تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۶ - عاشق شدن فرامرز بر دختر شاه پریان
چو بر تخت فیروزه رفت آفتاب
جهان شد چو دریای یاقوت آب
شب از بیم شمشیر خون در مصاف
بدرید شعر سیه تا به ناف
سپهبد سوی چشمه آمد پگاه
بدان تا بشوید هم ا زگرد راه
یکی ماه رخ دید چون ارغوان
نشسته به نزدیک آب روان
به بالا به سان یکی نارون
سیه زلف مشکین شکن برشکن
به رخسار،خوش تر زباغ بهشت
تو گفتی زجان دارد آن مه سرشت
دو ابرو به کردار چاچی کمان
زغمزش بسی تیر بد در کمان
چو او تیر غمزه بینداختی
تن عاشق از دل بپرداختی
فرامرز یل چون پری را بدید
شگفتی ازو لب به دندان گزید
بدو گفت کای ماه با زیب وفر
چه جویی به تنها ازین چشمه در
سروشی توای ماه رخ یا پری
که دل ها چو جان ها همی پروری
چنین داد پاسخ کزین گفتگوی
ندانی کت آمد به دل آرزوی
منم دختر شاه فرطور توش
جهان دار و با فر و با رای وهوش
کجا بر پری سربه سر پادشاست
زبرج بره تا به ماهی وراست
بگفت این ودر چشمه شد ناپدید
دل پهلوان از غمش بر تپید
دلش پرشد از مهر آن ماهروی
پراندیشه گشت وبه دل،چاره جوی
زچشمه روان گشت با درد جفت
پراز غم بیامد به یاران بگفت
که ای نامداران روشن روان
پری برد از من دل وهوش وجان
زمردی مرا سوی بازی فکند
به بازی به دام غمم کرد بند
زمهر،آتشی زد به جان اندرم
که گر بگذرم زین سخن نگذرم
بکوشم بپویم به گرد جان
مگر آشکارا شود این نهان
که این آرزوها به دست آورم
وگر سر به خواری به شست آورم
نه اندیشه از دیو و از اژدها
نه از تیرو شمشیر و گرز وبلا
گوان چون شنیدند گفتار او
بپژمرد دلشان به آزار او
ندانست کس نام فرطورتوش
دل هرکس از غم پرآورد توش
به پاسخ چنین گفت هرکس بدوی
که ای نامور گرد پرخاشجوی
سه روز وسه شب تا به هنگام خویش
جدا مانده ایم از سر راه خویش
سپه نیست آگه زگفتار ما
وزین تیره گون روز بازارما
زنادیدن پهلوان بی گمان
پر از درد باشند تیره روان
کنون سوی لشکر بباید شدن
نباید درین کار دم بر زدن
چو لشکر ببینی به روشن روان
زتو شاد گردند پیر وجوان
از آن پس بر آن راه رو کت هواست
چوبرما و لشکرت فرمان رواست
چو بشنید گفتار مهتر پرست
نشست از بر زین وتیغی به دست
سوی لشکر خویش جستند راه
سراسیمه جویان دل از غم تباه
وزآن سو سپاه جهان پهلوان
شب وروز با درد وغم ناتوان
همه روز پوینده بر دشت وکوه
سپهدار جویان بدی با گروه
به هرچند جستند کم یافتند
سوی منزل و جایگه تاختند
به ناکام بایست آنجا بدن
نشایستشان بی سپهبد شدن
وزآن سو سپهبد به کوهی رسید
بد از بس بلندی سرش ناپدید
کشیدی زتندی سراندر سحاب
ندیده سرش طیر پران عقاب
شب اندر جهان چادر مشک فام
بگسترد بر روی زرین خیام
فرود آمد آن شیردل پیش کوه
زمهر پری روی گشته ستوه
گهی مهر دلبر بدش غمگسار
گه از بهر لشکر بنالید زار
از آن کوه ناگه خروشی بخاست
برافروخت آتش ابر دست راست
همان آتش تیزدم برفروخت
تو گفتی در ودشت خواهد بسوخت
سپهبد نظاره بر آن کوه سر
برآن آتش تیز انبوه بر
چنین گفت کان آتش تیزدم
کزویست بر چرخ گردون ستم
همانست کز دور بیننده دید
که ما را بدین سو ز لشکر کشید
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۷ - رزم فرامرز با دیو سیاه و گرفتنش
درین گفتگو بد که از ناگهان
خروشی برآمد که ای پهلوان
تو آنی که گویی به مردی منم
که کوه گران را زبن برکنم
منم شیردل نامدار از مهان
به مردی همی پویم اندر جهان
به خنجر،کلان کوه را بستدم
سپاهی برآن گونه برهم زدم
اگر مرد رزمی تو ای پهلوان
یکی پای داری چو کندآوران
ببینی کنون زخم شمشیر تیز
تو را گویم از گردش دار وگیر
به مردی کنون پای بر جای بردار
که بر تو کنم روز رخشنده تار
منم شیر جنگی سیه دیو فام
بیابم هم اکنون ز کار تو کام
سپهبد چو بشنید برجست زود
بپوشید جوشن به کردار دود
بر افکند بر گستوان بر سمند
به فتراک بربست پیچان کمند
فرو برد گرز گران را به زین
به بالا بر آمد چون کوهی به کین
خروشید کای دیو ناسازگار
همه آوردت آمد برآرای کار
به خنجر من این دشت،دریا کنم
زبالای تو کوه،پهنا کنم
چنانت بپیچم من ای بدنژاد
که ناری از آن پس،کلان کوه یاد
خروشید دیو اندر آن تیره شب
زتندی به گفتار،نابسته لب
به زیر اندرش بادپایی چو ابر
بیامد به نزدیک غران هژبر
یکی سهمگین کوه بد بدگمان
تو گفتی زمین بود زیرش نوان
زپولاد،ترگ و ز آهن،قبای
بپوشیده اندام،سرتا به پای
چوآمد به نزدیک گرد دلیر
دو گرد دلاور چو غرنده شیر
در آن تیره شب در هم آمیختند
تو گفتی به همشان در آمیختند
به زخم تبرزین برآشوفتند
سران را به خنجر همی کوفتند
چو چندی بکوشید گرد دلیر
سوی چپ بتازید چو نره شیر
کشید از میان،تیغ والاگهر
فروکوفت بر تارک دیو نر
شب تیره و تیغ زهرآبدار
چنان بود بر ترک جنگی سوار
تو گفتی که خورشید برآبنوس
فشاند همی خورده سندروس
بدان گونه تا مهر،زرین چراغ
برافروخت بر روی هامون وراغ
همی حمله کردند بر یکدگر
یکی را زبد سر نپیچید وبر
سرانجام،گرد دلاور زجای
برآمد یکی تند بفشرد پای
درآمد سوی راستش همچو گرد
سنان وار نیزه براو راست کرد
بزد بر کمربند آن بد گهر
تو گفتی بدرید کوه وکمر
برآوردش از جا چو کوه سیاه
بیفکند خوارش بدان رزمگاه
دو دست از پس پشت بربست سخت
بدو گفت کای دیو برگشته بخت
کجات آن همه مردی وکام ولاف
بدادی سر خویشتن از گزاف
نبرم سرت زان که ننگ آیدم
اگر چون تو سیصد به چنگ آیدم
دو گوشش به خنجر همانگه بسفت
دو نعل گران اندرو کرد وگفت
که اکنون برلشکرم رهنمای
چو خواهی که ماند سرت را به جای
سیه دیو گفت ای گو بی همال
خداوند کوپال و اورنگ ویال
به مردی،کسی دست برمن نیافت
همان شیر نر،گرد اسبم نیافت
بسی نامور کاردیده سوار
که ازمن رمیدند در کارزار
کسی تاب شمشیر و گرزم نداشت
سپهر از نبردم همی سر بگاشت
گمانم چنین بد که اندر زمین
نباشد کسی کو به هنگام کین
براسب من افشاند از باد گرد
وگر باد گردد به روز نبرد
زبس مردی و نیروی و یال تو
همان بنده فر و گردی تو
به هر جا که گویی تو را ره برم
زمانی ز رای تو برنگذرم
ولیکن مرا اندر این کوهسار
بسی گنج وتاج است و هم گوشوار
غلام و پرستار و هم زیر دست
همان اسب و اسباب و فرش نشست
که گرد آوریدم به روز دراز
کشیدم بدین کوه خارا فراز
بمان تا بیارم همه پیش تو
که پردرد بادا بداندیش تو
سپهبد چو زین گونه گفتار دید
دل دیو بدخو پرستار دید
پراندیشه شد گفت تو جادویی
به مکر وفریب و بد وبدخویی
بدین گفت شیرین و چربی زبان
زمن برد خواهی سرت رایگان
سیه دیو برجست و سوگند خورد
به روز سفید و شب لاجورد
به مردی و گردی و تخت وکلاه
به شمشیر و گرز و به خورشید وماه
که من از ره داد گویم سخن
از این گفت با من تو دل بد مکن
فرامرز دانست کو راست گفت
که سوگند با مردمی بود جفت
ودیگر که از خویشتن داد داد
ازو بد نشانی گرفتن به یاد
اگر دیو بینی اگر آدمی
چو در وی بود مایه مردمی
سخن هاش بپذیر و دل برشکن
به ویژه که از داد راند سخن
جوان سرافراز فرمانروا
ازو بند بگشاد و کردش رها
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۸ - آوردن سیه دیو،گنج را به نزد فرامرز
سیه دیو،پویان و تازان برفت
خرامان سوی کوه تازید و رفت
زتاج و زتخت و ز در وگهر
غلام و فرستنده و سیم وزر
هم از اسب و از اشترو گوسفند
زگاوان که برکوه و در می روند
بیاورد چندان که هرکس که دید
سرانگشت حیرت به دندان گزید
سپهبد بدان گنج،خیره بماند
نهانی همه نام یزدان بخواند
بپرسید از دیو کین خواسته
کزو روی کشور شد آراسته
بگویی که چون گرد کردی همه
چنین گوسفندان و اسب و رمه
سیه دیو گفت ای جهان پهلوان
زهنگام ضحاک تا این زمان
بدین کوه و این دشت دارم نشست
جهانم چو یک مهره بد زیردست
بدین کوه سر هر شب آتش کنم
دل گمرهان را بدین خوش کنم
زنزدیک واز دور،هرکس که دید
که آتش به گردون زبانه کشید
نباشند آگه زنزدیک من
زتیغ وسنان و زآهنگ تن
بیایند نزدیک من بی گمان
اگر لشکری باشد ار کاروان
به یکبارشان پاک بی جان کنم
دل و دیده شان زار و پیچان کنم
همه چارپا و همه خواسته
نمانم که مویی شود کاسته
بیارم نهم از برکوهسار
تو این کوه را خوار مایه مدار
که امروز اگر تا به صد سالیان
ببینند این کوه کیشانیان
بیابند از این کوه،دینار وگنج
شوند از کشیدن سراسر به رنج
زدینار و گنجم خود اندازه نیست
همان گوهر و لعل از اینجا بسیست
فرامرز از آن ماند اندر شگفت
زگفتارش اندرزها برگرفت
که این دیو چندین بپیمود آز
بسی مردمان آوریده به کاز
بفرمود تا بارکرد آن همه
به پیش اندر افکند گنج ورمه
سوی لشکر خویشتن کرد روی
سیه دیو،پیش اندرون راه جوی
چو خور از برباختر زد درفش
همی گشت رنگ زمانه بنفش
سپهبد به لشکر گه خود رسید
یکایک سران سپه را بدید
همه برنهادند برخاک،سر
به نزد جهاندار فیروز گر
که دیدند او خرم و تندرست
نبایست رخشان به خوناب شست
سپهبد نشست از بر تخت زر
نشستند گردان بسته کمر
همه تازه روی وهمه شاد دل
از اندوه بگذشته آزاد دل
یکی جشنگه ساخت آن پهلوان
که گفتی برافشاند گردون روان
زشادی بخندید می در قدح
زعکسش هوا پر زقوس وقزح
پری چهرگان،دسته گل به دست
به کف،ساغر می همه نیم مست
رخ لاله گون از عرق پر گلاب
چو بر برگ نسرین چکیده شراب
بنالید ابریشم زبر زار
ز آواز او مست شد هوشیار
چو از باده سرمست شد سرفراز
به دل اندرش مهر آن دلنواز
شکیب از دل و جانش دوری گزید
