تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جوانمردی که خود را فاش بیند
جوانمردی که خود را فاش بیند
جهان کهنه را باز آفریند
هزاران انجمن اندر طوافش
که او با خویشتن خلوت گزیند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به روی عقل و دل بگشای هر در
به روی عقل و دل بگشای هر در
بگیر از پیر هر میخانه ساغر
«دران کوش از نیاز سینه پرور
که دامن پاک داریستین تر»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خنکن ملتی بر خود رسیده
خنکن ملتی بر خود رسیده
ز درد جستجو نارمیده
درخش او ته این نیلگون چرخ
چو تیغی از میان بیرون کشیده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه خوش زد ترک ملاحی سرودی
چه خوش زد ترک ملاحی سرودی
رخ او احمری چشمش کبودی
به دریا گر گره افتد به کارم
بجز طوفان نمیخواهم گشودی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
جهانگیری بخاک ما سرشتند
جهانگیری بخاک ما سرشتند
امامت در جبین ما نوشتند
درون خویش بنگرن جهان را
که تخمش در دل فاروق کشتند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانی که خود را امتحان کرد
مسلمانی که خود را امتحان کرد
غبار راه خود راسمان کرد
شرار شوق اگر داری نگهدار
که با ویفتابی میتوان کرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بگو از من نواخوان عرب را
بگو از من نواخوان عرب را
بهای کم نهادم لعل لب را
ازن نوری که از قر ن گرفتم
سحر کردم صد و سی ساله شب را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به جانهافریدم های و هو را
به جانهافریدم های و هو را
کف خاکی شمردم کاخ و کو را
شود روزی حریف بحر پر شور
زشوبی که دادمب جو را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو هم بگذارن صورت نگاری
تو هم بگذارن صورت نگاری
مجو غیر از ضمیر خویش یاری
بباغ ما بروردی پر و بال
مسلمان را بده سوزی که داری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بخاک ما دلی ، در دل غمی هست
بخاک ما دلی ، در دل غمی هست
هنوز این کهنه شاخی را نمی هست
به افسون هنرن چشمه بگشای
درون هر مسلمان زمزمی هست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان بنده مولا صفات است
مسلمان بنده مولا صفات است
دل او سری از اسرار ذات است
جمالش جز به نور حق نه بینی
که اصلش در ضمیر کائنات است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده با خاک اون سوز و تابی
بده با خاک اون سوز و تابی
که زاید از شب اوفتابی
نوان زن که از فیض تو او را
دگر بخشند ذوق انقلابی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانی غم دل در خریدن
مسلمانی غم دل در خریدن
چو سیماب از تپ یاران تپیدن
حضور ملت از خود در گذشتن
دگر بانگ «انا الملت» کشیدن
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کسی کو فاش دید اسرار جانرا
کسی کو فاش دید اسرار جانرا
نبیند جز به چشم خود جهان را
نوائیفرین در سینه خویش
بهاری میتوان کردن خزان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگهدارنچه درب و گل تست
نگهدارنچه درب و گل تست
سرور و سوز و مستی حاصل تست
تهی دیدم سبوی این ون را
می باقی به مینای دل تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شب این کوه و دشت سینه تابی
شب این کوه و دشت سینه تابی
نه در وی مرغکی نی موجبی
نگردد روشن از قندیل رهبان
تو میدانی که بایدفتابی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نکو میخوان خط سیمای خود را
نکو میخوان خط سیمای خود را
بدستور رگ فردای خود را
چو من پا در بیابان حرم نه
که بینی اندرو پهنای خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سحرگاهان که روشن شد در و دشت
سحرگاهان که روشن شد در و دشت
صدا زد مرغی از شاخ نخیلی
فروهل خیمه ای فرزند صحرا
که نتوان زیست بی ذوق رحیلی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عرب را حق دلیل کاروان کرد
عرب را حق دلیل کاروان کرد
که او با فقر خود را امتحان کرد
اگر فقر تهی دستان غیور است
جهانی را ته و بالا توان کرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درن شبها خروش صبح فرداست
درن شبها خروش صبح فرداست
که روشن از تجلیهای سیناست
تن و جان محکم از باد در و دشت
طلوع امتان از کوه و صحراست