تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : مفردات
شماره ۵ - اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را
اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را
صراحی لعبت چینی نماید می پرستان را
بابافغانی : مفردات
شماره ۶ - دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو
دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو
تن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو
بابافغانی : مفردات
شماره ۸ - تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری
تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاری
چه چشمست اینکه ریزد خون من در خواب و بیداری
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۳ - بتان با هم حکایتهای شیرین بر زبان دارند
بتان با هم حکایتهای شیرین بر زبان دارند
بشکل طوطیان دایم شکرها در دهان دارند
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۶ - نماید تیره گون آیینه ی بی روی نکوی او
نماید تیره گون آیینه ی بی روی نکوی او
مگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۷ - چراغ خلوتم ای باد کشتی بیمحل امشب
چراغ خلوتم ای باد کشتی بیمحل امشب
عجب گر در نمی گیرد مرا خواب اجل امشب
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۸ - بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشم
بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشم
ز من معشوق سامان جوید و من در جنون باشم
بابافغانی : مفردات
شماره ۱۹ - بدور لاله چون ابر بهاران رو بصحرا کن
بدور لاله چون ابر بهاران رو بصحرا کن
شراب ارغوانی نوش و عالم را تماشا کن
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۱ - ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم
ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینم
سر آمد عمر و این غم را سرانجامی نمی بینم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۲ - چو مجنون گر بصحرا افتم از شوق رخت روزی
چو مجنون گر بصحرا افتم از شوق رخت روزی
بجز خورشید بر بالین نبینم هیچ دلسوزی
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۳ - بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم
بغیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم
که او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۷ - ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم
ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارم
ز جان خود کنم قطع نظر وز دیده خون بارم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۸ - چنان در مجلس می عشوه ی ساقی کند مستم
چنان در مجلس می عشوه ی ساقی کند مستم
که بیخود افتم و ماند چو صورت جام در دستم
بابافغانی : مفردات
شماره ۲۹ - چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من
چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من
بود هر شمع سبز از مجلس او خضر راه من
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۱ - ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد
ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد
روان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۵ - چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد
چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد
فلک هر ذره از خاک مرا پروانه یی سازد
بابافغانی : مفردات
شماره ۳۶ - خوش آن ساعت که در آیینه می دیدیم ترا ایماه
خوش آن ساعت که در آیینه می دیدیم ترا ایماه
تو هر دم جلوه می کردی و منهم می کشیدم آه
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۰ - مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب
مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب
شدم من از رخت محروم چون دوشم مساز امشب
بابافغانی : مفردات
شماره ۴۳ - ز مهر و ماه بگذشتی بگاه جلوه در خوبی
ز مهر و ماه بگذشتی بگاه جلوه در خوبی
تعالی الله همینست ای پسر معراج محبوبی
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱ - در وصف سین
سحرگه در جهان جان بعون مبدع اشیاء
مسافت قطع می کردم زلا تا حضرت الا
موالید و طبایع را چنان از هم جد کردم
که بر سطحی مربع شد ز یک نقطه سه خط پیدا
جهانرا مرکزی دیدم محیطش دور پرگاری
که کردی آخر هر دور، در، دوری دگر مبداء
فلک را در اثر هر یک مؤثر دیگری دیدم
بنسبت هر یکی والی بگوهر، هر یکی والا
کواکب را چنان دیدم دوان بر صفحه گردون
که از سیماب گوئی چیده دری از در مینا
یکی چون کاسه سیمین، میان نیلگون وادی
یکی چون زورقی زرین درون نیلگون دریا
یکی چون لعل فام آتش ولی در آبگون مجمر
یکی چون زمردین، ساغر ولی پر آتشین صهبا
یکی چون جوهر سیماب در زرنیخ گون پیکان
یکی چون لاله نعمان یکی چون لؤلؤ لالا
مسیر هر یکی یکسان ولی در سیر هر یکرا
تفاوتها ازین گیرد جهان گرد روان پیما
وز ایشان چون گذر کردم بمعنی عالمی دیدم
که اجرام سماوی را مدبر بود ز استیلا
بساطش چون زمین خرم، فضایش چون هوا دلکش
ازو هم بی خبر واقف ازو هم بی صور زیبا
بسوی آن جهان بودی تحرک نفس جزوی را
که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزاء
ورای این جهان دیگر سپهری نامور دیدم
که بودی آفرینش را فرود قدر او ماواء
بقوت اخرین جوهر بجوهر اولین قوت
ببرهان علت معنی، بمعنی حکمت اسماء
مربی نفس کلی را روان از فیض او کامل
مقوی عقل جزویرا، روان از نور او بینا
بدو قائم همه اعراض، او در معرض عرفان
همه محتاج عون او واو، در عین استغناء
در آن حضرت چو قصد سیر کردم یافتم خود را
چو دیگر سالکان اندر طواف کعبه علیاء
حقایق باز می جستم ز قرب علت اول
دقایق نقد می کردم ز عقد گوهر گویا
وز آنجا چون نظر کردم ز حیرت وادائی دیدم
زوال عقل را مولد، کمال عشق را منشاء
نه عقل از کنه او واقف؛ نه علم از قعر او آگه
نه کیفیت در آن وادی، نه ماهیت در آن اقصاء
وز آنجایی امامی، فرد روی اندر ره وحدت
نهادم وحده گویان تبارک ربنا الاعلی