنچه گویم آن نهٔ
چند جویم کانچه جویم آن نهٔ
چون نمیدانم چگونه من زتو
چون نمییابم چه جویم من ز تو
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف
جمله یک ذاتست من دانا نیم
گرچه یکراهست من بینانیم
هر زمان این راه بی پایان ترست
خلق هر ساعت در او حیران ترست
تا ابد این راه منزل رفتنیست
جمله در خونابهٔدل رفتنیست
قصهٔ کان نه دل ونه جان شناخت
کی توان دانست و کی بتوان شناخت
هرکه او این راز مشکل پی برد
گر بود صد جانش یک جان کی برد
چارهٔ این چیست در خون آمدن
وز وجود خویش بیرون آمدن
چون نمییابم سر این رشته باز
همچو سوزن ماندهام سرگشته باز
نیست جز واماندگی بشتافتن
زانکه هست این یافتن نایافتن
چرخ میخواهد که این سر پی برد
او بسرگردانی این ره کی برد
حل و عقد این چنین سلطانئی
کی توان کردن بسر گردانئی
چیست از سرگشتگی بیش این زمان
گر نمیدانی بدان از آسمان
گر فلک گر مهر و مه گر اخترست
هر شب و هر روز سرگردان ترست
در تو گر سرگشتگی را راه نیست
جان تو از جان من آگاه نیست
نیست آسان وصل یار بینظیر
گر امید ولی داری خود بمیر
گر توانی یافت بی رنجی وصال
صدق پیش آور برون رو از خیال
در طریق عشق بی آویز شو
خاک گرد و همچو آتش تیز شو
تو چو طین لازبی در وقت کار
لاجرم آویز داری بیشمار
کار از آتش بایدت آموختن
مذهبی دارد عجب در سوختن
چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش
جمله بگذارد شود با جای خویش
دیو دل از سیم و زر برداشتست
سیم و زر جمله بتو بگذاشتست
زانکه دیو از آتشست و تو زخاک
تو بگیری او بسوزد جمله پاک
گرچه دنیای دنی اقطاع اوست
آتشست او زان ندارد هیچ دوست
آن ندیدی تو که ابلیس لعین
زاتشی ننهاد رویش بر زمین
گفت من از آتش افزوندهام
سجده نکنم زانکه من سوزندهام
حق چو آتش را سرافراز آفرید
سر بسجده چون تواند آورید
دوزخ از آتش چنین شد صعبناک
از که دارد آتش سوزنده باک
زندگانی گر خوش و گر ناخوشست
در زمین و باد و آب و آتشست
در میانچار خصم مختلف
کی توانی شد بوحدت متصف
گرمیت در خشم و شهوت میکشد
خوشکیت در کبر و نخوت میکشد
سردیت افسرده دارد بر دوام
تربت رعنائیت آرد مدام
هرچهار از یکدگر پوشیدهاند
روز و شب با یکدگر کوشیدهاند
گاه این یک غالب آید گاه آن
چون تو رفتی خواه این و خواه آن
دشمن یکدیگرند این هر چهار
کی شوندت هرگز ایشان دوستدار
تو بهم با دشمنان در پوستی
چشم میداری ز دشمن دوستی
گر تو خواهی تا ز روی ایمنی
پشت آرد در تو چندین دشمنی
همچنان کز چار خصم مختلف
شد تنت هم معتدل هم متصف
جانت را عشقی بباید گرم گرم
ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم
زهد خشکت باید از تقوی و دین
واه سردت باید از بردالیقین
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
اعتدال جانت نیکوتر بود
هر کرا جان معتدل شد اینچنین
سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین
ور بعکس این بود ننگی بود
ننگ نبود لعل اگر سنگی بود
جهد کن ای از رعونت راه بین
تا نگردی همچو ابلیس لعین
از ملایک بوده شیطانی شوی
ز اهرمن گردی و هامانی شوی
از مقام بلعمی کلبت کنند
یانه چون بر صیصیا صلبت کنند
جهد کن ای لعل بوده شاه را
تا نگردی مسخ و ملعون راه را
در چنین ره قلب بسیاری کنند
از زری مس از گلی خاری کنند
ساحران دیده عصائی را امین
گفته آمنا برب العالمین
پس جهودان کوردر پیغامبری
سجده کرده پیش گاوی از خری
از عصائی ساحر ایمان یافته
پس جهود از گاو کفران یافته
تو چنان دانی که این بازار عشق
هست چون بازار بغداد ودمشق
زنده از بادی کفی خاک آدمست
گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست
عشق را امروز و فردا کی بود
کفر و دین اینجاوآنجا کی بود
یارب آن خود چه نظر بودست پاک
کاشکارا کرد آدم را ز خاک
این همه اعجوبه دروی گرد کرد
عرشیان را بر درش شاگرد کرد
آن چه خاکی بود کز پستی فرش
چون گهر از زیر برشد فوق عرش
آن بفوق العرش از آن تحویل خواست
کزیداللّه و پرجبریل خواست
آسمان و عرش و عنصر چیست پوست
