تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دو صد دانا درین محفل سخن گفت
دو صد دانا درین محفل سخن گفت
سخن نازکتر از برگ سمن گفت
ولی با من بگون دیده ور کیست؟
که خاری دید و احوال چمن گفت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ندانم نکته های علم و فن را
ندانم نکته های علم و فن را
مقامی دیگری دادم سخن را
میان کاروان سوز و سرورم
سبک پی کرد پیران کهن را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نپنداری که مرغ صبح خوانم
نپنداری که مرغ صبح خوانم
بجزه و فغان چیزی ندانم
مده از دست دامانم که یابی
کلید باغ را درشیانم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بچشم من جهان جز رهگذر نیست
بچشم من جهان جز رهگذر نیست
هزاران رهرو و یک همسفر نیست
گذشتم از هجوم خویش و پیوند
که از خویشان کسی بیگانه تر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به این نابودمندی بودن آموز
به این نابودمندی بودن آموز
بهای خویش را افزودن آموز
بیفت اندر محیط نغمهٔ من
به طوفانم چو در، آسودن آموز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کهن پروردهء این خاکدانم
کهن پروردهء این خاکدانم
دلی از منزل خود دل گرانم
دمیدم گرچه از فیض نم او
زمین راسمان خود ندانم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ندانی تا نباشی محرم مرد
ندانی تا نباشی محرم مرد
که دلها زنده گردد از دم مرد
نگهدارد زه و ناله خود را
که خود دار است چون مردان ، غم مرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهیفرین جان در بدن بین
نگاهیفرین جان در بدن بین
بشاخان نادمیده یاسمن بین
وگرنه مثل تیری در کمانی
هدف را با نگاه تیر زن بین
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خرد بیگانهء ذوق یقین است
خرد بیگانهء ذوق یقین است
قمار علم و حکمت بد نشین است
دو صد بوحامد و رازی نیزرد
بنادانی که چشمش راه بین است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
غلام خوشگل و زرین کمر چیست؟
چو یزدان از دو گیتی بی نیازند
دگر سرمایهٔ اهل هنر چیست؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خودی را نشهٔ من عین هوش است
خودی را نشهٔ من عین هوش است
ازن میخانهٔ من کم خروش است
می من گرچه نا صاف است درکش
که این ته جرعهٔ خمهای دوش است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا با خرقه و عمامه کاری
ترا با خرقه و عمامه کاری
من از خود یافتم بوی نگاری
همین یک چوب نی سرمایهٔ من
نه چوب منبری نی چوب داری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو دیدم جوهرئینهٔ خویش
چو دیدم جوهرئینهٔ خویش
گرفتم خلوت اندر سینهٔ خویش
ازین دانشوران کور و بی ذوق
رمیدم با غم دیرینهٔ خویش
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
همه گفتند با ماشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
فقیری با تهی دستی امیر است
به دوش منعم بی دین و دانش
قبائی نیست پالان حریر است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سجودیوری دارا و جم را
سجودیوری دارا و جم را
مکن ای بیخبر رسوا حرم را
مبر پیش فرنگی حاجت خویش
ز طاق دل فرو ریز این صنم را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شیندم بیتکی از مرد پیری
شیندم بیتکی از مرد پیری
کهن فرزانهٔ روشن ضمیری
اگر خود را بناداری نگه داشت
دو گیتی را بگیردن فقیری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نهان اندر دو حرفی سر کار است
نهان اندر دو حرفی سر کار است
مقام عشق منبر نیست ، دار است
براهیمان ز نمرودان نترسند
که عود خام راتش عیار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نهان اندر دو حرفی سر کار است
نهان اندر دو حرفی سر کار است
مقام عشق منبر نیست ، دار است
براهیمان ز نمرودان نترسند
که عود خام راتش عیار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز پیری یاد دارم این دو اندرز
ز پیری یاد دارم این دو اندرز
نباید جز بجان خویشتن زیست
گریز از پیشن مرد فرودست
که جان خود گرو کرد و به تن زیست