تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۱ - هر که خواهد در انفس و آفاق
هر که خواهد در انفس و آفاق
که بود جمله مظهر اطلاق
جلوهٔ حق، شود مشاهده اش
شرط این رَه بود مجاهده اش
فکر و ذکری که موصل است به آن
باید اوّل نمودنِ سامان
تا ز شرک و دویی نپرهیزد
کی پراکندگی ز دل خیزد؟
شرک، در چشم سالکان سعید
دیدن ذرّه هست با خورشید
ترک شرکی که عین ایمان است
از نظر ارتفاع اعیان است
فکر، سرمایهٔ لقا باشد
ذکر، نسیان ما سوا باشد
که بود جمله مظهر اطلاق
جلوهٔ حق، شود مشاهده اش
شرط این رَه بود مجاهده اش
فکر و ذکری که موصل است به آن
باید اوّل نمودنِ سامان
تا ز شرک و دویی نپرهیزد
کی پراکندگی ز دل خیزد؟
شرک، در چشم سالکان سعید
دیدن ذرّه هست با خورشید
ترک شرکی که عین ایمان است
از نظر ارتفاع اعیان است
فکر، سرمایهٔ لقا باشد
ذکر، نسیان ما سوا باشد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۲ - اشرف و احسن صحف، قرآن
اشرف و احسن صحف، قرآن
می نماید ادای حق بیان
ما نماینده ایم، اسما را
همه ذات و صفات اشیا را
از تقیّد گرفته تا اطلاق
در مزایای انفس و آفاق
تا شود روشن این که آنچه عیان
شده در دیده های دیده وران
ذات حق است در مظاهر خویش
جلوه فرمای نور باهر خویش
شاهد نور، نور بس باشد
دیده را این ظهور بس باشد
چون دمید آفتاب، شک چه بود؟
زر خورشید را محک چه بود؟
او شناسندهٔ عیار خود است
این انها کار کسی ست، کار خود است
لیک از آنجا که شد احاطه مناط
چاره نبود محیط را ز محاط
جز بدینسان، لقای اوست محال
ذاتش از این و آن بود متعال
گفته زین رو، که هر طرف به نگاه
قد تولّوا فَثَّمَ وَجهُ الله
می نماید ادای حق بیان
ما نماینده ایم، اسما را
همه ذات و صفات اشیا را
از تقیّد گرفته تا اطلاق
در مزایای انفس و آفاق
تا شود روشن این که آنچه عیان
شده در دیده های دیده وران
ذات حق است در مظاهر خویش
جلوه فرمای نور باهر خویش
شاهد نور، نور بس باشد
دیده را این ظهور بس باشد
چون دمید آفتاب، شک چه بود؟
زر خورشید را محک چه بود؟
او شناسندهٔ عیار خود است
این انها کار کسی ست، کار خود است
لیک از آنجا که شد احاطه مناط
چاره نبود محیط را ز محاط
جز بدینسان، لقای اوست محال
ذاتش از این و آن بود متعال
گفته زین رو، که هر طرف به نگاه
قد تولّوا فَثَّمَ وَجهُ الله
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۳ - فی الوجود الّذی هو المالک
فی الوجود الّذی هو المالک
از ازل تا ابد بود هالک
غیر هستی که والی قدم است
هر چه هستش گمان کنی عدم است
ذات هستی ست هست و دیگر هیچ
چون زِه افتاده ای به پیچا پیچ
هر چه دارد نمود، بود دل است
جلوه آرایی از شهود دل است
در نوردد چو این فکنده بساط
می کند این تعیّنات اسقاط
ملک حق باقی است الی الآباد
دامَ دار الوجود وَ الایجاد
فیض حق را بقا بود دایم
عین مقبول هم تویی قائم
اثر فیض یافت چون قابل
ابدیّت ورا شود حاصل
نیستی اراا رهی ز هستی نیست
نیستی، مرد چیره دستی نیست
واجب او را که شد وجود از حق
لم یزل وجَهه و لم یزهق ¹
عدم، او را نمی شود طاری
یستمدّ البقا مِنَ الباری
متقوم به عین ذات شود
متجدّد تعیّنات شود
ماقَضیٰ نحبهُ و ما هُو آت
همه باشد تبدّل نشآت
گر گذارد تعیّنی از بر
باز پوشد تعیّنی دیگر
هر تعیّن که می شود زایل
نوبت دیگری شود حاصل
کلک عاقل بود به مَرِّ دهور
نقش بند ظهور بعد ظهور
موجهٔ چشمهٔ حیات است این
اتّصال تجلّیات است این
طیّ اطوار دان، تبدّل حال
همچنین طیّ برزخی و مثال
پس از آن است حشر انسانی
زال سپس.........
قصّه کوته، به سمع خامه حزین
آستین زن که آفتاب است این
از ازل تا ابد بود هالک
غیر هستی که والی قدم است
هر چه هستش گمان کنی عدم است
ذات هستی ست هست و دیگر هیچ
چون زِه افتاده ای به پیچا پیچ
هر چه دارد نمود، بود دل است
جلوه آرایی از شهود دل است
در نوردد چو این فکنده بساط
می کند این تعیّنات اسقاط
ملک حق باقی است الی الآباد
دامَ دار الوجود وَ الایجاد
فیض حق را بقا بود دایم
عین مقبول هم تویی قائم
اثر فیض یافت چون قابل
ابدیّت ورا شود حاصل
نیستی اراا رهی ز هستی نیست
نیستی، مرد چیره دستی نیست
واجب او را که شد وجود از حق
لم یزل وجَهه و لم یزهق ¹
عدم، او را نمی شود طاری
یستمدّ البقا مِنَ الباری
متقوم به عین ذات شود
متجدّد تعیّنات شود
ماقَضیٰ نحبهُ و ما هُو آت
همه باشد تبدّل نشآت
گر گذارد تعیّنی از بر
باز پوشد تعیّنی دیگر
هر تعیّن که می شود زایل
نوبت دیگری شود حاصل
کلک عاقل بود به مَرِّ دهور
نقش بند ظهور بعد ظهور
موجهٔ چشمهٔ حیات است این
اتّصال تجلّیات است این
طیّ اطوار دان، تبدّل حال
همچنین طیّ برزخی و مثال
پس از آن است حشر انسانی
زال سپس.........
