تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : دفتر اول
در جواب گفتن پسر پیر دانا را و اسرار گفتن فرماید
جوابش داد کای پیر پراسرار
چه جوهرها فشاندستی ز گفتار
ترا زیبد که گوهر میفشانی
که راز من در اینجا می تو دانی
گواه من توئی اینجا حقیقت
سپردستی یقین راه شریعت
میان این همه تو بینظیری
که همدانائی و با عشق پیری
زپیری راه دانستی در اسرار
ترا پیدابود اعیان ز گفتار
توئی ره برده در اسرار معنی
توئی هم نقطه و پرگار معنی
توئی دریافته اسرار یارا
توئی بشناخته سرّ خدا را
توئی این دم زده در دید کشتی
درین اسرار ما واقف تو گشتی
توئی دریافته معنای باطن
ز دید شرع و در تقوای باطن
تو داری و تو گفتی آنچه دیدست
یقین جان تو این معنی شنیدست
مرا تو دید جانی در هدایت
که داری ره عیان سوی سعادت
زهی دریافته اسرار معنی
تو کردستی عیان اسرار معنی
عیانست این بیان و مگذر از او
که جز جانان نباشد هیچ نیکو
ز جانان هرچه جوئی آن بیابی
که این دم در میان غرق آبی
ز دید واصلان ما را نظر کن
همه جان مرا سمع و بصر کن
مرا اندر میانه با تو کارست
که گر معنی بیابم بیشمارست
منم منصور با من راست گفتی
دُرِّ اسرار ربّانی تو سُفتی
منم منصور اینجا رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
مرا این ابتدای واصلانست
که ذاتم با همه ذرات پیوست
نمود عشق دارم این زمان من
شده مخفی بر خلق جهان من
سفر کرده منم در ابتدایش
عیان دیدم جمال انتهایش
ز بود خود سفر در خویش کردم
نمود عشق را در پیش کردم
ولی در معنوی و هم بصورت
کنون افتاد کارم را ضرورت
از این پس در سفر چالاک خواهم
ز جمله من نمود پاک خواهم
پدر آوردِ امروزم چنین بین
در این دریا مرا عین الیقین بین
مرا اینست اوّل راه صورت
که بگرفتم من از کلّ تو نورت
مرا بنمودهاند این راز اینجا
که دیدم غایت آغاز اینجا
کنون در عین دریایی چنینم
که درحق اوّلین و آخرینم
دراین دریا بسی نایاب گفتم
دُرِ اسرار حق را من بسُفتم
بسر مردی بزرگست از نمودار
ولی ما را نداند یمن اسرار
ترا این بکر معنی دست دادست
که حق در دیدهٔ جانت نهادست
تو داری زین میان معنی تو داری
حقیقت دید این تقوی تو داری
مرا در عین دریا هست اسرار
اگر اینجا درافزایم به گفتار
کجا حاصل کنم من دیدن دوست
که مغز آمد مرا این صورت و پوست
ایا سالک بیان راز بشنو
نمود شاه از شهباز بشنو
مرا بنمودهاند اسرار باقی
مئی در دادم اینجا باده ساقی
مئی خوردم من از آن جام اسرار
که ناپیداست جمله پیش دلدار
مئی خوردم که هشیارم نه سرمست
ولی در نیستی دانستهام هست
مئی خوردم که جان محوست در یار
نمیگنجد به جز دلدار دیار
نمیگنجد به جز جانان درونم
که جانان شد درون وهم برونم
نمیگنجد به جز جانان در این دل
که اونگشاد ما را راز مشکل
حقیقت دیدهٔدیدار دیدم
ز پیش این جسم را بردار دیدم
نمیدانم که احوالم چه باشد
عیان من در این عالم چه باشد
ولی شرح و بیانم بی شمارست
که دایم پای داری پایدارست
حقیقت چون نمایم صورت تو
ندانم در جهان من صورت تو
حقیقت دم زنم اندر هواللّه
یکی پیدا کنم در دید اللّه
ولی از حال مستقبل چگویم
که این دم در جهان مانند گویم
مرا گوئی فلک گرداند در ذات
که میگردد از او دیدار ذرات
مراگوئی فلک در دید پیداست
که از دیدار من گردان و شیداست
مراگوئی فلک چون ارزنی است
که خورشید اندرو چون روزنی است
مرا گوئی فلک سرگشته باشد
که در کویم حقیقت گشته باشد
بسی سالست از دوران افلاک
که گردانست بر ما دور و یا خاک
بسی سالست تا بسیار گشتست
که مردم زادگان بسیار کشتست
مرا شوریست در این بحر اعظم
که یک شب بود در پیشش دو عالم
مرا شوریست در سر بی نهایت
که گفتم راست ناید در حکایت
مرا شوریست اندر عالم جان
که از هر ذره پیدا است طوفان
ز درد عشق جانم جان جان شد
نمود صورتم هر دوجهان شد
ز درد عشق ناپیدا بماندم
تمامت رخت بر دریا فشاندم
ز عین جوهر لا دراِلهم
که بر ذرات عالم پادشاهم
مرا دیدار باید نه خریدار
که بی شک جان نباشد جز که دیدار
مرا دردیست هم از دیرگاهی
که درمانست او را مر الهی
مرا دردیست درمان دوست باشد
ز مغز جان نه بی شک پوست باشد
مرا دردیست درمانش تو باشی
مرا جانیست جانانش تو باشی
حقیقت در دمی هستش تو درمان
عیان جان تویی ای جان جانان
چو درد من دوایی میندانم
حقیقت تو خدایی میندانم
چو دردم دادی و اینجاست درمان
مرا اکنون دوا آمد ز جانان
توئی جانان و جانها در بر توست
دل و جانها عجایب غمخور توست
تویی جانان و اندر جان نهانی
حقیقت راز من پنهان تو دانی
مرا در سوی این دریا چه کارست
که اندر وی عجایب بی شمارست
مرا میباید اینجا عین ذاتت
که لالست این زبان اندر صفاتت
صفات و ذات تو هم جانست و هم دل
مرا کردی در این دریا تو واصل
حقیقت پیر ره خواهم شدن من
بگو تا کی در این خواهم بُدَن من
چه جوهرها فشاندستی ز گفتار
ترا زیبد که گوهر میفشانی
که راز من در اینجا می تو دانی
گواه من توئی اینجا حقیقت
سپردستی یقین راه شریعت
میان این همه تو بینظیری
که همدانائی و با عشق پیری
زپیری راه دانستی در اسرار
ترا پیدابود اعیان ز گفتار
توئی ره برده در اسرار معنی
توئی هم نقطه و پرگار معنی
توئی دریافته اسرار یارا
توئی بشناخته سرّ خدا را
توئی این دم زده در دید کشتی
درین اسرار ما واقف تو گشتی
توئی دریافته معنای باطن
ز دید شرع و در تقوای باطن
تو داری و تو گفتی آنچه دیدست
یقین جان تو این معنی شنیدست
مرا تو دید جانی در هدایت
که داری ره عیان سوی سعادت
زهی دریافته اسرار معنی
تو کردستی عیان اسرار معنی
عیانست این بیان و مگذر از او
که جز جانان نباشد هیچ نیکو
ز جانان هرچه جوئی آن بیابی
که این دم در میان غرق آبی
ز دید واصلان ما را نظر کن
همه جان مرا سمع و بصر کن
مرا اندر میانه با تو کارست
که گر معنی بیابم بیشمارست
منم منصور با من راست گفتی
دُرِّ اسرار ربّانی تو سُفتی
منم منصور اینجا رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
مرا این ابتدای واصلانست
که ذاتم با همه ذرات پیوست
نمود عشق دارم این زمان من
شده مخفی بر خلق جهان من
سفر کرده منم در ابتدایش
عیان دیدم جمال انتهایش
ز بود خود سفر در خویش کردم
نمود عشق را در پیش کردم
ولی در معنوی و هم بصورت
کنون افتاد کارم را ضرورت
از این پس در سفر چالاک خواهم
ز جمله من نمود پاک خواهم
پدر آوردِ امروزم چنین بین
در این دریا مرا عین الیقین بین
مرا اینست اوّل راه صورت
که بگرفتم من از کلّ تو نورت
مرا بنمودهاند این راز اینجا
که دیدم غایت آغاز اینجا
کنون در عین دریایی چنینم
که درحق اوّلین و آخرینم
دراین دریا بسی نایاب گفتم
دُرِ اسرار حق را من بسُفتم
بسر مردی بزرگست از نمودار
ولی ما را نداند یمن اسرار
ترا این بکر معنی دست دادست
که حق در دیدهٔ جانت نهادست
تو داری زین میان معنی تو داری
حقیقت دید این تقوی تو داری
مرا در عین دریا هست اسرار
اگر اینجا درافزایم به گفتار
کجا حاصل کنم من دیدن دوست
که مغز آمد مرا این صورت و پوست
ایا سالک بیان راز بشنو
نمود شاه از شهباز بشنو
مرا بنمودهاند اسرار باقی
مئی در دادم اینجا باده ساقی
مئی خوردم من از آن جام اسرار
که ناپیداست جمله پیش دلدار
مئی خوردم که هشیارم نه سرمست
ولی در نیستی دانستهام هست
مئی خوردم که جان محوست در یار
نمیگنجد به جز دلدار دیار
نمیگنجد به جز جانان درونم
که جانان شد درون وهم برونم
نمیگنجد به جز جانان در این دل
که اونگشاد ما را راز مشکل
حقیقت دیدهٔدیدار دیدم
ز پیش این جسم را بردار دیدم
نمیدانم که احوالم چه باشد
عیان من در این عالم چه باشد
ولی شرح و بیانم بی شمارست
که دایم پای داری پایدارست
حقیقت چون نمایم صورت تو
ندانم در جهان من صورت تو
حقیقت دم زنم اندر هواللّه
یکی پیدا کنم در دید اللّه
ولی از حال مستقبل چگویم
که این دم در جهان مانند گویم
مرا گوئی فلک گرداند در ذات
که میگردد از او دیدار ذرات
مراگوئی فلک در دید پیداست
که از دیدار من گردان و شیداست
مراگوئی فلک چون ارزنی است
که خورشید اندرو چون روزنی است
مرا گوئی فلک سرگشته باشد
که در کویم حقیقت گشته باشد
بسی سالست از دوران افلاک
که گردانست بر ما دور و یا خاک
بسی سالست تا بسیار گشتست
که مردم زادگان بسیار کشتست
مرا شوریست در این بحر اعظم
که یک شب بود در پیشش دو عالم
مرا شوریست در سر بی نهایت
که گفتم راست ناید در حکایت
مرا شوریست اندر عالم جان
که از هر ذره پیدا است طوفان
ز درد عشق جانم جان جان شد
نمود صورتم هر دوجهان شد
ز درد عشق ناپیدا بماندم
تمامت رخت بر دریا فشاندم
ز عین جوهر لا دراِلهم
که بر ذرات عالم پادشاهم
مرا دیدار باید نه خریدار
که بی شک جان نباشد جز که دیدار
مرا دردیست هم از دیرگاهی
که درمانست او را مر الهی
مرا دردیست درمان دوست باشد
ز مغز جان نه بی شک پوست باشد
مرا دردیست درمانش تو باشی
مرا جانیست جانانش تو باشی
حقیقت در دمی هستش تو درمان
عیان جان تویی ای جان جانان
چو درد من دوایی میندانم
حقیقت تو خدایی میندانم
چو دردم دادی و اینجاست درمان
مرا اکنون دوا آمد ز جانان
توئی جانان و جانها در بر توست
دل و جانها عجایب غمخور توست
تویی جانان و اندر جان نهانی
حقیقت راز من پنهان تو دانی
مرا در سوی این دریا چه کارست
که اندر وی عجایب بی شمارست
مرا میباید اینجا عین ذاتت
که لالست این زبان اندر صفاتت
صفات و ذات تو هم جانست و هم دل
مرا کردی در این دریا تو واصل
حقیقت پیر ره خواهم شدن من
بگو تا کی در این خواهم بُدَن من
عطار نیشابوری : دفتر اول
در جواب دادن پیر دانا و استعانت کردن و یاری خواستن فرماید
بدو گفت ای دل و جان دستگیرم
که تو هستی جوان، من زار و پیرم
تو خواهی رفت میدانم یقین من
ببین در اولین و آخرین من
زمن فارغ مشو یک لحظه ای پیر
بهرکاری مرا میبین بتدبیر
مرا کن یاد در هر کار دشوار
که من بنمایمت اینجای دیدار
بهرحالی مرا مگذار از یاد
که تا باشی زِیاد من تو دلشاد
بجز من هیچ شاهی را مبین تو
بجز من هیچ راهی را مبین تو
که اندر جملهٔ کون و مکانم
نمود راز هر کس من بدانم
منم دانا در اسرار هر کس
بگاهی گر بود صبح تنفّس
مرا این لحظه میخوان بازدان راز
حجاب از پیش خود کلّی برانداز
طلب کن در میان جان مرا بین
نمود انس و جان در جان مرا بین
حقیقت چون مرا جوئی بیابی
بوقت صبح چون نزدم شتابی
بوقت صبحدم چشمت شود نور
بوقت صبح شه یابی ز منصور
بوقت صبح دل را تازه یابی
همه ذرات در آوازه یابی
بوقت صبح ذرّات دو عالم
نموداری کنند اینجا دمادم
هران خلعت کز این درگاه پوشند
چو آید صبحدم آنگاه پوشند
چو پیدا شد جمال صبحگاهی
بخواه آن سر که از ما می تو خواهی
برآر از سینهٔ پرخون دم پاک
که بسیاری دمد این صبح در خاک
بوقت صبح دل را شاد گردان
حقیقت جان ودل آباد گردان
زبان بگشای و با من راز میگوی
غم دیرینهٔ خود باز میگوی
که هر حاجت که خواهی آن برآرم
که من در جان و دل پروردگارم
ز من ای پیر تا تو نیست موئی
میان ما است بیشک های و هوئی
ز من ای پیر تا تو نیست بسیار
حجاب این صورتست از پیش بردار
ز من ای پیر تا تو یک دم آمد
که این دم با دم من همدم آمد
ز من ای پیر تا تو هست خورشید
که همچون نور باشد لیک جاوید
من و تو هر دو در یکی بدیدیم
که جز دیدار خود چیزی ندیدیم
من و تو در یکی دیدیم پیدا
ز یک ذاتیم اینجاگه هویدا
من و تو هر دو چون کشتی و آبیم
که با یکدیگر اینجا درشتابیم
ز یک کانیم و یک گوهر پدیدار
شدستیم اینچنین پیر و پر اسرار
نهایت نیست اینجا دیدن ما
که داند این زمان گردیدن ما
چو ما هر دو یکی باشیم با هم
نگنجد هیچ شادی نیز در غم
ولی اینجا تفاوت از صوردان
که در دریا تو کشتی درگذر دان
نماند نقش کشتی هیچ در آب
ز ناگاهی پذیرد زود غرقاب
جهان و هرچه در هر دو جهان است
چو بینی اندر این دریا نهانست
دوائی دارد اینجا حُسن فانی
که بی صورت نماند این معانی
زاوّل هرچه میبینی سرآید
نمودار جهان دون سرآید
که تو هستی جوان، من زار و پیرم
تو خواهی رفت میدانم یقین من
ببین در اولین و آخرین من
زمن فارغ مشو یک لحظه ای پیر
بهرکاری مرا میبین بتدبیر
مرا کن یاد در هر کار دشوار
که من بنمایمت اینجای دیدار
بهرحالی مرا مگذار از یاد
که تا باشی زِیاد من تو دلشاد
بجز من هیچ شاهی را مبین تو
بجز من هیچ راهی را مبین تو
که اندر جملهٔ کون و مکانم
نمود راز هر کس من بدانم
منم دانا در اسرار هر کس
بگاهی گر بود صبح تنفّس
مرا این لحظه میخوان بازدان راز
حجاب از پیش خود کلّی برانداز
طلب کن در میان جان مرا بین
نمود انس و جان در جان مرا بین
حقیقت چون مرا جوئی بیابی
بوقت صبح چون نزدم شتابی
بوقت صبحدم چشمت شود نور
بوقت صبح شه یابی ز منصور
بوقت صبح دل را تازه یابی
همه ذرات در آوازه یابی
بوقت صبح ذرّات دو عالم
نموداری کنند اینجا دمادم
هران خلعت کز این درگاه پوشند
چو آید صبحدم آنگاه پوشند
چو پیدا شد جمال صبحگاهی
بخواه آن سر که از ما می تو خواهی
برآر از سینهٔ پرخون دم پاک
که بسیاری دمد این صبح در خاک
بوقت صبح دل را شاد گردان
حقیقت جان ودل آباد گردان
زبان بگشای و با من راز میگوی
غم دیرینهٔ خود باز میگوی
که هر حاجت که خواهی آن برآرم
که من در جان و دل پروردگارم
ز من ای پیر تا تو نیست موئی
میان ما است بیشک های و هوئی
ز من ای پیر تا تو نیست بسیار
حجاب این صورتست از پیش بردار
ز من ای پیر تا تو یک دم آمد
که این دم با دم من همدم آمد
ز من ای پیر تا تو هست خورشید
که همچون نور باشد لیک جاوید
من و تو هر دو در یکی بدیدیم
که جز دیدار خود چیزی ندیدیم
من و تو در یکی دیدیم پیدا
ز یک ذاتیم اینجاگه هویدا
من و تو هر دو چون کشتی و آبیم
که با یکدیگر اینجا درشتابیم
ز یک کانیم و یک گوهر پدیدار
شدستیم اینچنین پیر و پر اسرار
نهایت نیست اینجا دیدن ما
که داند این زمان گردیدن ما
چو ما هر دو یکی باشیم با هم
نگنجد هیچ شادی نیز در غم
ولی اینجا تفاوت از صوردان
که در دریا تو کشتی درگذر دان
نماند نقش کشتی هیچ در آب
ز ناگاهی پذیرد زود غرقاب
جهان و هرچه در هر دو جهان است
چو بینی اندر این دریا نهانست
دوائی دارد اینجا حُسن فانی
که بی صورت نماند این معانی
زاوّل هرچه میبینی سرآید
نمودار جهان دون سرآید
عطار نیشابوری : دفتر اول
در فنای این جهان و بقای آن جهان فرماید
ز اوّل جمله اشیاهست پیدا
که هر یک درچه خواهد بود پیدا
ز اوّل جان و صورت باشد و بس
نداند هیچکس جز حق مراین بس
ز اوّل صورت اندر تخت این خاک
که نگذارد ورا دوران افلاک
ز اوّل جمله چون رفتی سرآمد
بجز تو این همه نقشی برآمد
ز اوّل کشتی اندر عین دریا
بود وقتی که موج آید هویدا
زوالی هست مر هر روز خورشید
که در مغرب شود پیوسته نومید
زوالی هست مه را در سر ماه
که بگذارد ز عشق دوست در راه
زوالی هست جمله کوکبان هم
که ازخورشید میگردند آن هم
زوالی هست هر چیزی که یابی
ولیکن این معانی تونیابی
همه دنیا زوال اندر زوالست
ره جانان وبال اندر وبال است
همه دنیا خرابی در خرابی است
شده پیری نه هنگام شبابی است
گذر کن زین سرای پر ز ماتم
که هر دم رنج بینی زو دمادم
وصالی بی فراقی قسم کس نیست
که گل بی خار و شِکّر بی مگس نیست
وصالست آنگهی بعدش فراقست
کسی داند که او در اشتیاق است
جهان جان نه همچون این جهانست
که آنجا گه عیان جاودانست
جهان جان به جز جانان نبینی
سزد گر جان جان اعیان نبینی
جهان جان طلب گر یار خواهی
وگرنه همچو برف و کوه و کاهی
جهان جان طلب بگذر ز بودت
بگو ای دل که آخر می چه بودت
جهان جان طلب بگذر ز هستی
که چون هستی رها کردی برستی
جهان جان طلب در کلّ احوال
رها کن بعد از این هم قیل و هم قال
بمیر از خود تو و صورت برافکن
که خورشید است در آفاق روشن
چو خورشید است ذرّه می چه باشی
بدین صورت تو غرّه می چه باشی
رها کن صورت و گشتی صفاتت
طلب کن در میان ذرّات ذاتت
ز دریا جوی دُرهای معانی
ز کشتی جز نمود خودندانی
در این کشتی بسی گشتند غرقه
در این بودند هفتادو دو فرقه
یکی کشتیّ دیگر هست دریاب
در آن کشتی حقیقت زود و بشتاب
در آن کشتی ببین دُرهای معنی
بخود بگشا همی دَرهای معنی
محمد(ص) با علی اینجا مقیمست
از ان ذرات کل با ترس و بیمست
دم ایشانست در دریا فتاده
نهاد عشق در غوغا فتاده
دم ایشان زن و هر دو جهان شو
نمودار زمین و آسمان شو
دم ایشان زن و دریاب آن دُر
که اینجا درنگنجد گفتن پُر
دم ایشان زن و تحقیق دریاب
در این دریا دل توفیق شان یاب
دم از ایشان زن و دریاب جانت
که ایشانند این شرح و بیانت
دم از ایشان زن و دیدارشان بین
حقیقت جملگی انوارشان بین
دم از ایشان زن و آدم نظر کن
ز ذات خود عیان کل خبر کن
من از ایشان زدستم دم حقیقت
سپردم من همی راه شریعت
شریعت دارم اندر اینقدر سال
نظر کردند ایشان عین احوال
بقای جاودان دیدم از ایشان
از آن هرگز نبودم من پریشان
بقای جاودانی یافتم من
همی نزدیکشان بشتافتم من
بقای جاودانی ذات ایشانست
عیان عشق در آیات ایشانست
محمد(ص) با علی ذات خدایند
حقیقت در یکی ونی جدایند
از ایشان گشتم اندر بحر واصل
وز ایشان شد مرا مقصود حاصل
از ایشان یافتم هر دو جهان من
بدیدم کام از ایشان رایگان من
از ایشان یافتم اسرار بیچون
که ایشانند ماه و مهر گردون
که هر یک درچه خواهد بود پیدا
ز اوّل جان و صورت باشد و بس
نداند هیچکس جز حق مراین بس
ز اوّل صورت اندر تخت این خاک
که نگذارد ورا دوران افلاک
ز اوّل جمله چون رفتی سرآمد
بجز تو این همه نقشی برآمد
ز اوّل کشتی اندر عین دریا
بود وقتی که موج آید هویدا
زوالی هست مر هر روز خورشید
که در مغرب شود پیوسته نومید
زوالی هست مه را در سر ماه
که بگذارد ز عشق دوست در راه
زوالی هست جمله کوکبان هم
که ازخورشید میگردند آن هم
زوالی هست هر چیزی که یابی
ولیکن این معانی تونیابی
همه دنیا زوال اندر زوالست
ره جانان وبال اندر وبال است
همه دنیا خرابی در خرابی است
شده پیری نه هنگام شبابی است
گذر کن زین سرای پر ز ماتم
که هر دم رنج بینی زو دمادم
وصالی بی فراقی قسم کس نیست
که گل بی خار و شِکّر بی مگس نیست
وصالست آنگهی بعدش فراقست
کسی داند که او در اشتیاق است
جهان جان نه همچون این جهانست
که آنجا گه عیان جاودانست
جهان جان به جز جانان نبینی
سزد گر جان جان اعیان نبینی
جهان جان طلب گر یار خواهی
وگرنه همچو برف و کوه و کاهی
جهان جان طلب بگذر ز بودت
بگو ای دل که آخر می چه بودت
جهان جان طلب بگذر ز هستی
که چون هستی رها کردی برستی
جهان جان طلب در کلّ احوال
رها کن بعد از این هم قیل و هم قال
بمیر از خود تو و صورت برافکن
که خورشید است در آفاق روشن
چو خورشید است ذرّه می چه باشی
بدین صورت تو غرّه می چه باشی
رها کن صورت و گشتی صفاتت
طلب کن در میان ذرّات ذاتت
ز دریا جوی دُرهای معانی
ز کشتی جز نمود خودندانی
در این کشتی بسی گشتند غرقه
در این بودند هفتادو دو فرقه
یکی کشتیّ دیگر هست دریاب
در آن کشتی حقیقت زود و بشتاب
در آن کشتی ببین دُرهای معنی
بخود بگشا همی دَرهای معنی
محمد(ص) با علی اینجا مقیمست
از ان ذرات کل با ترس و بیمست
دم ایشانست در دریا فتاده
نهاد عشق در غوغا فتاده
دم ایشان زن و هر دو جهان شو
نمودار زمین و آسمان شو
دم ایشان زن و دریاب آن دُر
که اینجا درنگنجد گفتن پُر
دم ایشان زن و تحقیق دریاب
در این دریا دل توفیق شان یاب
دم از ایشان زن و دریاب جانت
که ایشانند این شرح و بیانت
دم از ایشان زن و دیدارشان بین
حقیقت جملگی انوارشان بین
دم از ایشان زن و آدم نظر کن
ز ذات خود عیان کل خبر کن
من از ایشان زدستم دم حقیقت
سپردم من همی راه شریعت
شریعت دارم اندر اینقدر سال
نظر کردند ایشان عین احوال
بقای جاودان دیدم از ایشان
از آن هرگز نبودم من پریشان
بقای جاودانی یافتم من
همی نزدیکشان بشتافتم من
بقای جاودانی ذات ایشانست
عیان عشق در آیات ایشانست
محمد(ص) با علی ذات خدایند
حقیقت در یکی ونی جدایند
از ایشان گشتم اندر بحر واصل
وز ایشان شد مرا مقصود حاصل
از ایشان یافتم هر دو جهان من
بدیدم کام از ایشان رایگان من
از ایشان یافتم اسرار بیچون
که ایشانند ماه و مهر گردون
عطار نیشابوری : دفتر اول
پسر در اثبات شرع به پیر دانا گوید
کنون ای پیر خواهم رفت دریاب
توئی صورت به نزد ما تو بشتاب
کنون ای باب خواهم رفت دریاب
که گشتم من زحیرت عین غرقاب
کنون ای باب خواهم شد حقیقت
ز دست خود مهل اینجا شریعت
شریعت گوش دار ای عالم دل
که تا مقصود خود بینی تو حاصل
شریعت گوش دار و راز کل بین
تو در عین شریعت نار کل بین
ز نور شرع یابی جان جانان
که بعد هر غمی شادیست آسان
ز نور شرع ره بینی تو روشن
جهان صورتست اینجا چو گلشن
ز نور شرع نور شمس بنگر
که پنهان میشود هر شب بزیور
ز نور شرع مه بگداخت هر ماه
که تا بوئی برد در شرع زین راه
شریعت کوش و آنگه کن طریقت
سوم ره دمزن از عین حقیقت
حقیقت در شریعت میتوان یافت
طریقت در حقیقت نیز بشتافت
که تا دریافت اسرار حقیقت
مسلم نیست بی نور شریعت
کسی کو شرع بشناسد ز اللّه
شریعت هست عین قل هواللّه
مقام ایمنی باشد شریعت
که محو آرد نمودار طبیعت
مقام ایمنی در شرع یابی
که اندر وی تواصل و فرع یابی
مقام ایمنی شرعست دریاب
درِ این خانه بگشادست دریاب
شریعت ایمنی و ساکنی است
که با نور خدائی هست پیوست
مقام ایمنی زو شد پدیدار
کسی کاین را بجان آمد خریدار
مقام ایمنی دارند در ذات
که اندر شرع مییابند اثبات
ز شرع مصطفی حق بین و حق شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
ز شرع مصطفی مگذر زمانی
دمادم تا کنی از وی بیانی
شریعت جوی و جان آزاد گردان
ز حق جان و دلت را شاد گردان
شریعت سرّ عالم برگشود است
ره تحقیق حق اینجا نمود است
شریعت راز دارست از حقیقت
که مخفی میکند عین طبیعت
شریعت حق شناس و راه باطل
رها کن تا شود مقصود حاصل
شریعت حق شناس و حق یقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
توئی صورت به نزد ما تو بشتاب
کنون ای باب خواهم رفت دریاب
که گشتم من زحیرت عین غرقاب
کنون ای باب خواهم شد حقیقت
ز دست خود مهل اینجا شریعت
شریعت گوش دار ای عالم دل
که تا مقصود خود بینی تو حاصل
شریعت گوش دار و راز کل بین
تو در عین شریعت نار کل بین
ز نور شرع یابی جان جانان
که بعد هر غمی شادیست آسان
ز نور شرع ره بینی تو روشن
جهان صورتست اینجا چو گلشن
ز نور شرع نور شمس بنگر
که پنهان میشود هر شب بزیور
ز نور شرع مه بگداخت هر ماه
که تا بوئی برد در شرع زین راه
شریعت کوش و آنگه کن طریقت
سوم ره دمزن از عین حقیقت
حقیقت در شریعت میتوان یافت
طریقت در حقیقت نیز بشتافت
که تا دریافت اسرار حقیقت
مسلم نیست بی نور شریعت
کسی کو شرع بشناسد ز اللّه
شریعت هست عین قل هواللّه
مقام ایمنی باشد شریعت
که محو آرد نمودار طبیعت
مقام ایمنی در شرع یابی
که اندر وی تواصل و فرع یابی
مقام ایمنی شرعست دریاب
درِ این خانه بگشادست دریاب
شریعت ایمنی و ساکنی است
که با نور خدائی هست پیوست
مقام ایمنی زو شد پدیدار
کسی کاین را بجان آمد خریدار
مقام ایمنی دارند در ذات
که اندر شرع مییابند اثبات
ز شرع مصطفی حق بین و حق شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
ز شرع مصطفی مگذر زمانی
دمادم تا کنی از وی بیانی
شریعت جوی و جان آزاد گردان
ز حق جان و دلت را شاد گردان
شریعت سرّ عالم برگشود است
ره تحقیق حق اینجا نمود است
شریعت راز دارست از حقیقت
که مخفی میکند عین طبیعت
شریعت حق شناس و راه باطل
رها کن تا شود مقصود حاصل
شریعت حق شناس و حق یقین شو
حقیقت اوّلین و آخرین شو
عطار نیشابوری : دفتر اول
در سلوک شریعت ورزیدن و از حقیقت متمتع شدن فرماید
چو راه شرع بسپاری خدائی
تو و او هر دو یکی بی جدائی
چو قطره سوی این دریا شود زود
عیان قطره در دریا یکی بود
شریعت قطرهٔ تو بحر دارد
کسی شاید که این را پاس دارد
که در عین شریعت دوست بیند
حقیقت مغز را در پوست بیند
ره شرع محمد(ص) هست آسان
از او باشد منافق خود هراسان
ره شرع محمد(ص) رو بحق رس
که جز او مینبینی نیز تو کس
ره شرع محمد (ص) کن که دلدار
نماید رخ ترا اینجای اظهار
زمانی شرع را از خود مکن دور
که تا تو دم زنی مانند منصور
در این دریا ممان و بگذر از وی
مکن سستی بیک دو جام پر می
اگر خمخانهها را نوش داری
سزد گر خویشتن با هوش داری
مکن بد مستی اندر روی دریا
مشو بیخود درون بحر و دریا
چو راهی می ندانی همچو وی تو
مخور مانند وی این جام می تو
بقدر خویشتن باید زدن لاف
که گنجشکی نداند رفت در قاف
گلیم عجز در سرکش ز حیرت
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که نشناسد به جز حق را حق ای دوست
چه برخیزد از این مشتی رگ و پوست
اگر موری ز عالم با عدم شد
بعالم در چه افزود و چه کم شد
خدا را جز خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
توهم درخورد خود میگوی اسرار
که هر کس را نباشد این چنین کار
بمردن اوفتد زینگونه شیوه
کجا این سر بداند مرد لیوه
ره حق راه مردانست دریاب
اگر تو میتوانی زود بشتاب
ره حق صادقان دریافتندش
سوی آن کل یقین بشتافتندش
ره حق عاشقان دیدند درخود
رها کردند بیشک نیک یا بد
ره حق در شریعت میتوان یافت
نه در عین طبیعت میتوان یافت
ره حق شرع دان و بگذر از فرع
که نور جان شود تابنده در شرع
ره حق چون شریعت مینماید
ره شیطان طبیعت مینماید
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت بگذر و جانان طلب کن
بجز جانان مبین ای دوست زنهار
که او دیدست دید او نگهدار
درون بحر جان ران کشتی تن
نگه کن طفل ره منصور روشن
که باتو اندر این دریاست گویان
زمانی زو نهٔ اینجا تو پویان
تو گر منصور معنی باز بینی
مر او را صاحب این راز بینی
گشاید مشکلت ای پیر صورت
رود از طبع و از جانت نفورت
نمود مشکلت اینجا گشاید
ره تحقیق او اینجا نماید
ولیکن همچو او در عین دریا
ندانی رفت تو ای پیر شیدا
چو جان تست پیر و حق جوانست
بهر کسوت که میخواهد عیان است
کجا او را شناسی اندرین بحر
که تریاک تو آمد جملگی زهر
اگر بود وجودت پاک داری
حقیقت زهر را تریاک داری
حقیقت زهر کن تریاک معنی
که تا اینجا تو باشی پاک معنی
دمی غایب مشو در هیچ حالی
که تا هر لحظه یابی تو کمالی
دمی غائب مشو از دیدن جان
که تا بنماید اینجا روی جانان
زیارت غائبی و اوست حاضر
ترا اندر دل و جان اوست ناظر
زیارت غائبی و او ترا دید
نمودتست اندر گفت و اشنید
