تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۲ - زان رونق هر سماع آواز دف است
زان رونق هر سماع آواز دف است
زانست که دف زخم وستم را هدف است
می‌گوید دف که آنکسی دست ببرد
کاین زخم پیاپی دل او را علف است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۳ - زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
شمعی به من آمد آتشی در من زد
آن شمع که آفتاب پروانهٔ اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۴ - زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است
عشق مه من کار عظیمی است ولیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۵ - سرسبز بود خاک که آتش یار است
سرسبز بود خاک که آتش یار است
خاصه خاکی که ناطق و بیدار است
این خاک ز مشاطهٔ خود بی‌خبر است
خوش بی‌خبر است از آنکه زو هشیار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۶ - سر سخن دوست نمیرم گفت
سر سخن دوست نمیرم گفت
دریست گرانبها نمیرم سفت
ترسم که بخواب دربگویم سخنی
شبهاست که از بیم نمیرم خفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۷ - سرگشته چو آسیای گردان کنمت
سرگشته چو آسیای گردان کنمت
بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت
گفتی بروم با دگری درسازم
با هرکه بسازی زود ویران کنمت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۸ - سرگشته دلا به دوست از جان راهست
سرگشته دلا به دوست از جان راهست
ای گمشده آشکار و پنهان راهست
گر شش جهتت بسته شود باک مدار
کز قعر نهادت سوی جانان راهست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۹ - سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
آنکس که شد آشنای دل از ره درد
با خویشتنش هزار بیگانگیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۰ - سلطان ملاحت مه موزون منست
سلطان ملاحت مه موزون منست
در سلسله‌اش این دل مجنون منست
بر خاک درش خون جگر میریزم
هرچند که خاک آن به از خون منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۱ - سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
در عالم حسن آب زلف تو نداشت
هرچند که لاف آبداری میزد
پیچید بس و تاب زلف تو نداشت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۲ - شاگرد توست دل که عشق آموز است
شاگرد توست دل که عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پای روز است
هرجا که روم صورت عشق است بپیش
زیرا روغن در پی روغن سوز است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۳ - شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
وانشب که به از هزار مه بود برفت
گر باز آید مرا نبیند تو بگوی
کو همچو شما بر سر ره بود برفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۴ - شب رو که شبت راهبر اسرار است
شب رو که شبت راهبر اسرار است
زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است
دل عشق‌آلود و دیده‌ها خواب‌آلود
تا صبح جمال یار ما را کار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۵ - شمشیر ازل بدست مردان خداست
شمشیر ازل بدست مردان خداست
گوی ابدی در خم چوگان خداست
آن تن که چو کوه طور روشن آید
نور خود از او طلب که او کان خداست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۶ - شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو خیال خوش نشست و برخاست
نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۷ - صد بار بگفتمت چه هوشیار و چه مست
صد بار بگفتمت چه هوشیار و چه مست
شوخی مکن و مزن به هر شاخی دست
از بسکه دلت به این و آن درپیوست
آب تو برفت و آتش ما بنشست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۸ - عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
از من بشنو این سخن بهتان نیست
بی‌باد و هوا رقص علم امکان نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۹ - عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
چون شیشه شکست کیست کو داند بست
گر هست شکسته‌بند آن هم عشق است
از بند و شکست او کجا شاید جست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۰ - عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۱ - عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت