تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
شیر دین سفیان ثوری شمع شرع
گفت قوم خویش را کای جمع شرع
لذت و خوشی خوردن در طعام
بیش چندان نیست کز لب تا بکام
این قدر ره صبر کن آسان بود
تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود
میزنی بیهوده همچون سگ تگی
تو کئی در صورت مردم سگی
تاترا یک استخوان آید بدست
عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست
تو همای روح را ده استخوان
زانکه بس افسوس باشد سگ بدان
قوت مردان روح را جان دادنست
چیست قوت تو بسگ نان دادنست
ای بسگ مشغول گشته ماه و سال
چند خواهی بود با سگ در جوال
گر بامر سگ شوی در کار تیز
از سگان خیزی بروز رستخیز
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
موسی عمران یکی شاگرد داشت
کو باستادی بسی سر میفراشت
شد بشهری دور از موسی مگر
مینیامد دیرگاه از وی خبر
جست بسیاری ازو موسی نشان
محو شد گفتی نشانش از جهان
در رهی یک روز موسی میدوید
دید مردی را که خوکی میکشید
گفت موسی کز کجائی ای غلام
گفت هستم از فلان شهر ای امام
گفت شاگرد منست آنجایگاه
گفت آن شاگرد تست این خوک راه
در تعجب ماند موسی زان حدیث
تا چگونه گشت خوکی آن خبیث
در مناجات آمد او پیش خدای
گفت سر این بگو ای رهنمای
گفت علم دین که این مرد از تویافت
جانش از دون همتی می بر نتافت
رفت از وی دنیی دون صید کرد
دین مطلق را بدنیا قید کرد
مرد دنیا بود با دنیا بساخت
دین خود در شیوهٔ دنیا بباخت
لاجرم من مسخ گردانیدمش
جامهٔ چون خوک پوشانیدمش
امت پیغامبر آخر زمان
یافتند از مسخ گردیدن امان
آنکه در دنیا امانشان دادهام
تا بروز دین زمانشان دادهام
گر کسی از امت او این کند
خویش را در حشر مسخ دین کند
گر نخواهد کرد توبه مرد راه
بس که خواهد بود خوک آنجایگاه
چند خواهی نفس را پرورد تو
صحبت خوکی چه خواهی کرد تو
خر ز بیم خوک بگریزد مدام
چون تو نگریزی خری باشی تمام
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
آن یکی را دیگری سخت
بز گرفتی تو مرا ای شور بخت
گفت مجنونیش چون هستی تو خر
گر بزی بیشت نگیرد غم مخور
هرکه او صورت پرستی پیشه کرد
کی تواند از صفت اندیشه کرد
اصل صورت نفس شهوانی تست
اصل معنی جان روحانی تست
ترک صورت گیر در عشق صفت
تا بتابد آفتاب معرفت
صورتت جز خلط و خونی بیش نیست
مرد صورت مرد دور اندیش نیست
هرچه آن از خلط و خون زیبا بود
مبتلای آن شدی سودا بود
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
بود برنائی بغایت کاردان
تیز فهم و زیرک و بسیار دان
از شره پیوسته در تحصیل بود
سال تا سالش دو شب تعطیل بود
با همه خلق جهان کاری نداشت
کار جز تعلیق و تکراری نداشت
بود روشن چشم استادش ازو
زانکه الحق نیک افتادش ازو
هم ز شاگردانش افزون داشتی
هم سخن با او دگرگون داشتی
داشت استادش بزیر پرده در
یک کنیزک همچو خورشیدی دگر
تنگ چشمی دلبری جان پروری
عالم آرائی عجایب پیکری
صورتی از پای تا سر جمله روح
لطف در لطف و فتوح اندر فتوح
هم بشیرینی شکر را کرده بند
هم بتلخی هر ترش را کرده قند
دو کندش بر زمین افتاده بود
نه ز قصدی خود چنین افتاده بود
از دو لعل او شکر میریختی
طوطیان را بال و پر میریختی
از دو چشمش تیر بیرون میشدی
کشته خون آلود در خون میشدی
چشم این شاگرد بروی اوفتاد
گفت من شاگردم و او اوستاد
در جهان استاد نیست اکنون کسم
این زمان شاگردی این بت بسم
گر بگوید درس عشقم اوستاد