خاک الحق جمله را مغزی نکوست
بعد خاک از قرب آن کامل ترست
کانکه آن مهجورتر واصلترست
هر کمان کز پس کشندش بیشتر
تیر او بیشک شود در پیشتر
تا ز پس نرود بره در حیله ساز
کی تواند جست ز آب رود باز
ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک
آتشش از جان برآورده هلاک
دوزخش در مغز و تن ذره شده
نه بخود چون دیگران غره شده
لاجرم اندر امانت پیش شد
قرب اورا هر دو عالم بیش شد
ملک را سلطان و مالک آمد او
بلکه مسجود ملایک آمد او
جسم آدم صورت جان آمدست
گوهرجان جسم جانان آمدست
لاجرم او جان جان آمد ترا
بی جهان جان و جهان آمد ترا
چون برون آئی ز جسم و جان تمام
تو نمانی حق بماند والسلام
گنج خود در قعر جان بایست برد
تا کسی آنجا نیارد دست برد
لیک چون ابلیس بوی جان نیافت
برد دست ودست برد آن نیافت
این چه درگاهیست قفلش بی کلید
وین چه دریائیست قعرش ناپدید
گر بدین دریا درآئی یک دمی
حیرت جانسوز بینی عالمی
یکدمت را صد جهان حیرت دهند
ذرهٔ حیرت بصد حسرت دهند
چون تودریائی نهٔ نظاره کن
گردخشکی گردوکشتی پاره کن
معرفت چه لایق هر ناکسست
کلکم فی ذاته حمقی بسست
هرچه دانی آن تو باشی بیشکی
ور ندانی از خران باشی یکی
ها ز باطن و او از ظاهر بود
معنی هو اول وآخر بود
گر بهای هو اشارت میکنی
ور ز واو او عبارت میکنی
ها بیفکن و او را آزاد کن
بنده شو بی ها وواوش یاد کن
چون برونست او ز هر چیزی که هست
جز خیالی نیست زو چیزی بدست
تا چنان کان هست ننماید ترا
دیده ودانسته چون آید ترا
هرچه بینی جز خیالی بیش نیست
هرچه دانی جزمحالی بیش نیست
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
آن مریدی پیش شیخ نامدار
نام حق میگفت بیرون از شمار
شیخ اورا گفت ای بس ناتمام
نیست حق را در حقیقت هیچ نام
زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست
آن توئی و هرچه دانی آن نه اوست
گر توصد دریا در آشامی بزور
همچو کوهی باش و چون دریا مشور
تو مباش آخر چنان کز جرعهٔ
ره به پهلو میروی چون رقعهٔ
هفت دریا نوش کن پس در زحیر
ز ارزوی قطرهٔ دیگر بمیر
تشنهٔ او میر گر تو زندهٔ
خاک این درباش اگر تو بندهٔ
کاسهٔ چندین ملیس ای بوالعجب
چون بخوردی کاسهٔ دیگر طلب
هرکه آبستن نشد از درد این
او زنی باشد نباشد مرد این
ذرهٔدرد خدا در دل ترا
بهتر از هر دو جهان حاصل ترا
خلق در هر نوع و هر راهی که مرد
چون همه جاوید آن خواهند برد
من درین پستی درین دردم مقیم
تا همین دردم بود فردا ندیم
زنده زین دردم بدنیا هر نفس
همدمم در گور این در دست و بس
در قیامت مونسم این درد باد
پیشه من مجلسم این درد باد
گر بهشتی باشم و گر دوزخی
باد جانم مست این درد ای اخی
هرکرا این درد نیست او مرد نیست
نیست درمان گر ترا این درد نیست
خالقا بیچارهٔ کوی توام
سرنگون افتاده دل سوی توام
ای جهانی درد همراهم ز تو
درد دیگر وام میخواهم ز تو
رنج برد کوی تو رنجی خوشست
درد تودر قعر جان گنجی خوشست
هرچه میخواهی توانی کرد تو
بیش گردان هر دمم این درد تو
گر نماند درد تو عطار را
او نخواهد کافر و دین دار را
درد توباید که جان میسوزدش
پای بر آتش جهان میسوزدش
درد تو باید دلم را درد تو
لیک نه در خورد من در خورد تو
درد چندانی که داری میفرست
لیک دل را نیز یاری میفرست
دل کجا بی یاریت دردی کشید
کاینچنین دردی نه هر مردی کشید
خالقا تا این سگم در باطنست
راه جانم سوی تو ناایمنست
یا بحکم شرع در کارش فکن
یا بکلی در نمکسارش فکن
از خودی این سگ خودبین بسم
گر نباشم من تو باشی این بسم
تو بسی داری چو من در هر پسی
من ندارم تا ابد جز تو کسی
در میانم چون کشیدی از کنار
در میانم بر کنار از اختیار
در میان راه تنها ماندهام
کس ندارم بی سر وپا ماندهام
ای کس هر بی کسی بس بیکسم
بی کسیم را کسی باشی بسم
گر من بی کس ندارم هیچ کس
همدم من تا ابد یاد تو بس
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
الحكایة و التمثیل
چون همی شد غرقه فرعون آن زمان
از لژن پر کرد جبریلش دهان
نیمهٔ قول شهادت گفته بود
دردگر نیمه ز عالم رفته بود