چو یارت گم شود در عین دریا
کجا می باز بینی روی او را
مگر وقتی که اندر دار باشی
ز ذُلّ خویش برخوردار باشی
نمیدانی تو یک حرفی ز اسرار
چگویم با تو من از سّر آن دار
که وصف آن نمیآید چنین راست
مگر بینی تو در عین یقین راست
بیان یار آسانست پیشت
از آن مرهم نیابد جان ریشت
بیان یار بی شرح و بیانست
کسی داند که آنجا جان جانست
ز گم کرده اگر آگه نباشی
میان عاقلان ابله تو باشی
ز گم کرده اگر یابی خبر باز
ترا پیدا کند انجام و آغاز
ز گمکرده دمی باز آی و او بین
بهر چیزی که میبینی نکو بین
ترا دلدار اینجا بایدت جست
مشو اندر طلب عنّین و شو چست
برو دلدار اینجا جوی و او بین
بدّی او زجان و دل نکو بین
از این دریا اگر او را بجوئی
تو با اوئی و اندر گفتگوئی
تو و او هر دو یکی بی جدائی
چو قطره سوی این دریا شود زود
عیان قطره در دریا یکی بود
شریعت قطرهٔ تو بحر دارد
کسی شاید که این را پاس دارد
که در عین شریعت دوست بیند
حقیقت مغز را در پوست بیند
ره شرع محمد(ص) هست آسان
از او باشد منافق خود هراسان
ره شرع محمد(ص) رو بحق رس
که جز او مینبینی نیز تو کس
ره شرع محمد (ص) کن که دلدار
نماید رخ ترا اینجای اظهار
زمانی شرع را از خود مکن دور
که تا تو دم زنی مانند منصور
در این دریا ممان و بگذر از وی
مکن سستی بیک دو جام پر می
اگر خمخانهها را نوش داری
سزد گر خویشتن با هوش داری
مکن بد مستی اندر روی دریا
مشو بیخود درون بحر و دریا
چو راهی می ندانی همچو وی تو
مخور مانند وی این جام می تو
بقدر خویشتن باید زدن لاف
که گنجشکی نداند رفت در قاف
گلیم عجز در سرکش ز حیرت
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که نشناسد به جز حق را حق ای دوست
چه برخیزد از این مشتی رگ و پوست
اگر موری ز عالم با عدم شد
بعالم در چه افزود و چه کم شد
خدا را جز خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
توهم درخورد خود میگوی اسرار
که هر کس را نباشد این چنین کار
بمردن اوفتد زینگونه شیوه
کجا این سر بداند مرد لیوه
ره حق راه مردانست دریاب
اگر تو میتوانی زود بشتاب
ره حق صادقان دریافتندش
سوی آن کل یقین بشتافتندش
ره حق عاشقان دیدند درخود
رها کردند بیشک نیک یا بد
ره حق در شریعت میتوان یافت
نه در عین طبیعت میتوان یافت
ره حق شرع دان و بگذر از فرع
که نور جان شود تابنده در شرع
ره حق چون شریعت مینماید
ره شیطان طبیعت مینماید
ز شیطان بگذر و رحمان طلب کن
ز جانت بگذر و جانان طلب کن
بجز جانان مبین ای دوست زنهار
که او دیدست دید او نگهدار
درون بحر جان ران کشتی تن
نگه کن طفل ره منصور روشن
که باتو اندر این دریاست گویان
زمانی زو نهٔ اینجا تو پویان
تو گر منصور معنی باز بینی
مر او را صاحب این راز بینی
گشاید مشکلت ای پیر صورت
رود از طبع و از جانت نفورت
نمود مشکلت اینجا گشاید
ره تحقیق او اینجا نماید
ولیکن همچو او در عین دریا
ندانی رفت تو ای پیر شیدا
چو جان تست پیر و حق جوانست
بهر کسوت که میخواهد عیان است
کجا او را شناسی اندرین بحر
که تریاک تو آمد جملگی زهر
اگر بود وجودت پاک داری
حقیقت زهر را تریاک داری
حقیقت زهر کن تریاک معنی
که تا اینجا تو باشی پاک معنی
دمی غایب مشو در هیچ حالی
که تا هر لحظه یابی تو کمالی
دمی غائب مشو از دیدن جان
که تا بنماید اینجا روی جانان
زیارت غائبی و اوست حاضر
ترا اندر دل و جان اوست ناظر
زیارت غائبی و او ترا دید
نمودتست اندر گفت و اشنید
چو یارت گم شود در عین دریا
کجا می باز بینی روی او را
مگر وقتی که اندر دار باشی
ز ذُلّ خویش برخوردار باشی
نمیدانی تو یک حرفی ز اسرار
چگویم با تو من از سّر آن دار
که وصف آن نمیآید چنین راست
مگر بینی تو در عین یقین راست
بیان یار آسانست پیشت
از آن مرهم نیابد جان ریشت
بیان یار بی شرح و بیانست
کسی داند که آنجا جان جانست
ز گم کرده اگر آگه نباشی
میان عاقلان ابله تو باشی
ز گم کرده اگر یابی خبر باز
ترا پیدا کند انجام و آغاز
ز گمکرده دمی باز آی و او بین
بهر چیزی که میبینی نکو بین
ترا دلدار اینجا بایدت جست
مشو اندر طلب عنّین و شو چست
برو دلدار اینجا جوی و او بین
بدّی او زجان و دل نکو بین
از این دریا اگر او را بجوئی
تو با اوئی و اندر گفتگوئی
عطار نیشابوری : دفتر اول
در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدرخواستن فرماید
چو منصور این حقیقت راست برگفت
نمود جوهر اسرار بر سُفت
در آن دریا بصورت برخمید او
ز چشم جمله گشتش ناپدید او
مثال برق آنجاگاه بشتافت
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت
پدر چون دید آن سرّ عجائب
عجائب ماند آنجا زین غرائب
بزد یک نعره و خاموش شد او
در آن عین خودی بیهوش شد او
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
برآورد آن زمانش پیر فریاد
که ای جان جهان آخر کجائی
ندانم تا برم دیگر کی آئی
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
نمیدانم من این سرّ را تو دانی
شدی غائب ولی در جان و جسمی
توئی گنج و درونم در طلسمی
کجا بینم ترا دیگر در این جای
برآورده خروش و بانگ و غوغای
تمامت خلق کشتی در تحیّر
بمانده بیخبر چون در صدف دُر
همه حیران در آن اسرار مانده
مثال نقطه در پرگار مانده
چو با خود آمد آنگه باب منصور
ز جان افتاده بود و از جهان دور
بر آوردش دم و یک نعره دربست
نمود خویشتن در ذات او بست
برون انداخت از کشتی وجودش
درون بحر شد دریای بودش
چو آن در عین آن دریا فتاد او
درون بحر بیخود جان بداد او
همه بحر جهان دید و جهان دید
ز خویشش دید آن راز نهان دید
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
جهان جانستان بروی سرآمد
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
که مر عهد یکایک بشکنی تو
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
که کار او به جز جور و جفا نیست
جهانا چند خواهی گشت آخر
کرا خواهی مرا این هست آخر
جهانا طبع مردم خوار داری
که رسم تست مردم خوار داری
جهانا مهلتم ده تا زمانی
فرو گرییم ازدستت جهانی
کما بیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خواست
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
جهانا مهلتم ده تا ببینی
نمود من اگر صاحب یقینی
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
ترا بنمایم این اسرار اینجا
دلا خون خور در این بحر معانی
که قدر خویش هم اینجا ندانی
دلا خون خور که از خون آمدی تو
چگویم تا که خود چون آمدی تو
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
نمود تو بجای خود برد باز
میان آب می رو پاک جان شو
به عین عشق دیدار جهان شو
درون آب دریای جهانی
بگو تا چند از این کشتی دوانی
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
حکایت کوش کردستی و بینا
نهٔ آگه که چون بودست رازت
رها کردی در اینجا شاهبازت
چونشناسی نمود سرّ مردان
از آنی چون فلک پیوسته گردان
سوی بحر فناشو همچو منصور
ز کشتی و ز باب خویش شو دور
سوی بحر فنا شو سوی یارت
میان آب دریا می چه کارت
خبر داری زجوهر زود بشتاب
نمود خویش در بغداد جان یاب
ز بغدادت اگر واقف شدستی
ز دید چشم و جان واقف شدستی
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی
ز دنیا بگذر و از عین دریا
که در دریا نبینی جز که سودا
درون بحر جان انداز خود را
مگر کآگاه گردانی تو خود را
درون بحر شو تا راز بینی
حقیقت جوهر جان باز بینی
درون بحرمعنی هرکه ره برد
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد
به جوهر در رسیدم چند گویم
بهر وصفی که میگویم چه گویم
چه گویم اندر این میدان فتاده
میان خاک بی جولان فتاده
منم بیچاره و حیران بمانده
چگوئی خوار و سرگردان بمانده
منم بیچاره اندر کوی دلدار
اگرچه راه بردم سوی دلدار
نه در دینم نه اندر کیش مانده
بسان کافری درویش مانده
در این دریای بی پایان فتاده
سراندر قعر این عمان نهاده
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
قدم می دارم اندر عشق محکم
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
پس آن گاهی سوی بالاشتابم
درون جان من بحریست در دید
که اینجا مینبینم جز که آن دید
درون جان من بحریست معنی
ندارم با کسی اینجای دعوی
منم عطّار کز بحر معانی
کنم هر ساعتی گوهر فشانی
منم دریا و کشتی رانده بی حد
شده فارغ ز بود نیک یا بد
منم عطّار و اسرار جهانم
حقیقت درّ معنی میفشانم
چو نقش من دگر عالم نبیند
کسی داند که او جانان گزیند
عیان این جهان و آن جهانم
ورای این زمان و آسمانم
حقیقت من نمودم جوهر دوست
برون آوردم اینجا روغن از پوست
سلاطینان عالم گرچه شاهند
بحمداللّه بر من خاک راهند
چو سلطانم به معنی و بصورت
بیفکنده ز دل خود کدروت
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
که اندر سلطنت دیدار شاهم
منم شاه جهان در سرّ معنی
که دارم در حقیقت عین تقوی
بسی شادی و غم خوردم بعالم
که سلطانم ابی شک من در این دم
منم سلطان جمله سالکان من
که دیدستم حقیقت جان جان من
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من در این درد
که بنمایم ورا سرّ الهی
بماهش افکنم او را ز ماهی
بسی اسرار گویانند و بسیار
ولی هرگز نباشد همچو عطّار
که من بگشودهام این راز مشکل
بسی حسرت که در جاندارم و دل
کجا گویم چو همرازی ندیدم
نخوانم چون هم آوزی ندیدم
از این ایوان پردود و ستاره
بسی کردم بهر جانب نظاره
دمی غافل نبودم زین نمودار
که تادریافتم اعیان اسرار
نمود عشق جمله عاشقانم
عیان راه جمله سالکانم
حقیقت یافتم جانان و جان من
بکردم فاش این راز نهان من
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
نمود خویشتن آویخت بردار
حقیقت هر که این دیدار دریافت
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
که بنهادستم این اسرار روشن
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
هر آن رازی که دیدی بازگفتی
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
ولیکن این زمان دیدار چونی
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
ولیکن این زمان دیدار ذاتی
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
که خون خوردست هم بسیار آدم
دلا خون خور که خون بودی ز اول
ولی اینجا شدی در خود معطّل
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
بآخرهم بخون مانی گرفتار
ز خونی لیک اندر خاکماندی
ز سرّصنع عین پاک ماندی
ز راه چشم خون دل بریزان
که خواهی گشت خاک خاکبیزان
که بعد از ما وفاداران هشیار
بخاک ما فرو گریند بسیار
نباشد فایده زیرا که خاکیم
به عین عاقبت اندر هلاکیم
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
که میبایست در طین خفت ای دوست
نمود خاک اصل پاک دارد
که آدم دید حق درخاک دارد
اگرنه خاک اصل پاک بودی
گلِ آدم کجادرخاک بودی
نمود خاک از آن حاصل نموداست
که خود را بیشکی واصل نمودست
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
چگویم تا در اول چون بُدی تو
حقیقت خاک واصل شد در این راه
که او اینجا ریاضت یافت از شاه
حقیقت خاک چندینی ریاضت
کشید و یافت او بیشک سعادت
حقیقت خاک میداند که جان چیست
درون او همه راز نهان چیست
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار
شبی میگفت خوش کرد خاکی
بگوش او رسید آواز پاکی
که ای مسکین چرا چندین بگردی
بگو تا اندر این دنیا چه کردی
چرا این گور مردم میپرستی
بگرد کارمردم گرد و رستی
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
ولی با تست بیشک صانع پاک
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
ولی ما بهتریم از جمله آگاه
که خاکیم این زمان در عین هستی
نه مانند شما در بت پرستی
چو زیر خاک ما را یار باشد
در این معنی بسی اسرار باشد
درونیم و برون بگرفته از دوست
حقیقت مغز باشد جملگی پوست
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
که اندر خاک برخوردار اوئیم
نمود خاک ما را کرد واصل
همه مقصود ما اینجاست حاصل
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
که از چشم جهان ما ناپدیدیم
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
که این دم نور قدس و نور پاکیم
نمایم این زمان دیدار بیخود
که فانیّم و گشته فارغ از بد
خدا با ماست ماهم با خدائیم
که این دم یافته عین بقائیم
فنائیم این زمان از دید صورت
بسر کرده همه عین کدورت
فنائیم این زمان در جزو و در کل
برسته از غم وز رنج وز ذل
فنائیم این زمان از عالم دون
درون افتادهایم از عین گردون
فنائیم این زمان اندر جلالیم
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم
فنائیم این زمان در عین هستی
رها کردیم اینجا بت پرستی
فنائیم و بقا دریافته ما
بسوی جزو و کل بشتافته ما
ز بود خویشتن نابود بودیم
که این دم بودِ بودِ بود بودیم
ز بود حق چو صورت برفکندیم
خود اندر ذات آن حق درفکندیم
جمال اندر جلال کل بدیدیم
حقیقت با خدای خود رسیدیم
نمود حیرتست اینجای در عشق
نمیدانیم این غوغای در عشق
درونست و برون ما یکی هم
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم
شما مانند ما خواهید بودن
نماند دائم این گفت و شنودن
شما مانند ما در خون بر آئید
چرا در بند ایوان و سرائید
دل از بند جهان آزاد دارید
بجز تخم نکونامی مکارید
که ما همچون شما بودیم چندان
بنشنیدیم پند هوشمندان
ز کار آخرت بودیم غافل
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل
کنون هستیم از کرده پشیمان
که کرم و مور باشدمان ندیمان
چه سود از روزگار برفشانده
بدل در حسرت جاوید مانده
کنون ای دوستان زنهار زنهار
بترسید از بد این دهر مکّار
بجز فرمان یزدان نیست کاری
بورزید و مدارید هیچ عاری
که راهی سخت دشوارست در پیش
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش
بجز حق هیچکس واقف نبود است
که این اسرار از دیدار بودست
نمود خاک جمله جان پاکست
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست
بهرگامی که اینجا مینهی در
سرشاهیست چون فغفور و قیصر
بسی بادام چشمانند در خاک
که جان دادن نزد صانع پاک
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
نمود عشق از عطّار بشنو
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
ز چندین رفته نفرت گیر آخر
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
مگر شایستهٔ اسرار گردی
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
نمود عشق خود را پیشهٔ کن
مخسب اندر شب مهتاب آخر
چه خواهی دیدن از این خواب آخر
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
شب مهتاب نور عشق حق بین
شب مهتاب چون میآمدت خواب
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار
شب مهتاب اگر معشوق بینی
دمی با او در آن خلوت نشینی
شب مهتاب اندر نور باشی
میان جزو و کل مشهور باشی
شب مهتاب بنماید رخت یار
که در شب مینگنجد هیچ اغیار
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد
شب مهتاب حق بی شک بیابی
چه گویم کاین زمان در عین خوابی
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
که تا با مغز گردانی همه پوست
نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو افتد بگورت ماهتابی
محنسب و سرّ این سرار دریاب
مشو ای دوست چندینی تو در خواب
نکو نبود چگوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار
تو در خوابی و بیداران برفتند
عزیزان و وفاداران برفتند
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
بماندی همچو سیم قلب در جای
تو در این دار دنیا باز مانده
ز بهر شهوت پر آز مانده
توئی غافل در این دنیای مکّار
که ناگاهت برون آرد ز پرگار
تو این دم خفته آگاهی نداری
که اینجا عین اللهی نداری
همه مردان سوی درگاه رفتند
ز بود خویشتن آگاه رفتند
همه مردان عالم راز دیدند
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند
همه مردان دراین میدان چو گویند
بجز توحید او چیزی نگویند
چو مردان عالمی پر درد دارند
ز درد عشق خود را فرد دارند
اگر مردی تو اندر دار دنیا
خبر یابی تو از اعیان عقبی
اگر مردی به جز مردان مبین تو
همیشه خدمت مردان گزین تو
که مردانند دائم سالک راه
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه
طلب کن اینچنین مردان حق تو
که بردی از همه در ره سبق تو
خدا زیشان طلب تا راز یابی
حقیقت جان جانت بازیابی
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
که از انسان شود این سر پدیدار
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
چو گویندت عجب حیران بمانی
نمود جوهر اسرار بر سُفت
در آن دریا بصورت برخمید او
ز چشم جمله گشتش ناپدید او
مثال برق آنجاگاه بشتافت
چه کس باشد کز این معنی خبر یافت
پدر چون دید آن سرّ عجائب
عجائب ماند آنجا زین غرائب
بزد یک نعره و خاموش شد او
در آن عین خودی بیهوش شد او
چو پیر آن دید اندر حالت افتاد
برآورد آن زمانش پیر فریاد
که ای جان جهان آخر کجائی
ندانم تا برم دیگر کی آئی
شدی غایب ز پیشم ناگهانی
نمیدانم من این سرّ را تو دانی
شدی غائب ولی در جان و جسمی
توئی گنج و درونم در طلسمی
کجا بینم ترا دیگر در این جای
برآورده خروش و بانگ و غوغای
تمامت خلق کشتی در تحیّر
بمانده بیخبر چون در صدف دُر
همه حیران در آن اسرار مانده
مثال نقطه در پرگار مانده
چو با خود آمد آنگه باب منصور
ز جان افتاده بود و از جهان دور
بر آوردش دم و یک نعره دربست
نمود خویشتن در ذات او بست
برون انداخت از کشتی وجودش
درون بحر شد دریای بودش
چو آن در عین آن دریا فتاد او
درون بحر بیخود جان بداد او
همه بحر جهان دید و جهان دید
ز خویشش دید آن راز نهان دید
بزد یک اللّه و وز جان برآمد
جهان جانستان بروی سرآمد
جهانا هرچه میخواهی کنون تو
که مر عهد یکایک بشکنی تو
وفاداری مجو زین کندهٔ پیر
که هر لحظه کند صد رأی و تدبیر
وفا هرگز مجو از وی بپرهیز
تو با او دیگر اینجاگاه مستیز
که او را هیچ اینجاگه وفا نیست
که کار او به جز جور و جفا نیست
جهانا چند خواهی گشت آخر
کرا خواهی مرا این هست آخر
جهانا طبع مردم خوار داری
که رسم تست مردم خوار داری
جهانا مهلتم ده تا زمانی
فرو گرییم ازدستت جهانی
کما بیشی من پیداست آخر
ز خون من چه خواهد خواست
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
جهانا مهلتم ده تا ببینی
نمود من اگر صاحب یقینی
کجا دانی تو اسرارم در اینجا
ترا بنمایم این اسرار اینجا
دلا خون خور در این بحر معانی
که قدر خویش هم اینجا ندانی
دلا خون خور که از خون آمدی تو
چگویم تا که خود چون آمدی تو
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد باز
نمود تو بجای خود برد باز
میان آب می رو پاک جان شو
به عین عشق دیدار جهان شو
درون آب دریای جهانی
بگو تا چند از این کشتی دوانی
دلت شد با خبر زین سرّ دریا
حکایت کوش کردستی و بینا
نهٔ آگه که چون بودست رازت
رها کردی در اینجا شاهبازت
چونشناسی نمود سرّ مردان
از آنی چون فلک پیوسته گردان
سوی بحر فناشو همچو منصور
ز کشتی و ز باب خویش شو دور
سوی بحر فنا شو سوی یارت
میان آب دریا می چه کارت
خبر داری زجوهر زود بشتاب
نمود خویش در بغداد جان یاب
ز بغدادت اگر واقف شدستی
ز دید چشم و جان واقف شدستی
چرا چندین تو اندر بند خلقی
بدان ماند که حاجتمند خلقی
ز دنیا بگذر و از عین دریا
که در دریا نبینی جز که سودا
درون بحر جان انداز خود را
مگر کآگاه گردانی تو خود را
درون بحر شو تا راز بینی
حقیقت جوهر جان باز بینی
درون بحرمعنی هرکه ره برد
چو غوّاصا ره دلدار بسپرد
به جوهر در رسیدم چند گویم
بهر وصفی که میگویم چه گویم
چه گویم اندر این میدان فتاده
میان خاک بی جولان فتاده
منم بیچاره و حیران بمانده
چگوئی خوار و سرگردان بمانده
منم بیچاره اندر کوی دلدار
اگرچه راه بردم سوی دلدار
نه در دینم نه اندر کیش مانده
بسان کافری درویش مانده
در این دریای بی پایان فتاده
سراندر قعر این عمان نهاده
چو غوّاصی کنم در بحر اعظم
قدم می دارم اندر عشق محکم
چو غوّاصی کنم دُرها بیابم
پس آن گاهی سوی بالاشتابم
درون جان من بحریست در دید
که اینجا مینبینم جز که آن دید
درون جان من بحریست معنی
ندارم با کسی اینجای دعوی
منم عطّار کز بحر معانی
کنم هر ساعتی گوهر فشانی
منم دریا و کشتی رانده بی حد
شده فارغ ز بود نیک یا بد
منم عطّار و اسرار جهانم
حقیقت درّ معنی میفشانم
چو نقش من دگر عالم نبیند
کسی داند که او جانان گزیند
عیان این جهان و آن جهانم
ورای این زمان و آسمانم
حقیقت من نمودم جوهر دوست
برون آوردم اینجا روغن از پوست
سلاطینان عالم گرچه شاهند
بحمداللّه بر من خاک راهند
چو سلطانم به معنی و بصورت
بیفکنده ز دل خود کدروت
چو سلطانم اباخیل و سپاهم
که اندر سلطنت دیدار شاهم
منم شاه جهان در سرّ معنی
که دارم در حقیقت عین تقوی
بسی شادی و غم خوردم بعالم
که سلطانم ابی شک من در این دم
منم سلطان جمله سالکان من
که دیدستم حقیقت جان جان من
کجا اهل دلی درگوشهٔ فرد
که بنشیند دمی با من در این درد
که بنمایم ورا سرّ الهی
بماهش افکنم او را ز ماهی
بسی اسرار گویانند و بسیار
ولی هرگز نباشد همچو عطّار
که من بگشودهام این راز مشکل
بسی حسرت که در جاندارم و دل
کجا گویم چو همرازی ندیدم
نخوانم چون هم آوزی ندیدم
از این ایوان پردود و ستاره
بسی کردم بهر جانب نظاره
دمی غافل نبودم زین نمودار
که تادریافتم اعیان اسرار
نمود عشق جمله عاشقانم
عیان راه جمله سالکانم
حقیقت یافتم جانان و جان من
بکردم فاش این راز نهان من
حقیقت هرکه شد اینجا خبردار
نمود خویشتن آویخت بردار
حقیقت هر که این دیدار دریافت
هر آن چیزی که میبیند نکو یافت
بجز حق بین نداند گفتهٔ من
که بنهادستم این اسرار روشن
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتی
هر آن رازی که دیدی بازگفتی
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خود
که تا دیدی عیان گم کردهٔ خود
دلا خون خوردهٔ و غرق خونی
ولیکن این زمان دیدار چونی
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتی
ولیکن این زمان دیدار ذاتی
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهم
که خون خوردست هم بسیار آدم
دلا خون خور که خون بودی ز اول
ولی اینجا شدی در خود معطّل
ز خونی آمدی اوّل پدیدار
بآخرهم بخون مانی گرفتار
ز خونی لیک اندر خاکماندی
ز سرّصنع عین پاک ماندی
ز راه چشم خون دل بریزان
که خواهی گشت خاک خاکبیزان
که بعد از ما وفاداران هشیار
بخاک ما فرو گریند بسیار
نباشد فایده زیرا که خاکیم
به عین عاقبت اندر هلاکیم
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوست
که میبایست در طین خفت ای دوست
نمود خاک اصل پاک دارد
که آدم دید حق درخاک دارد
اگرنه خاک اصل پاک بودی
گلِ آدم کجادرخاک بودی
نمود خاک از آن حاصل نموداست
که خود را بیشکی واصل نمودست
ز خاکست اصل و در خاکی شدی تو
چگویم تا در اول چون بُدی تو
حقیقت خاک واصل شد در این راه
که او اینجا ریاضت یافت از شاه
حقیقت خاک چندینی ریاضت
کشید و یافت او بیشک سعادت
حقیقت خاک میداند که جان چیست
درون او همه راز نهان چیست
شنیدم من که پیری پر ز اسرار
بگِردِ خاک مردان گشت بسیار
شبی میگفت خوش کرد خاکی
بگوش او رسید آواز پاکی
که ای مسکین چرا چندین بگردی
بگو تا اندر این دنیا چه کردی
چرا این گور مردم میپرستی
بگرد کارمردم گرد و رستی
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاک
ولی با تست بیشک صانع پاک
اگرچه خاک گشتیم اندر این راه
ولی ما بهتریم از جمله آگاه
که خاکیم این زمان در عین هستی
نه مانند شما در بت پرستی
چو زیر خاک ما را یار باشد
در این معنی بسی اسرار باشد
درونیم و برون بگرفته از دوست
حقیقت مغز باشد جملگی پوست
خدا با ما است هم دیدار اوئیم
که اندر خاک برخوردار اوئیم
نمود خاک ما را کرد واصل
همه مقصود ما اینجاست حاصل
همه مقصود اینجاگه بدیدیم
که از چشم جهان ما ناپدیدیم
جهانیم و نه اندر روی خاکیم
که این دم نور قدس و نور پاکیم
نمایم این زمان دیدار بیخود
که فانیّم و گشته فارغ از بد
خدا با ماست ماهم با خدائیم
که این دم یافته عین بقائیم
فنائیم این زمان از دید صورت
بسر کرده همه عین کدورت
فنائیم این زمان در جزو و در کل
برسته از غم وز رنج وز ذل
فنائیم این زمان از عالم دون
درون افتادهایم از عین گردون
فنائیم این زمان اندر جلالیم
ز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم
فنائیم این زمان در عین هستی
رها کردیم اینجا بت پرستی
فنائیم و بقا دریافته ما
بسوی جزو و کل بشتافته ما
ز بود خویشتن نابود بودیم
که این دم بودِ بودِ بود بودیم
ز بود حق چو صورت برفکندیم
خود اندر ذات آن حق درفکندیم
جمال اندر جلال کل بدیدیم
حقیقت با خدای خود رسیدیم
نمود حیرتست اینجای در عشق
نمیدانیم این غوغای در عشق
درونست و برون ما یکی هم
که حق گشتیم بیشک حق یکی هم
شما مانند ما خواهید بودن
نماند دائم این گفت و شنودن
شما مانند ما در خون بر آئید
چرا در بند ایوان و سرائید
دل از بند جهان آزاد دارید
بجز تخم نکونامی مکارید
که ما همچون شما بودیم چندان
بنشنیدیم پند هوشمندان
ز کار آخرت بودیم غافل
نکردیم آنچهمان فرمود عاقل
کنون هستیم از کرده پشیمان
که کرم و مور باشدمان ندیمان
چه سود از روزگار برفشانده
بدل در حسرت جاوید مانده
کنون ای دوستان زنهار زنهار
بترسید از بد این دهر مکّار
بجز فرمان یزدان نیست کاری
بورزید و مدارید هیچ عاری
که راهی سخت دشوارست در پیش
اگر تو مؤمنی زین دم بیندیش
بجز حق هیچکس واقف نبود است
که این اسرار از دیدار بودست
نمود خاک جمله جان پاکست
دراو رفتن تو میگوئی چه باکست
بهرگامی که اینجا مینهی در
سرشاهیست چون فغفور و قیصر
بسی بادام چشمانند در خاک
که جان دادن نزد صانع پاک
تونیز ار عاقلی آهسته میرو
نمود عشق از عطّار بشنو
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخر
ز چندین رفته نفرت گیر آخر
مخسب ای دل که تا بیدار گردی
مگر شایستهٔ اسرار گردی
در این اسرار تو اندیشهٔ کن
نمود عشق خود را پیشهٔ کن
مخسب اندر شب مهتاب آخر
چه خواهی دیدن از این خواب آخر
