تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواةالله علیه
عندلیبان باغ آن خوشبوی
در ترنّم تبارکالله گوی
بر زمان حکم چون شهان کرده
بر زمین نان چو بندگان خورده
نان جو خورده همچو مختصران
پس کشیده ز حلم بارِ گران
خَلق را خُلق او نویدگرست
نور ماه از جمال جرم خورست
گنج همسایه بُد دل پاکش
رنج سایه نبود بر خاکش
صد هزار آه زو شنیده حری
نه الفـ بود در میانه نه هی
جبرئیل آمده ز سدره برش
بوده سوگند صعب حق به سرش
جز از او کس نبود در بشری
در طلب گریه خند خنده گری
خُلق او زیر این سراپرده
رحمها کرده زخمها خورده
سالها پیش چرخ با ندمی
ناگواریده خورد جانش همی
گلشکر داشت با خو از دل خود
زان نشد ایچ ناگوارش بد
خود کسی را که آن زبان دارد
ناگوارندگی زیان دارد
چون زبان از زیان خلق ببست
رفت و بر فوق فرق عرش نشست
قامتش چون خم رکوع آورد
عرش در پیش او خشوع آورد
بتشهّد دمی چو بنشستی
کمرهِ کوهِ قاف بگسستی
بهره داده وجود را به تمام
زان لب و دیدهها به سین سلام
بوده بحری همیشه محرابش
آتش عشقِ لمیزل آبش
اندر آن بیکرانه دریا بار
صدهزاران نهنگ مردمخوار
چون دم از حضرت سجود زدی
آتش اندر همه وجود زدی
خود جهان جملگی طفیلش بود
انس و جن کمترین خیلش بود
ماه راهش خسوف نپذیرد
شمس شرعش کسوف نپذیرد
برتر از فرش و عرش قدرش بود
قمهٔ عرش زیر صدرش بود
در ره مصطفی نژندی نیست
برتر از قدر او بلندی نیست
در ره او همه صعود بود
درگه او سرشت عود بود
تا ابد نور و حور در مهدش
پای بسته بمانده در عهدش
گر گشایند چنبرِ افلاک
شرع او را از آن نیاید باک
اسب گردون بمانده از آورد
مفرش شرع او نگیرد گرد
نفسی کز هوای عشقش خاست
طاقت آن نفس ز خلق کراست
شود از تفّ آن نفس چو نمود
موج دریا چو آتش نمرود
راه پیدا بود پر از آکفت
راه او جز نهفته نتوان رفت
از پی جان آن سرِ سادات
اشتر بارکش بداده زکات
ای دریغا که در جهان سخن
سر در انگشت میکشد ناخن
در ترنّم تبارکالله گوی
بر زمان حکم چون شهان کرده
بر زمین نان چو بندگان خورده
نان جو خورده همچو مختصران
پس کشیده ز حلم بارِ گران
خَلق را خُلق او نویدگرست
نور ماه از جمال جرم خورست
گنج همسایه بُد دل پاکش
رنج سایه نبود بر خاکش
صد هزار آه زو شنیده حری
نه الفـ بود در میانه نه هی
جبرئیل آمده ز سدره برش
بوده سوگند صعب حق به سرش
جز از او کس نبود در بشری
در طلب گریه خند خنده گری
خُلق او زیر این سراپرده
رحمها کرده زخمها خورده
سالها پیش چرخ با ندمی
ناگواریده خورد جانش همی
گلشکر داشت با خو از دل خود
زان نشد ایچ ناگوارش بد
خود کسی را که آن زبان دارد
ناگوارندگی زیان دارد
چون زبان از زیان خلق ببست
رفت و بر فوق فرق عرش نشست
قامتش چون خم رکوع آورد
عرش در پیش او خشوع آورد
بتشهّد دمی چو بنشستی
کمرهِ کوهِ قاف بگسستی
بهره داده وجود را به تمام
زان لب و دیدهها به سین سلام
بوده بحری همیشه محرابش
آتش عشقِ لمیزل آبش
اندر آن بیکرانه دریا بار
صدهزاران نهنگ مردمخوار
چون دم از حضرت سجود زدی
آتش اندر همه وجود زدی
خود جهان جملگی طفیلش بود
انس و جن کمترین خیلش بود
ماه راهش خسوف نپذیرد
شمس شرعش کسوف نپذیرد
برتر از فرش و عرش قدرش بود
قمهٔ عرش زیر صدرش بود
در ره مصطفی نژندی نیست
برتر از قدر او بلندی نیست
در ره او همه صعود بود
درگه او سرشت عود بود
تا ابد نور و حور در مهدش
پای بسته بمانده در عهدش
گر گشایند چنبرِ افلاک
شرع او را از آن نیاید باک
اسب گردون بمانده از آورد
مفرش شرع او نگیرد گرد
نفسی کز هوای عشقش خاست
طاقت آن نفس ز خلق کراست
شود از تفّ آن نفس چو نمود
موج دریا چو آتش نمرود
راه پیدا بود پر از آکفت
راه او جز نهفته نتوان رفت
از پی جان آن سرِ سادات
اشتر بارکش بداده زکات
ای دریغا که در جهان سخن
سر در انگشت میکشد ناخن
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی فضیلته علیهالسلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهمالسلام
شب معراج چون به حضرت رفت
با هزاران جلال و عزّت رفت
چون به رفرف رسید روح امین
جُست فرقت ز مصطفای گزین
جبرئیل از مقام معلومش
باز گشت و بماند محرومش
گفت شاها کنون تو خود بخرام
که مرا بیش از این نماند مقام
پیش از این گر بیایم انگشتی
یا بر این روی آورم پشتی
همچو انگشت سوخته سر و پشت
گرددم پا و پنجه و انگشت
جبرئیل این سخن روایت کرد
با ملائک همین حکایت کرد
گفت نز عجز بازگشتم من
یا بگرد نیاز گشتم من
مصطفی را صفا و قرب کرام
بر درِ ذوالجلال و الاکرام
چون ز کونین به در نهاد قدم
حدثان را بماند و ماند قدم
تا سفر بود در حدث ما را
مشکلش بود در عبث ما را
سائل او بود و من ورا مسؤول
هر دو همواره حامل و محمول
او ز من حالها همی پرسید
من همی شرح دادم آنچه بدید
چون قدم بر نهاد بر کونین
مر مرا گشت دوخته عینین
گفتم ار زین سپس سؤال کند
هرچه گوید مرا زوال کند
حدثان را جواب آسان بود
لیک جان از قدم هراسان بود
بیخبر بودم از حدیث قدم
گشت ما را ضعیف پر و قدم
بیش از آنم نماند تاب جواب
گشت از آن حال و کار من در تاب
او برفت و بدید آنچه بدید
گفت با حق سخن جواب شنید
من زنا دیده و ندانسته
باز ماندم شدم زبان بسته
پیش از آن مر مرا مجال نماند
حدثان را زبان قال نماند
زین سبب قاصر آمدم زان راه
که نبودم ز حال راه آگاه
مر مرا تا به خلق راه نمود
چون گذشتم ز خلق راه نبود
زان مقامی که من بماندم پس
نرسد هیچ وهم و خاطر کس
چون گه رفتنش فراز آمد
به سوی حضرتش نیاز آمد
طوطی جانش چون قفس بشکست
رفت و بر فرق جبرئیل نشست
زانکه در پیش داشت راه نهفت
زان همی الرفیق الاعلی گفت
بود مشتاق حضرت خلوت
سیر بود از سرای پر آفت
جان دین بر پرید جسمی ماند
معنی شرع رفت و اسمی ماند
چون بپرداخت شخص نورانی
جسم او باز شد به جسمانی
جسم در راه پر خلل کوشد
اسم در قسم لم یزل کوشد
هرکجا او شراب دین پالود
پسر بوقحافه قحفش بود
جان او با دلش به علّیّین
تن او با تنش رفیق و قرین
روز و شب سال و ماه در همه کار
ثانی اثنین اذ هما فیالغار
بوده خود با رسول پیش از پیک
صدق صدیق را سلام علیک
با هزاران جلال و عزّت رفت
چون به رفرف رسید روح امین
جُست فرقت ز مصطفای گزین
جبرئیل از مقام معلومش
باز گشت و بماند محرومش
گفت شاها کنون تو خود بخرام
که مرا بیش از این نماند مقام
پیش از این گر بیایم انگشتی
یا بر این روی آورم پشتی
همچو انگشت سوخته سر و پشت
گرددم پا و پنجه و انگشت
جبرئیل این سخن روایت کرد
با ملائک همین حکایت کرد
گفت نز عجز بازگشتم من
یا بگرد نیاز گشتم من
مصطفی را صفا و قرب کرام
بر درِ ذوالجلال و الاکرام
چون ز کونین به در نهاد قدم
حدثان را بماند و ماند قدم
تا سفر بود در حدث ما را
مشکلش بود در عبث ما را
سائل او بود و من ورا مسؤول
هر دو همواره حامل و محمول
او ز من حالها همی پرسید
من همی شرح دادم آنچه بدید
چون قدم بر نهاد بر کونین
مر مرا گشت دوخته عینین
گفتم ار زین سپس سؤال کند
هرچه گوید مرا زوال کند
حدثان را جواب آسان بود
لیک جان از قدم هراسان بود
بیخبر بودم از حدیث قدم
گشت ما را ضعیف پر و قدم
بیش از آنم نماند تاب جواب
گشت از آن حال و کار من در تاب
او برفت و بدید آنچه بدید
گفت با حق سخن جواب شنید
من زنا دیده و ندانسته
باز ماندم شدم زبان بسته
پیش از آن مر مرا مجال نماند
حدثان را زبان قال نماند
زین سبب قاصر آمدم زان راه
که نبودم ز حال راه آگاه
مر مرا تا به خلق راه نمود
چون گذشتم ز خلق راه نبود
زان مقامی که من بماندم پس
نرسد هیچ وهم و خاطر کس
چون گه رفتنش فراز آمد
به سوی حضرتش نیاز آمد
طوطی جانش چون قفس بشکست
رفت و بر فرق جبرئیل نشست
زانکه در پیش داشت راه نهفت
زان همی الرفیق الاعلی گفت
بود مشتاق حضرت خلوت
سیر بود از سرای پر آفت
جان دین بر پرید جسمی ماند
معنی شرع رفت و اسمی ماند
چون بپرداخت شخص نورانی
جسم او باز شد به جسمانی
جسم در راه پر خلل کوشد
اسم در قسم لم یزل کوشد
هرکجا او شراب دین پالود
پسر بوقحافه قحفش بود
جان او با دلش به علّیّین
تن او با تنش رفیق و قرین
روز و شب سال و ماه در همه کار
ثانی اثنین اذ هما فیالغار
بوده خود با رسول پیش از پیک
صدق صدیق را سلام علیک
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی تخصیص ابیبکر علی کافّة الناس
دل احمد ز کون بود نقط
آدم و جمله انبیا برخط
انبیا خطِ دائره بودند
همه بر خط جمال بنمودند
وان صحابی که چون ستاره بدند
همه پرگار گرد داره بدند
آنچه گفت احمد آن رسول گزین
اول الخلق و آخرالبعث این
زانکه اول نقط بُد و پس خط
خط دوم خلق بود بعد نقط
جان بوبکر خط اوسط بود
نه ز خط بُد عتیق در خط بود
هادی راه ره نمود او را
هیچ جمعیّتی نبود او را
گرچه اصحاب کهف از پی راه
جمله گشتند از آن خلل آگاه
زرق و تلبیس و مکر دقیانوس
گشت معلومشان که هست فسوس
آنکه از گربهای رمان باشد
کی خدای همه جهان باشد
یا سه یا پنج یا که هفت بدند
بود جمعیّتی چو جمع شدند
بعد از آن سگ متابعت بنمود
تا از آن یک قدم ورا بُد سود
گاه بوبکر خود نبد جمعی
از هدایت بیافت او شمعی
لفظ سیّد چو در زمان بشنید
در شب داج راه راست بدید
به یکی لفظ وی بداد اقرار
گشت از اصنام و از وثن بیزار
لاجرم در میان دایره بود
بیزیان مر ورا برآمد سود
انبیا بُد خط و رسول نقط
جان بوبکر در میانهٔ خط
صدهزاران ترحّم و رضوان
از سنایی به جام او برسان
آدم و جمله انبیا برخط
انبیا خطِ دائره بودند
همه بر خط جمال بنمودند
وان صحابی که چون ستاره بدند
همه پرگار گرد داره بدند
آنچه گفت احمد آن رسول گزین
اول الخلق و آخرالبعث این
زانکه اول نقط بُد و پس خط
خط دوم خلق بود بعد نقط
جان بوبکر خط اوسط بود
نه ز خط بُد عتیق در خط بود
هادی راه ره نمود او را
هیچ جمعیّتی نبود او را
گرچه اصحاب کهف از پی راه
جمله گشتند از آن خلل آگاه
زرق و تلبیس و مکر دقیانوس
گشت معلومشان که هست فسوس
آنکه از گربهای رمان باشد
کی خدای همه جهان باشد
یا سه یا پنج یا که هفت بدند
بود جمعیّتی چو جمع شدند
بعد از آن سگ متابعت بنمود
تا از آن یک قدم ورا بُد سود
گاه بوبکر خود نبد جمعی
از هدایت بیافت او شمعی
لفظ سیّد چو در زمان بشنید
در شب داج راه راست بدید
به یکی لفظ وی بداد اقرار
گشت از اصنام و از وثن بیزار
لاجرم در میان دایره بود
بیزیان مر ورا برآمد سود
انبیا بُد خط و رسول نقط
جان بوبکر در میانهٔ خط
صدهزاران ترحّم و رضوان
از سنایی به جام او برسان
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی قربته و حق صحبته مع رسولاللّٰه
چون زدی کوس شرع روح امین
چشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایسته
در دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانی
جست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلش
که لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادهٔ دل و دین
هست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوش
زده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارش
داده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیم
کرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچهٔ مشبّک ایمان
در تماشای روضهٔ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرش
درد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امین
از پی حلق او به حلقهٔ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسول
از الفـ با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینهٔ صدّیق
عندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربست
به نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤول
نام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَست
در درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ او
هم در آن سینهٔ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومست
زانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناخت
همهٔ خویش در رهش درباخت
دایهٔ دین بلایجوز و یجوز
سیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازی
جان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانش
جان بوبکر بود پروانهاش
برده در دین حق خبر بر از او
یافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیع
حق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کرد
رودهٔ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیاز
قبلهٔ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقل
آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتش
جان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاه
دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بود
مصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادت
کند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آورد
ملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نماز
بهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوة
رکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمان
شرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کرده
او به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بود
زان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نان
چشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیند
گوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسد
پای هر سفلهای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیند
کور کی چهرهٔ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکری
تو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرت
کی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینش
چون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزد
نه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواند
رافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکری
تو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آرد
که هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شد
مار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیر
گوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبود
وانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسی
مصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیسوار تن بیند
همه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیست
چه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهد
کی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلیی
ناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلک
کی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودی
ورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملک
یا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاند
کی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوست
با چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضول
مر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبود
به خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بود
پس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علی
تو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون انداز
تا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویس
رخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکند
در هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردن
زشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدم
در رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاه
حور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردن
جکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پرورد
رافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراه
تو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بیهمتا
بر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچهٔ فضل
دیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودند
در سیادت سزای دین بودند
چشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایسته
در دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانی
جست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلش
که لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادهٔ دل و دین
هست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوش
زده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارش
داده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیم
کرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچهٔ مشبّک ایمان
در تماشای روضهٔ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرش
درد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امین
از پی حلق او به حلقهٔ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسول
از الفـ با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینهٔ صدّیق
عندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربست
به نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤول
نام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَست
در درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ او
هم در آن سینهٔ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومست
زانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناخت
همهٔ خویش در رهش درباخت
دایهٔ دین بلایجوز و یجوز
سیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازی
جان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانش
جان بوبکر بود پروانهاش
برده در دین حق خبر بر از او
یافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیع
حق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کرد
رودهٔ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیاز
قبلهٔ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقل
آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتش
جان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاه
دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بود
مصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادت
کند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آورد
ملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نماز
بهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوة
رکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمان
شرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کرده
او به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بود
زان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نان
چشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیند
گوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسد
پای هر سفلهای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیند
کور کی چهرهٔ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکری
تو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرت
کی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینش
چون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزد
نه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواند
رافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکری
تو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آرد
که هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شد
مار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیر
گوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبود
وانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسی
مصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیسوار تن بیند
همه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیست
چه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهد
کی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلیی
ناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلک
کی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودی
ورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملک
یا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاند
کی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوست
با چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضول
مر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبود
به خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بود
پس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علی
تو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون انداز
تا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویس
رخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکند
در هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردن
زشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدم
در رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاه
حور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردن
جکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پرورد
رافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراه
تو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بیهمتا
بر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچهٔ فضل
دیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودند
در سیادت سزای دین بودند
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
در عدل وی رضیاللّٰه عنه
عدل او بود با قضا همبر
حکم او بود تیز رو چو قدر
بیشه بر گور کرد همچو حرم
تله بر مرغ کرده همچو ارم
کرده از امر او به دستوری
از همه ناپسندها دوری
کرده از عدل او به دل سوزی
گرگ با جان میش خوش پوزی
بر بزرگان چو حکم دین راندی
چرخ بر حکمش آفرین خواندی
زَهرهٔ او به روز رستاخیز
بوده چون زُهره خرّمی انگیز
بوده در زیر نور پیش از نشر
عدل او بابت ترازوی حشر
کرده کم بیش شمسی و قمری
متساوی خلافت عمری
عجم و شام را به پاس و ز داد
چون دل و دست خویشتن بگشاد
بوده جانش معانی انصاف
مایه و پایهاش نبوده گزاف
حبذّا عدل او و شوکت او
خرّما روزگار دولت او
به صلابت گشاده شام و عجم
بستد از روم حمل زرّ و درم
سعد وقاص و عمرو معدی را
آن دو آزاده و آن دو هادی را
به عجم هر دو را فرستاده
بدل ظلم دادها داده
در نهاوند چون قوی شد حرب
کفر و اسلام در شده در ضرب
او به فرط کیاست از سرِ درد
آنچنان خدعه را به جای آورد
حیلت کافران بدید از دور
از فراست بدان دل پر نور
روز آدینه بر سرِ منبر
گفت یا ساریه ز خصم حذر
الجبل الجبل که لشکر کفر
حیله کردهست حیله بر درِ کفر
سعدِ وقّاص لفظ او بشنید
وان کمینگاه کفر جمله بدید
کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز
بشنیدند و فاش گشت آن راز
زان کمینگاهشان شدند آگاه
بازگشتند از آن مضیق سپاه
کافران زان سبب شکسته شدند
هم به بد کشته زار و بسته شدند
مختصر کردم این مناقب را
بهر آن روی و رای ثاقب را
به دو حرف از برای یک ایجاز
سه سخن گویم از زبان نیاز
به عمر گشت عمر ملک دراز
به عمر شد درِ شریعت باز
از عمر یافت دین بها و شرف
اینت دین را شده گزیده خلف
پیش دین بود چون سپر عمّر
بود در شرع راهبر عمّر
روز محشر دو چشم او روشن
به خدا و رسول و عدل و سنن
صد ترحّم زما در این ساعت
بر روانش رسان پر از طاعت
ملک را در امان و در ایمان
بوده فرزند عدل او عثمان
دین بدو بود شاد و با تمکین
وز وفاتش فزود رونق دین
هرچه از لفظ و فضل با عمرست
سنّت محض و منّت امر است
حکم او بود تیز رو چو قدر
بیشه بر گور کرد همچو حرم
تله بر مرغ کرده همچو ارم
کرده از امر او به دستوری
از همه ناپسندها دوری
کرده از عدل او به دل سوزی
گرگ با جان میش خوش پوزی
بر بزرگان چو حکم دین راندی
چرخ بر حکمش آفرین خواندی
زَهرهٔ او به روز رستاخیز
بوده چون زُهره خرّمی انگیز
بوده در زیر نور پیش از نشر
عدل او بابت ترازوی حشر
کرده کم بیش شمسی و قمری
متساوی خلافت عمری
عجم و شام را به پاس و ز داد
چون دل و دست خویشتن بگشاد
بوده جانش معانی انصاف
مایه و پایهاش نبوده گزاف
حبذّا عدل او و شوکت او
خرّما روزگار دولت او
به صلابت گشاده شام و عجم
بستد از روم حمل زرّ و درم
سعد وقاص و عمرو معدی را
آن دو آزاده و آن دو هادی را
به عجم هر دو را فرستاده
بدل ظلم دادها داده
در نهاوند چون قوی شد حرب
کفر و اسلام در شده در ضرب
او به فرط کیاست از سرِ درد
آنچنان خدعه را به جای آورد
حیلت کافران بدید از دور
از فراست بدان دل پر نور
روز آدینه بر سرِ منبر
گفت یا ساریه ز خصم حذر
الجبل الجبل که لشکر کفر
حیله کردهست حیله بر درِ کفر
سعدِ وقّاص لفظ او بشنید
وان کمینگاه کفر جمله بدید
کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز
بشنیدند و فاش گشت آن راز
زان کمینگاهشان شدند آگاه
بازگشتند از آن مضیق سپاه
کافران زان سبب شکسته شدند
هم به بد کشته زار و بسته شدند
مختصر کردم این مناقب را
بهر آن روی و رای ثاقب را
به دو حرف از برای یک ایجاز
سه سخن گویم از زبان نیاز
به عمر گشت عمر ملک دراز
به عمر شد درِ شریعت باز
از عمر یافت دین بها و شرف
اینت دین را شده گزیده خلف
پیش دین بود چون سپر عمّر
بود در شرع راهبر عمّر
روز محشر دو چشم او روشن
به خدا و رسول و عدل و سنن
صد ترحّم زما در این ساعت
بر روانش رسان پر از طاعت
ملک را در امان و در ایمان
بوده فرزند عدل او عثمان
دین بدو بود شاد و با تمکین
وز وفاتش فزود رونق دین
هرچه از لفظ و فضل با عمرست
سنّت محض و منّت امر است
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
صفت جنگ جَمل
در جمل چون معاویه بگریخت
خون ناحق بسی به خیره بریخت
شد هزیمت به جانب بغداد
گشته از فعل زشت خود ناشاد
سرِ احرار حیدر کرّار
سرفراز مهاجر و انصار
چون مصاف معاویه بشکست
یافت بر لشکر معاویه دست
جملِ آن ستیزه را پی کرد
برگ و ساز معاویه فی کرد
هودج زن به خاک تیره فتاد
وز خجالت نقاب رخ نگشاد
گفت بد کردهام امانم ده
وز ترحّم کنون زمانم ده
چون بدیدند زود برگشتند
در خوی و خون ورا نیاغشتند
خواند حیدر برادرش را زود
جملهٔ حالها روا بنمود
رفت زی او محمّدِ بوبکر
آن همه صدق و فارغ از همه مکر
پس برآهیخت تیغ تا بزند
گفت حیدر مکن که کس نکند
عفو کن تا به سوی خانه رود
بعد از این کارهای بد نکند
برگرفتش محمّد از سرِ راه
جمله لشکر شده ز کار آگاه
به سوی مکه زود بفرستاد
در تواضع محلّ او بنهاد
با هزاران خجالت و تشویر
رفت زی مکه جفت گُرم و زحیر
عاقبت هم به دست آن باغی
شد شهید و بکشتش آن طاغی
آنکه با جفتِ مصطفی زینسان
بد کند مر ورا به مرد مخوان
چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد
قصد جان امیر حیدر کرد
تا برآورد زو به حیله دمار
تو مر این شخص را به مرد مدار
پسرِ هند اگر بدو بد کرد
آن بدی دان که جمله با خود کرد
چه زیان آفتاب را از ابر
کی شود جفت با مسلمان گبر
خون ناحق بسی به خیره بریخت
شد هزیمت به جانب بغداد
گشته از فعل زشت خود ناشاد
سرِ احرار حیدر کرّار
سرفراز مهاجر و انصار
چون مصاف معاویه بشکست
یافت بر لشکر معاویه دست
جملِ آن ستیزه را پی کرد
برگ و ساز معاویه فی کرد
هودج زن به خاک تیره فتاد
وز خجالت نقاب رخ نگشاد
گفت بد کردهام امانم ده
وز ترحّم کنون زمانم ده
چون بدیدند زود برگشتند
در خوی و خون ورا نیاغشتند
خواند حیدر برادرش را زود
جملهٔ حالها روا بنمود
رفت زی او محمّدِ بوبکر
آن همه صدق و فارغ از همه مکر
پس برآهیخت تیغ تا بزند
گفت حیدر مکن که کس نکند
عفو کن تا به سوی خانه رود
بعد از این کارهای بد نکند
برگرفتش محمّد از سرِ راه
جمله لشکر شده ز کار آگاه
به سوی مکه زود بفرستاد
در تواضع محلّ او بنهاد
با هزاران خجالت و تشویر
رفت زی مکه جفت گُرم و زحیر
عاقبت هم به دست آن باغی
شد شهید و بکشتش آن طاغی
آنکه با جفتِ مصطفی زینسان
بد کند مر ورا به مرد مخوان
چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد
قصد جان امیر حیدر کرد
تا برآورد زو به حیله دمار
تو مر این شخص را به مرد مدار
پسرِ هند اگر بدو بد کرد
آن بدی دان که جمله با خود کرد
چه زیان آفتاب را از ابر
کی شود جفت با مسلمان گبر
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضیاللّٰه عنه
روز صفّین چو حرب در پیوست
گرم شد کارزار دستا دست
زود عمار یاسر آمد پیش
که فدا کرد خواهم این سرِ خویش
آلت و ساز حرب پیش آرید
ور شوم کشته زنده انگارید
از پی دین جو جان کنم ایثار
روز محشر مگر نمانم خوار
سال او درگذشته از صد و پنج
تیغ را برکشید زود به رنج
چشم خود را عصابهای بربست
به بسی رنجها بر اسب نشست
در مصاف آمد و بگفت نسب
که منم شیخ دین و پیرِ عرب
کرد جولان و گفت تکبیری
سفله مردی بزد ورا تیری
سبک از اسب خود بزیر افتاد
در زمان جان به رنج و درد بداد
چون بدیدند مرد را زانسان
زود برخاست زان میانه فغان
که شنیدیم ما ز قول رسول
که بگفت این سخن به شوی بتول
گفت عمّار بس همایونست
قاتلِ او بدان که ملعونست
این زمان کشته شد چه چاره کنیم
دل در این درد و رنج پاره کنیم
همه تیغ و سپر بیفگندند
خُود و مغفر ز سر بیفگندند
عمر و عاص این حدیث چون بشنید
به جز از مکر هیچ چاره ندید
گفت ظنّ شما خطاست چنین
این همه گفت و گو چراست چنین
آنکه صدساله را به حرب آرد
بیشک او را به کشته انگارد
پس علی بود قاتل عمّار
نیست جای ملامت و گفتار
جمله راضی شدند و بشنیدند
رونق کار خود در آن دیدند
آنکه را مکر از این نمط باشد
مرد خوانی ورا غلط باشد
با چنین کس علی نیامیزد
شاید ار عقل ازو بپرهیزد
خشم او میغ بود و او خورشید
چه محل میغ را برِ خورشید
او ز خصمان چو نام بود از ننگ
او ز مردان چو لعل بود از سنگ
زان ازو خصم او فروتر بود
که خرد را امام حیدر بود
مرد را چون ز پس بُوَد خورشید
سایه پیشی کند برو جاوید
او امامی ضیا گزید همی
سایه زان پیش او دوید همی
آنکه خوانش همیشه با نان بود
هم دعای رسول یزدان بود
او چو خورشید بود خصمش میغ
میغ کوتاه کرد از وی تیغ
او ز خصمان سپر نیفکندی
حلم را کار بست یک چندی
خصم را روز چند مهلت داد
لاجرم خصم پایدام نهاد
گرم شد کارزار دستا دست
زود عمار یاسر آمد پیش
که فدا کرد خواهم این سرِ خویش
آلت و ساز حرب پیش آرید
ور شوم کشته زنده انگارید
از پی دین جو جان کنم ایثار
روز محشر مگر نمانم خوار
سال او درگذشته از صد و پنج
تیغ را برکشید زود به رنج
چشم خود را عصابهای بربست
به بسی رنجها بر اسب نشست
در مصاف آمد و بگفت نسب
که منم شیخ دین و پیرِ عرب
کرد جولان و گفت تکبیری
سفله مردی بزد ورا تیری
سبک از اسب خود بزیر افتاد
در زمان جان به رنج و درد بداد
چون بدیدند مرد را زانسان
زود برخاست زان میانه فغان
که شنیدیم ما ز قول رسول
که بگفت این سخن به شوی بتول
گفت عمّار بس همایونست
قاتلِ او بدان که ملعونست
این زمان کشته شد چه چاره کنیم
دل در این درد و رنج پاره کنیم
همه تیغ و سپر بیفگندند
خُود و مغفر ز سر بیفگندند
عمر و عاص این حدیث چون بشنید
به جز از مکر هیچ چاره ندید
گفت ظنّ شما خطاست چنین
این همه گفت و گو چراست چنین
آنکه صدساله را به حرب آرد
بیشک او را به کشته انگارد
پس علی بود قاتل عمّار
نیست جای ملامت و گفتار
جمله راضی شدند و بشنیدند
رونق کار خود در آن دیدند
آنکه را مکر از این نمط باشد
مرد خوانی ورا غلط باشد
با چنین کس علی نیامیزد
شاید ار عقل ازو بپرهیزد
خشم او میغ بود و او خورشید
چه محل میغ را برِ خورشید
او ز خصمان چو نام بود از ننگ
او ز مردان چو لعل بود از سنگ
زان ازو خصم او فروتر بود
که خرد را امام حیدر بود
مرد را چون ز پس بُوَد خورشید
سایه پیشی کند برو جاوید
او امامی ضیا گزید همی
سایه زان پیش او دوید همی
آنکه خوانش همیشه با نان بود
هم دعای رسول یزدان بود
او چو خورشید بود خصمش میغ
میغ کوتاه کرد از وی تیغ
او ز خصمان سپر نیفکندی
حلم را کار بست یک چندی
خصم را روز چند مهلت داد
لاجرم خصم پایدام نهاد
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
قصهٔ قتل امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام
پسرِ ملجم آن سگ بد دین
آن سزاوار لعنت و نفرین
بر زنی گشت عاشق آن مشئوم
آن نگونسارتر ز راهب روم
مرد مفلس چو گشت عاشق او
کفر شد در میانه عایق او
بود آن ز آل بوسفیان
منعم و مالدار و خوب و جوان
گشت زین سر معاویه آگاه
مر ورا گشت کار جمله تباه
گفت کار تو با کمال شود
وین چنین زن ترا حلال شود
گر تو در کار خویش شیر دلی
هست کابین حرّه خون علی
گر تو فارغ کنی دلم زین کار
بفزودت به نزد من مقدار
زن ترا با هزار زینت و زیب
نرساند ترا کسی آسیب
اسب و مرکب ترا دهم پس از آن
بزیی در جوار من آسان
مرد مُدبر ز بهر عشق زنی
اندر افکند در جهان محنی
آن چنان اصل جهل و منبلیی
خیره بگزید قتل چون علیی
رفت زی کوفه از پی این کار
آن چنان خاکسار بیمقدار
این سخن جمله با علی گفتند
وین چنین فتنه هیچ ننهفتند
قاتلِ تست مرد را تو بکش
دادشان پس جواب مرد بُهش
گفت ویحک به قتلِ قاتل خویش
کس نکردست سعی روبندیش
مرد فرصت نگاه داشت به کار
کرد بر فعل زشت خود اصرار
شبِ آدینه رفت در مسجد
آن چنان بیحفاظی از سرِ جد
رفت وقت سحر ز بهر نماز
میر حیدر چو شد بخفته فراز
مرد را خفته دید گفت ای مرد
گاه روز است برد ازین ره برد
سفله از خواب خوش چو شد بیدار
مترصّد نشست از پی کار
میر چون در نماز شد مشغول
آن سرافراز مرد جفت بتول
رفت و زخمی چنان زدش بر پشت
که بدان زخم صعب مرد بکشت
مردم از هر سویی فراز رسید
پرده بر مرد بدکُنش بدرید
بگرفتند مر ورا در حال
کرد ازو میر زخم خورده سؤال
که که فرمود مر ترا این کار
داد بر لفظ خویش مرد اقرار
که مرا این معاویه فرمود
کار کردم کنون ندارد سود
جان بداد آن زمان علی در حال
خاندان زان سبب گرفت زوال
مثله کردند مر ورا پس از آن
رفت حالیش زی جهنّم جان
وانکه فرمود شادمانه بزیست
اینچه حکمست یارب اینخود چیست
آن سزاوار لعنت و نفرین
بر زنی گشت عاشق آن مشئوم
آن نگونسارتر ز راهب روم
مرد مفلس چو گشت عاشق او
کفر شد در میانه عایق او
بود آن ز آل بوسفیان
منعم و مالدار و خوب و جوان
گشت زین سر معاویه آگاه
مر ورا گشت کار جمله تباه
گفت کار تو با کمال شود
وین چنین زن ترا حلال شود
گر تو در کار خویش شیر دلی
هست کابین حرّه خون علی
گر تو فارغ کنی دلم زین کار
بفزودت به نزد من مقدار
زن ترا با هزار زینت و زیب
نرساند ترا کسی آسیب
اسب و مرکب ترا دهم پس از آن
بزیی در جوار من آسان
مرد مُدبر ز بهر عشق زنی
اندر افکند در جهان محنی
آن چنان اصل جهل و منبلیی
خیره بگزید قتل چون علیی
رفت زی کوفه از پی این کار
آن چنان خاکسار بیمقدار
این سخن جمله با علی گفتند
وین چنین فتنه هیچ ننهفتند
قاتلِ تست مرد را تو بکش
دادشان پس جواب مرد بُهش
گفت ویحک به قتلِ قاتل خویش
کس نکردست سعی روبندیش
مرد فرصت نگاه داشت به کار
کرد بر فعل زشت خود اصرار
شبِ آدینه رفت در مسجد
آن چنان بیحفاظی از سرِ جد
رفت وقت سحر ز بهر نماز
میر حیدر چو شد بخفته فراز
مرد را خفته دید گفت ای مرد
گاه روز است برد ازین ره برد
سفله از خواب خوش چو شد بیدار
مترصّد نشست از پی کار
میر چون در نماز شد مشغول
آن سرافراز مرد جفت بتول
رفت و زخمی چنان زدش بر پشت
که بدان زخم صعب مرد بکشت
مردم از هر سویی فراز رسید
پرده بر مرد بدکُنش بدرید
بگرفتند مر ورا در حال
کرد ازو میر زخم خورده سؤال
که که فرمود مر ترا این کار
داد بر لفظ خویش مرد اقرار
که مرا این معاویه فرمود
کار کردم کنون ندارد سود
جان بداد آن زمان علی در حال
خاندان زان سبب گرفت زوال
مثله کردند مر ورا پس از آن
رفت حالیش زی جهنّم جان
وانکه فرمود شادمانه بزیست
اینچه حکمست یارب اینخود چیست
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی مذمّة اعدائه و حسّاده
خالِ ما بود خصم او حالی
لیک از جمله خیرها خالی
خال مشکین نبود بر خورشید
خال بر دیده بود لیک سپید
آنکه مرد دها و تلبیس است
آن ته خال و نه عم که ابلیس است
وانکه خوانی کنون معاویهاش
دان که در هاویهست زاویهاش
شیر حق زین جهان بپرهیزد
سگ بود کز کلیجه نگریزد
تابش روح خواهد و تفِ صدر
روز خود بدر خواهد و شب قدر
آنکه جز ابله و منافق نیست
شرم مخلوق و ترس خالق نیست
کرده خصمان او چه بنده چه حر
مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر
بهر کردی به زیر چرخ کبود
کیسه با کاسه پر تواند بود
چه خطر دارد آل بوسفیان
که برآرند نامشان به زبان
آل مروان و آل سفله زیاد
که نرفتند جز به راه عناد
با علی کی بود مخنّ دوست
کی زُبیر عوام بابت اوست
در ره دین یک زیاد بدند
طاغیان همچو قوم عاد بدند
دور دورند در نهاد و سرشت
باغیانش ز باغهای بهشت
دین باغی میان خوف و رجا
طمع لقمه دان و بیم قفا
هرکه او برعلی برون آید
روز محشر بگو که چون آید
هرکه باشد خوارج و ملعون
واجب آنست کش بریزی خون
پس تو گویی که حزم و حلم و وقار
بود با حالتِ معاویه یار
بغی کردن برو حلیمی نیست
علی آزردن از حکیمی نیست
کی بُوَد آن کسی حکیم که او
درِ دکان دماغ شش پهلو
کند از بهر لوت و باد بروت
سینه را همچو قلعهٔ الموت
از برای دو سیر روغن گاو
معده چون آسیا گلو چون ناو
آنکه بر مرتضی برون آید
سوی عاقل امام چون آید
مصطفی گاه رفتن از دنیا
چون بسیجید منزل عقبی
جمله اصحاب مر ورا گفتند
که چه بگذاشتی برآشفتند
گفت بگذاشتم کلاماللّٰه
عترتم را نکو کنید نگاه
باز یاران که نایبان منند
همه چون نورِ دیدگان منند
آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر
او مر ادریس را چه داند قدر
نه علی از خسان زبون بودی
شیر با گاو میش چون بودی
صورت ملک را که روح نداشت
از پی مرد صورتی بگذاشت
ملک معنی گرفت و نیک براند
آیتِ عزل خویشتن برخواند
دل هرک از محبتش خالیست
نه دلست آن که زرق و محتالیست
دل آن کو به مهر او پیوست
از عوانان روزِ حشر برست
نشوی غافل از بنیهاشم
وز یداللّٰه فوق ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش نداد فاطمه را
دور کرد آن دو گبر ناخوش را
سیر کرد آن دوگونه آتش را
نه غرض بود داعیهٔ مردیش
نه عوض باعث جوانمردیش
جانب هرکه با علی نه نکوست
هرکه گو باش من ندارم دوست
هرکه او با علیست دین میدان
ورنه چون نقش پارگین میدان
خال ما داد بهر دنیا را
زهر مر نورِ چشم زهرا را
هرکرا خال از این شمار بود
مر ورا با علی چکار بود
گر همی خال بایدت ناچار
پور بوبکر را به خال انگار
عایشه به بود ز خواهر او
خال ما به بُوَد برادر او
حفصه و زینب و دویم زینب
آنکه او را خُزیمه بودش اب
باز میمونه بود و ریحانه
که شد آراسته بدو خانه
چون فتادی به دخت بوسفیان
که ازو گشت خاندان ویران
این همه جفت مصطفی بودند
جملگی مادران ما بودند
هریکی را برادران بودند
مصطفی را بسان جان بودند
از چه مخصوص شد به خالی ما
ابن سفیان زیان حالی ما
ای سنایی سخن دراز مکش
کوتهی به ز قصّهٔ ناخوش
جای تطویل نیست در گفتار
اختصار اندرین سخن پیش آر
بگذر از گفتگوی بیهوده
تا شوی سال و ماه آسوده
ای سنایی بگوی خوب سخن
در ثنای گزیده میر حسن
قرةالعین مصطفای گزین
شاه اسلام و شرع و خسرو دین
لیک از جمله خیرها خالی
خال مشکین نبود بر خورشید
خال بر دیده بود لیک سپید
آنکه مرد دها و تلبیس است
آن ته خال و نه عم که ابلیس است
وانکه خوانی کنون معاویهاش
دان که در هاویهست زاویهاش
شیر حق زین جهان بپرهیزد
سگ بود کز کلیجه نگریزد
تابش روح خواهد و تفِ صدر
روز خود بدر خواهد و شب قدر
آنکه جز ابله و منافق نیست
شرم مخلوق و ترس خالق نیست
کرده خصمان او چه بنده چه حر
مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر
بهر کردی به زیر چرخ کبود
کیسه با کاسه پر تواند بود
چه خطر دارد آل بوسفیان
که برآرند نامشان به زبان
آل مروان و آل سفله زیاد
که نرفتند جز به راه عناد
با علی کی بود مخنّ دوست
کی زُبیر عوام بابت اوست
در ره دین یک زیاد بدند
طاغیان همچو قوم عاد بدند
دور دورند در نهاد و سرشت
باغیانش ز باغهای بهشت
دین باغی میان خوف و رجا
طمع لقمه دان و بیم قفا
هرکه او برعلی برون آید
روز محشر بگو که چون آید
هرکه باشد خوارج و ملعون
واجب آنست کش بریزی خون
پس تو گویی که حزم و حلم و وقار
بود با حالتِ معاویه یار
بغی کردن برو حلیمی نیست
علی آزردن از حکیمی نیست
کی بُوَد آن کسی حکیم که او
درِ دکان دماغ شش پهلو
کند از بهر لوت و باد بروت
سینه را همچو قلعهٔ الموت
از برای دو سیر روغن گاو
معده چون آسیا گلو چون ناو
آنکه بر مرتضی برون آید
سوی عاقل امام چون آید
مصطفی گاه رفتن از دنیا
چون بسیجید منزل عقبی
جمله اصحاب مر ورا گفتند
که چه بگذاشتی برآشفتند
گفت بگذاشتم کلاماللّٰه
عترتم را نکو کنید نگاه
باز یاران که نایبان منند
همه چون نورِ دیدگان منند
آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر
او مر ادریس را چه داند قدر
نه علی از خسان زبون بودی
شیر با گاو میش چون بودی
صورت ملک را که روح نداشت
از پی مرد صورتی بگذاشت
ملک معنی گرفت و نیک براند
آیتِ عزل خویشتن برخواند
دل هرک از محبتش خالیست
نه دلست آن که زرق و محتالیست
دل آن کو به مهر او پیوست
از عوانان روزِ حشر برست
نشوی غافل از بنیهاشم
وز یداللّٰه فوق ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش نداد فاطمه را
دور کرد آن دو گبر ناخوش را
سیر کرد آن دوگونه آتش را
نه غرض بود داعیهٔ مردیش
نه عوض باعث جوانمردیش
جانب هرکه با علی نه نکوست
هرکه گو باش من ندارم دوست
هرکه او با علیست دین میدان
ورنه چون نقش پارگین میدان
خال ما داد بهر دنیا را
زهر مر نورِ چشم زهرا را
هرکرا خال از این شمار بود
مر ورا با علی چکار بود
گر همی خال بایدت ناچار
پور بوبکر را به خال انگار
عایشه به بود ز خواهر او
خال ما به بُوَد برادر او
حفصه و زینب و دویم زینب
آنکه او را خُزیمه بودش اب
باز میمونه بود و ریحانه
که شد آراسته بدو خانه
چون فتادی به دخت بوسفیان