از کرم گفتی که ای روح الامین
گر تمام این قول گفتی آن لعین
چارصد سالش گناه کافری
کردمی محو از کمال قادری
خالقا گر ز اهل عادت بودهام
باری آخر در شهادت بودهام
پس مرا فرعون نفسی هست نیز
کو ندارد جز شهادت هیچ چیز
پیش از مرگ این شهادت گفته است
برشهادت خاستست و خفته است
محو گردان کبر و فرعونی او
باز خر جان را ز صد لونی او
جان چو صیدتست درشستش مده
زیر دست تست از دستش مده
چون به کیلان ازل پیش ازگناه
از گناه آمد گلیم دل سیاه
من بدست خود سپیدش چون کنم
وز در تو ناامیدش چون کنم
تو توانی کرد موئی را چو قیر
نه ببوی علتی همرنگ شیر
گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم
تو سپیدش کن چو مویم ای کریم
از در خویشم مگردان ناامید
از سر لطفی سیاهی کن سپید
در ره بیم و امید افتادهام
در سیاه و در سپید افتادهام
هر نفس جرمیم درهم میرسد
وز تو انعامی دمادم میرسد
هم در این عالم نکو میداریم
هم در آن عالم فرو نگذاریم
گر کنندم ذره ذره عالمی
کی شوم غایب ز درگاهت دمی
تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت
گفت چون آتش جهان بر من فروخت
یارب از دست زفانم باز خر
دست برنه وز جهانم باز خر
مستم و بیهوش هشیاریم ده
خفتهام بی خویش بیداریم ده
چوندرآوردی بآسایش رسان
چون ببخشیدی ببخشایش رسان
نفس اگر آلود در آرایشم
تو بقدست پاک کن ز آلایشم
گر ز بی آبی شدم آتش فروز
چون زجودت تشنهام جانم مسوز
ور ز نادانی ببودم تیره هوش
تو ز فضلت با من نادان مکوش
ور بدست خود دریدم پرده باز
تو ز سترت پرده کن بر من فراز
ور بباد جهل دادم روزگار
تو زعفوت در پذیر و درگذار
ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر
تو زلطفت برچو من طفلی مگیر
چون شکستم شیشه و روغن بریخت
از تو جز در تو نمیدانم گریخت
پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست
همچو چنگی زانکه میداری تودوست
گر کنی در پای قهرت مضطرم
صد نثار لطف ریزی بر سرم
ور بتیغ عدل مجروحم کنی
فضل خود را مرهم روحم کنی
ور شکافی ز انتقامم سینه باز
صد در مهرم کنی زان کینه باز
خوف اگر یک عقبه بنمائی مرا
از رجا صد عقده بگشائی مرا
گرچه بنمائیم بخل و خشم من
جودت آری و رضادر چشم من
از عذاب خویش اگر بیمم دهی
درس زاری زود تعلیمم دهی
ور رهی تاریک پیش آری مرا
صد چراغ از لطف خویش آری مرا
گر تو سر در بحر پرشورم دهی
آشنا آموزی و زورم دهی
در کشی با صد جهان جرمم ز راه
تا دهم از ننگ خود باتو پناه
گرچه جنبش از من آرام از تو است
گر ز من گامی است صد گام از تو است
گرچه هست از بخششت آسایشی
هیچ بخشس نیست چون بخشایشی
ای وفا بر تو جفا بر من مگیر
وی عطا بر تو خطا بر من مگیر
گر نخواهد خواست عذرم هیچکس
عذر خواه جرم من عفو تو بس
بود عین عفو تو عاصی طلب
عرصهٔ عصیان گرفتم زین سبب
چون بستاریت دیدم کارساز
هم بدست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آب خواه
آب روی خویش بردم از گناه
چون ترا محیی مطلق دیدهام
خویشتن کشتن محقق دیدهام
چشم بر صد بحر حب افکندهام
لاجرم خود را جنب افکندهام
تو معزی و دلیل آوردهام
خویش را پیشت ذلیل آوردهام
گشتم از دریای فضلت باخبر
آمدم دستی تهی تشنه جگر
دیدهام آب حیاتت عالمی
می بمیرم ز آرزوی شبنمی
میکنم طوفان جود تو طلب
میرسم از خشک سالی خشک لب
از کمان حکم و تقدیری که رفت
جان هدف سازم بهر تیری که رفت
من بیک تیر آیم از صد جان برون
گر بدست خود کنی پیکان برون
چون همه دانی چه میگویم ترا
چون تو درجانی چه میجویم ترا
زانچه گفتم چون شدم بیخویش از آن
هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن
خالقا آن دم که دم ماند دوم
همدمی میباید از لطف توم
چون درآید وقت آن وقت ای کریم
تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم
تادر آن وقت از جهان جانستان
خویشتن را میفشانم جاودان
گردرآید یک نسیم از سوی تو
پای کوبان جان دهم درکوی تو
یک دمم باتو در آن دم می تمام
ای همه توآن دمم ده والسلام
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم
آنچه فرض دین نسل آدمست
نعت صدر وبدر هر دو عالمست
آفتاب عالم دین پروران
خواجهٔ فرمان ده پیغامبران
پیشوای انبیا و مرسلین
مقتدای اولین و آخرین
صادق القول زمین و آسمان
صد جهان در یک جهان پاک ازجهان
مرجع خلق و امام کائنات
فعل او هم حجت و هم معجزات
گوهر دریای تقوی ذات او
تا ابدداعی حق دعوات او
پایمرد هر دو عالم آمده
دستگیر نسل آدم آمده
عقل کل جزوی ز عکس جان او
کل شده هر جزو از ایمان او
نوبت منشور او ادنی زده
لانبی بعدی این طغرازده
طفل راهش آدم پیر آمده
سوی شرعش از پی شیر آمده
جلوه کرده آفتاب روی او
آسمان صد سجده برده سوی او
نقطهٔ و نوباوهٔ کونین اوست
قدوه و اعجوبهٔ ثقلین اوست
آنکه در صورت بمعنی عالمیست
زافرینش آفرینش هر دمیست
هشت جنت جرعهٔ از جام او
هر دوعالم از دومیم نام او
نیست عالم را مگر یک میم قسم
پس محمد را دومیم آمد ز اسم
لاجرم یک عالم از یک میم اوست
وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست
خواجهٔ اولاد عالم اوست بس
شمع جمع هر دو عالم اوست بس
قطب اصل او بود پیدا و نهان
سر از آن بر کرد از ناف جهان
او نبی السیف از آن بی حیف بود
کو علی دین کحدالسیف بود
او نبی بود ازدرون واز برون
قال نحن الاخرون السابقون
حجتش کنت نبیاً از درونست
دعوتش مهر رسالت از برونست
مایه بخش هر دوعالم نور اوست
بر جهان و جان مقدم نور اوست
پرتو هر دو جهان عکس دلش
شش درهفت آسمان یک منزلش
آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت
سوزن از نورش بشب در بازیافت
چیست والشمس آفتاب روی او
چیست واللیل آیت گیسوی او
نوش داروی همه دلها ازوست
حل وعقد کل مشکلها ازوست
هرکجا شق شد زمین مشکلات
گشت طالع آفتاب کائنات
چون زمین راشق بود اول بدو
مشکل پوشیده گردد حل بدو
قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس
چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس
بی صبا گل کی برآید از قبا
او گل غیبست منصور از صبا
ز ابتدا تا انتها در کار بود
از قدم تا فرق در اسرار بود
ز ملینی باخدیجه زابتداش
کلمینی یا حمیرا ز انتهاش
چون بیفزود او نبوت را جمال
جان ماضی کرد از استقبال حال
کار جسمش دق عظمی بود بس
جانش ازواشتد شوقی زد نفس
سینهٔ او را برای فتح باب
طشت آورد آفتاب و کوثر آب
جان پاکش تا ابد ز آب حیات
دست شست از جمله کون وکاینات
تا که طشت از سینه او دور شد
طشت چرخ از عکس او پرنور شد
تا که شد نعل براق او هلال
هر سر ماهی شود نو از کمال
آفتاب از خوان او یک گرده بود
گرچه از حد بیش گرمی کرده بود
بود کیوان هندو چوبک زنش
زنگی شب از قمر طبلک زنش
زهره دایم خاک روبی بردرش
مشتری اقضی القضاة لشکرش
هم ز کین مریخ دشمن سوز او
هم عطارد طفل نو آموز او
در بر لطفش که جان عالمیست
آب حیوان قطره و کوثر نیست
در بر خلقش که خلق آنست و بس
حله فردوس خلقانست و بس
در بر جودش متاع خشک و تر
یک جوآرد وزن اما خشک تر
در بر علمش بدست کبریا
هم ملایک خوشه چین هم انبیا
در بر حلمش که کوه ساکنست
در زمین صد لرزهٔ ناایمنست
چون زغیب الغیب سر از سر بتافت
نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت
یوسف صدیق را بر روی زد
خیمه خوبیش سو تا سوی زد
حلق داود از خوشی پرجوش کرد
خلق را از حلق او مدهوش کرد
بر کف موسی زد و پیدا نمود
تا همه عالم ید بیضا نمود
سایه آنگه بر دم عیسی فکند
شور ازو در جملهٔدنیا فکند
چون محمد اصل پیشان اوفتاد
آن او کافتاد بر جان اوفتاد
از دو عالم لاجرم در پیش بود
وین عجب تر جان او درویش بود
جان چو آن حق بد آن او نبود
جز بدرویشی نشان او نبود
پادشاهی بود احمد از احد
ملک او الفقر فخری تا ابد
آفرینش را چو مقصود اوست بس
او بود جاوید حق را دوست بس
در همه آفاق پیغامبر نبود
تا یکی پیغامبرش هم بر نبود
لیک ختم جملهٔ پیغامبران
بود مستغنی نه همچون دیگران
تا بود چون مصطفی پیغامبری
چون بود در سایه او دیگری
در فروع آفتاب خاوری
چون کند آخر چراغی رهبری
نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم
زنده بودی پیروم بودی مقیم
عیسی مریم که شد بر آسمان
پس روی او کند آخر زمان
هندو او شد مسیح نامدار
زان مبشر نام کردش کردگار
بعد ازو پیغامبری امکان نداشت
پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت
یافت اندر عهد او ایمان کمال
نیست برتر ازکمال الا زوال
چون بحد ممکن خویش آمد او
لاجرم از انبیا پیش آمد او
بشنو از قرآن مشو بیهوده گم
حجت الیوم اکملت لکم
هیچ امت این شرف هرگز نیافت
هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت
اختلاف امت آمد رحمتش
خود چگویم ز اتفاق امتش
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم
یک شبی در تاخت جبریل امین
گفت ای محبوب رب العالمین
صد جهان جان منتظر بنشستهاند
در گشاده دل بتو در بستهاند
هفت طارم را ز دیدارت حیات
تابرآئی زین رواق شش جهات
انبیا را دیدهها روشن کنی
قدسیان را جانها گلشن کنی
این جهان و آن جهان درهم زنی
پس علم در دزوهٔ عالم زنی
چون برفتی از جهان وز جان همی
قربت جان و جهان یابی دمی
مصطفی را کین سخن در گوش شد
جان چون دریای او پرجوش شد
از وثاق ام هانی ز اشتیاق
در کشید ام الکتابش بر براق
همچنان میزد عنان تا آسمان
تا که بگذشت از زمان و از مکان
هردو عالم خواستارش آمدند
با طبقهای نثارش آمدند
او در آن معراج جانی ننگریست
زانکه سر کار دانست او که چیست
بود سر تیز او چو سوزن لاجرم
همچو سوزن بود چشمش بر قدم
برنداشت او چشم چون سوزن ز پای
یک سر سوزن نماند او هیچ جای
لاجرم یک سوزنش دشمن نماند
همچو عیسی بستهٔ سوزن نماند
تا نیابد سوزن این سررشته باز
کی تواند رفت در راهی دراز
حق تعالی از کرم چندان نمود
کان بکس در قرنها نتوان نمود
زان نمودش سر کل کائنات
تا بداند خواجهٔ خورشید ذات
کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ
کرد روشن نیست یعنی زو دریغ
لیک پیغامبر بدان میننگریست
یعنی اوداند مرا مقصود چیست
دیده را دیدار و جان را داغ بس
ورنه بی اودیده را ما زاغ بس
اول آدم را که طفل پیرزاد
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد
بود آدم بی پدر بی مادری
او بپروردش زهی جان پروری
حلهٔ پوشیدش از عریان خویش
چیست عریان یعنی از ایمان خویش
اولش اسما همه تعلیم داد
وز مسمی آخرش تعظیم داد
بعد ازان در صدر شد تدریس را
درس ما اوحی بگفت ادریس را
در مصیبت نوح راتصدیق کرد
نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد
روی از آنجا سوی ابراهیم داد
صد سبق از خلتش تعلیم داد
در عقب یعقوب را درمانش داد
درد دین را کلبهٔ احزانش داد
سوی یوسف رفت هم سیر فلک
وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
سوی اسماعیل شد جانیش داد
کشته بود از عشق قربانیش داد
کار موسی را بسی غورش نمود
برتر از صد طور صد طورش نمود
از نبی داود را صد راز گفت
سر مکنون زبورش باز گفت
پس سلیمان رادران سلطان سری
داد در شاهی فقر انگشتری
کرد ایوب نبی را نومحل
ملک کرمان با بهشتش زد بدل
رهبر یونس شد از ماهی بماه
کردش از مه تا بماهی پادشاه
تشنهٔ او بود خضر پاک ذات
بر لبش زد قطرهٔ آب حیات
چون سر بریدهٔ یحیی بدید
با حسین خویش در سلکش کشید
سوی عیسی آمد و مفتیش کرد
در هدایت تا ابد مهدیش کرد
گرچه داد او کارها را صد نظام
ذرهٔ با او نبود او والسلام
عاقبت چون پشت بر افلاک کرد
عزم خلعت خانهٔ لولاک کرد
همچنان میرفت تا رفتن نماند
محمدت میگفت تا گفتن نماند
در کشش افتاد در هر جذبهٔ
قطع کردی صد چو عالم عقبهٔ
صد هزاران دم بزد آن جایگاه
شد بهر دم صد هزاران ساله راه
چون دگر یارای راه و دم نماند
جز یکی اندر یکی محرم نماند
کرسیش از نور بنهادند پیش
بی نهایت پرده بگشادند پیش
هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد
لرزهٔ در جان احمد اوفتاد
میم احمد محو شد پاک آن زمان
تا احد ماندو شد احمد از میان
چون زفان را میکند این حال لال
از زبان لال باید گفت حال
از چنین جائی که جای جای نیست
قسم ما جز وای وای وای نیست
چون زنم من زین مقام صعب لاف
