تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۵۶ - گفت بر پرنیان ریشیده
گفت بر پرنیان ریشیده
طبل عطار شد پریشیده
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۵۷ - منظر او بلند چون خوازه
منظر او بلند چون خوازه
هر یکی زو بزینت تازه
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۵۸ - چون همی شد بخانه آماده
چون همی شد بخانه آماده
دید مردی براه استاده
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۵۹ - با غلامان و آلت شکره
با غلامان و آلت شکره
کرد کار شکار و کار سره
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۰ - کار زرگر به زر شود بر راه
کار زرگر به زر شود بر راه
زر به زرگر سپار و کار بخواه
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۱ - بندیان داشت بی زوار و پناه
بندیان داشت بی زوار و پناه
برد با خویشتن بجمله براه
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۲ - لاله از خون دیده آغشته
لاله از خون دیده آغشته
متحیر بماند و سرگشته
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۳ - زان گشاید فقع که بگشادی
زان گشاید فقع که بگشادی
زان نمایذ ترا که بنمادی
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۴ - هرچه یابی وزان فرومولی
هرچه یابی وزان فرومولی
نشمرند از تو آن ببشکولی
عنصری بلخی : بحر خفیف
شماره ۶۵ - ساخت آنگه یکی بیوگانی
ساخت آنگه یکی بیوگانی
هم بر آئین و رسم یونانی
عنصری بلخی : اشعار منسوب
شماره ۲ - آمد آن رگ زن مسیح پرست
آمد آن رگ زن مسیح پرست
شست الماسگون گرفته بدست
طشت زرّین و آب دستان خواست
بازوی شهریار را بربست
نیش بگرفت و گفت عز علیک
این چنین دست را که یارد خست
سر فرو برد و بوسه ای بر داد
وز سمن شاخ ارغوان بر جست
عنصری بلخی : اشعار منسوب
شماره ۱۳ - آنچه با رنج یافتیش و به دل
آنچه با رنج یافتیش و به دل
تو بآسانی از گزافه مدیش
عنصری بلخی : اشعار منسوب
شمارهٔ ۱۷ - ملک الشعرا عنصری گوید ، فی اللعز
آمد ای شاه دوش ناگاهان
فیلسوفی به نزد من مهمان
پاک چون رای تو ز دوده خرد
تیز چون تیغ بر گشاده زبان
گفت با من زهر دری و شنید
از کم و بیش و آشکار و نهان
از علوم و کلام ، وز تفسیر
از نجوم و طبایع حیوان
هر چه پرسید دادمش پاسخ
به حد طاقت و حد امکان
گفت هر دانشی کزو جزوی
بشنوی آن دگر شود آسان
از لغز گفت خواهمت لختی
تا چه داری بیان آن به بیان
علم آموخته توان گفتن
غرض خلق و یافتن نتوان.
گفتم او را که من به فکرت تو
بر رسم گر [مرا] دهی تو نشان
گفت آن چیست آن سوار که هست
از دلش مرکب و ز گل میدان
پیش نرگس همی کند بازی
گرد سنبل همی کند جولان
گاه بر پرنیان کشد لشکر
گاه بر ارغوان زند چوگان
گفتم او را بلی بدین صفت است
حلقۀ زلف خفتۀ جانان
گفت پس چیست آن سپیدی سیم
شبه اندر نساخته همیان
نرگس صورتی چو بادامی
گرد او تیر و گرد تیر کمان
گفتم ابن وصف چشم جانانست
چشم نه ، بلکه نرگس فتان
گفت پس چیست آنکه هستی او
نپذیرد به نیستیش گمان
ناپدیدی پدید ، هستی نیست
