تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شماره ۷ - از چه می افتد از برای خدای
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۱ - و قال فی وصف البناء
..... از ارم لطیف ترست
کعبۀ فضل و قبلۀ هنرست
گنبد او کلاه کیوانست
گرچه از روی وضع مختصرست
در ره پایداری ارکانش
کرده با کوه دست در کمرست
نه در او روزگار را تاثیر
نه بر او حادثات را گذرست
از پی نقشهای دیوارش
چرخ و خورشید لاجور دوزرست
راست گویی که از طریق نهاد
نسختی از بهشت هشت درست
مطلع آفتاب اقبالست
تکیه جای سعادت و ظفرست
صدر عالم درو ممکن باد
تا فلک را مدار برمدرست
کعبۀ فضل و قبلۀ هنرست
گنبد او کلاه کیوانست
گرچه از روی وضع مختصرست
در ره پایداری ارکانش
کرده با کوه دست در کمرست
نه در او روزگار را تاثیر
نه بر او حادثات را گذرست
از پی نقشهای دیوارش
چرخ و خورشید لاجور دوزرست
راست گویی که از طریق نهاد
نسختی از بهشت هشت درست
مطلع آفتاب اقبالست
تکیه جای سعادت و ظفرست
صدر عالم درو ممکن باد
تا فلک را مدار برمدرست
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً
ای زمین تو آسمان زحل
آستان تو قبله گاه امل
سقف مرفوع و خانۀ معمور
با وجود تا ضایع و مهمل
روی آئینه های گردون را
عکس دیوار تو همی صیقل
ماه و خورشید را مقرنس تو
چون دو خشتک گرفته زیر بغل
دست زوار و حلقۀ در تو
هر دو بایکدیگر چو گوی انگل
در بر شمسهای تو مه و مهر
چون بر کیمیاست نقد دغل
در نیارد بکاه دیوارت
صرصر رستخیز هیچ خلل
گر زبهر طراز عالم خاک
جان بفرش آمد از مکان زحل
از پی زیب عالم ملکوت
این بنا بر سپهر شد ببدل
کعبه یی از بنای اسمعیل
که ازو شرع شد بلند محل
ناید اندر جهان کون و فساد
دولت و بخت جز بدین مدخل
چرخ دربانیش چو بستد گفت
زین نکوتر مخواه بیت عمل
صدر عالم چو بار داد درو
آسمان گفت : للبقاع دول
پشت ملت قوام دین که کرم
هست در شأنش آیتی منزل
آن زقدرش شده ستاره زحل
و آن بجاهش زدهه زمانه مثل
شرف فضل از ستانۀ اوست
همچنان کآفتاب را زحمل
یاربش سال عمر ده چندانک
قاصر آید ازو حساب جمل
نوک کلکش چو در صریر آمد
مشکلات امید شد همه حل
آستان تو قبله گاه امل
سقف مرفوع و خانۀ معمور
با وجود تا ضایع و مهمل
روی آئینه های گردون را
عکس دیوار تو همی صیقل
ماه و خورشید را مقرنس تو
چون دو خشتک گرفته زیر بغل
دست زوار و حلقۀ در تو
هر دو بایکدیگر چو گوی انگل
در بر شمسهای تو مه و مهر
چون بر کیمیاست نقد دغل
در نیارد بکاه دیوارت
صرصر رستخیز هیچ خلل
گر زبهر طراز عالم خاک
جان بفرش آمد از مکان زحل
از پی زیب عالم ملکوت
این بنا بر سپهر شد ببدل
کعبه یی از بنای اسمعیل
که ازو شرع شد بلند محل
ناید اندر جهان کون و فساد
دولت و بخت جز بدین مدخل
چرخ دربانیش چو بستد گفت
زین نکوتر مخواه بیت عمل
صدر عالم چو بار داد درو
آسمان گفت : للبقاع دول
پشت ملت قوام دین که کرم
هست در شأنش آیتی منزل
آن زقدرش شده ستاره زحل
و آن بجاهش زدهه زمانه مثل
شرف فضل از ستانۀ اوست
همچنان کآفتاب را زحمل
یاربش سال عمر ده چندانک
قاصر آید ازو حساب جمل
نوک کلکش چو در صریر آمد
مشکلات امید شد همه حل
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۵ - وقال یصنف فصد الممدوح
ای بزرگی که همت تو شکست
بر دل و پشت چرخ دون آورد
قدر از راستی انصافت
سقف افلاک راستون آورد
هرکه آورد رو بخصمی تو
دانک از دولت حرون آورد
و انک سودای همسری تو پخت
حاصل کار سرنگون آورد
خونیی قصد دست بوس تو کرد
پشت خود را بخم چو نون آورد
نوک تار مژه زدیدۀ شرع
اشک خون از پی سکون آورد
آمد از تیش خون زپوست برون
رقص ز ایقاع گونه گون آورد
دی زدست مبارکت نشتر
چون بانگام قصد خون آورد
خضری را بسوی آب حیات
دولت تیز رهنمون آورد
ناخن نیش زخمه بر برگ زد
تشت از و صوت ارغنوان آورد
برق نیش از شکاف ابر کرم
رگ باران لاله گون آورد
گفتم آن دست بحر بود ، چرا
همچو کان لعل از اندرون آورد؟
از سمن شاخ ارغوان بشکفت
فلک این رسم نو کنون آورد
شفقی از عمود صبح برون
دست قدرت به آزمون آورد
عقد یاقوت از قضیب بلور
نوک الماس بر فسون آورد
دست فصاد آتش محلول
از دل آب بسته چون آورد
عجب آمده مرا و این حالت
حیرتم هر زمان فزون آورد
آخرالامر معنیی بس خوب
یاد من فکر ذو فنون آورد
گفت نی ، دست خواجه دریاییست
که زموج آزرا زبون آورد
نیشتر هست هندوی غواص
کش قضا خوار و سرنگون آورد
چون فرو برد سر بدین دریا
شاخ مرجان از و برون آورد
بر دل و پشت چرخ دون آورد
قدر از راستی انصافت
سقف افلاک راستون آورد
هرکه آورد رو بخصمی تو
دانک از دولت حرون آورد
و انک سودای همسری تو پخت
حاصل کار سرنگون آورد
خونیی قصد دست بوس تو کرد
پشت خود را بخم چو نون آورد
نوک تار مژه زدیدۀ شرع
اشک خون از پی سکون آورد
آمد از تیش خون زپوست برون
رقص ز ایقاع گونه گون آورد
دی زدست مبارکت نشتر
چون بانگام قصد خون آورد
خضری را بسوی آب حیات
دولت تیز رهنمون آورد
ناخن نیش زخمه بر برگ زد
تشت از و صوت ارغنوان آورد
برق نیش از شکاف ابر کرم
رگ باران لاله گون آورد
گفتم آن دست بحر بود ، چرا
همچو کان لعل از اندرون آورد؟
از سمن شاخ ارغوان بشکفت
فلک این رسم نو کنون آورد
شفقی از عمود صبح برون
دست قدرت به آزمون آورد
عقد یاقوت از قضیب بلور
نوک الماس بر فسون آورد
دست فصاد آتش محلول
از دل آب بسته چون آورد
عجب آمده مرا و این حالت
حیرتم هر زمان فزون آورد
آخرالامر معنیی بس خوب
یاد من فکر ذو فنون آورد
گفت نی ، دست خواجه دریاییست
که زموج آزرا زبون آورد
نیشتر هست هندوی غواص
کش قضا خوار و سرنگون آورد
چون فرو برد سر بدین دریا
شاخ مرجان از و برون آورد
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۷ - و قال
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۲ - وقال ایضاً
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۳ - و قال ایضاً
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۵ - ایضاً له
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۷ - ایضاًله
بس پراکنده و پریشانم
ره فراکار خود نمی دانیم
هیچ جرمی نکرده محبوسیم
بی اوامی اسیر زندانیم
همجو خفاش روزکور همه
دشمن آفتاب رخشانیم
چون ستاره بشب برون آئیم
برخود از تیغ مهر ارزانیم
در نهان خانه ها چو هیچ نماند
ما بجای قماشه پنهانیم
زرد و لرزان و نیم مرده ز غم
راست همچون چراغ دزد نیم
همچو چنگ از گرفت می نالیم
مانده در پرده بی نوازانیم
هیچ فریادرس نمی بینم
هرچه فریاد بیش می خوانیم
گر شنیدی که در وجود کسی
زنده در گور خفت ما آنیم
ره فراکار خود نمی دانیم
هیچ جرمی نکرده محبوسیم
بی اوامی اسیر زندانیم
همجو خفاش روزکور همه
دشمن آفتاب رخشانیم
چون ستاره بشب برون آئیم
برخود از تیغ مهر ارزانیم
در نهان خانه ها چو هیچ نماند
ما بجای قماشه پنهانیم
زرد و لرزان و نیم مرده ز غم
راست همچون چراغ دزد نیم
همچو چنگ از گرفت می نالیم
مانده در پرده بی نوازانیم
هیچ فریادرس نمی بینم
هرچه فریاد بیش می خوانیم
گر شنیدی که در وجود کسی
زنده در گور خفت ما آنیم
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۸ - ایضاً له
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲۹ - ایضاً له
خیز تا زار و گریه برگیریم
خوش بگرییم و یه در گیریم
نوحه های جگر خراسش کنیم
چون بپایان رسد ز سرگیریم
سرتابوت خواجه بازکنیم
کفن از روی وی بدر گیریم
وز جفایی که دوش رفت برو
حال پرسیم و گریه برگیریم
گردش از روی خوب بفشانیم
سزش از خاک تیره برگیم
بر سر روضۀ مقدس او
دیده از اشک در گهر گیریم
ای دریغا که رکن دین مسعود
رخت بر بست از سرای وجود
این دگر فتنه بین که چون افتاد
وه که خونم بدل درون افتاد
فتنه که رفت هیچ نبود
فتنه در اصفهان کنون افتاد