که ازو گشت خاندان ویران
این همه جفت مصطفی بودند
جملگی مادران ما بودند
هریکی را برادران بودند
مصطفی را بسان جان بودند
از چه مخصوص شد به خالی ما
ابن سفیان زیان حالی ما
ای سنایی سخن دراز مکش
کوتهی به ز قصّهٔ ناخوش
جای تطویل نیست در گفتار
اختصار اندرین سخن پیش آر
بگذر از گفتگوی بیهوده
تا شوی سال و ماه آسوده
ای سنایی بگوی خوب سخن
در ثنای گزیده میر حسن
قرةالعین مصطفای گزین
شاه اسلام و شرع و خسرو دین
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
در فضیلت امیرالمؤمنین حسنبن علی علیهالسّلام ذکر الحسن یذهب الحزن
بوعلی آنکه در مشام ولی
آید از گیسوانش بوی علی
قرّةالعین مصطفی او بود
سیّدالقوم اصفیا او بود
آن جنان دُر در آن صدف او بود
انبیا را به حق خلف او بود
جگر و جان علی و زهرا را
دیده و دل حبیب و مولی را
چون بهار است بر وضیع و شریف
منصف و خوبرو و پاک و لطیف
فلک جامه کوه زهره دواج
قمر تخت مهر پروین تاج
در سیادت شرف مؤیّد اوست
در رسالت رسول و سیّد اوست
نسبش در سیادت از سلطان
حسبش در سعادت از یزدان
چون علی در نیابت نبوی
کوثر داعی و عدو دعی
نامهٔ دوست حاکی دل اوست
دوست را چیست به ز نامهٔ دوست
منهج صدق در دلائل او
مهتری زنده در مخایل او
بود مانند جد به خُلق عظیم
پاک علق و نفیس عِرق و کریم
فلذهای بود از دلِ زهرا
جدّهٔ او خدیجهٔ کبری
زهر قهر عدو هلاکش کرد
فقد تریاک دردناکش کرد
پاک ناید ز مردم بیباک
عود ناید ز دود چوب اراک
ماه در چشم او هلال نمود
زهر در کام او زلال نمود
زانکه زان واسطه چشیدن زهر
وان ز دشمن بسی کشیدن قهر
بجهانید جانش از رهِ حلق
برهانیدش از دنائت خلق
روز باطل چو حق شود پنهان
اهل حق را تو به ز کور مدان
پای باطل چو دست بر تابد
دل دانا به مرگ بشتابد
چون جهان حیز را امیر کند
زال زر روی چون زریر کند
گرچه این بد به روی او آمد
پشتِ اقبال سوی او آمد
بود با این دُژم دلی همه روز
همچو خورشید دهر شهرافروز
آن بهی طلعت بزرگ نسب
آن ز علم و ورع چراغ عرب
خواسته چون خرد ز بهر پناه
شرف از منصب کریمش جاه
خاطرش همچو بحری اندر شرع
راسخ اصل بود و شامخ فرع
مسند و مرقدش بر از افلاک
مشرب و منهلش ز عالم پاک
مشرب عِرق و منهل جگرش
بود از حوض جدّش و پدرش
مانده آباد از سخای کفش
خاندان نبوّت از شرفش
آید از گیسوانش بوی علی
قرّةالعین مصطفی او بود
سیّدالقوم اصفیا او بود
آن جنان دُر در آن صدف او بود
انبیا را به حق خلف او بود
جگر و جان علی و زهرا را
دیده و دل حبیب و مولی را
چون بهار است بر وضیع و شریف
منصف و خوبرو و پاک و لطیف
فلک جامه کوه زهره دواج
قمر تخت مهر پروین تاج
در سیادت شرف مؤیّد اوست
در رسالت رسول و سیّد اوست
نسبش در سیادت از سلطان
حسبش در سعادت از یزدان
چون علی در نیابت نبوی
کوثر داعی و عدو دعی
نامهٔ دوست حاکی دل اوست
دوست را چیست به ز نامهٔ دوست
منهج صدق در دلائل او
مهتری زنده در مخایل او
بود مانند جد به خُلق عظیم
پاک علق و نفیس عِرق و کریم
فلذهای بود از دلِ زهرا
جدّهٔ او خدیجهٔ کبری
زهر قهر عدو هلاکش کرد
فقد تریاک دردناکش کرد
پاک ناید ز مردم بیباک
عود ناید ز دود چوب اراک
ماه در چشم او هلال نمود
زهر در کام او زلال نمود
زانکه زان واسطه چشیدن زهر
وان ز دشمن بسی کشیدن قهر
بجهانید جانش از رهِ حلق
برهانیدش از دنائت خلق
روز باطل چو حق شود پنهان
اهل حق را تو به ز کور مدان
پای باطل چو دست بر تابد
دل دانا به مرگ بشتابد
چون جهان حیز را امیر کند
زال زر روی چون زریر کند
گرچه این بد به روی او آمد
پشتِ اقبال سوی او آمد
بود با این دُژم دلی همه روز
همچو خورشید دهر شهرافروز
آن بهی طلعت بزرگ نسب
آن ز علم و ورع چراغ عرب
خواسته چون خرد ز بهر پناه
شرف از منصب کریمش جاه
خاطرش همچو بحری اندر شرع
راسخ اصل بود و شامخ فرع
مسند و مرقدش بر از افلاک
مشرب و منهلش ز عالم پاک
مشرب عِرق و منهل جگرش
بود از حوض جدّش و پدرش
مانده آباد از سخای کفش
خاندان نبوّت از شرفش
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
سبب قتل امیرالمؤمنین حسنبن علی علیهالسّلام
کرد خصمان برو جهان فراخ
تنگ همچون درونگه درواخ
بیسبب خصم قصد جانش کرد
او بدانست و زان امانش کرد
بار دیگر به قصد او برخاست
بیگناهی ورا بکشتن خواست
پس سیم بار عزم کرد درست
شربت زهر همچو بار نخست
راست کرد و بداد آن ناپاک
که جهان باد از چنان زن پاک
صد و هفتاد و اَند پاره جگر
به در انداخت زان لب چو شکر
جان بداد اندر آن غم و حسرت
باد بر جام خصم او لعنت
گفت با او ستوده میر حسین
آن مرا اشراف را چو زینت و زین
زهر جان مر ترا که داد بگوی
گفت غمز از حسن بود نه نکو
جدِّ من مصطفی امان زمان
پدرم مرتضی امین جهان
جدِّهٔ من خدیجه زَین زمان
مادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خیانت و غمز
پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز
من هم از بطن و ظَهر ایشانم
گرچه جمع از غم پریشانم
نه کنم غمز و نه بُوَم غمّاز
خود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهر
چون توانا به اوّل و آخر
آنکه فرمود و آنکه داد رضا
خود جزا یابد او به روز جزا
ور مرا روز حشر ایزد بار
بدهد در جوارِ جنّت بار
نروم در بهشت جز آنگاه
که نهد در کفم کفِ بدخواه
از چه گویم به رمز وصفالحال
کاندرین شرح نیست جای مقال
حق بگویم من از که اندیشم
آنچه باشد یقین شده پیشم
جعدهٔ بنت اشعث آن بد زن
که ورا جام زهر داد به فن
که فرستاد مر ورا بر گوی
بر زمین زن سبوی بر لب جوی
آن که بودش که یافت این فرصت
که برو باد تا ابد لعنت
که پذیرفت ازو درم به الوف
زر و گوهر که نیست جای وقوف
لؤلؤ هند و عقدِ مروارید
که ز میراثهای هند رسید
کین نکو عقد مرا ترا دادم
به تو بخشیدم و فرستادم
گر تو این شغل را تمام کنی
خویشتن را تو نیکنام کنی
به پسر مر ترا دهم به زنی
مر مرا دختری و جان و تنی
تا بکرد آنچه کردنی بودش
لیک زان فعل بد نبُد سودش
آنچه پذرفته بود هیچ نداد
مر ورا در دهان نار نهاد
چون پدر گفت با پسر که زنت
جعده باید که هست رای زنت
گفت، آن زن که با حسن ده بار
نخورد بر روان او زنهار
به دروغی دهد سرش بر باد
از خدا و رسول نارد یاد
من برو دل بگو چگونه نهم
به زنیاش رضا چگونه دهم
با چو او کس چو کژ هوا باشد
با منش راستی کجا باشد
جان بیهوده کرد در سرِ کار
تا ابد ماند در جهنّم و نار
رفت و با خود ببرد بدنامی
چه بتر در جهان ز خود کامی
صدهزار آفرین بار خدا
بر حسن باد تا به روز جزا
خبرِ آن دلِ پر آذر او
نشنوی جز مه از برادر او
تنگ همچون درونگه درواخ
بیسبب خصم قصد جانش کرد
او بدانست و زان امانش کرد
بار دیگر به قصد او برخاست
بیگناهی ورا بکشتن خواست
پس سیم بار عزم کرد درست
شربت زهر همچو بار نخست
راست کرد و بداد آن ناپاک
که جهان باد از چنان زن پاک
صد و هفتاد و اَند پاره جگر
به در انداخت زان لب چو شکر
جان بداد اندر آن غم و حسرت
باد بر جام خصم او لعنت
گفت با او ستوده میر حسین
آن مرا اشراف را چو زینت و زین
زهر جان مر ترا که داد بگوی
گفت غمز از حسن بود نه نکو
جدِّ من مصطفی امان زمان
پدرم مرتضی امین جهان
جدِّهٔ من خدیجه زَین زمان
مادرم فاطمه چراغ جنان
جمله بودند از خیانت و غمز
پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز
من هم از بطن و ظَهر ایشانم
گرچه جمع از غم پریشانم
نه کنم غمز و نه بُوَم غمّاز
خود خدا داند آخر و آغاز
هست دانا به باطن و ظاهر
چون توانا به اوّل و آخر
آنکه فرمود و آنکه داد رضا
خود جزا یابد او به روز جزا
ور مرا روز حشر ایزد بار
بدهد در جوارِ جنّت بار
نروم در بهشت جز آنگاه
که نهد در کفم کفِ بدخواه
از چه گویم به رمز وصفالحال
کاندرین شرح نیست جای مقال
حق بگویم من از که اندیشم
آنچه باشد یقین شده پیشم
جعدهٔ بنت اشعث آن بد زن
که ورا جام زهر داد به فن
که فرستاد مر ورا بر گوی
بر زمین زن سبوی بر لب جوی
آن که بودش که یافت این فرصت
که برو باد تا ابد لعنت
که پذیرفت ازو درم به الوف
زر و گوهر که نیست جای وقوف
لؤلؤ هند و عقدِ مروارید
که ز میراثهای هند رسید
کین نکو عقد مرا ترا دادم
به تو بخشیدم و فرستادم
گر تو این شغل را تمام کنی
خویشتن را تو نیکنام کنی
به پسر مر ترا دهم به زنی
مر مرا دختری و جان و تنی
تا بکرد آنچه کردنی بودش
لیک زان فعل بد نبُد سودش
آنچه پذرفته بود هیچ نداد
مر ورا در دهان نار نهاد
چون پدر گفت با پسر که زنت
جعده باید که هست رای زنت
گفت، آن زن که با حسن ده بار
نخورد بر روان او زنهار
به دروغی دهد سرش بر باد
از خدا و رسول نارد یاد
من برو دل بگو چگونه نهم
به زنیاش رضا چگونه دهم
با چو او کس چو کژ هوا باشد
با منش راستی کجا باشد
جان بیهوده کرد در سرِ کار
تا ابد ماند در جهنّم و نار
رفت و با خود ببرد بدنامی
چه بتر در جهان ز خود کامی
صدهزار آفرین بار خدا
بر حسن باد تا به روز جزا
خبرِ آن دلِ پر آذر او
نشنوی جز مه از برادر او
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
صفت قتل حسینبن علی علیهالسّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة
دشمنان قصد جان او کردند
تا دمار از تنش برآوردند
عمروعاص از فساد رایی زد
شرع را خیره پشت پایی زد
بر یزید پلید بیعت کرد
تا که از خاندان برآرد گرد
شرم و آزرم جملگی بگذاشت
جمعی از دشمنان بر او بگماشت
تامر او را به نامه و به حیل
از مدینه کشند در منهل
کربلا چون مقام و منزل ساخت
ناگه آل زیاد بر وی تاخت
راه آبِ فرات بربستند
دل او زان عنا و غم خستند
عمروعاص و یزید بد اختر
به سرِ آب بر فکنده سپر
شمر و عبداللّٰه زیاد لعین
روحشان جفت باد با نفرین
برکشیدند تیغ بیآزرم
نز خدا ترس و نه ز مردم شرم
سرش از تیغ به تیغ ببریدند
واندر آن فعل سود میدیدند
تنش از تیغ خصم پاره شده
آل مروان برو نظاره شده
به دمشق اندرون یزید پلید
منتظر بود تا سرش برسید
پیش بنهاد و شادمانی کرد
تکیه بر دنیی و امانی کرد
بتی از قول خویش املا کرد
کین دیرینه جسن و اِنها کرد
دست شومش بر آن لب و دندان
زد قضیب از نشاط و لب خندان
کینهٔ خزرج و حدیث اسل
وآن مکافات زشت و دست عمل
کین آبا بتوخته ز حسین
خواسته کینههای بدر و حُنین
شهربانو و زینب گریان
مانده در فعل ناکسان حیران
سربرهنه بر اشتر و پالان
پیش ایشان ز درد دل نالان
علیالاصغر ایستاده به پای
وان سگان ظلم را بداده رضا
عمروعاص و یزید و ابنزیاد
همچو قوم ثمود و صالح و عاد
بر جفا کرده آن سگان اصرار
رفته از حقد بر ره انکار
هیچ ناورده در رهِ بیداد
مصطفی را و مرتضی را یاد
یکسو انداخته مجامله را
زشت کرده ره معامله را