همی هر زمان لب به دندان گزید
نه برآرزو خورد جامی که خورد
همی برزدی هر نفس باد سرد
بزرگان لشکر همه تن به تن
یکایک بگفتند بر انجمن
کیانوش دستور جنگی تخوار
چو شیروی و اشکش یل نامدار
که این شیر دل مهتر نامور
سرافراز و با دانش و پرهنر
از این گونه آمد کزیدر برفت
ندانیم تا بر سر او چه رفت
نبینیم رنگ رخش تازه رو
همی برکشد هر زمان سردهو
از آن نامداران که با او بدند
همه راز داران دلجو بدند
گشادند جمله سراسر زبان
بگفتند با نامور پهلوان
زکار بیابان و آهو و گرگ
همان آتش وکار دیو سترگ
در آن مرغزاران و آب روان
وزآن رفتن نامور پهلوان
سوی چشمه ساران که در وی پری
نشسته چو بر آسمان،مشتری
بدان ماه رخ،پهلوان شیفتست
همانا کش آن دیو بفریفتست
گوان چون شنیدند گفتارشان
زاندیشه شد تیز بازارشان
می چند خوردند از آن بزمگاه
برفتند چون رنگ شب شد سیاه
جهان چادر تیره بر سرکشید
شد از تیرگی رنگ خور ناپدید
برفتند گردان به آیین خویش
سپهبد،سیه دیو را خواند پیش
بپرسید ازو شاه فرطورتوش
همان شاه بینای با رای وهوش
گرت هیچ هست آگهی بازجوی
وگر چارهای نیز دانی بگوی
بدو دیو گفت ای گرانمایه مرد
سرافراز جنگی به روز نبرد
به گیتی نگوید کسی نام اوی
نیارد کسی جستن آرام روی
که او بر پری سر به سر پادشاست
سپهدار و با داد و فرمانرواست
همان کرگساران مازندران
به فرمان او از کران تا کران
همین مرز کاینجاست ما را نشست
سر مرز آن نامور خسرو است
روارو چنان تا در باختر
همه بسته دارند پیشش کمر
جهانی برآورده زیر اندرون
سپاهش ز ریگ بیابان فزون
ازیدر که ماییم تا پیش او
به یک ماه پویان رود راه جو
چو فرمان دهی با سواری هزار
ازیدر ببندم کمر بنده وار
رسانم بدان شاه،فرمان تو
ازآن جا برآرم مگر کام تو
یکی نامه بنویس با مهر وداد
چنان چون سزاوار مردم بواد
به نامه سخن های بی رزم گوی
همه گفتنی های با بزم جوی
که او شهریار است و با کام و رای
بزرگ و سپرده جهان زیر پای
به گفتار شیرین و آوای نرم
دلش رام گردان زمهر و زشرم
سپهبد چو بشنید ازو شادگشت
زتیمار آن دلبر آزاد گشت
بخفت و برآسود تا روز پاک
چو از شید،رخشیده شد روی خاک
یکی معجز از زر و یاقوت ناب
بگسترد بر روی خاک،آفتاب
سپهدار بنشیت و نام آوران
سواران گردنکش و مهتران
برفتند پیشش پراندیشه دل
زاندوه آن نامور پا به گل
نهانشان بدانست آن پهلوان
به ایشان چنین گفت کای سروران
همانا که از کار من در به در
به گوش بزرگان رسیده خبر
که در دل چه دارم همی آرزوی
سزد گر شوندم یکی چاره جوی
ابا آن که این آرزو اندکیست
بکوشیم تا درتن و جان رگیست
زدیو و زجادو واز اژدها
زدریای ژرف و دژ واز بلا
گذشتم زهر کشور گرم وسرد
کشیدیم و دیدیم تیمار ودرد
سپاسم زدادار فیروزگر
که مارا بدادست مردی وفر
ودیگر کزین نامداران من
یکی گم نگشتند از آن انجمن
سپهدار اگر چند نام آورست
زمردی زنام آوران برتر است
یکی کار ماندستمان با پری
بساییم دست اندرین داوری
که این کام دیگر در این روزگار
به فیروزی دادگر کردگار
برآید به ما داستانی شود
که هرکس که این داستان بشنود
زما مهر یزدان بیارد به یاد
بمانیم خرم دل و بخت شاد
پس از هرکه نامی بود در جهان
که هرگز به گیتی نگردد نهان
همه پهلوانان سرافراختند
همه پاسخش را بیاراستند
که برماتو را کام،فرمانرواست
مراد تو یکسر همه کام ماست
اگر کوه و دریا شود پر زتیغ
و گر تیغ بارد زبارنده میغ
زبهر مراد تو ای پهلوان
نباشد دریغ از بزرگان روان
سپهبد زگفتارشان تازه گشت
به دل،آرزوها بی اندازه گشت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۹ - نامه نوشتن فرامرز به فرطورتوش
بفرمود تا شد نویسنده پیش
نشاندش بر تخت،نزدیک خویش
یکی نامه فرمود با رای وهوش
پراز مهر،نزدیک فرطورتوش
چوماهی برآمد زدریای مشک
گذر کرد بر روی کافور خشک
ببست از بر کاغذ،ابری چو قار
ببارید ازو گوهر شاهوار
نخستین که بنهاد سر برزمین
گرفت آفرین بر جهان آفرین
خداوند پیدا و راز نهفت
خداوند بی یار و انباز و جفت
به شش روز،نه چرخ بر پای کرد
جهان را بدو اندرو جای کرد
زبرهان او ذره مهر وماه
به ایشان شماره دهد سال وماه
زدیو و دد وآدمی وپری
زخورشید تا ذره ای بنگری
همه بندگانند جویندگان
درین بندگی نیز پویندگان
ورا در جهان پادشاهی رواست
که او آفریننده پادشاست
وزو بر شهنشاه فرطورتوش
جهاندار و بینا دل و پاک هوش
سزاوار باشد بدو آفرین
که هم با نژاد است و هم پاک دین
هم از خسروان جهان برتر است
سرافراز و بر مهتران مهتر است
خداوند گنجست و تاج وکمر
خداوند با زیب و با مهر و فر
زما نیز بروی فراوان درود
درودی که مهرش بود تار و پود
رسیدم به خوبی بدین بوم وبر
سر مرز آن خسرو نامور
ابا لشکر و بوق و کوس وسپاه
ابا نامداران زرین کلاه
چواز گردش چرخ ناسازگار
مرا بهره این بد در این روزگار
که حیران شوم چند گه درجهان
ببینم بسی آشکار و نهان
به نزدیک مرز شما آمدیم
بدین بوم و بر چند گه دم زدیم
زگفتار و کردار و فرهنگ تو
زمردی و دیدار و نیرنگ تو
شنیدیم هرگونه از هرکسی
که دارید بهره ز دانش بسی
چنین آرزو خاست در جان ما
برینست جاوید پیمان ما
که با تو مرا آشنایی بود
زدیدار تو روشنایی بود
منم پهلوان زاده بافرین
سرافراز گردی ز ایران زمین
جهانگیر پور جهان پهلوان
سپهبد سرافراز روشن روان
چو دستان نیا و چو رستم پدر
جهاندار و گردنکش و نامور
نبیره سرافراز سام سوار
که از جنگ شیران ربودی شکار
بدین گونه از زخم شمشیر تیز
بماندست ازو نام تا رستخیز
کنون زو منم در جهان یادگار
به هرکار،شایسته کارزار
شنیدم که اندر شبستان تو
پس پرده خوب رویان تو
یکی ماه روییست نام آرزوی
مرا خاست در دل بسی آرزوی
که با تو یکی نیز خویشی کنم
به خوبی بسی رای بیشی کنم
به من ده به آئین،تو آن ماه را
نگار سمن بوی دلخواه را
بدین گفتگو اندرون جنگ نیست
تو را هم به پیوند ما ننگ نیست
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
چو بگشاد لب را به گفتار نغز
که گیتی به پیوند،خرم بود
به بیگانگی،دل پر از غم بود
نبینی که بر شاخ های درخت
به پیوند بنهد یکی نیک بخت
چو سر برکشد شاخ آید به بر
دهد میوه را بخش تو خوب تر
همیدون به آب روان درنگر
که چون یافت پیوند آب دگر
یکی چشمه ای همچو دریا شود
جهانش درازی و پهنا شود
چو گشت از نوشتن،سخن اسپری
برآراست دیو سیه رهبری
فرستاد با او دلاور سوار
زگردان شمشیر زن،یک هزار
ابا هدیه و اسپ آراسته
زدینار و ا زگنج و از خواسته
روان گشت دیو از بر راه دور
بتازید در راه یک ماهه بور
بیامد سیه دیو با تاب وتوش
به نزدیکی شاه فرطورتوش
یکی را فرستاد از پیشتر
که گوید بدان شاه با مهر وفر
که آمد فرستاده نامدار
برشاه فرطور پاکیزه وار
چو بشنید آن خسرو سرفراز
پذیره فرستاد پیشش فراز
گوی نامور بود وارود نام
به نزدیک شه یافته رای وکام
روان گشت و آمد پذیره به راه
خود و نامداران با دستگاه
چوآمد به نزد سیه دیو گرد
سوار سرافراز با دستبرد
فرود آمد از اسب و پرسید دیر
سواری برافکند از آن پس چو شیر
که تا شاه را زان دهد آگهی
از این شیروش مرد بافرهی
سیه دیو شیراوژن و سرکشست
تو گویی که بر زین،که آتش است
چو بشنید خسرو برآراست کار
به نزدیک آن انجمن شهسوار
بیامد سیه دیو مانند کوه
زگردان ایران ابا او گروه
چوآمد در ایوان آن سرفراز
درودش رسانید و بردش نماز
یکی هدیه و اسپ آراسته
ابا گنج و دینار و هم خواسته
بیاورد بسپرد و نامه بداد
بسی از جهان آفرین کرد یاد
ستایش نمود از فرامرز گرد
زمردی و فرهنگ واز دستبرد
از آن کارهایی که او کرده بود
به هندوستان و به چین رفته بود
به نزدیک شاه پری باز گفت
شهنشا پذیرفت واندر شکفت
از آن پس بفرمود فرطورتوش
وزآن پیشکاران با رای وهوش
یکی کاخ پرمایه پرداختند
زبهر سیه دیو یل ساختند
زگردان چو پرداخت آن بارگاه
بیامد نشست از بر تخت شاه
بیاورد آن نامه دل پسند
وزو مهر برداشت بگشاد بند
چو برخواند نامه دبیر جوان
شگفتی نمودند پیرو جوان
از آن جستن مهر وپیوند او
پراندیشه شد خسرو نامجو
زیک ره به پیوند او شاد گشت
ز روی دگر پر زفریاد گشت
که با آدمی نبود از بن وفا
گرفتار خشمند و کین و جفا
به آغاز اگر چند نیکی کنند
سرانجام،عهد و وفا بشکنند
نباشند پیوسته بر یک نهاد
نجنبد زهر جا به هر خیره باد
به جای نکویی،بدی آورند
به هر راستی در کژی آورند
وگر سر بپیچم ازین گفتگوی
نخواهم که دختر شود جفت اوی
پر ازدرد گردد دل پهلوان
زساغر گراید به تیرو کمان
به ناکام با او بباید زدن
از آن پس ندانم چه شاید بدن
یکی کینه پیدا شود در نهان
بسی برسر آید سر اندر زمان
ازآن پس که داند بجزکردگار
که فیروز برگردد از کارزار
چنین گفت داننده پیش بین
که هرکس که پیدا کند تخم کین
زکردار خود زود پیچان شود
سر پادشاهیش ویران شود
به گیتی درش رنج وسختی بود
به محشر همان شوربختی بود
پس آن به که با داد،داد آوریم
به پاسخ همه مهر،یاد آوریم
که گیتی فسونست و پر درد و رنج
به یکسان نماند سرای سپنج
همه مهتری باد فرمان ما
نکو کاری و رای و پیمان ما
چو زاندیشه بیکران شد ستوه
برآورد سرکرد زی رخ ستوه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۰ - سخن گفتن فرطورتوش با بزرگان خود
چنین گفت با نامداران خویش
بزرگان کشور که بودند پیش
که ای سرفرازان با هوش و رای
خردمند و با دانش و رهنمای
بدانید کز مرز ایران زمین
جوانی سرافراز و پاکیزه دین