رامش جان و اندرو مرجان
گفتمش کاین دهان یار منست
داده بر درد دلشده برهان
گفت پس چیست آن دو تاریکی
که بیاراست روشنائی از آن
به سر سرو بر گریبانش
دامنش بر زمین فکنده کشان
به درازی چو دهر در گردون
به سیاهی چو عشق در هجران
گفتم آن و وصف [از] دو گیسوی اوست
کش دهم مشک و گونۀ قطران
گفت پس چیست آنکه روی زمین
همه بگرفت از آن کران به کران
راست چون روشنائی خورشید
زو جهان پرّ و ناگرفته جهان
گفتم این جاه صاحب الجیش
که گرفته ست طول و عرض جهان
عنصری بلخی : اشعار منسوب
شماره ۱۹ - از صفات حرام لفظی را
از صفات حرام لفظی را
باز گردان و پس مصحف کن
چون بدانی که آن مصحف چیست
ضد او گیر و نقش بر کف کن
بودن دال پیش او بنگار
عرب اندر عجم مؤلف کن
عنصری بلخی : اشعار منسوب
شماره ۲۰ - ای ترک بحرمت مسلمانی
ای ترک بحرمت مسلمانی
کم بیش بوعده ها نبخسانی
ازرقی هروی : قصاید
شماره ۲۹ - ای مبارک تر از ستارۀ روز
ای مبارک تر از ستارۀ روز
صدمۀ آفتاب صدر افروز
عقل تو علم بین و علم گشای
طبع تو جود و رز و جود آموز
شست آذر مه از کمان هوا
بادها زد چو تیر مردم دوز
دست سرما فرو درید و سترد
کسوت شاخ و صنعت نوروز
جامۀ باغ سوخت بی آتش
خانه ای گرم خواه و آتش سوز
هیزم گوز را بر آتش نه
که توان بر شمر شکستن گوز
زال شد باغ تا نه دیر از برف
چون سر زال زر شود سریوز
بند فولاد بر دهن یابد
آهو ، ار بر شمر نهد پتفوز
ای بهر فضل و شادی ارزانی
بکش این رنج من بفضل امروز
طبع اگر آفتاب نظم شود
دست سرما برو بود پیروز
گر زمستان من تموز کنی
باز رستی زبنده تا بتموز
ازرقی هروی : قصاید
شماره ۳۰ - شاه کرده است رای زی پوشنگ
شاه کرده است رای زی پوشنگ
هامراهش میست و ساغر و چنگ
گه شرابی همی خورد بشتاب
گه سماعی همی کند بدرنگ
شادی نو کند بهر منزل
مستی نو کند بهر فرسنگ
سفر اکنون سزد ، که روی زمین
ساخت از گل نجوم هفت اورنگ
جامها پر می است دست بدست
باغها پر گلست رنگ برنگ
از گل و ابر آسمان و زمین
دم طاوس گشت و پشت پلنگ
شاه دین ، از پی تماشا را
اسب را کرد تنگ برزین تنگ
تا بصحرا درون ، ز بهر شکار
خاک رنگین کند ز پیکر رنگ
سبزی کشت بیند از بر ریگ
لالۀ لعل چیند از سرسنگ
من بیچاره را چه باید کرد ؟
که ندارم بخانه دو بز لنگ
گر هزارانه نقد شد ، ورنه
شکر من کند زمانه شرنگ
ازرقی هروی : قصاید
شماره ۵۸ - ای سخن زیر دست خامۀ تو
ای سخن زیر دست خامۀ تو
عقد لؤلؤست نظم نامۀ تو
خلق در سایۀ خرد باشد
خرد اندر حصار سایۀ تو
مایۀ صد ادیب بتراشند
ار بکاوند دست و جامۀ تو
کامۀ من بفضل خویش بجوی
که منم زنده بهر کامۀ تو
دل در اندام من نیاساید
گر برنجد بنان ز خامۀ تو
ازرقی هروی : مقطعات
شماره ۳ - گر چه ما از جزغ نیاساییم
گر چه ما از جزغ نیاساییم
جان پاکت ز غم بیاسوده است
مثلست این که : آفتاب بگل
کس نیندود و سخت بیهوده است
زیر هر پشته ای ز صورت تو
آفتابی بکه گل اندوده است
ازرقی هروی : مقطعات
شماره ۵ - گوشه ای از جهان گرفتستی
گوشه ای از جهان گرفتستی
تا ترا از جهان فراغ بود
خدمت تو بعقل شاید کرد
آلت عاقلی دماغ بود