تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۲ - مائیم و دمی کوته و سودای دراز
مائیم و دمی کوته و سودای دراز
در سایهٔ دل فکنده دو پای دراز
نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز
صد روز قیامت است چه جای دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۳ - مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز
زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۴ - مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
آغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز
سبلت میمال خواجهٔ شهر توئی
آخر به گزاف نیست این ریش دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۵ - معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
هم صورت و هم آینه والله که ویست
این آینه زنگی نپذیرد هرگز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۶ - من بودم و دوش آن بت بنده نواز
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۷ - من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز
من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز
وامم داری نبات بسیار هنوز
گر از سر خاک من برآید خاری
لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۸ - من همتیم کجا بود چون من باز
من همتیم کجا بود چون من باز
عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز
با خویشتنم خوش است در پردهٔ راز
گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۶۹ - میگوید مرمرا نگار دلسوز
میگوید مرمرا نگار دلسوز
میباید رفت چون به پایان شد روز
ای شب تو برون میای از کتم عدم
خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۰ - نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز
نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز
نی زهرهٔ آنکه بی‌تو پردازم راز
کارم ز تو البته نمیگردد ساز
کار من بیچاره حدیثی است دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۱ - هین وقت صبوحست میان شب و روز
هین وقت صبوحست میان شب و روز
غیر از مه وخورشید چراغی مفروز
زان آتش آب گونه یک شعله برآر
در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۲ - یاری خواهی ز یار با یار بساز
یاری خواهی ز یار با یار بساز
سودت سوداست با خریدار بساز
از بهر وصال ماه از شب مگریز
وز بهر گل و گلاب با خار بساز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۳ - یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز
یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز
تابد به تو اینچنین مه جان‌افروز
در تاریکیست آب حیوان تو مخسب
شاید که شبی در آب اندازی پوز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۴ - آمد آمد ترش ترش یعنی بس
آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس
آن مرغ دلی که نیست در بند قفس
او را تو مترسان که نترسد از کس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۵ - احوال دلم هر سحر از باد بپرس
احوال دلم هر سحر از باد بپرس
تا شاد شوی از من ناشاد بپرس
ور کشتن بیگناه سودات شود
از چشم خود آن جادوی استاد بپرس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۶ - از حادثهٔ جهان زاینده مترس
از حادثهٔ جهان زاینده مترس
وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس
این یکدم عمر را غنیمت میدان
از رفته میندیش وز آینده مترس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۷ - از روز قیامت جهان‌سوز بترس
از روز قیامت جهان‌سوز بترس
وز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای در شب حرص خفته در خواب دراز
صبح اجلت رسید از روز بترس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۸ - ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس
وی جمله خوبان بر تو لعبتگان
حال ما را ز هجرنا خوب بپرس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۷۹ - جانا صفت قدم ز ابروت بپرس
جانا صفت قدم ز ابروت بپرس
آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس
حال دلم از دهان تنگت بطلب
بیماری من ز چشم جادوت بپرس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۸۰ - چون روبه من شدی تو از شیر مترس
چون روبه من شدی تو از شیر مترس
چون دولت تو منم ز ادبیر مترس
از چرخ چو آن ماه ترا همراه است
گر روز بگاهست وگر دیر مترس
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۸۱ - دارد به قدح می حرامی که مپرس
دارد به قدح می حرامی که مپرس
یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس
پیشم دارد شراب خامی که مپرس
می‌خواند مرمرا به نامی که مپرس