که پورجهان پهلوان رستمست
نبیره ز سامست واز نیرمست
بزرگست و با دانش و با نژاد
خردمند و با گوهر و فر و داد
رسیدست نزدیکی مرز ما
شده آگه از دانش و ارز ما
به پیوند ما رای دارد همی
که با رای او پای دارد همی؟
سیه دیو کز باد شمشیر اوی
فشرده شد خون چو آبی به جوی
زهنگام ضحاک تا این زمان
نبردست کس دست او از میان
به گیتی کس پشت او را ندید
نه دام و دد از بیم او آرمید
کنون پیش او چون همه بندگان
به فرمان او چون سرافکندگان
بدین کارش ایدر فرستاده است
که با رای و تدبیر و آزاده است
پراندیشه گشتم بدین داوری
که با آدمی چون بسازد پری؟
که با یکدگر ما نه هم گوهریم
مبادا کزین کار،کیفر بریم
چه گویید واین را چگونست راه
چه سازم بدین پهلوان سپاه
چنین پاسخ آمد زهر مهتری
که بود اندر آن انجمن سروری
که ای شاه با دانش و رهنمای
به دانش،خرد را تویی رهنمای
ولیکن چو زی ما کنی خواستار
بگوییم چیزی که آید به کار
نخستین تو او را برخویش خوان
زنخجیر و رود و می و بزم جان
ببین وبدان گر پسند آیدت
به دل گر همی فره مند آیدت
به دیداروگفتاروخوردونشست
به هرآزمایش برآسای دست
همان موبدان نیز در انجمن
زدانش بپرسند چندی سخن
گرا یدون که این نامور پهلوان
سرافراز و بیدار و روشن روان
به گوهر،درست و به دل،هوشیار
به مردی،ستور وبه دانش،سوار
وفا دارد و مهر ورای وخرد
روان را به دانش همی پرورد
ابا این همه گردی و زور وفر
نژاد بزرگی و شرم و هنر
سزد گر سرآری به پیوند او
شوی شادمانه به پیونداو
وگر آن که آید سرافراز شیر
سوی کشور ما چوآید دلیر
بدین ره نباید که دیو آمدست
ابا نامداران نیو آمدست
کزیدر سیه دیو چون بازگشت
پر از برف و سرما شود کوه ودشت
کنون مهرگان آید و ماه دی
که بفسرد خواهد رگ وجان و پی
زمستان و سرما بدین راه،دیو
نیارد گذر کرد و نه مرد نیو
مر او را گذر سوی کژدر بود
گذشتن بدان راه،خوش تر بود
در این راه اریدون که فرمان دهی
تو شاهی و ما جمله نزدت رهی
چو خواهی که او را به هر نیک و بد
به مردی و رادی و فر و خرد
ببینی نکو آزمایش کنی
همان آزمون را فزایش کنی
به دیوان و جادوی کندآوران
به افسون و برهان دانشوران
بگوییم تا هفت منزل به راه
بسازند پتیاره پیش سپاه
زشیران و گرگان واز اژدها
زسرما و گرما زهر دو بلا
همان جادو و اژدر ودیو وغول
کزو درد و رنجست و هم بیم وهول
همان کرگدن دیو بی ترس وباک
که از ابر،مرغ اندر آرد به خاک
بیایند در راه آن شیرمرد
به رزم از زمانه برآرند گرد
همیدو گر این شیروش مردگرد
جوان سرافراز با دستبرد
به فر و به مری و زور و هنر
بدین هفت منزل بیابد گذر
سزای ستایش بود بی گمان
ستودن به مردی مر او را توان
تو نیز آن زمان ناسپاسی مکن
بیندیش وحق ناشناسی مکن
بدان راه رو کو نماید تو را
کزو آرزوها برآید تو را
چو بشنید شاه،این پسند آمدش
همه گفته ها سودمند آمدش
یکی بزمگه ساخت شاهنشهی
بیاراست ایوان و گاه مهی
فرستاد و دیو سیه را بخواند
سوی تخت زرپیکرش بر نشاند
نهادند زرین یکی پیشگاه
نشستند گردان ابر تخت شاه
یکی کاخ بود از خوشی چون بهشت
همان خاک او مشک و زر بود و خشت
در وبام و دیوارها پرنگار
بدو اندرون پرده گوهر نگار
ز در و ز یاقوت سرخ و گهر
زلعل و زبرجد نشانده به زر
زمینش ز زربفت وخز و حریر
چنان چون نموده بدو مهر،تیر
غلامان خورشید رو صف زده
پس و پیش خسرو رده بر رده
همه لب پر از نوش و سرها به پیش
پرستار،پیش ایستاده به پیش
به کف بر،می و چشم ها نیم مست
زنسرین و از لاله دسته به دست
فراوان بر هرکسی چون نثار
به مجلس زعنبر زمشک تتار
چوایوان ا زآن مشک،بویا شده
زخنیاگران،کاخ، گویا شده
چو بازیر و بم راز برساختی
صدای نوا در هوا تاختی
زآهنگ وآوای بانگ وخروش
همی شادمان گشته قلب سروش
تو گفتی که ناهید با مشتری
در آن بزمگه بد به خنیاگری
بدین گونه تا شد هوا تیره فام
به یاد فرامرز خوردند جام
سخنشان به دیدار او بد همه
زمردی و کردار او بد همه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۱ - سخن گفتن سیه دیو از نژاد فرامرز
چو هرکس سخن گفت از پهلوان
همان شاه گردان و نام آوران
پس آن دیو گویا زبان برگشاد
همی کرد کار فرامرز،یاد
نخستین ز راه نژاد و گهر
سخن گفت ا زآن پهلو نامور
نژادش یکایک بدیشان شمرد
ز رستم بشد تا نریمان گرد
زکورنگ و اترط همی کرد یاد
چنین تا به جمشید بردش نژاد
هم از مادرش دخت گودرز شیر
که با فر وبرز است و با دار و گیر
بدین سان که گفتم نژادش کنون
هنرهاش باشد از این در فزون
خردمندی و فر و اورنگ او
مهی و جوانی و آهنگ او
اگر چند گویم از این در سخن
به گفتار هرگز نیاید به بن
کنون سیزده سال باشد کنون
که تا این هنر مند با رهنمون
همی پوید اندر جهان نامجوی
گهی نام جوی و گهی کام جوی
بسا گرگ و شیر و پلنگ و نهنگ
که از گرز او پست شد روز جنگ
بسا دیو جنگی و نر اژدها
که از تیغ تیزش نیابد رها
چه مایه حصاری که از کوه و دشت
که از سم اسبش همی تازه گشت
بسا کارزاری نبرده سوار
بسا شیر دل پهلو نامدار
که از جنگ او روی برگاشتند
بدو کام و امید بگذاشتند
پدرش آن سپهبد جهان پهلوان
نگهدار ایران و پشت گوان
زهنگام شاه جهان کی قباد
کمر بسته دارد به مردی وداد
همه کشور ترک وماچین و چین
بدان گونه تا مصر و بر برزمین
بگردید یکسر به نعل ستور
برافکند از آن انجمن گرد و شور
زدیوان مازندران در نبرد
زخنجر به گردون برافشاند گرد
به تنها تن خویشتن رزم جست
نجست از کسی یاری اندر نخست
زجادو از دیو و از اژدها
یکی را نیامد زتیغش رها
نماندست اندر جهان هیچ کس
که بر رزم او باشدش دسترس
همان سام نیرم که بودش نیا
سرافراز وبا رای وبا کیمیا
به هنگام عهد فریدون شاه
به مردی کمر بست بر کرد گاه
همان کرگساران مازندران
بپرداخت آن یل به گرز گران
هزاروصد و شصت دیو دمان
که بودند هریک چو شیر ژیان
که در کرگساران بزرگان بدند
سرافراز و تند و سترگان بدند
گرفتار بند کمندش شدند
به خواری همه زیر بندش شدند
چه با اژدها و چه با نره دیو
چه با شیر و دیو و چه با گرد نیو
یکی بد به رزم اندرون شیرمرد
که بر وی برافشاند گرد نبرد
بدین مرز کاکنون تو داری نشست
نشان پی اسب و گرزش بسست
به خویشان ضحاک در بوم چین
به خنجر سیه کرد روی زمین
نریمان که بد باب سام سوار
همان است آوازه اش در دیار
چوگرشسب خود در جهان کس نبود
که با او توانست رزم آزمود
اگر گویم از کار آن نامدار
به چندان بود ناید اندر شمار
همانا شنیده بود تاجور
زکردار مردی آن پرهنر
که با منهراس و همان اژدها
چه کرد آن دلاور به تیغ جفا
کنون این جوان از نژاد چنین
خردمند و با گرد وبا آفرین
به رخ،همچو ماه و به بالا چو سرو
به تن،ژنده پیل و به رفتن،تذرو
دو بازوش ماننده ران پیل
بجوشد زآوازه او رود نیل
هنر با نژادش که گفتم همه
به نزد تو ای شهریار رمه
همانا که از صد، یکی بیش نیست
چو او نامور در جهان کس نزیست
چو این گفته بشنید فرطورتوش
به دلش اندر آمد از آن کار،هوش
پدید آمد آن شاه را آرزو
که بیند یکی چهر آن نامجو
چو از باد شب پشت خور خم گرفت
رخ هور چادر فراهم گرفت
برآمد یکی دیو گرد از جهان
همه آشکارا بشد زو نهان
برفتند هرکس به دل تندرست
چو خور چهره روز روشن بشست
یکی تیغ زرآبگون در گرفت
جهان را بدان تیغ در زرگرفت
بیامد سیه دیو نزدیک شاه
ابا ودلیران ایران سپاه
چنین گفت با شاه فرطورتوش
که ای شاه بینای با رای وهوش
ببودن در این شهر،بسیار گشت
دل مهتر از ما پرآزار گشت
کنون پاسخ نامه باید نوشت
به خوبی و نیکی چو حور از بهشت
تو نیز از بزرگی وداد وخرد
همان کن که در مردمی می سزد
چنین داد پاسخ بدو شهریار
که ای نیک دل سرور نامدار
یک امروز دیگر بر ما بپای
که تا پاسخ نامه آرم به جای
تو با شادمانی به ایوان خرام
ز رفتن،مبر هیچ امروز نام
که ما رای پیوند او ساختیم
ز بیگانگی،دل بپرداختیم
سیه دیو،آن گفته بشنید ورفت
ابا نامداران،سوی کاخ،تفت
نشستند با او دلیران به هم
به می تازه کردند روی دژم
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۲ - پاسخ نامه فرطور توش به فرامرز رستم
دگر روز چون شید زد بر درفش
چو کافور شد روی چرخ بنفش
نشست از بر تخت،شاه پری
زاندیشه،دل دور وازغم،بری
یکی خوب نامه بفرمود شاه
به نزد فرامرز لشکر پناه
نویسنده بنهاد بر نامه دست
قلم،پای بگشاد و لب را ببست
سراسر پیاده همی ساختش
به سر بر یکی افسری ساختش
زافسر ببارید در ثمین
همه در او سر به سر آفرین
نخست از جهان آفرین کردیاد
که باشد ازو سر به سر عدل وداد
همان کو سپهر روان آفرید
دگر آشکار و نهان آفرید
جهان را جز او نیست کس پادشاه
ازوهم بدو جست باید پناه
زخورشید واز ذره تا پیل ومور
زخاک سیه تابه کیوان وهور
به یکتایی،او را ستاییده اند
همه بندگی را فزاییده اند
جز او را ندانم خدای جهان
سزای پرستیدن اندر نهان
وزو بر سپهدار ایران زمین
سپهبد فرامرز با آفرین
سپهدار پور گو پیلتن
سزاوار هر مجلس و انجمن
که با فر و برز است ونام نژاد
گرانمایه گرد با فر وداد
خداوند نیروی و فرخندگی
نگهدار گیتی به مردانگی
بیامد چو این نامه دلپسند
زدست سیه دیو گرد بلند
همه مردمی بود و با داد ورای
چو فردوس در گاه،شادی نمای
به سان بهشتی بدآراسته
به گفتار پاکیزه پیراسته
به دل،شادمان گشتم از رای او
از آن نغز گفت دل آرای او
همانست کان پهلوان زاده گفت
ره نیکمردی نشاید نهفت
که خرم به پیوند باشد جهان
