تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : مفردات
شماره ۵ - اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را
بابافغانی : مفردات
شماره ۶ - دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو
بابافغانی : مفردات
شماره ۸ - تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۳ - بتان با هم حکایتهای شیرین بر زبان دارند
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۶ - نماید تیره گون آیینه ی بی روی نکوی او
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۷ - چراغ خلوتم ای باد کشتی بیمحل امشب
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۸ - بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشم
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۹ - بدور لاله چون ابر بهاران رو بصحرا کن
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۱ - ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۲ - چو مجنون گر بصحرا افتم از شوق رخت روزی
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۳ - بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۷ - ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۸ - چنان در مجلس می عشوه ی ساقی کند مستم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۹ - چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۱ - ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۵ - چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۶ - خوش آن ساعت که در آیینه می دیدیم ترا ایماه
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۰ - مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۳ - ز مهر و ماه بگذشتی بگاه جلوه در خوبی
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در وصف سین
سحرگه در جهان جان بعون مبدع اشیاء
مسافت قطع می کردم زلا تا حضرت الا
موالید و طبایع را چنان از هم جد کردم
که بر سطحی مربع شد ز یک نقطه سه خط پیدا
جهانرا مرکزی دیدم محیطش دور پرگاری
که کردی آخر هر دور، در، دوری دگر مبداء
فلک را در اثر هر یک مؤثر دیگری دیدم
بنسبت هر یکی والی بگوهر، هر یکی والا
کواکب را چنان دیدم دوان بر صفحه گردون
که از سیماب گوئی چیده دری از در مینا
یکی چون کاسه سیمین، میان نیلگون وادی
یکی چون زورقی زرین درون نیلگون دریا
یکی چون لعل فام آتش ولی در آبگون مجمر
یکی چون زمردین، ساغر ولی پر آتشین صهبا
یکی چون جوهر سیماب در زرنیخ گون پیکان
یکی چون لاله نعمان یکی چون لؤلؤ لالا
مسیر هر یکی یکسان ولی در سیر هر یکرا
تفاوتها ازین گیرد جهان گرد روان پیما
وز ایشان چون گذر کردم بمعنی عالمی دیدم
که اجرام سماوی را مدبر بود ز استیلا
بساطش چون زمین خرم، فضایش چون هوا دلکش
ازو هم بی خبر واقف ازو هم بی صور زیبا
بسوی آن جهان بودی تحرک نفس جزوی را
که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزاء
ورای این جهان دیگر سپهری نامور دیدم
که بودی آفرینش را فرود قدر او ماواء
بقوت اخرین جوهر بجوهر اولین قوت
ببرهان علت معنی، بمعنی حکمت اسماء
مربی نفس کلی را روان از فیض او کامل
مقوی عقل جزویرا، روان از نور او بینا
بدو قائم همه اعراض، او در معرض عرفان
همه محتاج عون او واو، در عین استغناء
در آن حضرت چو قصد سیر کردم یافتم خود را
چو دیگر سالکان اندر طواف کعبه علیاء
حقایق باز می جستم ز قرب علت اول
دقایق نقد می کردم ز عقد گوهر گویا
وز آنجا چون نظر کردم ز حیرت وادائی دیدم
زوال عقل را مولد، کمال عشق را منشاء
نه عقل از کنه او واقف؛ نه علم از قعر او آگه
نه کیفیت در آن وادی، نه ماهیت در آن اقصاء
وز آنجایی امامی، فرد روی اندر ره وحدت
نهادم وحده گویان تبارک ربنا الاعلی
مسافت قطع می کردم زلا تا حضرت الا
موالید و طبایع را چنان از هم جد کردم
که بر سطحی مربع شد ز یک نقطه سه خط پیدا
جهانرا مرکزی دیدم محیطش دور پرگاری
که کردی آخر هر دور، در، دوری دگر مبداء
فلک را در اثر هر یک مؤثر دیگری دیدم
بنسبت هر یکی والی بگوهر، هر یکی والا
کواکب را چنان دیدم دوان بر صفحه گردون
که از سیماب گوئی چیده دری از در مینا
یکی چون کاسه سیمین، میان نیلگون وادی
یکی چون زورقی زرین درون نیلگون دریا
یکی چون لعل فام آتش ولی در آبگون مجمر
یکی چون زمردین، ساغر ولی پر آتشین صهبا
یکی چون جوهر سیماب در زرنیخ گون پیکان
یکی چون لاله نعمان یکی چون لؤلؤ لالا
مسیر هر یکی یکسان ولی در سیر هر یکرا
تفاوتها ازین گیرد جهان گرد روان پیما
وز ایشان چون گذر کردم بمعنی عالمی دیدم
که اجرام سماوی را مدبر بود ز استیلا
بساطش چون زمین خرم، فضایش چون هوا دلکش
ازو هم بی خبر واقف ازو هم بی صور زیبا
بسوی آن جهان بودی تحرک نفس جزوی را
که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزاء
ورای این جهان دیگر سپهری نامور دیدم
که بودی آفرینش را فرود قدر او ماواء
بقوت اخرین جوهر بجوهر اولین قوت
ببرهان علت معنی، بمعنی حکمت اسماء
مربی نفس کلی را روان از فیض او کامل
مقوی عقل جزویرا، روان از نور او بینا
بدو قائم همه اعراض، او در معرض عرفان
همه محتاج عون او واو، در عین استغناء
در آن حضرت چو قصد سیر کردم یافتم خود را
چو دیگر سالکان اندر طواف کعبه علیاء
حقایق باز می جستم ز قرب علت اول
دقایق نقد می کردم ز عقد گوهر گویا
وز آنجا چون نظر کردم ز حیرت وادائی دیدم
زوال عقل را مولد، کمال عشق را منشاء
نه عقل از کنه او واقف؛ نه علم از قعر او آگه
نه کیفیت در آن وادی، نه ماهیت در آن اقصاء
وز آنجایی امامی، فرد روی اندر ره وحدت
نهادم وحده گویان تبارک ربنا الاعلی