علم شرع و رایت اسلام
هر دو در خاک سر نگون افتاد
از دو نیر بگریۀخونین
چرخ را دیدگان برون افتاد
کهکشان راه اشک خونین است
کش بران روی نیلگون افتاد
شرع را دست خون و داو تمام
مهره اندر گشاد خون افتاد
چرخ بدساز شش دری سازید
درلباسات دست خون یازید
حالتی سهمناک می بینیم
خلق را دردناک میبینیم
مخلصان را درین مصیبت صعب
در مضیق هلاک می بینیم
همه را سینه پاره می یابم
همه را جامه چاک می بینم
تا نمی بینم آن امام همام
من همه بیم و باک می بینم
آفتابی بدان بلندی جاه
در هبوط مغاک می بینم
وان همه کار و بارب خواجه همین
تودۀ تیره خاک می بینم
آنچه ما را ز حالش ادراکست
تختۀ چوب و تودۀ خاکست
تاکه مسعود صاعد از ما شد
کار اسلام زیر و بالا شد
بی جلالش هرانجا ملکیست
ملکش از دست و پایش ارجاشد
سد اسکندر از میان برخواست
ظلم یأجوج فتنه پیدا شد
چو حسین علی شهیدشدست
رجبش لاجرم عشورا شد
رکن اسلام باد باقی اگر
رکن دین پیش حق تعالی شد
گل بماناداگرچه بستان نیست
در بماناداگرچه دریا شد
اینت شکر که کام پرشیرست
گرچه طفلست عقل او پیرست
سرو از اول یکی نهال بود
ماه تابان همان هلال بود
گل از آن غنچۀ دژم شکفد
دراز آن نطفۀ زلال بود
قوت نطق عیسی اندرمهد
پرتو فضل ذوالجلال بود
نه بتعلیم این و آن باشد
نه بدوران ماه و سال باشد
مردم دیده گر نه خرد بود
قوت باصره محال بود
بچه شیر باچنان خردی
هیبتش سخت با کمال بود
که دهد شرح مشکلات رموز؟
که کند حکم لایجوز و یجوز؟
از وفات تو آه و واویلاه
کاندر آمد بعالم آب سیاه
آه ، دردا که دودی آتشبار
بجهان اندر آمد از ناگاه
ای دریغا که دست بسته گرفت
چون توشیری مکاید روباه
شرع را نیست بی تو فروشکوه
خلق را نیست بی تو پشت و پناه
خواجه از خوابگاه بیرون آی
رانکه دیرست ، وقت شد بیگاه
خلق در انتظار دیدارت
برکشید ندصف دور گ همه راه
بی تو کلک و دوات را بدرست
این دهان خشک و آن زبان شده ست
دیده را بی تو روشنایی نیست
صبر را دل آشنایی نیست
خواجه از خاک تیره بیرون آی
زانکه این جای پادشاهی نیست
پشت بر روی مخلصان کردن
شیوۀ لطف و پیشوایی نیست
خواجه در خاک و ما چنین خاموش
کفر محض است و بیوفایی نیست
ای دریغا که دین و دنی را
بی روای توش روایی نیست
چشمۀ آفتاب گردون را
بی جمال تو روشنایی نیست
آنکه را تکیه گاه فرقد بود
زینهار از چه جای مرقد بود؟
فتنه بیدار شد زخواب درآی
کار دربسته را لبی بگشای
تا همه کار بسته بگشاید
پرده بردار و روی بازنمای
خلل کار شهر می دانی
خواجه زنهار زود بیرون آی
کار مسعود صاعد اندریاب
خواجه بشتاب از برای خدا
شیر در بیشه نه و بچه ضعیف
وای اگر کار درنیابی وای
تا بگویی کزان جفا چونی
با یکی از خواص در سخن آی
قلم فتوی و دوات قضا
جز بحکمت نمی دهد رضا
خواجه فریاد از این جفا فریاد
بوم و بر باز کی کند بیداد
ای دریغا که از فراز فلک
زود نامت بزیر خاک فتاد
از سماعیل و هاجر و هانی
تو خلیلی چرا نیاری یاد
مریم روزگار و عیسی وقت
هردو را عمر و زندگانی باد
در پناه جلال و عصمت او
نامدار پدر بکام زیاد
سرو هرچند سایه بازگرفت
باد پاینده سایۀ شمشاد
این دعا را زروم تا ماچین
بعد تحسین همی کنند آمین
خوش بگرییم و یه در گیریم
نوحه های جگر خراسش کنیم
چون بپایان رسد ز سرگیریم
سرتابوت خواجه بازکنیم
کفن از روی وی بدر گیریم
وز جفایی که دوش رفت برو
حال پرسیم و گریه برگیریم
گردش از روی خوب بفشانیم
سزش از خاک تیره برگیم
بر سر روضۀ مقدس او
دیده از اشک در گهر گیریم
ای دریغا که رکن دین مسعود
رخت بر بست از سرای وجود
این دگر فتنه بین که چون افتاد
وه که خونم بدل درون افتاد
فتنه که رفت هیچ نبود
فتنه در اصفهان کنون افتاد
علم شرع و رایت اسلام
هر دو در خاک سر نگون افتاد
از دو نیر بگریۀخونین
چرخ را دیدگان برون افتاد
کهکشان راه اشک خونین است
کش بران روی نیلگون افتاد
شرع را دست خون و داو تمام
مهره اندر گشاد خون افتاد
چرخ بدساز شش دری سازید
درلباسات دست خون یازید
حالتی سهمناک می بینیم
خلق را دردناک میبینیم
مخلصان را درین مصیبت صعب
در مضیق هلاک می بینیم
همه را سینه پاره می یابم
همه را جامه چاک می بینم
تا نمی بینم آن امام همام
من همه بیم و باک می بینم
آفتابی بدان بلندی جاه
در هبوط مغاک می بینم
وان همه کار و بارب خواجه همین
تودۀ تیره خاک می بینم
آنچه ما را ز حالش ادراکست
تختۀ چوب و تودۀ خاکست
تاکه مسعود صاعد از ما شد
کار اسلام زیر و بالا شد
بی جلالش هرانجا ملکیست
ملکش از دست و پایش ارجاشد
سد اسکندر از میان برخواست
ظلم یأجوج فتنه پیدا شد
چو حسین علی شهیدشدست
رجبش لاجرم عشورا شد
رکن اسلام باد باقی اگر
رکن دین پیش حق تعالی شد
گل بماناداگرچه بستان نیست
در بماناداگرچه دریا شد
اینت شکر که کام پرشیرست
گرچه طفلست عقل او پیرست
سرو از اول یکی نهال بود
ماه تابان همان هلال بود
گل از آن غنچۀ دژم شکفد
دراز آن نطفۀ زلال بود
قوت نطق عیسی اندرمهد
پرتو فضل ذوالجلال بود
نه بتعلیم این و آن باشد
نه بدوران ماه و سال باشد
مردم دیده گر نه خرد بود
قوت باصره محال بود
بچه شیر باچنان خردی
هیبتش سخت با کمال بود
که دهد شرح مشکلات رموز؟
که کند حکم لایجوز و یجوز؟
از وفات تو آه و واویلاه
کاندر آمد بعالم آب سیاه
آه ، دردا که دودی آتشبار
بجهان اندر آمد از ناگاه
ای دریغا که دست بسته گرفت
چون توشیری مکاید روباه
شرع را نیست بی تو فروشکوه
خلق را نیست بی تو پشت و پناه
خواجه از خوابگاه بیرون آی
رانکه دیرست ، وقت شد بیگاه
خلق در انتظار دیدارت
برکشید ندصف دور گ همه راه
بی تو کلک و دوات را بدرست
این دهان خشک و آن زبان شده ست
دیده را بی تو روشنایی نیست
صبر را دل آشنایی نیست
خواجه از خاک تیره بیرون آی
زانکه این جای پادشاهی نیست
پشت بر روی مخلصان کردن
شیوۀ لطف و پیشوایی نیست
خواجه در خاک و ما چنین خاموش
کفر محض است و بیوفایی نیست
ای دریغا که دین و دنی را
بی روای توش روایی نیست
چشمۀ آفتاب گردون را
بی جمال تو روشنایی نیست
آنکه را تکیه گاه فرقد بود
زینهار از چه جای مرقد بود؟
فتنه بیدار شد زخواب درآی
کار دربسته را لبی بگشای
تا همه کار بسته بگشاید
پرده بردار و روی بازنمای
خلل کار شهر می دانی
خواجه زنهار زود بیرون آی
کار مسعود صاعد اندریاب
خواجه بشتاب از برای خدا
شیر در بیشه نه و بچه ضعیف
وای اگر کار درنیابی وای
تا بگویی کزان جفا چونی
با یکی از خواص در سخن آی
قلم فتوی و دوات قضا
جز بحکمت نمی دهد رضا
خواجه فریاد از این جفا فریاد
بوم و بر باز کی کند بیداد
ای دریغا که از فراز فلک
زود نامت بزیر خاک فتاد
از سماعیل و هاجر و هانی
تو خلیلی چرا نیاری یاد
مریم روزگار و عیسی وقت
هردو را عمر و زندگانی باد
در پناه جلال و عصمت او
نامدار پدر بکام زیاد
سرو هرچند سایه بازگرفت
باد پاینده سایۀ شمشاد
این دعا را زروم تا ماچین
بعد تحسین همی کنند آمین
کمالالدین اسماعیل : مثنویات
شمارهٔ ۱ - وله ایضا فی صفتها
ای ز احکام همچو رویین دز
دست و هم از گشادنت عاجز
طرفه معشوق و گونة عاشق
از درون صامت از برون ناطق
گاه چون نرگسی سرافگنده
گه دهان چون گل از زرا گنده
زان نهادی چو غنچه لب بر هم
که دلت بستۀ زرست و درم
ده زبان همچو وسنی لیکن
بر تو از رازها بوند ایمن
صورتت در جهات شش گانه
آشکارا یکی نهان خانه
نتهی راز پیش بلهوسان
ورچه هستت زبان به دست کسان
همچو چنگی شکم تهی که ترا
به سر انگشت شد زباننرم گویا
نرم گوییّ و سخت پیشانی
ندهی تا نخست نستانی
نرسانی امانت کس باز
تا سرت بر نگیرت از آغاز
تا ترا مالش زبان ندهند
راز را با تو در میان ننهند
با هر ان کو فتاد پیوندت
کند از بپر خود زبان بندت
گفتمت بستة زر و درمی
تا بدیدمت بندة شکمی
بس که هر چیز درکشی بدمت
سر نهادی تو در سرشکمت
از تو در خط همی شود خابن