شب مهتاب خوابت چون پرد بین
شب مهتاب نور عشق حق بین
شب مهتاب چون میآمدت خواب
که عاشق خواب کی ماند ز مهتاب
شب مهتاب واصل شو ز اسرار
در آن ساعت که باشد لیس فی الدّار
شب مهتاب اگر معشوق بینی
دمی با او در آن خلوت نشینی
شب مهتاب اندر نور باشی
میان جزو و کل مشهور باشی
شب مهتاب بنماید رخت یار
که در شب مینگنجد هیچ اغیار
شب مهتاب اگر واصل شوی تو
نباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشد
در آن شب عاشقان را قدر باشد
شب مهتاب حق بی شک بیابی
چه گویم کاین زمان در عین خوابی
چرا خفتی شب مهتاب ای دوست
که تا با مغز گردانی همه پوست
نیندیشی که چون عمرت سرآید
بسی مهتاب در گورت درآید
ترا زیر کفن بگرفته خوابی
فرو افتد بگورت ماهتابی
محنسب و سرّ این سرار دریاب
مشو ای دوست چندینی تو در خواب
نکو نبود چگوید مرد هشیار
بخفته عاشق و معشوق بیدار
تو در خوابی و بیداران برفتند
عزیزان و وفاداران برفتند
تو در دنیا و اندر دیر خود رای
بماندی همچو سیم قلب در جای
تو در این دار دنیا باز مانده
ز بهر شهوت پر آز مانده
توئی غافل در این دنیای مکّار
که ناگاهت برون آرد ز پرگار
تو این دم خفته آگاهی نداری
که اینجا عین اللهی نداری
همه مردان سوی درگاه رفتند
ز بود خویشتن آگاه رفتند
همه مردان عالم راز دیدند
ز جان گم کردهٔ خود بازدیدند
همه مردان دراین میدان چو گویند
بجز توحید او چیزی نگویند
چو مردان عالمی پر درد دارند
ز درد عشق خود را فرد دارند
اگر مردی تو اندر دار دنیا
خبر یابی تو از اعیان عقبی
اگر مردی به جز مردان مبین تو
همیشه خدمت مردان گزین تو
که مردانند دائم سالک راه
طلبکاراند ز دائم دیدن شاه
طلب کن اینچنین مردان حق تو
که بردی از همه در ره سبق تو
خدا زیشان طلب تا راز یابی
حقیقت جان جانت بازیابی
خدا ز آن سان طلب در عین اسرار
که از انسان شود این سر پدیدار
خدا ز آن سان طلب چون میندانی
چو گویندت عجب حیران بمانی
عطار نیشابوری : دفتر اول
حکایت - مگر پیری ز پیران رسیده
مگر پیری ز پیران رسیده
طلب میکرد مردی راز دیده
یکی پیری بزرگی با ادب بود
ز شوق دوست دائم در طلب بود
بسی در عین طاعت کرده کوشش
چو دریا بود او در عین جوشش
همیشه صاحب درد و الم بود
ولی در عشق او صاحب قدم بود
بخوانده علم صورت بود بسیار
نشسته دائما با یار بسیار
طلب میکرد اینجا واصلی او
که تا یابد ز اعیان حاصلی او
طلب میکرد اینجا پیش بینی
در اعیان خدا صاحب یقینی
نشان دادن او را صاحب راز
بشد تا می خبر یابد از او باز
چو نزدیک وی آمد زود آن پیر
سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
برش بنشست و در وی مانده بد او
که پیری بود او هم نیک و خوشخو
نظر میکرد او را دید خاموش
نمود عشق را میدید با هوش
دمی بنشست با ما او به خلوت
که بود آن پیر صادق مست حضرت
سؤالی کرد آنگاه از حقیقت
که ما را گوی ای پیر طریقت
سؤالی دارم و برگوی ما را
مرنجان مر مرا اینجا خدا را
بگفت ای دوست برگوچه سؤالست
که را ما آشتی نه قیل و قال است
بگو تا من بگویم مر جوابت
که تا چونست این عین صوابت
بگفت ای پیر من جان جهانم
خدا اندر کجایست تا من بدانم
مرا بنمای حق گر رهبری تو
که میدانم که نیکو اختری تو
جوابش داد کین نیکو سؤالست
بگویم این من اکنون بی مجال است
طلبکاری و هم از خود بیابی
اگرنه غرقه اندر بحر آبی
خدا باتست اگر او را بجوئی
حجاب از پیش برداری تو اوئی
حجاب از پیش خود بردار ای پیر
مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
خدا با تست و در جانت نهانست
ولی در دید جان عین العیانست
خدا با تست چون تو بنگری تو
چگونه راه او را بسپری تو
خدا با تست در دیدار بنگر
درون جان و دل دیدار بنگر
خدا با تست هرگز او ندیدی
در این دم او ببین چون در رسیدی
خدا با تست این دم زود دریاب
درون جان و دل معبود دریاب
خدا با تست بنموده جمالش
ولیکن چون بیابی تو وصالش
خدا با تست اندر دیده میبین
ولیکن مر ورا در دیده میبین
خدا با تست و در بینائی تست
عیان بنگر که در دانائی تست
خدا با تست در گفتار بنگر
ز من دریاب وین اسرار بنگر
خدا با تست اینجا رخ نموده
ولیکن در دلست و دل ربوده
خدا با تست اگر دانی بیندیش
حجاب صورتت بردار از پیش
خدا با تست صورت محو گردان
چنین کردند اینجاگاه مردان
خدا با تست جز او کس مبین تو
اگر اینجا شوی راز و یقین تو
خدا با تست او را میشناسی
نکو کردی که با شکر و سپاسی
خدا با تست و اندر گفتگویست
جز این پیرا بگو چیت آرزویست
خدا با تست ای پیر طریقت
که بسپردی بحق راه شریعت
خدا با تست میدانم که دانی
که هستی پیر و بس صاحب معانی
درون خود نظر کن یار خود را
که یکّی بینی اندر خود احد را
درون جان تو دیدار بنمود
مرا این لحظه کل اسرار بنمود
تو چندینی که در آفاق گشتی
ندیدی وین زمان کل طاق گشتی
درون جان نظر کن حق ببین تو
که داری اوّلین و آخرین تو
درون جان نظر کن روی دلدار
که از مستی شدی ای پیر هشیار
درون جان همه اسرار او بین
وجود نقطه در پرگار او بین
درون جان نظر کن تا بیابی
اگر هر جای از خود میشتابی
نبینی مرد را جز دیدن خویش
نظر کن این زمان بشنیدن خویش
زبانت نیز خود گویا به او است
دل و جانت بکل جویای او است
دو چشمت هست بینائی از او دان
زمانی رخ از این معنی بگردان
چو بود تست او را می چه جوئی
چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
نهان تست و در صورت هویداست
نمودتست او پنهان و پیداست
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست
که دیدار همه در دید تو اوست
تو خود بشناس و حق شو در حقیقت
برون آ از هوا و از طبیعت
تو خود بشناس تا او را بدانی
اگر هستی تو مر صاحب معانی
تو خود بشناس کاینجا یار باتست
حقیقت بیشکی دلدار با تست
تو خود بشناس اگر حق میشناسی
چرا در علم حق تو ناسپاسی
تو خود بشناس آنگاهی خدا بین
نمود خود از او در ابتدا بین
تو خود بشناس تا واقف شوی تو
ز دید دید حق واصف شوی تو
تو خود بشناس تا واقف شوی هان
دل خود از بلای نفس برهان
تو خود بشناس و خود دیدار او بین
نمود جان و تن اسرار او بین
تو خود بشناس کاین جاگه قبولی
چو حق دیدی عیان صاحب وصولی
تو خود بشناس چون حقی تو در حق
خبر دادم ترا از راز مطلق
تو خود بشناس و همچون خود فنا باش
در آن دید فنا سّر خدا باش
تو خود بشناس تا جانان شوی کل
ز دید خویشتن پنهان شوی کل
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر
صور هیچست اندر هیچ منگر
تو خود بشناس و اندر حق نظر کن
دل خود را از این معنی خبر کن
تو خود بشناس و آنگه پادشا شو
ز اسم صورت و معنی خدا شو
تو خود بشناس تا جانان شوی تو
اگر معنی خدا الحق شوی تو
خدا شو گر تو جانان دوست داری
تو مغزی چون نظر با پوست داری
تو جانانی و آگاهی نداری
که این دم ملکت و شاهی نداری
طلب میکرد مردی راز دیده
یکی پیری بزرگی با ادب بود
ز شوق دوست دائم در طلب بود
بسی در عین طاعت کرده کوشش
چو دریا بود او در عین جوشش
همیشه صاحب درد و الم بود
ولی در عشق او صاحب قدم بود
بخوانده علم صورت بود بسیار
نشسته دائما با یار بسیار
طلب میکرد اینجا واصلی او
که تا یابد ز اعیان حاصلی او
طلب میکرد اینجا پیش بینی
در اعیان خدا صاحب یقینی
نشان دادن او را صاحب راز
بشد تا می خبر یابد از او باز
چو نزدیک وی آمد زود آن پیر
سلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
برش بنشست و در وی مانده بد او
که پیری بود او هم نیک و خوشخو
نظر میکرد او را دید خاموش
نمود عشق را میدید با هوش
دمی بنشست با ما او به خلوت
که بود آن پیر صادق مست حضرت
سؤالی کرد آنگاه از حقیقت
که ما را گوی ای پیر طریقت
سؤالی دارم و برگوی ما را
مرنجان مر مرا اینجا خدا را
بگفت ای دوست برگوچه سؤالست
که را ما آشتی نه قیل و قال است
بگو تا من بگویم مر جوابت
که تا چونست این عین صوابت
بگفت ای پیر من جان جهانم
خدا اندر کجایست تا من بدانم
مرا بنمای حق گر رهبری تو
که میدانم که نیکو اختری تو
جوابش داد کین نیکو سؤالست
بگویم این من اکنون بی مجال است
طلبکاری و هم از خود بیابی
اگرنه غرقه اندر بحر آبی
خدا باتست اگر او را بجوئی
حجاب از پیش برداری تو اوئی
حجاب از پیش خود بردار ای پیر
مکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
خدا با تست و در جانت نهانست
ولی در دید جان عین العیانست
خدا با تست چون تو بنگری تو
چگونه راه او را بسپری تو
خدا با تست در دیدار بنگر
درون جان و دل دیدار بنگر
خدا با تست هرگز او ندیدی
در این دم او ببین چون در رسیدی
خدا با تست این دم زود دریاب
درون جان و دل معبود دریاب
خدا با تست بنموده جمالش
ولیکن چون بیابی تو وصالش
خدا با تست اندر دیده میبین
ولیکن مر ورا در دیده میبین
خدا با تست و در بینائی تست
عیان بنگر که در دانائی تست
خدا با تست در گفتار بنگر
ز من دریاب وین اسرار بنگر
خدا با تست اینجا رخ نموده
ولیکن در دلست و دل ربوده
خدا با تست اگر دانی بیندیش
حجاب صورتت بردار از پیش
خدا با تست صورت محو گردان
چنین کردند اینجاگاه مردان
خدا با تست جز او کس مبین تو
اگر اینجا شوی راز و یقین تو
خدا با تست او را میشناسی
نکو کردی که با شکر و سپاسی
خدا با تست و اندر گفتگویست
جز این پیرا بگو چیت آرزویست
خدا با تست ای پیر طریقت
که بسپردی بحق راه شریعت
خدا با تست میدانم که دانی
که هستی پیر و بس صاحب معانی
درون خود نظر کن یار خود را
که یکّی بینی اندر خود احد را
درون جان تو دیدار بنمود
مرا این لحظه کل اسرار بنمود
تو چندینی که در آفاق گشتی
ندیدی وین زمان کل طاق گشتی
درون جان نظر کن حق ببین تو
که داری اوّلین و آخرین تو
درون جان نظر کن روی دلدار
که از مستی شدی ای پیر هشیار
درون جان همه اسرار او بین
وجود نقطه در پرگار او بین
درون جان نظر کن تا بیابی
اگر هر جای از خود میشتابی
نبینی مرد را جز دیدن خویش
نظر کن این زمان بشنیدن خویش
زبانت نیز خود گویا به او است
دل و جانت بکل جویای او است
دو چشمت هست بینائی از او دان
زمانی رخ از این معنی بگردان
چو بود تست او را می چه جوئی
چو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
نهان تست و در صورت هویداست
نمودتست او پنهان و پیداست
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوست
که دیدار همه در دید تو اوست
تو خود بشناس و حق شو در حقیقت
برون آ از هوا و از طبیعت
تو خود بشناس تا او را بدانی
اگر هستی تو مر صاحب معانی
تو خود بشناس کاینجا یار باتست
حقیقت بیشکی دلدار با تست
تو خود بشناس اگر حق میشناسی
چرا در علم حق تو ناسپاسی
تو خود بشناس آنگاهی خدا بین
نمود خود از او در ابتدا بین
تو خود بشناس تا واقف شوی تو
ز دید دید حق واصف شوی تو
تو خود بشناس تا واقف شوی هان
دل خود از بلای نفس برهان
تو خود بشناس و خود دیدار او بین
نمود جان و تن اسرار او بین
تو خود بشناس کاین جاگه قبولی
چو حق دیدی عیان صاحب وصولی
تو خود بشناس چون حقی تو در حق
خبر دادم ترا از راز مطلق
تو خود بشناس و همچون خود فنا باش
در آن دید فنا سّر خدا باش
تو خود بشناس تا جانان شوی کل
ز دید خویشتن پنهان شوی کل
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگر
صور هیچست اندر هیچ منگر
تو خود بشناس و اندر حق نظر کن
دل خود را از این معنی خبر کن
تو خود بشناس و آنگه پادشا شو
ز اسم صورت و معنی خدا شو
تو خود بشناس تا جانان شوی تو
اگر معنی خدا الحق شوی تو
خدا شو گر تو جانان دوست داری
تو مغزی چون نظر با پوست داری
تو جانانی و آگاهی نداری
که این دم ملکت و شاهی نداری
عطار نیشابوری : دفتر اول
در عین حقیقت بودن و از آن بی خبر شدن فرماید
همه ملک جهان پیش تو هیچ است
همه همچون طلسمی پیچ پیچ است
همه زان تو است و تو منزّه
دریغا چون بری در این سخن ره
همه زان تو است و تو فنائی
فنا شو تا شوی عین خدائی
همه زان تو است و بود بودی
نبودی تا نمودی ذات بودی
همه بهر تو پیدا کرده دریاب
ترا از بهر خود این نکته دریاب
همه فانی شوند و تو بمانی
خدا ماند چو تو بیخود بمانی
بهرچیزی که میگویم ترا من
کجا ره میبری زین راه روشن
نداری درد آن تا جان شوی پاک
برون آئی دمی زین آب و زین خاک
نداری درد آن و فرد باشی
چو مردان دائماً با درد باشی
نداری درد آن تا در صور تو
برون آئی ز گرد راهبر تو
نداری درد آن تا جان دهندت
زمانی صحبت جانان دهندت
نداری درد و بی درمان بماندی
چو چرخت زار و سرگردان بماندی
نداری درد و درمانی طلب کن
نداری جان و جانانی طلب کن
نداری طاقت دیدار جانان
نیاری تا کنون دشوار آسان
نداری طاقت فردانیت تو
نداری عالم روحانیت تو
نداری هیچ جز گفتار چیزی
ندیدی هرگز از این یک پشیزی
چووصل واصلان اینجا ندیدی
ز کوری دیدهٔ بینا ندیدی
ز وصل واصلان بوئی نبردی
میان زندگانی تو بمردی
ز وصل واصلان گامی نرفتی
در این وادیّ غولان خوش نخفتی
ز وصل واصلان دلدار دریاب
زمانی تو دل بیدار دریاب
ز وصل واصلان کامی بران تو
دراین وادی در این صورت ممان تو
ز وصل واصلان شو ذات آیات
گذر کن از نمود و بود ذرات
ز وصل واصلان گر حق بدیدی
در این جانب دلت مر حق بدیدی
عذاب جاودانی باز دان تو
دمی خود را بفردوست رسان تو
بهشت جان ندیدی گشتی اعما
فروماندی درون چاه دنیا
ز جانان دوری و معذور ماندی
ز نزدیکی خود تو دور ماندی
ز جانان تا به تو ره نیست بسیار
در این ره مرخودی تست دیوار
ره جانان خرابی در خرابیست
در آن عین خرابی جمله شادیست
چو جانان را نمیدانی چگویم
که تا درمان تو این لحظه جویم
بهر نوعی که گفتم سرّ اسرار
نظر داری تو بر این نقش دیوار
در این دیوار گنجی زیر او بین
چه میگویم نظر در گنج کن بین
یکی گنجی درون سینهٔ تست
از آن شیطان شده در کینهٔ تست
ز شیطان گنج تو مخفی بماندست
ترا آن گنج آسان میدهد دست
مبر فرمان این شیطان تو زنهار
که گرداند ترا او خوار و مردار
مبر فرمان این شیطان ملعون
که ناگاهت بریزد ناگهی خون
مبر فرمان شیطان و جدا شو
از این شیطان بد نفسی رها شو
مبر فرمان شیطان و بیندیش
حجاب نفس را بردار از پیش
مبر فرمان این شیطان و کل بین
وگر فرمانبری تو رنج و ذل بین
ز شیطان گرچه میگویند بسیار
شده شیطان ز دیده ناپدیدار
ترا شیطان بصورت مبتلا کرد
تنت را زیر این کوه بلا کرد
ترا شیطان صورت دم فروبست
درون خانهٔ تاریک پیوست
چرا در بند این شیطان دری تو
از آن رو پردهٔ خود میدری تو
ز شیطان نیز کاری نیک ناید
که میخواهد که این دل در رباید
ز شیطان نیکنامی نیست پیدا
که این جا میکند این دید رسوا
همه همچون طلسمی پیچ پیچ است
همه زان تو است و تو منزّه
دریغا چون بری در این سخن ره
همه زان تو است و تو فنائی
فنا شو تا شوی عین خدائی
همه زان تو است و بود بودی
نبودی تا نمودی ذات بودی
همه بهر تو پیدا کرده دریاب
ترا از بهر خود این نکته دریاب
همه فانی شوند و تو بمانی
خدا ماند چو تو بیخود بمانی
بهرچیزی که میگویم ترا من
کجا ره میبری زین راه روشن
نداری درد آن تا جان شوی پاک
برون آئی دمی زین آب و زین خاک
نداری درد آن و فرد باشی
چو مردان دائماً با درد باشی
نداری درد آن تا در صور تو
برون آئی ز گرد راهبر تو
نداری درد آن تا جان دهندت
زمانی صحبت جانان دهندت
نداری درد و بی درمان بماندی
چو چرخت زار و سرگردان بماندی
نداری درد و درمانی طلب کن
نداری جان و جانانی طلب کن
نداری طاقت دیدار جانان
نیاری تا کنون دشوار آسان
نداری طاقت فردانیت تو
نداری عالم روحانیت تو
نداری هیچ جز گفتار چیزی
ندیدی هرگز از این یک پشیزی
چووصل واصلان اینجا ندیدی
ز کوری دیدهٔ بینا ندیدی
ز وصل واصلان بوئی نبردی
میان زندگانی تو بمردی
ز وصل واصلان گامی نرفتی
در این وادیّ غولان خوش نخفتی
ز وصل واصلان دلدار دریاب
زمانی تو دل بیدار دریاب
ز وصل واصلان کامی بران تو
دراین وادی در این صورت ممان تو
ز وصل واصلان شو ذات آیات
گذر کن از نمود و بود ذرات
ز وصل واصلان گر حق بدیدی
در این جانب دلت مر حق بدیدی
عذاب جاودانی باز دان تو
دمی خود را بفردوست رسان تو
بهشت جان ندیدی گشتی اعما
فروماندی درون چاه دنیا
ز جانان دوری و معذور ماندی
ز نزدیکی خود تو دور ماندی
ز جانان تا به تو ره نیست بسیار
در این ره مرخودی تست دیوار
ره جانان خرابی در خرابیست
در آن عین خرابی جمله شادیست
چو جانان را نمیدانی چگویم
که تا درمان تو این لحظه جویم
بهر نوعی که گفتم سرّ اسرار
نظر داری تو بر این نقش دیوار
در این دیوار گنجی زیر او بین
چه میگویم نظر در گنج کن بین
یکی گنجی درون سینهٔ تست
از آن شیطان شده در کینهٔ تست
ز شیطان گنج تو مخفی بماندست
ترا آن گنج آسان میدهد دست
مبر فرمان این شیطان تو زنهار
که گرداند ترا او خوار و مردار
مبر فرمان این شیطان ملعون
که ناگاهت بریزد ناگهی خون
مبر فرمان شیطان و جدا شو
از این شیطان بد نفسی رها شو
مبر فرمان شیطان و بیندیش
حجاب نفس را بردار از پیش
مبر فرمان این شیطان و کل بین
وگر فرمانبری تو رنج و ذل بین
ز شیطان گرچه میگویند بسیار
شده شیطان ز دیده ناپدیدار
ترا شیطان بصورت مبتلا کرد
تنت را زیر این کوه بلا کرد
ترا شیطان صورت دم فروبست
درون خانهٔ تاریک پیوست
چرا در بند این شیطان دری تو
از آن رو پردهٔ خود میدری تو
ز شیطان نیز کاری نیک ناید
که میخواهد که این دل در رباید
ز شیطان نیکنامی نیست پیدا
که این جا میکند این دید رسوا
عطار نیشابوری : دفتر اول
درروی گردانیدن از شیطان و فرمان ناکردن او فرماید
همه رسوائی عالم از او دان
بقول حق ازو رویت بگردان
مبر فرمان او و شاد دل باش
بکل فارغ ز نقش آب و گل باش
مبر فرمان او و زو تو بگریز
اگر مردی تو با شیطان بستیز
تو از سودای او غافل شدستی
از آن در دهر تو بیدل شدستی
ز شیطان هیچ نگشاید ترا کار
نبینی تو از او جز رنج و آزار
تمامت انبیا زو دور گشتند
از آن اینجا نهاد نور گشتند
تمامت انبیا او را بدیدند
از او یکبارگی از جان رمیدند
تو پیوستی خوشی با او بیاری
وگرنه اوفتی در عین خواری
چنین شیطان شناسی وندانی
که چونت رفت اینجا زندگانی
بهرزه زندگانی رفته بر باد
زمانی چون نکردستی تو آباد
چو شیطان ره نماید مر ترا او
کجا مانی تو اندر نام نیکو
همه بدنامی عالم از او دان
تو بد را بد شمر نیکو نکودان
همه بدنامی عالم از او است
از او اندر بدیها گفتگو است
ز بدنامی نیندیشی زمانی
که هر دم بر تو خوانم داستانی
همه شرکت حواس تست در راه
همه دیوان و غولانند بدخواه
همه طبعت حواس ناخوش تست
همه کِبرت بدوزخ آتش تست
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او برهم نهادند
ز استغنای حق بر باد دادند
ز استغنا اگر فرمان درآید
همه امیّد معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالی
فرو کوبند کوس لایزالی
کجا ابلیس را باشد چه زهره
که پنهان دارد این عقل بخسره
چو او مسخ است اینجا رانده باشد
ترا نزدیک خود او خوانده باشد
چو او رانده است مر تو کرده نزدیک
چرا ماندی چنین در راه تاریک
چو او مردود حق شد ناگهانی
چرا تو همچو او حیران بمانی
مشو مانند او در عین لعنت
ز لعنت درگذر دریاب رحمت
چو رحمت هست از لعنت گذر کن
دل خود را ز ابلیست خبر کن
ترا ابلیست از راهت بیفکند
ندیدی تو که ناگاهت بیفکند
ترا ابلیس اینجا داوری کرد
ترا انداخت در اندوه و در درد
همه درد دل ازوی دان و خواری
از اویست جملهٔ اندوه خواری
زمانی خویش را بنموده اینجا
دلت ابلیس چون بربوده اینجا
چو نفس کافرت اندر نهاد است
که همراهی در اینجا اوفتاد است
تو همراه سگی سگ با تو همراه
از او دوری گزین استغفرالله
بگو لاحول نیز اندر شریعت
برد از دست وسواس طبیعت
براه انبیا رو تا توانی
که صورت ناگهان یابی تو فانی
بصورت ره مکن از خود فنا باش
بمعنی چون رسی ای دل خدا باش
بصورت ماندهٔ حیران دل و مست
اگر مرد رهی در نیست شو هست
ترا صورت کجا راهت نماید
کجا شیطان ترادر بر گشاید
ره مردانست جان در جان کن آگاه
وگرنه اوفتی اندر بن چاه
رو مردان طلب نی راه ابلیس
در این ره باش تو بی مکر و تلبیس
ره شیطان چه باشد دردی و خون
از این بسیار است از چه و چون
ره شیطان خیال اندر خیالست
همه عین وبال اندر وبالست
بقول حق ازو رویت بگردان
مبر فرمان او و شاد دل باش
بکل فارغ ز نقش آب و گل باش
مبر فرمان او و زو تو بگریز
اگر مردی تو با شیطان بستیز
تو از سودای او غافل شدستی
از آن در دهر تو بیدل شدستی
ز شیطان هیچ نگشاید ترا کار
نبینی تو از او جز رنج و آزار
تمامت انبیا زو دور گشتند
از آن اینجا نهاد نور گشتند
تمامت انبیا او را بدیدند
از او یکبارگی از جان رمیدند
تو پیوستی خوشی با او بیاری
وگرنه اوفتی در عین خواری
چنین شیطان شناسی وندانی
که چونت رفت اینجا زندگانی
بهرزه زندگانی رفته بر باد
زمانی چون نکردستی تو آباد
چو شیطان ره نماید مر ترا او
کجا مانی تو اندر نام نیکو
همه بدنامی عالم از او دان
تو بد را بد شمر نیکو نکودان
همه بدنامی عالم از او است
از او اندر بدیها گفتگو است
ز بدنامی نیندیشی زمانی
که هر دم بر تو خوانم داستانی
همه شرکت حواس تست در راه
همه دیوان و غولانند بدخواه
همه طبعت حواس ناخوش تست
همه کِبرت بدوزخ آتش تست
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او برهم نهادند
ز استغنای حق بر باد دادند
ز استغنا اگر فرمان درآید
همه امیّد معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالی
فرو کوبند کوس لایزالی
کجا ابلیس را باشد چه زهره
که پنهان دارد این عقل بخسره
چو او مسخ است اینجا رانده باشد
ترا نزدیک خود او خوانده باشد
چو او رانده است مر تو کرده نزدیک
چرا ماندی چنین در راه تاریک
چو او مردود حق شد ناگهانی
چرا تو همچو او حیران بمانی
مشو مانند او در عین لعنت
ز لعنت درگذر دریاب رحمت
چو رحمت هست از لعنت گذر کن
دل خود را ز ابلیست خبر کن
ترا ابلیست از راهت بیفکند
ندیدی تو که ناگاهت بیفکند
ترا ابلیس اینجا داوری کرد
ترا انداخت در اندوه و در درد
همه درد دل ازوی دان و خواری
از اویست جملهٔ اندوه خواری
زمانی خویش را بنموده اینجا
دلت ابلیس چون بربوده اینجا
چو نفس کافرت اندر نهاد است
که همراهی در اینجا اوفتاد است
تو همراه سگی سگ با تو همراه
از او دوری گزین استغفرالله
بگو لاحول نیز اندر شریعت
برد از دست وسواس طبیعت
براه انبیا رو تا توانی
که صورت ناگهان یابی تو فانی
بصورت ره مکن از خود فنا باش
بمعنی چون رسی ای دل خدا باش
بصورت ماندهٔ حیران دل و مست
اگر مرد رهی در نیست شو هست
ترا صورت کجا راهت نماید
کجا شیطان ترادر بر گشاید
ره مردانست جان در جان کن آگاه
وگرنه اوفتی اندر بن چاه
رو مردان طلب نی راه ابلیس
در این ره باش تو بی مکر و تلبیس
ره شیطان چه باشد دردی و خون
از این بسیار است از چه و چون
ره شیطان خیال اندر خیالست
همه عین وبال اندر وبالست
عطار نیشابوری : دفتر اول
در افعال شیطان و سخن گفتن ومکر او فرماید
حدیث خوش دمی شیطان نگوید
همیشه جمله را آزار جوید
چه گوید هرچه گوید ناصوابست
همه کارش در اینجا خورد و خوابست
بجز خمر و زنا کاری ندارد
که او زین ذات خود عاری ندارد
ره فسق و فجورت او نمودست
که عین آتش او پر ز دود است
همیشه هست کارش بی نمازی
چو آتش دارد اینجا سرفرازی
تکبّر دارد وسواس و فحّاش
بود مغزش تهی مانند خفّاش
چو آتش ذات او دارد ندیدی
میان آتشت خوش آرمیدی
بسوزد آتش اینجا هرچه بیند
کسی هرگز در این آتش نشیند
میان آتشی خوابت ببرده
بمانی در درون هفت پرده
ترا آتش درون پرده دریافت
بسوزانید اینجا هرچه دریافت
تو درخوابی چرا اینجا نداری
که آتش سوخت اینجایت بخواری
زخمر حرص و شهوت زار و مستی
چنین چون کافران بت پرستی
چو شیطان کافر است و بت پرستست
ز خمرو حرص جانش زار و مستست
ترا هر لحظه بفریبد بصد لون
برد بیرون ترا ناگاه از کون
بصد ره می ترا اینجا دواند
ولی چون در دل آید باز ماند
درون پردهٔ دل ره ندارد
از آن اینجا دل آگه ندارد
ز خود بینی ره خود میسپارد
از آن عمری بضایع میگذارد
ز خود بینی میان آتش افتاد
نهاد و بود او بس ناخوش افتاد
ز خود بینی او اسرار آدم
در اینجا ماند اندر نیش ارقم
ز خود بینی غرورش هست اینجا
کجا گردد بذات حق هویدا
ز خود بینی برون در بماندست
چوآبی عین در آذر بماندست
ز خود بینی شده مفلق ز حق او
وگرچه برده بود از کل سبق او
ز خود بینی که کرد او دور شد باز
ستد او را ز جای عزّت و ناز
ز خود بینی بسر افتاد در چاه
نمیدانست او افتاد ناگاه
ز خود بینی دون چه بماندست
چو عکسی بر سر اینره بماندست
از اول بود در عزّت و ناز
میان جزو و کل بودی سرافراز
سرافرازی او برتر ز جان بود
بدست او همه کون و مکان بود
بدست او بُد اینجاهشت جنّت
ولیکن بیخبر از طوق لعنت
که چون بر لوح لعنت دید اینجا
نمیدانست این تا آن شد او را
ز طوق لعنت اینجا بیخبر بود
که استاد ملایک سر بسر بود
هم او را بود در عین حقیقت
ولیکن بیخبر بود از طبیعت
چه نوری بود روحانی و ناری
سزد گر این معانی پایداری
چو نور و نار باهم متصّل شد
نهاد صورت اندر آب و گل شد
چه گویم شرح آن چون میدهد دست
ولیکن چون بگویم نکته بامست
رسم اندر سلوک و شرح گویم
که این دم در عجب مانند گویم
چو در اوّل چنان اسرار حق دید
خود از جمله ببرده او سبق دید
چو لوح آنجا بخواند ودید لعنت
نیندیشید کو را بود قربت
بخود اندیشه کرد آیا که باشد
که او را این سزا اینجا بباشد
مگر جبریل باشد یا که دیگر
نمیدانست سرّ ربّ داور
مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیش
بکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش
دگر ره گفت این سرّیست اعظم
مگر باشد کسی اینجا بعالم
مرا خود این نباشد هست مطلق
که نیکی داده است اینجا مرا حق
چو نیکم داد هرگز او کند بد
چنین میگفت آن بیچاره با خود
ز سّر حق کس آگاهی ندارد
کسی دیگر کجا این سر بخارد
که نالی و اگرنه کار رفتست
همه نقشی از این پرگار رفتست
قضا بنوشته بد اینجا یکایک
بیاید بر سر جمله یکایک
تو از پیش قضا چون میگریزی
که با حق این زمان برمیستیزی
قضای حق همه بر سر نوشته است
عزیزاندر همه طینت سرشتست
قضای نیک و بد کل از خدایست
ولیکن قول ما بر انبیایست
براه انبیا رو از بدی دور
بشو ای جان که مانی غرقه در نور
رضا ده بر قضا گر حق شناسی
مکن اینجای جانا ناسپاسی
ز فعل بد تو کاری کن ز هر کار