قصّه کوته، به سمع خامه حزین
آستین زن که آفتاب است این
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۴ - در بدایت چو سر بود نشآت
در بدایت چو سر بود نشآت
می نمایم وصول را اثبات
آن نخستین که عقلیش خوانی
جانفزا نشئه ای ست روحانی
دومین عالم مثال خیال
که ازو آمد اندکی به مقال
سومین حسّی است جسمانی
کآشکارا به حس همی دانی
[مصرع در نسخه قابل خواندن نیست]
قد طویها لو ارتقیتَ الطّور
دخل انسان درین سه شد به کمال
از علوم و امانی و اعمال
هست از انسان برای این نشآت
آل و اصحابی از جبلّت ذات
می نمایم وصول را اثبات
آن نخستین که عقلیش خوانی
جانفزا نشئه ای ست روحانی
دومین عالم مثال خیال
که ازو آمد اندکی به مقال
سومین حسّی است جسمانی
کآشکارا به حس همی دانی
[مصرع در نسخه قابل خواندن نیست]
قد طویها لو ارتقیتَ الطّور
دخل انسان درین سه شد به کمال
از علوم و امانی و اعمال
هست از انسان برای این نشآت
آل و اصحابی از جبلّت ذات
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۵ - گفته یزدان سه فرقه است بشر
گفته یزدان سه فرقه است بشر
نیست فردی ازین سه فرقه، به در
یکی اصحاب راستیّ و سداد
که نجوم هدایتند و رشاد
دوم اصحاب سیرگمراهی
بندهٔ نفس و خصم آگاهی
اختلاف عوالم هستی
گه بلندی نموده گه پستی
گرچه در وهم قاصران جهان
آیت کلّ مَن عَلیها فان
می نماید منافی این حکم
بی خرد بهتر آن که باشد بُکم
نیک بنگر فنای ذات کجا؟
سلب شخص و مشخصات کجا؟
آن نیوشندهٔ سروش هدای
آسمان سدهٔ جهان آرای
فخر عالم محمّد عربی
شمع دولتسرای مطلبی
معدن علم و چشمه سارِ حکَم
اولین موجهٔ محیط قِدَم
به حدیث لقا نموده ندا
گفته آنجا که خلق را اهدا کذا
کرد اخبار از تبدل لون
وز ظهورات در عوالم کون
گفته: کاین انتقال بیحد و مر
رحلت از کوی دان به کوی دگر
انتقالات خلقی و امری
ارتحالات زیدی و عمروی
جنبش از ششدر مضیق جماد
دهد آن مهره را نبات، گشاد
زان گشادی که هست سجن جنین
نقش حیوانیش کند فرزین
پس به تحویل سیر آن حیوان
بسترد نقش و برزند انسان
سوم آن سابقان پاک گهر
شرف کاینات را سرور
نشآتی که خامه کرد بیان
از نزول و عروج هستی دان
یافت اول، تنزلات حصول
حرکات صعود عکس نزول
آنچه دارد تقدم از دنیا
چه مثالی چه عقلی اعلا
مطلق آفتاب اشراق است
موطن عهد و اخذ میثاق است
مسکن آدم است با جفتش
هجرت از آن وطن برآشفتش
منزل برگزیدگان ملک
جایگاه مدبّران فلک
و آنچه دارد تاخّر از دنیا
جنتی دان که وعده داده، خدا
وَعدَ المتقین اشاره به این
مرجع سابقین و اهل یقین
اینهمه خیر محض و مجد و بهاست
نعمت است و سعادت است و صفاست
من وجود مؤیّدی باشد
لطف و اکرام، سرمدی باشد
وآنچه باشد فراخور دنیا
به ازای جهان سست بنا
بود آن در رجوع قوس وجود
اشقیا را جهنم موعود
بود آن شرِّ محض و جهل و هوان
ذلت است و شقاوت و خسران
باطل بخت، نقمت و وحشت
اشقیا راست نکبت و حسرت
گمرهان را مصیبت کبری
واردش لایموت و لایحیی
هست دنیا محل کون و فساد
موطن خیر و شرّ و جهل و رساد
حق و باطل در آن هم آغوشند
اهل آن، گاه نیش و گه نوشند
درد و درمان در آستین دارد
نیش زنبور و انگبین دارد
زهر و تریاق، هر دو در جامش
آش یک کاسه، پخته و خامش
در گذرگاه مَرتعش، حیوان
زنده گاهی چمان و گه بی جان
متقابل هر آنچه می باشد
اندرین خاک، تخم می پاشد
شد جهان حد مشترک، دریاب
برزخ عالم ثواب و عقاب
نه عذاب است خالص و نه نعیم
نه حمیم و جحیم و نه تسنیم
نه توان مغز گفتنش نه پوست
موطن نشو، هر چه بعد از اوست
زان سپس، هرچه در نمود آمد
از همین پایه در وجود آمد
اصل مقصد چو نیست خلق جهان
بلکه باشد طفیلی دگران
بهر تحصیل آخرت باشد
نه به دانش مفاخرت باشد
زین سبب فانی است و بی مقدار
در حقیقت مآل اوست، به دار
باطل و حق او جدا سازند
طیّبش از خبیث پردازند
گندم و جو، ز هم کنند جدا
به ترازوی عدلِ راستگرا
هر یکی می رود به موطن خویش
نیک و بد می نهند معدن خویش
گفته در وحی احمد مختار
آخرت را خدای داده قرار
آخرت نیست بهر چیز دگر
هست خود مقصد قضا و قدر
لاجرم عالم حیات و بقاست
آنچه فرع است بی بنا و فناست
دار هستی یکی ست در معنی
انقسامش به دنیی و عقبی
دو صفت دان، ز نشئهٔ انسان
که بود حدّ جامع امکان
آنچه دانا قیود انسانی ست
نشئهٔ عنصریّ جسمانی ست
در دنائت، خطاب دنیا یافت
هر مسمّی به نسبت، اسما یافت
نور باهر، جمال جانان را
نشئهٔ دیگر است انسان را
جامعیت میان ظلمت و نور
هله، نامیده شد سرای غرور
نشود اینکه بر دوام تند
به زوال و به انصرام تند
اختلاف و تباین اجزا
نبود قابل دوام و بقا
جمله اسرار نفس نورانی
برنتابد قوای جسمانی
نشئهٔ عنصری وفا نکند
بحر را کوزه احتوا نکند
عالمی بایدش ز جوهر خویش
تا تواند گشود دفتر خویش
بعد تعمیر ارض تن باید
که به امثال خویش بگراید
کار دنیا به انصرام رسید
خفته را نوبت قیام رسید
نیست فردی ازین سه فرقه، به در
یکی اصحاب راستیّ و سداد
که نجوم هدایتند و رشاد
دوم اصحاب سیرگمراهی
بندهٔ نفس و خصم آگاهی
اختلاف عوالم هستی
گه بلندی نموده گه پستی
گرچه در وهم قاصران جهان
آیت کلّ مَن عَلیها فان
می نماید منافی این حکم
بی خرد بهتر آن که باشد بُکم
نیک بنگر فنای ذات کجا؟
سلب شخص و مشخصات کجا؟
آن نیوشندهٔ سروش هدای
آسمان سدهٔ جهان آرای