بر سرت خط همی نهد خازن
ساده بودی نخست و آخر کار
گشت بر گرد لب خطت دیدار
چون صدف بسته از درون زیور
سر تو بر لب و زبان سر
چارپایی و لیک ره نکنی
چار میخت کشند واه نکنی
باز کرده شکم چو آبستن
بر سر پای از پی زادن
زخمها خورده بیخصومت و حرب
چار دیوارتست دارالّضرب
گر چه از رنج فقر بی بیمی
اینچنین کوفته هم از سیمی
طالع آنکس است نیکو حال
کش بود صورت تو بیت المال
بند بر زال زر نهادستی
زانک رویین تن او فتادستی
هر چه با خویش و آشنا گویی
همه مرموز و لوترا گویی
در زبان تو کم کسی داند
ورچه اندیشه ات یکی ده باد
از تو دست دراز کوته باد
سر اندیشه ات یکی ده باد
دست و هم از گشادنت عاجز
طرفه معشوق و گونة عاشق
از درون صامت از برون ناطق
گاه چون نرگسی سرافگنده
گه دهان چون گل از زرا گنده
زان نهادی چو غنچه لب بر هم
که دلت بستۀ زرست و درم
ده زبان همچو وسنی لیکن
بر تو از رازها بوند ایمن
صورتت در جهات شش گانه
آشکارا یکی نهان خانه
نتهی راز پیش بلهوسان
ورچه هستت زبان به دست کسان
همچو چنگی شکم تهی که ترا
به سر انگشت شد زباننرم گویا
نرم گوییّ و سخت پیشانی
ندهی تا نخست نستانی
نرسانی امانت کس باز
تا سرت بر نگیرت از آغاز
تا ترا مالش زبان ندهند
راز را با تو در میان ننهند
با هر ان کو فتاد پیوندت
کند از بپر خود زبان بندت
گفتمت بستة زر و درمی
تا بدیدمت بندة شکمی
بس که هر چیز درکشی بدمت
سر نهادی تو در سرشکمت
از تو در خط همی شود خابن
بر سرت خط همی نهد خازن
ساده بودی نخست و آخر کار
گشت بر گرد لب خطت دیدار
چون صدف بسته از درون زیور
سر تو بر لب و زبان سر
چارپایی و لیک ره نکنی
چار میخت کشند واه نکنی
باز کرده شکم چو آبستن
بر سر پای از پی زادن
زخمها خورده بیخصومت و حرب
چار دیوارتست دارالّضرب
گر چه از رنج فقر بی بیمی
اینچنین کوفته هم از سیمی
طالع آنکس است نیکو حال
کش بود صورت تو بیت المال
بند بر زال زر نهادستی
زانک رویین تن او فتادستی
هر چه با خویش و آشنا گویی
همه مرموز و لوترا گویی
در زبان تو کم کسی داند
ورچه اندیشه ات یکی ده باد
از تو دست دراز کوته باد
سر اندیشه ات یکی ده باد
کمالالدین اسماعیل : مثنویات
شمارهٔ ۲ - و قال ایصاً فی هجو شهاب الدّین عمر اللنبانی (مثنوی)
تا زبانم بکام جنبانست
در ثنای رئیس لنبانست
چه رئیس؟ آن خسیس پرتلیس
مایهٔ ظلم و سایهٔ ابلیس
از بخیلی نکردد آن با زن
... خود را تمام در ... زن
آنکه نامش زن ننگ پیدا نیست
در بدی و ددیش همتا نیست
آنکه او پیشوای دزدانست
سرو سر خیل زن بمزد انست
مردکی زشت روی گنده بغل
پای تا سر همه دروغ و دغل
بی حفاظ و گدا و قحبه زنست
کیسه پرد از و دزد و نقب زنست
طبع او لوم و شغل نامعلوم
صحبتش شوم و سیرتش هذموم
آن سیه کار، کو؛ روز سپید
روشنایی بدزدد از خورشید
ببرد هر کجا که کرد گذار
آهن از چوب و کاه از دیوار
کند از جامه همچو باد خزان
شاخها را بیک نفس عریان
گر نظر بروی افکند نرگس
کند او را ز سیم و زر مفلس
کیسهٔ غنچه گر نهی بر او
خرده خرده بدزدد از زر او
ور بشاخ شکوفه بر گذرد
سیم او پاک در هوا ببرد
خرمنی کاه آن خر از سرپای
ببرد جو بجو چو کاه ربای
دست نا پاک چون دراز کند
بمثل گر سوی پیاز کند
یک بیک جامه هاش بستاند
همچو سیرش برهنه گر داند
ور ببوید گل سمن بود را
کند از بوی بینوا او را
بگشاید ز غایت غمری
طوق قمری ز گردن قمری
گر نه بلبل بر آورد غلغل
پیرهن بر کند ز غنچهٔ گل
ور نه در بانگ و نعره افزاید
تاج فرق خروه برباید
ور درآرد کبوتری بکنار
کند از پای او برون شلوار
هدهدی گر ببام او بپرد
ر زمانش کله ز سر ببرد
دم طاوس ارش به دست دهی
کندش زان همه درست تهی
دست شوم ار بتیغ دریازد
مغز او از گهر بپردازد
کف دست ار بدو فرود آرد
توز را برکمان بنگذارد
مهره مار از دهان ببرد
کمر مور از میان ببرد
کمر کوه را خطر باشد
هر گهی کش بروگذر باشد
گر درستی زرش دهی در حال
در کم و کاست اوفتد چو هلال
ور بدست تو دست او پیوست
ببرد نیمه یی ز ناخن دست
جمله دزدست آن سراسیمه
کاج راضی بدی بیک نیمه
بزر و سیم مردمان اندر
هست بر اعتقاد بلقندر
هرکرا اعتقاد این باشد
خود تو دانی که چون امین باشد
باز نتواند ستد ز دستش هیچ
زانکه بس ممسکست و پیچاپیچ
هیچ چیزش بکس نپردازد
هرچه یابد بتو براندازد
از خسیسی که اوست گر بزید
بخورد هر چه بعد از این برید
از بخیلی که هست و امساکش
گر ببّرند دست ناپاکش
نیست ممکن که نیم قطرهٔ خون
آید از دست مدبرش بیرون
این امین ببین که برگزیدم من
تا از او دیدم آنچه دیدم من
دو سفط پر ز زرّ و ابریشم
روز روشن ببرد از پیشم
چشم من با دو لب پر از نفرین
روز و شب در قفاش هست چنین
برد و برخورد حلال میداند
عثراتم هنوز می خواند
وز شماری که خودبخود کردست
باقیی نیز بر من آوردست
این چنین فعل کو بکف دارد
سگ مرده بر او شرف دارد
هست دم سردتر ز باد خزان
زان چو یادش کنم بلرزم از آن
دارد از خوک عاریت دندان
تا خورد بر دروغ سوگندان
نخورد غم که میشود بزه مند
بی تحاشی همی خورد سوگند
نیست نزدیک او علی الاطلاق
هیچ خوش خوارتر مگر سه طلاق
گرگ نابست نیک در نگرش
ناب گرگ درنده در ز فرش
شکم او جوال سیر و پیاز
دهن او غلاف پشک گراز
کس ندیدست از هنرمندان
... خواره زنی بدین دندان
گر ببینی تو شکل دندانی
تو زبانی دوزخش خوانی
هیچ هرگز ندارد او آزرم
هیچ در چشم او نیاید شرم
سخت سستست در مسلمانی
دست او سخت تر ز پیشانی
گر بگردی بلاد ایمانرا
کافرستان و ملحد ستانرا
در بدی وددی و سگ رویی
دوم او نیابی ار جویی
هست در چشم عقل ناخوشتر
صورت و سیرتش ز یکدیگر
قلتبانی بود که چندین سال
می ستاند زر از حرام و حلال
که جوی زان به هیچ کس ندهد
وانچه بگرفت باز پس ندهد
طرفه تر آنکه با هنرمندان
سرد گوید بدان لب و دندان
نه ز دست دگر خسیسانست
نام و ننگ همه رئیسانست
روش و سیرتش بدین صفتست
وانگهش آرزوی معرفتست
هست در صحبت دغا بازان
طاق و جفتش بگوز انباران
گر نبودی مضارب و انباز
سفرهٔ او شکم نگردی باز
چون بجایست کافری کافر
چون بره رفت فاجری فاجر
گه بروت مهین، شهاب عمر
آن بغا و خسیسک وزن غر
نه روا باشد این سخن راندن
سایهٔ دیو را عمر خواندن
صیت عدل عمر فراوانست
ظلم این صد هزار چند انست
کی شود رهنمون بحرف صواب
بسته بودند دیو بیم شهاب
نام او خود زننگش آزردست
لقبش باری از چه در خوردست
هرکرا کار استراق بود
او سزاوار احتراق بود
از در منصب وریاست نیست
او بجز بابت سیاست نیست
شاد باش ای رئیس ده مهتر
ای بتحقیق، سگ ز تو بهتر
می برازد ترا ز سیم بری
ترک شیرین دهان سیم بری
تو که ای در میان آدمیان
که سر خود فکنده یی بمیان؟
بسخن یا بسفره و نانت
بچه تّره نهند بر خوانت
جعلی روبگرد مزبله گرد
نه چو پروانه گرد مشعله گرد
به خری هر که چون تو معروفست
او نه معروف بلکه معلوفست
تو که از رهزنان استادی
بتجارت چگونه افتادی؟
چون ترا حرفتست جمله بری
سود ده یازده چه می شمری؟
صفت عمر و وزید جمله تر است
از برای چه میدوی چپ و راست؟
سود کردم من از تجارت تو
طرف بر بستم از بصارت تو
شرکت تو چوشرکت در یزدان
امل او چو باد سرد خزان
خیر تو لازمست همچون تب
متعدّیست شّر تو چو جرب
چون ندانی قیامت و محشر
فارغی از خدا و پیغمبر
نیست فرقی ترا حرام وحلال
کی هراست بود ز وزرووبال؟
چه خوری گرد راه و رنج سفر
بر در شهر کاروان می بر
مردم لنبه سر که بنشینند
مصلحت همچو تو درین بینند
نی خطا گفتم این، خطا گفتم
مر ترا راهزن چرا گفتم؟
بخدا کانکه اهل این کارند
از تو و سیرت تو بیزارند
از بر خواجگان برون ندرخت
تو و سرگین کشی بپای درخت
روبکار گل ای خر نادان
چون برد سیم مرد بازرگان
بتو اکنون ز کازرون و پسا
مینویسند ملحد الرّؤسا
کیسه ات شد ملا ز چیز کسان
باد ریشت خلا ز تیز کسان
زین حدیث ار چه سر بجنبانی
ننگ سر کین کشان لنبانی
از دو پاره دهی بدین سامان
ریشت از گوزدان سر از لنبان
یک ره از من نصیحتی بشنو
زر من باز ده، بدوزخ رو
چون برآوردی از زر من گرد
پوستینم چرا کنی ای سرد
بعد ازین کت زر و درم دادم
هیچ کس را ز خانه ات گاد؟
با تو من بعد از این چه بد کردم
که ترا کدخدای خود کردم
چند بر ما از ین تحکّمها
تا تو خود از کجا و ما ز کجا؟
نه و ثاق تو دیده ام هرگز
نه ترا ریش ریده ام هرگز
ننهادم بعمر خود روزی
بر بروت تو قلتبان گوزی
چه مرا در عذاب میداری؟
از چه ام در خلاب میداری؟
هر که او سفله را بزرگ کند
سعی در فربهی گرگ کند
خرس و خوکت چگونه خوانم من؟
که ترا کم زهر دو دانم من
گر چه بودست در نظر زشتم
ماجرای خود و تو بنوشتم
تا چو گویند باری از من و تو
باشد این یادگاری از من و تو
آنچه بنوشتم ارچه بسیارست
درمی از هزار دینارست
بثنایت نمی رسد سخنم
عاجزم از ثنای تو چکنم
بدعا آیم از ثنا اکنون
که سخن هرزه بود تا اکنون
تا علاج دماغ برزگران
نبود جز چماق و گرزگران
باد در گردن تو کرده بخم
طیلسانی زموی بز محکم
باد چالاک در رسن بازی
سر تو همچو کودک غازی
باد چوب شکنجه را توفیق
تا دو ساق ترا کند تلفیق
هر چه آنرا شکنجه ضم کرده
باز تیغش جدا ز هم کرده
نی فرو برده باد سر تابن
همچو دیوار رز ترا ناخن
در سیه چال مدّتی محبوس
مانده بادی ز طالع منحوس
بخلاص تو گر دهند آواز
روز ادینه باد بعد نماز
پس و پیش تو در ره بازار
در گرفته پیادگان و سوار
تو خرامان و گردن افرازان
نقره اندر قفای تو تازان
سرت آزاد کرده گردن تو
بار خود بر کرفته از تن تو
ور چه سخت آید این سخن ز منت
بعد ازین ... خر به ... زنت
زین دعا گرچه نیست سود مرا
جز بدین دسترس نبود مرا
یارب از پاسخم مکن محروم
مستجابست دعوت مظلوم
در ثنای رئیس لنبانست
چه رئیس؟ آن خسیس پرتلیس
مایهٔ ظلم و سایهٔ ابلیس
از بخیلی نکردد آن با زن
... خود را تمام در ... زن
آنکه نامش زن ننگ پیدا نیست
در بدی و ددیش همتا نیست
آنکه او پیشوای دزدانست
سرو سر خیل زن بمزد انست
مردکی زشت روی گنده بغل
پای تا سر همه دروغ و دغل
بی حفاظ و گدا و قحبه زنست
کیسه پرد از و دزد و نقب زنست
طبع او لوم و شغل نامعلوم
صحبتش شوم و سیرتش هذموم
آن سیه کار، کو؛ روز سپید
روشنایی بدزدد از خورشید
ببرد هر کجا که کرد گذار
آهن از چوب و کاه از دیوار
کند از جامه همچو باد خزان
شاخها را بیک نفس عریان
گر نظر بروی افکند نرگس
کند او را ز سیم و زر مفلس
کیسهٔ غنچه گر نهی بر او
خرده خرده بدزدد از زر او
ور بشاخ شکوفه بر گذرد
سیم او پاک در هوا ببرد
خرمنی کاه آن خر از سرپای
ببرد جو بجو چو کاه ربای
دست نا پاک چون دراز کند
بمثل گر سوی پیاز کند
یک بیک جامه هاش بستاند
همچو سیرش برهنه گر داند
ور ببوید گل سمن بود را
کند از بوی بینوا او را
بگشاید ز غایت غمری
طوق قمری ز گردن قمری
گر نه بلبل بر آورد غلغل
پیرهن بر کند ز غنچهٔ گل
ور نه در بانگ و نعره افزاید
تاج فرق خروه برباید
ور درآرد کبوتری بکنار
کند از پای او برون شلوار
هدهدی گر ببام او بپرد
ر زمانش کله ز سر ببرد
دم طاوس ارش به دست دهی
کندش زان همه درست تهی
دست شوم ار بتیغ دریازد
مغز او از گهر بپردازد
کف دست ار بدو فرود آرد
توز را برکمان بنگذارد
مهره مار از دهان ببرد
کمر مور از میان ببرد
کمر کوه را خطر باشد
هر گهی کش بروگذر باشد
گر درستی زرش دهی در حال
در کم و کاست اوفتد چو هلال
ور بدست تو دست او پیوست
ببرد نیمه یی ز ناخن دست
جمله دزدست آن سراسیمه
کاج راضی بدی بیک نیمه
بزر و سیم مردمان اندر
هست بر اعتقاد بلقندر
هرکرا اعتقاد این باشد
خود تو دانی که چون امین باشد
باز نتواند ستد ز دستش هیچ
زانکه بس ممسکست و پیچاپیچ
هیچ چیزش بکس نپردازد
هرچه یابد بتو براندازد
از خسیسی که اوست گر بزید
بخورد هر چه بعد از این برید
از بخیلی که هست و امساکش
گر ببّرند دست ناپاکش
نیست ممکن که نیم قطرهٔ خون
آید از دست مدبرش بیرون
این امین ببین که برگزیدم من
تا از او دیدم آنچه دیدم من
دو سفط پر ز زرّ و ابریشم
روز روشن ببرد از پیشم
چشم من با دو لب پر از نفرین
روز و شب در قفاش هست چنین
برد و برخورد حلال میداند
عثراتم هنوز می خواند
وز شماری که خودبخود کردست
باقیی نیز بر من آوردست
این چنین فعل کو بکف دارد
سگ مرده بر او شرف دارد
هست دم سردتر ز باد خزان
زان چو یادش کنم بلرزم از آن
دارد از خوک عاریت دندان
تا خورد بر دروغ سوگندان
نخورد غم که میشود بزه مند
بی تحاشی همی خورد سوگند
نیست نزدیک او علی الاطلاق
هیچ خوش خوارتر مگر سه طلاق
گرگ نابست نیک در نگرش
ناب گرگ درنده در ز فرش
شکم او جوال سیر و پیاز
دهن او غلاف پشک گراز
کس ندیدست از هنرمندان
... خواره زنی بدین دندان
گر ببینی تو شکل دندانی
تو زبانی دوزخش خوانی
هیچ هرگز ندارد او آزرم
هیچ در چشم او نیاید شرم
سخت سستست در مسلمانی
دست او سخت تر ز پیشانی
گر بگردی بلاد ایمانرا
کافرستان و ملحد ستانرا
در بدی وددی و سگ رویی
دوم او نیابی ار جویی
هست در چشم عقل ناخوشتر
صورت و سیرتش ز یکدیگر
قلتبانی بود که چندین سال
می ستاند زر از حرام و حلال
که جوی زان به هیچ کس ندهد
وانچه بگرفت باز پس ندهد
طرفه تر آنکه با هنرمندان
سرد گوید بدان لب و دندان
نه ز دست دگر خسیسانست
نام و ننگ همه رئیسانست
روش و سیرتش بدین صفتست
وانگهش آرزوی معرفتست
هست در صحبت دغا بازان
طاق و جفتش بگوز انباران
گر نبودی مضارب و انباز
سفرهٔ او شکم نگردی باز
چون بجایست کافری کافر
چون بره رفت فاجری فاجر
گه بروت مهین، شهاب عمر
آن بغا و خسیسک وزن غر
نه روا باشد این سخن راندن
سایهٔ دیو را عمر خواندن
صیت عدل عمر فراوانست
ظلم این صد هزار چند انست
کی شود رهنمون بحرف صواب
بسته بودند دیو بیم شهاب
نام او خود زننگش آزردست
لقبش باری از چه در خوردست
هرکرا کار استراق بود
او سزاوار احتراق بود
از در منصب وریاست نیست
او بجز بابت سیاست نیست
شاد باش ای رئیس ده مهتر
ای بتحقیق، سگ ز تو بهتر
می برازد ترا ز سیم بری
ترک شیرین دهان سیم بری
تو که ای در میان آدمیان
که سر خود فکنده یی بمیان؟
بسخن یا بسفره و نانت
بچه تّره نهند بر خوانت
جعلی روبگرد مزبله گرد
نه چو پروانه گرد مشعله گرد
به خری هر که چون تو معروفست
او نه معروف بلکه معلوفست
تو که از رهزنان استادی
بتجارت چگونه افتادی؟
چون ترا حرفتست جمله بری
سود ده یازده چه می شمری؟
صفت عمر و وزید جمله تر است
از برای چه میدوی چپ و راست؟
سود کردم من از تجارت تو
طرف بر بستم از بصارت تو
شرکت تو چوشرکت در یزدان
امل او چو باد سرد خزان
خیر تو لازمست همچون تب
متعدّیست شّر تو چو جرب
چون ندانی قیامت و محشر
فارغی از خدا و پیغمبر
نیست فرقی ترا حرام وحلال
کی هراست بود ز وزرووبال؟
چه خوری گرد راه و رنج سفر
بر در شهر کاروان می بر
مردم لنبه سر که بنشینند
مصلحت همچو تو درین بینند
نی خطا گفتم این، خطا گفتم
مر ترا راهزن چرا گفتم؟
بخدا کانکه اهل این کارند
از تو و سیرت تو بیزارند
از بر خواجگان برون ندرخت
تو و سرگین کشی بپای درخت
روبکار گل ای خر نادان
چون برد سیم مرد بازرگان
بتو اکنون ز کازرون و پسا
مینویسند ملحد الرّؤسا
کیسه ات شد ملا ز چیز کسان
باد ریشت خلا ز تیز کسان
زین حدیث ار چه سر بجنبانی
ننگ سر کین کشان لنبانی
از دو پاره دهی بدین سامان
ریشت از گوزدان سر از لنبان
یک ره از من نصیحتی بشنو
زر من باز ده، بدوزخ رو
چون برآوردی از زر من گرد
پوستینم چرا کنی ای سرد
بعد ازین کت زر و درم دادم
هیچ کس را ز خانه ات گاد؟
با تو من بعد از این چه بد کردم
که ترا کدخدای خود کردم
چند بر ما از ین تحکّمها
تا تو خود از کجا و ما ز کجا؟
نه و ثاق تو دیده ام هرگز
نه ترا ریش ریده ام هرگز
ننهادم بعمر خود روزی
بر بروت تو قلتبان گوزی
چه مرا در عذاب میداری؟