مور چون در پشت گیرد کوه قاف
گرچه دارد مور چون کوهی کمر
این دگر باشد بلاشک آن دگر
زان کمر چون نسبتی آمد پدید
عاشقان را رغبتی آمد پدید
عاقبت با خویش دادندش ز خویش
هرچه گوئی بیش دادندش ز پیش
چون محمد با خود آمد خود نبود
ای عجب گوئی که او خود خود نبود
چون دو خواجه خواستندی در عرب
دوستی یکدگر کردن طلب
دو کمان بر هم فکندندی تمام
یعنی خود این دو یکی شد بردوام
چون دو تن در اصل یک ذات آمدی
نام این عقد المساقات آمدی
ای عجب این عقد چون بسته شدی
خون وفعل و قول پیوسته شدی
مال این یک مال آن یک آمدی
حال این یک حال آن یک آمدی
در یکی با یک دوی برخاستی
هم منی و هم توی برخاستی
همچنان آن شب سخن گوی الست
با نبی عقد مساقاتی ببست
دوکمان قاب قوسین ای عجب
در هم افکندند از صدق و طلب
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست
قول وفعلش جمله قول و فعل اوست
دو کمان ابروش بنگر تو نخست
تاشود آن قاب قوسینت درست
گر در این عالم کمان را زاغ بود
آن کمان را زاغ از مازاغ بود
قاب قوسین از عدد آمد پدید
طاق ابروش از احد آمد پدید
جفت طاق او محقق اوفتاد
جفت با خود طاق با حق اوفتاد
قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد
طاق گشت و از دو بودن رسته شد
قاب قوسین آیت دل بستگیست
کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست
چون پیمبر بستهٔ این عقد شد
جانش را توحید مطلق نقد شد
در رسید از حضرت عزت خطاب
شد همی هر ذرهٔ صد آفتاب
حق تعالی گفتش ای دلبند خلق
گر بنام من بود سوگند خلق
من بتو سوگند خوردم اینت قدر
پس لعمرک یاد کردم اینت صدر
زیر بنگر باز کن نرگس ز هم
تا چه میبینی تو در زیر قدم
مصطفی چون کرد فرمان را نگاه
دید زیر خویش مشتی خاک راه
گفت چندانی که افتادت نظر
وانچه زیر پایت آمد سر بسر
خاک پای تست ای صدر انام
جمله در کار تو کردم والسلام
گفت یا رب میکشد اینم همه
زانکه مشتی خاک میبینم همه
این چه وزن آرد که خاک پای تست
دوستی را بخشم این چه جای تست
مصطفی گفتا که در پیش خدای
خواستم تا سجدهٔ آرم بجای
چون بسجده سر فرو بردم براه
خویش را دیدم میان خوابگاه
چون دو عالم دید و صاحب راز گشت
دید بستر گرم وقت باز گشت
بسترش چون سرد گشتی آن زمان
کو برون بود از زمان و از مکان
ای برون هر دو عالم جای تو
هر دو عالم چیست خاک پای تو
آسمان یک حلقه از گیسوی تست
خرقه پوش خانقاه کوی تست
آسمان شد ای گل سرخت عرق
از گل ده برگ رویت نه ورق
ای قیام فاستقم معراج تو
قم فانذر ای لعمرک تاج تو
آمدت اقره ز دل خوانندهٔ
وز الم نشرح بجان دانندهٔ
تو نهٔ طفل الف بی خواندن
خط تست از لوح مولی خواندن
لاجرم امی مطلق آمدی
صامت از خود ناطق از حق آمدی
هرکلامی کان تو گوئی از حقست
زانکه جانت از نور جانان مشتقست
هر طعامی کان سوی حلقت رسید
آن ز حلق خالق خلقت رسید
گر نیابی تا ابدبوی طعام
قوت یطعمنی و یسقینی تمام
ای زمین و آسمان خاک درت
عرش و کرسی خوشه چین جوهرت
تا که یک جان دارم و تا زندهام
بند بندت را بصد جان بندهام
در زفانم جز ثنای تو مباد
نقد جانم جز وفای تو مباد
نیستم من مرد وصف ذات تو
اینقدر هم هست از برکات تو
وصف عقلم گر مبارز آمدست
عقل قاصر وصف عاجز آمدست
آنکه او وصف از خداداند شنید
وصف کس آنجا کجا داند رسید
من نمیگویم که حسان توام
تا منم خاک سگی زان توام
گر نخواهی کرد سوی ما نظر
تا ابدخواهیم گفت این المفر
امت خویشم شمر کین یک سخن
مینمایم آنچه میخواهی بکن
زانکه نقلست این حکایت زان تو
از ثقات ساکن دیوان تو
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی الحكایة و التمثیل
چون پیمبر آمد از معراج باز
عایشه گفتش که ای دریای راز
راز بشنودی بگوش جان زحق
با دل من در میان نه یک سبق
گفت حق گفت ای نبی از حرمتت
گر بود یک دوزخی از امتت
دارم آن یک دوزخی را دوستر
از بهشتی صد ز یک امت دگر
گر مرا در امتی خط میدهی
با گناهم از کرم خط مینهی
مینگویم کز کسی بیشم شمر
از شمار امت خویشم شمر
چون برات و قدر دو شب زان تست
پس دو روز عید دو مهمان تست
