تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۲ - تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۳ - تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
تا بنده ز خود فانی مطلق نشود
توحید به نزد او محقق نشود
توحید حلول نیست نابودن تست
ورنه به گزاف باطلی حق نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۴ - تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
تا تو بخودی ترا به خود ره ندهد
چون مست شدی ز دیده بیرون نجهند
چون پاک آئی ز هر دو عالم به یقین
آنگه بنشان نفرت انگشت نهند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۵ - تا در دل من عشق تو اندوخته شد
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۶ - تا در طلب مات همی کام بود
تا در طلب مات همی کام بود
هر دم که برون ز ما زنی دام بود
آن دل که در او عشق دلارام بود
گر زندگی از جان طلبد خام بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۷ - تا رهبر تو طبع بدآموز بود
تا رهبر تو طبع بدآموز بود
بخت تو مپندار که پیروز بود
تو خفته به صبح و شب عمرت کوتاه
ترسم که چو بیدار شوی روز بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۸ - تا سر نشود یقین که سرکش نشود
تا سر نشود یقین که سرکش نشود
وان دلبر برگزیده سرکش نشود
آن چشمه آبست چه آن آب حیات
آب حیوان نگردد آتش نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۰۹ - تا گوهر جان در این طبایع افتاد
تا گوهر جان در این طبایع افتاد
همسایه شدند با وی این چار فساد
زان گور بدان گور از آن رنگ گرفت
همسایهٔ بدخدای کس را ندهاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۰ - تا مدرسه و مناره ویران نشود
تا مدرسه و مناره ویران نشود
اسباب قلندری بسامان نشود
تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود
یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۱ - نایی ببرید از نیستان استاد
نایی ببرید از نیستان استاد
با نه سوراخ و آدمش نام نهاد
ای نی تو از این لب آمدی در فریاد
آن لب را بین که این لبت را دم داد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۲ - بانگ مستی ز آسمان می‌آید
بانگ مستی ز آسمان می‌آید
مستی ز فلک نعره‌زنان می‌آید
از نعرهٔ او جان جهان می‌شورد
کان جان جهان از آن جهان می‌آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۳ - تنها بمرو که رهزنان بسیارند
تنها بمرو که رهزنان بسیارند
یک جان داری و خصم جان بسیارند
خصم جان را جان و جهان میخوانی
گولان چو تو در این جهان بسیارند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۴ - تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد
هر جان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۵ - تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود
تو هیچ نه‌ای و هیچ توبه ز وجود
تو غرق زیانی و زیانت همه سود
گوئیکه مرا نیست به جز خاک بدست
ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۶ - تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
تیری ز کمانچهٔ ربابی بجهید
از چنبر تن گذشت و بر قلب رسید
آن پوست نگر که مغزها را بخلید
و آن پرده نگر که پرده‌ها را بدرید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۷ - جامی که بگیرم میش انوار بود
جامی که بگیرم میش انوار بود
بینی که بگویم همه اسرار بود
در هر طرفی که بنگرد دیدهٔ من
بی‌پرده مرا ضیاء دلدار بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۸ - جانا تبش عشق به غایت برسید
جانا تبش عشق به غایت برسید
از شوق تو کارم به شکایت برسید
ارزانکه نخواهی که بنالم سحری
دریاب که هنگام عنایت برسید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۱۹ - جان باز که وصل او به دستان ندهند
جان باز که وصل او به دستان ندهند
شیر از قدح شرع به مستان ندهند
آنجا که مجردان بهم می‌نوشند
یک جرعه به خویشتن‌پرستان ندهند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۰ - جان چو سمندرم نگاری دارد
جان چو سمندرم نگاری دارد
در آتش او چه خوش قراری دارد
زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی
کز وی سر من عجب خماری دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۱ - جان را جستم ببحر مرجان آمد
جان را جستم ببحر مرجان آمد
در زیر کفی قلزم پنهان آمد
اندر دل تاریک به راه باریک
رفتم رفتم یکی بیابان آمد