تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۲ - جان روی به عالم همایون آورد
جان روی به عالم همایون آورد
وز چون و چگونه دل به بیچون آورد
آن راز که تاکنون همی بود نهان
از زیر هزار پرده بیرون آورد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۳ - جان کیست که او بدیده کار تو کند
جان کیست که او بدیده کار تو کند
یا دیده و دل که او شکار تو کند
گر از سر گور من برآید خاری
آن خار به عشق خار خار تو کند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۴ - جان محرم درگاه همی باید برد
جان محرم درگاه همی باید برد
دل پر غم و پر آه همی باید برد
از خویش به ما راه نیابی هرگز
از ما سوی ما راه همی باید برد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۵ - جانم ز هواهای تو یادی دارد
جانم ز هواهای تو یادی دارد
بیرون ز مرادها مرادی دارد
بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق
کاین باده ز سودای تو بادی دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۶ - جانیکه در او از تو خیالی باشد
جانیکه در او از تو خیالی باشد
کی آن جان را نقل و زوالی باشد
مه در نقصان گرچه هلالی باشد
نقصان وی آغاز کمالی باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۷ - جائیکه در او چون نگاری باشد
جائیکه در او چون نگاری باشد
کفر است که آنجای قراری باشد
عقلی که ترا بیند و از سر نرود
سر کوفته به که زشت ماری باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۸ - جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جان را ز حلاوت ازل هوش نماند
بی‌رنگی عشق رنگها را آمیخت
وز قالب بی‌رنگ فراموش نماند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۲۹ - جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
دل در هوس قوم فرومایه مبند
هر طایفه‌ات بجانب خویش کشند
زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۰ - چشمت صنما هزار دلدار کشد
چشمت صنما هزار دلدار کشد
آن نالهٔ زیر او همه زار کشد
شاهان زمانه خصم بردار کنند
آن نرگس بیدار تو بیدار کشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۱ - چشم تو هزار سحر مطلق دارد
چشم تو هزار سحر مطلق دارد
هر گوشه هزار جان معلق دارد
زلفت کفر است و دین رخ چون قمرست
از کفر نگر که دین چه رونق دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۲ - چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
این گنبد چرخ را پر از ناله کند
میهای هزارساله هرگز نکنند
دیوانگیی که عشق یکساله کند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۳ - جودت همه آن کند که دریا نکند
جودت همه آن کند که دریا نکند
این دم کرمت وعده به فردا نکند
حاجت نبود از تو تقاضا کردن
کز شمس کسی نور تقاضا نکند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۴ - جوزی که درونش مغز شیرین باشد
جوزی که درونش مغز شیرین باشد
درجی که در او در خوش آیین باشد
چندین ز حسد شکستن آن مطلب
گر بشکنیش هزار چندین باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۵ - چون بدنامی بروزگاری افتد
چون بدنامی بروزگاری افتد
مرد آن نبود که نامداری افتد
گر در خواهی ز قعر دریا بطلب
کان کف باشد که بر کناری افتد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۶ - چون خمر تو در ساغر ما در ریزند
چون خمر تو در ساغر ما در ریزند
پنهان شدگان این جهان برخیزند
هم امت پرهیز ز ما پرهیزند
هم اهل خرابات ز ما بگریزند
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۷ - چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
چون دیده بر آن عارض چون سیم افتاد
جان در لب تو چو دیدهٔ میم افتاد
نمرود صفت ز دیدگان رفت دلم
در آتش سودای براهیم افتاد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۸ - چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دیده برفت توتیای تو چه سود
چون دل همه گشت خون وفای تو چه سود
چون جان و جگر سوخت تمام از غم تو
آنگاه سخنان جانفزای تو چه سود
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۳۹ - چون روز وصال یار ما نیست پدید
چون روز وصال یار ما نیست پدید
اندک اندک ز عشق باید ببرید
میگفت دلم که این محالست محال
سر پیش فکنده زیر لب میخندید
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۰ - چون زیر افکند در عراق آمیزد
چون زیر افکند در عراق آمیزد
دل عقل کند رها ز تن بگریزد
من آتشم و چو درد می برخیزم
هر آتش را که درد می‌برخیزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۶۴۱ - چون شاهد پوشیده خرامان گردد
چون شاهد پوشیده خرامان گردد
هر پوشیده ز جامه عریان گردد
بس رخت به خیل کاو گروگان گردد
گر سنگ بود چو کان زرافشان گردد