کرده دوزخ برای خویش معدّ
بوالحکم را گزیده بر احمد
راه آزرم و شرم بربسته
عهد و پیمان شرع بشکسته
تا دمار از تنش برآوردند
عمروعاص از فساد رایی زد
شرع را خیره پشت پایی زد
بر یزید پلید بیعت کرد
تا که از خاندان برآرد گرد
شرم و آزرم جملگی بگذاشت
جمعی از دشمنان بر او بگماشت
تامر او را به نامه و به حیل
از مدینه کشند در منهل
کربلا چون مقام و منزل ساخت
ناگه آل زیاد بر وی تاخت
راه آبِ فرات بربستند
دل او زان عنا و غم خستند
عمروعاص و یزید بد اختر
به سرِ آب بر فکنده سپر
شمر و عبداللّٰه زیاد لعین
روحشان جفت باد با نفرین
برکشیدند تیغ بیآزرم
نز خدا ترس و نه ز مردم شرم
سرش از تیغ به تیغ ببریدند
واندر آن فعل سود میدیدند
تنش از تیغ خصم پاره شده
آل مروان برو نظاره شده
به دمشق اندرون یزید پلید
منتظر بود تا سرش برسید
پیش بنهاد و شادمانی کرد
تکیه بر دنیی و امانی کرد
بتی از قول خویش املا کرد
کین دیرینه جسن و اِنها کرد
دست شومش بر آن لب و دندان
زد قضیب از نشاط و لب خندان
کینهٔ خزرج و حدیث اسل
وآن مکافات زشت و دست عمل
کین آبا بتوخته ز حسین
خواسته کینههای بدر و حُنین
شهربانو و زینب گریان
مانده در فعل ناکسان حیران
سربرهنه بر اشتر و پالان
پیش ایشان ز درد دل نالان
علیالاصغر ایستاده به پای
وان سگان ظلم را بداده رضا
عمروعاص و یزید و ابنزیاد
همچو قوم ثمود و صالح و عاد
بر جفا کرده آن سگان اصرار
رفته از حقد بر ره انکار
هیچ ناورده در رهِ بیداد
مصطفی را و مرتضی را یاد
یکسو انداخته مجامله را
زشت کرده ره معامله را
کرده دوزخ برای خویش معدّ
بوالحکم را گزیده بر احمد
راه آزرم و شرم بربسته
عهد و پیمان شرع بشکسته
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم
حبّذا کربلا و آن تعظیم
کز بهشت آورد به خلق نسیم
و آن تن سر بریده در گِل و خاک
وآن عزیزان به تیغ دلها چاک
وان تن سر به خاک غلطیده
تن بیسر بسی بد افتیده
وآن گزین همه جهان کشته
در گِل و خون تنش بیاغشته
وآن چنان ظالمان بد کردار
کرده بر ظلم خویشتن اصرار
حرمت دین و خاندان رسول
جمله برداشته ز جهل و فضول
تیغها لعلگون ز خون حسین
چه بود در جهان بتر زین شَین
تاج بر سر نهاده بدکردار
که از آن تاج خوبتر منشار
زخم شمشیر و نیزه و پیکان
بر سر نیزه سر به جای سنان
آل یاسین بداده یکسر جان
عاجز و خوار و بیکس و عطشان
کرده آل زیاد و شمر لعین
ابتدای چنین تبه در دین
مصطفی جامه جمله بدریده
علی از دیده خون بباریده
فاطمه روی را خراشیده
خون بباریده بیحد از دیده
حسن از زخم کرده سینه کبود
زینب از دیدهها برانده دو روی
شهربانوی پیر گشته حزین
علیاصغر آن دو رخ پر چین
عالمی بر جفا دلیر شده
روبه مرده شرزه شیر شده
کافرانی در اوّل پیگار
شده از زخم ذوالفقار فگار
همه را بر دل از علی صد داغ
شده یکسر قرین طاغی و باغ
کین دل بازخواسته ز حسین
شده قانع بدین شماتت و شَین
هرکه بدگوی آن سگان باشد
دان که او شاه این جهان باشد
کز بهشت آورد به خلق نسیم
و آن تن سر بریده در گِل و خاک
وآن عزیزان به تیغ دلها چاک
وان تن سر به خاک غلطیده
تن بیسر بسی بد افتیده
وآن گزین همه جهان کشته
در گِل و خون تنش بیاغشته
وآن چنان ظالمان بد کردار
کرده بر ظلم خویشتن اصرار
حرمت دین و خاندان رسول
جمله برداشته ز جهل و فضول
تیغها لعلگون ز خون حسین
چه بود در جهان بتر زین شَین
تاج بر سر نهاده بدکردار
که از آن تاج خوبتر منشار
زخم شمشیر و نیزه و پیکان
بر سر نیزه سر به جای سنان
آل یاسین بداده یکسر جان
عاجز و خوار و بیکس و عطشان
کرده آل زیاد و شمر لعین
ابتدای چنین تبه در دین
مصطفی جامه جمله بدریده
علی از دیده خون بباریده
فاطمه روی را خراشیده
خون بباریده بیحد از دیده
حسن از زخم کرده سینه کبود
زینب از دیدهها برانده دو روی
شهربانوی پیر گشته حزین
علیاصغر آن دو رخ پر چین
عالمی بر جفا دلیر شده
روبه مرده شرزه شیر شده
کافرانی در اوّل پیگار
شده از زخم ذوالفقار فگار
همه را بر دل از علی صد داغ
شده یکسر قرین طاغی و باغ
کین دل بازخواسته ز حسین
شده قانع بدین شماتت و شَین
هرکه بدگوی آن سگان باشد
دان که او شاه این جهان باشد
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
التمثّل فیالاشتیاق الی المشهد المعظّم المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء
بود در شهر کوفه پیرزنی
سالخورده ضعیف و ممتحنی
بود از اولاد مصطفی و علی
ممتحن مانده بیحبیب و ولی
کودکی چند زیر دست و یتیم
شده قانع ز کربلا به نسیم
زال هر روز بامداد پگاه
کودکان را فگندی اندر راه
آمدی از میان شهر برون
دیده از ظلم ظالمان پر خون
بر ره کربلا باستادی
برکشیدی ز دردِ دل بادی
گفتی اطفال را همی بویید
وین نکو باد را بینبویید
پیشتر زانکه در شود در شهر
بر گرید از نسیم مشهد بهر
شود از هر دماغی آلوده
باد چون گشت شهر پیموده
حظ از این باد جمله بردارید
سوی نااهل و خصم مگذارید
من غلام زنی که از صد مرد
بگذرد روز بار و بردابرد
قدرِ میر حسین بشناسد
از جفاهای خصم نهراسد
سالخورده ضعیف و ممتحنی
بود از اولاد مصطفی و علی
ممتحن مانده بیحبیب و ولی
کودکی چند زیر دست و یتیم
شده قانع ز کربلا به نسیم
زال هر روز بامداد پگاه
کودکان را فگندی اندر راه
آمدی از میان شهر برون
دیده از ظلم ظالمان پر خون
بر ره کربلا باستادی
برکشیدی ز دردِ دل بادی
گفتی اطفال را همی بویید
وین نکو باد را بینبویید
پیشتر زانکه در شود در شهر
بر گرید از نسیم مشهد بهر
شود از هر دماغی آلوده
باد چون گشت شهر پیموده
حظ از این باد جمله بردارید
سوی نااهل و خصم مگذارید
من غلام زنی که از صد مرد
بگذرد روز بار و بردابرد
قدرِ میر حسین بشناسد
از جفاهای خصم نهراسد
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهماللّٰه
آدمی چون بداشت دست از صیت
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
هرکه راضی شود به کردهٔ زشت
نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت
مرد عاقل برآن کسی خندد
کز پی خویش نار بپسندد
دین به دنیا بخیره بفروشد
نکند نیک و در بدی کوشد
خیره راضی شود به خون حسین
که فزون بود وقعش از ثقلین
آنکه را این خبیث خال بُوَد
مؤمنان را کی ابن خال بُوَد
من از این ابنخال بیزارم
کز پدر نیز هم دل آزارم
پس تو گویی یزید میر منست
عمروعاص پلید پیرِ منست
آنکه را عمروعاص باشد پیر
با یزید پلید باشد میر
مستحق عذاب و نفرین است
بد ره و بد فعال و بد دین است
لعنت دادگر برآنکس باد
که مر او را کند به نیکی یاد
من نیم دوستدار شمر و یزید
زان قبیله منم به عهد بعید
هرکه راضی شود به بد کردن
لعنتش طوق گشت در گردن
از سنایی به جان میر حسین
صد هزاران ثناست دایم دَین
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت
هرکه راضی شود به کردهٔ زشت
نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت
مرد عاقل برآن کسی خندد
کز پی خویش نار بپسندد
دین به دنیا بخیره بفروشد
نکند نیک و در بدی کوشد
خیره راضی شود به خون حسین
که فزون بود وقعش از ثقلین
آنکه را این خبیث خال بُوَد
مؤمنان را کی ابن خال بُوَد
من از این ابنخال بیزارم
کز پدر نیز هم دل آزارم
پس تو گویی یزید میر منست
عمروعاص پلید پیرِ منست
آنکه را عمروعاص باشد پیر
با یزید پلید باشد میر
مستحق عذاب و نفرین است
بد ره و بد فعال و بد دین است
لعنت دادگر برآنکس باد
که مر او را کند به نیکی یاد
من نیم دوستدار شمر و یزید
زان قبیله منم به عهد بعید
هرکه راضی شود به بد کردن
لعنتش طوق گشت در گردن
از سنایی به جان میر حسین
صد هزاران ثناست دایم دَین
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی مناقبهما رحمةاللّٰه علیهما
هر دو همراه راه دین بودند
هر دو همکاسهٔ یقین بودند
آن به فرقد نهاده مرقد خویش
وین ز اسناد کرده مسند خویش
وان به حجّت گرفته سرمایه
وین ز سنّت ببسته پیرایه
مبتدی اوست دیدهٔ جان را
مقتدی اوست عقل و ایمان را
آن یکی پیشوای راه صواب
وآن دگر مقتدی به گاه جواب
آن یکی زیب و زینتِ محفل
وآن دگر یافته ز علم محل
آن یکی آفتاب نورافزای
وآن دگر رهنمای دین خدای
آن یکی آفتاب محفل و صدر
وین دگر بدرِ لیل در شب قدر
آن ز اسرار قاتل اشرار
وین ز اخبار قابل اخبار
آن گج آگور کرده خانهٔ دین
وین بیاراسته به نقش یقین
این قریشی به اصل و آن کوفی
وین به همّت فقیه و آن صوفی
آن امام و مدرّس و زاهد
وین دگر با دیانت و عابد
بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَب
صفوت از جام لطف این به طرب
هر دو بودند وارثانِ رسول
علمشان کرده بُد رسول قبول
هردو اندر سرای ملّت حق
کرده پیدا ز علم و علّت حق
هر دو بودند از اجتهاد قوی
آسمان ستارهٔ نَبَوی
مرد را آن به قهر شُه کرده
طفل را این به لطف پرورده
آن به حجّت چراغ دین رسول
وین به نسبت جمال آل بتول
آن شده حکم شرع را حاکم
وین شده علم محض را عالم
کوفی اندر طریق دین کافی
شافعی دردِ جهل را شافی
نسبت اوست دیدهٔ جان را
سنّت اوست عقل و ایمان را
لطف او داده بیخِ دین را آب
قهر او کرده قصرِ کفر خراب
تو که اندر خلاف هر دو بُوی
از بد و نیک هر دو تن چه دوی
تو که دین را به کین بدل کردی
پس چه دانی حدیث یک دردی
همه نیکند بد تویی تو مکن
نیست در دین دویی دویی تو مکن
هردو در راه دین دلیل و گواه
هردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه
هردو در راه دین چو شمع و چراغ
هردو در راغ دین چو گلشن و باغ
ماه جاه ابوحنیفة بتافت
میوهٔ شرع رنگ سنّت یافت
زُهرهٔ شافعی چو طالع شد
خرد او را ز دل متابع شد
هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج
کاژیای خواجه با هوا و لجاج
گوشِ کر را سخنشناس که دید
دیدهٔ کاژ راست بین که شنید
هر دوان همچو جان و دل به مثل
جان به دل دل به جان که کرد بدل
هردو را دل به شرع حاذق بود
هردو را شرعِ صبح صادق بود
آن به دل تیغ حجّةالوسطی است
وین چراغ محجّةالوثقی است
مسلک این غذا دهد جان را
مذهب او ثبات ایمان را
حجّت اوست واضح و واثق
نکتهٔ اوست لایح و لایق
تو چه دانی که بوحنیفه که بود
چه شناسی که شافعی چه شنود
هردو نیکند بیحکومت تو
بد تویی وان سگ خصومت تو
کاشف شبهت تو قرآنست
واضح حجّت تو فرقانست
تو که باشی بگو مر ایشان را
چه شناسی تو بر در ایشان را
کم کن این گفتگو ز بهر خدای
گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای
تو به بیهوده گشتهای مشغول
پیش ما ور به جای فضل فضول
گر کسی جسمی آمد و بدخواه
شافعی را در این میان چه گناه
ور خری اعتزال میورزد
او برِ بوحنیفه جو نرزد
هر دو همکاسهٔ یقین بودند
آن به فرقد نهاده مرقد خویش