فخر عالم محمّد عربی
شمع دولتسرای مطلبی
معدن علم و چشمه سارِ حکَم
اولین موجهٔ محیط قِدَم
به حدیث لقا نموده ندا
گفته آنجا که خلق را اهدا کذا
کرد اخبار از تبدل لون
وز ظهورات در عوالم کون
گفته: کاین انتقال بیحد و مر
رحلت از کوی دان به کوی دگر
انتقالات خلقی و امری
ارتحالات زیدی و عمروی
جنبش از ششدر مضیق جماد
دهد آن مهره را نبات، گشاد
زان گشادی که هست سجن جنین
نقش حیوانیش کند فرزین
پس به تحویل سیر آن حیوان
بسترد نقش و برزند انسان
سوم آن سابقان پاک گهر
شرف کاینات را سرور
نشآتی که خامه کرد بیان
از نزول و عروج هستی دان
یافت اول، تنزلات حصول
حرکات صعود عکس نزول
آنچه دارد تقدم از دنیا
چه مثالی چه عقلی اعلا
مطلق آفتاب اشراق است
موطن عهد و اخذ میثاق است
مسکن آدم است با جفتش
هجرت از آن وطن برآشفتش
منزل برگزیدگان ملک
جایگاه مدبّران فلک
و آنچه دارد تاخّر از دنیا
جنتی دان که وعده داده، خدا
وَعدَ المتقین اشاره به این
مرجع سابقین و اهل یقین
اینهمه خیر محض و مجد و بهاست
نعمت است و سعادت است و صفاست
من وجود مؤیّدی باشد
لطف و اکرام، سرمدی باشد
وآنچه باشد فراخور دنیا
به ازای جهان سست بنا
بود آن در رجوع قوس وجود
اشقیا را جهنم موعود
بود آن شرِّ محض و جهل و هوان
ذلت است و شقاوت و خسران
باطل بخت، نقمت و وحشت
اشقیا راست نکبت و حسرت
گمرهان را مصیبت کبری
واردش لایموت و لایحیی
هست دنیا محل کون و فساد
موطن خیر و شرّ و جهل و رساد
حق و باطل در آن هم آغوشند
اهل آن، گاه نیش و گه نوشند
درد و درمان در آستین دارد
نیش زنبور و انگبین دارد
زهر و تریاق، هر دو در جامش
آش یک کاسه، پخته و خامش
در گذرگاه مَرتعش، حیوان
زنده گاهی چمان و گه بی جان
متقابل هر آنچه می باشد
اندرین خاک، تخم می پاشد
شد جهان حد مشترک، دریاب
برزخ عالم ثواب و عقاب
نه عذاب است خالص و نه نعیم
نه حمیم و جحیم و نه تسنیم
نه توان مغز گفتنش نه پوست
موطن نشو، هر چه بعد از اوست
زان سپس، هرچه در نمود آمد
از همین پایه در وجود آمد
اصل مقصد چو نیست خلق جهان
بلکه باشد طفیلی دگران
بهر تحصیل آخرت باشد
نه به دانش مفاخرت باشد
زین سبب فانی است و بی مقدار
در حقیقت مآل اوست، به دار
باطل و حق او جدا سازند
طیّبش از خبیث پردازند
گندم و جو، ز هم کنند جدا
به ترازوی عدلِ راستگرا
هر یکی می رود به موطن خویش
نیک و بد می نهند معدن خویش
گفته در وحی احمد مختار
آخرت را خدای داده قرار
آخرت نیست بهر چیز دگر
هست خود مقصد قضا و قدر
لاجرم عالم حیات و بقاست
آنچه فرع است بی بنا و فناست
دار هستی یکی ست در معنی
انقسامش به دنیی و عقبی
دو صفت دان، ز نشئهٔ انسان
که بود حدّ جامع امکان
آنچه دانا قیود انسانی ست
نشئهٔ عنصریّ جسمانی ست
در دنائت، خطاب دنیا یافت
هر مسمّی به نسبت، اسما یافت
نور باهر، جمال جانان را
نشئهٔ دیگر است انسان را
جامعیت میان ظلمت و نور
هله، نامیده شد سرای غرور
نشود اینکه بر دوام تند
به زوال و به انصرام تند
اختلاف و تباین اجزا
نبود قابل دوام و بقا
جمله اسرار نفس نورانی
برنتابد قوای جسمانی
نشئهٔ عنصری وفا نکند
بحر را کوزه احتوا نکند
عالمی بایدش ز جوهر خویش
تا تواند گشود دفتر خویش
بعد تعمیر ارض تن باید
که به امثال خویش بگراید
کار دنیا به انصرام رسید
خفته را نوبت قیام رسید
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۶ - سرور آگهان هر دو سرا
سرور آگهان هر دو سرا
خفته گفته ست خلق دنیا را
بهر بیداری است کوس رحیل
خفتگانند سالکان سبیل
چون گرانخواب را کنی بیدار
لازم افتد تبدّل اطوار
روح باشد چو تیغ و جسم غلاف
خفته پیچیده خویش را به لحاف
بالش سر ز زیر هوش کشند
وین لحاف بدن ز دوش کشند
هله برجه زجات آخر شد
از سیاهی سفید ظاهر شد
هله بردار سر ز خواب غرور
بین سرافیل می دمد در صور
مردگان زندگی ز سر گیرند
صُوَر برزخی به برگیرند
بانگ دیگر ز صور روح فزا
صور حشری آورد پیدا
بانگ اوّل که با جهان باشد
مرگ جسم و حیات جان باشد
نفخ ثانی بود قیام به حق
پایداری به هستی مطلق
اختلافات این هلاک و حیات
ز اختلاف مراتب است و جهات
با کمال تباین این جوق
جملگی را توجه است به فوق
همه پویان به سوی غایاتند
بی نهایات ناقص الذاتند
می نمایند قطع وادی فصل
جنبش فرع، راجع است به اصل
جمع گردند سالکان سبیل
همه یک جا به بانگ اسرافیل
چون برآید صفیر یا بشری
رخ نماید قیامت کبری
نور قاهر دمد ز مشرق وصل
روشنیها کند رجوع به اصل
انکشاف تجلی ابدی
برد از دیده نقص کم مددی
جلوه ی ساقی آشکار شود
باده صافیّ و بی خمار شود
برقع پرده های پنداری
جلوه ی شاهدان بازاری
همه از پیش دیده برخیزد
قامت او قیامت انگیزد
دهر، دامن فشاند از کی و چند
خرگهِ آسمان فرو پیچند
رسد از انکشاف آیت نور
جمع الشمس و القمر به ظهور
رجعت فرع ها به اصل شود
شب هجران صباح وصل شود
مستنیر و منیر جمع آیند
مستفیض و مفیض بگرایند
فرق ارواح خیزد از اشباح
بگراید نفوس با ارواح
آسمان و زمین کند رجعت
به مقام کمال جمعیّت
شقّهٔ آستین زند تحقیق
به غبار تفرّق و تفریق
عقل را نسبت صور دور است
به هیولی که بحر مسجور است
نور و ذوالنّور، وحدت انگیزد
فعل و فاعل به هم در آمیزد
شمس انوار، بی عطا آید
روزِ اِنشَقَّتِ السّما آید
چون دهد جلوه، نور باهر را
نار واحد کند عناصر را