گر براتی میدهی از آتشم
میرسد از قدر تو عیدی خوشم
گر مرا کسریست در معنی دین
جبر کسر من کن ای کسری دین
چون شکستم جبر من دایم بود
کسر را دانی که جر لازم بود
بود طوفان شفاعت پیش تو
آمدم با قحط طاعت پیش تو
بر در تو کم بضاعت آمدم
برامید یک شفاعت آمدم
تا ز دریای شفاعت یک دمی
بر لب خشگم چکانی شبنمی
زان شفاعت چون شود نومید کس
مشفع اندر آخرت هستی تو بس
نیست گر بر خویشتن رحمت مرا
رحمتت بس ای ولی نعمت مرا
ای وجودت رحمت خلق آمدست
درنگر جانم که بر حلق آمدست
خلعتش ز ایمان روز افزون فرست
آنگهش از حلق من بیرون فرست
دست آن داری که جان را جان کنی
درد دل را تا ابد درمان کنی
گر رفیق جان کنی ایمان پاک
جانب نازد تن بیاساید بخاک
در بن چاه لحد ای شمع دین
میبسم یک موی تو حبل المتین
من بدان موی از زحیر آیم برون
همچو موئی از خمیر آیم برون
چون کنم یاد از گناه خویشتن
ذکر دیوان سیاه خویشتن
شرم میدارم کز آن یاد آورم
دل از آن خجلت بفریاد آورم
چند خواهم بود مست خویشتن
داد میخواهم ز دست خویشتن
بس بود در پیش چون تو پادشاه
خامشی جان من فریاد خواه
آتش تشویر من تادیده شد
آب رویم از جگر بادیده شد
نقد من قلبیست درویش از همه
توبکم بر گیر ای بیش از همه
کار من از یک نظر گردان تمام
زانکه کار تست کردن والسلام
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه
تا نبی صدیق را محرم گرفت
صبح صادق عرصه عالم گرفت
صبح صدق از مشرق عزت بتافت
قاف تا قاف جهان عزت بیافت
جملهٔ عالم ازو پر نور گشت
چشم بد یا کور شد یا دور گشت
صدق میبارد ز یک یک کار او
گر ندانی بحث کن اسرار او
چون نبی از خوان حی لایموت
در محیط صدر او میریخت قوت
بسته بودش هفت سقف دلفروز
کو نخوردی قوت جز تا هفت روز
گاه مال و گاه جان میباخت او
با رسول و با خدا میساخت او
مصطفا گفتا خداوند جلیل
بود و خواهد بود جاویدم خلیل
گر مرا بودی خلیلی جز احد
آن ابوبکر منستی تا ابد
یک تجلی خلق را عام آمدست
خاص آن او را ز انعام آمدست
مرده گر میرود بر روی خاک
هست از قول نبی صدیق پاک
چون صفات نفس در وی مرده بود
سر بصدق زندگی آورده بود
او بدین عالم نیفتاده ز خویش
جان بدان عالم فرستاده ز پیش
جان او چون آن جهانی گشته بود
غرق دریای معانی گشته بود
آن جهانی داشت جان تا بود او
برد هم جان همچنان تا بود او
چون در آن عالم بود جان یکی
هرچه گوید صدق گوید بی شکی
لاجرم پیوسته در تحقیق بود
هم خلیفه بود و هم صدیق بود
جان او چون زان جهان میگفت راز
صدق او در در خلافت کرد باز
فتنه کز خواب نبی بیدار شد
او بتنهایی خود در کار شد
تانشاند از راه خویش آن فتنه را
دست بگشاد و ببست آن رخنه را
گر نبودی صدق ورای آن امام
از مسلمانی نماندی بیش نام
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضایله
در شب معراج پیش ذوالجلال
مصطفا کرد از خداوند این سئوال
گفت چو نی یا علیم وای عزیز
گفت بابوبکر من چونی تو نیز
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه
آنکه خاک پای او عیوق بود
خواجهٔ هر دو جهان فاروق بود
عارفی در امر معروف آمده
واقفی اما نه موقوف آمده
حق تعالی جمله دادش داده بود
لاجرم حق آنچه دادش داد بود
عین دلش خلق را عین الحیات
عین نامش حل عقد مشکلات
این خطاب آن که حق کردی خطاب
بر زفان روشن ترش از آفتاب
چون زفان حق زفان او رواست
دیدهٔ حق نیز آن او رواست
چون زفان و دیدهٔ زین سان بود
قصهٔ یاساریه آسان بود
گر سخن چون وحی خواهی قول اوست
دیو گشته لال از لاحول اوست
سایهٔ ذاتش چنان سر تیز بود
کز نهیبش دیو را پرهیز بود
سایه کز بالای او چستی گرفت
با همه دیوان بهم کستی گرفت
سایهٔ دین آفتاب رای اوست
سایه باری چست بر بالای اوست
هفده فرض آورده در پیش خدای
در درون هفده من دلقی بجای
مال و ملکش بود دلق و درهٔ
زان نمیترسید از کس ذرهٔ
خشت میزد او و قیصر دل دو نیم
دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم
شب نخفت از بیم او یک شهریار
او همه شب پاسبانی داشت کار
زو شکسته دل جهانی صف شکن
