تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
من از بود و نبود خود خموشم
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم خود پرستم
ولیکن این نوای ساده کیست
کسی در سینه می گوید که هستم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز من با شاعر رنگین بیان گوی
ز من با شاعر رنگین بیان گوی
چه سود از سوز اگر چون لاله سوزی
نه خود را می گدازی ز آتش خویش
نه شام دردمندی بر فروزی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
ز خوب و زشت تو ناآشنایم
ز خوب و زشت تو ناآشنایم
عیارش کرده ئی سود و زیان را
درین محفل ز من تنها تری نیست
به چشم دیگری بینم جهان را
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو ای شیخ حرم شاید ندانی
تو ای شیخ حرم شاید ندانی
جهان عشق را هم محشری هست
گناه و نامه و میزان ندارد
نه او را مسلمی نی کافری هست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب
چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آب
میان صد گهر یک دانه گردد
به بزم همنوایان آنچنان زی
که گلشن بر تو خلوت خانه گردد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
من ای دانشوران در پیچ و تابم
من ای دانشوران در پیچ و تابم
خرد را فهم این معنی محال است
چسان در مشت خاکی تن زند دل
که دل دشت غزالان خیال است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
میارا بزم بر ساحل که آنجا
میارا بزم بر ساحل که آنجا
نوای زندگانی نرم خیز است
به دریا غلت و با موجش در آویز
حیات جاودان اندر ستیز است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
سراپا معنی سر بسته ام من
سراپا معنی سر بسته ام من
نگاه حرف بافان برنتابم
نه مختارم توان گفتن به مجبور
که خاک زنده ام در انقلابم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مگو از مدعای زندگانی
مگو از مدعای زندگانی
تو را بر شیوه های او نگه نیست
من از ذوق سفر آنگونه مستم
که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ
اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگ
ز فیض آرزوی تو گهر شد
به زر خود را مسنج ای بندهٔ زر
که زر از گوشهٔ چشم تو زر شد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
وفا ناآشنا بیگانه خو بود
وفا ناآشنا بیگانه خو بود
نگاهش بیقرار از جستجو بود
چو دید او را پرید از سینهٔ من
ندانستم که دست آموز او بود
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مپرس از عشق و از نیرنگی عشق
مپرس از عشق و از نیرنگی عشق
بهر رنگی که خواهی سر بر آرد
درون سینه بیش از نقطه ئی نیست
چو آید بر زبان پایان ندارد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیر
ازین بستان سرا دیگر چه خواهی
لب جو، بزم گل، مرغ چمن سیر
صبا ، شبنم ، نوای صبحگاهی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مرا روزی گل افسرده ئی گفت
مرا روزی گل افسرده ئی گفت
نمود ما چو پرواز شرار است
دلم بر محنت نقش آفرین سوخت
که نقش کلک او ناپایدار است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان ما که پایانی ندارد
جهان ما که پایانی ندارد
چو ماهی در یم ایام غرق است
یکی بر دل نظر وا کن که بینی
یم ایام در یک جام غرق است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به مرغان چمن همداستانم
به مرغان چمن همداستانم
زبان غنچه های بی زبانم
چو میرم با صبا خاکم بیامیز
که جز طوف گلان کاری ندانم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
نماید آنچه هست این وادی گل
نماید آنچه هست این وادی گل
درون لالهٔ آتش بجان چیست
بچشم ما چمن یک موج رنگ است
که می داند به چشم بلبلان چیست؟
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو خورشیدی و من سیارهٔ تو
تو خورشیدی و من سیارهٔ تو
سراپا نورم از نظارهٔ تو
ز آغوش تو دورم ناتمامم
تو قرآنی و من سی پارهٔ تو
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خیال او درون دیده خوشتر
خیال او درون دیده خوشتر
غمش افزوده جان کاهیده خوشتر
مرا صاحبدلی این نکته آموخت
ز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر
اقبال لاهوری : پیام مشرق
دماغم کافر زنار دار است
دماغم کافر زنار دار است
بتان را بنده و پروردگار است
دلم را بین که نالد از غم عشق
ترا با دین و آئینم چه کار است