طول ابعاد مرتفع گردد
عرض احجام ممتنع گردد
مُتعیّن ز بس که مدهوش است
کوه خارا چو عهن منفوش است
بحر و بر اتّصال درگیرد
فوق و تحت، امتیاز برگیرد
ستر برخیزد از حجاب اندیش
یوم تُبلی السرائر آید پیش
یوم مجموع و یوم مشهود است
قاع صفصف زمین ممدود است
قضی الامر بینهم بالحق
فتری کلَّ باطلٍ یزهق
موت عارف، قیامت است و قیام
بعد بعث از قبور، حشر عوام
پس حیات خواص متّصل است
در حقیقت ز موت منفصل است
زنده را موت و فوت هرگز نیست
حکم مردن به زنده جایز نیست
آنکه جایز بود ورا مردن
زندگی مرد راست جان کندن
عارف از موت اختیاری خویش
زندگی دید و پایداری خویش
او به دنیا در آخرت باشد
در میان کی مباعدت باشد؟
در خور این مفاخرت ماییم
می دنیا و آخرت ماییم
گفته مبعوث واجب الطّاعت
لاتفرق ببعث و الساعت
نک قیامت منم، جدایی نیست
جای تشکیک و سست رایی نیست
روح انسان مدبر صور است
خلع و تبدیل آن ز حد به در است
چه به دنیا چه آخرت چه مثال
حامل صورت است در هر حال
اولین صورتی که یافت حصول
کرد از برزخ مثال قبول
اخذ میثاق از او نمود خدای
پس از آن شد بشیر راهنمای
چون تعلق گرفت روح به تن
این دوم صورت است تا مردن
خلع اول نمود وشد محشور
از سرای غرور و ظلمت و نور
چون ز گرد بساط جسمانی
آمدش وقت دامن افشانی
کرد تحویل در سوم صورت
حشر میّت بود در آن کسوت
صورت آن است تا به وقت سوال
هم نماید بدل محوّل حال
تا که بعد از سوال هم گیرد
صورتی درکنار بپذیرد
مدتی برزخی بود محشور
تارسد وقت بعث ونفخهٔ صور
هم به کل از مفارق دنیا
می کند انتقال روز جزا
تا سؤالی اگر بود باقی
چون میش در قدح کند ساقی
ساقی و دُرد را ایاغ آید
همگی طی شود فراع آید
حشر در صورتی شود پس از آن
که بود در خور جحیم و جنان
اهل نازند جملگی مسؤول
به تقاضای شوم و طبع فضول
ور سؤالی نمانده روز جزا
حشر جنّت بود به او زیبا
زان سپس چونکه آیدش به نظر
شوق جنّت پر از متاع صُور
هرچه مستحسن آیدش زآنها
در همان حشر او شود پیدا
لایزال این بود به جنت کار
دائم الحشر در صور بسیار
چونکه تکرار در تجلّی نیست
هر یکی تازه در پی دگریست
متجلی الیه را هم باز
نسبتی بایدش نمودن ساز
تا شود مستعدّ هر یک از آن
متجدد شود صور به جنان
در صور حشر بی تناهی را
نسبت خاص دان تجلی را
اینهمه بسط ملک سلطانیست
اتّساع بساط رحمانی ست
ور تو را چشم تیزبین باشد
حالت اکنون هم اینچنین باشد
در تو هر حالتی که یافت ظهور
به همان وصف و صورتی محشور
رودت گر ز سر گران خوابی
هر تغیّر که در صفت یابی
حشر آن دم به صورت دگر است
که مناسب به حال ماظهر است
صورت شادی و غمت یک نیست
همچنین شهوت و غضب، شک نیست
باز هنگام طاعت و عصیان
در صور هم تجدد است عیان
وقت مستیّ و وقت مخموری
سحر وصل و شام مهجوری
در مقام رضا و تسلیم است
دم امّید و ساعت بیم است
هر نفس حشر مختلف داری
هرچه صورت گرفت بگذاری
لیک از آن غافلی که هوشت نیست
کر و کوری، که چشم و گوشت نیست
غفلت آسوده داردت اکنون
کل حزبٍ بما لهم فرحون
خفته گفته ست خلق دنیا را
بهر بیداری است کوس رحیل
خفتگانند سالکان سبیل
چون گرانخواب را کنی بیدار
لازم افتد تبدّل اطوار
روح باشد چو تیغ و جسم غلاف
خفته پیچیده خویش را به لحاف
بالش سر ز زیر هوش کشند
وین لحاف بدن ز دوش کشند
هله برجه زجات آخر شد
از سیاهی سفید ظاهر شد
هله بردار سر ز خواب غرور
بین سرافیل می دمد در صور
مردگان زندگی ز سر گیرند
صُوَر برزخی به برگیرند
بانگ دیگر ز صور روح فزا
صور حشری آورد پیدا
بانگ اوّل که با جهان باشد
مرگ جسم و حیات جان باشد
نفخ ثانی بود قیام به حق
پایداری به هستی مطلق
اختلافات این هلاک و حیات
ز اختلاف مراتب است و جهات
با کمال تباین این جوق
جملگی را توجه است به فوق
همه پویان به سوی غایاتند
بی نهایات ناقص الذاتند
می نمایند قطع وادی فصل
جنبش فرع، راجع است به اصل
جمع گردند سالکان سبیل
همه یک جا به بانگ اسرافیل
چون برآید صفیر یا بشری
رخ نماید قیامت کبری
نور قاهر دمد ز مشرق وصل
روشنیها کند رجوع به اصل
انکشاف تجلی ابدی
برد از دیده نقص کم مددی
جلوه ی ساقی آشکار شود
باده صافیّ و بی خمار شود
برقع پرده های پنداری
جلوه ی شاهدان بازاری
همه از پیش دیده برخیزد
قامت او قیامت انگیزد
دهر، دامن فشاند از کی و چند
خرگهِ آسمان فرو پیچند
رسد از انکشاف آیت نور
جمع الشمس و القمر به ظهور
رجعت فرع ها به اصل شود
شب هجران صباح وصل شود
مستنیر و منیر جمع آیند
مستفیض و مفیض بگرایند
فرق ارواح خیزد از اشباح
بگراید نفوس با ارواح
آسمان و زمین کند رجعت
به مقام کمال جمعیّت
شقّهٔ آستین زند تحقیق
به غبار تفرّق و تفریق
عقل را نسبت صور دور است
به هیولی که بحر مسجور است
نور و ذوالنّور، وحدت انگیزد
فعل و فاعل به هم در آمیزد
شمس انوار، بی عطا آید
روزِ اِنشَقَّتِ السّما آید
چون دهد جلوه، نور باهر را
نار واحد کند عناصر را
طول ابعاد مرتفع گردد
عرض احجام ممتنع گردد
مُتعیّن ز بس که مدهوش است
کوه خارا چو عهن منفوش است
بحر و بر اتّصال درگیرد
فوق و تحت، امتیاز برگیرد
ستر برخیزد از حجاب اندیش
یوم تُبلی السرائر آید پیش
یوم مجموع و یوم مشهود است
قاع صفصف زمین ممدود است
قضی الامر بینهم بالحق
فتری کلَّ باطلٍ یزهق
موت عارف، قیامت است و قیام
بعد بعث از قبور، حشر عوام
پس حیات خواص متّصل است