وین ز اسناد کرده مسند خویش
وان به حجّت گرفته سرمایه
وین ز سنّت ببسته پیرایه
مبتدی اوست دیدهٔ جان را
مقتدی اوست عقل و ایمان را
آن یکی پیشوای راه صواب
وآن دگر مقتدی به گاه جواب
آن یکی زیب و زینتِ محفل
وآن دگر یافته ز علم محل
آن یکی آفتاب نورافزای
وآن دگر رهنمای دین خدای
آن یکی آفتاب محفل و صدر
وین دگر بدرِ لیل در شب قدر
آن ز اسرار قاتل اشرار
وین ز اخبار قابل اخبار
آن گج آگور کرده خانهٔ دین
وین بیاراسته به نقش یقین
این قریشی به اصل و آن کوفی
وین به همّت فقیه و آن صوفی
آن امام و مدرّس و زاهد
وین دگر با دیانت و عابد
بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَب
صفوت از جام لطف این به طرب
هر دو بودند وارثانِ رسول
علمشان کرده بُد رسول قبول
هردو اندر سرای ملّت حق
کرده پیدا ز علم و علّت حق
هر دو بودند از اجتهاد قوی
آسمان ستارهٔ نَبَوی
مرد را آن به قهر شُه کرده
طفل را این به لطف پرورده
آن به حجّت چراغ دین رسول
وین به نسبت جمال آل بتول
آن شده حکم شرع را حاکم
وین شده علم محض را عالم
کوفی اندر طریق دین کافی
شافعی دردِ جهل را شافی
نسبت اوست دیدهٔ جان را
سنّت اوست عقل و ایمان را
لطف او داده بیخِ دین را آب
قهر او کرده قصرِ کفر خراب
تو که اندر خلاف هر دو بُوی
از بد و نیک هر دو تن چه دوی
تو که دین را به کین بدل کردی
پس چه دانی حدیث یک دردی
همه نیکند بد تویی تو مکن
نیست در دین دویی دویی تو مکن
هردو در راه دین دلیل و گواه
هردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه
هردو در راه دین چو شمع و چراغ
هردو در راغ دین چو گلشن و باغ
ماه جاه ابوحنیفة بتافت
میوهٔ شرع رنگ سنّت یافت
زُهرهٔ شافعی چو طالع شد
خرد او را ز دل متابع شد
هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج
کاژیای خواجه با هوا و لجاج
گوشِ کر را سخنشناس که دید
دیدهٔ کاژ راست بین که شنید
هر دوان همچو جان و دل به مثل
جان به دل دل به جان که کرد بدل
هردو را دل به شرع حاذق بود
هردو را شرعِ صبح صادق بود
آن به دل تیغ حجّةالوسطی است
وین چراغ محجّةالوثقی است
مسلک این غذا دهد جان را
مذهب او ثبات ایمان را
حجّت اوست واضح و واثق
نکتهٔ اوست لایح و لایق
تو چه دانی که بوحنیفه که بود
چه شناسی که شافعی چه شنود
هردو نیکند بیحکومت تو
بد تویی وان سگ خصومت تو
کاشف شبهت تو قرآنست
واضح حجّت تو فرقانست
تو که باشی بگو مر ایشان را
چه شناسی تو بر در ایشان را
کم کن این گفتگو ز بهر خدای
گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای
تو به بیهوده گشتهای مشغول
پیش ما ور به جای فضل فضول
گر کسی جسمی آمد و بدخواه
شافعی را در این میان چه گناه
ور خری اعتزال میورزد
او برِ بوحنیفه جو نرزد
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فی مذمّة اهل التعصب و نصیحة الفریقین و فقهمااللّٰه تعالی
هیچ را در جهان ز علم و ز ظن
بیخردوار پشت پای مزن
از برای قبول عامه مناز
بیخبر وار خیره مُهره مباز
بهر مشتی خر آبِ شرع مبر
بی کَه و پنبه دانه گاو مخر
از پی شاخ بیخ شرع مکن
وز پی جاه راه خلق مزن
سگ کین از بغل برون انداز
سگ بزیر بغل میا به نماز
قامتت شد دوتا ز بد خویی
که چرا قامت تو یک تویی
تو دوتا کرده باز قامت راست
که چرا قامت فلان یکتاست
تو نشایی به ناقدی ایشان
خیمه زن رو به نزد درویشان
با سلاطین گدای بینیرو
شاید ار کم زند به کین پهلو
خیره با جهل تا کی آویزی
رنگ ادبار تا کی آمیزی
عمرت از کوی عقل رفت برون
در غم آنکه این چه یا آن چون
چون و چه آلت عداوت تست
سنگ بر شیشه از شقاوت تست
سخن از کوی عقل باید گفت
درّ معنی به عقل شاید سفت
دیوْ مردم ز پندِ من دورست
خر نبیند فرشته معذورست
تو برآورده دست بر مهمان
که چرا دست می برآرد آن
حسد و حقد کرده آلت جنگ
دیو حقدت گرفته اندر چنگ
به خدای ار رسی به دین خدای
تو بدین خوی زشت و شهوت و رای
کی کند جلوه عزّ اللهی
قدس لاهوت بر دل لاهی
دور دور است ساهی از شاهی
همچو راز الهی از لاهی
تو هوس دانی و هوا و جدل
وز پی عامه کار کرد و عمل
جز هوا و هوس نخیزد و کین
شافعی آن و بوحنیفهٔ این
گر ترا بوحنیفه دیو نمود
او سوی دین به جز فرشته نبود
شافعی گر برِ تو بولهبست
بسوی من امین حق نسبست
هر دو حقند باطل از من و توست
باطل از خبث این دل من و تست
ورنه در باغ دین به نور یقین
سنبل سنّتاند و سوسن دین
من ز روی نصیحت این گفتم
آمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهی ز بد روزی
عیسیی را طبیبی آموزی
صورت عقل پند بنیوشد
جامهٔ جهل بیخرد پوشد
آتش خوی تو چو خاک سیاست
آبروی تو زان چو باد هواست
گر نهای بد مگر بر من کین
ور چنینی چنین مکن در دین
مده از دست پس به شهوت و کین
از پی بانگ عامیان دل و دین
از پی عامه کس مری نکند
خرِ عامه به جو کری نکند
من بگفتم نصیحتی در دین
گر بهی ور بدی تو دورم ازین
ای هوا کرده زیر بار ترا
با چنین یاوهها چکار ترا
از برای سگان و گرگان را
اینچنینها مگو بزرگان را
من نمودم ترا طریقِ نجات
گر نخواهی تو دانی و تُرهات
گر نخوانی نصیحتی دینی
به فضیحت سزای خود بینی
گر ز من نیستی تو پند پذیر
تو و دیو تو میزن و میگیر
چون ترا چشمهای بینا نیست
این غرامت بر اهلِ دنیا نیست
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
از هوس گفت و هیچ معنی نه
چون جرس بانگ و جز که دعوی نه
هرکرا چشم عقل کور بُوَد
نبود آدمی ستور بُوَد
مرد باید که عیب خود بیند
بر ره زور و غیبه ننشیند
تو اگر عیب خود همی دانی
نهای از عامه بل جهانبانی
زین چنین تُرّهات دست بدار
کار کن کار بگذر از گفتار
گر ترا از نهادِ خود خبرست
درد باید که درد راهبرست
دین طلب کن گرت غم دین است
که کلید درِ دلت این است
هرکرا دردِ دل رسیل بود
مرحبا گوی جبرئیل بود
آن ترش روی کرده بر مهمان
که زدونی چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نکو بشنو
ورنه کم کن سخن به دوزخ رو
بندهام بنده مر امامان را
نشنوم قول خام خامان را
پای در پایم از خجالت رب
دست بر دست چون زنم به طرب
گرچه پیرم به زندگانی من
تو ببخشای بر جوانی من
شهرهام تا رسد پیام و سلام
خواجهام تا بُوَم غلام غلام
بوحنیفه ترا چو نیست پسند
خویشتن را بسوز همچو سپند
شافعی گر برِ تو بولهب است
بسوی من امین حق طلب است
بر من آن هردو مهترند و امام
بر روانشان ز من درود و سلام
آن به معنی امام قرآن است
وین به دعوی دلیل و برهانست
آن بکردار قلزم اخضر
وین به گفتار حیدر صفدر
این به معنی مثال بحر محیط
وآن به فتوی جهان علم بسیط
آن بسان ستارهٔ کیوان
وین چو زاوش به نور خود رخشان
شرع از این بافتست رونق و زیب
زندقه یافته از آن آسیب
آن یکی شرع را چو ارکانست
وین مر اسلام را تن و جانست
هردو را اجتهاد بوده درست
این به آخر رسیده و آن بنخست
شاد از ایشان روان پیغمبر
سعی ایشان به شرع کرده اثر
یافته دین ز سعیشان رونق
نزد عاقل امام بوده به حق
جان من هردو را فدا بادا
روح را قولشان غذا بادا
باد یزدان ز هردوان خشنود
که بسی خلق یافت زیشان سود
خایب و خاسر آن کسی را دان
که ز گفتارشان نیافت امان
تا نگردد شتر پراگنده
ندود گرد لوره و کنده
تا نگردد تباه کار سفیه
ندرد پوستین مرد فقیه
تو که یک مسأله ندانی حل
با سخندان چرا کنی تو جدل
مرد جولاهه چون سوار شود
به کم از ساعتی فگار شود
مرد نادان چو قصد دانا کرد
از تن خویشتن برآرد گرد
هرکه او از دلیل ماند باز
مانده بیچاره در چه صد یاز
بیشکی آن کسی که بدکارست
به جهنم درون سزاوارست
دستگیرِ خلایقی یارب
بنده را روز دِه ز ظلمت شب
من نکو گویم از کمالِ یقین
در حقِ جملهٔ ائمهٔ دین
ورچه خشکم ببین به حسِ بصر
از ثنای همه زبانم تر
گر همه خلق دشمنم دارند
دوستی را نبهره پندارند
من ز نقد خلیفتی در حال
بدهم جمله را جواب سؤال
گر مرا عمر سام و نوح بُوَد
ور بقایم چو نفس و روح بُوَد
از بنای ثنای ایشانست
که بنانم چو شمع رخشانست
من اگر جمع اگر پریشانم
هرچه هستم از آنِ ایشانم
شهرهام چون به نام ایشانم
خواجهام چون غلام ایشانم
من به منزل درم چه ره جویم
نیستم من جُنُب چه سر شویم
تو شده حیض و من به گرمابه
ماهی او من طپیده بر تابه
بیخردوار پشت پای مزن
از برای قبول عامه مناز
بیخبر وار خیره مُهره مباز
بهر مشتی خر آبِ شرع مبر
بی کَه و پنبه دانه گاو مخر
از پی شاخ بیخ شرع مکن
وز پی جاه راه خلق مزن
سگ کین از بغل برون انداز
سگ بزیر بغل میا به نماز
قامتت شد دوتا ز بد خویی
که چرا قامت تو یک تویی
تو دوتا کرده باز قامت راست
که چرا قامت فلان یکتاست
تو نشایی به ناقدی ایشان
خیمه زن رو به نزد درویشان
با سلاطین گدای بینیرو
شاید ار کم زند به کین پهلو
خیره با جهل تا کی آویزی
رنگ ادبار تا کی آمیزی
عمرت از کوی عقل رفت برون
در غم آنکه این چه یا آن چون
چون و چه آلت عداوت تست
سنگ بر شیشه از شقاوت تست
سخن از کوی عقل باید گفت
درّ معنی به عقل شاید سفت
دیوْ مردم ز پندِ من دورست
خر نبیند فرشته معذورست
تو برآورده دست بر مهمان
که چرا دست می برآرد آن
حسد و حقد کرده آلت جنگ
دیو حقدت گرفته اندر چنگ
به خدای ار رسی به دین خدای
تو بدین خوی زشت و شهوت و رای
کی کند جلوه عزّ اللهی
قدس لاهوت بر دل لاهی
دور دور است ساهی از شاهی
همچو راز الهی از لاهی
تو هوس دانی و هوا و جدل
وز پی عامه کار کرد و عمل
جز هوا و هوس نخیزد و کین
شافعی آن و بوحنیفهٔ این
گر ترا بوحنیفه دیو نمود
او سوی دین به جز فرشته نبود
شافعی گر برِ تو بولهبست
بسوی من امین حق نسبست
هر دو حقند باطل از من و توست
باطل از خبث این دل من و تست
ورنه در باغ دین به نور یقین
سنبل سنّتاند و سوسن دین
من ز روی نصیحت این گفتم
آمدم پند دادم و رفتم
ور تو پندم دهی ز بد روزی
عیسیی را طبیبی آموزی
صورت عقل پند بنیوشد
جامهٔ جهل بیخرد پوشد
آتش خوی تو چو خاک سیاست
آبروی تو زان چو باد هواست
گر نهای بد مگر بر من کین
ور چنینی چنین مکن در دین
مده از دست پس به شهوت و کین
از پی بانگ عامیان دل و دین
از پی عامه کس مری نکند
خرِ عامه به جو کری نکند
من بگفتم نصیحتی در دین
گر بهی ور بدی تو دورم ازین
ای هوا کرده زیر بار ترا
با چنین یاوهها چکار ترا
از برای سگان و گرگان را
اینچنینها مگو بزرگان را
من نمودم ترا طریقِ نجات
گر نخواهی تو دانی و تُرهات
گر نخوانی نصیحتی دینی
به فضیحت سزای خود بینی
گر ز من نیستی تو پند پذیر
تو و دیو تو میزن و میگیر
چون ترا چشمهای بینا نیست
این غرامت بر اهلِ دنیا نیست
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
از هوس گفت و هیچ معنی نه