بر ره شاگرد خواهم اوفتاد
ور نخواهد گفت درس عشق باز
من نخواهم کرد درسی نیز ساز
روز و شب در عشق آن بت اوفتاد
کرد کلی ترک درس و اوستاد
شد چو شاخ زعفران از درد او
گشت هم رنگ زریری زرد او
عشقش آمد عقل او در زیر کرد
گر دلی داشت او زجانش سیر کرد
گرچه بسیاری بدانش داد داد
ذرهٔ عشق آن همه بر باد داد
علم خوانی کبر و غوغا آورد
عشق ورزی شور و سودا آورد
هرکه را بی عشق علمی راه داد
علم او را حب مال وجاه داد
عاقبت یکبارگی بیمار شد
بند بندش کلبهٔ تیمار شد
آنچه او را با کنیزک اوفتاد
واقف آنگشت آخر اوستاد
از سر دانش بحیلت قصد کرد
از دودست آن کنیزک فصد کرد
مسهلی دادش که در کار آمدش
بعد ازان حیضی پدیدار آمدش
آن کنیزک شد چو شاخ خیزران
گشت گلنارش چو برگ زعفران
نه نکوئی ماند در دیدار او
نه طراوت ماند در رخسار او
از جمالش ذرهٔ باقی نماند
آن قدح بشکست و آن ساقی نماند
قرب سی مجلس که دارو خورده داشت
جمله در یک طشت بر هم کرده داشت
خون فصد و حیض هم در طشت بود
تا بسر آن طشت درهم گشت بود
خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند
وز پس پرده کنیزک را بخواند
اول آن شاگرد را چون جای کرد
آن کنیزک پیش او بر پای کرد
چون بدید آن مرد برنا روی او
نیز دیگر ننگرست از سوی او
در تعجب ماند کان زیبا نگار
چون چنین بی بهره شد از روزگار
سردئی از وی پدیدار آمدش
گرمی تحصیل در کار آمدش
آن همه بیماری او باد گشت
از کنیزک تا ابد آزاد گشت
چون بدید استاد آزادی او
بر غمش غالب شده شادی او
گرمی شاگرد زیرک گشت سرد
جانش از عشق کنیزک گشت فرد
گفت تا آن طشت آوردند زود
سرگشاده پیش او بردند زود
گفت ای برنا چه کارت اوفتاد
بیقراری شد قرارت اوفتاد
آن همه در عشق دل گرمیت کو
وانهمه شوخی و بی شرمیت کو
روز و شب بود این کنیزک آرزوت
سربرآر از پیش و اینک آرزوت
روی تو از عشق او زرد از چه شد
وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد
تو همانی و کنیزک نیز هم
لیک کم شد از وی این یک چیزهم
آنچه دور از روی تو کم گشت ازو
درنگر اینک پرست این طشت ازو
چون جدا گشت از کنیزک این همه
سرد شد عشق تو اینک این همه
بر کنیزک باد میپیمودهٔ
در حقیقت عاشق این بودهٔ
تو بره در بی فراست آمدی
عاشق خون ونجاست آمدی
حالی آن شاگرد مرد کار شد
توبه کرد وبا سر تکرار شد
چون توحمال نجاست آمدی
از چه در صد ریاست آمدی
کار تو گر مملکت راندن بود
ور ره تو علم دین خواندن بود
چون برای نفس باشد کار تو
از سگی در نگذرد مقدار تو
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
در رهی میشد سنائی بیقرار
دید کناسی شده مشغول کار
سوی دیگر چون نظر افکند باز
یک مؤذن دید در بانگ نماز
گفت نیست این کار خالی از خلل
هر دو را میبینم اندر یک عمل
زانکه هست این بیخبر چون آن دگر
از برای یک دومن نان کارگر
چون برای نانست کار این دو خام
هر دو را یک کار میبینم مدام
بلکه این کناس در کارست راست
وان مؤذن غرهٔ روی و ریاست
پس درین معنی بلاشک ای عزیز
از مؤذن به بود کناس نیز
تا تو با نفسی و شیطانی ندیم
پیشه خواهی داشت کناسی مقیم
گردرخت دیو از دل برکنی
جانت را زین بند مشکل برکنی
ور درخت دیو میداری بجای
با سگ و با دیو باشی هم سرای
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
مرگ را مردی بجان مشتاق شد
پیش خواجه بوعلی دقاق شد
گفت من از دست شیطان رجیم
می ندارم ذرهٔ از مرگ بیم
هر دمم جان گوئیا شیطان برد
مرگ نیکوتر بود گر جان برد
خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت
در سرایت از میان بر کن درخت
تا برو گنجشگ ننشیند دگر
بی درختت دیو کی بیند دگر
تا درونت آشیان دیو هست
دایمت ازدیو سر کالیو هست
چون بسوزی آشیان دیو پاک
دیو را با تو چه کار ای دردناک
عطار نیشابوری : بخش بیست و ششم
المقالة السادسة و العشرون
سالک آمد پیش شیطان رجیم
گفت ای مردود رحمن و رحیم
ای در اول مقتدای خواندگان
وی در آخر پیشوای راندگان
ای بیک بیحرمتی مفتون شده
وی بیک ترک ادب ملعون شده
هفتصد باره هزاران سال تو
جمع کردی سر حال و قال تو
قال تو اغلال شد حالت محال
مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال
گر جرس جنبان دولت بودهٔ
چون جرس اکنون همه بیهودهٔ
نیست کس از تو مصیبت دیده تر
خشک لب بنشین مدام ودیده تر
در بهشت عدن بودی اوستاد
کار تو با قعر دوزخ اوفتاد
آنچنان بوده چنین چون آمدی
دی ملک امروز ملعون آمدی
آتش کفر تو در دین اوفتاد
در همه عالم کرا این اوفتاد
چون فرشته خویش را دانی دلیر
دیوی تو آشکار آمد نه دیر
ای فرشته دیو مردم آمدی
در پری جفتی چو کژدم آمدی
گر بسی بر دیگران فرقت نهند
هم کلاه دیو برفرقت نهند
هم دل مؤمن تو داری در دهان
هم توئی با خون دل در رگ روان
هم ز ماهی جایگه تا مه تراست
هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست
چون جهانی درگرفتی پیش تو
آگهم گردان ز کار خویش تو
گر رهی دزدیده داری سوی گنج
شرح ده تا من برون آیم ز رنج
زین سخن ابلیس در خون اوفتاد
آتشش از سینه بیرون اوفتاد
گفت اول صد هزاران سال من
خوردهام این جام مالامال من
تا بآخر جام کردم سرنگون
درد لعنت آمد از زیرش برون
در دو عالم نیست از سر تا بپای
هیچ جائی تا نکردم سجده جای
بس که بر ابلیس لعنت کردمی
خویشتن را شکر نعمت کردمی
من چه دانستم که این بد میکنم
روز تا شب لعنت خود میکنم
ناگهی سیلاب محنت در رسید
پس شبیخونی ز لعنت در رسید
صد هزاران ساله اعمالم که بود
در عزازیلی پر وبالم که بود
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد
تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد
لاجرم ملعون و نافرمان شدم
گر فرشته بودهام شیطان شدم
آنکه اول حور را همخوابه کرد
این زمانش دیو در گرمابه کرد
پای تا سر عین حسرت گشتهام
در همه آفاق عبرت گشتهام
گر تو از من عبرتی گیری رواست
ور بکاری نیز میآئی خطاست
صد جهان رحمت چرا بگذاشتی
راه لعنت بی خبر برداشتی
من ز لعنت دارم الحق دور باش
تو نداری تاب لعنت دور باش
سالک آمد پیش پیر رهبران
قصهٔ برگفت صد عبرت در آن
پیر گفتش هست ابلیس دژم
عالم رشک و منی سر تا قدم
زانکه گفتندش که ای افتاده دور
چون شدی در غایت دوری صبور
گفت دور استادهام تیغی بدست
باز میرانم از آن درهر که هست
تا نگردد گرد آن در هیچکس
در همه عالم مرا این کار بس
دور استادم دودیده همچو میغ
زانکه آن رویم بخویش آید دریغ
دور استادم که نتوانم که کس
روی او بیند به جز من یک نفس
دور استادم که من در راه او
نیستم شایستهٔ درگاه او
دور استادم نه پا نه سر ازو
چون بسوزم دور اولیتر ازو
دور استادم ز هجران تیره حال
چون ندارم تاب قرب آن وصال
گرچه هستم راندهٔ در گاه او
سر نه پیچم ذرهٔ از راه او
تانهادستم قدم در کوی یار
ننگرستم هیچ سو جز سوی یار
چونشدم با سر معنی هم نفس
ننگرم هرگز سر موئی بکس
عطار نیشابوری : بخش بیست و ششم
الحكایة و التمثیل
آن شنودی تو که مردی از رجال