از چه ام در خلاب میداری؟
هر که او سفله را بزرگ کند
سعی در فربهی گرگ کند
خرس و خوکت چگونه خوانم من؟
که ترا کم زهر دو دانم من
گر چه بودست در نظر زشتم
ماجرای خود و تو بنوشتم
تا چو گویند باری از من و تو
باشد این یادگاری از من و تو
آنچه بنوشتم ارچه بسیارست
درمی از هزار دینارست
بثنایت نمی رسد سخنم
عاجزم از ثنای تو چکنم
بدعا آیم از ثنا اکنون
که سخن هرزه بود تا اکنون
تا علاج دماغ برزگران
نبود جز چماق و گرزگران
باد در گردن تو کرده بخم
طیلسانی زموی بز محکم
باد چالاک در رسن بازی
سر تو همچو کودک غازی
باد چوب شکنجه را توفیق
تا دو ساق ترا کند تلفیق
هر چه آنرا شکنجه ضم کرده
باز تیغش جدا ز هم کرده
نی فرو برده باد سر تابن
همچو دیوار رز ترا ناخن
در سیه چال مدّتی محبوس
مانده بادی ز طالع منحوس
بخلاص تو گر دهند آواز
روز ادینه باد بعد نماز
پس و پیش تو در ره بازار
در گرفته پیادگان و سوار
تو خرامان و گردن افرازان
نقره اندر قفای تو تازان
سرت آزاد کرده گردن تو
بار خود بر کرفته از تن تو
ور چه سخت آید این سخن ز منت
بعد ازین ... خر به ... زنت
زین دعا گرچه نیست سود مرا
جز بدین دسترس نبود مرا
یارب از پاسخم مکن محروم
مستجابست دعوت مظلوم
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳ - حلقه زلف یار ، دام بلاست
حلقه زلف یار ، دام بلاست
دل درو بسته ایم عین خطاست
کار دل بهتر است کو شب و روز
در تماشا گه نسیم صباست
جان بر لب رسیده را بتر است
کز مقیمان آستان عناست
تا بُت من به دلبری بنشست
قلم عافیت زما برخاست
بارها گفتمش که کسوت عشق
برقد هر کسی نیاید راست
دست در خصل می کنی هش دار
مهره در ششدر و حریف دغاست
گرچه معهود آسمان، ستم است
ورچه آیین روزگار، جفاست
چشم شوخش که روزگار وَش است
خط سبزش که آسمان آساست
در جفا و ستم چنان شده اند
کانچه ایشان کنند عدل و وفاست
جور ایشان زحد گذشت کنون
نوبت عدل سیدالرؤساست
صدر عالی بهاء دین بوبکر
که از او ملک را هزار بهاست
آنک در پیش فیض احسانش
از خجل ماندگان یکی دریاست
وانک بر آستان میمونش
از کمر بستگان یکی جوزاست
مسند قدر و کامرانی اوست
که زبر دست قبّه خضراست
پیش خورشید همتش خورشید
از تحیّر چو دیده حرباست
چرخ را امتثال فرمانش
در بد و نیک مقصد اقصاست
همت اوست عالمی که درو
هر دو عالم چو ذرّه ناپیداست
ای خضر سیرتی که همچو کلیم
در معانی تو را ید بیضاست
از نسیم صبای دولت تو
گلبن مَکرُمت به نشو و نماست
گر زبان قضا فرو بندد
نوک کلک تو ترجمان قضاست
ور کمین فنا گشاده شود
دولتت راضمان دفع فناست
نام و آوازه مکارم تو
در جهان همره صباح و مساست
فتنه در عهد باز ایوانت
از اسیران چنگل عنقاست
ای فلک در هوای تو یکتا
پشتم از بار منّت تو دو تا ست
مَکرُمَتها همی کنی بی آنک
از منت هیچ التماسی جزاست
من به مدحت زبان نداده هنوز
کرمت عذر صد قصیده بخواست
نفرتی داشت خاطرم از شعر
زانک این نقض منصب فضلاست
غرضم مدحت تو بود ارنی
شاعری از کجا و او ز کجاست
من که خلوت سرای قدر تو را
جان من در مقام او ادناست
چون تفاخر کنم به علم از آنک
نام من در جریده شعر است
شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست
تا اسیران دست حادثه را
آسمان قبله ثنا و دعاست
ورد خلقان دعای جان تو باد
کاستان تو آسمان سخاست
دل درو بسته ایم عین خطاست
کار دل بهتر است کو شب و روز
در تماشا گه نسیم صباست
جان بر لب رسیده را بتر است
کز مقیمان آستان عناست
تا بُت من به دلبری بنشست
قلم عافیت زما برخاست
بارها گفتمش که کسوت عشق
برقد هر کسی نیاید راست
دست در خصل می کنی هش دار
مهره در ششدر و حریف دغاست
گرچه معهود آسمان، ستم است
ورچه آیین روزگار، جفاست
چشم شوخش که روزگار وَش است
خط سبزش که آسمان آساست
در جفا و ستم چنان شده اند
کانچه ایشان کنند عدل و وفاست
جور ایشان زحد گذشت کنون
نوبت عدل سیدالرؤساست
صدر عالی بهاء دین بوبکر
که از او ملک را هزار بهاست
آنک در پیش فیض احسانش
از خجل ماندگان یکی دریاست
وانک بر آستان میمونش
از کمر بستگان یکی جوزاست
مسند قدر و کامرانی اوست
که زبر دست قبّه خضراست
پیش خورشید همتش خورشید
از تحیّر چو دیده حرباست
چرخ را امتثال فرمانش
در بد و نیک مقصد اقصاست
همت اوست عالمی که درو
هر دو عالم چو ذرّه ناپیداست
ای خضر سیرتی که همچو کلیم
در معانی تو را ید بیضاست
از نسیم صبای دولت تو
گلبن مَکرُمت به نشو و نماست
گر زبان قضا فرو بندد
نوک کلک تو ترجمان قضاست
ور کمین فنا گشاده شود
دولتت راضمان دفع فناست
نام و آوازه مکارم تو
در جهان همره صباح و مساست
فتنه در عهد باز ایوانت
از اسیران چنگل عنقاست
ای فلک در هوای تو یکتا
پشتم از بار منّت تو دو تا ست
مَکرُمَتها همی کنی بی آنک
از منت هیچ التماسی جزاست
من به مدحت زبان نداده هنوز
کرمت عذر صد قصیده بخواست
نفرتی داشت خاطرم از شعر
زانک این نقض منصب فضلاست
غرضم مدحت تو بود ارنی
شاعری از کجا و او ز کجاست
من که خلوت سرای قدر تو را
جان من در مقام او ادناست
چون تفاخر کنم به علم از آنک
نام من در جریده شعر است
شعر در نفس خویش هم بد نیست
ناله من ز خست شرکاست
تا اسیران دست حادثه را
آسمان قبله ثنا و دعاست
ورد خلقان دعای جان تو باد
کاستان تو آسمان سخاست
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۷ - رویت از حسن در جهان سمر است
رویت از حسن در جهان سمر است
عقد زلفت نشیمن قمر است
زان رخ تازه ولب شیرین
همه آفاق پر گل وشکر است
تا دلم زان گل و شکر بچشید
هر زمان از قضا ضعیف تر است
تنگ روزی دلا که روزی او
به دهان تو و لب تو در است
عمر در عشق تو به سر بردم
دل ز حسرت هنوز تا به سر است
گفتی از دست عشق جان نبری
الحق این خود بشارتی دگر است
تن قضا را نهاده ام چکنم ؟!
که نه بیدار تو همین قدر است
در فراق تو هرکجا که دلی است
تا به گردن در آتش جگر است
نقد رایج به رسته غم تو
اشک چون سیم وچهره چو زر است
عاشقان را بهینه دستاویز
آه شبگیر وناله سحر است
با غمت دست در کمر کردم
زان دو دستم همیشه در کمر است
روی من در غمت چو دامن ابر
دایم از موج آب دیده تر است
چشم من در فراق چهره تو
کان یاقوت ومعدن گهر است
راست گویی که در افاضت جود
دست دربار شاه دادگر است
شاه عادل اتابک اعظم
که جهان با عطاش مختصر است
آنک نزدیک سمع مظلومان
نام او همچو مژده ظفر است
وانک در نسبت جهات کمال
آسمان زیرو قدر او زبر است
صیت اقبال او بگرد جهان
روز وشب همچو ماه در سفر است
ظلمت ظلم را اشارت او
چون تباشیر صبح پرده در است
ای که خلوت سرای قدرت را
چرخ چون حلقه از برون در است
نیست رایی برون پرده غیبت
که نه رای تو را از آن خبر است
سعی تیغ تو در معونت خلق
چون مقامات دِرّه عمر است
خاک درگاه تو به حکم شرف
افسر صد هزار تاجوَر است
آن همایست همتت که مقیم
بیضه آسمانش زیر پر است
هر کجا موکب تو نهضت کرد
بخت چون بندگانش بر اثر است
آتش فهر توست آنک به حجم
هفت دوزخ به جنب او شرر است
فیض احسان توست آنک به قدر
هفت دریا به نزد او شمر است
نظر همّت تو را هر شب
برتُتُقهای آسمان گذر است
مدتی شد که بر امید قبول
بنده در انتظار آن نظر است
شهریارا تو منگر آن کامروز
شعر من در زمانه مشتهر است
این نگه کن که نزد دانش من
شعر عیبست اگر چه هم هنر است
تا در ادراک چشم پیکر ماه
گاه چون نعل وگاه چون سپر است
چون سپر باد پشت جاهت پهن
که حسودت چو نعل پی سپر است
عقد زلفت نشیمن قمر است
زان رخ تازه ولب شیرین
همه آفاق پر گل وشکر است
تا دلم زان گل و شکر بچشید
هر زمان از قضا ضعیف تر است
تنگ روزی دلا که روزی او
به دهان تو و لب تو در است
عمر در عشق تو به سر بردم
دل ز حسرت هنوز تا به سر است
گفتی از دست عشق جان نبری
الحق این خود بشارتی دگر است
تن قضا را نهاده ام چکنم ؟!
که نه بیدار تو همین قدر است
در فراق تو هرکجا که دلی است
تا به گردن در آتش جگر است
نقد رایج به رسته غم تو
اشک چون سیم وچهره چو زر است
عاشقان را بهینه دستاویز
آه شبگیر وناله سحر است
با غمت دست در کمر کردم
زان دو دستم همیشه در کمر است
روی من در غمت چو دامن ابر
دایم از موج آب دیده تر است
چشم من در فراق چهره تو
کان یاقوت ومعدن گهر است
راست گویی که در افاضت جود
دست دربار شاه دادگر است
شاه عادل اتابک اعظم
که جهان با عطاش مختصر است
آنک نزدیک سمع مظلومان
نام او همچو مژده ظفر است
وانک در نسبت جهات کمال
آسمان زیرو قدر او زبر است
صیت اقبال او بگرد جهان
روز وشب همچو ماه در سفر است
ظلمت ظلم را اشارت او
چون تباشیر صبح پرده در است
ای که خلوت سرای قدرت را
چرخ چون حلقه از برون در است
نیست رایی برون پرده غیبت
که نه رای تو را از آن خبر است
سعی تیغ تو در معونت خلق
چون مقامات دِرّه عمر است
خاک درگاه تو به حکم شرف
افسر صد هزار تاجوَر است
آن همایست همتت که مقیم
بیضه آسمانش زیر پر است
هر کجا موکب تو نهضت کرد
بخت چون بندگانش بر اثر است
آتش فهر توست آنک به حجم
هفت دوزخ به جنب او شرر است
فیض احسان توست آنک به قدر
هفت دریا به نزد او شمر است
نظر همّت تو را هر شب
برتُتُقهای آسمان گذر است
مدتی شد که بر امید قبول
بنده در انتظار آن نظر است
شهریارا تو منگر آن کامروز
شعر من در زمانه مشتهر است
این نگه کن که نزد دانش من
شعر عیبست اگر چه هم هنر است
تا در ادراک چشم پیکر ماه
گاه چون نعل وگاه چون سپر است
چون سپر باد پشت جاهت پهن
که حسودت چو نعل پی سپر است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۱۲ - انک بر تخت مکرمت شاه است
انک بر تخت مکرمت شاه است
شرف الدینِ حق شرفشاه است
در تکاپوی خدمتش جوزا
از کمر بستگان درگاه است
وز پی امتثال فرمانش
چرخ را دیده بر سر راه است
لطف او بر صحیفه های ریاض
کاتب نقش صبغة الله است
کوه در پیش حلم راسخ او
همچو در پیش کهربا کاه است
در نفاذ امور نتوان گفت
که مر او را فلک ز اشباه است
پیش او حمله های شیر فلک
راست چون حیله های روباه است
ای ز رفعت به منزلی که در او
طاق گردون نظیر خر گاه است
قصه فاقه های من که مقیم
چون ثناهای تودر افواه است
بر تو پوشیده نیست از پی آنک
رایت از سرّ غیب آگاه است
تحفه لطف چون طمع دارم
چون فلک با زمین به اکراه است
یوسف ناز دیده خردم
از جفای زمانه در چاه است
اعتمادم پس از خدا بر توست
زانک ایّام نیک بدخواه است
تا به تقدیر با بقای فلک
نسبت ماه و هفته کوتاه است
مدد مدت بقای تو باد
هرچه در دهر هفته و ماه است
شرف الدینِ حق شرفشاه است
در تکاپوی خدمتش جوزا
از کمر بستگان درگاه است
وز پی امتثال فرمانش
چرخ را دیده بر سر راه است
لطف او بر صحیفه های ریاض
کاتب نقش صبغة الله است
کوه در پیش حلم راسخ او
همچو در پیش کهربا کاه است
در نفاذ امور نتوان گفت
که مر او را فلک ز اشباه است
پیش او حمله های شیر فلک
راست چون حیله های روباه است
ای ز رفعت به منزلی که در او
طاق گردون نظیر خر گاه است
قصه فاقه های من که مقیم
چون ثناهای تودر افواه است
بر تو پوشیده نیست از پی آنک
رایت از سرّ غیب آگاه است
تحفه لطف چون طمع دارم
چون فلک با زمین به اکراه است
یوسف ناز دیده خردم
از جفای زمانه در چاه است
اعتمادم پس از خدا بر توست
زانک ایّام نیک بدخواه است
تا به تقدیر با بقای فلک
نسبت ماه و هفته کوتاه است
مدد مدت بقای تو باد
هرچه در دهر هفته و ماه است
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۶ - ای جهان را به تیغ داده قرار
ای جهان را به تیغ داده قرار
کرده شاهان به بندگیت اقرار
شاه آفاق اخستان توی آنک
خواهد از خنجرت اجل زنهار
همتت چون شهاب تیرانداز
حشمتت چون سماک نیزه گذار
ملک را طلعت همایونت
فال مسعود و طالع مختار
بندگانت به وقت کوشش و کین
با حوادث شوند در پیکار
چون عنان ظفر بجنبانند
از زمانه بر آورند غبار
چون رکاب ثبات بفشارند
باز دارند چرخ را ز مدار
برکشد دشمن تو را گردون
لیک برنگذارند از سر دار
طرفه مرغی است تیرت ای خسرو
که پر کر کسان برو هموار
نخورد جز دل عدو طعمه
نکند جز حیات خصم شکار
زلف نصرت گرفته در چنگل
نامه فتح بسته در منقار
مرغ نی ماهیی که هست او را
دست دربار شاه دریابار
باز مانده به سوی شست مَلک
دهن بی زبانش ماهی وار
ماهیی دیده ای که صدمَتِ شست
نرساند به حلق او آزار
من ندانم که چیست دانم آنک
می برآرد زبر و بحر دمار
لاجرم یک زمان زهیبت آن
مرغ و ماهی نمی کنند قرار
ای فلک عرض داده صدباره
پیش رایت خزاین اسرار
نیک دانی که من در این مدت
که جدا مانده ام ز خویش و تبار
بیش این آرزو نداشته ام
که بیایم بر آستان تو بار
وقت آنست کین سعادت را
همچو جان تنگ درکشم به کنار
پس به شکرانه بر درت ریزم
درجها پرز لولو شهوار
گرچه پیشت نکرد کس تعریف
که مرا چیست مایه و مقدار
سخنم خود معرف هنر است
چون نسیمی که آید از گلزار
زان چو تیغم زبان گشاده که من
گوهر خویش را کنم اظهار
گرچه یک شخم از ره صورت
دارم از علم لشکری جرار
رکن های سریر دانش من
همچو ارکان عالمند چهار
تازی و پارسی و حکمت و شرع
این دو اشعار دارم آن دو شعار
شعر من نیست زان بضاعت ها
که بیک جایگه شود بر کار
بلکه از حدّ بلخ تا درِ مصر
گرم کرده ست نظم من بازار
آفرینش همه گوای منند
که ندارم در افرینش یار
من یکی گوهرم فتاده به خاک
از سر تربیت مرا بردار
گرچه باشد به نزد همّت تو
گوهر از خاک برگرفتن عار
تا به از ملک و عمر چیزی نیست
بادی از ملک و عمر برخوردار
هرکجا آیی و روی تا حشر
دیده حزم و دولتت بیدار
حشر نصرتت زپیش و زپس
مدد فتح بر یمین و یسار
کرده شاهان به بندگیت اقرار
شاه آفاق اخستان توی آنک
خواهد از خنجرت اجل زنهار
همتت چون شهاب تیرانداز
حشمتت چون سماک نیزه گذار
ملک را طلعت همایونت
فال مسعود و طالع مختار
بندگانت به وقت کوشش و کین
با حوادث شوند در پیکار
چون عنان ظفر بجنبانند
از زمانه بر آورند غبار
چون رکاب ثبات بفشارند
باز دارند چرخ را ز مدار
برکشد دشمن تو را گردون
لیک برنگذارند از سر دار
طرفه مرغی است تیرت ای خسرو
که پر کر کسان برو هموار
نخورد جز دل عدو طعمه
نکند جز حیات خصم شکار
زلف نصرت گرفته در چنگل
نامه فتح بسته در منقار
مرغ نی ماهیی که هست او را
دست دربار شاه دریابار
باز مانده به سوی شست مَلک
دهن بی زبانش ماهی وار
ماهیی دیده ای که صدمَتِ شست
نرساند به حلق او آزار
من ندانم که چیست دانم آنک
می برآرد زبر و بحر دمار
لاجرم یک زمان زهیبت آن
مرغ و ماهی نمی کنند قرار
ای فلک عرض داده صدباره
پیش رایت خزاین اسرار
نیک دانی که من در این مدت
که جدا مانده ام ز خویش و تبار
بیش این آرزو نداشته ام
که بیایم بر آستان تو بار
وقت آنست کین سعادت را
همچو جان تنگ درکشم به کنار
پس به شکرانه بر درت ریزم
درجها پرز لولو شهوار
گرچه پیشت نکرد کس تعریف
که مرا چیست مایه و مقدار
سخنم خود معرف هنر است
چون نسیمی که آید از گلزار
زان چو تیغم زبان گشاده که من
گوهر خویش را کنم اظهار
گرچه یک شخم از ره صورت
دارم از علم لشکری جرار
رکن های سریر دانش من
همچو ارکان عالمند چهار
تازی و پارسی و حکمت و شرع
این دو اشعار دارم آن دو شعار
شعر من نیست زان بضاعت ها
که بیک جایگه شود بر کار
بلکه از حدّ بلخ تا درِ مصر
گرم کرده ست نظم من بازار
آفرینش همه گوای منند
که ندارم در افرینش یار
من یکی گوهرم فتاده به خاک
از سر تربیت مرا بردار
گرچه باشد به نزد همّت تو
گوهر از خاک برگرفتن عار
تا به از ملک و عمر چیزی نیست
بادی از ملک و عمر برخوردار
هرکجا آیی و روی تا حشر
دیده حزم و دولتت بیدار
حشر نصرتت زپیش و زپس
مدد فتح بر یمین و یسار
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۸ - ای زسعی تو برافراخته سر
ای زسعی تو برافراخته سر
دین یزدان و شرع پیغمبر
مقتدای زمانه صدرالدین
ای کفت مکرمات را مصدر
خجل از گوشه عمامه تو
تاج فغفور و افسر قیصر
نظر حشمتت چو تیر قضا
بر دل روزگار کرده گذر
از دعاهای خیر بر جانت
راه گردون ببسته وقت سحر
قدر تو چرخ را ربوده کلاه
حلم تو کوه را گرفته قلر
تا تو و زان نقد احسانی
بحر و کانرا نماند وزن و خطر
نزد معیار همت عالیت
کم عیارست نقد هفت اختر
گر بسنجد فلک شکوه تو را
بشکند کفه های شمس و قمر
کشش عطف دامن تو فشاند
گرد تشویر بر سر کوثر
وز نسیم شمایل تو نشست
عرق شرم بر رخ عنبر
آب و آتش موافقت جویند
هر کجا دولتت بود داور
تا زتو پشت یافت بالش شرع
فتنه پهلو نهاد بر بستر
گر چه زیر و زبر ندارد چرخ
چرخ زیر است و همّت تو زَبَر
چیست مهر و سپهر با قدرت؟
اخگری در میان خاکستر
جاهت آن ژرف قلزمست که نیست
کشتی و هم را بر او معبر
هر دم از شرم طیلسان تو چرخ
در سر مشتری کشد چادر
هر زمان خامۀ سیه کامت
دهد از راز روزگار خبر
هیبتت خانۀ مخالف را
در فضای فنا گشاید در
ای که بر اوج برج تعظیمت
سر طائر ز بیم بنهد پر
یوسف مصر عالمی چه عجب
که به تو روشن است چشم پدر
پیش شمشیر لفظت از دهنت
صبح صادق بیفکند خنجر
هر که در منصبی قدم بنهاد
امرو نهی تو باشدش رهبر
هرکه در مدحتی قلم برداشت
نامت اول برآید از دفتر
با عطا های نقد تو نشود
آرزو همنشین بوک ومگر
وز پی شرط فرصتی نکند
حکم حزم تو احتمال اگر
عالمی از عطات بر سر موج
کشتی من چنین گران لنگر؟
منم امروز و حالتی که مپرس
گر بگویم نداریم باور
فتنه در گرد من گشاده کمین
فاقه در روی من کشیده حشر
محنتم چون وظیفه های کرام
هیچ می نگسلد ز یکدیگر
باد شادی چو دوستان ملول
که گهم اوفتد همی در سر
آخر ای نور دیدۀ اسلام
نیک در روی حال من بنگر
رخ متاب از سیه گلیمی من
که سیاهی مدد دهد به بصر
منم آن طوطیی که نظم مراست
در مذاق زمانه طعم شکر
می نخواهی که من به اندک سعی
باشمت در جهان ثنا گستر
آسمان همچنان به جای خودست
هم بر آن قطب و هم بر آن محور
از کجا خاست این روایی جهل
ورچه افتاد این کساد هنر
آنک خود را نظیر من دانست
گرچه او سنگ بود و من گوهر
این زمان در تنعُّمی است که چرخ
می نیارد بر او گماشت نظر
در کفش ناله می کند بر بط
بر رخش خنده می زند ساغر
من چو بر بط زبون زخمۀ دهر
من چو ساغر غریق خون جگر
راست یکسال و نیم شد که مرا
در عراق است حکم آبشخور
تنم از فاقه خشک شد که نشد
لبم از آب این کریمان تر
اسبکی دارم از متاع جهان
همچو کلکت روان ولی لاغر
درسفر بار من کشیده و لیک
زیر پالان کند مرا به حضر
تا کی از بهر نیم تو بره کاه
باشم اندر جوال مشتی خر
تو که در حل و عقد مختاری
چون روا داریم چنین مضطر
عزم آن کرده ام که بر تابم
سوی مازندران عنان سفر
در وجوه معاش می نشود
مهر بوبکر و دوستی عمر
جوهری نیست در عراق و رواست
گر ندانند قیمت جوهر
ای دل پاک مرگ،کیسۀ سیم
وی رخ زرد ننگ،صره زر
هیچ دولت ورای آنک شدم
درمیان سخنوران سرور
به حیاتی که نظم ونثر مراست
نام من زنده ماند تا محشر
بر من این رنج بگذرد چو گذشت
ملک محمود و دولت سنجر
شکر و منّت خدای را کاکنون
چون تو صدریست اندرین کشور
ورنه گرد جهان فلک برگشت
بارها کز کرم نیافت اثر
تا ز اوراق روز وشب نرود
رقم خامۀ قضا و قدر
چون قضا و قدر تو را شب و روز
باد بر هر چه ممکن است ظفر
شبت از قدر بهتر از شب قدر
روزت از روز عید،فرخ تر
دین یزدان و شرع پیغمبر
مقتدای زمانه صدرالدین
ای کفت مکرمات را مصدر
خجل از گوشه عمامه تو
تاج فغفور و افسر قیصر
نظر حشمتت چو تیر قضا
بر دل روزگار کرده گذر
از دعاهای خیر بر جانت
راه گردون ببسته وقت سحر
قدر تو چرخ را ربوده کلاه
حلم تو کوه را گرفته قلر
تا تو و زان نقد احسانی
بحر و کانرا نماند وزن و خطر
نزد معیار همت عالیت
کم عیارست نقد هفت اختر
گر بسنجد فلک شکوه تو را
بشکند کفه های شمس و قمر
کشش عطف دامن تو فشاند
گرد تشویر بر سر کوثر
وز نسیم شمایل تو نشست
عرق شرم بر رخ عنبر
آب و آتش موافقت جویند
هر کجا دولتت بود داور
تا زتو پشت یافت بالش شرع
فتنه پهلو نهاد بر بستر
گر چه زیر و زبر ندارد چرخ
چرخ زیر است و همّت تو زَبَر
چیست مهر و سپهر با قدرت؟
اخگری در میان خاکستر
جاهت آن ژرف قلزمست که نیست
کشتی و هم را بر او معبر
هر دم از شرم طیلسان تو چرخ
در سر مشتری کشد چادر
هر زمان خامۀ سیه کامت
دهد از راز روزگار خبر
هیبتت خانۀ مخالف را
در فضای فنا گشاید در
ای که بر اوج برج تعظیمت
سر طائر ز بیم بنهد پر
یوسف مصر عالمی چه عجب
که به تو روشن است چشم پدر
پیش شمشیر لفظت از دهنت
صبح صادق بیفکند خنجر
هر که در منصبی قدم بنهاد
امرو نهی تو باشدش رهبر
هرکه در مدحتی قلم برداشت
نامت اول برآید از دفتر
با عطا های نقد تو نشود
آرزو همنشین بوک ومگر
وز پی شرط فرصتی نکند
حکم حزم تو احتمال اگر
عالمی از عطات بر سر موج
کشتی من چنین گران لنگر؟
منم امروز و حالتی که مپرس
گر بگویم نداریم باور
فتنه در گرد من گشاده کمین
فاقه در روی من کشیده حشر
محنتم چون وظیفه های کرام
هیچ می نگسلد ز یکدیگر
باد شادی چو دوستان ملول
که گهم اوفتد همی در سر
آخر ای نور دیدۀ اسلام
نیک در روی حال من بنگر
رخ متاب از سیه گلیمی من
که سیاهی مدد دهد به بصر
منم آن طوطیی که نظم مراست
در مذاق زمانه طعم شکر
می نخواهی که من به اندک سعی
باشمت در جهان ثنا گستر
آسمان همچنان به جای خودست
هم بر آن قطب و هم بر آن محور
از کجا خاست این روایی جهل
ورچه افتاد این کساد هنر
آنک خود را نظیر من دانست
گرچه او سنگ بود و من گوهر
این زمان در تنعُّمی است که چرخ
می نیارد بر او گماشت نظر
در کفش ناله می کند بر بط
بر رخش خنده می زند ساغر
من چو بر بط زبون زخمۀ دهر
من چو ساغر غریق خون جگر
راست یکسال و نیم شد که مرا
در عراق است حکم آبشخور
تنم از فاقه خشک شد که نشد
لبم از آب این کریمان تر
اسبکی دارم از متاع جهان
همچو کلکت روان ولی لاغر
درسفر بار من کشیده و لیک
زیر پالان کند مرا به حضر
تا کی از بهر نیم تو بره کاه
باشم اندر جوال مشتی خر
تو که در حل و عقد مختاری
چون روا داریم چنین مضطر
عزم آن کرده ام که بر تابم
سوی مازندران عنان سفر
در وجوه معاش می نشود
مهر بوبکر و دوستی عمر
جوهری نیست در عراق و رواست
گر ندانند قیمت جوهر
ای دل پاک مرگ،کیسۀ سیم
وی رخ زرد ننگ،صره زر
هیچ دولت ورای آنک شدم
درمیان سخنوران سرور
به حیاتی که نظم ونثر مراست
نام من زنده ماند تا محشر
بر من این رنج بگذرد چو گذشت
ملک محمود و دولت سنجر
شکر و منّت خدای را کاکنون
چون تو صدریست اندرین کشور
ورنه گرد جهان فلک برگشت
بارها کز کرم نیافت اثر
تا ز اوراق روز وشب نرود
رقم خامۀ قضا و قدر
چون قضا و قدر تو را شب و روز
باد بر هر چه ممکن است ظفر
شبت از قدر بهتر از شب قدر
روزت از روز عید،فرخ تر
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۴ - سر برافراخت بر سپهر برین
سر برافراخت بر سپهر برین
مهد میمون پادشاه زمین
زبده مکرمت زبیده وقت
مریم روزگار و عصمت دین
آنک در خانقاه عصمت او
درس تشریف خواند روح امین
وانکه حکمش ز حلقه بیرون کرد
چرخ پیروزه رنگ را چو نگین
ای به عدل و سخا رسانیده
رایت ملک را به علیین
نابسوده صبا ز حرمت تو
زلف شمشاد و عارض نسرین
چرخ در عهد تو ندیده بهم
سینه کبک و پنجه شاهین
پیش مهد بلندت از دهشت
پادشاهان در اوفتاده ز زین
بر جنابت به سجده تعظیم
خسروان بر زمین نهاده جبین
کرده رضوان دعای دولت تو
ماه رویان خلد را تلقین
آسمان از لطایف کرمت
کمری بسته چون مجره متین
زهره را از طوایف نعمت
گوشواری رسیده چون پروین
از پی خاک آستانه تو
زلف جاروب کرده حورالعین
حرم عصمتت چو پرده غیب
نه گمان ره برو برد نه یقین
گر قبول تو سایه بر گیرد
برکشد آفتاب خنجر کین
گر شکوهت نقاب بگشاید