تو این هر بیت را یک یک بکار آر
بفعل بد مرو نیکی گزین تو
بجز نیکوئی اینجاگه مبین تو
بفعل بد نظر اینجا مکن هان
دل خود را ز دست دیو برهان
چرا مغرور دیوی رفته از دست
اگر بر خود بگیری جای آن هست
ترا شیطان ببرد از ره ندانی
که همچون او تو در لعنت بمانی
بکس اندیشهٔ کژّی مکن تو
برو استاد خود کن این سخن تو
بد از خود بین و نیکی هم زخود بین
درون جان و دل دید اَحَدبین
منی را دور ساز و من مگو تو
منی را کم شمر نیم من بجو تو
تو خود را خفته دان و بلکه کمتر
که تا اینجا نمانی تو در آذر
منی شیطان سزد تو آدمی هان
از آن ای آدمی تو آدمی هان
تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرار
تو داری نور حق اینجا مکن خوار
بترس از حق بقدر خود دمی زن
که هرگز مینباشد مرد چون زن
ولی فعل بد و باطل پدید است
ز عین حق عیان دل ندیدست
بترس ازدوست هرگز مینیندیش
وگرنه از منی گردی تو دلریش
منی شیطان بگفت و در منی شد
بگردن طوق لعنت صدمنی شد
منی دیوست تو فرزند آدم
چرا مانندهٔ دیوی دمادم
منی دورت کند از عین هستی
ترا اندازد اندر بت پرستی
منی دورت کند از خانهٔ دل
شود اینجایگه بیگانهٔ دل
منی دورت کند از سرّ مردان
ازین معنی دلت آگاه گردان
منی دورت کند از سِرّ اسرار
کند از ناگهانت عشق بردار
منی دورت فکند از هر دو عالم
شدی دور از همه سّر دمادم
منی دورت فکند از خانهٔ انس
فروماندی میان نور جان قدس
طبیعت رهزنت شد در وجودت
طبیعت کی کند اینجای سودت
طبیعت میکند مر سجده اینجا
که او دیو است دائم خوار و رسوا
طبیعت رهزنست و راه گم کرد
از آن آدم فتاد اینجای در درد
طبیعت نزد آدم گشت گندم
که آدم میکند اینجایگه گم
طبیعت عین شیطانست دریاب
از این معنی مکن تو نیز اشتاب
طبیعت راه دارد در صفت او
زند دستان تو در معرفت او
بپرهیز از طبیعت در خدا شو
ز بود فعل بد اینجا جدا شو
بپرهیز از طبیعت گر تو رازی
مدان اسرار من اینجا ببازی
ببازی نیست اسرار شریعت
بپرهیز از پلیدیّ طبیعت
ببازی نیست اسرار خداوند
که با شیطان بگیری خویش و پیوند
تو بازی میکنی ای دوست بازی
که با اسبان تازی لاشه تازی
تو بازی دان که کار کودکانست
کناری گیر کاینجا خوف جانست
ببازی نیست اسرار دو عالم
که تا بازی شماری سّر آدم
همه ذرّات در بازی فتادند
از آن در راه کلّی سر نهادند
چو ذرّه باش اینجا پای کوبان
ز عشق دوست خود جان تو خندان
ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیش
همان زنهار اندر گفت و در کیش
بجز جانان مجوی و هرچه دیدی
نداد آن کز خوشی خوش آرمیدی
چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیس
رها کن مکر را اینجا به ابلیس
جهان بر نام حق اِستاد قائم
نماند مکر شیطان نیز دائم
چو باشد مکر شیطان مکر اللّه
نظر کن تا شوی زین راز آگاه
ز دست نفس و شیطان کن کناره
مکن در فعل او هرگز نظاره
ز آدم دم زن ای آدم بچه دم
که این دم جز تو آدم نیست آدم
ز آدم دم زنی وز دید آن دم
که بنماید ترا رخساره دم دم
دم توحید آدم جوید اینجا
حکایت باز کن تا گوید اینجا
در ایندم ماندهٔ از حق توغافل
نهاده نام خود اینجای عاقل
در این دم در فنا و در بقائی
یقین میدان که در عین لقائی
تو درعین بقائی و بهشتی
چو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت
بهشتت حاصلست ای آدم جان
ز دوری دور مانده از تو شیطان
ندارد نزد تو ابلیس راهی
گرفته در درختت او پناهی
امید بسته کآید او به جنّت
برحمت اوفتد از عین لعنت
ز عین لعنت آید تا بر تو
بگندم خوردن آید رهبر تو
کند تا از بهشت جاودان دور
تراگرداندت در خویش مغرور
تو در جنّت حذر کن شاد بنشین
ز ابلیس صور آزاد بنشین
مجو هم صحبتی با او تو بشنو
باین نصّ کلام حق تو بگرو
مخور گندم بدان کین سرّ تمامست
مرا سرّ با خواص آمد نه عامست
خواص اینجا نماید این نمودار
کسی کز عشق باشد راز دلدار
همیشه جمله را آزار جوید
چه گوید هرچه گوید ناصوابست
همه کارش در اینجا خورد و خوابست
بجز خمر و زنا کاری ندارد
که او زین ذات خود عاری ندارد
ره فسق و فجورت او نمودست
که عین آتش او پر ز دود است
همیشه هست کارش بی نمازی
چو آتش دارد اینجا سرفرازی
تکبّر دارد وسواس و فحّاش
بود مغزش تهی مانند خفّاش
چو آتش ذات او دارد ندیدی
میان آتشت خوش آرمیدی
بسوزد آتش اینجا هرچه بیند
کسی هرگز در این آتش نشیند
میان آتشی خوابت ببرده
بمانی در درون هفت پرده
ترا آتش درون پرده دریافت
بسوزانید اینجا هرچه دریافت
تو درخوابی چرا اینجا نداری
که آتش سوخت اینجایت بخواری
زخمر حرص و شهوت زار و مستی
چنین چون کافران بت پرستی
چو شیطان کافر است و بت پرستست
ز خمرو حرص جانش زار و مستست
ترا هر لحظه بفریبد بصد لون
برد بیرون ترا ناگاه از کون
بصد ره می ترا اینجا دواند
ولی چون در دل آید باز ماند
درون پردهٔ دل ره ندارد
از آن اینجا دل آگه ندارد
ز خود بینی ره خود میسپارد
از آن عمری بضایع میگذارد
ز خود بینی میان آتش افتاد
نهاد و بود او بس ناخوش افتاد
ز خود بینی او اسرار آدم
در اینجا ماند اندر نیش ارقم
ز خود بینی غرورش هست اینجا
کجا گردد بذات حق هویدا
ز خود بینی برون در بماندست
چوآبی عین در آذر بماندست
ز خود بینی شده مفلق ز حق او
وگرچه برده بود از کل سبق او
ز خود بینی که کرد او دور شد باز
ستد او را ز جای عزّت و ناز
ز خود بینی بسر افتاد در چاه
نمیدانست او افتاد ناگاه
ز خود بینی دون چه بماندست
چو عکسی بر سر اینره بماندست
از اول بود در عزّت و ناز
میان جزو و کل بودی سرافراز
سرافرازی او برتر ز جان بود
بدست او همه کون و مکان بود
بدست او بُد اینجاهشت جنّت
ولیکن بیخبر از طوق لعنت
که چون بر لوح لعنت دید اینجا
نمیدانست این تا آن شد او را
ز طوق لعنت اینجا بیخبر بود
که استاد ملایک سر بسر بود
هم او را بود در عین حقیقت
ولیکن بیخبر بود از طبیعت
چه نوری بود روحانی و ناری
سزد گر این معانی پایداری
چو نور و نار باهم متصّل شد
نهاد صورت اندر آب و گل شد
چه گویم شرح آن چون میدهد دست
ولیکن چون بگویم نکته بامست
رسم اندر سلوک و شرح گویم
که این دم در عجب مانند گویم
چو در اوّل چنان اسرار حق دید
خود از جمله ببرده او سبق دید
چو لوح آنجا بخواند ودید لعنت
نیندیشید کو را بود قربت
بخود اندیشه کرد آیا که باشد
که او را این سزا اینجا بباشد
مگر جبریل باشد یا که دیگر
نمیدانست سرّ ربّ داور
مکن اندیشهٔ بد نیک بیندیش
بکس مپسند چو نپسندی تو بر خویش
دگر ره گفت این سرّیست اعظم
مگر باشد کسی اینجا بعالم
مرا خود این نباشد هست مطلق
که نیکی داده است اینجا مرا حق
چو نیکم داد هرگز او کند بد
چنین میگفت آن بیچاره با خود
ز سّر حق کس آگاهی ندارد
کسی دیگر کجا این سر بخارد
که نالی و اگرنه کار رفتست
همه نقشی از این پرگار رفتست
قضا بنوشته بد اینجا یکایک
بیاید بر سر جمله یکایک
تو از پیش قضا چون میگریزی
که با حق این زمان برمیستیزی
قضای حق همه بر سر نوشته است
عزیزاندر همه طینت سرشتست
قضای نیک و بد کل از خدایست
ولیکن قول ما بر انبیایست
براه انبیا رو از بدی دور
بشو ای جان که مانی غرقه در نور
رضا ده بر قضا گر حق شناسی
مکن اینجای جانا ناسپاسی
ز فعل بد تو کاری کن ز هر کار
تو این هر بیت را یک یک بکار آر
بفعل بد مرو نیکی گزین تو
بجز نیکوئی اینجاگه مبین تو
بفعل بد نظر اینجا مکن هان
دل خود را ز دست دیو برهان
چرا مغرور دیوی رفته از دست
اگر بر خود بگیری جای آن هست
ترا شیطان ببرد از ره ندانی
که همچون او تو در لعنت بمانی
بکس اندیشهٔ کژّی مکن تو
برو استاد خود کن این سخن تو
بد از خود بین و نیکی هم زخود بین
درون جان و دل دید اَحَدبین
منی را دور ساز و من مگو تو
منی را کم شمر نیم من بجو تو
تو خود را خفته دان و بلکه کمتر
که تا اینجا نمانی تو در آذر
منی شیطان سزد تو آدمی هان
از آن ای آدمی تو آدمی هان
تو برتر ز آدمی گر گوئی اسرار
تو داری نور حق اینجا مکن خوار
بترس از حق بقدر خود دمی زن
که هرگز مینباشد مرد چون زن
ولی فعل بد و باطل پدید است
ز عین حق عیان دل ندیدست
بترس ازدوست هرگز مینیندیش
وگرنه از منی گردی تو دلریش
منی شیطان بگفت و در منی شد
بگردن طوق لعنت صدمنی شد
منی دیوست تو فرزند آدم
چرا مانندهٔ دیوی دمادم
منی دورت کند از عین هستی
ترا اندازد اندر بت پرستی
منی دورت کند از خانهٔ دل
شود اینجایگه بیگانهٔ دل
منی دورت کند از سرّ مردان
ازین معنی دلت آگاه گردان
منی دورت کند از سِرّ اسرار
کند از ناگهانت عشق بردار
منی دورت فکند از هر دو عالم
شدی دور از همه سّر دمادم
منی دورت فکند از خانهٔ انس
فروماندی میان نور جان قدس
طبیعت رهزنت شد در وجودت
طبیعت کی کند اینجای سودت
طبیعت میکند مر سجده اینجا
که او دیو است دائم خوار و رسوا
طبیعت رهزنست و راه گم کرد
از آن آدم فتاد اینجای در درد
طبیعت نزد آدم گشت گندم
که آدم میکند اینجایگه گم
طبیعت عین شیطانست دریاب
از این معنی مکن تو نیز اشتاب
طبیعت راه دارد در صفت او
زند دستان تو در معرفت او
بپرهیز از طبیعت در خدا شو
ز بود فعل بد اینجا جدا شو
بپرهیز از طبیعت گر تو رازی
مدان اسرار من اینجا ببازی
ببازی نیست اسرار شریعت
بپرهیز از پلیدیّ طبیعت
ببازی نیست اسرار خداوند
که با شیطان بگیری خویش و پیوند
تو بازی میکنی ای دوست بازی
که با اسبان تازی لاشه تازی
تو بازی دان که کار کودکانست
کناری گیر کاینجا خوف جانست
ببازی نیست اسرار دو عالم
که تا بازی شماری سّر آدم
همه ذرّات در بازی فتادند
از آن در راه کلّی سر نهادند
چو ذرّه باش اینجا پای کوبان
ز عشق دوست خود جان تو خندان
ز ابلیس و ز ابلیسان بیندیش
همان زنهار اندر گفت و در کیش
بجز جانان مجوی و هرچه دیدی
نداد آن کز خوشی خوش آرمیدی
چو حق باشد نگنجد مگر و تلبیس
رها کن مکر را اینجا به ابلیس
جهان بر نام حق اِستاد قائم
نماند مکر شیطان نیز دائم
چو باشد مکر شیطان مکر اللّه
نظر کن تا شوی زین راز آگاه
ز دست نفس و شیطان کن کناره
مکن در فعل او هرگز نظاره
ز آدم دم زن ای آدم بچه دم
که این دم جز تو آدم نیست آدم
ز آدم دم زنی وز دید آن دم
که بنماید ترا رخساره دم دم
دم توحید آدم جوید اینجا
حکایت باز کن تا گوید اینجا
در ایندم ماندهٔ از حق توغافل
نهاده نام خود اینجای عاقل
در این دم در فنا و در بقائی
یقین میدان که در عین لقائی
تو درعین بقائی و بهشتی
چو آدم تو بهشت جان بهشتی بهشتت
بهشتت حاصلست ای آدم جان
ز دوری دور مانده از تو شیطان
ندارد نزد تو ابلیس راهی
گرفته در درختت او پناهی
امید بسته کآید او به جنّت
برحمت اوفتد از عین لعنت
ز عین لعنت آید تا بر تو
بگندم خوردن آید رهبر تو
کند تا از بهشت جاودان دور
تراگرداندت در خویش مغرور
تو در جنّت حذر کن شاد بنشین
ز ابلیس صور آزاد بنشین
مجو هم صحبتی با او تو بشنو
باین نصّ کلام حق تو بگرو
مخور گندم بدان کین سرّ تمامست
مرا سرّ با خواص آمد نه عامست
خواص اینجا نماید این نمودار
کسی کز عشق باشد راز دلدار
عطار نیشابوری : دفتر اول
در یاد کردن آدم و ذرّیّۀ وی و بلا و مشقّت کشیدن از شیطان و شرف انسان فرماید
توئی آدم از ذات حق نموده
بسی گفته اناالحق هم شنوده
درون جنّت جان بودی ای دل
کرا بر گویمش اینزار مشکل
که تا چون بود احوالت در آنجا
دگر چون آمدی بیخویش اینجا
ز ابلیست بسی زحمت کشیدی
اگرچه جنّت و رضوان بدیدی
چو مردان راز با جان باز دیدند
بکلّی خود طمع ازنان بریدند
طمع از خوردن اینجا بُر که جانی
چرا چندین تو اندر بند نانی
طمع بُر تا شوی پاکیزه جوهر
ز حسن لذّت و شهوت تو بگذر
ز لذّات بهیمی کن حذر تو
مخور جز اندکی هم مختصر تو
ز لذّات بهیمی دور گردی
ز خورد و خواب چندین گر تو مردی
مشو قانع که تو دُرّ لطیفی
نکو بنگر که بس ذات شریفی
چرا در صورت خردی تو ای دوست
ببر در مغز تا کی بردری پوست
تو خورد و خواب میدانی دگرنه
بخواهی مُرد اگر خواهی اگر نه
ترا درگوش باید کرد این قول
که تا فارغ شوی از گند آن بول
که دنیا سر بسر بولست دریاب
همه گفتش ابی قولست دریاب
در این بولی تو اندر گلخن تن
تو در این تنگنا بگرفته مسکن
مقام نور جوی و نور شو پاک
که در ظلمت کجا یابی تو افلاک
شبی گر ابر باشد در سیاهی
در آن شب بین تو مر سّر الهی
نه مه باشد نه خورشید منوّر
نباشد نور مه رخشنده اختر
بجز تاریک شب چیزی نبینی
سزد گر خود تو آنشب بازبینی
نباشد هیچ پیدا جز که ظلمت
بود ریزان دمادم عین رحمت
تو باشی نور بسته پرده آنجا
که ظلمت نیز هم پیوسته اینجا
تو آن دم دان که احوالت چه بودست
نمودت از همه حاصل ببود است
دگر چون رفت ظلمت نور بینی
همه ظملت ز صورت دوربینی
در آن دم خود بخود گر مرد رازی
که نور ظلمتی و پرده رازی
شبی کز لطف او عالم چو شب بود
سر موئی نه طالب نی طلب بود
عدم بود و صفاتش محو ظلمت
در آن تاریکهای عین قربت
ز برق عشق پیدا شد حقیقت
طلبکاری ز اسرار شریعت
ترا این سرّ بباید دیده اینجا
بکاری نایدت بشنیده اینجا
در اینجا گر بُری ره کاردانی
چو دانستی عجب حیران بمانی
تمامت انبیا اینجا بماندند
کتب بر هم نهادند و بخواندند
که دانستند کین اسرار چونست
که این سر از خیال دل برونست
در اینجاگاه خاموشی گزیدند
که جز خاموشی اینجاگه ندیدند
همه محو است در تو گر بیابی
زمانی در بشو تا سرّ بیابی
توئی اصل این ندانسته چه بودت
تو ره گم کردهٔ آخر چه بودت
چو ره گم کردهٔ خود بازیابی
سزد گر خود در این معنی شتابی
در این دنیا سر اینجا در میاور
برو وز هشت جنّت زود بگذر
خلیفه زادهٔ آخر چه بودت
مجو اینجایگه میبود بودت
خلیفه زاده و شاه جهانی
بمعنی برتر از هر دو جهانی
تو هستی آدم اندر عین جنّت
کنون دریافتی اسرار قربت
کمالت برتر آمد از ملایک
ز اوّل چیز کُل شئی هالک
همه فانیست اینجا گر بدانی
نهادت قائمست اینجا تو دانی
تو آن ذاتی که کردندت سجده
توئی از آفرینش عین زبده
تو مغروری نمیدانی کئی تو
که اینجاگاه کلّی در چهٔ تو
تو قدر خود نمیدانی که جانی
درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت
تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان
در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز
ز دام نفس اگر مردی تو بگریز
ز جان بگذر در اینجاگاه از خود
که دیدی اندر اینجانیک یا بد
بسی محنت کشیدستی ز صورت
که ابلیسست او اندر نفورت
زهی ابلیس اینجا کاردانی
که در اینجا تو سّر کاردانی
زهی آنکس که اینجا طوق لعنت
بگردن درفکند از دور قربت
شده در عین قربت لعنتی شد
اگرچه عین لعنش لعنتی بُد
بسی اسرار داند نیز ابلیس
دل پر مکر دارد ذات تلبیس
ز اصل او که واصل بود اینجا
نمودش جمله حاصل بود اینجا
در آن قربت زوصل یار جان داشت
نمود عشق سّر جان جان داشت
بسی گفته اناالحق هم شنوده
درون جنّت جان بودی ای دل
کرا بر گویمش اینزار مشکل
که تا چون بود احوالت در آنجا
دگر چون آمدی بیخویش اینجا
ز ابلیست بسی زحمت کشیدی
اگرچه جنّت و رضوان بدیدی
چو مردان راز با جان باز دیدند
بکلّی خود طمع ازنان بریدند
طمع از خوردن اینجا بُر که جانی
چرا چندین تو اندر بند نانی
طمع بُر تا شوی پاکیزه جوهر
ز حسن لذّت و شهوت تو بگذر
ز لذّات بهیمی کن حذر تو
مخور جز اندکی هم مختصر تو
ز لذّات بهیمی دور گردی
ز خورد و خواب چندین گر تو مردی
مشو قانع که تو دُرّ لطیفی
نکو بنگر که بس ذات شریفی
چرا در صورت خردی تو ای دوست
ببر در مغز تا کی بردری پوست
تو خورد و خواب میدانی دگرنه
بخواهی مُرد اگر خواهی اگر نه
ترا درگوش باید کرد این قول
که تا فارغ شوی از گند آن بول
که دنیا سر بسر بولست دریاب
همه گفتش ابی قولست دریاب
در این بولی تو اندر گلخن تن
تو در این تنگنا بگرفته مسکن
مقام نور جوی و نور شو پاک
که در ظلمت کجا یابی تو افلاک
شبی گر ابر باشد در سیاهی
در آن شب بین تو مر سّر الهی
نه مه باشد نه خورشید منوّر
نباشد نور مه رخشنده اختر
بجز تاریک شب چیزی نبینی
سزد گر خود تو آنشب بازبینی
نباشد هیچ پیدا جز که ظلمت
بود ریزان دمادم عین رحمت
تو باشی نور بسته پرده آنجا
که ظلمت نیز هم پیوسته اینجا
تو آن دم دان که احوالت چه بودست
نمودت از همه حاصل ببود است
دگر چون رفت ظلمت نور بینی
همه ظملت ز صورت دوربینی
در آن دم خود بخود گر مرد رازی
که نور ظلمتی و پرده رازی
شبی کز لطف او عالم چو شب بود
سر موئی نه طالب نی طلب بود
عدم بود و صفاتش محو ظلمت
در آن تاریکهای عین قربت
ز برق عشق پیدا شد حقیقت
طلبکاری ز اسرار شریعت
ترا این سرّ بباید دیده اینجا
بکاری نایدت بشنیده اینجا
در اینجا گر بُری ره کاردانی
چو دانستی عجب حیران بمانی
تمامت انبیا اینجا بماندند
کتب بر هم نهادند و بخواندند
که دانستند کین اسرار چونست
که این سر از خیال دل برونست
در اینجاگاه خاموشی گزیدند
که جز خاموشی اینجاگه ندیدند
همه محو است در تو گر بیابی
زمانی در بشو تا سرّ بیابی
توئی اصل این ندانسته چه بودت
تو ره گم کردهٔ آخر چه بودت
چو ره گم کردهٔ خود بازیابی
سزد گر خود در این معنی شتابی
در این دنیا سر اینجا در میاور
برو وز هشت جنّت زود بگذر
خلیفه زادهٔ آخر چه بودت
مجو اینجایگه میبود بودت
خلیفه زاده و شاه جهانی
بمعنی برتر از هر دو جهانی
تو هستی آدم اندر عین جنّت
کنون دریافتی اسرار قربت
کمالت برتر آمد از ملایک
ز اوّل چیز کُل شئی هالک
همه فانیست اینجا گر بدانی
نهادت قائمست اینجا تو دانی
تو آن ذاتی که کردندت سجده
توئی از آفرینش عین زبده
تو مغروری نمیدانی کئی تو
که اینجاگاه کلّی در چهٔ تو
تو قدر خود نمیدانی که جانی
درون جان عیان اندر عیانی
بهشت نیک خُلق اوست صورت
تو این معنی حقیقت دان ضرورت
جهنّم مردم آزاریّ خود دان
در اینجا دائم آزاریّ خود دان
برو نیکی کن از بدها بپرهیز
ز دام نفس اگر مردی تو بگریز
ز جان بگذر در اینجاگاه از خود
که دیدی اندر اینجانیک یا بد
بسی محنت کشیدستی ز صورت
که ابلیسست او اندر نفورت
زهی ابلیس اینجا کاردانی
که در اینجا تو سّر کاردانی
زهی آنکس که اینجا طوق لعنت
بگردن درفکند از دور قربت
شده در عین قربت لعنتی شد
اگرچه عین لعنش لعنتی بُد
بسی اسرار داند نیز ابلیس
دل پر مکر دارد ذات تلبیس
ز اصل او که واصل بود اینجا
نمودش جمله حاصل بود اینجا
در آن قربت زوصل یار جان داشت
نمود عشق سّر جان جان داشت
عطار نیشابوری : دفتر اول
در اسرار قربت شیطان فرماید
حقیقت بشنو از اسرار او تو
چه اندیشی هم از کردار او تو
حقیقت بود او دانسته اسرار
که دائم دیده بُد اعیان اسرار
همه اشیاء بر او بود روشن
قدمگاهی بدش از هفت گلشن
همه در زیر فرمانش روان بود
چو آب اندر همه اشیا روان بود
کنون در فعل کلّی او روانست
ز اشیا دو رو مردود جهان است
ز وصل ابتدا دارد نشانی
کنون هر لحظهٔ اینجا بیانی
بزاری زار چون مینشنود کس
که او بیند یقین اللّه را بس
همی نالد خوشی اندر خرابات
سرش اینجاست یکسان در مناجات
ز وصل اوّلین چون شاد آمد
ز بود لعنتی آزاد آمد
که میداند یقین سّر خدا او
که خارج نیست اینجا از خدا او
یقین تحقیق میداند که رحمت
که رحمت از خداوندست و لعنت
شریعت کرد او را لعنت اینجا
که بهتر داند او از رحمت اینجا
چنان او عاشق است ازگفتن دوست
که پنداری که در کلّی همه اوست
چنان در عشق جانان در عتابست
ز ذوق عشق جانان در خطابست
خطابش در درون جان بماندست
از آن از بود خود حیران بماندست
چه اندیشی هم از کردار او تو
حقیقت بود او دانسته اسرار
که دائم دیده بُد اعیان اسرار
همه اشیاء بر او بود روشن
قدمگاهی بدش از هفت گلشن
همه در زیر فرمانش روان بود
چو آب اندر همه اشیا روان بود
کنون در فعل کلّی او روانست
ز اشیا دو رو مردود جهان است
ز وصل ابتدا دارد نشانی
کنون هر لحظهٔ اینجا بیانی
بزاری زار چون مینشنود کس
که او بیند یقین اللّه را بس
همی نالد خوشی اندر خرابات
سرش اینجاست یکسان در مناجات
ز وصل اوّلین چون شاد آمد
ز بود لعنتی آزاد آمد
که میداند یقین سّر خدا او
که خارج نیست اینجا از خدا او
یقین تحقیق میداند که رحمت
که رحمت از خداوندست و لعنت
شریعت کرد او را لعنت اینجا
که بهتر داند او از رحمت اینجا
چنان او عاشق است ازگفتن دوست
که پنداری که در کلّی همه اوست
چنان در عشق جانان در عتابست
ز ذوق عشق جانان در خطابست
خطابش در درون جان بماندست
از آن از بود خود حیران بماندست
عطار نیشابوری : دفتر اول
در سؤال کردن پیر از ابلیس در پاکی در لعنت و نافرمانی کردن فرماید
مگر ابلیس را دید آن سرافراز
سؤالی کرد کای اندر جهان ساز
همه کار جهان از تو نظامست
که بود تو ز عشق کل تمامست
تو داری ملک دنیا جمله در دست
اگر بستایمت من جای آن هست
تو داری سّر جانان اندر اینجا
توئی هم سّر پنهان اندر اینجا
تو داری طوق لعنت از بر دوست
برت یکسان همه نیک و بد دوست
بملک جان نداری ره که جانی
چو جانی ره بخود اینجا ندانی
چه بودت سّر کل اینجا بگو تو
حقیقت در دمن اینجا بجو تو
بگو تا چندگاهست از نمودار
که داری راز طوق لعنت از یار
چه بودت آن همه علمت کجا شد
چراکارت چو منثور و هبا شد
در این لعنت بگو آخر که چونی
که تو افتاده در دریای خونی
چه بودت کاین چنین در کین شدستی
که اوّل عین هر تمکین بدستی
چرا چندین گنه آخر کنی تو
عیان عهد اوّل بشکنی تو
چرا چندین جدل در پیش داری
عجائب سرّ پیش اندیش داری
نمود جان توئی در عالم دل
نمییارم که گویم راز مشکل
اگر تو باطلی اندر شریعت
منت میدانم از عین حقیقت
حق حق مرد بودستی در اوّل
اگرچه تو شدی اینجا معطّل
اگرچه سرّ حال و قال داری
که اینجاگه عیان اغلال داری
که همچون تو مصیبت دیده ترشد
که خشکت لب شدست و دیده تر شد
تو داری درد عشق و راز جانان
تو داری سرّ شوق و طوق اعیان
ز طوقت هست شوقی در خرابات
که اینجا دم زنی اندر مناجات
بگو با من که راز تو ندیدم
عجب امروز در ذاتت رسیدم
یقین دانستهام من عشقبازی
ندانم من ترا این عشقبازی
تمامت انبیا از عین لعنت
رسیدند و شدند در عین قربت
ز من اینجا پناه جان گرفتند
نمود عشق را آسان گرفتند
حذر کردند از لعنت به یک بار
زهی عاشق که اینجا لعنت یار
کند خود اختیار او دو عالم
علی الجمله عیان سرّ آدم
بگو آخر که سرّ کار چونست
که ازعشقم دل و جان در جنونست
بیان کن گرچه اندر اصل اوّل
دگر آخر چرا گشتی مبدّل
چه بودت اوّل و چونست آخر
که تادانم منت باطن ز ظاهر
سؤالی کرد کای اندر جهان ساز
همه کار جهان از تو نظامست
که بود تو ز عشق کل تمامست
تو داری ملک دنیا جمله در دست
اگر بستایمت من جای آن هست
تو داری سّر جانان اندر اینجا
توئی هم سّر پنهان اندر اینجا
تو داری طوق لعنت از بر دوست
برت یکسان همه نیک و بد دوست
بملک جان نداری ره که جانی
چو جانی ره بخود اینجا ندانی
چه بودت سّر کل اینجا بگو تو
حقیقت در دمن اینجا بجو تو
بگو تا چندگاهست از نمودار
که داری راز طوق لعنت از یار
چه بودت آن همه علمت کجا شد
چراکارت چو منثور و هبا شد
در این لعنت بگو آخر که چونی
که تو افتاده در دریای خونی
چه بودت کاین چنین در کین شدستی
که اوّل عین هر تمکین بدستی
چرا چندین گنه آخر کنی تو
عیان عهد اوّل بشکنی تو
چرا چندین جدل در پیش داری
عجائب سرّ پیش اندیش داری
نمود جان توئی در عالم دل
نمییارم که گویم راز مشکل
اگر تو باطلی اندر شریعت
منت میدانم از عین حقیقت
حق حق مرد بودستی در اوّل
اگرچه تو شدی اینجا معطّل
اگرچه سرّ حال و قال داری
که اینجاگه عیان اغلال داری
که همچون تو مصیبت دیده ترشد
که خشکت لب شدست و دیده تر شد
تو داری درد عشق و راز جانان
تو داری سرّ شوق و طوق اعیان
ز طوقت هست شوقی در خرابات
که اینجا دم زنی اندر مناجات
بگو با من که راز تو ندیدم
عجب امروز در ذاتت رسیدم
یقین دانستهام من عشقبازی
ندانم من ترا این عشقبازی
تمامت انبیا از عین لعنت
رسیدند و شدند در عین قربت
ز من اینجا پناه جان گرفتند
نمود عشق را آسان گرفتند
حذر کردند از لعنت به یک بار
زهی عاشق که اینجا لعنت یار
کند خود اختیار او دو عالم
علی الجمله عیان سرّ آدم
بگو آخر که سرّ کار چونست
که ازعشقم دل و جان در جنونست
بیان کن گرچه اندر اصل اوّل
دگر آخر چرا گشتی مبدّل
چه بودت اوّل و چونست آخر
که تادانم منت باطن ز ظاهر
عطار نیشابوری : دفتر اول
در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید
جوابش داد کای پیر گزیده
چرا گوی سخنهای شنیده
چو میپرسی مرا از عین اسرار
شنیده کم بگو اینجا بگفتار
ز دیده گوی تا من دیده گویم
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم
گزیده گوی چندانی که دانی
گزیده هست اصل زندگانی
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
که مخفی ماند اینجانور قدسی
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
که ازمعنی تو جز نامی ندانی
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
در این میدان مثال گوی گشتی
ز زور بازویت اینجا نماندست
فتاده گوی حیران در بماندست
منم آن جوهر ذات عیانی
که دارم طوق لعنت رایگانی
منم آن جوهر اسرار جانان
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان
منم آن جوهر جان داده بر باد
به لعنت کرده اینجا جمله آباد
منم آن جوهر ذاتی که آیات
خدا از بهر من گفتست در ذات
بقرآن چندجانانم نموده است
زیانم نزد جانان جمله سودست
زیانم سود باشد از خطابش
نمییارم ز هیبت من جوابش
بدادن زانکه جانان راز گفتست
عیان عشق با من باز گفتست
خطاب دوست اندر اندرونم
که میداند که من در شوق چونم
خطاب دوست ما را در نهادست
نهادم اندر اینجا داد دادست
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان در نام باشد
خطاب دوست درجانم رقم زد
نمود من دمادم در عدم زد
بقا بودم شدم نقش فنا من
ولی خواهم شدن عین بقا من
بقا بودم ولی اندر خطابش
خوشی کردم همی عین عذابش
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
بر آن عاشق که مر او را خطابست
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
حقیقت مغز گرداند عیان پوست
چو من در عشق کی آید پدیدار
که لعنت راکند رحمت خریدار
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
منالم و اصلی بینا ندیدم
به پنهان در میان انبیا من
بسی بشنیدهام اسرارها من
میان انبیا من راز گفتم
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم
نمود من در اوّل بود بودش
نمود خویش دیدم در نمودش
حضورم نزد جانان بود دائم
بذات خود بدم پیوسته قائم