کرد از ابلیس سرگردان سؤال
گفت فرمودت خداوند ودود
از چه آدم را نکردی آن سجود
گفت میشد صوفئی در منزلی
بود در مهد بزر سنگین دلی
ماه روئی دختر سلطان عهد
برفتاد از باد ناگه پیش مهد
چشم صوفی بر جمال اوفتاد
آتشی در پر و بال او فتاد
دید روئی کافتابش بنده بود
صبح صادق را از آن لب خنده بود
در دل آن صوفی شوریده حال
آتشی بس سخت افکند آن جمال
عشق آن سلطان سر جادو پرست
در دل صوفی بسلطانی نشست
هر زمانش درد دیگر تازه کرد
دست کاریهای بی اندازه کرد
دل نبود از عشق در فرمان او
دل شد و برخاست آمد جان او
دختر القصه ازو آگاه شد
پیش مهدش خواند تا همراه شد
گفت ای صوفی چرا حیران شدی
این چه افتادت که سرگردان شدی
گفت صوفی را نباشد جز دلی
دل تو بردی اینت مشکل مشکلی
عشق تو دل برد و جان میخواهدم
جان ره عشقت نشان میخواهدم
شور ما از ماه تا ماهی رسید
هین اگر فریاد می خواهی رسید
گر توام درمان کنی من جان برم
نی بجان تو که گر درمان برم
دخترش گفتا که چندینی مگوی
وصل من در پرده چندینی مجوی
گرچه شیرینی و نیکوئیم هست
در فشانی در سخن گوئیم هست
گر به بینی خواهرم را یک زمان
تیر مژگانش کند پشتت کمان
آنچه آن را صوفیان گویند آن
از جمال خواهرم جویند آن
گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب
ورنه مردی هرزه گوئی نان طلب
بنگر اکنون گر نداری باورم
کز پسم میآید اینک خواهرم
گر ببینی روی آن زیبا نگار
ننگری در روی چون من صد هزار
بنگرست آخر ز پس آن سست عهد
تا فرو افکند دختر پیش مهد
گفت اگر عاشق بدی یک ذره او
کی شدی هرگزبغیری غره او
صوفی پخته نبود او خام بود
مرد دم بود او و مرغ دام بود
خوش بود در عشق من گشتن تباه
پس بروی دیگری کردن نگاه
این چنین کس را ادب کردن نکوست
سر فرو افکندن از گردن نکوست
ظن چنان بردم که بس چست آمد او
امتحانش کردم و سست آمد او
خادمی را خواند و گفتا تن بزن
زود صوفی را ببر گردن بزن
تا کسی در عشق چون من دلنواز
ننگرد هرگز بسوی هیچ باز
قصهٔ ابلیس و این قصه یکیست
می ندانم تا کرا اینجا شکیست
گرچه مردودست هم نومید نیست
لعنت او را گوئیا جاوید نیست
گرچه این دم هست نومیدیش کار
در امیدی میگذارد روزگار
عطار نیشابوری : بخش بیست و ششم
الحكایة و التمثیل
بامدادی رفت ابلیس لعین
تا بدرگاه نبی العالمین
هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست
برنیامد کوژ رورا کار راست
گفت پیغامبر که او را بار نیست
گو برو کو را بر من کار نیست
کی بود ابلیس ملعون مرد من
یا تواند دید هرگز گرد من
عاقبت جبریل میآمد دوان
گفت ره ده آن لعین را یک زمان
تا غم مهجوری خود گویدت
حال درد دوری خود گویدت
راه دادش سید و صدر انام
چون درآمد کرد سید را سلام
گفت میدانم که نوشت باد نوش
این که تو رفتی سوی معراج دوش
سیدش گفتا که رفتم ای لعین
گفت دیدی عرش رب العالمین
گفت دیدم عرش و کرسی و فلک
جملهٔ اسرار و آیات ملک
گفت دیدی عرش را از دست راست
گفت دیدم عالم نور و نواست
گفت دیدی بر چپ عرش اله
وادی منکر بیابانی سیاه
گفت دیدم دور بود از راه من
گفت بود آن دشت مجلس گاه من
گفت دیدی آن علم را سرنگون
آن علم آن منست ای رهنمون
گفت دیدی منبر بشکسته را
حق نهاده بود این دل خسته را
منبرم آن بود مجلس گفتمی
خویش را زر خلق را مس گفتمی
از ملایک هفتصد ره صد هزار
زیر آن منبر گرفتندی قرار
من روایت از خدا میکردمی
یک بیک را آشنا میکردمی
من چه دانستم که بیگانه منم
عاقل ایشانند و دیوانه منم