در حقیقت ز موت منفصل است
زنده را موت و فوت هرگز نیست
حکم مردن به زنده جایز نیست
آنکه جایز بود ورا مردن
زندگی مرد راست جان کندن
عارف از موت اختیاری خویش
زندگی دید و پایداری خویش
او به دنیا در آخرت باشد
در میان کی مباعدت باشد؟
در خور این مفاخرت ماییم
می دنیا و آخرت ماییم
گفته مبعوث واجب الطّاعت
لاتفرق ببعث و الساعت
نک قیامت منم، جدایی نیست
جای تشکیک و سست رایی نیست
روح انسان مدبر صور است
خلع و تبدیل آن ز حد به در است
چه به دنیا چه آخرت چه مثال
حامل صورت است در هر حال
اولین صورتی که یافت حصول
کرد از برزخ مثال قبول
اخذ میثاق از او نمود خدای
پس از آن شد بشیر راهنمای
چون تعلق گرفت روح به تن
این دوم صورت است تا مردن
خلع اول نمود وشد محشور
از سرای غرور و ظلمت و نور
چون ز گرد بساط جسمانی
آمدش وقت دامن افشانی
کرد تحویل در سوم صورت
حشر میّت بود در آن کسوت
صورت آن است تا به وقت سوال
هم نماید بدل محوّل حال
تا که بعد از سوال هم گیرد
صورتی درکنار بپذیرد
مدتی برزخی بود محشور
تارسد وقت بعث ونفخهٔ صور
هم به کل از مفارق دنیا
می کند انتقال روز جزا
تا سؤالی اگر بود باقی
چون میش در قدح کند ساقی
ساقی و دُرد را ایاغ آید
همگی طی شود فراع آید
حشر در صورتی شود پس از آن
که بود در خور جحیم و جنان
اهل نازند جملگی مسؤول
به تقاضای شوم و طبع فضول
ور سؤالی نمانده روز جزا
حشر جنّت بود به او زیبا
زان سپس چونکه آیدش به نظر
شوق جنّت پر از متاع صُور
هرچه مستحسن آیدش زآنها
در همان حشر او شود پیدا
لایزال این بود به جنت کار
دائم الحشر در صور بسیار
چونکه تکرار در تجلّی نیست
هر یکی تازه در پی دگریست
متجلی الیه را هم باز
نسبتی بایدش نمودن ساز
تا شود مستعدّ هر یک از آن
متجدد شود صور به جنان
در صور حشر بی تناهی را
نسبت خاص دان تجلی را
اینهمه بسط ملک سلطانیست
اتّساع بساط رحمانی ست
ور تو را چشم تیزبین باشد
حالت اکنون هم اینچنین باشد
در تو هر حالتی که یافت ظهور
به همان وصف و صورتی محشور
رودت گر ز سر گران خوابی
هر تغیّر که در صفت یابی
حشر آن دم به صورت دگر است
که مناسب به حال ماظهر است
صورت شادی و غمت یک نیست
همچنین شهوت و غضب، شک نیست
باز هنگام طاعت و عصیان
در صور هم تجدد است عیان
وقت مستیّ و وقت مخموری
سحر وصل و شام مهجوری
در مقام رضا و تسلیم است
دم امّید و ساعت بیم است
هر نفس حشر مختلف داری
هرچه صورت گرفت بگذاری
لیک از آن غافلی که هوشت نیست
کر و کوری، که چشم و گوشت نیست
غفلت آسوده داردت اکنون
کل حزبٍ بما لهم فرحون
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۷ - هرچه ادراک آن حواس کند
هرچه ادراک آن حواس کند
روح از آن شربتی به کان کند
اثر مدرکات حسی تو
بگراید به روح علویتو
نقش تصویر جمله ادراکات
شودت جمع در صحیفهٔ ذات
خیر و شر هر چه می کنی هم نیز
ثبت گردد در آن کتاب عزیز
خاصه اوصاف راسخ البنیان
که نگردد حک از صحیفهٔ جان
چون ز دنیا بریده شد املت
نقش باشد صحیفهٔ عملت
این زمان منطویست این طومار
نیست مشکوک بر اولی الابصار
مگر آنان که چشم دل دارند
دل فارغ ز آب و گل دارند
چو گشایند پرده های حساب
آشکارا شود رقوم و کتاب
شغل حسی حجاب دیده بود
حس چو رخ تافت، نفس دیده شود
آن زمان فاش هر نهان گردد
حشر آن دم تو را عیان گردد
روح از آن شربتی به کان کند
اثر مدرکات حسی تو
بگراید به روح علویتو
نقش تصویر جمله ادراکات
شودت جمع در صحیفهٔ ذات
خیر و شر هر چه می کنی هم نیز
ثبت گردد در آن کتاب عزیز
خاصه اوصاف راسخ البنیان
که نگردد حک از صحیفهٔ جان
چون ز دنیا بریده شد املت
نقش باشد صحیفهٔ عملت
این زمان منطویست این طومار
نیست مشکوک بر اولی الابصار
مگر آنان که چشم دل دارند
دل فارغ ز آب و گل دارند
چو گشایند پرده های حساب
آشکارا شود رقوم و کتاب
شغل حسی حجاب دیده بود
حس چو رخ تافت، نفس دیده شود
آن زمان فاش هر نهان گردد
حشر آن دم تو را عیان گردد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۸ - غفلت از خویش داشت بی خبرت
غفلت از خویش داشت بی خبرت
ما کشیدیم پرده از نظرت
این زمان چشم تیزبین داری
پرتو صبح راستین داری
هرچه در پرده داشتی پنهان
جان کتاب الله است، ناطق از آن
نقش بربسته ایم کار تو را
کرده در دامنت ثمار تو را
نسخه کردیمت آشکار و ضمیر
نه صغیری برون از آن، نه کبیر
هرچه خودکشتهای به بار آید
خرمن کشت درکنار آید
متبدل نگشته کشته کس
جو ز جو روید و عدس ز عدس
خارخاری به باغ گل ندهد
شاخ گل هم، ز حدّ خود نجهد
انقلاب حقایق است محال
خودکتابی و می گشایی فال
صد ره ار فال برزنی کم و بیش
خود به فال خود آیی ای درویش
ما کشیدیم پرده از نظرت
این زمان چشم تیزبین داری
پرتو صبح راستین داری
هرچه در پرده داشتی پنهان
جان کتاب الله است، ناطق از آن
نقش بربسته ایم کار تو را
کرده در دامنت ثمار تو را
نسخه کردیمت آشکار و ضمیر
نه صغیری برون از آن، نه کبیر
هرچه خودکشتهای به بار آید
خرمن کشت درکنار آید
متبدل نگشته کشته کس
جو ز جو روید و عدس ز عدس
خارخاری به باغ گل ندهد
شاخ گل هم، ز حدّ خود نجهد
انقلاب حقایق است محال
خودکتابی و می گشایی فال
صد ره ار فال برزنی کم و بیش
خود به فال خود آیی ای درویش
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۹ - هست میزان عبارت از معیار