عیان راز دیدم در ملایک
نمود کل شیء نیز هالک
همه در لوح محفوظم نمودند
نمود عشق در بودم نمودند
همه دیدم بچشم سر نهانی
جمال بار در عین العیانی
نمود یار دیدم در همه چیز
نمود جمله بود و زان من نیز
قلم بدرفته در هرراز او بود
ولیکن راز من عین نکو بود
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
که اعیانم بد اینجا دیدن بار
جمال یار بود آنجا عیانم
نمود عشق در هر دو جهانم
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
ولی نتوان نوشتن نیک مربد
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
چوخاکی شد به آبی آن نوشته
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
کند چیزی نیفزاید کآید
همه رفتست اندر بود او نیز
که او داند یقین راز هر چیز
چو خطی یار بنویسد بخونم
حقیقت حاکمست و من زبونم
منم مفلس در این دنیا بمانده
نمودم جمله در عقبی بمانده
میان هر دو من اینجا اسیرم
همو باشد در اینجا دستگیرم
من بیچاره چتوانم بکردن
بجز غم اینجاگاه خوردن
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
طلبکارم در اینجا بود بودش
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
نمود عشق جز ذاتش ندانم
ز اصل خویش در من غم گرفتار
عیان در نزد شرعم من گرفتار
عجائب راز دارم در جهان من
که دارم در جهان راز نهان من
طلب کردم بسی تا خود بدانم
که چون بد اصلُ فرع داستانم
بجز من هر کسی من چون شناسد
کسی باید که او چون من شناسد
بجز من کس نداند حال من هم
بریش خویشتن بنهاده مرهم
بجز من هیچکس رازم نداند
وگر داند بخود حیران بماند
منم استاد جمله پیش بینان
منم اینجا نموده عشق جانان
مرا طوقیست در گردن فتاده
از او در عین ما و من فتاده
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
که اینجا آتش اندر خاک نبود
ولی چون خاک اصل پاک دارد
نمود زهر من تریاک دارد
همی با یکدگر پیوند داریم
ز قول و عهد او سر بر نداریم
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
بجز یکی در این دیده نبینم
بجز یکی نباشد در وصالم
بجز یکی نیاید در خیالم
بجز یکی در اینجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم
بگویم راز با تو گر بدانی
که هستی صاحب عشق و معانی
مرا افتاد کاری تا قیامت
ندارم جز خود اینجا من ندامت
مرا افتاد کاری اندر اینجا
نگردانم رخ از دیدار یکتا
مرا افتاد اینجاگاه کاری
گرفتست این زمان ذرّه غباری
ملامت میکشم در عشق دلدار
نیندیشم دمی از لعنت یار
ملامت میکشم در غرق خونم
ز بیهوشی فتاده در جنونم
ملامت میکشم از طوق لعنت
چو جانم هست اینجا عین رحمت
ملامت میکشم در هر دو عالم
منم در عشق جانان شاد و خرّم
زیارم گر جفا آید پدیدار
ولیک از من وفا آید پدیدار
زیارم گر جفا دیدم بسی من
همان خواهم که باشم با کسی من
که او اینجا کس هر ناکسانست
هر آن کو این بداند خود کسانست
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
کسانت گر شوندت من خریدار
اگر تو ناکسی از ناکسانش
ز من بشنو همه شرح و بیانش
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
ز بود کفر در زنّار بودم
همه کفر جهان دارم بیکبار
شدم کافر چینن در روی دلدار
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
ببام هفتمین خرگه زنی تو
اگر در کفر آئی عشق بینی
نمود عشق هم در عشق بینی
اگر در کافری بوئی بری تو
ز بود چرخ و انجم بگذری تو
اگر در کافری یابی تو دلدار
نمودبت شکن در کفر بسیار
شو اندر آخر کارت نظر کن
دلت از کفر روحانی خبر کن
اگر کافر شوی باشی مسلمان
ولی گفتن چنین بر جای نتوان
اگر از کافری دم میزنی تو
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو
اگر از کافری خواهی نشانی
ز من بشنو کنون شرح و بیانی
من اندر کافری دلدار دیدم
در اینجاگه نمود یار دیدم
من اندر کافری زنّار بستم
وز آنجا در نمود یار بستم
من اندر عاشقی کافر نبودم
هم اندر کافری صادق ببودم
من اندر کافری اسرار دارم
نمود جزو و کل دلدار دارم
من اندر کافری بگزیدهام یار
هم اندر کافری هم دیدهام یار
نشان عشق دارم من بگردن
چگویم تا چه بتوانم بکردن
نشان عشق اینجا برنهادم
که درد عشق باشد در نهادم
نشان عشق رویم زرد کردست
نهاد جان و دل پر درد کردست
نشان عشق ما را در میان کرد
ولی بودم ابی نام و نشان کرد
نشان عشق از من بنگر ای دل
چرا درماندهٔ در آب و در گل
نشان عشق من دارم بزاری
که کردستم در اینجا پایداری
نشان عشق در جانم نهانست
ولیکن یار اینجا در میان است
چو درد دوست دارد جان من هان
کجا باشد مرا هرگز دل و جان
چو جانان رخ نمودم رایگانی
من این لعنت گزیدم در نهانی
ز جانان چون خطابی هست ما را
دمادم چون جوابی هست ما را
خطاب او کجا دارد جوابی
ولی در عشق مسکینی خطابی
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گویم اسرار
که ای جان جهان و جوهر کل
مرا گر راحت آری و اگر ذل
منت ذل کل شمارم راحت جان
که دیدم مر ترا مر راحت جان
همه جانها بتو قائم بدیدم
همه دلها بتو دائم بدیدم
نمود جان و دلها چون تو داری
مرا اندر میان ضایع گذاری
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن
ببخش اندر میان و دست گیرم
در این لعنت که دارم دستگیرم
نمود لعنتم اینجا تو کردی
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی
منم خوار و توئی غمخوار مانده
میان آفرینش خوار مانده
منم رسوا شده در کویت ای جان
نظر بنهاده اندر سویت ای جان
بسی در دل جفای تو کشیدم
به امّیدی بکوی تو دویدم
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
بسی کردم زبودت نیز غوغا
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
نموده کافری و رفته از دین
منم در راز تو ثابت قدم من
که دیدستم همه راز قدم من
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
که در رحمت منش لعنت بدیدم
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
که بر اجزای این کل پادشاهی
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم
مرا لعنت کن و از خود مرانم
که هر چیزی که گوئی من همانم
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
که دارم از عنایت راز بسیار
منم لعنت گزیده چند گویم
که از بهر تو اینجا گفتگویم
مرا این لعنت عالم چه باشد
نموده سجدهٔ آدم چه باشد
که مارا با تو افتادست کاری
که با ما کردهٔ تو یادگاری
مرا شد یادگاری دانم اینجا
که دیدستم عیان عین الیقین را
مرا این بس که دارم بودت ای جان
بروز محشرم هم شاد گردان
بروز محشرم بخشی بیکبار
ز دوش آنجای برداری مرا بار
بروز محشرم تو کل ببخشی
گناه جزوی و کلّی ببخشی
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
که من دارم نمود قل هو اللّه
اگر منسوخ گشتم بر در او
فتادستم بکلّی بر در او
چو نسخم کردی اندر این میان کم
بفضل خود ببخشم رایگان هم
مرا از رایگان کردی تو پیدا
شدم در کوی تو مسکین و رسوا
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
ز بحر خود یکی شبنم نباشد
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
که بود من ز بودت انتها بود
بفضل خود ببخشم در جهانت
که رحمت یافتم هر دو جهانت
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
خداوندی نمودی عالمی تو
همه رحمت ترا و لعنت من
بفضل خویش کن تاریک روشن
عیان رحمت تو بیشمارست
مرا امّید در روز شمارست
عیان رحمت تو جاودانست
همه امیّدشان تا جاودانست
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
نموت انبیا و اولیایند
چو توشاهی تمامت ملکت تست
همه امّید ما بر رحمت تست
چو تو شاهی تمامت بندگانند
نهاده جمله سر بر آستانند
تو شاهی و ترا از جان غلامند
اگر اتمام اگر نه ناتمامند
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
که بر ملک دو عالم پادشاهی
تو شاهی و همه در تو اسیرند
نمیری و همه پیش تو میرند
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
که شاه آشکارا و نهانی
همه شاهان بتو باشند زنده
شده ازجان ترا محکوم و بنده
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه
ز کار راز جمله می تو دانی
که بیرون از جهان و هم جهانی
ترا در دیدهها بینا بدیدم
ترا در لفظها گویا بدیدم
از اوّل تا به آخر راز داری
سزد گر لعنت از من بازداری
بمن رحمت کنی یوم القیامت
ببخشی هم گناهم با ندامت
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
که دیدستم عیانت مر یکی تو
چو ذات تو قدیم و لایزالست
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است
تمامت انبیا و صفت بگفتند
بجز جوهر ز انوارت نسفتند
همه حیران تو بهر خطابی
که تو بنمایی ایشان را عتابی
ز بهر تو چنین حیران بماندند
حزین و خوار و سرگردان بماندند
ز دید سالکان واصلانت
بچشم من زجمله رهروانت
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
نمیگنجد در ذات تو لعنت
ترا دانم که جانی و دلی تو
گشاده رازهای مشکلی تو
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار
خداوند نهان و آشکاری
مرا باید ببین در پرده داری
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
بسی در کوی تو گردیدم اینجا
همه در من بُد و من در همه گم
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو در آن باشد عیانم
صفاتت برتر است از عقل و افعال
کجا گنجد ز علم عالمان قال
تمامت وصف گفتندت بهرحال
زبان جمله از حیرت شده لال
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
همه پیشم به جو سنگی نسنجد
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
ز دورت درتو ما را بود سیری
یقینت عین بالا بود پیوست
که یدّ صنع حکمت نقش توبست
تو بستی نقش آدم در نمودت
شده بیدار اینجا بود بودت
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
وجود آدم و ذرّات دیدم
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
حقیقت در عیان نقاش دیدی
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
نمودی بودی آدم را تو الحق
چو من بی من به تو اسرار دیدم
وجود آدم و انوار دیدم
همه علم من و حکمت تو بودی
مرا اندر بهانه در ربودی
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
تجلّی فعل گشته در صفاتت
جهان جان جان کل شده باز
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز
یقین دانستم اسرارت در اینجا
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
نمود جمله سیری نیست جز تو
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم در نوشتم
ز معدن روشنم شد در معانی
که پیدا گشته از راز نهانی
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
که بودتست هم پنهان و پیدا
مراگرچه تو فرمودی بسجده
که آدم هست ما را عین زبده
بهانه خاک بود و من بدم نار
شدم کافر ببستم عین زنّار
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
ز کفران روی خوبت باز دیدم
نبد غیری تو دانم جمله هستی
برم اینجا نگنجد بُت پرستی
من اینجا کافر عشق تو هستم
بت صورت بمعنی کی پرستم
جمال بی نشانی یافتی تو
بسوی بی نشانی تافتی تو
جمال بی نشان صورت شده باز
حجاب بت برم آخر برانداز
بصورت آدم آمد حق ولی هان
بسی افتاد اینجا عین برهان
تو گفتستی که آدم صورت ما است
ز دید من عیانم جمله پیداست
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
بود پیش تو این اندیشهٔ من
غلط این بُد که خودبینی نمودم
عیان عشق تو کلّی ربودم
ز خودبینی شدم در عین لعنت
ولی آخر کنی بر جمله رحمت
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
که ذات پاک تو نیکست در نقش
کجا وصف تو داند کرد ادراک
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
فرو ماندند اندر عین قربت
صفات ذات پاک تو منزّه
عقول افتاد بیخود اندر این ره
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
که سرگردانست اندر عین عالم
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
نداند کرد اینجا هیچ چاره
که باشد عقل افتاده برابر
فرومانده میان آب و آذر
که باشد عقل اینجا باز مانده
میان آرزو و آز مانده
که باشد عقل گردان گرد کویت
دونده تا برد ره نیز سویت
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
نهادش در صفاتت در بیان قال
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
نمود عشق تو نایافت هرگز
چرا گوی سخنهای شنیده
چو میپرسی مرا از عین اسرار
شنیده کم بگو اینجا بگفتار
ز دیده گوی تا من دیده گویم
ترا من نکتهٔ بگزیده گویم
گزیده گوی چندانی که دانی
گزیده هست اصل زندگانی
ز اصل ذات من اینجا نپرسی
که مخفی ماند اینجانور قدسی
ز اصل ذات من گوئی چه دانی
که ازمعنی تو جز نامی ندانی
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتی
در این میدان مثال گوی گشتی
ز زور بازویت اینجا نماندست
فتاده گوی حیران در بماندست
منم آن جوهر ذات عیانی
که دارم طوق لعنت رایگانی
منم آن جوهر اسرار جانان
که فعلم ظاهر است اسرار پنهان
منم آن جوهر جان داده بر باد
به لعنت کرده اینجا جمله آباد
منم آن جوهر ذاتی که آیات
خدا از بهر من گفتست در ذات
بقرآن چندجانانم نموده است
زیانم نزد جانان جمله سودست
زیانم سود باشد از خطابش
نمییارم ز هیبت من جوابش
بدادن زانکه جانان راز گفتست
عیان عشق با من باز گفتست
خطاب دوست اندر اندرونم
که میداند که من در شوق چونم
خطاب دوست ما را در نهادست
نهادم اندر اینجا داد دادست
خطاب دوست کردش نام باشد
همه ننگ جهان در نام باشد
خطاب دوست درجانم رقم زد
نمود من دمادم در عدم زد
بقا بودم شدم نقش فنا من
ولی خواهم شدن عین بقا من
بقا بودم ولی اندر خطابش
خوشی کردم همی عین عذابش
عذاب اینجا و آنجادر خطابست
بر آن عاشق که مر او را خطابست
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوست
حقیقت مغز گرداند عیان پوست
چو من در عشق کی آید پدیدار
که لعنت راکند رحمت خریدار
چو خود من عاشقی اینجا ندیدم
منالم و اصلی بینا ندیدم
به پنهان در میان انبیا من
بسی بشنیدهام اسرارها من
میان انبیا من راز گفتم
حقیقت هم بد ایشان باز گفتم
نمود من در اوّل بود بودش
نمود خویش دیدم در نمودش
حضورم نزد جانان بود دائم
بذات خود بدم پیوسته قائم
عیان راز دیدم در ملایک
نمود کل شیء نیز هالک
همه در لوح محفوظم نمودند
نمود عشق در بودم نمودند
همه دیدم بچشم سر نهانی
جمال بار در عین العیانی
نمود یار دیدم در همه چیز
نمود جمله بود و زان من نیز
قلم بدرفته در هرراز او بود
ولیکن راز من عین نکو بود
ندانستم که چون بُد سرّ اسرار
که اعیانم بد اینجا دیدن بار
جمال یار بود آنجا عیانم
نمود عشق در هر دو جهانم
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آن
مر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن
قلم چون رفت اندر عین کاغذ
ولی نتوان نوشتن نیک مربد
قلم چون رفت کاغذ شد نوشته
چوخاکی شد به آبی آن نوشته
چه سود از رفته دارم آنچه خواند
کند چیزی نیفزاید کآید
همه رفتست اندر بود او نیز
که او داند یقین راز هر چیز
چو خطی یار بنویسد بخونم
حقیقت حاکمست و من زبونم
منم مفلس در این دنیا بمانده
نمودم جمله در عقبی بمانده
میان هر دو من اینجا اسیرم
همو باشد در اینجا دستگیرم
من بیچاره چتوانم بکردن
بجز غم اینجاگاه خوردن
ندارم هیچ چیزی خبر نمودش
طلبکارم در اینجا بود بودش
طلبکارم که تا ذاتش بیابم
نمود عشق جز ذاتش ندانم
ز اصل خویش در من غم گرفتار
عیان در نزد شرعم من گرفتار
عجائب راز دارم در جهان من
که دارم در جهان راز نهان من
طلب کردم بسی تا خود بدانم
که چون بد اصلُ فرع داستانم
بجز من هر کسی من چون شناسد
کسی باید که او چون من شناسد
بجز من کس نداند حال من هم
بریش خویشتن بنهاده مرهم
بجز من هیچکس رازم نداند
وگر داند بخود حیران بماند
منم استاد جمله پیش بینان
منم اینجا نموده عشق جانان
مرا طوقیست در گردن فتاده
از او در عین ما و من فتاده
ز طوق لعنتم خود پاک نبود
که اینجا آتش اندر خاک نبود
ولی چون خاک اصل پاک دارد
نمود زهر من تریاک دارد
همی با یکدگر پیوند داریم
ز قول و عهد او سر بر نداریم
هر آن یک چشم باشد کفر و دینم
بجز یکی در این دیده نبینم
بجز یکی نباشد در وصالم
بجز یکی نیاید در خیالم
بجز یکی در اینجا من ندارم
که راز جان جان پنهان ندارم
بگویم راز با تو گر بدانی
که هستی صاحب عشق و معانی
مرا افتاد کاری تا قیامت
ندارم جز خود اینجا من ندامت
مرا افتاد کاری اندر اینجا
نگردانم رخ از دیدار یکتا
مرا افتاد اینجاگاه کاری
گرفتست این زمان ذرّه غباری
ملامت میکشم در عشق دلدار
نیندیشم دمی از لعنت یار
ملامت میکشم در غرق خونم
ز بیهوشی فتاده در جنونم
ملامت میکشم از طوق لعنت
چو جانم هست اینجا عین رحمت
ملامت میکشم در هر دو عالم
منم در عشق جانان شاد و خرّم
زیارم گر جفا آید پدیدار
ولیک از من وفا آید پدیدار
زیارم گر جفا دیدم بسی من
همان خواهم که باشم با کسی من
که او اینجا کس هر ناکسانست
هر آن کو این بداند خود کسانست
اگر ناکس شوی در کوی دلدار
کسانت گر شوندت من خریدار
اگر تو ناکسی از ناکسانش
ز من بشنو همه شرح و بیانش
چو دیدم خود بدیدم نار بودم
ز بود کفر در زنّار بودم
همه کفر جهان دارم بیکبار
شدم کافر چینن در روی دلدار
اگر درکنه یکدم دم زنی تو
ببام هفتمین خرگه زنی تو
اگر در کفر آئی عشق بینی
نمود عشق هم در عشق بینی
اگر در کافری بوئی بری تو
ز بود چرخ و انجم بگذری تو
اگر در کافری یابی تو دلدار
نمودبت شکن در کفر بسیار
شو اندر آخر کارت نظر کن
دلت از کفر روحانی خبر کن
اگر کافر شوی باشی مسلمان
ولی گفتن چنین بر جای نتوان
اگر از کافری دم میزنی تو
نه چون مردان بمعنی چون زنی تو
اگر از کافری خواهی نشانی
ز من بشنو کنون شرح و بیانی
من اندر کافری دلدار دیدم
در اینجاگه نمود یار دیدم
من اندر کافری زنّار بستم
وز آنجا در نمود یار بستم
من اندر عاشقی کافر نبودم
هم اندر کافری صادق ببودم
من اندر کافری اسرار دارم
نمود جزو و کل دلدار دارم
من اندر کافری بگزیدهام یار
هم اندر کافری هم دیدهام یار
نشان عشق دارم من بگردن
چگویم تا چه بتوانم بکردن
نشان عشق اینجا برنهادم
که درد عشق باشد در نهادم
نشان عشق رویم زرد کردست
نهاد جان و دل پر درد کردست
نشان عشق ما را در میان کرد
ولی بودم ابی نام و نشان کرد
نشان عشق از من بنگر ای دل
چرا درماندهٔ در آب و در گل
نشان عشق من دارم بزاری
که کردستم در اینجا پایداری
نشان عشق در جانم نهانست
ولیکن یار اینجا در میان است
چو درد دوست دارد جان من هان
کجا باشد مرا هرگز دل و جان
چو جانان رخ نمودم رایگانی
من این لعنت گزیدم در نهانی
ز جانان چون خطابی هست ما را
دمادم چون جوابی هست ما را
خطاب او کجا دارد جوابی
ولی در عشق مسکینی خطابی
کنم هر لحظه در عشق تو تکرار
چو او دارم ابا او گویم اسرار
که ای جان جهان و جوهر کل
مرا گر راحت آری و اگر ذل
منت ذل کل شمارم راحت جان
که دیدم مر ترا مر راحت جان
همه جانها بتو قائم بدیدم
همه دلها بتو دائم بدیدم
نمود جان و دلها چون تو داری
مرا اندر میان ضایع گذاری
مکن ضایع مر او و شاد دل کن
ببخشد یارِ ما ما را بحل کن
ببخش اندر میان و دست گیرم
در این لعنت که دارم دستگیرم
نمود لعنتم اینجا تو کردی
در اینجاگه مرا رسوا تو کردی
منم خوار و توئی غمخوار مانده
میان آفرینش خوار مانده
منم رسوا شده در کویت ای جان
نظر بنهاده اندر سویت ای جان
بسی در دل جفای تو کشیدم
به امّیدی بکوی تو دویدم
بسی دیدم ملامت اندر اینجا
بسی کردم زبودت نیز غوغا
من اندر کوی تو غمخوار و مسکین
نموده کافری و رفته از دین
منم در راز تو ثابت قدم من
که دیدستم همه راز قدم من
مرا شاید که گویم وصفت ای جان
تو لعنت میکنی ما را چه تاوان
تو لعنت کردی و رحمت گزیدم
که در رحمت منش لعنت بدیدم
مرا لعنت بکن چندانکه خواهی
که بر اجزای این کل پادشاهی
مرا لعنت کن اینجاگه دمادم
بهانه می منه اُسجُدلِآدَم
مرا لعنت کن و از خود مرانم
که هر چیزی که گوئی من همانم
منم ملعون ترا اینجا طلبکار
که دارم از عنایت راز بسیار
منم لعنت گزیده چند گویم
که از بهر تو اینجا گفتگویم
مرا این لعنت عالم چه باشد
نموده سجدهٔ آدم چه باشد
که مارا با تو افتادست کاری
که با ما کردهٔ تو یادگاری
مرا شد یادگاری دانم اینجا
که دیدستم عیان عین الیقین را
مرا این بس که دارم بودت ای جان
بروز محشرم هم شاد گردان
بروز محشرم بخشی بیکبار
ز دوش آنجای برداری مرا بار
بروز محشرم تو کل ببخشی
گناه جزوی و کلّی ببخشی
کنم پیوسته زاری من بدرگاه
که من دارم نمود قل هو اللّه
اگر منسوخ گشتم بر در او
فتادستم بکلّی بر در او
چو نسخم کردی اندر این میان کم
بفضل خود ببخشم رایگان هم
مرا از رایگان کردی تو پیدا
شدم در کوی تو مسکین و رسوا
چو رسوائی ببخشی کم نباشد
ز بحر خود یکی شبنم نباشد
مرا جز تو دگر اینجا کجا بود
که بود من ز بودت انتها بود
بفضل خود ببخشم در جهانت
که رحمت یافتم هر دو جهانت
مرا چیزی که کردی حاکمی تو
خداوندی نمودی عالمی تو
همه رحمت ترا و لعنت من
بفضل خویش کن تاریک روشن
عیان رحمت تو بیشمارست
مرا امّید در روز شمارست
عیان رحمت تو جاودانست
همه امیّدشان تا جاودانست
چو تو شاهی، شاهانت گدایند
نموت انبیا و اولیایند
چو توشاهی تمامت ملکت تست
همه امّید ما بر رحمت تست
چو تو شاهی تمامت بندگانند
نهاده جمله سر بر آستانند
تو شاهی و ترا از جان غلامند
اگر اتمام اگر نه ناتمامند
تو شاهی و کنی جمله که خواهی
که بر ملک دو عالم پادشاهی
تو شاهی و همه در تو اسیرند
نمیری و همه پیش تو میرند
تو شاهی و ترا زیبد که مانی
که شاه آشکارا و نهانی
همه شاهان بتو باشند زنده
شده ازجان ترا محکوم و بنده
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاه
توئی سالک توئی اصل و تو آگاه
ز کار راز جمله می تو دانی
که بیرون از جهان و هم جهانی
ترا در دیدهها بینا بدیدم
ترا در لفظها گویا بدیدم
از اوّل تا به آخر راز داری
سزد گر لعنت از من بازداری
بمن رحمت کنی یوم القیامت
ببخشی هم گناهم با ندامت
هم آمرزی تمامت بیشکی تو
که دیدستم عیانت مر یکی تو
چو ذات تو قدیم و لایزالست
زبانم اندر اینجا گنگ و لال است
تمامت انبیا و صفت بگفتند
بجز جوهر ز انوارت نسفتند
همه حیران تو بهر خطابی
که تو بنمایی ایشان را عتابی
ز بهر تو چنین حیران بماندند
حزین و خوار و سرگردان بماندند
ز دید سالکان واصلانت
بچشم من زجمله رهروانت
ترا دیدم همه تصدیق و رحمت
نمیگنجد در ذات تو لعنت
ترا دانم که جانی و دلی تو
گشاده رازهای مشکلی تو
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرار
چه باشد لعنت اینجا مرد ستّار
خداوند نهان و آشکاری
مرا باید ببین در پرده داری
چنان در لعنت تو دیدم اینجا
بسی در کوی تو گردیدم اینجا
همه در من بُد و من در همه گم
چو دیده قطرهٔ در عین قلزم
صفاتت لامکان و من مکانم
که راز تو در آن باشد عیانم
صفاتت برتر است از عقل و افعال
کجا گنجد ز علم عالمان قال
تمامت وصف گفتندت بهرحال
زبان جمله از حیرت شده لال
بجز تو هیچ چیزی درنگنجد
همه پیشم به جو سنگی نسنجد
بجز تو من ندیدم هیچ غیری
ز دورت درتو ما را بود سیری
یقینت عین بالا بود پیوست
که یدّ صنع حکمت نقش توبست
تو بستی نقش آدم در نمودت
شده بیدار اینجا بود بودت
نظر کردم صفاتت ذات دیدم
وجود آدم و ذرّات دیدم
بهم پیوسته بودی جز و کل تو
که تا محرم شوی زان عز و ذل تو
بهم پیوسته شد تا فاش دیدی
حقیقت در عیان نقاش دیدی
ز ذاتت در صفات فعل مطلق
نمودی بودی آدم را تو الحق
چو من بی من به تو اسرار دیدم
وجود آدم و انوار دیدم
همه علم من و حکمت تو بودی
مرا اندر بهانه در ربودی
نبد آدم که دیدم ذات پاکت
تجلّی فعل گشته در صفاتت
جهان جان جان کل شده باز
بهم پیوسته بُد انجام و آغاز
یقین دانستم اسرارت در اینجا
چو دیدم آدم از ذاتت هویدا
یقین شد زانکه غیری نیست جز تو
نمود جمله سیری نیست جز تو
به علم اندر ملائک گشتم
تمامت نام و ننگم در نوشتم
ز معدن روشنم شد در معانی
که پیدا گشته از راز نهانی
ندیدم غیر آن میدانم اینجا
که بودتست هم پنهان و پیدا
مراگرچه تو فرمودی بسجده
که آدم هست ما را عین زبده
بهانه خاک بود و من بدم نار
شدم کافر ببستم عین زنّار
چو کافر گشتم و کفران گزیدم
ز کفران روی خوبت باز دیدم
نبد غیری تو دانم جمله هستی
برم اینجا نگنجد بُت پرستی
من اینجا کافر عشق تو هستم
بت صورت بمعنی کی پرستم
جمال بی نشانی یافتی تو
بسوی بی نشانی تافتی تو
جمال بی نشان صورت شده باز
حجاب بت برم آخر برانداز
بصورت آدم آمد حق ولی هان
بسی افتاد اینجا عین برهان
تو گفتستی که آدم صورت ما است
ز دید من عیانم جمله پیداست
اگر سجده کنم هر پیشهٔ من
بود پیش تو این اندیشهٔ من
غلط این بُد که خودبینی نمودم
عیان عشق تو کلّی ربودم
ز خودبینی شدم در عین لعنت
ولی آخر کنی بر جمله رحمت
چو عین بحر رحمت خاص و عامست
از آنجا قطرهٔ ما را تمامست
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخش
که ذات پاک تو نیکست در نقش
کجا وصف تو داند کرد ادراک
که عاجز اوفتاد اندر کف خاک
عقول عاقلان گم شد ز حیرت
فرو ماندند اندر عین قربت
صفات ذات پاک تو منزّه
عقول افتاد بیخود اندر این ره
که باشد عقل کز ذاتت زند دم
که سرگردانست اندر عین عالم
که باشد عقل طفلِ شیرخواره
نداند کرد اینجا هیچ چاره
که باشد عقل افتاده برابر
فرومانده میان آب و آذر
که باشد عقل اینجا باز مانده
میان آرزو و آز مانده
که باشد عقل گردان گرد کویت
دونده تا برد ره نیز سویت
بسی گشت و ندیدست جز که افعال
نهادش در صفاتت در بیان قال
بسی زو عاقبت درمانده عاجز
نمود عشق تو نایافت هرگز
عطار نیشابوری : دفتر اول
و ایضاً در اسرار شیطان فرماید
منت حیران و لعنت باز مانده
نمود عشقت اینجا باز خوانده
چودیدم رویت اینجاگاه پنهان
مرا این لعنت تو بس بود آن
که در کوی تو باشم لعنتی من
کنم هر لحظهٔ بیحرمتی من
من از لعنت نترسم هم تو دانی
اگر خوانی و گر رانی تو دانی
از آن تکرار میآرم دمادم
که من سجده نکردم دید آدم
مرا چون سجدهٔ تو کرده باشم
چرا در عاقبت در پرده باشم