همینست نزد کهان ومهان
جهان پهلوان زاده پرهنر
سرافزار وشیراوژن« و نامور
اگر رای دارد به خویشی ما
همان سرفرازی به بیشی ما
مبادا که این رای گردد کهن
برینست جاوید ما را سخن
کنون آرزو دارم ای پهلوان
که پیچی بدین راه،ما را عنان
ابا پهلوانان ایران همه
که هستند نزد سپهبد رمه
بیاید بدین نامور مرزبان
ببیند سرمایه دار زمان
به دیدار او نیز خرم شویم
بگوییم چندی و هم بشنویم
بود چند با نامداران خویش
بداند مر این خانه ام جای خویش
زگفتار شیرینش رامش بریم
زپیمان و از رای او نگذریم
ازین نامه را برتو بر بیش و کم
نباید که باشی به خواندن دژم
زگفتار برتر کشیدیم دست
سیه دیو داند دگر هرچه هست
چو بنوشت نامه پس اندر نوشت
به مهر ووفا تخم نیکی بکشت
برآراست با نامه چندان نثار
زهرگونه ای هدیه بد شاهوار
که گر برشمردی یکی کاروان
فزون آمدی رنج بردی کمان
زلعل و ز پیروزه و سیم و زر
زیاقوت و لؤلؤ و در وگهر
ز زرینه تاج و ز فیروزه تخت
سزاوار آن مهتر نیک بخت
هم از طوق و هم یاره و گوشوار
هم از افسر و جام گوهر نگار
زشمشیر واز جوشن و درع وخود
زبرگستوان آنچه شایسته بود
پری رخ کنیزان با ناز و شرم
غلامان زیبا و آواز نرم
همه پاک با جامه زرنگار
کمربند زرین و باگوشوار
زیوز و ز شاهین واز چرخ و باز
سیه گوش واز باشه سرفراز
شهنشاه بیدار روشن روان
فرستاد نزدیک گرد ژیان
برآراست خلعت سیه دیو را
سواران گردنکش نیو را
کلاه و قبا داد واسب وکمر
زهرگونه دینار و زر وگهر
گسی کردشان باد آن شادمان
برفتند پرآفرین ها زبان
چو ایشان برفتند فرطور توش
سپهدار با دانش و رای وهوش
بفرمود تا دیو و جادو سران
برفتند داننده کندآوران
به جادو گری وبه نیرنگ وپوی
همه راه آن پهلو نامجوی
پراز دیو کردند وپر گرگ و شیر
پراز جادو و اژدهای دلیر
به نیرنگ ازین گونه برساختند
دل از کردنی ها بپرداختند
از این رو سیه دیو با رای وداد
همی راند با سروران همچو باد
چو رفتند نزد سپهدار گرد
سیه دیو آن هدیه ها پیش برد
فرامرز از آن هدیه ها خیره ماند
سراسر بر ایرانیان برفشاند
ازآن پس سیه دیو،نامه بداد
سخنهای خسرو بدو کرد یاد
جوان دلاور چو نامه بخواند
میان را ببست و سپه برنشاند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۳ - داستان هفت خوان و کشته شدن جادویان به دست فرامرز و گزارش آن
چو زان منزل آمد برون سرفراز
سیه دیو گفت ای یل رزم ساز
بدین ره که امروز ما آمدیم
بسی رنج بردیم تا آمدیم
به برگشتن اکنون نشاید گذشت
که پر برف باشد همان کوه و دشت
سوی راه کژدر بباید شدن
بدین راه ایمن نباید بدن
ولی در ره کژدر ای سرفراز
بسی رنج و درد آیدت پیش باز
زدیوان و گرگان و نراژدها
زشیران جادو به روز بلا
هم از غول پتیاره تندخیم
دگر کرگدن باشد آن پر زبیم
ندانم بدین ره،گذر چون کنی
بدین جانورها چه افسون کنی
فرامرز گفتا به زور خدای
که هست او به مردی مرا رهنمای
سرانشان به تیغ اندر آرم زپای
نیاید به دل مرمرا ترس جای
تو ای شیر جنگی سه دیو تند
بدان راه رفتن مشو هیچ کند
در این راه اکنون مرا رهنمای
همی باش باهوش و پاکیزه رای
به هر منزلی کان گذرگاه ماست
که هم دیو با شیر و نراژدهاست
چو آیم به نزدیک ایشان یکی
از ایشان خبرده مرا اندکی
بدان تا به ناکامی از ناگهان
نیاید یکی زان بر من نهان
که من جنگ را جنگ ناساخته
دل از کار ایشان نپرداخته
یکی را زلشکر گزندی رسد
زغم بر دلم تازه بندی رسد
سیه دیو،پیش اندر افکند اسب
همی رفت برسان آذرگشسب
همه راه،نخجیربا یوز وباز
همی رفت با رامش و بزم ساز
چو دو روز ازین گونه لشکر براند
به دل درهمه بیخ شادی نشاند
چو نزد کنام ددان آمدند
شب آمد در آن دشت خیمه زدند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۴ - خوان اول کشتن فرامرز،شیران را
چو شب،شعر زربفت بر سر کشید
نشان های درنده شیران بدید
چنین گفت آن دیو با پهلوان
که ای پر منش گرد روشن روان
هم اکنون چو درمنزل آیی فرود
زشیران درنده باشد درود
دو کوهند وز آواز ایشان زمین
بلرزد به هنگام پرخاش و کین
دو شیر ژیانست ای نامدار
به بالا فزون تر ز پیل وسوار
زپیکار چون تاب خشم آورند
زرشک اندرون خون به چشم آورند
ز آهنگ ایشان بلرزد زمین
گریزان شود اژدهای عرین
سپهبد چو این داستان گوش کرد
بپوشید خفتان و درع نبرد
نشست از بر خنگ و آمد دوان
به پیکار آن هر دو شیر ژیان
چو نزدیک ترشد بغرید شیر
بیامد به پرخاش گرد دلیر
یکی شیر مانند کوه دژم
تو گفتی بسوزد جهان را به دم
جهانگیر،با تیر بود وکمان
چوآمد بر نره شیر ژیان
نهادش کمان کیانی به زه
فکنده بر ابرو ز چین بر گره
خدنگی که پیکانش پولاد بود
کجا خاره در پیش او لاد بود
بدو اندرون راند و بگشاد بر
بزد بر میان و بر شیر نر
به غرش برآمد بر پهلوان
چو دریای جوشان برآمد دمان
خدنگی دگر پهلو رزم ساز
بزد بر بر شیر گردن فراز
ز سینه گذر کرد بر روی پشت
بدین گونه آن هر دو دد را بکشت
از آن پس برآورد شمشیر تیز
به تیغ اندرون کردشان ریز ریز
چو زیشان بپرداخت آمد دمان
شتابان به نزدیک آب روان
سر و تن بشست اندر آن آب پاک
بیامد بغلتید بر تیره خاک
به پیش خداوند جان آفرین
فراوان بمالید رخ بر زمین
چوآمد سپه نزد آن سرفراز
بدیدند او را به جای نماز
بدان جای پیکار آن سان دو شیر
فتاده ز پرخاش گرد دلیر
گوان وسپه آفرین سر به سر
گرفتند بر پهلو نامور
سراپرده بر جویباران زدند
همان خیمه بر مرغزاران زدند
بیامد سپهبد به پرده سرای
به رامش برآراست آن پاک رای
به می دست بردند با او مهان
همی گفت هرکس ز راز نهان
گو شیردل با سیه دیو گفت
که کار ره از من نشاید نهفت
چه بینم دگر گفت زی رهگذر
چو فردا به رفتن ببندم کمر
سیه دیو گفت ای خداوند زور
دل و دیده دشمنت باد کور
چو فردا به راه اندر آریم سر
دو گرگ ژیان زین ره آید گذر
که پتیاره زان سان کسی را ندید
جهان جوی تر کاردان ناشیند
نباشد به بالای ایشان هیون
به تن،تیره و دیدگان چون عیون
سرون بر سر هریک ای نیکبخت
پدیدار چون آبنوسی درخت
به دندان،فزون تر ز نیش گراز
به رزم اندر ای مهتر سرفراز
زپیل ژیان برنتابند روی
نه کس نزد ایشان بود رزمجوی
فرامرز گفتا به فر خدای
چنانشان به تیغ اندرآرم زپای
که شیر ژیان روز نخجیر شور
برآرد به زخم از تن نره گور
بدین گونه گفتار بد در میان
سیه دیو و گردان ایرانیان
می چند خوردند و شادان شدند
به یاد یل پور دستان شدند
برفتند از آن پس سوی خوابگاه
برآسوده از بزم و از رزمگاه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۵ - خوان دوم کشته شدن گرگان به دست فرامرز
چو خورشید تابید و بی گاه شد
فلک سر به سر رو به خرگاه شد
سپهبد،سپه را همه برنشاند
بفرمود کارآگهان را براند
بپوشید خفتان و برگستوان
برآراست خود را به تیرو کمان
سپاه از پس او به پیش اندرون
سیه دیو در راه بد رهنمون
بدان گه که خور سوی مغرب دوید
سپهبد به نزدیک گرگان رسید
چو از دور دیدند گرگان،سوار
خروشان و جوشان چو شیر شکار
سوی پهلوان سپه تاختند
زمین را به دندان بپرداختند
کمانور سرافراز با زور وفر
خدنگی سه پر زد به بند کمر
چو گرگان رسیدند نزدش فراز
به زه برنهاد از کمان،سرفراز
خدنگی نهاد اندرو چار پر
به شست اندر آورد و بگشاد بر
چو با گوش نزدیک شد شست او
کمان،چین بیفزود از دست او
چو تنگ اندر آورد بردوش،شست
خدنگ از بر چرخ چاچی بجست
بزد بر بناگوش گرد دلیر
گذر کرد از گردش چوب،تیر
به خاک اندر آمد تن گرگ نر
به شست اندر آورد تیر دگر
بزد بر تهیگاه آن ماده گرگ
به خاک اندر افتاد گرگ سترگ
از آن پس تنانشان همه پاره کرد
بدین سان زگرگان برآورد گرد
بیامد سوی آب،روشن روان
به دل،خرم از گردش آسمان
سر وتن بشست آن یل نامدار
همی گفت ای پاک پروردگار
تودادی مرا دستگاه بزرگ
بدین نره شیران و گرگ سترگ
که را برگزیدی که او خوار نیست
بدین داد بر جای پیکار نیست
که را خوار کردی کسی خوارتر
نباشد به گیتی کسی زارتر
زفر تو یک ذره ماهی شود
زمهر تو کوهی چو کاهی شود
همه داد بینیم و بیداد نیست
برین داد بر جای فریاد نیست
چو پردخته شد زآفرین خدای
سپاهش رسیدند یک یک به جای
چو دیدند از آن سان دوگرگ ژیان
تبه گشته از تیر مرد جوان
سراسر سپه خواندند آفرین
برآن شیردل پهلوان گزین
زدند از بر سبزه تر سرای
به رامش نشست آن یل پاک رای
گوان می گرفتند و شادی کنان
از آن خرمی گشته بازی کنان
چوتاریک شد چهره آسمان
فروغ شه اختران شد نهان
از آن تیرگی،شمع اختر هزار
به کردار اخگر ز دریای قار
ببارید گفتی مگر سندروس
نشاندند بر تخته آبنوس
بخفتند چون رنگ شب درگذشت
خروش چکاوک برآمد به دشت
شهنشاه انجم یکی شمع زرد
بگسترد برگنبد لاجورد
سپه بر نهادند و بستند بار
همی رفت پیش اندرون نامدار
ابا او سیه دیو همراه بود
که او را بدان راه آگاه بود
بپرسید از او پهلوان دلیر
که در ره چه باشد ز پیل و ز شیر
چنین داد پاسخ سیه دیو باز
که ای رزمجو مهتر سرفراز
یکی دیو پیش آیدت پر ز هول
خردمند خواند مر آن دیو،غول
از این دشت پتیاره سهمناک
سرش با سپهر و دو پایش به خاک
به دندان،چو پیل و به تن، همچو کوه
زآسیب او کوه خارا ستوه
دو چشمش چو دو چشمه پر زخون
فروهشته لب ها چو لنج هیون
سرش پهن همچون درخت گشن
سیه روی و رخ زرد و تاریک تن
ز دریای قلزم برآرد نهنگ
هم اندر هوا مرغ گیرد به چنگ
بدین بوم وبر،شیر و پیل دلیر
گذشتن نیارد زبالا و زیر
