عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
سعدی : رباعیات
رباعی ۷۱ - من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟
شیران جهان روبه درگاه تواند
گر من سگ دربان تو باشم چه شود؟
سعدی : رباعیات
رباعی ۷۴ - من چاکر آنم که دلی برباید
من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید
آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست
در ملک خدای اگر نباشد شاید
سعدی : رباعیات
رباعی ۷۵ - این ریش تو سخت زود برمی‌آید
این ریش تو سخت زود برمی‌آید
گرچه نه مراد بود برمی‌آید
بر آتش رخسار تو دلهای کباب
از بس که بسوخت دود برمی‌آید
سعدی : رباعیات
رباعی ۷۷ - هرچند که هست عالم از خوبان پر
هرچند که هست عالم از خوبان پر
شیرازی و کازرونی و دشتی و لر
مولای منست آن عربی‌زادهٔ حر
کاخر به دهان حلو می‌گوید مر
سعدی : رباعیات
رباعی ۷۸ - بستان رخ تو گلستان آرد بار
بستان رخ تو گلستان آرد بار
وصل تو حیات جاودان آرد بار
بر خاک فکن قطره‌ای از آب دو لعل
تا بوم و بر زمانه جان آرد بار
سعدی : رباعیات
رباعی ۸۲ - نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز
ور بگریزم ز دستت ای مایهٔ ناز
هر جا که روم پیش تو می‌آیم باز
سعدی : رباعیات
رباعی ۸۴ - یا روی به کنج خلوت آور شب و روز
یا روی به کنج خلوت آور شب و روز
یا آتش عشق برکن و خانه بسوز
مستوری و عاشقی به هم ناید راست
گر پرده نخواهی که درد، دیده بدوز
سعدی : رباعیات
رباعی ۸۵ - رویی که نخواستم که بیند همه کس
رویی که نخواستم که بیند همه کس
الا شب و روز پیش من باشد و بس
پیوست به دیگران و از من ببرید
یارب تو به فریاد من مسکین رس
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۱ - یا همچو همای بر من افکن پر خویش
یا همچو همای بر من افکن پر خویش
تا بندگیت کنم به جان و سر خویش
گر لایق خدمتم ندانی بر خویش
تا من سر خویش گیرم و کشور خویش
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۲ - ای بی‌تو فراخای جهان بر ما تنگ
ای بی‌تو فراخای جهان بر ما تنگ
ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ
ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ
آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۳ - گر دست دهد دولت ایام وصال
گر دست دهد دولت ایام وصال
ور سر برود در سر سودای محال
یک بوسه برین نیمه ی خالی دهمش
از رویش و یک بوسه بر آن نیمهٔ خال
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۵ - خورشیدرخا، من به کمند تو درم
خورشیدرخا، من به کمند تو درم
بارت بکشم به جان و جورت ببرم
گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم
خود را بفروشم و مرادت بخرم
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۶ - هر سروقدی که بگذرد در نظرم
هر سروقدی که بگذرد در نظرم
در هیأت او خیره بماند بصرم
چون چشم ندارم که جوان گردم باز
آخر کم از آنکه در جوانان نگرم
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۷ - شبهای دراز بیشتر بیدارم
شبهای دراز بیشتر بیدارم
نزدیک سحر روی به بالین آرم
می‌پندارم که دیده بی دیدن دوست
در خواب رود، خیال می‌پندارم
سعدی : رباعیات
رباعی ۹۸ - از جملهٔ بندگان منش بنده‌ترم
از جملهٔ بندگان منش بنده‌ترم
وز چشم خداوندیش افکنده‌ترم
با این همه دل بر نتوان داشت که دوست
چندانکه مرا بیش کشد زنده‌ترم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰۰ - گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم
چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم
دل با تو خصومت آرزو می‌کندم
تا صلح کنیم و در کنارت گیرم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰۱ - آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم
ما را ز برای دیدنش باید چشم
ور دوست نبینی به چه کار آید چشم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰۲ - آن رفته که بود دل بدو مشغولم
آن رفته که بود دل بدو مشغولم
وافکنده به شمشیر جفا مقتولم
بازآمد و آن رونق پارینش نیست
خط خویشتن آورد که من مغرولم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰۳ - مندیش که سست عهد و بدپیمانم
مندیش که سست عهد و بدپیمانم
وز دوستیت قرار گیرد جانم
هرچند که به خط جمال منسوخ شود
من خط تو همچنان زنخ می‌خوانم
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰۴ - من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم
چشمم به دهان توست و گوشم به سخن
وز عشق لبت فهم سخن می‌نکنم