مرا چون پرده اینجا بر دریدی
که جز من هیچکس غمخور ندیدی
من اندر گوی تو حیران و مستم
اگرچه خویشتن کلّی شکستم
کسی کو مر ترا بگزیده باشد
در اوّل عزت تو دیده باشد
به آخر چون کند خود را بخواری
کند در عشق لعنت پایداری
چو من کردم سجود شیب و بالا
بسی رفعت مرا دادی تو در لا
کسی کز تو چنین عزّت بدیداست
کنون در طوق لعنت ناپدیداست
عیان کن اندر اینجا آن نمودار
حجاب لعنتم از پیش بردار
من آدم را ندیدم جز که ذاتت
شده متصف ز اعیان صفاتت
من آدم را ندیدم آن تو بودی
که در ذرّات در گفت و شنودی
نمود روی آدم شد پدیدار
نمود جزو و کل شد جمله دیدار
مرا این بُد که سّر تو بدیدم
نکردم سجده و لعنت گزیدم
چودیدم من جمالت را نهانی
بدانستم که اسرار جهانی
نبُد آدم تو بودی رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
حجاب عزّتت بر رخ کشیده
عیان آدم از کل برکشیده
نظر کردم در آن دم دیدم آدم
که پیدا شد نمود تو در آن دم
چو آدم دیدم و دیدار تو بود
مرا عشق آمد و دیدار بنمود
مرا مخفی نمودی همچو آدم
نظر کردم ترا دیدم دمادم
اگر من گم شدم تو کم نباشی
نماند هیچ شیء جمله تو باشی
اگرچه بار عشقت دیدم از جان
همی دان لعنتیم زارو حیران
اگر لعنت بود آن از تو باشد
که رحمت عین احسان تو باشد
زهی آنکس که اینجا حق بداند
بجز رحمت دگر لعنت نداند
زهی شکر و سپاس و حق گذاران
چنین کردند اینجا دوستداران
همان کو دوستداری دید دلدار
نگرداند رخ خود را به آزار
به آزاری کجا برگردد از دوست
بر عارف چنین کردن نه نیکوست
چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس
ز لعنت در نمود عشق مهراس
که آزاری رسد از یارت اینجا
درون را با برون گردان مصفّا
به آزاری که از محبوب یابی
سزد ای جان اگر رخ برنتابی
رخ عاشق همیشه زرد باشد
که از عشقش دلی پر درد باشد
رخ عاشق توان دیدن اثرها
که او دارد ز دید جان خبرها
چرا معشوقه را تو ترک گوئی
از آن سرگشته تو مانند گوئی
رخ جانان بجانی سخت ارزانست
که آنجا گه جمال دوست اعیانست
رخ جانانت اینجا آرزویست
چه جای مستیست و گفتگویست
رخ جانان درون دیده پیداست
ولیکن عقل اندر عشق شیداست
اگر مانند شیطان رهبری تو
قدم در کفر و لعنت بسپری تو
کشی بار جفای عشق جانان
نمود درد خود آری بدرمان
امیدی بند ای هالک نموده
عیان خویشتن سالک نموده
تو چون سالک شدی در آخر کار
نمود لعنتت آید پدیدار
در این ره هر زمان صد کفر و دینست
گهی عین گمان گاهی یقین است
در اینجا هر زمان عین بلا راست
مثال شاهدان کربلا راست
در این وادی دل و جان کن تو ایثار
که جانانت شود بیشک خریدار
چرا از لعنت حق میگریزی
چرا توبا قضا اینجا ستیزی
بکش بار فراق و وصل دریاب
رها کن فرع را و اصل دریاب
که شیطان اصل خود در فرع دریافت
عیان لعنت اندر شرع دریافت
تو بار عشق چون اینجا کشیدی
یقین میدان که کام دل رسیدی
بکش مانند مردانش تو باری
که برخیزد ز ره باری غباری
شود پیدا جمال بی نشانی
نماید بود کل در تو نهانی
چو شیطانست بر امّید رحمت
میندیش اندر این راهش ز لعنت
تو قول دوست فرمان بر تو اینجا
که بگشاید ترا او در در اینجا
بفرمان باش و طاعت کن دمادم
که فرمودست سجده نزد آدم
همه ذرّات پیشت در سجودند
طلبکار تو اینجا در وجودند
همه ذرات درتو جمع گشته
بصر بگشادهاند و شمع گشته
بتو حیران شده تو خود ندانی
چو ایشان درخودت حیران بمانی
طلبکار تواند و در توهستند
ز جام عشق تو ذرّات مستند
نه هشیارند و نی بیدار باشند
تمامت عین این انوار باشند
همه پیدا شده در جوهر یار
از او خود کرده اینجاگه پدیدار
بگرد کعبهٔ جان در طوافند
چو سیمرغان همه در کوه قافند
چو برخی در وصال و در جلالند
همش برخی نهانی در وبالند
جمال یار میجویند جمله
مر این اسرار میگویند جمله
که بابا تو نه بی تو این چگونه است
که ما را اندر اینجا رهنمونست
طلبکار آمدیم و دوست اینجا
درون کعبه روی او هویداست
طلبکار آمدیم و دوست دیدیم
نمود خویشتن در پوست دیدیم
طلبکار آمدیم از جوهر اصل
که اینجایست بیشک جوهر وصل
همو ما را در اینجا رهنمون کرد
نمود عشق خود اینجا فزون کرد
چوخود میخواست کاین جاگه نماید
نمود عشق بااللّه نماید
نمود خودنمود جمله مائیم
که در نار و هوا هم خاک و مائیم
همه درجوهریم و با نشانیم
که پیدا آمدیم و بی نشانیم
ز عین بی نشانی هست گشتیم
ز جام عشق جانان مست گشتیم
جمال یار در ما کل اثر کرد
نمود عقل در اینجا خبر کرد
جمال خویش بر صحرا نهادست
نهانی راز را اینجا نهاد است
جمال خویش زِ آدم کرد پیدا
مر او را آورید اینجا به صحرا
جمال خویش در وی چون نهاد او
نمود آمد در اینجا داد داد او
جمال آدم از جزو و کل آمد
اگرچه عین او اندر دل آمد
جمال آدم از اعیان ذاتست
نمودش در فعال اندر صفاتست
نمود عشقت اینجا باز خوانده
چودیدم رویت اینجاگاه پنهان
مرا این لعنت تو بس بود آن
که در کوی تو باشم لعنتی من
کنم هر لحظهٔ بیحرمتی من
من از لعنت نترسم هم تو دانی
اگر خوانی و گر رانی تو دانی
از آن تکرار میآرم دمادم
که من سجده نکردم دید آدم
مرا چون سجدهٔ تو کرده باشم
چرا در عاقبت در پرده باشم
مرا چون پرده اینجا بر دریدی
که جز من هیچکس غمخور ندیدی
من اندر گوی تو حیران و مستم
اگرچه خویشتن کلّی شکستم
کسی کو مر ترا بگزیده باشد
در اوّل عزت تو دیده باشد
به آخر چون کند خود را بخواری
کند در عشق لعنت پایداری
چو من کردم سجود شیب و بالا
بسی رفعت مرا دادی تو در لا
کسی کز تو چنین عزّت بدیداست
کنون در طوق لعنت ناپدیداست
عیان کن اندر اینجا آن نمودار
حجاب لعنتم از پیش بردار
من آدم را ندیدم جز که ذاتت
شده متصف ز اعیان صفاتت
من آدم را ندیدم آن تو بودی
که در ذرّات در گفت و شنودی
نمود روی آدم شد پدیدار
نمود جزو و کل شد جمله دیدار
مرا این بُد که سّر تو بدیدم
نکردم سجده و لعنت گزیدم
چودیدم من جمالت را نهانی
بدانستم که اسرار جهانی
نبُد آدم تو بودی رخ نموده
گره از کار عالم برگشوده
حجاب عزّتت بر رخ کشیده
عیان آدم از کل برکشیده
نظر کردم در آن دم دیدم آدم
که پیدا شد نمود تو در آن دم
چو آدم دیدم و دیدار تو بود
مرا عشق آمد و دیدار بنمود
مرا مخفی نمودی همچو آدم
نظر کردم ترا دیدم دمادم
اگر من گم شدم تو کم نباشی
نماند هیچ شیء جمله تو باشی
اگرچه بار عشقت دیدم از جان
همی دان لعنتیم زارو حیران
اگر لعنت بود آن از تو باشد
که رحمت عین احسان تو باشد
زهی آنکس که اینجا حق بداند
بجز رحمت دگر لعنت نداند
زهی شکر و سپاس و حق گذاران
چنین کردند اینجا دوستداران
همان کو دوستداری دید دلدار
نگرداند رخ خود را به آزار
به آزاری کجا برگردد از دوست
بر عارف چنین کردن نه نیکوست
چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس
ز لعنت در نمود عشق مهراس
که آزاری رسد از یارت اینجا
درون را با برون گردان مصفّا
به آزاری که از محبوب یابی
سزد ای جان اگر رخ برنتابی
رخ عاشق همیشه زرد باشد
که از عشقش دلی پر درد باشد
رخ عاشق توان دیدن اثرها
که او دارد ز دید جان خبرها
چرا معشوقه را تو ترک گوئی
از آن سرگشته تو مانند گوئی
رخ جانان بجانی سخت ارزانست
که آنجا گه جمال دوست اعیانست
رخ جانانت اینجا آرزویست
چه جای مستیست و گفتگویست
رخ جانان درون دیده پیداست
ولیکن عقل اندر عشق شیداست
اگر مانند شیطان رهبری تو
قدم در کفر و لعنت بسپری تو
کشی بار جفای عشق جانان
نمود درد خود آری بدرمان
امیدی بند ای هالک نموده
عیان خویشتن سالک نموده
تو چون سالک شدی در آخر کار
نمود لعنتت آید پدیدار
در این ره هر زمان صد کفر و دینست
گهی عین گمان گاهی یقین است
در اینجا هر زمان عین بلا راست
مثال شاهدان کربلا راست
در این وادی دل و جان کن تو ایثار
که جانانت شود بیشک خریدار
چرا از لعنت حق میگریزی
چرا توبا قضا اینجا ستیزی
بکش بار فراق و وصل دریاب
رها کن فرع را و اصل دریاب
که شیطان اصل خود در فرع دریافت
عیان لعنت اندر شرع دریافت
تو بار عشق چون اینجا کشیدی
یقین میدان که کام دل رسیدی
بکش مانند مردانش تو باری
که برخیزد ز ره باری غباری
شود پیدا جمال بی نشانی
نماید بود کل در تو نهانی
چو شیطانست بر امّید رحمت
میندیش اندر این راهش ز لعنت
تو قول دوست فرمان بر تو اینجا
که بگشاید ترا او در در اینجا
بفرمان باش و طاعت کن دمادم
که فرمودست سجده نزد آدم
همه ذرّات پیشت در سجودند
طلبکار تو اینجا در وجودند
همه ذرات درتو جمع گشته
بصر بگشادهاند و شمع گشته
بتو حیران شده تو خود ندانی
چو ایشان درخودت حیران بمانی
طلبکار تواند و در توهستند
ز جام عشق تو ذرّات مستند
نه هشیارند و نی بیدار باشند
تمامت عین این انوار باشند
همه پیدا شده در جوهر یار
از او خود کرده اینجاگه پدیدار
بگرد کعبهٔ جان در طوافند
چو سیمرغان همه در کوه قافند
چو برخی در وصال و در جلالند
همش برخی نهانی در وبالند
جمال یار میجویند جمله
مر این اسرار میگویند جمله
که بابا تو نه بی تو این چگونه است
که ما را اندر اینجا رهنمونست
طلبکار آمدیم و دوست اینجا
درون کعبه روی او هویداست
طلبکار آمدیم و دوست دیدیم
نمود خویشتن در پوست دیدیم
طلبکار آمدیم از جوهر اصل
که اینجایست بیشک جوهر وصل
همو ما را در اینجا رهنمون کرد
نمود عشق خود اینجا فزون کرد
چوخود میخواست کاین جاگه نماید
نمود عشق بااللّه نماید
نمود خودنمود جمله مائیم
که در نار و هوا هم خاک و مائیم
همه درجوهریم و با نشانیم
که پیدا آمدیم و بی نشانیم
ز عین بی نشانی هست گشتیم
ز جام عشق جانان مست گشتیم
جمال یار در ما کل اثر کرد
نمود عقل در اینجا خبر کرد
جمال خویش بر صحرا نهادست
نهانی راز را اینجا نهاد است
جمال خویش زِ آدم کرد پیدا
مر او را آورید اینجا به صحرا
جمال خویش در وی چون نهاد او
نمود آمد در اینجا داد داد او
جمال آدم از جزو و کل آمد
اگرچه عین او اندر دل آمد
جمال آدم از اعیان ذاتست
نمودش در فعال اندر صفاتست
عطار نیشابوری : دفتر اول
در معنی ان اللّه خلق ادم فی صورت الرّحمان فرماید
صفات و ذات با هم خلوتی ساخت
نمود آدم از خود کل بپرداخت
صفات عشق و عقل وجان و تن بین
نمود ذرّهها راتن به تن بین
که در وی جمع شد در چل صباح آن
نمود عشق در عین رواح آن
به پیوستند با هم جمله ذرّات
ز ترکیب عناصر آنچه از ذات
نمود آدم اندر دست جانان
نبینی از لعینی راز جانان
به قدرت خویشتن پیدا نمود او
همه ذرّات را شیدا نمود او
ز عشق و عقل اینجا کارگاهست
ولی دیدار آدم دید شاهست
بهشت اینجاست لیکن کس نداند
وگر داند ز ما حیران بماند
همه ذرّات عالم عشق جانند
ز ترکیب عناصر جان جانند
نمیداند کسی مر راز جانان
اگرچه دیدهاند ایثار جانان
تو خانه دیدهٔ جانان ندیده
مر آن خورشید را رخشان ندیده
تو خانه دیدهٔ خان خدائی
بگویم فاش تو دید خدائی
تو خانه دیدی و دیوانه گشتی
ز بود خویشتن بیگانه گشتی
درون خانه معشوقست دریاب
زبانت گوش کن جانت در این باب
درون خانه رو و روی جانان
ببین ای بی وفا تو مانده حیران
درون خانه بین و خانه کن حل
بعشق آی و نمود خویش کن سهل
درون خانه دلدارست پنهان
وجود اوست بشنو این سخن هان
درون خانه و بیرون یکی است
بنزدیک محقق بیشکی است
که ره با راه او پیوسته باشد
ولیکن ره بجان پیوسته باشد
چو تو خارج شوی داخل ببینی
چو تو دیوانهٔ عاقل نبینی
بعقل این سر ندانی تا بدانی
که او پیداست درجانت نهانی
گرفته یار تو اینجای در بر
ز گفت حق بحق اینجاست رهبر
ز نحن و اقرب اینجا جان جان بین
بخود پیوسته یار اندر نهان بین
ز نحن اقرب اینجا راز کن فاش
که نقش است این جهان بنگر تو نقاش
چرا بر نقش اینجا غرّه باشی
تو خورشیدی چرا در ذرّه باشی
چرا بر نقش خود واله بماندی
حروف معنی ابجدنخواندی
چرا بر نقش خود مغرور گشتی
از این کل از وصالش دور گشتی
چرا بر نقش خود عاشق شدستی
که حق را تو یقین صادق شدستی
تو هستی در نشان و بی نشانی
کنون جانی و این دم جان جانی
چرا در نقش جانان مینبینی
که چون نقشت شود جانان ببینی
چرا در نقش مغروری چو ابلیس
چرا چندین کنی ای دوست تلبیس
بخود منگر دمی تا عین زحمت
شوی فارغ تو اندر عین رحمت
ز لعنت دور شو رحمت طلب کن
نمود جسم و جان را تو ادب کن
مگو من همچو آدم ربّنا گوی
نمود وصل جانان در وفا جوی
جفای یار بینی تن فرو ده
در این اندیشه جان و تن فرو ده
چو معشوقت درون خانه پیداست
چرا جان ودلت اینجای شیداست
همه در تست و تو در جمله پیدا
شدست اینجایگه عین مصفّا
از آن گفت آدم صافی که بُد صاف
کنون اینجا مزن از خویشتن لاف
چو آدم صاف شو تا پاک باشی
نه نار و ریح و باد و خاک باشی
چو آدم باش عین لامکان تو
گذر کن از زمین و از زمان تو
مشو آلودهٔ دنیای غدّار
مر او را ترک کن اینجا بیکبار
مشو آلودهٔ دنیا و شو پاک
که عین جان توئی منگر بدین خاک
توئی اینجا خلاصه گر بدانی
که دید عالم انسی و جانی
نمود آدم از خود کل بپرداخت
صفات عشق و عقل وجان و تن بین
نمود ذرّهها راتن به تن بین
که در وی جمع شد در چل صباح آن
نمود عشق در عین رواح آن
به پیوستند با هم جمله ذرّات
ز ترکیب عناصر آنچه از ذات
نمود آدم اندر دست جانان
نبینی از لعینی راز جانان
به قدرت خویشتن پیدا نمود او
همه ذرّات را شیدا نمود او
ز عشق و عقل اینجا کارگاهست
ولی دیدار آدم دید شاهست
بهشت اینجاست لیکن کس نداند
وگر داند ز ما حیران بماند
همه ذرّات عالم عشق جانند
ز ترکیب عناصر جان جانند
نمیداند کسی مر راز جانان
اگرچه دیدهاند ایثار جانان
تو خانه دیدهٔ جانان ندیده
مر آن خورشید را رخشان ندیده
تو خانه دیدهٔ خان خدائی
بگویم فاش تو دید خدائی
تو خانه دیدی و دیوانه گشتی
ز بود خویشتن بیگانه گشتی
درون خانه معشوقست دریاب
زبانت گوش کن جانت در این باب
درون خانه رو و روی جانان
ببین ای بی وفا تو مانده حیران
درون خانه بین و خانه کن حل
بعشق آی و نمود خویش کن سهل
درون خانه دلدارست پنهان
وجود اوست بشنو این سخن هان
درون خانه و بیرون یکی است
بنزدیک محقق بیشکی است
که ره با راه او پیوسته باشد
ولیکن ره بجان پیوسته باشد
چو تو خارج شوی داخل ببینی
چو تو دیوانهٔ عاقل نبینی
بعقل این سر ندانی تا بدانی
که او پیداست درجانت نهانی
گرفته یار تو اینجای در بر
ز گفت حق بحق اینجاست رهبر
ز نحن و اقرب اینجا جان جان بین
بخود پیوسته یار اندر نهان بین
ز نحن اقرب اینجا راز کن فاش
که نقش است این جهان بنگر تو نقاش
چرا بر نقش اینجا غرّه باشی
تو خورشیدی چرا در ذرّه باشی
چرا بر نقش خود واله بماندی
حروف معنی ابجدنخواندی
چرا بر نقش خود مغرور گشتی
از این کل از وصالش دور گشتی
چرا بر نقش خود عاشق شدستی
که حق را تو یقین صادق شدستی
تو هستی در نشان و بی نشانی
کنون جانی و این دم جان جانی
چرا در نقش جانان مینبینی
که چون نقشت شود جانان ببینی
چرا در نقش مغروری چو ابلیس
چرا چندین کنی ای دوست تلبیس
بخود منگر دمی تا عین زحمت
شوی فارغ تو اندر عین رحمت
ز لعنت دور شو رحمت طلب کن
نمود جسم و جان را تو ادب کن
مگو من همچو آدم ربّنا گوی
نمود وصل جانان در وفا جوی
جفای یار بینی تن فرو ده
در این اندیشه جان و تن فرو ده
چو معشوقت درون خانه پیداست
چرا جان ودلت اینجای شیداست
همه در تست و تو در جمله پیدا
شدست اینجایگه عین مصفّا
از آن گفت آدم صافی که بُد صاف
کنون اینجا مزن از خویشتن لاف
چو آدم صاف شو تا پاک باشی
نه نار و ریح و باد و خاک باشی
چو آدم باش عین لامکان تو
گذر کن از زمین و از زمان تو
مشو آلودهٔ دنیای غدّار
مر او را ترک کن اینجا بیکبار
مشو آلودهٔ دنیا و شو پاک
که عین جان توئی منگر بدین خاک
توئی اینجا خلاصه گر بدانی
که دید عالم انسی و جانی
عطار نیشابوری : دفتر اول
در اثبات ذات و دل گوید
تو ذاتی در صفات آدم نموده
از آن دم خویشتن این دم نموده
تو ذاتی در صفات آدم چرائی
که حق مطلقی ز آن دم خدائی
خدائی لیک بر صورت نمودار
خدائی این حجاب از پیش بردار
تو جانانی کنون در جان هویدا
بصورت آدمی مخفی تو اعلا
بلند و پست با هم یار بودند
ز ذات پاک اندر کار بودند
تو زیشان آمدی اینجا حقیقت
فتادستی در این عین طبیعت
توئی آدم از آن دم یاد آور
زمانی از خداوندی تو مگذر
تو نشناسی بهر معنی که گویم
از این بس بیخبر تا چند گویم
تو نشناسی بخود حق را یقین هان
نمود عشق را از واصلین دان
اگر واصل شوی هستی تو آدم
ببینی سّر عشق حق دمادم
اگر آدم توئی ز آن دم دمی زن
کز آن دم این وجود تست روشن
اگر آدم توئی آندم ترا هست
نمود عشق در عالم ترا هست
بدان اینجا بقای جاودانیست
نمود عشق بی نام و نشانیست
ز بی نقشی نیابی سّر جانان
بوقتی کز خودی گردی تو پنهان
تو پنهان باش تا پیدا نمائی
ز عین لایقین الّا نمائی
تو پنهان باش اینجا در نظاره
که بینی جان جانت آشکاره
تو پنهان گرد و پنهان باش از خود
ببین خود را نه نیکی بین و نه بد
تو پنهان باش با حق بیشکی تو
نماید بود بودت در یکی تو
ز آدم نسلی و از تو عیانی
شود پیدای بر سّری معانی
ز هستی آدم اینجاگه ندیدی
عیان آدم اینجاگه ندیدی
دم آدم دم تست این بدان هان
بجز جانان مبین تو سّر برهان
ز آدم این دم است و آندم اینجاست
وجود نیستی بین آدم اینجاست
چوآدم هست دردم دم فنایست
فنا بنگر که آن دید بقایست
چوآدم این جهان از دور میدید
وجود خویشتن پرنور میدید
چونور قدس حق پیرامنش بود
مثال طوق اندر گردنش بود
چو طوق نور باشد عین رحمت
بود صد باره به از طوق لعنت
نمود عشق کل بود از نمودار
جهان جان بد اندر عین اسرار
همه دنیا وجود خویشتن دید
عیان یار اندر جان و تن دید
نظر میکرد جمله خویش میدید
عیان راز را از پیش میدید
چنان آدم بد اندر جزو و کل نور
که میپنداشت خود را مانده از دور
حجاب صورتش پیوسته در دل
بمانده پای شوقش اندر این گل
بمانده بود اندر نهایت
عیان گشته در او عین سعادت
نظر میکرد خود رادید در گِل
نمیدانست چیزی مانده در دل
چو حق او را همی تعلیم جان داد
ز پیدائی ورا راز نهان داد
همه اسمای کل حق کرد تعلیم
مر او را چون چنان میدید تسلیم
چو آدم باز دانست آن همه راز
بخود میدید آنجا عزّت و ناز
سوی دنیا نظر کرد و برون شد
مر او را جبرئیلش رهنمون شد
سوی جنّت شد آنجا گاه نادان
در اینجا بُد جمال جان جانان
چو آدم در سوی جنّت رسیدش
نمود عین جنّت باز دیدش
اگرچه دیده بد از پیش جنّت
نمیدانست او از عین قربت
نمیدانست جنّت بود دیده
ولی درصورتی بُد عین دیده
نمیدید آن جمال بی نشانی
که صورت داشت اول در معانی
بدیده بُد بهشت و جمله افلاک
ولیکن داشت ترکیب او در این خاک
چو طفلی گر ببیند بوستانی
در آنجاگه بود خوش دلستانی
جمال دلستان و بوستانش
نماید همچو نقشی درجهانش
همی بیند ولی چون گشت بالغ
بماند او زان همه اسرار فارغ
چو بالغ گردد او آن باز یابد
سوی آن باغ و آن بستان شتابد
بنشناسد جز آن جای و حوالی
بر نادان بود این سّر محالی
برنادان مگو اسرار زنهار
که گوهر باشد اندر خاک پندار
تو جوهر سوی خاک ره مینداز
چو جوهر باشد اندر زینت و ناز
چو آدم یافت خود را در بهشت او
نمود خویش از خاطر بهشت او
چنان مستغرق سّر ازل بود
که بودش در نمود آن بدل بود
جمال بی نشانی دید خود را
شده مستغرق سرّ ابد را
ز جنّت هر که میگوید نشانی
در این معنی بباید کاردانی
در این معنی بسی گفتند اسرار
همه نقشی بود در عین پندار
در این معنی کسان بسیار گویند
همه از جنّت و دیدار گویند
نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتار
زهی نادان چو میدانی و اسرار
ترا این راز مشکل مینماید
که جسمت نقش آب و گل نماید
ز آب و گل نبینی جز بهانه
عیانی جوی اینجا جاودانه
بهشت نقد جو از نسیه بگذر
که هستی این زمان از خویش بر در
درون جنّتی ای آدم جان
تو داری این زمان مر عالم جان
بهشت نقد و تو جویای اوئی
بنطق حق عیان گویای اوئی
درون جنّتی شادان و فارغ
ز طفلی گشته اینجائی تو بالغ
بقول ناکسان راهت گم آمد
ترا اینجانهادت قلزم آمد
درون جنّت و حوران سراسر
ببین تو ای کمر بسته تو بنگر
ایا مسکین سرگردان غمخوار
ز جنّت فارغی و این چنین خوار
ندیدی آنچه اینجا دیدنی بود
که گوشت مر سخن بسیار بشنود
ندیدی آنچه میبایست بتحقیق
ترا دیدست بر وی گوی توفیق
چنین بهر خودی در خورد و در خواب
بهشت جاودان از خویش دریاب
بهشت نقد داری در جهنّم
خوشی خوش میروی از جان و دمادم
سوی جنّت دمی هرگز نرفتی
میان این جهنّم خوش بخفتی
ز جنّت فارغی اندر طبیعت
میان دوزخی تو در شریعت
عزازیلی و آدم را که زیده
بده او را نکردستی تو سجده
سجود آدم اینجاگه نکردی
از آن تو اَندُه بسیار خوردی
سجود آدم اینجا در یقین کن
تو سرّ اوّلین و آخرین کن
بدان ای جان من تو از حقیقت
میامیز اندر اینجا با طبیعت
طبیعت دوزخیست بسیار سوزان
بسی اینجا ببین تو دلفروزان
یقین چون طاعت و جایت بهشتست
ولی لعنت همه از خود بهشتست
سوی جنّت شتابان شو دمادم
سجود عشق کن اینجای آدم
تو آدم سجده کن تا جان نمائی
ز جانان کن سوی عین خدائی
تو آدم سجده کن هر دم بتحقیق
دریغا چون نمییابی تو توفیق
توئی تحقیق آدم این دم ازتست
دم جانت حقیقت آن در تست
ز آدم این زمان دوری گرفتی
از آن پیوسته معذوری گرفتی
از آدم باز دان اسرار جنّات
که حق گفتست اندر عین آیات
بهر شرحی که میگویم کلام است
ترا بینی در این معنی تمامست
چرا در راه جان بی ننگ ونامی
توئی پخته مکن اینجای خامی
تو پخته باش و فارغ از همه باش
حقیقت هم شبان و هم رمه باش
بجز دلدار اینجاگه مجو تو
بجز شرح و کلام او مگو تو
بجز دلدار چیزی منگر ای جان
اگر چیزیست بیشک جان جانان
از آن دم خویشتن این دم نموده
تو ذاتی در صفات آدم چرائی
که حق مطلقی ز آن دم خدائی
خدائی لیک بر صورت نمودار
خدائی این حجاب از پیش بردار
تو جانانی کنون در جان هویدا
بصورت آدمی مخفی تو اعلا
بلند و پست با هم یار بودند
ز ذات پاک اندر کار بودند
تو زیشان آمدی اینجا حقیقت
فتادستی در این عین طبیعت
توئی آدم از آن دم یاد آور
زمانی از خداوندی تو مگذر
تو نشناسی بهر معنی که گویم
از این بس بیخبر تا چند گویم
تو نشناسی بخود حق را یقین هان
نمود عشق را از واصلین دان
اگر واصل شوی هستی تو آدم
ببینی سّر عشق حق دمادم
اگر آدم توئی ز آن دم دمی زن
کز آن دم این وجود تست روشن
اگر آدم توئی آندم ترا هست
نمود عشق در عالم ترا هست
بدان اینجا بقای جاودانیست
نمود عشق بی نام و نشانیست
ز بی نقشی نیابی سّر جانان
بوقتی کز خودی گردی تو پنهان
تو پنهان باش تا پیدا نمائی
ز عین لایقین الّا نمائی
تو پنهان باش اینجا در نظاره
که بینی جان جانت آشکاره
تو پنهان گرد و پنهان باش از خود
ببین خود را نه نیکی بین و نه بد
تو پنهان باش با حق بیشکی تو
نماید بود بودت در یکی تو
ز آدم نسلی و از تو عیانی
شود پیدای بر سّری معانی
ز هستی آدم اینجاگه ندیدی
عیان آدم اینجاگه ندیدی
دم آدم دم تست این بدان هان
بجز جانان مبین تو سّر برهان
ز آدم این دم است و آندم اینجاست
وجود نیستی بین آدم اینجاست
چوآدم هست دردم دم فنایست
فنا بنگر که آن دید بقایست
چوآدم این جهان از دور میدید
وجود خویشتن پرنور میدید
چونور قدس حق پیرامنش بود
مثال طوق اندر گردنش بود
چو طوق نور باشد عین رحمت
بود صد باره به از طوق لعنت
نمود عشق کل بود از نمودار
جهان جان بد اندر عین اسرار
همه دنیا وجود خویشتن دید
عیان یار اندر جان و تن دید
نظر میکرد جمله خویش میدید
عیان راز را از پیش میدید
چنان آدم بد اندر جزو و کل نور
که میپنداشت خود را مانده از دور
حجاب صورتش پیوسته در دل
بمانده پای شوقش اندر این گل
بمانده بود اندر نهایت
عیان گشته در او عین سعادت
نظر میکرد خود رادید در گِل
نمیدانست چیزی مانده در دل
چو حق او را همی تعلیم جان داد
ز پیدائی ورا راز نهان داد
همه اسمای کل حق کرد تعلیم
مر او را چون چنان میدید تسلیم
چو آدم باز دانست آن همه راز
بخود میدید آنجا عزّت و ناز
سوی دنیا نظر کرد و برون شد
مر او را جبرئیلش رهنمون شد
سوی جنّت شد آنجا گاه نادان
در اینجا بُد جمال جان جانان
چو آدم در سوی جنّت رسیدش
نمود عین جنّت باز دیدش
اگرچه دیده بد از پیش جنّت
نمیدانست او از عین قربت
نمیدانست جنّت بود دیده
ولی درصورتی بُد عین دیده
نمیدید آن جمال بی نشانی
که صورت داشت اول در معانی
بدیده بُد بهشت و جمله افلاک
ولیکن داشت ترکیب او در این خاک
چو طفلی گر ببیند بوستانی
در آنجاگه بود خوش دلستانی
جمال دلستان و بوستانش
نماید همچو نقشی درجهانش
همی بیند ولی چون گشت بالغ
بماند او زان همه اسرار فارغ
چو بالغ گردد او آن باز یابد
سوی آن باغ و آن بستان شتابد
بنشناسد جز آن جای و حوالی
بر نادان بود این سّر محالی
برنادان مگو اسرار زنهار
که گوهر باشد اندر خاک پندار
تو جوهر سوی خاک ره مینداز
چو جوهر باشد اندر زینت و ناز
چو آدم یافت خود را در بهشت او
نمود خویش از خاطر بهشت او
چنان مستغرق سّر ازل بود
که بودش در نمود آن بدل بود
جمال بی نشانی دید خود را
شده مستغرق سرّ ابد را
ز جنّت هر که میگوید نشانی
در این معنی بباید کاردانی
در این معنی بسی گفتند اسرار
همه نقشی بود در عین پندار
در این معنی کسان بسیار گویند
همه از جنّت و دیدار گویند
نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتار
زهی نادان چو میدانی و اسرار
ترا این راز مشکل مینماید
که جسمت نقش آب و گل نماید
ز آب و گل نبینی جز بهانه
عیانی جوی اینجا جاودانه
بهشت نقد جو از نسیه بگذر
که هستی این زمان از خویش بر در
درون جنّتی ای آدم جان
تو داری این زمان مر عالم جان
بهشت نقد و تو جویای اوئی
بنطق حق عیان گویای اوئی
درون جنّتی شادان و فارغ
ز طفلی گشته اینجائی تو بالغ
بقول ناکسان راهت گم آمد
ترا اینجانهادت قلزم آمد
درون جنّت و حوران سراسر
ببین تو ای کمر بسته تو بنگر
ایا مسکین سرگردان غمخوار
ز جنّت فارغی و این چنین خوار
ندیدی آنچه اینجا دیدنی بود
که گوشت مر سخن بسیار بشنود
ندیدی آنچه میبایست بتحقیق
ترا دیدست بر وی گوی توفیق
چنین بهر خودی در خورد و در خواب
بهشت جاودان از خویش دریاب
بهشت نقد داری در جهنّم
خوشی خوش میروی از جان و دمادم
سوی جنّت دمی هرگز نرفتی
میان این جهنّم خوش بخفتی
ز جنّت فارغی اندر طبیعت
میان دوزخی تو در شریعت
عزازیلی و آدم را که زیده
بده او را نکردستی تو سجده
سجود آدم اینجاگه نکردی
از آن تو اَندُه بسیار خوردی
سجود آدم اینجا در یقین کن
تو سرّ اوّلین و آخرین کن
بدان ای جان من تو از حقیقت