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۶ - خوان سوم کشتن فرامرز،غول را
در این گفتگو بود کز ناگهان
بغرید بی مایه دیو ژیان
دمنده سوی پهلوان کرد روی
پراز کینه وخشم و پرخاشجوی
سپهدار، با آلت رزم بود
که نزدش بسی خوش تر از بزم بود
کمان نریمان به زه برنهاد
به نزد هم آورد شد همچوباد
کمان را ببارید همچون تگرگ
بدان دیو وارونه،باران مرگ
بیامد دوان دیو غول نژند
درختی گشن بود در ره بکند
بزد بر سر اسپ آن شیرمرد
تکاور ز درد اندر آمد به گرد
پیاده شد از اسب،گرد دلیر
خروشید ماننده نره شیر
کشید از میان،آبگون تیغ تیز
برآورد از آن رزمگه رستخیز
نیامد به دلش اندرون بیم وهول
بزد خنجری بر پی دیو غول
زهنگ سپهدار وبالای او
به خنجر جدا کرد یک پای او
سپهبد دژ آگاه دیو ژیان
به یک پا درآویخت با پهلوان
گرفتش بر یال و گرد دلیر
زبر دیو جنگی،سپهبد به زیر
دلاور بزد دست چون شیر نر
به نیروی یزدان فیروزگر
برآوردش از جا و زد بر زمین
بلرزید از آسیب او دشت کین
یکی تیغ زد بر میان سرش
جدا کرد نیم زیال و برش
سیه دیو چون دید از آن دستبرد
بسی آفرین کرد بر مرد گرد
سپهبد دگر پیش یزدان پاک
بمالید رخسار بر تیره خاک
کزو فرهی بود و فیروزیش
همان کام و نام ودل افروزیش
یکایک سپاه اندر آمد ز راه
نگه کرد هرکس در آن رزمگاه
یکی زشت پتیاره دیدند خوار
فتاده در آن دشت،بیچاره وار
هرآن کس که بود از گوان شیرمرد
بسی آفرین بر سرافرازکرد
همی گفت هر کس که این شیر مرد
بدین زورمندی و این کار کرد
زرستم به مردی گذر یافتست
به گیتی که چندین هنر یافتست
سیه دیو را گفت یکسر بگوی
کزین بعد،ما را چه آید به روی
بدو گفت کای پهلوان سپاه
ازیدر که ماییم سه روزه راه
گذر کرد باید به ریگ روان
همه درد و آسیب و رنج گران
زگرما بسوزد به تن،استخوان
ندانم بدین ره شدن چون توان
یکی خشک پیر است بی دسترس
گذشتن نیارد بدین دشت،کس
نیابی بدین راه،یک قطره آب
از او بهره و هریک بهری سراب
مگر پاک یزدان بود یاورت
زپستی به گردون برآرد سرت
چو زین بگذری خویشتن با گروه
به پیش اندر آیدت یک خاره کوه
گذرگاه باشد تو را بی گمان
چپ و راست،کوه و تو اندر میان
سه روزت بدین گونه باشد گذر
زسرما نیابد کسی پا و پر
ببارد یکی برف از تیره ابر
که گیتی شود همچو کام هژبر
به یک نیزه بالا برآید فزون
زسرما به تن بفسرد پوست و خون
همیدون نیابد علف،چارپای
بدین سان که گفتم تورا رهنمای
دژم شد دل هر که زان سان شنید
به رخسار گشتند چون شنبلید
همی گفت هرکس بدان نامدار
که ای شیر جنگی گه کارزار
خردمندی و گرد ونام آوری
بدین لشکر گشن،تو مهتری
به تندی مده جان لشکر به باد
مبادا که این گفتت آید به یاد
به پای خود ایدر نه دام مرگ
نیاید کسی ساخته ساز وبرگ
نه پیکار تیرآید ایدر نه تیغ
نه مردی نه نیروی و جای گریغ
بیندیش از این پر بلا تیره روز
دل بی گناهان ایران مسوز
چو این گفته بشنید شیر ژیان
بدین سان دل و رای ایرانیان
دژم شد دلش گفت کز آرزو
نپیچد دل مردم نیکخو
کسی کش خرد در جهان رهبر است
چنین گفته ها را نه اندر خور است
هر آن کس که از بن ندارد خرد
بدین مایه گفتار اندر خورد
بداند به دانش چنان چون سزاست
که بر جان ما دادگر پادشاست
به هر چیز کو بر سر ما نوشت
زکردار نیک و بد وخوب وزشت
بباشد همی بودنی بیش و کم
روان را چه شادی چه اندوه وغم
کرا مرگ در آب دریا بود
زآتش بترسد نه والا بود
ور از برف و سرما سرآید زمان
زخود بازگردان همی چون توان؟
یکی را به چنگال شیر سترگ
یکی را به دیو ویکی را به گرگ
یکی را به نخجیر یکی را به تیر
سراسر بباید شدن ناگزیر
یکی را به بستر سرآید زمان
یکی هم به چاه افتد از ناگهان
ابا آن که کس را بدین راه نیست
خردمند ازاین دانش آگاه نیست
جهاندار جان آفرین پادشاست
بدو نیک دانستن، او را سزاست
به هر چیز،تقدیر،او راندست
خردمند از این سان فروماندست
همه بودنی ها بباید بدن
نباید به تقدیر دم بر زدن
چو دانی کزین راز آگه نه ای
ابا راز دادار همره نه ای
چرا از پی جان کنی داوری
به نادانی از ره حق بگذری
چو ایرانیان،آن دل و رای او
بدیدند آن برز وبالای او
گشودند یکسر به پوزش زبان
بگفتند کای گرد روشن روان
زما این سخن مهربانی شناس
از این گفته ها نیز برگو سپاس
به دل سوزگی بازگوینده ایم
به آرام و مهر تو جوینده ایم
نداریم جان های خود را دریغ
زباد و زسرما و از گرز و تیغ
فدای تو سرکرده تا زاده ایم
به هر ره که کوشی تو آماده ایم
ازیشان دل پهلوان شاد گشت
روان گشت آسوده در پهن دشت
رسیدند نزدیک ریگ روان
بفرمود تا شد به روشن روان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۷ - خوان چهارم و پنجم و ششم در رفتن فرامرز از سرما و گرما و کشتن کرگدن و رسیدن به خوان هفتم
بیاورد صد کاروان شتر
زآب وعلف کرده یکباره پر
به پیش اندر افکند و پویان برفت
برآن ریگ تاریک،جویان برفت
زگرمی همی سوخت تن در سلاح
نبد روز پیکار وگاه مزاح
زبان ها برون اوفتاده زکام
همه یاد کردی زقوم و مقام
تن بارگی گشته از خوی پرآب
برآن دشت بی آب ودل پرشتاب
به یزدان بنالید هرکس به درد
از آن راه تاریک پربار و گرد
بدین گونه ببرید سه روزه راه
میان دو کوه اندر آمد سپاه
چو آورد لشکر میان دو کوه
خود ونامداران پس اندر گروه
سراپرده زد بر لب جویبار
پس وپشت او لشکر نامدار
شب آمد بخفتند و دم بر زدند
یکی بر لب خشک،نم بر زدند
ز رنج و غم راه دور ودراز
برآسود آن لشکر رزم ساز
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشت
زابر سیه آسمان تیره گشت
برآمد یکی ابر مانند غار
سراسر بپیوست بر کوهسار
ازآن ابر تاریک و باد دمان
جهان گشت پردام اهریمنان
ببارید برفی به کردار او
کزآن شد دل نامداران ستوه
برآمد به بالا یکی تیره برف
پراز برف شد کوهسار شگرف
سرا پرده و خیمه ها پر ز یخ
کشیده شد از برف از دشت نخ
نبد دست و بازو کسی را به کار
پر از برف و سرما شد آن کوهسار
چواز برف و سرما به بیچارگی
رسیدند لشکر به یکبارگی
سپهبد چنین گفت با بخردان
که ای نامداران و فرخ ردان
زبد دست خواهش به یزدان بریم
زخود بینی وکبر، دل برکنیم
بدین رنج،رخ سوی او آوریم
زچشم، آب حسرت به رو آوریم
مگرمان ببخشد از این سخت جای
که اویست بیچاره را رهنمای
بزرگان و گردان لشکر همه
سپاه آنچه بودند یکسر همه
به زاری همه دست برداشتند
زاندازه فریاد بگذاشتند
که ای برتر از دانش و عقل و جان
تویی آفریننده انس وجان
بدین جای بی دسترس،دست گیر
نیاز همه بندگان درپذیر
چوکردند از این گونه زاری بسی
زسرما نپرداخت با خود کسی
ببخشود بخشنده داد ومهر
همان گاه شد تازه روی سپهر
همان گه بیامد یکی باد تند
ببرد از رخ آسمان ابر کند
چو بخشایش و داد یزدان بود
بهار و دی وتیر،یکسان بود
بیامددل مهتران باز جای
نیایش کنان پیش یزدان به پای
سراپرده و خیمه پربرف ویخ
فکندند برتن برآن کوه،شخ
چوشد خشک،خرگاه و پرده سرای
بزرگان برفتند یکسر زجای
سبک بار کردند چیزی که بود
وزآنجا برفتند مانند دود
سه روز وسه شب بود در راه برف
برفتند از آن راه برف شگرف
چهارم چو آمد میان دو کوه
سراسر همه لشکرش بد ستوه
بدیدند یک دشت پرآب وگل
همان جای رامش بد و رود ومل
گرفتند بر دادگر آفرین
خداوند فیروز جان آفرین
اگر چند بسیار دیدند رنج
به هر بهر زان خرمی بود گنج
نماند به مردم،غم و رنج ودرد
نه خوبی و آسانی و گرم وسرد
نه سود و زیان ونه نیک و نه بد
خردمند مردم چرا غم خورد
برآن دشت پرگل فرود آمدند
ابا رامش و نای و رود آمدند
یکی بزم خرم بیاراستند
همی جام زرین بپیراستند
چو خوردند با شادمانی سه روز
چهارم زگردون چو گیتی فروز
برآورد رخشنده،زرین درفش
بدرید شب،پرنیانی بنفش
دلیران به رفتن سر افراختند
دل از رنج و سختی بپرداختند
همی رفت پیش اندرون،پهلوان
سیه دیو،همراه او با ردان
دگر باره آن پهلوان بزرگ
بپرسید از نره دیو سترگ
که دیگر شگفتی چه بینم به راه
یکایک بگو ای گو نیک خواه
بدو گفت کز کرگدن دیو زوش
هم اکنون به گوش آیدت یک خروش
کزآن گونه پتیاره دیو ژیان
ندیده است هرگز کس اندر جهان
بدرد زآواز او کوه وسنگ
بخاید ز بیمش ژیان شیر،چنگ
تن پیل دارد سرکرگدن
سرون بر سرش چون درخت گشن
به تک باد را زیر پی بسپرد
به دندان چو پیل ژیان بشکند
سر و پای پیل ژیان بر زند
چو بادش ز روی زمین برکند
نباشد مر او را یکی پشه سنگ
ازوکوه،پیچان شود روز جنگ
فرامرز فرمود تا رزم ساز
بیارند در پیش آن سرفراز
زبهر نبرد آنچه بد ناگزیر
زتیغ و زگرز و کمان و زتیر
بپوشید یکسر همان ساز جنگ
برون تاخت مانند شیر و پلنگ
سپه رفت و خود ماند پیش اندرون
تو گفتی روان شد که بیستون
چو خورشید از باختر کرد روی
به منزل رسید آن گو نامجوی
به دست اندرون خنجر دد فکن
چو دانست مأوای آن کرگدن
یکی نعره زد پهلوان دلیر
که از نعره او بلرزید شیر
چو بشنید آن دد، برآشفت سخت
که از نعره گرد با زیب و بخت
بیامد برش کرگدن دیو زوش
برآورد بر چرخ گردون خروش
دمنده ز ابر اندر آورد سر
شد از هیبتش کوه،زیر و زبر
چو از دور دیدش نبرده سوار
بغرید مانند شیر شکار
ببارید بر وی زتیر خدنگ
زپیکان بر وی جهان کرد تنگ
دد تیز دندان بیامد چو باد
به پای سمند جوان در فتاد
سرونی بزد بر زهار سمند
به یک زخم بر تیره خاکش فکند
سپهبد بجست از بر بادپای
چوپیل دمان اندر آمد زجای
پیاده درآویخت با کرگدن
یکی تیغ در چنگ آن پیل تن
بزد بر میان سرش تیغ تیز