کرده اوسقایی هر بیوه زن
گر نکردی عمر بر فرمان گذر
عمر را عمره زدی زود از عمر
تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق
لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق
روشنائی از جهان در پرده شد
کان چراغ هشت جنت مرده شد
نی نمرد او زنده جاوید گشت
گر چراغی بود صد خورشید گشت
او چراغی بود نور روشنش
از درستی و درشتی روغنش
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضائله
مصطفی کرد از خدا نقل این کلام
گفت از خلقم مباهاتست عام
پس بفاروقم مباهاتست خاص
نیست از اخلاص کس را این خلاص
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه
چون خلافت رونق از عثمان گرفت
شرق تا غرب جهان ایمان گرفت
از کمال فضل حق وز جهد او
شدجهان بر دین حق در عهد او
بود دریای حیا و کوه حلم
جان پاکش غرقه دریای علم
در سخا همتاش در عالم نبود
در وفای دین نظیرش هم نبود
چون پسند خواجه کونین شد
در دودامادیش ذی النورین شد
بود هم خیلش دو نور راستین
زان دو نورش دو علم برآستین
آن دو نورش چون دو چشم جان او
بل دو قطب عالم عرفان او
آن دو نورش چون دو کونش معتبر
پیش هر یک هر دو کونش مختصر
چون پیمبر عین ایمان خواندش
هم دم خود قاف قرآن خواندش
تا ز صاد صور برناید نفس
قاف قرآن را همی سیمرغ بس
سخت بود از غصه مشتی عام را
کو بود رحمت ذوی الارحام را
آنکه هست اهل غضب در کل حال
کی تواند دید رحمت را جمال
او بقرآن خواندن بنشسته بود
کشتی دریای قرآن بسته بود
چون بتیغ کشتش بردند دست
او چنان کشته بکشتی درنشست
لاجرم چون کرد بی سر دشمنش
کرد قرآن ختم آن سر بی تنش
چون بآخر برد قرآن تن بزد
دشمنان خویش را گردن بزد
عشق قرآن چون رگی با جانش داشت
هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت
از رگش چندانکه دایم خون چکید
تا اجل در عشق قرآن خون دوید
لاجرم قران چو شاهد بر جمال
تا ابد آن قطره خونش کرد خال
نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک
مشک قرآن گشت گر خونست مشک
نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد
قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضائله
حق تعالی گفت با روح الامین
باز پرس از رحمة للعالمین
کای نبی خشنودم از عثمان خویش
هست او خشنود از رحمن خویش
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه
رونقی کان دین پیغامبر گرفت
از امیرمؤمنان حیدر گرفت
چون امیر نحل شیر فحل شد
ز‌آهن او سنگ موم نحل شد
میر نحل از دست و جان خویش بود
زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود
گفت اگر در رویم آید صد سپاه
کس نبیند پشت من در حرب گاه
روستم گر اهل و گر نااهل بود
چون ز زالی یافت مردی سهل بود
مردی او از خدای لایزال
وان رستم یا ز دستان یا ز زال
شیر حق با تیغ حق دین پروری
همچو زال و رستم دستان گری
او دو مغز است از حسین و از حسن
بل دو مغز است او ازین هر دو سخن
لافتی الا علیش از مصطفاست
وز خداوند جهانش هل اتی است
ازدو دستش لافتی آمد پدید
وز سه قرصش هل اتی آمد پدید
آن سه قرص او چون بیرون شد براه
سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه
چون نبی موسی علی هارون بود
گر برادرشان نگوئی چون بود
هر دو هم تخماند و هم دم آمده
موسی و هارون همدم آمده
او چو قلب آل یاسین آمدست
قلب قران یا و سین زین آمدست
قلب قرآن قلب پر قرآن اوست
وال من والاه اندر شأن اوست
ناقة اللّه بود در سنگ ای عجب
سنگ شق شد ناقه آمد در طلب
چون علی فزت و رب الکعبه گفت
ناقة اللّه شیر حق را بر گرفت
گر بحق میگوئی الحق بود خوش
اشتر حق شیر حق را بارکش
گر شتر شد ریسمانی در دهن
با حسین طفل از خلق حسن
آنکه اشتر گشت از بهر پسر
او فرستاد اشتر از بهر پدر
اشتر حق کشته اشقی الاولین
شیر حق را کشته اشقی الاخرین
عطار نیشابوری : آغاز کتاب
فی فضائله
مصطفا گفتست چون آدم بعلم
نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم
باز یحیی زهد و موسی بطش کیست
گر نمیدانی شجاع دین علیست