هست میزان عبارت از معیار
پی تشخیص پایه و مقدار
تا بسنجند قدر اشیا را
صورتش مختلف بود ما را
ز اختلاف حقایق اعیان
وضع میزان شود مناسب آن
در قیامت نهند میزان را
سختن قدر و قیمت انسان را
تا بسنجد کم و زیاد همه
عمل و علم و اعتقاد همه
روز بازار حشر، این میزان
نیست جز فرد کامل انسان
تا ازو مر تو را چه مایه رسد
در موالات او چه پایه رسد
قرب و بعد تو از طریقت او
عدم اقتفا به سیرت او
هست نقص وکمال ذات تو را
حسنات است و سیئات تو را
پس نبی و وصی در امّت خوبش
هست میزان معدلت اندیش
لاجَرَم گفته اند آلِ رَسول
محک امتحان رد و قبول
که موازین معدلت ماییم
کاشف قدر و منزلت ماییم
پی تشخیص پایه و مقدار
تا بسنجند قدر اشیا را
صورتش مختلف بود ما را
ز اختلاف حقایق اعیان
وضع میزان شود مناسب آن
در قیامت نهند میزان را
سختن قدر و قیمت انسان را
تا بسنجد کم و زیاد همه
عمل و علم و اعتقاد همه
روز بازار حشر، این میزان
نیست جز فرد کامل انسان
تا ازو مر تو را چه مایه رسد
در موالات او چه پایه رسد
قرب و بعد تو از طریقت او
عدم اقتفا به سیرت او
هست نقص وکمال ذات تو را
حسنات است و سیئات تو را
پس نبی و وصی در امّت خوبش
هست میزان معدلت اندیش
لاجَرَم گفته اند آلِ رَسول
محک امتحان رد و قبول
که موازین معدلت ماییم
کاشف قدر و منزلت ماییم
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۰ - ز ابتدای حدوث خود انسان
ز ابتدای حدوث خود انسان
تا به هنگام رفتنش ز جهان
حرکات طبیعتش باشد
انتقالات فطرتش باشد
شد به هر صورتی که بزم آرا
لَم یَزل ینتقل الی الاُخرا
به همین بعد رحلت از دنیا
به صراط خود است، رَه پیما
گر نماید مساعدت توفیق
اِنّهُ خیرُ صاحبٍ و رفیق
کند از هر مقام و منزل نقل
تا شود متصل به عالم عقل
این به شرطی که اهل آن باشد
جوهرش از مقربان باشد
یا به اهل یمین کند پیوند
به توسط اگر بود خرسند
ور بود مثل طبع شیطانش
بخت سازد قرین خذلانش
حشر او را کنند با حشرات
عاقبت واجب است جمع شتات
شود آخر، به دیو و دد محشور
در ظلام نشیبگاه غرور
معنی مطلق صراط این است
پیش چشمی که پاک و حق بین است
از صراط آنچه مستقیم آید
رهبر جنّت و نعیم آید
سالکش ساکن جنان گردد
مورد رحمت و امان گردد
ره توحید، معرفت باشد
جاده تنگ معدلت باشد
که توسط میان اضداد است
انحراف از توسط، ایجاد است
شرط این ره شناس در هر حال
التزام صوالح اعمال
شرع و ملت، صراط حق باشد
سالکش بر سماط حق باشد
چون دم تیغ تیز، باریک است
بی چراغ دلیل، تاریک است
دیده راگر خدای نور دهد
در ریاضت، دل صبور دهد
می تواند سلوک این ره کرد
خامه این گفت و قصه کوته کرد
تا به هنگام رفتنش ز جهان
حرکات طبیعتش باشد
انتقالات فطرتش باشد
شد به هر صورتی که بزم آرا
لَم یَزل ینتقل الی الاُخرا
به همین بعد رحلت از دنیا
به صراط خود است، رَه پیما
گر نماید مساعدت توفیق
اِنّهُ خیرُ صاحبٍ و رفیق
کند از هر مقام و منزل نقل
تا شود متصل به عالم عقل
این به شرطی که اهل آن باشد
جوهرش از مقربان باشد
یا به اهل یمین کند پیوند
به توسط اگر بود خرسند
ور بود مثل طبع شیطانش
بخت سازد قرین خذلانش
حشر او را کنند با حشرات
عاقبت واجب است جمع شتات
شود آخر، به دیو و دد محشور
در ظلام نشیبگاه غرور
معنی مطلق صراط این است
پیش چشمی که پاک و حق بین است
از صراط آنچه مستقیم آید
رهبر جنّت و نعیم آید
سالکش ساکن جنان گردد
مورد رحمت و امان گردد
ره توحید، معرفت باشد
جاده تنگ معدلت باشد
که توسط میان اضداد است
انحراف از توسط، ایجاد است
شرط این ره شناس در هر حال
التزام صوالح اعمال
شرع و ملت، صراط حق باشد
سالکش بر سماط حق باشد
چون دم تیغ تیز، باریک است
بی چراغ دلیل، تاریک است
دیده راگر خدای نور دهد
در ریاضت، دل صبور دهد
می تواند سلوک این ره کرد
خامه این گفت و قصه کوته کرد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۱ - آخرت جنّت است یا نار است
آخرت جنّت است یا نار است
کشته ات یا گل است یا خار است
دو بود هر یکی ز جنّت و نار
گر که اهل حقیقتی هش دار
آنچه معقول از جنان باشد
آن بهشت مقربان باشد
حظّ عقلی که بعد ازین دنیاست
جاودان جنت ذوی القرباست
ناشی از علم و معرفت باشد
لذت آن، مشاهدت باشد
لذّتی چون شهود عقلی نیست
ذوق عقلی گواه این معنی ست
کُنه آن را به وصف نتوان یافت
سندس آری ز پشم نتوان یافت
هست محسوس، جنت دومین
بر اصحاب قرب و اهل یقین
حس ایشان نماید ادراکش
کند احساس کی هوسناکش؟
دلگشا جنتی ست، بی پایان
متحیر شود خیال در آن
عین حس قوت خیال شود
متجسم در آن مثال شود
یافت قوت در آخرت چو خیال
حشم نفس و قدرت متعال
علمها در نظر عیان گردد
هر چه خواهش کنی، چنان گردد
هرچه لذت بری ز حور و قصور
همه موجود باشد و مقدور
گر تو حس خیال بشناسی
زان قویتر نیابی احساسی
می شود بذر این بهشت خیال
خلق نیکو و صالح اعمال
انبیا شمّهای از آن گفتند
مجملی گوهر بیان سفتند
گر ببینی مآثر نبوی
شودت نور چشم و عقل، قوی
هکذا النار قسمت قسمین
کشفت کلنا برای العین
زان دو، یک نار، نار معقول است
که به اهل نفاق موکول است
متکبر، وقود آن باشد
خانه سوز مکذبان باشد
خوانده در وحی، نار موقده اش
جا به جیب وکنار افئده اش
وان دگر نار، نار محسوس است
متجسم همیشه ملموس است