به مردی برآورد از او رستخیز
به دو نیمه شد پیل وش پیکرش
به خاک اندر افکند یال وبرش
بیامد خروشان به پیش خدای
خداوند نیروده رهنمای
خروشید بسیار و کرد آفرین
بمالید رخسارها بر زمین
همان گاه دیو سیه در رسید
مراو را به جای پرستش بدید
فتاده به نزدیک او کرگدن
به خنجر به دو نیمه گشتست تن
بدو آفرین خواند دیو دلیر
ابر بازوی نامور نره شیر
سپه نیز آمد ز راه دراز
ببردند یک یک براو نماز
بسی آفرین کرد هر کس بر او
که جاوید بادا یل نامجوی
همان جا بر سبزه خرگه زدند
سراپرده نزد یکی ره زدند
به رامش نشستند و می خواستند
دل از خرمی ها برآراستند
چو شد مست هرکس سوی خوابگاه
برفتند آسوده یکسر سپاه
دگر روز چون گشت خورشید،زرد
بگسترد زرآب بر لاجورد
برآراست راه،آن یل پهلوان
همه نامداران روشن روان
دگر باره با آن سیه دیو گفت
که در کار دانش مکن در نهفت
چه بینم دگر باره از دیو ودد
در این ره چه پیش آیدم نیک وبد
دگر گفت با او سیه دیو گرد
که ای مرد با دانش و دستبرد
یکی دیگرت کار ماندست و بس
کز آن سهمگین تر ندیدست کس
چو زین بگذری هیچ رنجت نماند
بجز کشور و تاج وگنجت نماند
یکی اژدها است بر رهگذر
کزو چرخ گردنده جوید حذر
چو کوهی به تن باشد وتف و تاب
گریزد ازو بر سپهر،آفتاب
دو چشمش چو دو طاس هم پر زخون
زکام و دمش آتش آید برون
نفس همچو سوزنده آذرگشسب
زمیلی به دم در کشد پیل واسب
به سر بر دو شاخش بود تیر سخت
ستبری فزون تر زشاخ درخت
همی دست و پا دارد ویال وبر
به چنگال،ماننده شیر نر
گرایدون که او را نگون آوری
به مردی تن او به خون آوری
چنان دان که داننده خوب وزشت
به نام تو منشور مردی نوشت
سیه دیو را گفت شیرژیان
که ای مرد دانای شیرین زبان
بسی دیده ام زین نشان اژدها
ازین سخت تر گاه کین وبلا
که هرگز نپیچیده ام سر زجنگ
نه در رزم جستن نمودم درنگ
به زور جهاندار ازین اژدها
برآرم دمار ونیابد رها
بگفت این وبرگستوان بر سیاه
برافکند آن پهلو رزمخواه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۸ - خوان هفتم کشتن فرامرز،اژدها را
بیامد به نزدیک نر اژدها
خروشان و جوشان چو رعد از هوا
یکی چشمه آب شور از برش
ولیکن نبودی گیا بر سرش
همانا که فرسنگ،ده کرد او
نبودی درختی و کشتی درو
چوآنجا به تنگ اندرآمد دلیر
بغرید مرد جوان همچو شیر
چو بشنید آواز او اژدها
خروشان به کردار باد از هوا
بیامد به کردار شیرژیان
چو دود از نفس زهر گشته روان
دلاور بترسید از آن دود و زهر
وزان غرش او که کر گشت دهر
به قد،اژدها و به تن،همچو ببر
زبون گشتی از پنجه او هژبر
چو نزدیک تر شد ازو پهلوان
ثنا خواند بر کردگارجهان
وزآن پس سوی ترکش آورد چنگ
کمان اندر آمد و تیر خدنگ
یکی تیر دیگر بزد بر سرش
روان اندرآمد به مغز اندرش
کمان در ربود از سپهدار گرد
سپهبد درآمد ابا دستبرد
بر اژدها اندر آمد دلیر
چو نزدیک شد تیغ بگرفت شیر
گشاده دهان اژدهای دژم
همی سوخت روی هوا را به دم
همان تیغ بربود از نامدار
بترسید ازو پهلوان سوار
فرودآمد و چاک زد برکمر
یکی نیزه بگرفت پرخاشخر
همن ده رشی نیزه آهنین
بزد بر میان دهانش به کین
زگردنش نوک سنان در گذشت
پر از زهر و خون شد همه کوه ودشت
کشید از میان،خنجر آبگون
بزد تیغ و انداختش سرنگون
بیامد بر دادگر کردگار
دو رخ برنهاد از بر خاک بار
همی گفت کای داور آسمان
تویی برتر از دانش و برگمان
تو دادی مرا دانش و فر و زور
برآوردم از اژدها گرد شور
منم بنده شرمنده خاکسار
چه آید ازین بنده اندر شمار
کیم من که جویم زتو برتری
وگر باشدم در سر این داوری
بدین سان نیایش چو بسیارکرد
از آن خاک برخاک بیدارمرد
همانگه رسیدند گردان برش
بدیدند آن کار نیک اخترش
همی هر کسی آفرین کردیاد
برآن پرهنر گرد فرخ نژاد
سراپرده بر دشت وهامون زدند
دلیران به نخجیر بیرون زدند
نبود اندر آن دشت یک جانور
تهی بود از آن اژدها بوم و بر
یکی هفته آنجا بر آب شور
برآسوده ناچار از شر وشور
سر هفته برداشت زان جایگاه
ابا لشکر وکوس وپیل و سپاه
چو نزدیک تر شد به شاه پری
یکی را فرستاد از لشکری
به آگاهی پهلوان نامدار
خبرداد بر خسرو کامکار
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶۹ - پذیره شدن فرطورتوش،فرامرز را
چوآگاهی آمد به فرطورتوش
که گرد سرافراز با رای وهوش
گذر کرده از راه کژدر براسب
ابا پیل و لشکر چو آذرگشسب
شگفتی فروماند خسرو در آن
همی گفت هرکس که این پهلوان
همانا سروشیست با هوش وفر
که بگذشت ازین سان بر این بوم وبر
اگر فر یزدان نبودی ورا
رخ بخت،خندان نبودی ورا
دلاور چو با فر یزدان بود
گذشتن بدین راه،آسان بود
به مردی اگر کوه آهن بدی
اگر بر تنش چرخ،جوشن بدی
همانا بر این ره نکردی گذر
نه گرگ و نه شیران ونه ببر نر
زمردی برو بر بهانه نماند
چوبر تارک او سری اسب راند
چوآمد به نزدیکی شهر شاه
شهنشه پذیره شدش با سپاه
ابا پیل وبا اسب و با نای ونوش
جهان گشت یکسر زگرد،آبنوس
یکایک چو با هم رسیدند تنگ
زاسب اندر آمد جوان بی درنگ
همان شه بیامد گرفتش به بر
نگه کرد خسرو برآن یال وبر
از آن برز و بالا و آن فر وهوش
شگفتی فروماند فرطورتوش
زمانی پرستش گرفتند دلیر
از آن پس شهنشاه و گرد دلیر
نشستند بر بادپایان همه
دوان از پس و پیش ایشان رمه
یکی شهر بودش شهاباد نام
همه جای خوبی وآرام و کام
پر از باغ پر گلشن و پر درخت
تمامی پر از مردم نیک بخت
یکی کاخ شاهانه بود اندرو
به سان بهشتی پر از رنگ وبو
در و بام و دیوار از او بلور
چو خورشید تابان نمودی زدور
بدان کاخش اندر فرود آورید
همه فرش زربفت چین برکشید
از آن پس فراوان پرستندگان
پری پیکر و ماه رخ بندگان
بتان سمن بوی حوری نژاد
سهی قد و سیمین بر وحورزاد
فرستاد شه سوی مردجوان
که بی خور زیبا نباشد جهان
به هر چیز کآن از درکار بود
مرآن شیر دل را سزاوار بود
زبهر خور وخواب و آرام او
همان از پی شادی وکام او
از آن پس بیامد برپهلوان
ابا نامداران زپیر و جوان
بیاراست بزمی که از چرخ،ماه
فرومانده بوداندر آن بزمگاه
به خروار بد نرگس و نسترن
همان سوسن و لاله و یاسمن
نشستند و بر کف نهادند جام
زشاهان باداد بردند نام
پریرخ غلامان کشیدند صف
نهادند همه جام شادی به کف
لبان،پر زخنده،زبان،چربگوی
به غمزه،جگر دوز و آرام جوی
به کردار شبنم که بر برگ گل
نشیند سحرگه زخون،قطره مل
عرق کرده رخسار دلجویشان
روان آب زیبای در خونشان
رخ ساقی افکنده در می،فروغ
ازو عکس خورشید تابان،دروغ
زعکس رخ ساقیان در شراب
همه کاخ بد پر مه و آفتاب
به جام بلور از نکویی که بود
چنان چون به چشم بزرگان نمود
که آتش به آب اندرون ریختست
دگر شیر با می درآمیختست
نشستند خنیاگران بر رده
زچنگ و زبر بط یکی صف زده
چو با زیر،آهنگ بم ساختند
دل زهره از تن بپرداختند
زالحان خوبان بربط سرای
ز آواز ابریشم و چنگ و نای
تو گفتی هوا رود سازد همی
ویا چرخ،بربط نوازد همی
گل و سنبل ونرگس ونسترن
که بردند با لاله و یاسمن
فراوان به گوهردرآمیختند
بسی مشک و عنبر در آن ریختند
زبام گرانمایه ایوان شاه
همی ریختندی در آن بزمگاه
سپهر اندر آن بزمگه خیره ماند
هرآن در که بفزودش از برنشاند
یکی ماه از ایشان به شادی وناز
برآسود یکسر به رامش نواز
سر مه به میدان خسرو شدند
به چوگان و بازی روارو شدند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۰ - رفتن فرامرز با لشکر،همراه فرطورتوش در میدان و گوی زدن فرامرز و ایرانیان وشرح آن
زدو روی،لشکر بیاراستند
صف گوی وچوگان بیاراستند
زیک رو سرافراز شیرژیان
ابا ده دلاور زایرانیان
ز روی دگر شاه فرطورتوش
ابا ده جوانمرد با رای وهوش
زمیدان چو برخاست گرد نبرد
برآمد خروشیدن دار وبرد
سوار اندر آمد به پیش سوار
برآمد زچوگان به کیوان،غبار
گه این کرد هوی وگه آن برد گوی
دژم کرده رخسار با گفت وگوی
سواران ایران و گرد دلیر
برگوی رفتند مانند شیر
یکی گوی زد پهلوان بلند
تو گفتی که بر اوج مه برفکند
هرآن گه که برگوی،چوگان زدی
ازوگوی گردان سرافشان شدی
بدان سان شدی درهوا ناپدید
تو گفتی که گردونش برخود کشید
هنوز از هوا نامدی بر زمین
که آن شیردل پهلوان گزین
به زخمش چنان تیز برداشتی
که هرکس که دیدیش پنداشتی
کجا از خم ماه نوگر بجست
بشد راست بر دامن مه نشست
گر از دام عقرب شدی گوی مهر
گرفتش به بر باز گردون سپهر
به میدان در از زخم چوگان او
نیارست رفتن کسی پیش گو
سواران که با او به میدان بدند
همه نامداران و گردان بدند
از آن زخم چوگان فرو ماندند
بسی آفرین ها بدو خواندند
زمانی چو بگذشت ازین گونه کار
برآسود از گوی بر نامدار
زمیدان سوی کاخ وایوان شدند
سوی رامش وبزم شادان شدند
نهادند بر کف،می لاله رنگ
پریچهره بر دست،مزمار وچنگ
به مستی چنین گفت فرطورتوش
بدان پر خرد مرد با رای وهوش
که نزدیکی شهر،یک روزه راه
یکی مرغزار است و نخجیرگاه
سزد گر بدان جا گذاری کنیم
یکی هفته آنجا شکاری کنیم
فرامرز گفتش که فرمان توراست
تویی مهتر و رای و پیمان توراست
سپهبد چو از کوه بنمود تاج
به دل پر به مشک و به زنگار عاج
نشستند بر اسب،گردان شاه
ابا شیردل پهلوان و سپاه
سوی دشت نخجیر کردند روی
همه راه،شادن و نخجیرجوی
جهاندار فرطورتوش گزین
ابا رهنما موبد پاک دین
جدا می نگشتند از پهلوان
به هر جا که اوتیزی کردی عنان
برابر بدندی ابا او به هم
بدان تا ببیند از بیش وکم
هنرهای آن شیرمرد دلیر
ابا غرم و گوران وآهو وشیر