چون جرس بانگ و جز که دعوی نه
هرکرا چشم عقل کور بُوَد
نبود آدمی ستور بُوَد
مرد باید که عیب خود بیند
بر ره زور و غیبه ننشیند
تو اگر عیب خود همی دانی
نهای از عامه بل جهانبانی
زین چنین تُرّهات دست بدار
کار کن کار بگذر از گفتار
گر ترا از نهادِ خود خبرست
درد باید که درد راهبرست
دین طلب کن گرت غم دین است
که کلید درِ دلت این است
هرکرا دردِ دل رسیل بود
مرحبا گوی جبرئیل بود
آن ترش روی کرده بر مهمان
که زدونی چو جان شمارد نان
ناصحم قول من نکو بشنو
ورنه کم کن سخن به دوزخ رو
بندهام بنده مر امامان را
نشنوم قول خام خامان را
پای در پایم از خجالت رب
دست بر دست چون زنم به طرب
گرچه پیرم به زندگانی من
تو ببخشای بر جوانی من
شهرهام تا رسد پیام و سلام
خواجهام تا بُوَم غلام غلام
بوحنیفه ترا چو نیست پسند
خویشتن را بسوز همچو سپند
شافعی گر برِ تو بولهب است
بسوی من امین حق طلب است
بر من آن هردو مهترند و امام
بر روانشان ز من درود و سلام
آن به معنی امام قرآن است
وین به دعوی دلیل و برهانست
آن بکردار قلزم اخضر
وین به گفتار حیدر صفدر
این به معنی مثال بحر محیط
وآن به فتوی جهان علم بسیط
آن بسان ستارهٔ کیوان
وین چو زاوش به نور خود رخشان
شرع از این بافتست رونق و زیب
زندقه یافته از آن آسیب
آن یکی شرع را چو ارکانست
وین مر اسلام را تن و جانست
هردو را اجتهاد بوده درست
این به آخر رسیده و آن بنخست
شاد از ایشان روان پیغمبر
سعی ایشان به شرع کرده اثر
یافته دین ز سعیشان رونق
نزد عاقل امام بوده به حق
جان من هردو را فدا بادا
روح را قولشان غذا بادا
باد یزدان ز هردوان خشنود
که بسی خلق یافت زیشان سود
خایب و خاسر آن کسی را دان
که ز گفتارشان نیافت امان
تا نگردد شتر پراگنده
ندود گرد لوره و کنده
تا نگردد تباه کار سفیه
ندرد پوستین مرد فقیه
تو که یک مسأله ندانی حل
با سخندان چرا کنی تو جدل
مرد جولاهه چون سوار شود
به کم از ساعتی فگار شود
مرد نادان چو قصد دانا کرد
از تن خویشتن برآرد گرد
هرکه او از دلیل ماند باز
مانده بیچاره در چه صد یاز
بیشکی آن کسی که بدکارست
به جهنم درون سزاوارست
دستگیرِ خلایقی یارب
بنده را روز دِه ز ظلمت شب
من نکو گویم از کمالِ یقین
در حقِ جملهٔ ائمهٔ دین
ورچه خشکم ببین به حسِ بصر
از ثنای همه زبانم تر
گر همه خلق دشمنم دارند
دوستی را نبهره پندارند
من ز نقد خلیفتی در حال
بدهم جمله را جواب سؤال
گر مرا عمر سام و نوح بُوَد
ور بقایم چو نفس و روح بُوَد
از بنای ثنای ایشانست
که بنانم چو شمع رخشانست
من اگر جمع اگر پریشانم
هرچه هستم از آنِ ایشانم
شهرهام چون به نام ایشانم
خواجهام چون غلام ایشانم
من به منزل درم چه ره جویم
نیستم من جُنُب چه سر شویم
تو شده حیض و من به گرمابه
ماهی او من طپیده بر تابه
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فصل فیالزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة
عزمت از حضرت نبی و علیست
در لحاف خلاف خفتن چیست
کودکان راست فرش و بستر خواب
مرد را ذوالفقار همچون آب
وقت نامد که از رهِ آزرم
دارد از مهل دوست جهل تو شرم
مهر برکن ز ملک و ملک جهان
زادِ راه از جلال حق بستان
زاد راه تو دان که تجریدست
زانکه تجرید جفتِ توحیدست
تو به توحید کی رسی چو مرید
نازده گام در رهِ تجرید
شو تبرّا ده آفرینش را
تا ببینی عروس بینش را
تو چه دانی عروس بینش کیست
سرِّ صانع در آفرینش چیست
آتشی بر فروز عاشقوار
خانه را در بسوز و دود برآر
تا ز دود تو سود چرخ کبود
ترزبان زردروی گردد زود
چار تکبیر کن چو خیرالناس
بر که بر چار طبع و پنج حواس
شاخ دندانهٔ محال بزن
بیخ بتخانهٔ خیال بکن
در ره حق بلای هستی روب
هرچه جز هستی خدای بروب
در جهانی که طبع بر کارست
دیو لاحول گوی بسیارست
چون ز لاحول تو نترسد دیو
نیست مسموع لابه نزد خدیو
دیو دین را ز اعتماد به قول
منهزم کن به سیلی لاحول
دیو دین آنگهی ز تو برمد
که ز تو گند معصیت ندمد
لیک هستی تو در همه کردار
گنده و بیطهاره چون مردار
یک جهانند زیر این افلاک
کام پر زهر و خانه پر تریاک
چون زمین پر بزه شود فلکند
چون جهان بیمزه شود نمکند
این همه داعیان اللّٰهاند
باز آنها که داعی جاهاند
نه نمک بلکه شورهٔ خاکند
زان همه بیبرند و بیباکند
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
همه چون نطق گنگ و بیمعنی
همه چون بانگ نای پر دعوی
سوی جان همچو نیش زنبورند
سوی دل همچو عطسهٔ مورند
زان همه دست و پای آشوبند
که سر و سینهٔ خرد کوبند
بهر نانی هزار بانگ کنند
تا دو تسو مگر دو دانگ کنند
در لحاف خلاف خفتن چیست
کودکان راست فرش و بستر خواب
مرد را ذوالفقار همچون آب
وقت نامد که از رهِ آزرم
دارد از مهل دوست جهل تو شرم
مهر برکن ز ملک و ملک جهان
زادِ راه از جلال حق بستان
زاد راه تو دان که تجریدست
زانکه تجرید جفتِ توحیدست
تو به توحید کی رسی چو مرید
نازده گام در رهِ تجرید
شو تبرّا ده آفرینش را
تا ببینی عروس بینش را
تو چه دانی عروس بینش کیست
سرِّ صانع در آفرینش چیست
آتشی بر فروز عاشقوار
خانه را در بسوز و دود برآر
تا ز دود تو سود چرخ کبود
ترزبان زردروی گردد زود
چار تکبیر کن چو خیرالناس
بر که بر چار طبع و پنج حواس
شاخ دندانهٔ محال بزن
بیخ بتخانهٔ خیال بکن
در ره حق بلای هستی روب
هرچه جز هستی خدای بروب
در جهانی که طبع بر کارست
دیو لاحول گوی بسیارست
چون ز لاحول تو نترسد دیو
نیست مسموع لابه نزد خدیو
دیو دین را ز اعتماد به قول
منهزم کن به سیلی لاحول
دیو دین آنگهی ز تو برمد
که ز تو گند معصیت ندمد
لیک هستی تو در همه کردار
گنده و بیطهاره چون مردار
یک جهانند زیر این افلاک
کام پر زهر و خانه پر تریاک
چون زمین پر بزه شود فلکند
چون جهان بیمزه شود نمکند
این همه داعیان اللّٰهاند
باز آنها که داعی جاهاند
نه نمک بلکه شورهٔ خاکند
زان همه بیبرند و بیباکند
همه از آب این دو روزه نهاد
تازه و تر چو رودهٔ پر باد
همه چون نطق گنگ و بیمعنی
همه چون بانگ نای پر دعوی
سوی جان همچو نیش زنبورند
سوی دل همچو عطسهٔ مورند
زان همه دست و پای آشوبند
که سر و سینهٔ خرد کوبند
بهر نانی هزار بانگ کنند
تا دو تسو مگر دو دانگ کنند
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
فیالرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم
گفت روزی مرید خود را پیر
که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر
کاجکی معصیت بدادی گند
تا که مغتاب را شدی چون بند
هیچ جمعی به غیبه ننشستی
هرکسی مُهر غیبه نشکستی
ور نشستی ز رایحات کریه
گنده گشتی میان جمع و سفیه
زان خجالت دگر به غیبت کس
نزدی نزد خلق هیچ نفس
هست غیبت بسان لحم اخیه
نخورد لحم اخ مرد وجیه
به جز از ابله و ضریر و سفیه
ننماید شره به لحم اخیه
ای برادر حذر کن از غیبت
از یقین ساز توشه نز ریبت
نخورد لحم اخ گه گفتار
جز که مردار خوار چون کفتار
گفت کم کن سبک به کار درآی
چون درایست خیره یافه سرای
نه ز لاتامنوا سپر بفگن
نه ز لاتقنطوا قفص بشکن
همچو مردان درآی در تگ و پوی
تختهٔ گفت زاب روی بشوی
علَم لشکر جفا بفگن
قلم نقشبند تن بشکن
نکند صبر نفس تو ناپاک
کاب او آتش است و بادش خاک
که سپید و سیاه دفتر جاه
دیده دارد سپید و نامه سیاه
در گفتار بیهده در بند
به قضای خدای شو خرسند
چون نگویی سپیدنامه شوی
رستی از رنج و خویش کامه شوی
ور بگویی بمانی اندر رنج
بشنو این پند و خیره باد مسنج
شیر گردن سطبر از آن دارد
که رسولی به خرس نگذارد
رهیی در ره رهایی باش
از خودی دور شو خدایی باش
چه شوی چون ستور و دیو و دده
چار میخ اندرین گدای کده
نیست در وی ز معنی آلت و ساز
همه خامست و گندگی چو پیاز
گرنهای چرخ بر گذشتن چیست
گرد این خاک توده گشتن چیست
در هوس عالمی نبینی سود
از هوا زندهای بمیری زود
کار کن کار بگذر از گفتار
کاندرین راه کار دارد کار
گفت کم کن که من چه خواهم کرد
گوی کردم مگو که خواهم کرد
که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر
کاجکی معصیت بدادی گند
تا که مغتاب را شدی چون بند
هیچ جمعی به غیبه ننشستی
هرکسی مُهر غیبه نشکستی
ور نشستی ز رایحات کریه
گنده گشتی میان جمع و سفیه
زان خجالت دگر به غیبت کس
نزدی نزد خلق هیچ نفس
هست غیبت بسان لحم اخیه
نخورد لحم اخ مرد وجیه
به جز از ابله و ضریر و سفیه
ننماید شره به لحم اخیه
ای برادر حذر کن از غیبت
از یقین ساز توشه نز ریبت
نخورد لحم اخ گه گفتار
جز که مردار خوار چون کفتار
گفت کم کن سبک به کار درآی
چون درایست خیره یافه سرای
نه ز لاتامنوا سپر بفگن
نه ز لاتقنطوا قفص بشکن
همچو مردان درآی در تگ و پوی
تختهٔ گفت زاب روی بشوی
علَم لشکر جفا بفگن
قلم نقشبند تن بشکن
نکند صبر نفس تو ناپاک
کاب او آتش است و بادش خاک
که سپید و سیاه دفتر جاه
دیده دارد سپید و نامه سیاه
در گفتار بیهده در بند
به قضای خدای شو خرسند
چون نگویی سپیدنامه شوی
رستی از رنج و خویش کامه شوی
ور بگویی بمانی اندر رنج
بشنو این پند و خیره باد مسنج
شیر گردن سطبر از آن دارد
که رسولی به خرس نگذارد
رهیی در ره رهایی باش
از خودی دور شو خدایی باش
چه شوی چون ستور و دیو و دده
چار میخ اندرین گدای کده
نیست در وی ز معنی آلت و ساز
همه خامست و گندگی چو پیاز
گرنهای چرخ بر گذشتن چیست
گرد این خاک توده گشتن چیست
در هوس عالمی نبینی سود
از هوا زندهای بمیری زود
کار کن کار بگذر از گفتار
کاندرین راه کار دارد کار
گفت کم کن که من چه خواهم کرد
گوی کردم مگو که خواهم کرد
سنایی غزنوی : الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران
التمثیل فیالمجاهدة
گفت روزی مرید با پیری
که در این راه چیست تدبیری
کار این راه بر معامله نیست
در رهِ جهد خود مجادله نیست
کار توفیق دارد اندر راه
نرسد کس به جهد سوی اله
پیر گفتا مجاهدت کردی
شرطِ شرعش به جای آوردی
جملگی بندگی به سر بردی
پای در شرط شرع بفشردی
شد یقینم که ناجوانمردی
در رهش بد زنی نه بد مردی
آنچه بر تست رَو به جا آور
وز سخنهای جاهلان بگذر
بندگی کن تو جهد خود میکن
راه رو راه و پیش مار سخن
جهد بر تست و بر خدا توفیق
زانکه توفیق جهد راست رفیق
که در این راه چیست تدبیری
کار این راه بر معامله نیست
در رهِ جهد خود مجادله نیست
کار توفیق دارد اندر راه
نرسد کس به جهد سوی اله
پیر گفتا مجاهدت کردی
شرطِ شرعش به جای آوردی
جملگی بندگی به سر بردی
پای در شرط شرع بفشردی
شد یقینم که ناجوانمردی
در رهش بد زنی نه بد مردی
آنچه بر تست رَو به جا آور
وز سخنهای جاهلان بگذر
بندگی کن تو جهد خود میکن
راه رو راه و پیش مار سخن
جهد بر تست و بر خدا توفیق
زانکه توفیق جهد راست رفیق