تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۲ - گر در طلبی ز چشمه در بر ناید
گر در طلبی ز چشمه در بر ناید
جویندهٔ در به قعر دریا باید
این گوهر قیمتی کسی را شاید
کز آب حیات تشنه بیرون آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۳ - گر دریا را همه نهنگان گیرند
گر دریا را همه نهنگان گیرند
ور صحرا را همه پلنگان گیرند
ور نعمت و مال چشم تنگان گیرند
عشاق جمال خوب رنگان گیرند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۴ - گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد
گر صبر کنم جامعهٔ جان میسوزد
جان من و آن جملگان میسوزد
ور بانگ برآورم دهان میسوزد
از من گذرد هر دو جهان میسوزد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۵ - گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
گر صبر کنم دل از غمت تنگ آید
ور فاش کنم حسود در چنگ آید
پرهیز کنم که شیشه بر سنگ آید
گوئی که ز عشق ما ترا ننگ آید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۶ - اگر عاشق را فنا و مردن باشد
اگر عاشق را فنا و مردن باشد
یا در ره عشق جان سپردن باشد
پس لاف بود آنچه بگفتند که عشق
از عین حیات آب خوردن باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۷ - گر ما نه همه تنور سوزان باشد
گر ما نه همه تنور سوزان باشد
ناگه ز درم درآی گرم آن باشد
چون وعده دهی نیابی سرد آن باشد
سرما نه همه سرد زمستان باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۸ - گر مرده شود تن بر خود جاش کنند
گر مرده شود تن بر خود جاش کنند
ور زنده بود قصد سر و پاش کنند
گفتم که مرا حریف اوباش کنند
گفتا نی نی مست شوی فاش کنند
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۸۹ - گر نگریزی ز ما بنازی چه شود
گر نگریزی ز ما بنازی چه شود
ور نرد وداع ما نبازی چه شود
ما را لب خشک و دیدهٔ تر بی‌تست
گر با تر و خشک ما بسازی چه شود
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۰ - گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد
گر هر دو جهان ز خار غم پر باشد
از خار بترسد آنکه اشتر باشد
ور جان و جهان ز غصه آلوده شود
پاکیزه شود چو عشق گازر باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۱ - کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
کس از خم چوگان تو گوئی نبرد
وز وصل تو ره به جستجوئی نبرد
گر یوسف دیده همچو یعقوب کند
از پیرهن حسن تو بوئی نبرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۲ - کس واقف آن حضرت شاهانه نشد
کس واقف آن حضرت شاهانه نشد
تا بی‌دل و بی‌عقل سوی خانه نشد
دیوانه کسی بود که آن روی تو دید
وانگه ز تو دور ماند و دیوانه نشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۳ - کشتی چو به دریای روان میگذرد
کشتی چو به دریای روان میگذرد
می‌پندارد که نیستان میگذرد
ما میگذریم ز این جهان در همه حال
می‌پندارم کاین جهان میگذرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۴ - گفتم بیتی نگار از من رنجید
گفتم بیتی نگار از من رنجید
یعنی که بوزن بیت ما را سنجید
گفتم که چه ویران کنی این بیت مرا
گفتا به کدام بیت خواهم گنجید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۵ - گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
گفتم جانی به ترک جان نتوان کرد
گفتا جانرا چو تن نشان نتوان کرد
گفتم که تو بحر کرمی گفت خموش
در است چو سنگ رایگان نتوان کرد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۶ - گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتم که به من رسید دردت بمزید
گفتا خنک آن جان که بدین درد رسید
گفتم که دلم خون شد از دیده دوید
گفت اینکه تو را دوید کس را ندوید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۷ - گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
گفتم که ز خردی دل من نیست پدید
غمهای بزرگ تو در او چون گنجید
گفتا که ز دل بدیده باید نگرید
خرد است و در او بزرگها بتوان دید
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۸ - گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
گفتی که بگو زبان چه محرم باشد
محرم نبود هرچه به عالم باشد
والله نتوان حدیث آن دم گفتن
با او که سرشت خاک آدم باشد
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹۹ - کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو پای که او باغ و چمن را شاید
کو چشم که او سرو و سمن را شاید
پای و چشمی یکی جگر سوخته‌ای
بنمای یکی که سوختن را شاید
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۰۰ - گوید چونی خوشی و در خنده شود
گوید چونی خوشی و در خنده شود
چون باشد مردهٔ ای که او زنده شود
امروز پراکنده نخواهم گفتن
هرچند که راه او پراکنده شود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۰۱ - گویند که فردوس برین خواهد بود
گویند که فردوس برین خواهد بود
آنجا می ناب و حور عین خواهد بود
پس ما می و معشوق به کف میداریم
چون عاقبت کار همین خواهد بود