تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل من در گشاد چون و چند است
دل من در گشاد چون و چند است
نگاهش از مه و پروین بلند است
بده ویرانه ئی در دوزخ او را
که این کافر بسی خلوت پسند است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه شور است این که در آب و گل افتاد
چه شور است این که در آب و گل افتاد
ز یک دل عشق را صد مشکل افتاد
قرار یک نفس بر من حرام است
به من رحمی که کارم با دل افتاد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟
جمالش جلوه ی بی پردهٔ کیست؟
مرا گویی که از شیطان حذر کن
بگو با من که او پروردهٔ کیست؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل بی قید من در پیچ و تابیست
دل بی قید من در پیچ و تابیست
نصیب من عتابی یا خطابیست
دل ابلیس هم نتوانم آزرد
گناه گاه گاه من صوابیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
صبنت الکاس عنا ام عمرو
صبنت الکاس عنا ام عمرو
وکان الکاس مجراها الیمنیا
اگر این است رسم دوستداری
به دیوار حرم زن جام و مینا
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بخود پیچیدگان در دل اسیرند
به خود پیچیدگان در دل اسیرند
همه دردند و درمان ناپذیرند
سجود از ما چه میخواهی که شاهان
خراجی از ده ویران نگیرند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
روم راهی که او را منزلی نیست
روم راهی که او را منزلی نیست
از آن تخمی که ریزم حاصلی نیست
من از غمها نمی ترسم ولیکن
مده آن غم که شایان دلی نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
می من از تنک جامان نگه دار
می من از تنک جامان نگه دار
شراب پخته از خامان نگه دار
شرر از نیستانی دور تر به
به خاصان بخش و از عامان نگه دار
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا این کشمکش اندر طلب نیست
تو را این کشمکش اندر طلب نیست
تو را این درد و داغ و تاب و تب نیست
از آن از لامکان بگریختم من
که آنجا ناله های نیم شب نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز من هنگامه ئی وه این جهان را
ز من هنگامه ای وه این جهان را
دگرگون کن زمین و آسمان را
ز خاک ما دگر آدم برانگیز
بکش این بنده ی سود و زیان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهانی تیره تر با آفتابی
جهانی تیره تر با آفتابی
صواب او سراپا نا صوابی
ندانم تا کجا ویرانه ای را
دهی از خون آدم رنگ و آبی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
غلامم جز رضای تو نجویم
غلامم جز رضای تو نجویم
جز آن راهی که فرمودی نپویم
ولیکن گر به این نادان بگویی
خری را اسب تازی گو نگویم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دلی در سینه دارم بی سروری
دلی در سینه دارم بی سروری
نه سوزی در کف خاکم نه نوری
بگیر از من که بر من بار دوش است
ثواب این نماز بی حضوری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه گویم قصه دین و وطن را
چه گویم قصه ی دین و وطن را
که نتوان فاش گفتن این سخن را
مرنج از من که از بی مهری تو
بنا کردم همان دیر کهن را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانی که در بند فرنگ است
مسلمانی که در بند فرنگ است
دلش در دست او آسان نیاید
ز سیمایی که سودم بر در غیر
سجود بوذر و سلمان نیاید
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نخواهم این جهان و آن جهان را
نخواهم این جهان و آن جهان را
مرا این بس که دانم رمز جان را
سجودی ده که از سوز و سرورش
به وجد آرم زمین و آسمان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه میخواهی ازین مرد تن آسای
چه می خواهی ازین مرد تن آسای
به هر بادی که آمد رفتم از جای
سحر جاوید را در سجده دیدم
به صبحش چهره ی شامم بیارای
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به آن قوم از تو میخواهم گشادی
به آن قوم از تو می خواهم گشادی
فقیهش بی یقینی کم سوادی
بسی نادیدنی را دیده ام من
«مرا ای کاشکی مادر نزادی»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاه تو عتاب آلود تا چند
نگاه تو عتاب آلود تا چند
بتان حاضر و موجود تا چند
درین بت خانه اولاد براهیم
نمک پروردهٔ نمرود تا چند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سرود رفته باز آید که ناید؟
سرود رفته باز آید که ناید؟
نسیمی از حجاز آید که ناید؟
سرآمد روزگار این فقیری
دگر دانای راز آید که ناید؟