تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۲ - هر ذره که در هوا و در هامونست
هر ذره که در هوا و در هامونست
نیکو نگرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشید خوش بیچونست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۳ - هر ذره و هر خیال چون بیداریست
هر ذره و هر خیال چون بیداریست
از شادی و اندهان ما هشیاریست
بیگانه چرا نشد میان خویشان
کز باخبران بی‌خبری بدکاریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۴ - هر روز به نو برآید آن دلبر مست
هر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ساغر پرفتنهٔ پرشور بدست
گر بستانم قرابهٔ عقل شکست
ور نستانم ندانم از دستش رست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۵ - هر روز حجاب بیقراران بیش است
هر روز حجاب بیقراران بیش است
زان درد من از قطرهٔ باران بیش است
آنجا که منم تا که بدانجا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۶ - هر روز دلم در غم تو زارتر است
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی‌زارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۷ - هر روز دل مرا سماع و طربیست
هر روز دل مرا سماع و طربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه‌ایست
گویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمد شش نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۸ - هر صورت کاید به از او امکان هست
هر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشوق منست
صورتها را همه بران از دل خویش
تا صورت بیصورت آید در دست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۴۹ - هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت
وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۰ - هشیار اگر زر و گر زرین است
هشیار اگر زر و گر زرین است
اسب است ولی بهاش کم از زینست
هر کو به خرابات نشد عنین است
زیرا که خرابات اصول دینست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۱ - هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خونریزی او خلاصهٔ پرهیز است
خورشید چو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود که بنده بیگه خیز است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۲ - یاری که به حسن از صفت افزونست
یاری که به حسن از صفت افزونست
در خانه درآمد که دل تو چونست
او دامن خود کشان و دل میگفتش
دامن برکش که خانهٔ پرخونست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۳ - یاری که به نزد او گل و خار یکیست
یاری که به نزد او گل و خار یکیست
در مذهب او مصحف و زنار یکیست
ما را غم آن یار چرا باید خورد
کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۴ - یاری که غمش دوای هر بیمار است
یاری که غمش دوای هر بیمار است
او را یار است هرکه با او یار است
گویند مرا باش در کار مدام
من بی‌کارم ولیک او در کار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۵ - یکبار به مردم و مرا کس نگریست
یکبار به مردم و مرا کس نگریست
گر بار دگر زنده شوم دانم زیست
ای کرده تو قصد من ترا با من چیست
یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۶ - یک چشم من از روز جدائی بگریست
یک چشم من از روز جدائی بگریست
چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۷ - ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث
جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۸ - ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج
عشق است طبیب ما و داروی علاج
پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن
این عشق ز کس نزاد و نی‌داد نتاج
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۵۹ - اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر سر من نبود جز رای صلاح
اندر شب و روز پاک جویای صلاح
امسال چنانم که نیارم گفتن
یک سال دگر وای مرا وای صلاح
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۶۰ - آبی که از این دیده چو خون میریزد
آبی که از این دیده چو خون میریزد
خونیست بیا ببین که چون میریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۶۱ - آنان که محققان این درگاهند
آنان که محققان این درگاهند
نزد دل اهل دل چو برگ کاهند
اهل دل خاصگان شاهنشاهند
باقی همه هرچه هست خرج راهند