ظن چنان بردم که هستم دولتی
بیخبر بودم ز طوق لعنتی
لعنتی را پنج حرف آمد شمار
لام و عین ونون و تا و یا کنار
دوش سلطانی که معراجت نهاد
از لعمرک بر سرت تاجت نهاد
پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز
لام و عین و میم و راو کاف نیز
پنج آن تست و پنج آن منست
راحت آن تست و رنج آن منست
طوق من پنجست و تاج تست پنج
آن من خاکست و آن تست گنج
گرچه هستی هم رسول و هم امین
طوق من میبین و ایمن کم نشین
زانکه من هرچند هستم هیچ چیز
تاج تو بینم نیم نومید نیز
من نیم نومید تو ایمن مباش
بی نیازی مینگر ساکن مباش
منصبی کاغاز کار ابلیس داشت
قدر آن نشناخت ازان سر میفراشت
چون ازان منصب بخاک افتاد خوار
قدر دان شد لیک داداز دست کار
دیدهٔ خورشید بین خیره بود
آب چون بر در رود تیره بود
عطار نیشابوری : بخش بیست و ششم
الحكایة و التمثیل
صاحب اطفالی ز غم میسوختی
خار کندی تا شب و بفروختی
بود بس درویش و پیر و ناتوان
مانده در اطفال و در جفتی جوان
تا که نشکستی تنش صد ره نخست
دست کی دادیش یک نان درست
خانهٔ او در میان دشت بود
ناگهی موسی برو بگذشت زود
دید موسی را که میشد سوی طور
گفت از بهر خداوند غفور
از خدا در خواه تا هر روزیم
میفرستد بی زحیری روزیم
زانکه تا یک گرده دستم میدهد
دور گردون صد شکستم میدهد
خار باید کند هر روزی مرا
تا بدست آید مگر روزی مرا
از خدای خویش آن میبایدم
کز سر فضلی دری بگشایدم
چون بشد موسی و با حق راز گفت
قصهٔ آن پیر عاجز باز گفت
حق تعالی گفت هرچه آن پیر خواست
هیچدر دنیا نخواهد گشت راست
لیک دو حاجت که من میدانمش
گر بخواهد آن روا گردانمش
باز آمد موسی و گفت از خدا
نیست جز دو حاجتت اینجا روا
چون دوحاجت امرت آمد از اله
غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه
مرد شد در دشت تا خار آورد
وآن دو حاجت نیز درکار آورد
پادشاهی از قضا در دشت بود
بر زن آن خارکش بگذشت زود
صورتی میدید بس صاحب جمال
در صفت ناید که چون شد در جوال
شاه گفتا کیست او را بارکش
آن یکی گفتا که پیری خارکش
شاه گفتا نیست او در خورد او
کس نمیدانم به جز خود مرد او
در زمان فرمود زنرا شاه دهر
تا که در صندوق بردندش بشهر
چون نماز دیگری آن خارکش
سوی کنج خویش آمد بارکش
دید طفلان را جگر بریان شده
در غم مادر همه گریان شده
باز پرسید او که مادرتان کجاست
قصه پیش پیر برگفتند راست
پیر سرگردان شد و خون میگریست
زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست
گفت یا رب بر دلم بخشودهٔ
وین دوحاجت هم توام فرمودهٔ
یا رب آن زن را تو میدانی همی
این زمان خرسیش گردانی همی
گفت این و رفت با عیشی چو زهر
از برای نان طفلان سوی شهر
شاه چون با شهر آمد از شکار
گفت آن صندوق ای خادم بیار
چون در صندوق بگشادند باز
روی خرسی دید شاه سرفراز
گفت گوئی او پری دارد مگر
هر زمانش صورتی باشد دگر
هین برید او را بجای خویش باز
تا مگر بر ما پری ناید فراز
خارکش در شهر چون بفروخت خار
نان خرید و سوی طفلان رفت زار
دید خرسی را میان کودکان
در گریز از بیم او آن طفلکان
خارکش چون خرس را آنجا بدید
گفتیی صد تشنه یک دریا بدید
گفت یا رب حاجتی ماندست و بس
همچنانش کن که بود او این نفس
خرس شد حالی چنان کز پیش بود
در نکوئی گوئیا زان بیش بود
چون شد آن اطفال را مادر پدید
هر یکی را دل ز شادی بر پرید
مرد را چون آن دو حاجت شد روا
آمد آن فرتوت غافل در دعا
ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس
کرد حق را شکرهای بی قیاس
گفت یارب تا نکو میداریم
قانعم گر همچنین بگذاریم
پیش ازین از ناسپاسی میگداخت
قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
المقالة السابعة‌و العشرون
سالک دلدادهٔ بیدل دلیر
پیش جن آمد ز جان خویش سیر
گفت ای پوشیده از غیرت جمال
خیمهٔ خاص تو از خدر خیال
تو چو جان از انس پنهان آمدی
نه غلط کردم تو خود جان آمدی
مصطفی را لیلةالجن دیدهٔ
قصهٔ ثقلین ازو پرسیدهٔ
انس جان انس و جان دانستهٔ
در نهان سرجهان دانستهٔ
از لطافت نامدی در غور جسم
جان رود در جسم و جان داری تو اسم
پیش از آدم بعالم بودهٔ
تا بعهد مصطفی هم بودهٔ
سورتی و سورتی قرآن تراست
هر زفانی در دهن گردان تراست
هر زفانی مختلف کان در جهانست
هم بدانی هم بدان حکمت رواست
گر هنر بخشند وگر عیبت دهند
بازگوئی آنچه از غیبت دهند
قبهٔ ملک سلیمان دیدهٔ
حل وعقد درد ودرمان دیدهٔ
حصهٔ ثقلین تکلیف آمدست
گاه دوزخ گاه تشریف آمدست
در دو عالم کار ایشان را فتاد
کانچه افتاد انس را جان رافتاد
آدمی را چون توانی اوفکند
هم توانی نیز ازو برداشت بند
بستهٔ بند خودم بندم گشای
سوی سر حق دری چندم گشای
پیش تو بر بوی آن زین آمدم
راستی خواهی بجان زین آمدم
جن چو بشنود این سخن جانش نماند
یک پری گوئی مسلمانش نماند
گفت آخر من پری جفت آمده
ره بمردم جسته در گفت آمده
گر سخن گویم زفان او بود
هرچه گویم حال جان او بود
گرچه عمری و جهانی دیدهام
قوت و قوت ز استخوانی دیدهام
هر زمان در خط و در خوابم کنند
وز فسون درشیشهٔ آبم کنند
آتش من چون بود آب شما
من نیارم لحظهٔ تاب شما
لاجرم بی صبر و بی آرام من
زود سر بر خط نهم ناکام من
گه بود کز نور شرع و نور غیب
گاه گویم از هنر گاهی ز عیب
لیکن این رازی که میجوئی تو باز
هرگز از غیبم نبود این شیوه راز
روزگار خویش و من چندی بری
درگذر چون نیست این کار پری
سالک آمد پیش پیر کار ساز
آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز
پیر گفتش تا که گشتم رهنمون
فعل مس الجن میبینم جنون
هرکرا بوی جنون آمد پدید
همچو گوئی سرنگون آمد پدید
هرکه او شوریده چون دریا بود
هرچه گوید از سر سودا بود
چون بگستاخی رود ز ایشان سخن
مرد چون دیوانه باشد رد مکن
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
گفت با مجنون شبی لیلی براز
کای بعشق من ز عقل افتاده باز
تا توانی با خرد بیگانه باش
عقل را غارت کن و دیوانه باش
زانک اگر تو عاقل آئی سوی من
زخم بسیاری خوری در کوی من
لیک اگر دیوانه آئی در شمار
هیچکس را با تو نبود هیچ کار
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
بود مجنونی عجب نه سر نه بن
کز جنون گستاخ میگفتی سخن
زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد
این مگوی و گرد گستاخی مگرد
بس خطاست این ره که میجوئی مجوی
هم روا نیست اینچه میگوئی مگوی
گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست
هرچه آن دیوانه گوید آن رواست
گر سخنهای خطا باشد مرا
چون نیم عاقل روا باشد مرا
هیچ عاقل را نباشد یارگی
کو بپردازد دلی یکبارگی
با جنون از بهر او در ساختم
تادلم یکبارگی پرداختم
عاقلان را شرع تکلیف آمدست
بیدلان را عشق تشریف آمدست
تو برو ای زاهد و کم گوی تو
مرد نفسی زر طلب زن جوی تو
بیدلان را با زر و با زن چکار
شرع را و عقل را با من چکار
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر
روز عیدی بود بیرون شد ز شهر