مژده در دیده ها شود زوبین
وهم را پرده دارت از پس در
بانگ بر می زند که دور نشین
عقل را پاسبانت از سر بام
میل در دیده می کشد که مبین
روز چند از غبار عارضه ای
گشت رخسار عافیت پر چین
آخر از فتح باب صحت داد
آسمان آن غبار را تسکین
لطف ها کرد کردگار در آن
شکرها کرد روزگار درین
پادشاها تویی که در شانت
نظم من بنده آیتی ست مبین
چون زبان در سنانت بگشایم
بر کشد چرخ نعره تحسین
دست چون بر دعات بردارم
روح قدسی بجان کند آمین
از ره شعر منگرم که مرا
در دل از علم گنجهاست دفین
شاعری در مذاق همت من
بی ضرورت نمی شود شیرین
ظلم شیرویه دان که شیرین کرد
تلخی زهر بر دل شیرین
تا زیزدان بود معونت خلق
باد یزدان تو را همیشه معین
هر که چون گل دو رویه شد با تو
باش از خار بستر و بالین
وانک از جان نه آفرین به تو گفت
از جهان افرین برو نفرین
مهد میمون پادشاه زمین
زبده مکرمت زبیده وقت
مریم روزگار و عصمت دین
آنک در خانقاه عصمت او
درس تشریف خواند روح امین
وانکه حکمش ز حلقه بیرون کرد
چرخ پیروزه رنگ را چو نگین
ای به عدل و سخا رسانیده
رایت ملک را به علیین
نابسوده صبا ز حرمت تو
زلف شمشاد و عارض نسرین
چرخ در عهد تو ندیده بهم
سینه کبک و پنجه شاهین
پیش مهد بلندت از دهشت
پادشاهان در اوفتاده ز زین
بر جنابت به سجده تعظیم
خسروان بر زمین نهاده جبین
کرده رضوان دعای دولت تو
ماه رویان خلد را تلقین
آسمان از لطایف کرمت
کمری بسته چون مجره متین
زهره را از طوایف نعمت
گوشواری رسیده چون پروین
از پی خاک آستانه تو
زلف جاروب کرده حورالعین
حرم عصمتت چو پرده غیب
نه گمان ره برو برد نه یقین
گر قبول تو سایه بر گیرد
برکشد آفتاب خنجر کین
گر شکوهت نقاب بگشاید
مژده در دیده ها شود زوبین
وهم را پرده دارت از پس در
بانگ بر می زند که دور نشین
عقل را پاسبانت از سر بام
میل در دیده می کشد که مبین
روز چند از غبار عارضه ای
گشت رخسار عافیت پر چین
آخر از فتح باب صحت داد
آسمان آن غبار را تسکین
لطف ها کرد کردگار در آن
شکرها کرد روزگار درین
پادشاها تویی که در شانت
نظم من بنده آیتی ست مبین
چون زبان در سنانت بگشایم
بر کشد چرخ نعره تحسین
دست چون بر دعات بردارم
روح قدسی بجان کند آمین
از ره شعر منگرم که مرا
در دل از علم گنجهاست دفین
شاعری در مذاق همت من
بی ضرورت نمی شود شیرین
ظلم شیرویه دان که شیرین کرد
تلخی زهر بر دل شیرین
تا زیزدان بود معونت خلق
باد یزدان تو را همیشه معین
هر که چون گل دو رویه شد با تو
باش از خار بستر و بالین
وانک از جان نه آفرین به تو گفت
از جهان افرین برو نفرین
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۵ - دوش در وقت آنک ضلّ زمین
دوش در وقت آنک ضلّ زمین
کرد بر موکب شعاع کمین
راست گفتی مظلّه ای ست سیاه
سر برافراخته به چرخ برین
دیدم اطراف ربع مسکون را
از سیاهی چو کلبه مسکین
آسمان چون زمین مجلس شاه
جلوه گاه جمال حورالعین
قدح می درو سُکرَّه ماه
طبق نقل خوشه پروین
یا بکردار رقعه شطرنج
روی در روی کرده تاج و معین
راست چون پیش شاه رخ به عری
پیش تیر شهاب دیو لعین
نسر واقع بعینه گفتی
دو پیاده ست بند یک فرزین
من زفکرت فکنده سر در پیش
بر گرفته سخن ز علیین
با خرد بر طریق استدلال
بحث می کردم از علوم یقین
گاه می گفتم از یکی مبدع
چند ابداع می کنی تعیین؟
ور چو مبدع یکی نهی ابداع
صورت مبدعات نیست چنین
گاه تربیت آفرینش را
بر طریق تماین و تبیین
حداحیان دهر می جستم
خالی از نسبت شهور و سنین
همچنین منهی خرد می کرد
به نکو تر عبارتی تلقین
شمه ای از حقایق اکوان
نکته ای از دقایق تکوین
تا به وقتی که دست صبح گشاد
از فلک عقدهای دُر ثمین
برکشید آفتاب رایت نور
تا دهد جرم خاک را تزیین
وز دگر سوی نیز دلبر من
بر گرفت آن زمان سر از بالین
به تعجب نگاه می کردم
از فروغ رخ وصفای جبین
ذره ای ز آفتاب فرق نداشت
ماه من جز به فرق مشک آگین
لیکن از بس غبار محنت و رنج
که نیابد به عمرها تسکین
در میان دو آفتاب مرا
گشت تاریک چشم عالم بین
هم در آن لحظه صورت اقبال
به زبان فصیح و لفظ متین
گفت بر خاک سُدّه ای که ازوست
سدره مانند خاک بی تمکین
خیز و یکدم چنانک من همه عمر
بر طریق ملازمت بنشین
تا ز برج شرف طلوع کند
طلعت آفتاب روی زمین
خواجه روزگار،صدر جهان
شرف ملک،تاج دولت و دین
آنک خورشید مهره بر چیند
گر در ابروی او بیند چین
وانک گردون لگام باز کشد
چون کند موکب عزیمت زین
امن آوارگان گردون را
سد اقبال اوست حصن حصین
دست افتادگان حادثه را
دامن جاه اوست حبل متین
آز بر خوان بی نیازی او
شکم آگند پر ز غث و سمین
کبک در عهد کامرانی او
کین صد ساله خواست از شاهین
ای به رتبت غبار موکب تو
بسته میدان چرخ را آذین
وی ز شکرت دهان اصل هنر
گشته چون کام نیشکر شیرین
هم ترازوی چرخ را بشکست
بارحلم تو پله و شاهین
هم درختان بید بفکندند
پیش قهر تو بیلک و زوبین
چرخ انگشتری صفت نامت
کرده بر دیده نقش همچو نگین
باز نقش مخالفت کم شد
از جهان همچو صورت تنوین
از نسیم شمایلت پیوست
درخوی خجلت است آهوی چین
وز سموم سیاستت دایم
در تب محرقه ست شیر عرین
تا ز نسرین و گل نشان آرند
مجلست باد پر گل و نسرین
تا یمین و یسار بشناسند
بادت اقبال بر یسار و یمین
بخت در مجلست حریف و ندیم
چرخ بر درگهت رهی و رهین
کرد بر موکب شعاع کمین
راست گفتی مظلّه ای ست سیاه
سر برافراخته به چرخ برین
دیدم اطراف ربع مسکون را
از سیاهی چو کلبه مسکین
آسمان چون زمین مجلس شاه
جلوه گاه جمال حورالعین
قدح می درو سُکرَّه ماه
طبق نقل خوشه پروین
یا بکردار رقعه شطرنج
روی در روی کرده تاج و معین
راست چون پیش شاه رخ به عری
پیش تیر شهاب دیو لعین
نسر واقع بعینه گفتی
دو پیاده ست بند یک فرزین
من زفکرت فکنده سر در پیش
بر گرفته سخن ز علیین
با خرد بر طریق استدلال
بحث می کردم از علوم یقین
گاه می گفتم از یکی مبدع
چند ابداع می کنی تعیین؟
ور چو مبدع یکی نهی ابداع
صورت مبدعات نیست چنین
گاه تربیت آفرینش را
بر طریق تماین و تبیین
حداحیان دهر می جستم
خالی از نسبت شهور و سنین
همچنین منهی خرد می کرد
به نکو تر عبارتی تلقین
شمه ای از حقایق اکوان
نکته ای از دقایق تکوین
تا به وقتی که دست صبح گشاد
از فلک عقدهای دُر ثمین
برکشید آفتاب رایت نور
تا دهد جرم خاک را تزیین
وز دگر سوی نیز دلبر من
بر گرفت آن زمان سر از بالین
به تعجب نگاه می کردم
از فروغ رخ وصفای جبین
ذره ای ز آفتاب فرق نداشت
ماه من جز به فرق مشک آگین
لیکن از بس غبار محنت و رنج
که نیابد به عمرها تسکین
در میان دو آفتاب مرا
گشت تاریک چشم عالم بین
هم در آن لحظه صورت اقبال
به زبان فصیح و لفظ متین
گفت بر خاک سُدّه ای که ازوست
سدره مانند خاک بی تمکین
خیز و یکدم چنانک من همه عمر
بر طریق ملازمت بنشین
تا ز برج شرف طلوع کند
طلعت آفتاب روی زمین
خواجه روزگار،صدر جهان
شرف ملک،تاج دولت و دین
آنک خورشید مهره بر چیند
گر در ابروی او بیند چین
وانک گردون لگام باز کشد
چون کند موکب عزیمت زین
امن آوارگان گردون را
سد اقبال اوست حصن حصین
دست افتادگان حادثه را
دامن جاه اوست حبل متین
آز بر خوان بی نیازی او
شکم آگند پر ز غث و سمین
کبک در عهد کامرانی او
کین صد ساله خواست از شاهین
ای به رتبت غبار موکب تو
بسته میدان چرخ را آذین
وی ز شکرت دهان اصل هنر
گشته چون کام نیشکر شیرین
هم ترازوی چرخ را بشکست
بارحلم تو پله و شاهین
هم درختان بید بفکندند
پیش قهر تو بیلک و زوبین
چرخ انگشتری صفت نامت
کرده بر دیده نقش همچو نگین
باز نقش مخالفت کم شد
از جهان همچو صورت تنوین
از نسیم شمایلت پیوست
درخوی خجلت است آهوی چین
وز سموم سیاستت دایم
در تب محرقه ست شیر عرین
تا ز نسرین و گل نشان آرند
مجلست باد پر گل و نسرین
تا یمین و یسار بشناسند
بادت اقبال بر یسار و یمین
بخت در مجلست حریف و ندیم
چرخ بر درگهت رهی و رهین