میامیز اندر اینجا با طبیعت
طبیعت دوزخیست بسیار سوزان
بسی اینجا ببین تو دلفروزان
یقین چون طاعت و جایت بهشتست
ولی لعنت همه از خود بهشتست
سوی جنّت شتابان شو دمادم
سجود عشق کن اینجای آدم
تو آدم سجده کن تا جان نمائی
ز جانان کن سوی عین خدائی
تو آدم سجده کن هر دم بتحقیق
دریغا چون نمییابی تو توفیق
توئی تحقیق آدم این دم ازتست
دم جانت حقیقت آن در تست
ز آدم این زمان دوری گرفتی
از آن پیوسته معذوری گرفتی
از آدم باز دان اسرار جنّات
که حق گفتست اندر عین آیات
بهر شرحی که میگویم کلام است
ترا بینی در این معنی تمامست
چرا در راه جان بی ننگ ونامی
توئی پخته مکن اینجای خامی
تو پخته باش و فارغ از همه باش
حقیقت هم شبان و هم رمه باش
بجز دلدار اینجاگه مجو تو
بجز شرح و کلام او مگو تو
بجز دلدار چیزی منگر ای جان
اگر چیزیست بیشک جان جانان
عطار نیشابوری : دفتر اول
در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید
چو آدم در بهشت جان نظر کرد
نمود خویشتن زیر و زبر کرد
بهشت و حور را میدید و رضوان
طلب میکرد بود بود جانان
بهشتش پیش همچون ارزنی بود
بر صورت مثال گلشنی بود
نمیگنجید او در عین جنّات
طلب میکرد اینجا دیدن ذات
نمود اوّلش در دیده مانده
که گردستی بده بر گل فشانده
لقا پیوسته بد تا دید صورت
نمیگنجید اندر وی کدورت
کدورت رفته بود و عین ارواح
ورا رخ باز بنموده در اشباح
چنان آدم ز ذاتش بی نشان بود
که کلّی در بهشت جاودان بود
همه دیدار بود و عین فانی
چگویم تا که این معنی بدانی
همه دیدار بود و حق یقین بود
که آدم اولین و آخرین بود
همه دیدار بود و عین رحمت
بقا اندر بقاءُ عین قربت
خوشا آن دم که آدم یافت اینجا
ز دید دید شه در خویش یکتا
خوشا آن دم که آدم در نگنجد
جهان موئی در آن لحظه نسنجد
خوشا آن دم که دم فانی نماند
بجز اعیان ربّانی نماند
خوشا آن دم که بنماید لقایش
نموداری کند کلّ بقایش
خوشا آن دم که فانی گردد آفاق
بهشت یار باشد در جهان طاق
یکی باشد دوئی برخیزد از پیش
شود ذرّات ابی روحش ابی خویش
یکی باشد جمال بی نشانی
بود آن دم عیان جاودانی
یکی باشد خدائی باز بینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی
یکی باشد حجاب تن نماند
در آن دیدار ما و من نماند
یکی باشد نمودت تا نمودار
نمود صورت هم نقطه پرگار
یکی باشد بهشت و ناربینی
نمود دوست بی اغیار بینی
عیان بینی جمال یار و جنّت
چو آدم اوفتی در عین قربت
عیان بینی همه نور حضورش
بهشت جاودان حور و قصورش
بتو جاوید باشد جملگی دان
بجان دریاب از من سرّ پنهان
بتو جاوید من بینم سراسر
چگویم چون نداری این تو باور
بتو جاوید باشد تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی
بتو جاوید تو کلّی فنائی
درون جنّت و عین بقائی
زهی بشناخته خود را به بیچون
فتاده اندر این افعال بیچون
بدوزخ گشته قانع چون شیاطین
برو بگشای چشم دل تو خود بین
چو خود را مینبینی کیستی تو
در این معنی بگو تا چیستی تو
صفتهایت صفتهای خدائی است
نمودت همچو آدم ابتدائی است
صفات حق تو داری در صفاتت
بخواهی بُرد ره در سوی ذاتت
صفات او ترا موجود آمد
نمود تو عیان معبود آمد
توئی آیینه سّر الهی
نمودتست هر چیزی که خواهی
بخواه از خویشتن تا باز بینی
بخلوتگاه با جانان نشینی
چو جانان در درون داری بخلوت
چرا یکدم نیابی عین قربت
چو جانان در درون داری ندیدی
اگرچه سّر اسرارم شنیدی
تو جانان شو که جانان مر ترایست
در این دیدار تو اینجا به پیوست
ترا جانان نموده رخ در اینجا
نمیبینی درونت عین یکتا
همه در تو نموده رخ بیکبار
تو هستی نقطهٔ دیدار جبّار
بهشت جاودانی و قصوری
نکو بنگر که در دیدار حوری
توداری اوّلین و آخرین دوست
توئی اینجایگه هم مغز هم پوست
نظر کن اوّلین و آخرینش
توئی اینجا فتاده از یقینش
چوآدم باش در عین لقا تو
درون جنّتی بنگر بقاتو
چو آدم باش بگشا در بهشتش
که او خاک تنت اینجا سرشتش
چو آدم باش اینجا آشکاره
که بهر تست حوران را نظاره
چو آدم باش در جنّات و در ذات
ز خاطر در گذر زین جمله ذرّات
مبین خود تا بهشت آید پدیدار
عیان بنمایدت دلدار رخسار
مبین خود تا خدا بینی حقیقت
نماند هیچ از اجسام طبیعت
مبین خود تا بمانی جاودانی
که بی خویش است عین جاودانی
مبین خود تا حیاتی یابی ازنو
مر این اسرار ربّانی تو بشنو
مبین خود تا بمانی در عیان نور
بتو پیدا شود نور علی نور
مبین خود تا شوی واصل در آیات
یکی گردی عیان تو جوهر ذات
که آدم جوهر ذاتست بیشک
نمود تو ز خود در عین یک یک
تمامت آدمند و در بهشتند
ولی حق را ز دید خود بهشتند
نمیدانند ذرّات دو عالم
که یک چیز است اینجا عین آدم
نمیدانند در خود اوفتاده
سراندر راه بی خویشی نهاده
نمیدانند در عین طبیعت
فتاده دور گشته از حقیقت
نمیدانند سرّ دوست اینجا
فرو مانده همه در پوست اینجا
نمیدانند سرّ جان و جانان
چنین مانده تمامت زار و حیران
نمیدانند ایشان خود چه چیزند
که ایشان جوهر ذات عزیزند
نمیدانند از آن غافل بماندند
عجایب نیز بیحاصل بماندند
نمیدانند و اندر ره فتادند
ز ناگاهی درون چه فتادند
نمیدانند چون بیخویش هستند
از آن پیوسته کل دلریش هستند
نمیدانند نادانند جمله
که این معنی نمیدانند جمله
که حق بشناس او خود چیست اینجا
خوشا آنکس که با او زیست اینجا
چو حق را میندانی خود که باشی
سزد گر در جهان هرگز نباشی
تو قدر خود نمیدانی که چونی
که هستی در درون و در برونی
نمود اوّلش در دیده مانده
اگرچه دست بد بر گل فشانده
ز خود بگذشته بد او راز دریافت
عیان انجام از آغاز دریافت
تجلّی جلالش آن چنان کرد
که ناپیدائیش عین عیان کرد
تجلّی دید و نور حق عیان دید
نمود خویشتن راز نهان دید
چو آدم یافت خود را باز در بر
درون جان بدید او یار و رهبر
شد او واصل که حاصل دید دلدار
در این معنی زمانی هوش و دل دار
عیان واصلان زین منکشف بین
نمود عشق در خود متّصف بین
چنانش مست کرد اندر تجلّی
که در خود دید آدم سرّ اولی
نظر میکرد جمله خویشتن دید
اگرچه خویشتن بیخویشتن دید
ز نور علّم الاسما درون یافت
خدا را هم درون وهم برون یافت
خدا بشناخت آدم در درون او
اگرچه سیر میکرد از برون او
برون بگذاشت و سرّ اندرون دید
چوحق در اندرون او رهنمون دید
ز شوقش در همه جنّت نگنجید
جهان پیشش بیک حبّه نسنجید
جمال جاودانی دید بیشک
همه در خویش دید و خویش در یک
یکی بد اوّلش در آخر کار
بگرد خویش گردان دید پرگار
بگرد خویشتن کون و مکان دید
ولی خود برتر از کون و مکان دید
بگرد حق ستاده دید حوران
نمود خویشتن دید از قصوران
چوآدم در عیان اسرار کل یافت
خدا را هم درون و هم برون یافت
چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّت
نثار نور دید از عین قربت
تمامت انبیا در خویشتن یافت
نمود اولیا هم تن به تن یافت
زمین و آسمان گردان خود دید
همه ذرات سرگردان خود دید
ملایک دید گردش ایستاده
همه دیده سوی آدم نهاده
طبقها پر ز نور اندر کف دست
گرفته جمله و اندر هستیش مست
نشسته آدم اندر نقش کل دید
بدید او را ز جانش خوش بنازید
دمی در خلوت معنی درآمد
غم و اندوه او جمله سرآمد
بجز جانان نمیگنجید پیشش
کجا گنجید اینجا کفر و کیشش
ز روح و راحت محبوب خوش دید
که جانان دم به دم دیدار خود دید
چنان بد آدم از ذوق وصال آن
که پیشش بود گوئی مر خیال آن
خیالی بود پیشش لیک بیخویش
حجاب جسم و جان برخاست از پیش
یکی میدید و مست جاودان شد
در اینجا بی زمین و بی زمان شد
زمین و بی زمان شد در یکی گم
که از دم بود اندر عین قلزم
فنا را در بقا دید و فنا شد
در آن عین فنا کلّی بقا شد
بقای جاودانی در فنا دید
نظر بگشاد و خود را در بقا دید
تو ذاتی در صفات اینجای موجود
بتو پیدا شده دیدار معبود
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
دریغا چون جمال خود ندیدی
ندانستی تو خود را من چگویم
که درمان ترا اینجا بجویم
ندانستی تو خود را این زمان یاب
از این معنی بهشت جاودان یاب
ندانستی تو خود را تا ببینی
که در راز نهان عین الیقینی
ندانستی تو خود را جوهر اصل
که دریابی تو از دلدار خود وصل
بتو پیداست دیدار خداوند
نمییابی تو اسرار خداوند
بتو پیداست جسم و جان حقیقت
مرو بیخود چنین اندر طبیعت
بتو پیداست هم در تو نهانست
که ذات تو همه دیدی جهان است
توئی بنموده رخ ازکاف و ز نون
درونِ جان گرفتستی و بیرون
تو بنمودی رخ و اعزاز دیدی
وجود خود بهم تو باز دیدی
تو بنمودی حقیقت عین هستی
عیان خود ساختی و خود شکستی
تو خود بنمودی و خود راز دیدی
وجود خود تو با هم باز دیدی
تو خود بنمودی و خود دیدی اینجا
بخود گفتی و خود بشنیدی اینجا
تو خود بنمودی وغوغا فکندی
همه در عین این سودا فکندی
تو خود بنمودی و خود در ربودی
تو بودی آدم اینجا بود بودی
تو خود دیدی جمال خویش از خود
نهادی در شریعت نیک با بد
تو اصل کلّی و جزوی در اینجا
حقیقت جانی و عضوی در اینجا
تو اصل کلّی و اینجا فتادی
ز چار ارکان و پنج حس در نهادی
تو اصل اصل کل بود وجودی
ز بودی تا بدانی کی نبودی
تو اصل کلّی و دانائی ای جان
تو دانی سرّ پیدائی و پنهان
ز اصل کل تو داری در صفاتت
ز فعل اینجا نمودی کائناتت
ز اصل کل بدیدی خویشتن تو
که بنمودی عجائب جان و تن تو
ز اصل کل تو داری تا بدانی
رموز علم مر صاحب قرانی
ندانی قدر خود ای جزو کل تو
بصورت درنمودی رنج و ذل تو
تو داری جمله تو در خود بماندی
ز عین معرفت چیزی نخواندی
ز علم کل کنون بوئی نبردی
تو در میدان خود گوئی نبردی
بزن گوئی در این میدان افلاک
که داری جان جان در مرکز خاک
بزن گوئی که این میدان تو داری
برخش معنوی جولان تو داری
بزن گوئی که شاهی در حقیقت
گذر کن تا ز میدان حقیقت
بزن گوئی که شادان دل شوی تو
اگر این راز جانان بشنوی تو
بزن گوئی کنون چون حکم داری
که بر ملک وجودت شهریاری
بزن گوئی که داری هر دو عالم
در این میدان جنّت همچو آدم
بزن گوئی تو بر مانند عطار
که خواهی گشت ناگه ناپدیدار
بزن گوئی در این میدان معنی
بکن بر رخش دل جولان معنی
بزن گوئی کزین گوی فلک تو
بخواهی رفت ناگاهی به تک تو
بزن گوئی و چون گوئی روان شو
از این عالم بسوی آن جهان شو
بزن گوئی و چون گوئی در این خاک
بشو غلطان توخوش بر روی افلاک
بزن گوئی تو ای شاه حقیقت
گِرو بر تو زمیدان طریقت
بزن گوئی تو در میدان وحدت
گذر کن از نمود عین کثرت
بزن گوئی و آنگاهی فنا شو
عیان ابتدا و انتها شو
بزن گوئی چو تو دلدار داری
کنون خوشخوش دل بیدارداری
بزن گوئی که اکنون کامرانی
در این میدان سزد گر کامرانی
بزن گوئی و کام دل ببین تو
دمادم با خدا شو همنشین تو
بزن گوئی که ناگه گوی بردی
نظر اینجا مکن آخر نه خوردی
بزن گوئی که بروی مینماید
حذر کن زین ترا کاندر رباید
چو میدان داری و جولان ترا به
میان جان یقین جانان ترا به
در این میدان ببین خود را تو ای شاه
که گوی چرخ داری در میان ماه
چوگوی چرخ گردان تو باشد
در این میدان ببین گردان تو باشد
چو گوی چرخ داری نیز گردان
توئی شاه حقیقت کن تو جولان
زهی معنی که هر دم رخ نماید
در این میدان عجب گوئی بیاید
زهی معنی که روشن میکند جان
دمادم میکند اینجای جولان
بمعنی گوی وحدت برد عطار
که میدان دارد و شاهی و اسرار
بمعنی گوی چرخش هست گردان
که او دارد نمود جمله مردان
بمعنی گوی برد از جمله دلدار
که او شاهست اندر کل اسرار
بمعنی گوی دل گردان نمودست
که گوی چرخ سرگردان نمودست
ندارد مثل در اسرار گفتن
کسی کو داند این اسرار سفتن
خراباتی شو و عین خرابی
که از عین خرابی این بیانی
خراباتی شو و تو آدمی باش
در آن عین خرابی شاه میباش
خراباتی شو و سجّاده بفکن
خم پر درد آنگاهی تو بشکن
خراباتی شو و تسبیح با دلق
بسوزان دردمی اندر بر خلق
خراباتی شو و از نام بگذر
پس آنگه نام وننگ خویش بنگر
خراباتی شو و جام دمادم
فرو کش نه جهان نی عین آدم
خراباتی شو و دُردی بهر جام
فروکش تا چه باشد مر سرانجام
خراباتی شو اندر عین هستی
شکن بتهای نفس خودپرستی
خراباتی شو ای یار دل افروز
مراین طاعات عشق از من تو آموز
خراباتی شو اندر کوی عالم
که جز هستی نباشد عین آدم
خراباتی شو وکلّی برافکن
گذر کن هم ز ما و هم ز تو من
خراباتی شو و دلدار خود بین
مشو نزدیک هم در عشق خود بین
خراباتی شو و کامی از او یاب
دگر ره از کفش جامی ازو یاب
ستان جامی که جام جم چه باشد
برِ آن، هر دو عالم مرچه باشد
ستان آن جام و فارغ از جهان شو
زمانی نیز بین و بیزمان شو
ستان آن جام ودرکش رایگانی
گذر کن هم ز صورت هم معانی
ستان آن جام و دربود فنا شو
عیان عین معبود لقا شو
ستان آن جام از هستی اللّه
دمی زن همچو مردان از هواللّه
چو آن میدرکشی نابود گردی
درون جزو و کل معبود گردی
چو آن میدرکشی جان جهانی
ولی گر قدر خود آن دم بدانی
چو آن میدرکشی درلاشوی تو
نمود عشق الّا اللّه شوی تو
چو آن میدرکشی از جام وحدت
کجا بینی تو مر دیدار کثرت
چوآن میدرکشی بینی یقین تو
که خاک پاک را عین الیقین تو
چو آن میدرکشی خمخانه بشکن
نمود عقل این دیوانه بشکن
چو آن میدرکشی عشّاق یابی
همه کون و مکان عین خدائی
شود ز آن می ترا مقصود حاصل
شوی چون واصلان اینجای واصل
شود زان می ترا اسرارها فاش
حقیقت نقش گردد عین نقاش
شود زان می ترا کون و مکان پیش
چو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش
شود زان می دو عالم همچو ارزن
قدم بربوده ونابوده برزن
نمیبینم کسی بر های و هوئی
کزین میدان برد ناگاه گوئی
همه ترسان و شاه استاده اینجا
نهاده چشم اندر کوی شیدا
شده لرزان ز بیم شاه جمله
نمییارند کرد اینجای جمله
کسی باید که گستاخی نماید
که گوی شاه از میدان رباید
که باشد در حقیقت هم بر شاه
ز سرّ شاه مر او باشد آگاه
در این میدان یکی گوی فکنداست
عجائب های و هوئی در فکنداست
در این میدان نیارد برد کس گوی
اگر داری عیان اللّه بس گوی
که برخوردار شاه از گوی باشد
نداند هرکه این پرگوی باشد
نبردی هیچ گوئی ای دریغا
بمانده ماه شادی زیر میغا
ببردی گوی اینجا تا بدانی
نظر کردی در این گوی معانی
تو سرگردان چو گوئی ای دل و جان
ندانم تا چه گوئی ای دل و جان
مترس از شاه و گستاخی کن آخر
بباطن باش و بگذر تو ز ظاهر
که شاه این کوی در میدان فکندست
فلک از ترس او چوگان فکندست
چو گوئی شو در این ره همچو مردان
که خدمتکار تست این گوی گردان
چو گوئی باش گر بتوانی این را
ببینی خویشتن عین الیقین را
چو گوئی بی سر و بی پا همی گرد
چو مردان اندر این میدان پردرد
چو گوئی پیش شه تسلیم او باش
براه شرع ترس و بیم او باش
نمود خویشتن زیر و زبر کرد
بهشت و حور را میدید و رضوان
طلب میکرد بود بود جانان
بهشتش پیش همچون ارزنی بود
بر صورت مثال گلشنی بود
نمیگنجید او در عین جنّات
طلب میکرد اینجا دیدن ذات
نمود اوّلش در دیده مانده
که گردستی بده بر گل فشانده
لقا پیوسته بد تا دید صورت
نمیگنجید اندر وی کدورت
کدورت رفته بود و عین ارواح
ورا رخ باز بنموده در اشباح
چنان آدم ز ذاتش بی نشان بود
که کلّی در بهشت جاودان بود
همه دیدار بود و عین فانی
چگویم تا که این معنی بدانی
همه دیدار بود و حق یقین بود
که آدم اولین و آخرین بود
همه دیدار بود و عین رحمت
بقا اندر بقاءُ عین قربت
خوشا آن دم که آدم یافت اینجا
ز دید دید شه در خویش یکتا
خوشا آن دم که آدم در نگنجد
جهان موئی در آن لحظه نسنجد
خوشا آن دم که دم فانی نماند
بجز اعیان ربّانی نماند
خوشا آن دم که بنماید لقایش
نموداری کند کلّ بقایش
خوشا آن دم که فانی گردد آفاق
بهشت یار باشد در جهان طاق
یکی باشد دوئی برخیزد از پیش
شود ذرّات ابی روحش ابی خویش
یکی باشد جمال بی نشانی
بود آن دم عیان جاودانی
یکی باشد خدائی باز بینی
چو آدم زینت و اعزاز بینی
یکی باشد حجاب تن نماند
در آن دیدار ما و من نماند
یکی باشد نمودت تا نمودار
نمود صورت هم نقطه پرگار
یکی باشد بهشت و ناربینی
نمود دوست بی اغیار بینی
عیان بینی جمال یار و جنّت
چو آدم اوفتی در عین قربت
عیان بینی همه نور حضورش
بهشت جاودان حور و قصورش
بتو جاوید باشد جملگی دان
بجان دریاب از من سرّ پنهان
بتو جاوید من بینم سراسر
چگویم چون نداری این تو باور
بتو جاوید باشد تا بدانی
همی گویم ترا راز نهانی
بتو جاوید تو کلّی فنائی
درون جنّت و عین بقائی
زهی بشناخته خود را به بیچون
فتاده اندر این افعال بیچون
بدوزخ گشته قانع چون شیاطین
برو بگشای چشم دل تو خود بین
چو خود را مینبینی کیستی تو
در این معنی بگو تا چیستی تو
صفتهایت صفتهای خدائی است
نمودت همچو آدم ابتدائی است
صفات حق تو داری در صفاتت
بخواهی بُرد ره در سوی ذاتت
صفات او ترا موجود آمد
نمود تو عیان معبود آمد
توئی آیینه سّر الهی
نمودتست هر چیزی که خواهی
بخواه از خویشتن تا باز بینی
بخلوتگاه با جانان نشینی
چو جانان در درون داری بخلوت
چرا یکدم نیابی عین قربت
چو جانان در درون داری ندیدی
اگرچه سّر اسرارم شنیدی
تو جانان شو که جانان مر ترایست
در این دیدار تو اینجا به پیوست
ترا جانان نموده رخ در اینجا
نمیبینی درونت عین یکتا
همه در تو نموده رخ بیکبار
تو هستی نقطهٔ دیدار جبّار
بهشت جاودانی و قصوری
نکو بنگر که در دیدار حوری
توداری اوّلین و آخرین دوست
توئی اینجایگه هم مغز هم پوست
نظر کن اوّلین و آخرینش
توئی اینجا فتاده از یقینش
چوآدم باش در عین لقا تو
درون جنّتی بنگر بقاتو
چو آدم باش بگشا در بهشتش
که او خاک تنت اینجا سرشتش
چو آدم باش اینجا آشکاره
که بهر تست حوران را نظاره
چو آدم باش در جنّات و در ذات
ز خاطر در گذر زین جمله ذرّات
مبین خود تا بهشت آید پدیدار
عیان بنمایدت دلدار رخسار
مبین خود تا خدا بینی حقیقت
نماند هیچ از اجسام طبیعت
مبین خود تا بمانی جاودانی
که بی خویش است عین جاودانی
مبین خود تا حیاتی یابی ازنو
مر این اسرار ربّانی تو بشنو
مبین خود تا بمانی در عیان نور
بتو پیدا شود نور علی نور
مبین خود تا شوی واصل در آیات
یکی گردی عیان تو جوهر ذات
که آدم جوهر ذاتست بیشک
نمود تو ز خود در عین یک یک
تمامت آدمند و در بهشتند
ولی حق را ز دید خود بهشتند
نمیدانند ذرّات دو عالم
که یک چیز است اینجا عین آدم
نمیدانند در خود اوفتاده
سراندر راه بی خویشی نهاده
نمیدانند در عین طبیعت
فتاده دور گشته از حقیقت
نمیدانند سرّ دوست اینجا
فرو مانده همه در پوست اینجا
نمیدانند سرّ جان و جانان
چنین مانده تمامت زار و حیران
نمیدانند ایشان خود چه چیزند
که ایشان جوهر ذات عزیزند
نمیدانند از آن غافل بماندند
عجایب نیز بیحاصل بماندند
نمیدانند و اندر ره فتادند
ز ناگاهی درون چه فتادند
نمیدانند چون بیخویش هستند
از آن پیوسته کل دلریش هستند
نمیدانند نادانند جمله
که این معنی نمیدانند جمله
که حق بشناس او خود چیست اینجا
خوشا آنکس که با او زیست اینجا
چو حق را میندانی خود که باشی
سزد گر در جهان هرگز نباشی
تو قدر خود نمیدانی که چونی
که هستی در درون و در برونی
نمود اوّلش در دیده مانده
اگرچه دست بد بر گل فشانده
ز خود بگذشته بد او راز دریافت
عیان انجام از آغاز دریافت
تجلّی جلالش آن چنان کرد
که ناپیدائیش عین عیان کرد
تجلّی دید و نور حق عیان دید
نمود خویشتن راز نهان دید
چو آدم یافت خود را باز در بر
درون جان بدید او یار و رهبر
شد او واصل که حاصل دید دلدار
در این معنی زمانی هوش و دل دار
عیان واصلان زین منکشف بین
نمود عشق در خود متّصف بین
چنانش مست کرد اندر تجلّی
که در خود دید آدم سرّ اولی
نظر میکرد جمله خویشتن دید
اگرچه خویشتن بیخویشتن دید
ز نور علّم الاسما درون یافت
خدا را هم درون وهم برون یافت
خدا بشناخت آدم در درون او
اگرچه سیر میکرد از برون او
برون بگذاشت و سرّ اندرون دید
چوحق در اندرون او رهنمون دید
ز شوقش در همه جنّت نگنجید
جهان پیشش بیک حبّه نسنجید
جمال جاودانی دید بیشک
همه در خویش دید و خویش در یک
یکی بد اوّلش در آخر کار
بگرد خویش گردان دید پرگار
بگرد خویشتن کون و مکان دید
ولی خود برتر از کون و مکان دید
بگرد حق ستاده دید حوران
نمود خویشتن دید از قصوران
چوآدم در عیان اسرار کل یافت
خدا را هم درون و هم برون یافت
چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّت
نثار نور دید از عین قربت
تمامت انبیا در خویشتن یافت
نمود اولیا هم تن به تن یافت
زمین و آسمان گردان خود دید
همه ذرات سرگردان خود دید
ملایک دید گردش ایستاده
همه دیده سوی آدم نهاده
طبقها پر ز نور اندر کف دست
گرفته جمله و اندر هستیش مست
نشسته آدم اندر نقش کل دید
بدید او را ز جانش خوش بنازید
دمی در خلوت معنی درآمد
غم و اندوه او جمله سرآمد
بجز جانان نمیگنجید پیشش
کجا گنجید اینجا کفر و کیشش
ز روح و راحت محبوب خوش دید
که جانان دم به دم دیدار خود دید
چنان بد آدم از ذوق وصال آن
که پیشش بود گوئی مر خیال آن
خیالی بود پیشش لیک بیخویش
حجاب جسم و جان برخاست از پیش
یکی میدید و مست جاودان شد
در اینجا بی زمین و بی زمان شد
زمین و بی زمان شد در یکی گم
که از دم بود اندر عین قلزم
فنا را در بقا دید و فنا شد
در آن عین فنا کلّی بقا شد
بقای جاودانی در فنا دید
نظر بگشاد و خود را در بقا دید
تو ذاتی در صفات اینجای موجود
بتو پیدا شده دیدار معبود
بتو پیداست اینجا هرچه دیدی
دریغا چون جمال خود ندیدی
ندانستی تو خود را من چگویم
که درمان ترا اینجا بجویم
ندانستی تو خود را این زمان یاب
از این معنی بهشت جاودان یاب
ندانستی تو خود را تا ببینی
که در راز نهان عین الیقینی
ندانستی تو خود را جوهر اصل
که دریابی تو از دلدار خود وصل
بتو پیداست دیدار خداوند
نمییابی تو اسرار خداوند
بتو پیداست جسم و جان حقیقت
مرو بیخود چنین اندر طبیعت
بتو پیداست هم در تو نهانست
که ذات تو همه دیدی جهان است
توئی بنموده رخ ازکاف و ز نون
درونِ جان گرفتستی و بیرون
تو بنمودی رخ و اعزاز دیدی
وجود خود بهم تو باز دیدی
تو بنمودی حقیقت عین هستی
عیان خود ساختی و خود شکستی
تو خود بنمودی و خود راز دیدی
وجود خود تو با هم باز دیدی
تو خود بنمودی و خود دیدی اینجا
بخود گفتی و خود بشنیدی اینجا
تو خود بنمودی وغوغا فکندی
همه در عین این سودا فکندی
تو خود بنمودی و خود در ربودی
تو بودی آدم اینجا بود بودی
تو خود دیدی جمال خویش از خود
نهادی در شریعت نیک با بد
تو اصل کلّی و جزوی در اینجا
حقیقت جانی و عضوی در اینجا
تو اصل کلّی و اینجا فتادی
ز چار ارکان و پنج حس در نهادی
تو اصل اصل کل بود وجودی
ز بودی تا بدانی کی نبودی
تو اصل کلّی و دانائی ای جان
تو دانی سرّ پیدائی و پنهان
ز اصل کل تو داری در صفاتت
ز فعل اینجا نمودی کائناتت
ز اصل کل بدیدی خویشتن تو
که بنمودی عجائب جان و تن تو
ز اصل کل تو داری تا بدانی
رموز علم مر صاحب قرانی
ندانی قدر خود ای جزو کل تو
بصورت درنمودی رنج و ذل تو
تو داری جمله تو در خود بماندی
ز عین معرفت چیزی نخواندی
ز علم کل کنون بوئی نبردی
تو در میدان خود گوئی نبردی
بزن گوئی در این میدان افلاک
که داری جان جان در مرکز خاک
بزن گوئی که این میدان تو داری
برخش معنوی جولان تو داری
بزن گوئی که شاهی در حقیقت
گذر کن تا ز میدان حقیقت
بزن گوئی که شادان دل شوی تو
اگر این راز جانان بشنوی تو
بزن گوئی کنون چون حکم داری
که بر ملک وجودت شهریاری
بزن گوئی که داری هر دو عالم
در این میدان جنّت همچو آدم
بزن گوئی تو بر مانند عطار
که خواهی گشت ناگه ناپدیدار
بزن گوئی در این میدان معنی
بکن بر رخش دل جولان معنی
بزن گوئی کزین گوی فلک تو
بخواهی رفت ناگاهی به تک تو
بزن گوئی و چون گوئی روان شو
از این عالم بسوی آن جهان شو
بزن گوئی و چون گوئی در این خاک
بشو غلطان توخوش بر روی افلاک
بزن گوئی تو ای شاه حقیقت
گِرو بر تو زمیدان طریقت
بزن گوئی تو در میدان وحدت
گذر کن از نمود عین کثرت
بزن گوئی و آنگاهی فنا شو
عیان ابتدا و انتها شو
بزن گوئی چو تو دلدار داری
کنون خوشخوش دل بیدارداری
بزن گوئی که اکنون کامرانی
در این میدان سزد گر کامرانی
بزن گوئی و کام دل ببین تو
دمادم با خدا شو همنشین تو
بزن گوئی که ناگه گوی بردی
نظر اینجا مکن آخر نه خوردی
بزن گوئی که بروی مینماید
حذر کن زین ترا کاندر رباید
چو میدان داری و جولان ترا به
میان جان یقین جانان ترا به
در این میدان ببین خود را تو ای شاه
که گوی چرخ داری در میان ماه
چوگوی چرخ گردان تو باشد
در این میدان ببین گردان تو باشد
چو گوی چرخ داری نیز گردان
توئی شاه حقیقت کن تو جولان
زهی معنی که هر دم رخ نماید
در این میدان عجب گوئی بیاید
زهی معنی که روشن میکند جان
دمادم میکند اینجای جولان
بمعنی گوی وحدت برد عطار
که میدان دارد و شاهی و اسرار
بمعنی گوی چرخش هست گردان
که او دارد نمود جمله مردان
بمعنی گوی برد از جمله دلدار
که او شاهست اندر کل اسرار
بمعنی گوی دل گردان نمودست
که گوی چرخ سرگردان نمودست
ندارد مثل در اسرار گفتن
کسی کو داند این اسرار سفتن
خراباتی شو و عین خرابی
که از عین خرابی این بیانی
خراباتی شو و تو آدمی باش
در آن عین خرابی شاه میباش
خراباتی شو و سجّاده بفکن
خم پر درد آنگاهی تو بشکن
خراباتی شو و تسبیح با دلق
بسوزان دردمی اندر بر خلق
خراباتی شو و از نام بگذر
پس آنگه نام وننگ خویش بنگر
خراباتی شو و جام دمادم
فرو کش نه جهان نی عین آدم
خراباتی شو و دُردی بهر جام
فروکش تا چه باشد مر سرانجام
خراباتی شو اندر عین هستی
شکن بتهای نفس خودپرستی
خراباتی شو ای یار دل افروز
مراین طاعات عشق از من تو آموز
خراباتی شو اندر کوی عالم
که جز هستی نباشد عین آدم
خراباتی شو وکلّی برافکن
گذر کن هم ز ما و هم ز تو من
خراباتی شو و دلدار خود بین
مشو نزدیک هم در عشق خود بین
خراباتی شو و کامی از او یاب
دگر ره از کفش جامی ازو یاب
ستان جامی که جام جم چه باشد
برِ آن، هر دو عالم مرچه باشد
ستان آن جام و فارغ از جهان شو
زمانی نیز بین و بیزمان شو
ستان آن جام ودرکش رایگانی
گذر کن هم ز صورت هم معانی
ستان آن جام و دربود فنا شو
عیان عین معبود لقا شو
ستان آن جام از هستی اللّه
دمی زن همچو مردان از هواللّه
چو آن میدرکشی نابود گردی
درون جزو و کل معبود گردی
چو آن میدرکشی جان جهانی
ولی گر قدر خود آن دم بدانی
چو آن میدرکشی درلاشوی تو
نمود عشق الّا اللّه شوی تو
چو آن میدرکشی از جام وحدت
کجا بینی تو مر دیدار کثرت
چوآن میدرکشی بینی یقین تو
که خاک پاک را عین الیقین تو
چو آن میدرکشی خمخانه بشکن