دید خلقی بی عدد آراسته
هر یک از دستی دگر برخاسته
او میان جمله میشد بی خبر
ژندهٔ در بر برهنه پا و سر
آرزو کردش که چون آن خلق راه
جامهٔ نو باشدش در عیدگاه
رفت القصه سوی ویرانهٔ
پس خوشی آغاز کرد افسانهٔ
در دعا آمد که ای دانای راز
جامه و نان مرا کاری بساز
چون بروز عید آن میخواستی
کاین جهان خلق را آراستی
من چو خلقان نیز جان دارم ببین
نه لباسی ونه نان دارم ببین
نقد کن عیدی برای چون منی
کفشی و دستاری و پیراهنی
گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر
می نخواهم هیچ تاعید دگر
گر چه بسیاری بگفت آن بیقرار
می نشد چیزی که میخواست آشکار
گفت دستاریم کن این لحظه راست
جامه و کفشم اگر ندهی رواست
مدبری بر بام آن ویرانه بود
این سخن بشنود از دیوانه زود
ژنده دستاریش بود اندر جهان
سوی او انداخت و از وی شد نهان
چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت
گشت سودائی و صفرا درگرفت
زود در پیچید نومید و اسیر
سوی بام انداخت گفتا هین بگیر
این چو من دیوانه چون بر سر نهد
جبرئیلت را ده این تادر نهد
عاقلی گر گوید این شیوه سخن
هم بشرعش حد زن و هم زجر کن
این سخن گر عاقلی گوید خطاست
لیکن از دیوانه و عاشق رواست
این سخن دیوانگان را خوش بود
عاشقان را گرمی و آتش بود
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
فی التمثیل
موسی عاشق امام غرب و شرق
چون همه تن بودش اندر عشق غرق
بر زمین زد لوح توریت و شکست
کرد محکم ریش هارون را بدست
چون زعشق افتاد آمد راستش
حق نه این کرد ونه زان وا خواستش
تا بدانی کانچه عاشق را رواست
گر کسی دیگر روادارد خطاست
گه بود کان یک سخن گستاخ وار
از بسی طاعت فزون آید بکار
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
بیدلی بودست جانی بیقرار
سربرآوردی و گفتی زار زار
کای خدا گر مینداند هیچکس
آنچه با من کردهٔ در هر نفس
باری این دانم که تو دانی همه
پس بکن چیزی که بتوانی همه
این چه با من میکنی در هر دمی
می براید از دلت آخر همی
عزم جان داری ز من بربوده دل
اینچه کردی هرگزت نکنم بحل
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه سرافراشته
سر بسوی آسمان برداشته
خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار
گر ترا نگرفت دل زین کار و بار
دل مرا بگرفت تا چندت ازین
دل نشد سیر ای خداوندت ازین
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه در برفی نشست
همچو آتش برف میخورد از دو دست
آن یکی گفتش چرا این میخوری
چیزی الحق چرب و شیرین میخوری
گفت چکنم گرسنه دارم شکم
گفت از برف آن نگردد هیچ کم
گفت حق را گو که میگوید بخور
تا شود گرسنگیت آهسته تر
هیچ دیوانه نگوید این سخن
میخورم نه سر پدید این را نه بن
گفت من سیرت کنم بی نان شگرف
کرد سیرم راست گفت اما زبرف
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانهٔ یک گرده خواست
گفت من بی برگم این کار خداست
مرد مجنون گفتش ای شوریده حال
من خدا را آزمودم قحط سال
بود وقت غز ز هر سو مردهٔ
و او نداد از بی نیازی گردهٔ
عطار نیشابوری : بخش بیست و هفتم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانهٔ پرسید راز
کای فلان حق را شناسی بی مجاز
گفت چون نشناسمش صد باره من
زانک ازو گشتم چنین آواره من
هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد
دل زمن برد و مرا مهجور کرد
روز و شب در دست دارد دامنم
جمله من او را شناسم تا منم