تف این شعله جسم و جان سوزد
چو خس، ابدان کافران سوزد
هر دو در عالم خیال بود
متجسم در آن مثال بود
گرچه معقول گفتم اول را
بشنو اکنون ز من مفصّل را
عقل و حس را به هم نباشد کار
این به نسبت بود، شگفت مدار
آنچه معقول گفتمش نسبی است
به تبع، فرع عالم عقلی ست
منشا ءش فقد عقل و انوار است
عدم علم و کشف اسرار است
خواه از انکار و جحد خیزد آن
یا به حرمان ز دولت عرفان
ترک فعل است سلب امدادش
فقد علم و حصول اضدادش
عدم قوت هیولانی
وآنکه جهل مرکّبش خوانی
اعوجاج سلیقه راکاسد
وان رسوخ عقاید فاسد
سلطنتهای نفس امّاره
دلخوریهای حرص بیچاره
دل بی علم و معرفت دل نیست
کالبد، بی کمال، سوختنی ست
بی هنر دان درخت بی مایه
نی ثمر، نی خواص، نی سایه
خشک چوبی تهی، پر از کژدم
چه کنی گر نسازیش هیزم؟
المی را که در جزا بیند
المی سخت و جانگزا بیند
عالم عقلیش اگر گفتم
حکمت مخفی، از تو ننهفتم
در تقابل به جنّت عقلی
از تشاکل به لذّت عقلی
الم و لذّت از مشاکلت است
نسبت عقل، از مقابلت است
چون الم، با عدم رجوع نمود
متصورعدم بود ز وجود
جنت و نار مکتسب باشد
صورت رحمت و غضب باشد
الم است آن ولی شعورش نه
خبری از خود و قصورش نه
این دو گر در هلاک، مشترک است
لیک آسوده، هر یکی ز یک است
آن بلاهت به از فطانت توست
وجع این به از امانت توست
وان دگر دوزخی که محسوس است
عالم حسرت است و افسوس است
در جدایی ز الفت دنیا
وز تعلّق به این فریب سرا
رنج فقدان او فروگیرد
که به هر دم، به صد الم میرد
ارتکاب قبایح اعمال
اعتیاد کواذب اقوال
ملکات ردیهٔ اخلاق
دل نهادن به خلق از خلّاق
انبعاث فساد شیطانی
احتلام نظام سلطانی
همه در نفس، مرتسخ گشته
به دو صد مار و مور آغشته
نفس چون گشته است کاسب آن
صُوَری برزند مناسب آن
متجسم شود در آن عالم
صور جمله بی زیاده وکم
هر که امروز، در مظالم مرد
رفت و با خویش دوزخی را برد
آنچه نفس غریزیش خوانی
آن چو افلاج دان و بی جانی
خود به خود برفروختی دوزخ
از هلاک و گناه یوم نفخ
این تمکن چو نقش پیدا کرد
نتواند که ترک انشا کرد
هست پیوسته، تلخ، کام از وی
متأذّی بود مدام از وی
این چنان است، کاندرین مرصد
نفس را چون مصیبتی برسد
هر زمانی که آن خطور کند
سلب آسایش و سرورکند
متأذّی شود، غم آلوده
زهر جانکاه غصه پیموده
نتواندکه یاد آن نکند
دل از آن بار غم گران نکند
لیکن اندر شواغل دنیا
یاد از آن محنت آید، احیانا
شودش بعد یک دو لمحه، ذهول
دل به کار دگر کند مشغول
آخرت عکس این جهان باشد
از شواغل، نه این، نه آن باشد
عدم شاغل و صفای محل
قوت نفس و اجتماع جُمل
ره ندارد در آن، فراموشی
نه خمار و نه خواب و بی هوشی
می نگنجد هُناک، راح به روح
نه سواد شب ونه فتق صبوح
لاجرم تلک اجتباهُ معک
آلم النفس قسط لاینفک
لیک از آنجا که نیست این شبهات
نفس را عین سنخ جوهر ذات
عقل، آزادی احتمال دهد
گر خدا خواهد، انفعال دهد
کشته ات یا گل است یا خار است
دو بود هر یکی ز جنّت و نار
گر که اهل حقیقتی هش دار
آنچه معقول از جنان باشد
آن بهشت مقربان باشد
حظّ عقلی که بعد ازین دنیاست
جاودان جنت ذوی القرباست
ناشی از علم و معرفت باشد
لذت آن، مشاهدت باشد
لذّتی چون شهود عقلی نیست
ذوق عقلی گواه این معنی ست
کُنه آن را به وصف نتوان یافت
سندس آری ز پشم نتوان یافت
هست محسوس، جنت دومین
بر اصحاب قرب و اهل یقین
حس ایشان نماید ادراکش
کند احساس کی هوسناکش؟
دلگشا جنتی ست، بی پایان
متحیر شود خیال در آن
عین حس قوت خیال شود
متجسم در آن مثال شود
یافت قوت در آخرت چو خیال
حشم نفس و قدرت متعال
علمها در نظر عیان گردد
هر چه خواهش کنی، چنان گردد
هرچه لذت بری ز حور و قصور
همه موجود باشد و مقدور
گر تو حس خیال بشناسی
زان قویتر نیابی احساسی
می شود بذر این بهشت خیال
خلق نیکو و صالح اعمال
انبیا شمّهای از آن گفتند
مجملی گوهر بیان سفتند
گر ببینی مآثر نبوی
شودت نور چشم و عقل، قوی
هکذا النار قسمت قسمین
کشفت کلنا برای العین
زان دو، یک نار، نار معقول است
که به اهل نفاق موکول است
متکبر، وقود آن باشد
خانه سوز مکذبان باشد
خوانده در وحی، نار موقده اش
جا به جیب وکنار افئده اش
وان دگر نار، نار محسوس است
متجسم همیشه ملموس است
تف این شعله جسم و جان سوزد
چو خس، ابدان کافران سوزد
هر دو در عالم خیال بود
متجسم در آن مثال بود
گرچه معقول گفتم اول را
بشنو اکنون ز من مفصّل را
عقل و حس را به هم نباشد کار
این به نسبت بود، شگفت مدار
آنچه معقول گفتمش نسبی است
به تبع، فرع عالم عقلی ست
منشا ءش فقد عقل و انوار است
عدم علم و کشف اسرار است
خواه از انکار و جحد خیزد آن
یا به حرمان ز دولت عرفان
ترک فعل است سلب امدادش
فقد علم و حصول اضدادش
عدم قوت هیولانی
وآنکه جهل مرکّبش خوانی
اعوجاج سلیقه راکاسد
وان رسوخ عقاید فاسد
سلطنتهای نفس امّاره
دلخوریهای حرص بیچاره
دل بی علم و معرفت دل نیست
کالبد، بی کمال، سوختنی ست
بی هنر دان درخت بی مایه
نی ثمر، نی خواص، نی سایه
خشک چوبی تهی، پر از کژدم
چه کنی گر نسازیش هیزم؟
المی را که در جزا بیند
المی سخت و جانگزا بیند
عالم عقلیش اگر گفتم
حکمت مخفی، از تو ننهفتم
در تقابل به جنّت عقلی
از تشاکل به لذّت عقلی
الم و لذّت از مشاکلت است
نسبت عقل، از مقابلت است
چون الم، با عدم رجوع نمود
متصورعدم بود ز وجود