نمود عقل این دیوانه بشکن
چو آن میدرکشی عشّاق یابی
همه کون و مکان عین خدائی
شود ز آن می ترا مقصود حاصل
شوی چون واصلان اینجای واصل
شود زان می ترا اسرارها فاش
حقیقت نقش گردد عین نقاش
شود زان می ترا کون و مکان پیش
چو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش
شود زان می دو عالم همچو ارزن
قدم بربوده ونابوده برزن
نمیبینم کسی بر های و هوئی
کزین میدان برد ناگاه گوئی
همه ترسان و شاه استاده اینجا
نهاده چشم اندر کوی شیدا
شده لرزان ز بیم شاه جمله
نمییارند کرد اینجای جمله
کسی باید که گستاخی نماید
که گوی شاه از میدان رباید
که باشد در حقیقت هم بر شاه
ز سرّ شاه مر او باشد آگاه
در این میدان یکی گوی فکنداست
عجائب های و هوئی در فکنداست
در این میدان نیارد برد کس گوی
اگر داری عیان اللّه بس گوی
که برخوردار شاه از گوی باشد
نداند هرکه این پرگوی باشد
نبردی هیچ گوئی ای دریغا
بمانده ماه شادی زیر میغا
ببردی گوی اینجا تا بدانی
نظر کردی در این گوی معانی
تو سرگردان چو گوئی ای دل و جان
ندانم تا چه گوئی ای دل و جان
مترس از شاه و گستاخی کن آخر
بباطن باش و بگذر تو ز ظاهر
که شاه این کوی در میدان فکندست
فلک از ترس او چوگان فکندست
چو گوئی شو در این ره همچو مردان
که خدمتکار تست این گوی گردان
چو گوئی باش گر بتوانی این را
ببینی خویشتن عین الیقین را
چو گوئی بی سر و بی پا همی گرد
چو مردان اندر این میدان پردرد
چو گوئی پیش شه تسلیم او باش
براه شرع ترس و بیم او باش
عطار نیشابوری : دفتر اول
در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گوید
دریغا ره نمیدانی چه گوئی
که سرگردان شده مانند گوئی
در این میدان چو گوئی در تک و تاز
شدی اکنون و مر چوگان بینداز
در این میدان چو گوئی مینبردی
کجا صافی خوری مانند دُردی
خرابات فنا کن اختیارت
تو با میدان و گوی اکنون چه کارت
خرابات فنا از بهر مردانست
که این چرخ فلک زانروی گردانست
خراباتی شو و اندر خرابات
بوقت صبحدم میکن مناجات
خراباتی شو و رطل گران کش
دمادم جام وحدت رایگان کش
خراباتی شو این جام کن نوش
اگر مردی در اینجا باش خاموش
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار
شود زان می ترا فانی وجودت
نظر کن آنگهی مر بود بودت
خدا دریاب و از خود شو تو فانی
اگر این سرّ معنی باز دانی
مئی کان عاشقان خوردند اینجا
وزان میگوی کل بردند اینجا
مئی کان عاشقان صادق بنوشند
همه باید کز آن سرّ کم خروشند
مئی کان عاشقان خوردند و رفتند
حقیقت راز معنی فاش گفتند
مئی کان عاشقان لاابالش
کشیدند آنگهی عین وصالش
در آن می وصل اینجا باز دیدند
ز بود او بکام دل رسیدند
در آن می جملهٔ ذرّات مستند
از آن در جود حق با نیست هستند
در آن می هر که او پائی بدارد
یقین دانم که او تحقیق دارد
در آن می راز بیند همچو مردان
حقیقت نزد اولاشیء شود جان
در آن می جان کجا گنجد زمانی
که آن دم نیست اینجا کل مکانی
در آن می هستی جاوید باشد
ترا از ذرّهٔ خورشید باشد
در آن می در یکی بینی تو خود را
نگنجد هیچگونه نیک و بد را
در آن می گر یکی بینی حقیقت
طریقت با حقیقت در شریعت
در آن می در خدا بینی حقیقت
نمیگنجد دگر اینجا دقیقت
در آن می جمله مردان فاش گشتند
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
در آن می واصلی شان منکشف شد
نمود اوّل آخر متّصف شد
در آن می شان حقیقت گشت واصل
شدند اندر خرابی جمله حاصل
در آن می شان عیان عشق بایار
حجاب از پیششان برخواست یکبار
در آن می شان تمامت گشت روشن
رها کردند آنگه عین گلخن
در آن می شان فنا آمد پدیدار
نگه کردند و دیدیند جمله عطّار
در آن می گر نبودی هستی من
کجا پیدا شدی این هستی من
در آن می یافتم هستی دو جهان
ز جامی یافتم مستی جانان
نمیدانستم و غافل بمانده
در این عین جهان بیدل بمانده
نمیدانستم وهم باز دیدم
نمود عشق کلّی راز دیدم
نمیدانستم ودانستم اکنون
که یارم در درون ماندست بیرون
بدو پیدا شدم از هستی او
نمود سرّ کل از هستی او
بدو پیدا شدم و زوی بگفتم
در اسرار را نیکو بسفتم
بدو پیدا شدم وز اوست پنهان
از او دارم نمود و اوست جانان
بدو پیدا شدم در جوهر راز
حجاب هفت پرده کردهام باز
بدو پیدا شدم از بود و نابود
مرا اندر میان مقصود او بود
بدو پیدا شدم او واصلم کرد
عیان خویش اینجا حاصلم کرد
بدو پیدا شدم بنمود ما را
عیان ابتدا با انتها را
بدو پیدا شدم دیدار او بین
نمود عشقم و گفتار او بین
بدو پیدا شدم بنمود باقی
مرا درجام کل او بود ساقی
بدو دیدم هم او را بی حجابی
بجز یکی نمیبینم حسابی
بدو دیدم جمال طلعت او
هم او بد نور قدس و خلعت او
مرا بخشید در گفتار اسرار
دمادم گفت در جانم که عطّار
یقین در پیش دارد جز مراتو
مبین در ابتدا و انتها تو
مرا بین در دل و جان تا توانی
منت دادم همه سرّ معانی
منت دادم همه اسرار عشاق
بتو ختمست کل انوار عشاق
منت دادم چنین تشریف در پوش
زمانی هم مشو ز اینجای خاموش
چو بلبل باش اندر گلستانم
نواها میزن اندر بوستانم
بصد دستان همی زن مر نوا تو
چو داری این زمان عشق لقا تو
نوای پردهٔ عشاق می ساز
درون پردهام می سوز و می ساز
بهر دستان که میخواهی تو دستان
بجز می از یداللّهات تو مستان
که مست شوق مائی از ازل تو
وجودت را بجان کردم بدل تو
نظیرت نیست لیکن در مقامات
عیان تست در اسرار طامات
منم گویا در این عین زبانت
منم اینجا همه شرح و بیانت
ترا دادم عیان سّر معانی
که تا اینجاتو قدر من بدانی
ترا دادم عیان واصلانت
کنم اینجای بی نام ونشانت
اگر ما را بکل آنجای خواهی
سزد گر هیچ جز از ما نخواهی
نشان واصلی این است دریاب
دمادم سوی من بیجان تو بشتاب
سراسر هر چه بینی ما همی بین
بجز من هیچ در دیدار مگزین
چو تو جویای ما بودی در اول
در آخر میشوی چندین معطّل
رضای ما بدست آور ز مائی
که ما را هست عین کلّ خدائی
بکل قربان ما شو اندر این راه
که هستی این زمان از سرّم آگاه
نثار روی ما کن جان و دل تو
گذر کن از نقوش آب و گل تو
کلاه عشق دادیمت چو بر سر
که در پیشت نهم آفاق یکسر
ببُر سر تا مرا بینی عیان تو
که این سرّ درنمیگنجد بدان تو
ز خود چون بگذری مارا بدانی
در آخر چون بدانی کل توانی
منم مخفی ز جمله ناپدیدار
که آوردم ز خود کلّی بدیدار
ز خود پیدا نمودم خویش پنهان
شده اینجا به جز دیدن به نتوان
در آندم کین دم صورت نماند
بجز من عین مقصودت نماند
نماند اسم و جسم و عقل و ادراک
سراسر محو گردانم ترا پاک
حجاب صورتت بردارم از پیش
کنم بود وجودت جملگی خویش
نماند هیچ گفتار تو اینجا
نماند هیچ اسرار تو اینجا
بجز من هر چه در دیدار آری
یقین میدان که خود سرّی نداری
نماند هیچ جز من مر ترا هیچ
نبینی این طلسم پیچ در پیچ
مرادم کشتن تست اندر اینجا
که تا اینجا ببینی دیدن ما
مرادم کشتن تست از طریقت
که ما را بنگری اندر حقیقت
مرادم کشتن تست آخر کار
که تا یابی مرا در جمله اظهار
مرادم کشتن تست ار بدانی
که مقصودم توئی سرّ نهانی
مرادم کشتن تست و فنا شو
مرا در جزو و کل عین بقا شو
مرادم کشتن تست و تو بگذر
تو خود جز من دمی در هیچ منگر
مرادم کشتن تست و فنایت
نمایم جزو و کل عین بقایت
چو تو جز من یقین غیری ندیدی
ز من گفتی و هم از من شنیدی
ز من گفتی همه اسرار ما را
تو کردی فاش مر سرّ بقا را
تو با من گردی و من با تو بودم
یکی بد با توام گفت و شنودم
بجز من هیچ تکراری نکردی
میان واصلان امروز فردی
بمن فردی بمن گشتی منزّه
بمن دیدی سراسر دید این ره
منت ره بودم و من نیز منزل
منت بگشادهام اینجای مشکل
منت گویایم و من نیز گویا
در این عین جهان منگر به جز ما
یقین اینجا به جز من هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریادرس نیست
منت جان دادم و منجان ستانم
منت بنمایم اینجا و من آنم
که در خون خاک جسمت در کنم من
کنم اسرار کلّی از تو روشن
چو پیش از خویش اینجاگه بمردی
از آن گوی سعادت را تو بردی
تو مردستی و هستی حّی زنده
برون تو رفتهٔ اکنون زبنده
هر آن کو پیش از مرگم نمیرد
میان حلقهٔ این در نگیرد
منت میبینم و در راه من تو
شدی در واصلی آگاه من تو
منت بینم ز من خود درگذشتی
حقیقت راه اعیان در نوشتی
بسی اندر جهانم سالکانند
که مرکب سوی ما بسیار رانند
طلبکار آمدند اندر سوی ما
ولی در عاقبت گشتند شیدا
طلبکار آمدند وبازگشتند
نمود سفل و علوی در نوشتند
کرا باشد نمود عشق طاقت
که درآخر بیابد این سعادت
کسی باید که او از جان نترسد
بجز ما هیچ چیزی او نپرسد
بجز ما ننگرد در هر دو عالم
یکی بیند مرا در عین آدم
بجز من هیچ در پیشش نگنجد
دو عالم نزد او موئی نسنجد
بجز ما هیچ اینجا ننگرد او
بمردی این ره ما بسپرد او
چو ره بسپارد اندر سوی درگاه
یکی بیند مرا در جمله آنگاه
مرا دیدن در این صورت به نتوان
بوقتی کو ببیند راز پنهان
که جان بسپارد و ما را به بیند
ابا ما او در این خلوت نشیند
تو ای عطّار جانت برفشاندی
بسی در بحر ما کشتی براندی
در این دریای ما دیدی تو جوهر
ترا دیدم در اینجا هفت اختر
تمامت در تو اینجا درج کردیم
درون دل تو ما را عین دردیم
تو داری در رهم از درد شو فرد
که مردی می نیابی جز که در درد
ز درد عشق ما آگاه میباش
بصورت همچنان در راه میباش
که من دیدم ترا از جمله مردان
دل و جانت بدیدم شاد و گردان
توئی و نزد من جمله عزیزی
که جز با من نباشی و چه چیزی
چو جز من در نمیگنجد بر تو
منم در هر دو عالم رهبر تو
چو جز من در نمیگنجد بجانت
دمادم مینماید رخ عیانت
چو جز من درنمیگنجد درونت
منم اندر درون و در برونت
کس کو شرع محبوبم سپارد
بشرع دوستم او پای دارد
مراو را اینچنین واصل کنم هان
نمودش جملگی حاصل کنم هان
نمایم ذات خود او را تمامت
بفردوسش برم یوم القیامت
ببخشم من گناه او سراسر
ندارد اینکه مومن دان تو باور
کند این را قبول از جان و دل او
نگردد عاقبت اینجا خجل او
مرا ز آن دم که آدم دردمنداست
از آن دم این تمیز اندر پسنداست
از آن دم این دم تو هست پیدا
از آن دم یافتی این دم هویدا
اگر آن دم در این آدم نبودی
وجود تو در این عالم نبودی
از آن دم یافتی این جوهر یار
از آن اینجا همی بینی تو اغیار
از آن دم یافتی انوار عالم
نفخت فیه میآید دمادم
از آن دم هر دمی اندر دم تست
که دم اندر دم تو آدم تست
از آن دم دم زن و زیندم میندیش
رها کن جمله از عالم میندیش
از آن دم تو دمادم هر سخن گوی
که بردی درحقیقت در سخن گوی
از آن دم دمدمه افکن در آفاق
دمادم که ازآندم جمله عشاق
از آن دم در عیان اسرار کل بین
وجود خویشتن انوار کل بین
از آن دم این دم تو در جهان است
که بگرفته زمین اندر زمانست
از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت
عیان بود و ز دید جان و تن یافت
از آن دم این دم تو میزند دم
عیان بین تو مر این کلّ دمادم
ز دمهائی که اینجاگه زدی تو
دمادم کان معنی بستدی تو
ز دمهائی که از دلدار دیدی
حقیقت جملهٔ اسرار دیدی
دم آدم از آن دم یافت بودش
از آن دم عین آدم مینمودش
چو آدم در بهشت این مرتبت یافت
از آن دم سوی جانان زود بشتافت
چو آدم در بهشت جان زد آندم
نظر میکرد و خود میدید آدم
عجب درمانده بد در کائنات او
که چون آمد نهان در سوی ذات او
نهان با خود دمادم زار میگفت
غم دل با خدا او باز میگفت
چو حق درخویشتن میدید تحقیق
بخود میگفت و خود میکرد تصدیق
که ای جان جهان و جوهر من
توئی در هژده عالم رهبر من
مرا آورده و بنمودهٔ تو
خودی خود بمن بخشودهٔ تو
درونم هم توئی بگرفته بیرون
ترا دانم در اینجا سرّ بیچون
حجاب تو بود این صورت تو
که عین شوق عشقست صورت تو
حجاب از پیش رو بردار و بنمای
که هستی در درون جان تو یکتای
چنین تنها مرا اینجا بمگذار
که دانائی مرا کرده پدیدار
که سرگردان شده مانند گوئی
در این میدان چو گوئی در تک و تاز
شدی اکنون و مر چوگان بینداز
در این میدان چو گوئی مینبردی
کجا صافی خوری مانند دُردی
خرابات فنا کن اختیارت
تو با میدان و گوی اکنون چه کارت
خرابات فنا از بهر مردانست
که این چرخ فلک زانروی گردانست
خراباتی شو و اندر خرابات
بوقت صبحدم میکن مناجات
خراباتی شو و رطل گران کش
دمادم جام وحدت رایگان کش
خراباتی شو این جام کن نوش
اگر مردی در اینجا باش خاموش
خراباتی شو و اندر پیش دلدار
ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار
شود زان می ترا فانی وجودت
نظر کن آنگهی مر بود بودت
خدا دریاب و از خود شو تو فانی
اگر این سرّ معنی باز دانی
مئی کان عاشقان خوردند اینجا
وزان میگوی کل بردند اینجا
مئی کان عاشقان صادق بنوشند
همه باید کز آن سرّ کم خروشند
مئی کان عاشقان خوردند و رفتند
حقیقت راز معنی فاش گفتند
مئی کان عاشقان لاابالش
کشیدند آنگهی عین وصالش
در آن می وصل اینجا باز دیدند
ز بود او بکام دل رسیدند
در آن می جملهٔ ذرّات مستند
از آن در جود حق با نیست هستند
در آن می هر که او پائی بدارد
یقین دانم که او تحقیق دارد
در آن می راز بیند همچو مردان
حقیقت نزد اولاشیء شود جان
در آن می جان کجا گنجد زمانی
که آن دم نیست اینجا کل مکانی
در آن می هستی جاوید باشد
ترا از ذرّهٔ خورشید باشد
در آن می در یکی بینی تو خود را
نگنجد هیچگونه نیک و بد را
در آن می گر یکی بینی حقیقت
طریقت با حقیقت در شریعت
در آن می در خدا بینی حقیقت
نمیگنجد دگر اینجا دقیقت
در آن می جمله مردان فاش گشتند
ز نقش اندر جهان نقاش گشتند
در آن می واصلی شان منکشف شد
نمود اوّل آخر متّصف شد
در آن می شان حقیقت گشت واصل
شدند اندر خرابی جمله حاصل
در آن می شان عیان عشق بایار
حجاب از پیششان برخواست یکبار
در آن می شان تمامت گشت روشن
رها کردند آنگه عین گلخن
در آن می شان فنا آمد پدیدار
نگه کردند و دیدیند جمله عطّار
در آن می گر نبودی هستی من
کجا پیدا شدی این هستی من
در آن می یافتم هستی دو جهان
ز جامی یافتم مستی جانان
نمیدانستم و غافل بمانده
در این عین جهان بیدل بمانده
نمیدانستم وهم باز دیدم
نمود عشق کلّی راز دیدم
نمیدانستم ودانستم اکنون
که یارم در درون ماندست بیرون
بدو پیدا شدم از هستی او
نمود سرّ کل از هستی او
بدو پیدا شدم و زوی بگفتم
در اسرار را نیکو بسفتم
بدو پیدا شدم وز اوست پنهان
از او دارم نمود و اوست جانان
بدو پیدا شدم در جوهر راز
حجاب هفت پرده کردهام باز
بدو پیدا شدم از بود و نابود
مرا اندر میان مقصود او بود
بدو پیدا شدم او واصلم کرد
عیان خویش اینجا حاصلم کرد
بدو پیدا شدم بنمود ما را
عیان ابتدا با انتها را
بدو پیدا شدم دیدار او بین
نمود عشقم و گفتار او بین
بدو پیدا شدم بنمود باقی
مرا درجام کل او بود ساقی
بدو دیدم هم او را بی حجابی
بجز یکی نمیبینم حسابی
بدو دیدم جمال طلعت او
هم او بد نور قدس و خلعت او
مرا بخشید در گفتار اسرار
دمادم گفت در جانم که عطّار
یقین در پیش دارد جز مراتو
مبین در ابتدا و انتها تو
مرا بین در دل و جان تا توانی
منت دادم همه سرّ معانی
منت دادم همه اسرار عشاق
بتو ختمست کل انوار عشاق
منت دادم چنین تشریف در پوش
زمانی هم مشو ز اینجای خاموش
چو بلبل باش اندر گلستانم
نواها میزن اندر بوستانم
بصد دستان همی زن مر نوا تو
چو داری این زمان عشق لقا تو
نوای پردهٔ عشاق می ساز
درون پردهام می سوز و می ساز
بهر دستان که میخواهی تو دستان
بجز می از یداللّهات تو مستان
که مست شوق مائی از ازل تو
وجودت را بجان کردم بدل تو
نظیرت نیست لیکن در مقامات
عیان تست در اسرار طامات
منم گویا در این عین زبانت
منم اینجا همه شرح و بیانت
ترا دادم عیان سّر معانی
که تا اینجاتو قدر من بدانی
ترا دادم عیان واصلانت
کنم اینجای بی نام ونشانت
اگر ما را بکل آنجای خواهی
سزد گر هیچ جز از ما نخواهی
نشان واصلی این است دریاب
دمادم سوی من بیجان تو بشتاب
سراسر هر چه بینی ما همی بین
بجز من هیچ در دیدار مگزین
چو تو جویای ما بودی در اول
در آخر میشوی چندین معطّل
رضای ما بدست آور ز مائی
که ما را هست عین کلّ خدائی
بکل قربان ما شو اندر این راه
که هستی این زمان از سرّم آگاه
نثار روی ما کن جان و دل تو
گذر کن از نقوش آب و گل تو
کلاه عشق دادیمت چو بر سر
که در پیشت نهم آفاق یکسر
ببُر سر تا مرا بینی عیان تو
که این سرّ درنمیگنجد بدان تو
ز خود چون بگذری مارا بدانی
در آخر چون بدانی کل توانی
منم مخفی ز جمله ناپدیدار
که آوردم ز خود کلّی بدیدار
ز خود پیدا نمودم خویش پنهان
شده اینجا به جز دیدن به نتوان
در آندم کین دم صورت نماند
بجز من عین مقصودت نماند
نماند اسم و جسم و عقل و ادراک
سراسر محو گردانم ترا پاک
حجاب صورتت بردارم از پیش
کنم بود وجودت جملگی خویش
نماند هیچ گفتار تو اینجا
نماند هیچ اسرار تو اینجا
بجز من هر چه در دیدار آری
یقین میدان که خود سرّی نداری
نماند هیچ جز من مر ترا هیچ
نبینی این طلسم پیچ در پیچ
مرادم کشتن تست اندر اینجا
که تا اینجا ببینی دیدن ما
مرادم کشتن تست از طریقت
که ما را بنگری اندر حقیقت
مرادم کشتن تست آخر کار
که تا یابی مرا در جمله اظهار
مرادم کشتن تست ار بدانی
که مقصودم توئی سرّ نهانی
مرادم کشتن تست و فنا شو
مرا در جزو و کل عین بقا شو
مرادم کشتن تست و تو بگذر
تو خود جز من دمی در هیچ منگر
مرادم کشتن تست و فنایت
نمایم جزو و کل عین بقایت
چو تو جز من یقین غیری ندیدی
ز من گفتی و هم از من شنیدی
ز من گفتی همه اسرار ما را
تو کردی فاش مر سرّ بقا را
تو با من گردی و من با تو بودم
یکی بد با توام گفت و شنودم
بجز من هیچ تکراری نکردی
میان واصلان امروز فردی
بمن فردی بمن گشتی منزّه
بمن دیدی سراسر دید این ره
منت ره بودم و من نیز منزل
منت بگشادهام اینجای مشکل
منت گویایم و من نیز گویا
در این عین جهان منگر به جز ما
یقین اینجا به جز من هیچکس نیست
بجز من هیچکس فریادرس نیست
منت جان دادم و منجان ستانم
منت بنمایم اینجا و من آنم
که در خون خاک جسمت در کنم من
کنم اسرار کلّی از تو روشن
چو پیش از خویش اینجاگه بمردی
از آن گوی سعادت را تو بردی
تو مردستی و هستی حّی زنده
برون تو رفتهٔ اکنون زبنده
هر آن کو پیش از مرگم نمیرد
میان حلقهٔ این در نگیرد
منت میبینم و در راه من تو
شدی در واصلی آگاه من تو
منت بینم ز من خود درگذشتی
حقیقت راه اعیان در نوشتی
بسی اندر جهانم سالکانند
که مرکب سوی ما بسیار رانند
طلبکار آمدند اندر سوی ما
ولی در عاقبت گشتند شیدا
طلبکار آمدند وبازگشتند
نمود سفل و علوی در نوشتند
کرا باشد نمود عشق طاقت
که درآخر بیابد این سعادت
کسی باید که او از جان نترسد
بجز ما هیچ چیزی او نپرسد
بجز ما ننگرد در هر دو عالم
یکی بیند مرا در عین آدم
بجز من هیچ در پیشش نگنجد
دو عالم نزد او موئی نسنجد
بجز ما هیچ اینجا ننگرد او
بمردی این ره ما بسپرد او
چو ره بسپارد اندر سوی درگاه
یکی بیند مرا در جمله آنگاه
مرا دیدن در این صورت به نتوان
بوقتی کو ببیند راز پنهان
که جان بسپارد و ما را به بیند
ابا ما او در این خلوت نشیند
تو ای عطّار جانت برفشاندی
بسی در بحر ما کشتی براندی
در این دریای ما دیدی تو جوهر
ترا دیدم در اینجا هفت اختر
تمامت در تو اینجا درج کردیم
درون دل تو ما را عین دردیم
تو داری در رهم از درد شو فرد
که مردی می نیابی جز که در درد
ز درد عشق ما آگاه میباش
بصورت همچنان در راه میباش
که من دیدم ترا از جمله مردان
دل و جانت بدیدم شاد و گردان
توئی و نزد من جمله عزیزی
که جز با من نباشی و چه چیزی
چو جز من در نمیگنجد بر تو
منم در هر دو عالم رهبر تو
چو جز من در نمیگنجد بجانت
دمادم مینماید رخ عیانت
چو جز من درنمیگنجد درونت
منم اندر درون و در برونت
کس کو شرع محبوبم سپارد
بشرع دوستم او پای دارد
مراو را اینچنین واصل کنم هان
نمودش جملگی حاصل کنم هان
نمایم ذات خود او را تمامت
بفردوسش برم یوم القیامت
ببخشم من گناه او سراسر
ندارد اینکه مومن دان تو باور
کند این را قبول از جان و دل او
نگردد عاقبت اینجا خجل او
مرا ز آن دم که آدم دردمنداست
از آن دم این تمیز اندر پسنداست
از آن دم این دم تو هست پیدا
از آن دم یافتی این دم هویدا
اگر آن دم در این آدم نبودی
وجود تو در این عالم نبودی
از آن دم یافتی این جوهر یار
از آن اینجا همی بینی تو اغیار
از آن دم یافتی انوار عالم
نفخت فیه میآید دمادم
از آن دم هر دمی اندر دم تست
که دم اندر دم تو آدم تست
از آن دم دم زن و زیندم میندیش
رها کن جمله از عالم میندیش
از آن دم تو دمادم هر سخن گوی
که بردی درحقیقت در سخن گوی
از آن دم دمدمه افکن در آفاق
دمادم که ازآندم جمله عشاق
از آن دم در عیان اسرار کل بین
وجود خویشتن انوار کل بین
از آن دم این دم تو در جهان است
که بگرفته زمین اندر زمانست
از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت
عیان بود و ز دید جان و تن یافت
از آن دم این دم تو میزند دم
عیان بین تو مر این کلّ دمادم
ز دمهائی که اینجاگه زدی تو
دمادم کان معنی بستدی تو
ز دمهائی که از دلدار دیدی
حقیقت جملهٔ اسرار دیدی
دم آدم از آن دم یافت بودش
از آن دم عین آدم مینمودش
چو آدم در بهشت این مرتبت یافت
از آن دم سوی جانان زود بشتافت
چو آدم در بهشت جان زد آندم
نظر میکرد و خود میدید آدم
عجب درمانده بد در کائنات او
که چون آمد نهان در سوی ذات او
نهان با خود دمادم زار میگفت
غم دل با خدا او باز میگفت
چو حق درخویشتن میدید تحقیق
بخود میگفت و خود میکرد تصدیق
که ای جان جهان و جوهر من
توئی در هژده عالم رهبر من
مرا آورده و بنمودهٔ تو
خودی خود بمن بخشودهٔ تو
درونم هم توئی بگرفته بیرون
ترا دانم در اینجا سرّ بیچون
حجاب تو بود این صورت تو
که عین شوق عشقست صورت تو
حجاب از پیش رو بردار و بنمای
که هستی در درون جان تو یکتای
چنین تنها مرا اینجا بمگذار
که دانائی مرا کرده پدیدار
عطار نیشابوری : دفتر اول
در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید
ندا آمد درون جسم و جانش
ورا بنمود کل راز نهانش
که ای آدم چرا هستی تو تنها
که من باتودرم اینجای یکتا
چو من با تو درون جسم و جانم
در این جنّت ترا عین العیانم
چرا تنها همی گوئی که هستم
که با تو در درون جان نشستم
ایا آدم در ایندم شاد میباش
بجز من از همه آزاد میباش
ایا آدم درون ما را نظر کن
نظر در جسم و جان مختصر کن
ایا آدم منم در بود جانت
که بنموده همه راز نهانت
ایا آدم چو تو دُرّ نفیسی
همی خواهی در اینجا هم جلیسی
دلت تنگ آمده است اینجا بیکبار
که جز ما نیست اینجا هیچ دیّار
ولیکن من خداوند کریمم
عیان صانع وحی رحیمم
منم دانا، منم بینا بهر حال
همی دانم درونت کل احوال
منت بخشم بفضل خویش اینجا
نمود عشق هم در دیدن ما
منت بخشم در اینجا دیدن خَود
که پیش ما نگنجد هیچ از بد
حجاب آنگه ز پیش روی برداشت
چو آدم در نمود او جسم بگماشت
میان بیخودی حق را یکی یافت
خدا وز خویشتن او بیشکی یافت
چنان مست لقا شد او بیکبار
که آن سرّ دید چون اوّل دگربار
نمیدانست آدم او سر از پای
بمانده واله و حیران و شیدای
نمیدانست آدم هیچ بیخویش
حجاب جملگی برداشت از پیش
چنان مست لقای جان جان بود
که آدم در نهان حق عیان بود
چنان مست لقا بد در جلال او
که در حیرت عجب بُد گنگ و لال او
چنان مست لقا بد در عیانش
که بیرون بود از کون و مکانش
چنان مست لقا بد بیخبر او
که جز یکی ندیدش سر بسر او
چنان مست لقا بد آدم آنجا
که در اعیان نمیآمد دم او را
دم آدم ز جزو و کل برون بود
که آدم سرّ کل نایافت چون بود
دم او آن دم اوّل رو نمودش
که از بود تمامت در ربودش
دم او حق تعالی بد در آن دم
بخود پیوست بشنو سرّ آدم
چنان بد آندم و آدم نگنجید
که در عین العیان آن دم نگنجید
چو آدم مست حیرت شد ز عالم
بهشت جان بدید و سرّ اعظم
در آن دم کرد او را عشقبازی
من این اسرار میگویم ببازی
بدان اسرار حق بازی و در یاب
در این اسرارها این دم تو بشتاب
خطاب حق سوی جبریل امین شد
مر او را در زمین عین الیقین شد
سوی جنّت شتافت از قوت حق
که تا پیدا شود کل قدرت حق
خطابی کرد حق در سوی جبریل
که هان از پهلوی چپ زود تبدیل
کنی آدم در اینجا آشکارا
که تا بیند حقیقت صنع ما را
در آن دم عقل کل آمد مشهّر
ز من بشنو تو این اسرار بی مر
ورا بنمود کل راز نهانش
که ای آدم چرا هستی تو تنها
که من باتودرم اینجای یکتا
چو من با تو درون جسم و جانم
در این جنّت ترا عین العیانم
چرا تنها همی گوئی که هستم
که با تو در درون جان نشستم
ایا آدم در ایندم شاد میباش
بجز من از همه آزاد میباش
ایا آدم درون ما را نظر کن
نظر در جسم و جان مختصر کن
ایا آدم منم در بود جانت
که بنموده همه راز نهانت
ایا آدم چو تو دُرّ نفیسی
همی خواهی در اینجا هم جلیسی
دلت تنگ آمده است اینجا بیکبار
که جز ما نیست اینجا هیچ دیّار
ولیکن من خداوند کریمم
عیان صانع وحی رحیمم
منم دانا، منم بینا بهر حال
همی دانم درونت کل احوال
منت بخشم بفضل خویش اینجا
نمود عشق هم در دیدن ما
منت بخشم در اینجا دیدن خَود
که پیش ما نگنجد هیچ از بد
حجاب آنگه ز پیش روی برداشت
چو آدم در نمود او جسم بگماشت
میان بیخودی حق را یکی یافت
خدا وز خویشتن او بیشکی یافت
چنان مست لقا شد او بیکبار
که آن سرّ دید چون اوّل دگربار
نمیدانست آدم او سر از پای
بمانده واله و حیران و شیدای
نمیدانست آدم هیچ بیخویش
حجاب جملگی برداشت از پیش
چنان مست لقای جان جان بود
که آدم در نهان حق عیان بود
چنان مست لقا بد در جلال او
که در حیرت عجب بُد گنگ و لال او
چنان مست لقا بد در عیانش
که بیرون بود از کون و مکانش
چنان مست لقا بد بیخبر او
که جز یکی ندیدش سر بسر او
چنان مست لقا بد آدم آنجا
که در اعیان نمیآمد دم او را
دم آدم ز جزو و کل برون بود
که آدم سرّ کل نایافت چون بود
دم او آن دم اوّل رو نمودش
که از بود تمامت در ربودش
دم او حق تعالی بد در آن دم
بخود پیوست بشنو سرّ آدم
چنان بد آندم و آدم نگنجید
که در عین العیان آن دم نگنجید
چو آدم مست حیرت شد ز عالم
بهشت جان بدید و سرّ اعظم
در آن دم کرد او را عشقبازی
من این اسرار میگویم ببازی
بدان اسرار حق بازی و در یاب
در این اسرارها این دم تو بشتاب
خطاب حق سوی جبریل امین شد
مر او را در زمین عین الیقین شد
سوی جنّت شتافت از قوت حق
که تا پیدا شود کل قدرت حق
خطابی کرد حق در سوی جبریل
که هان از پهلوی چپ زود تبدیل
کنی آدم در اینجا آشکارا
که تا بیند حقیقت صنع ما را
در آن دم عقل کل آمد مشهّر
ز من بشنو تو این اسرار بی مر