پدید آمد از دشت،نخجیر وگور
به دلهای گردان درافتاد شور
جهان پهلوان،بارگی تیز کرد
برآورد از آهو و گور،گرد
یکی گور نر دید گرد دلیر
که می آمد از برز بالا به زیر
یکی نره شیر از پس او دمان
همی شد خروشان دمان و ژیان
خدنگی بزد بر بر گور نر
به تیزی برآورد از گور، سر
گذرکرد واز سینه گور،تیر
برآمد به پیشانی نره شیر
ز مغزش برون رفت تیر خدنگ
بیفتاد بر دشت کش بی درنگ
بدین گونه بر دشت نخجیرگاه
بکردش همان گور و آن دو تباه
دگر باره آمد یکی شیر نر
بغرید بر پهلو نامور
چوآن از کمان باز بگشاد شست
بزد سینه دد زتیرش بخست
به جنگ اندر آمد دد تیز چنگ
پس و پشت آن شیروش گشت تنگ
دو چنگ اندر آورد و زد ای شگفت
سرین سمند سپهبد گرفت
دلاور بپیچید بر دشت کین
کشید از میان،تیغ بر پشت زین
بزد بر میان دهان،خنجرش
جدا کرد از تن،دوگوش و سرش
بیفتاد بر جای،شیر ژیان
به زاری برآمد روانش زجان
یکی شیر دیگر زدنبال گور
نشسته برآورده از گور،شور
براند از پسش پهلو نامور
بدان تا نماید زمردی هنر
چو نزدیک شد به گور وبه شیر
همی شیر،بالا بد و گور،زیر
بزد تیغ زهرآبگون،شیرمرد
به یک زخم مر هر دو را پاره کرد
چنان راست زد تیغ، مرد دلیر
که شد نیمی از گور بر نیمی زشیر
اگر هر دو نیمه بسنجد کسی
نبودی به هم بر فزونی بسی
به یک تیر پرتاب دو غرم نر
همی تاختند پس یکدگر
خدنگی بینداخت مرد جوان
بزد بر بر غرم تیره روان
شد از سینه غرم پیشین برون
نبد پر وپیکان تیرش به خون
یکی گاو کوهی چو کوه روان
زکوه اندر آمد به صحرا دوان
برانگیخت بالای با توش وتاو
چو شیر اندر آمد به نزدیک گاو
ببازید شست ازبر پشت اسب
بغرید مانند بانو گشسب
گرفتش همی گردن ویال وشست
بپیچید و کردش ابرخاک،پست
پلنگی یکی گورافکنده بود
همان گور اندر کفش زنده بود
چنان تاخت اسب،آن یل تیزچنگ
که بربود گور از کف آن پلنگ
چوآن گور از دست آن در ربود
بیامد دگر باره بر سان دود
بزد چنگ و بگرفت یال پلنگ
بگردید بر گور زد بی درنگ
بشد تازه پس شاه فرطورتوش
بسی آفرین کرد زین زور وتوش
به دل گفت زین سان نبیند کسی
چو این نامداری به گیتی بسی
بدین شیرمردی و این زور و فر
بدین سرفرازی و چندین هنر
ندید و نبیند چو کیوان و هور
کزو چشم بد باد پیوسته دور
کسی کش بر دیو و شیر وپلنگ
ندارد زپیکار اوشان درنگ
خدایا نگه دار این گرد شیر
بماناد پیوسته شاد و دلیر
چو یک چند در دشت نخجیرگاه
ببودند رامش کنان با سپاه
از آن جا سوی شهر بازآمدند
دلارای و با کام و ناز آمدند
نشستند یک ماه دیگر به بزم
بیاسود سرها سراسر ز رزم
سرماه،دستور فرطورتوش
چنین گفت با شاه پاکیزه هوش
که گر چند رامش،خوش و خرمست
نخوانمش دل پر خره در عمست
هنر گر کنون کار این پهلوان
ببیند یکی شاه روشن روان
دل شه ز گفتار او تازه گشت
بدو شادمانی بی اندازه گشت
چو دخته شد از نامدار انجمن
پراکنده گشتند سران تن به تن
بدو گفت کز کار این نره شیر
جوان می شود گونه مرد پیر
به مردی و دانش به رای و خرد
همی از سپهر برین بگذرد
بدو گفت دستور،کای شهریار
خردمند واندر جهان،نامدار
بدین نامور شیرمرد جوان
سرافراز و با داد و روشن روان
بهانه نماندست از هیچ روی
کنون رای واندیشه او بگوی
بفرمود کاخترشناسان روند
به درگاه خسرو،تن آسان روند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۱ - دامادی فرامرز،رستم با دختر شاه پریان
ببینند تا اختر دخترش
کزو بود تازه سروافسرش
چگونه بود با جهان پهلوان
به هم درخور است اختر هردوان
ستاره شمر رفت طالع بدید
از آن خرمی،لب به دندان گزید
بیامد به نزدیک خسرو بگفت
که دخترت با نیک بختست جفت
ازین دختر شاه و از پهلوان
یکی گرد پیدا شود در جهان
جوان مرد و گردنکش و نامور
خردمند و با هنگ و اورنگ وفر
شود زنده زو نام سام سوار
درخت بزرگیش آید به بار
بود شاه بر کشور نیم روز
بود مهتر و گرد و گیتی فروز
شود بر همه کام،فرمانروا
نباید که اندوه برد پادشاه
چو بشنید فرطورتوش این سخن
شکوفید چون نرگس اندر چمن
دو گنج گرانمایه بگشاد در
که میراث بودش ز پنجم پدر
همه سر به سر لعل و فیروزه بود
زیاقوت واز گوهر نابسود
عقیق و زبرجد فزون از شمار
سراسر بفرمود کردند بار
از آن صد شتروار کردند بار
همان فرش گستردنی صدهزار
زآلات بزم و زآلات خوان
بدین گونه فرمود شاه جهان
دو صد ازهمان ترک خورشید روی
کنیزک دو صد نیز با رنگ وبوی
همه بندگان با کلاه و کمر
پرستار با افسر و طوق زر
دگر جوشن و ترگ و برگستوان
زخفتان واز درع و تیر وکمان
دو ششصد هم از اسب تازی نژاد
که برگرده شان گرد ننشاند باد
بدین گونه از بهر گرد جوان
فرستاد آن شاه روشن روان
سپاه ورا از بزرگان وخورد
چه از زیر دستان ومردان گرد
به اندازه خلعت فرستادشان
بسی خوبی و نیکویی دادشان
از آن پس برفتند دانشوران
خردمند و فرخنده با موبدان
به آیین نشستند برکاخ شاه
همه موبدان و شه نیک خواه
جوان سرافراز خواندند پیش
چنان چون بد آیین پاکیزه کیش
یکی عقد بستند با داد ورای
به خوشنودی پاک کیهان خدای
از آن پس بشد مادر ماهروی
به آرایش چهره آرزوی
بیاراست آن سرو گلبوی را
دلارام جان بخش مه روی را
به کردار خورشید در صبحدم
که بزداید از جان رنجور،غم
مراو را به آیین بیاراستند
همه هرچه بهتر بدو خواستند
به زیباییش زهره اقرارکرد
برو لطف طبع خود ایثار کرد
دگر بود در چرخ،شعری نگار
بدو کرد خورشید،یکسر نثار
به مژگان وابروش بهرام پیر
کمان داد و هم ناوک و تیغ وتیر
بدان گونه گشت آن بت آراسته
که مه زآسمان کرد ازو خواسته
چو زآرایش او بپرداختند
به خوبی همه کار او ساختند
برفتند صد خادم پاک رای
خردمند و داننده رهنمای
ابا صد کنیزک ز ایوان شاه
بیاراسته همچو خورشید وماه
عماری زرین ببردند صد
بدان سان که شایسته دیدی خرد
برفتند رامشگران بی شمار
جهان بد پر از رامش ومیگسار
سرو پای رامشگران سر به سر
همه لعل و گوهر بد و سیم و زر
یکی پای کوب و یکی چنگ زن
یکی باده وش ویکی خوش سخن
یکی عنبرافشان یکی مشکبار
یکی باده نوش ویکی در خمار
زمین،پرنثار از کران تا کران
پر از زخمه رود خنیاگران
بدین سان بدیدند مه روی را
سهی سرو خورشید گلبوی را
به نزدیک آن پهلو نامور
جهانگیر از تخمه زال زر
فرامرز چون آن صنم را بدید
زشادی دل اندر برش برتپید
بماند اندر آن چهره دلفروز
به فیروزی،آن پهلو نیمروز
شده شاد دل،یافته کام ونام
به کام دل خویش برداشت جام
یکی سال،آنجا به شادی بماند
زهرگونه ای آرزوها براند
سر سالش آمد به دل،آرزوی
که با لشکر آرد سوی راه،روی
به دیدار باب آمدش رای سخت
دگر شاه فیروز فرخنده بخت
پدر نیز در آرزو روز وشب
گشادی به یاد فرامرز،لب
هم از زال و خویشان و پیوند او
پر از درد بودند و پر آب،روی
چه گفت آن خردمند با نام وجاه
چو در غربت افتاد یک چندگاه
که در غربت ار شهریاری کنم
به هر آرزو کامکاری کنم
چویاد آمدم جای آرام خویش
برو بوم خویشان با کام خویش
مرا دل از آن شادی وناز وکام
شود تلخ و گردد پر از زهر،جام
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۲ - دستوری طلبیدن فرامرز از فرطورتوش به جهت رفتن
یکی روز شد پهلو نامور
بر دادگر خسرو تاجور
بدو گفت کای شاه با داد و راه
بسی وقت باشد زسال و زماه
برون آمدستم ز پیش پدر
همان شاه کیخسرو تاجور
به من بر شبی نگذرد بی شتاب
که من باب خود را نبینم به خواب
اگر چه شهنشاه با هوش وفر
جهاندار و گردنکش و نامور
بسی شاد باشد که من زین دیار
بوم شاد با رامش و میگسار
ولیکن بسی روزگار دراز
بباید شدن سوی آرام وناز
چو این گفته بشنید فرطورتوش
دلش زانده دختر آمدبه جوش
به ناکام بایست دادن جواز
فراوان بیاراستش برگ و ساز
زاسب و ز اشتر فزون از شمار
بفرمود تا جمله کردند بار
زهرگونه آلت که بد در خورش
زبهر جوان مرد و از لشکرش
زگنج و زدینار و از تاج وتخت
بفرمود چندان شه نیک بخت
که مرد مهندس شمارش ندید
نه از نامداران پیشین شنید
چو پر حواصل برآورد راغ
برافروخت کیوان زنیکی،چراغ
سپهبد فرامرز روشن روان
برون رفت با نامور سروران
همه شهر،پرناله ودرد شد
رخ نیکخواهان زغم،زرد شد
برفتند هرکس زخورد وبزرگ
به همراه آن شیرمرد سترگ
خروشان بپیمود فرسنگ بیست
همی هرکس از بهر او خون گریست
ازو بازگشتند از آن پس به درد
همه با غم و ناله و آه سرد
چو زو بازگردید فرطورتوش
جوان سرافراز با رای وهوش
گرازان به راه اندر آورد سر
چو شیر ژیان در پی گورنر
به ره بر نکردش فراوان درنگ
چو با مرز چین اندر آمد به تنگ
که پیوسته هندوان بود چین
به قنوج نزدیک بود آن زمین
به زودی همی خواست مرد جوان
کز آن ره گراید به هندوستان
کجا پانزده سال بگذشته بود
کز ایشان سپهدار برگشته بود
به هر سال،یک ره زگرد گزین
فرستاده رفتی به ایران زمین
بدو نیک،هر چش گذشتی به سر
نمودی به باب و شه دادگر
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۳ - طلب کردن کیخسرو،فرامرز را
درین سال،شاه جهان کدخدای
فرستاده ای گرد وپاکیزه رای
کجا نام او بود گرزسپ شیر
هم از تخم کشواد گرد دلیر
ابا نامور صد هزار از گوان
دلیران وگردان روشن روان
فرستاد تا پهلوان زاده را
سپهبد فرامرز آزاده را
بیاید به نزدیک آن بارگاه
به دیدار او شاد گردد سپاه
یکی نامه فرمود با رای و پند
به نزد سپهبد یل زورمند
یکی نامه درون این چنین کرد یاد
که ای پهلوان زاده با نژاد
تو شاخی واز تخمه پیل تن
همان سرفرازی به هر انجمن
بسی گرد گیتی بپیموده ای
