تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۲ - دلدار اگر مرا بدراند پوست
دلدار اگر مرا بدراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست به دشمنان بنالم نه نکوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۳ - دلدار ز پرده‌ای کز آن سوسو نیست
دلدار ز پرده‌ای کز آن سوسو نیست
می‌گفت بد من ارچه آتش خو نیست
چون دید مرا زود سخن گردانید
کو آن منست این سخن با او نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۴ - دلدار ظریف است و گناهنش اینست
دلدار ظریف است و گناهنش اینست
زیبا و لطیف است و گناهش اینست
آخر بچه عیب می‌گریزند از او
از عیب عفیف است و گناهش اینست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۵ - دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست
دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست
جانش چو منم عجب که بیجان چون زیست
گریان گشتم گفت که اینطرفه‌تر است
بی‌من که دو دیدهٔ ویم چون بگریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۶ - دل در بر من زنده برای غم تست
دل در بر من زنده برای غم تست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم تست
لطفی است که می‌کند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۷ - دل در بر هر که هست از دلبر ماست
دل در بر هر که هست از دلبر ماست
هرجا جهد این برق از آن گوهر ماست
هر زر که در او مهر الست است و بلی
در هر کانی که هست آن زر زر ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۸ - دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است
دل رفت بر کسیکه بیماش خوش است
غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است
جان میطلبد نمیدهم روزی چند
جانرا محلی نیست تقاضاش خوش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۹ - دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
پرسید کی تو چون دهان بگشادم
جست از دهنم راه بیابان بگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۰ - دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقی ربود و انداخت شکست
شوریده برون جست نه هشیار و نه مست
آوازه درافتاد که دیوانه شده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۱ - دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت
دل یاد تو کرد چون طرب می انگیخت
والله که نخورد آنقدح را و بریخت
دل قالب مرده دید خود را بی‌تو
اینست سزای آنکه از جان بگریخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۲ - دور است ز تو نظر بهانه اینست
دور است ز تو نظر بهانه اینست
کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است
اهلیت روی تو ندارد لیکن
چون برکند از تو دل که جان شیرین است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۳ - دوش از سر لطف یار در من نگریست
دوش از سر لطف یار در من نگریست
گفتا بی‌ما چگونه توانی بزیست
گفتم به خدا چنانکه ماهی بی‌آب
گفتا که گناه تست و بر من بگریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۴ - دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
یا جان فرشته است یا روح پریست
مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست
بی‌او به خبر بودن از بیخبریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۵ - دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه شدم خواب ز دیوانه خطا است
دیوانه چه داند کهره خواب کجاست
زیرا که خدا نخفت و پاکست ز خواب
مجنون خدا بدان هم از خواب جداست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۶ - راهی ز زبان ما به دل پیوسته است
راهی ز زبان ما به دل پیوسته است
کاسرار جهان و جان در او پیوسته است
تا هست زبان بسته گشاده است آن راه
چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۷ - روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
روزی ترش است و دیدهٔ ابرتر است
این گریه برای خندهٔ برگ و بر است
آن بازی کودکان و خندید نشان
از گریهٔ مادر است و قبض پدر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۸ - روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مهر یار در سینهٔ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۹ - روزیکه مرا به نزد تو دورانست
روزیکه مرا به نزد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دورانست
واندم که مرا تجلی احسانست
جان در تن من چو موسی عمرانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۰ - زانروز که چشم من برویت نگریست
زانروز که چشم من برویت نگریست
یکدم نگذشت کز غمت خون نگریست
زهرم بادا که بی‌تو میگیرم جام
مرگم بادا که بی‌تو میباید زیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۱ - زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
در دامن تو دست زدن تقدیر است
چون دست به دامنش زدم گفت بهل
گفتم که خموش روز گیراگیر است