تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۲ - امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز چه روز است که خورشید دوتاست
امروز ز روزها برونست و جداست
از چرخ بخاکیان نثار است و صداست
کای دلشدگان مژده که این روز شماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۳ - امروز در این خانه کسی رقصانست
امروز در این خانه کسی رقصانست
که کل کمال پیش او نقصانست
ور در تو ز انکار رگی جنبانست
آنماه در انکار تو هم تابانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۴ - امروز من و جام صبوحی در دست
امروز من و جام صبوحی در دست
میافتم و میخیزم و میگردم مست
با سرو بلند خویش من مستم و پست
من نیست شوم تا نبود جزوی هست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۵ - امروز مهم دست زنان آمده است
امروز مهم دست زنان آمده است
پیدا و نهان چو نقش جان آمده است
مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است
زانروی چنینم که چنان آمده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۶ - امشب آمد خیال آن دلبر چست
امشب آمد خیال آن دلبر چست
در خانهٔ تن مقام دل را میجست
دل را چو بیافت زود خنجر بکشید
زد بر دل من که دست و بازوش درست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۷ - امشب شب آن دولت بی‌پایانست
امشب شب آن دولت بی‌پایانست
شب نیست عروسی خداجویانست
آن جفت لطیف با یکی گویانست
امشب تتق خوش نکو رویانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۸ - امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که حاجات رواست
امشب شب بخشایش و انعام و عطاست
امشب شب آنست که همراز خداست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۹ - امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب پرداختن اسرار است
اسرار دلم جمله خیال یار است
ای شب بگذر زود که ما را کار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۰ - امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
زیرا که بهر صبوح موسوم شده است
کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۱ - امشب هردل که همچو مه در طلب است
امشب هردل که همچو مه در طلب است
مانندهٔ زهره او حریف طرب است
از آرزوی لبش مرا جان بلب است
ایزد داند خموش کاین شب چه شب است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲ - اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد
بی‌چون باشد و جود من چون همه اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳ - اندر سر ما همت کاری دگر است
اندر سر ما همت کاری دگر است
معشوقه خوب ما نگاری دگر است
والله که بعشق نیز قانع نشویم
ما را پس از این خزان بهاری دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۴ - انصاف بده که عشق نیکوکار است
انصاف بده که عشق نیکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از شعوت تا عشق ره بسیار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۵ - او پاک شده است و خام ار در حرم است
او پاک شده است و خام ار در حرم است
در کیسه بدان رود که نقد درم است
قلاب نشاید که شود با او یار
از ضد بجهد یکی اگر محترم است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۶ - ای آب حیات قطره از آب رخت
ای آب حیات قطره از آب رخت
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت
گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۷ - ای آمده بامداد شوریده و مست
ای آمده بامداد شوریده و مست
پیداست که باده دوش گیرا بوده است
امروز خرابی و نه روز گشتست
مستک مستک بخانه اولیست نشست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۸ - ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود
با ما تو چگونه‌ای دگر باکی نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۹ - ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
ای بنده بدانکه خواجهٔ شرق اینست
از ابر گهربار ازل برق اینست
تو هرچه بگوئی از قیاسی گوئی
او قصه ز دیده میکند فرق اینست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۰ - ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست
ای بی‌خبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جانداری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست
چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۱ - ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست
هرچند که از زن صفتان خسته شدی
مردی به صفت همت مردان با تست