به یک روز،جایی نیاسوده ای
بیابان و هامون و دریا وکوه
همانا که گشتی از ایشان ستوه
چو با دیو و با شیر جستی نبرد
شب وروز ناسوده ای ا زکارکرد
چه کردی چه بویی به گرد جهان
که گیتی نخواهد گشادن میان
اگربس بکوشی و رنج آوری
هنوز ار مزارش یکی نشمری
گه آمد که سر سوی ایران نهی
به فرخنده فالی و روز بهی
بیابی خود ولشکرنامدار
نیاز است از چهرت ای کامکار
چو نامه بخوانی هم اندر شتاب
اگر تشنه باشی مکن رای آب
چو باد اندرآور سپه را زجای
بدین بارگه آی وجایی مپای
که هنگام رزمست و کین خواستن
سوی مرز توران بیاراستن
فرستاده شاه ایران زمین
چو باد دمان اندر آمد به زین
همی راند با نامور صد سوار
به فرمان فیروزگر شهریار
چوآمد به نزدیکی مرز چین
یکی دشت خوش دید و خرم زمین
یکی چشمه بود اندر آن پهن دشت
که از خرمی دیده ها خیره گشت
همه سنگ از لعل و آبش چو در
نمودی همه ساله آن چشمه،پر
به نزدیک چشمه فرودآمدند
بدان جای خرم یکی دم زدند
گذار فرامرز گردن فراز
درآن بیکران راه دور ودراز
به ده روز از آن چشمه بد دورتر
زگرز سپ واز لشکرش بی خبر
همی بود گرزسپ بر چشمه سار
بدان تا برآساید از روزگار
چویک هفته بگذشت آن جایگاه
بیامد فرامرز لشکر پناه
به دل شادمان گشت گرزسپ شیر
به دادار برآفرین کرد دیر
زاسب اندرآمد فرامرز گو
سوار سرافراز با ارزگو
گوان را یکایک به بر درگرفت
زکار جهان پرسش اندر گرفت
هم از باب وهم شهریار جهان
زگردان ایران،کهان ومهان
یکایک بپرسید از آن نامدار
که هستند با خرمی کامکار
بدوگفت گرزسپ کای پهلوان
درستند وشادند و روشن روان
پس آن نامه شاه ایران زمین
فرامرز را داد و کرد آفرین
فرامرز چو نامه شه بخواند
هم اندر زمان سوی ایران براند
دو منزل یک کرد و آمد دوان
ابا نامداران وفرخ گوان
بدین گونه تا نزد قنوج شاه
بپیمود گردان شب و روز راه
پس آنگه به گرز سپ فرمود شیر
که ای نامور پهلوان دلیر
تو را رفت باید به نزدیک شاه
به آگاهی از بنده نیک خواه
بگویی که آن رنج دیده رهی
جدا مانده از پیش تخت مهی
به رنج آمد از راه دور ودراز
به قنوج یک هفته مانده فراز
چوگردد تن آسان سرمهر وماه
گرازان بیاید به نزدیک شاه
از آن پس فراوان ز اسپ ودرم
زدینار و دیبا زهر بیش وکم
به گرزسپ داد وبه ایرانیان
همه سربه سر گشت از اوشادمان
از آن سوی،گرزسپ شد پیش شاه
وزآن روی دیگر گو رزمخواه
بیامد بر خسرو هندوان
چوآگاه شد رای روشن روان
چو دیدار شد رای با پهلوان
به اسپ اندر آمد به دل شادمان
فراوان بپرسید رای برین
که ای شیردل پهلوان گزین
برفتی و ما را سپردی به غم
همه روز از آرزو دل دژم
سوی شهر قنوج رفتند شاد
همه جان پر از مهر ودل پر زداد
یکی ماه با رامش و بزم وسور
برآسود و بی غم شد از راه دور
سرمه برآراست و آمد به در
سوی زابلستان،یل پرهنر
چوآگاهی او به دستان رسید
دل زال گفتی به بر برتپید
نبیره پذیره بیامد به راه
ز زابلستان با فراوان سپاه
سه روزه بر شهر بازآمدند
به دیدار او با نیاز آمدند
چو روی پدر دید دستان سام
فرود آمد از چرمه تیزگام
نبیره فرود آمد از اسپ،زود
نیا را فراوان ستایش نمود
به بر درگرفتش جهاندیده زال
همی گفتش ای پهلو بی همال
به تنگست مام ونیا وپدر
چگونه بد ای گرد خورشید فر
که مارا شب وروز از آرزوی
نه پروای نخجیر بود ونه گوی
سر و روی و چشم و برش بوسه داد
بدو گفت کای باب فرخ نژاد
به جان و سر شاه ایران زمین
به خاک سیاوخش با آفرین
که من روز وشب پیش یزدان پاک
نیایش کنان بوسه دادم به خاک
مگر باز بینم یکی چهر زال
همان شاه وهم رستم بی همال
بدوگفت زال ای گو بافرین
چه کردی به هندوستان و به چین
فرامرز تا آسمان تیره گشت
همی گفت هر گونه ای سرگذشت
زکردار سیمرغ و شهر برنج
زدریای ژرف و زهرگونه رنج
همان اژدر وگرگ و شیر ژیان
زپتیاره و دیو واز جادویان
زهر چیزکامد به راه اندرش
زگفتار وکردار از لشکرش
همی گفت ودستان بدو داد هوش
بسی آفرین کرد بر شیر زوش
بدو گفت زال ای نبرده سوار
زهنگام گرشسب و سام سوار
به گیتی کس این رنج وسختی ندید
نه از کار دیده بزرگان شنید
که برتو گذشت ای گو نیک بخت
که بادی همه ساله با تاج وتخت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۴ - رفتن فرامرز نزد کیخسرو
چو چندی برآسود پیش نیا
جوان سرافراز پر کیمیا
سوی شهر ایران بسیچید را
ابا گنج و باکوس وپیل و سپاه
هرآن چیزکو را در آن روزگار
به دست آمد از هرسویی بی شمار
زگنج و زاسبان واز تاج وتخت
بیاورد نزد شه نیک بخت
چوآمد به نزدیک ایران زمین
خبریافت زو شهریار گزین
کس آمد بگفت این بر پیلتن
که آمد فرامرز با انجمن
زشادی،دل پیل تن برتپید
همان گه بر شاه ایران دوید
شهنشاه فرمود تا مهتران
بزرگان ایران وکندآوران
چو گودرز وبهرام و گیو دلیر
ابا توس و گستهم وگرگین شیر
ابا پیل وکوس و درفش بنفش
همان نامداران زرینه کفش
به پیش اندرون پیلتن با سپاه
پذیره برفتند سه روزه به راه
چودیدار شد با پدر،شیرمرد
درفش پدر دید از تیره گرد
پیاده شد ونیم فرسنگ راه
بپیمود با لشکر نیک خواه
چوآمد بر پیلتن با سپاه
ستودش پدروار و بردش زراه
تهمتن چو روی فرامرز دید
همان نامداران با ارز دید
فرود آمد از رخش،بی خویشتن
زواره همیدون ابا انجمن
گرامی پسر را به بر درگرفت
زشادی،خروشیدن اندرگرفت
ببوسید رخسار پور جوان
زدیدار او گشت روشن روان
همان مهتران را که با او بدند
دلیر و ابا فر ونیرو بدند
به بر درگرفت وببوسیدشان
به چهره گرامی پسندیدشان
بزرگان ایران همه تن به تن
رسیدند زی بچه پیلتن
جوان را و دیگر بزرگانش را
سرافراز وگردان و شیرانش را
یکایک گرفتندشان درکنار
شده شاد از گردش روزگار
وزآنجا برفتند نزدیک شاه
فرامرز چون شد بر پیشگاه
شهنشاه برخاست از تخت زر
بیامد گرازان به نزدیک در
فرامرز را تنگ در برگرفت
چو بنشست پرسیدن اندرگرفت
چنین گفت خسرو در آن انجمن
که ای پهلوان زاده پیل تن
چرا دوری ازما گزیدی همی
زدیدار ما دل بریدی همی
ببوسید روی زمین،نامدار
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدو گفت کای شهریار زمین
به هرجا که بودن به هند و به چین
شب وروز بر درگه کردگار
فزون خواستم دولت شهریار
زبخت شهنشاه نیکو گمان
گرفتم همه ملک هندوستان
اگر گویم از کار وکردارخود
زهر چیز کآمد برم نیک وبد
شگفتی بماند در آن شهریار
همین انجمن نامور نامدار
از آن پس بیاورد چیزی که بود
اگر گنج اگر تاج اگر گاه بود
زلعل و زیاقوت واز سیم وزر
زفیروزه وگونه گونه گهر
زاسپان و وزتیغ وبرگستوان
زدرع و زخفتان و گرزگران
زکافور و از عنبر و عود ومشک
زهرگونه دارو چه تر و چه خشک
کنیزان تاتاری وکشمری
غلامان چینی وهم بربری
زسنجاب و از قاقم و از سمور
بدین گونه آورده از راه دور
بیاورد چندان که شاه جهان
شگفتی در او ماند یکسر کهان
زبهر بزرگان ایران سپاه
بی اندازه بخشید آن رزمخواه
از آن پس شهنشه به رامش نشست
ابا نامداران خسرو پرست
نشاندش برخویشتن شهریار
همی کرد هرگونه ای خواستار
جوان دلاور،زبان برگشاد
همی کرد کردار هرگونه یاد
زهر چیز کو را به سر برگذشت
چه در کوه ودریا وهامون ودشت
دلاور همی گفت و شاه جهان
بزرگان ایران و فرخ مهان
شگفتی فرومانده از کار او
همان مردی و رای و کردار او
که زین سان جوانی بدین روزگار
که سالش زچل نگذرد روزگار
بدین سان بپیمود روی زمین
گهی بزم جسته گهی رزم وکین
به مردی،جهان زیر پا آورد
همی نام شاهی به جا آورد
به گیتی یکی داستان ماند ازو
که هر جاکه باشد یکی نامجوی
چونام فرامرز رستم برند
همه باده بر شادی او خورند
ازاین نامور،چشم بد دورباد
سرانجام وآغاز او سورباد
ازو زنده شد نام سام سوار
که رخشنده بادا بدو روزگار
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۵ - بازگشتن فرامرز به هندوستان
چو یک چند نزدیک شاه جهان
ببود آن سرافراز روشن روان
سوی بازگشتن به هندوستان
همی زد به نزدیک سرداستان
به نوعی یکی عهد بنوشت شاه
زبهر فرامرز لشکر پناه
همه کشور سند و هندوستان
زقنوج کشمیر چون بوستان
همان منزل مرغ با مرز چین
بدو داد پیوسته شاه گزین
یکی تاج با طوق و با گوشوار
همان تخت فیروزه زرنگار
فرامرز را داد شاه جهان
بدو گفت کای گرد روشن روان
نگر تا نیاری به بیداد،دست
که دنیا نباشد سرای نشست
هرآن کس که باتو کند کارزار
برآور ز مرز و سپاهش دمار
دل زیردستان میازار هیچ
کزین پس ببینی بسی درد و پیچ
به هر جایگه یار درویش باش
به دهقان بیچاره چون خویش باش
چنان کن که هر جا که نامت برند
به نیکی به تن آفرین گسترند
زمین را ببوسید در پیشگاه
بدوگفت کای نامور پادشاه
زپیمان شاه جهان نگذرم
به هر جا که باشم کهین چاکرم
ده ودوهزار از دلیران گرد
گزین کرد شاه و مر او را سپرد
سپیده دمان برخروشید نای
دلاور نشست از بر بادپای
سوی هندوان تیز لشکر براند
بیامد به زابل دوهفته بماند
همی بود با او گو پیل تن
بسی پند دادش به هر انجمن
که در کار،هشیار باید بدن
نباید که دشمن کند تاختن
دگر نامور زال سام سوار
بدو گفت ای پهلو نامدار
به هر کار باموبدان گفت کن
پس آنگه بدان رای خود جفت کن
نباید که آسیب یابی ز دهر
همان خرمی بادت از دهر،بهر
و دیگر ز هر نیک و بد کایدت
فرستاده نزدیک ما بایدت
پذیرفت گفت نیا وپدر
زمین را ببوسید وآمد به در
وز آن جا به قنوج شد با سپاه
جهان گشته از دل،ورا نیکخواه
چوآمد،برآسود وخرم بزیست
به نخجیر و رامش همی کرد زیست