جنت و نار مکتسب باشد
صورت رحمت و غضب باشد
الم است آن ولی شعورش نه
خبری از خود و قصورش نه
این دو گر در هلاک، مشترک است
لیک آسوده، هر یکی ز یک است
آن بلاهت به از فطانت توست
وجع این به از امانت توست
وان دگر دوزخی که محسوس است
عالم حسرت است و افسوس است
در جدایی ز الفت دنیا
وز تعلّق به این فریب سرا
رنج فقدان او فروگیرد
که به هر دم، به صد الم میرد
ارتکاب قبایح اعمال
اعتیاد کواذب اقوال
ملکات ردیهٔ اخلاق
دل نهادن به خلق از خلّاق
انبعاث فساد شیطانی
احتلام نظام سلطانی
همه در نفس، مرتسخ گشته
به دو صد مار و مور آغشته
نفس چون گشته است کاسب آن
صُوَری برزند مناسب آن
متجسم شود در آن عالم
صور جمله بی زیاده وکم
هر که امروز، در مظالم مرد
رفت و با خویش دوزخی را برد
آنچه نفس غریزیش خوانی
آن چو افلاج دان و بی جانی
خود به خود برفروختی دوزخ
از هلاک و گناه یوم نفخ
این تمکن چو نقش پیدا کرد
نتواند که ترک انشا کرد
هست پیوسته، تلخ، کام از وی
متأذّی بود مدام از وی
این چنان است، کاندرین مرصد
نفس را چون مصیبتی برسد
هر زمانی که آن خطور کند
سلب آسایش و سرورکند
متأذّی شود، غم آلوده
زهر جانکاه غصه پیموده
نتواندکه یاد آن نکند
دل از آن بار غم گران نکند
لیکن اندر شواغل دنیا
یاد از آن محنت آید، احیانا
شودش بعد یک دو لمحه، ذهول
دل به کار دگر کند مشغول
آخرت عکس این جهان باشد
از شواغل، نه این، نه آن باشد
عدم شاغل و صفای محل
قوت نفس و اجتماع جُمل
ره ندارد در آن، فراموشی
نه خمار و نه خواب و بی هوشی
می نگنجد هُناک، راح به روح
نه سواد شب ونه فتق صبوح
لاجرم تلک اجتباهُ معک
آلم النفس قسط لاینفک
لیک از آنجا که نیست این شبهات
نفس را عین سنخ جوهر ذات
عقل، آزادی احتمال دهد
گر خدا خواهد، انفعال دهد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۲ - کامل افتد چو جوهر انسان
کامل افتد چو جوهر انسان
با نبی و ولی بود به عیان
در نبوت دو اعتبارستی
هم ولایت بر آن مدارستی
یکی اطلاق دان دگر تقیید
علم خاص است و اصطلاح جدید
مطلق آن، حقیقی ازلی ست
عالم السر بر خفی و جلیست
طلبد با زبان استعداد
هر حقیقت ز وی حصول مراد
این نبوت که تا ابد باقیست
همگی را به فیض خود ساقیست
فیض ابنای او به تعمیم است
در حقیقت کمال تعلیم است
هست اعلا قلم عبارت او
عقل اول خطاب حضرت او
زین خطابات آنچه مقصود است
صاحب این مقام محمود است
شده موسوم در لسان امم
لوح محفوظ و روح اعظم هم
سوی فیضش طموح آمال ست
استناد علوم و اعمال است
آنچه فرموده، قطب بطحایی
آن در ایجاد، علت غایی
شاه لولاک و افسر اقبال
آفتاب سپهر عز و جلال
لوح عنوان نواز دفترکل
احمد مرسل، افتخار رُسُل
که نخست آفریده، نور من است
مظهر اولین ظهور من است
این اشارت به آن مقام بود
که نبوت به وصف عام بود
وکذا ما افاده آن خاتم
که نبی بودم و نبود آدم
من اگر عقل را نبی گفتم
گهر راز معرفت سُفتم
او به نام نبوت است احق
باطن او ولایت مطلق
هم ازین جاست اینکه گفته رسول
مخبر از اتحاد زوج بتول
هستم از صبح صادق ازلی
واحد النور با علی ولی
هم چنین گفته آن ولی امم
من ولی بودم و نبود آدم
از نبوت مقید آنچه بود
هست اخبار، از کمال احد
اطلاع از حقایق هستی
در عیار بلندی و پستی
پس اگر ضم شود به این تبلیغ
حکم تعلیم، با لسان بلیغ
ادب خاص و عام فرماید
به سیاست قیام فرماید
این نبوت به نام تشریعی ست
مطلب از وی بجز رسالت نیست
هم ولایت برین قیاس بود
روشن است این، نه التباس بود
شد مقید مقوم از مطلق
وجه مطلق مقید است، الحق
ظاهرش پشت کار و باطن روست
که فنا در حق و بقای به اوست
زان مراتب که در نبیّ و ولی ست
خاتمیّت مقام فوقانی است
ختم مطلق، مقام مصطفوی ست
در ولایت ظهور مرتضوی ست
زین خاتم کنم سلیمانی
دین و دولت مراست ارزانی
نقش دولت مراست سکه به زر
که رساندم به داغ عشق جگر
آن فدایی غلام دیرینم
که موالات این دو، شد دینم
دو نگویم، دویی ز احولی است
ولی من نبی، نبی ولی است
من ندارم در این قضیه شکی
که بود نایب و منوب یکی
آن گروهی که قدر نشناسند
پیشم انسان نیند، نسناسند
وای بر حال قدرنشناسان
در وبال خودند، نسناسان
با نبی و ولی بود به عیان
در نبوت دو اعتبارستی
هم ولایت بر آن مدارستی
یکی اطلاق دان دگر تقیید
علم خاص است و اصطلاح جدید
مطلق آن، حقیقی ازلی ست
عالم السر بر خفی و جلیست
طلبد با زبان استعداد
هر حقیقت ز وی حصول مراد
این نبوت که تا ابد باقیست
همگی را به فیض خود ساقیست
فیض ابنای او به تعمیم است
در حقیقت کمال تعلیم است
هست اعلا قلم عبارت او
عقل اول خطاب حضرت او
زین خطابات آنچه مقصود است
صاحب این مقام محمود است
شده موسوم در لسان امم
لوح محفوظ و روح اعظم هم
سوی فیضش طموح آمال ست
استناد علوم و اعمال است
آنچه فرموده، قطب بطحایی
آن در ایجاد، علت غایی
شاه لولاک و افسر اقبال
آفتاب سپهر عز و جلال
لوح عنوان نواز دفترکل
احمد مرسل، افتخار رُسُل
که نخست آفریده، نور من است
مظهر اولین ظهور من است
این اشارت به آن مقام بود
که نبوت به وصف عام بود
وکذا ما افاده آن خاتم
که نبی بودم و نبود آدم
من اگر عقل را نبی گفتم
گهر راز معرفت سُفتم
او به نام نبوت است احق
باطن او ولایت مطلق
هم ازین جاست اینکه گفته رسول
مخبر از اتحاد زوج بتول
هستم از صبح صادق ازلی
واحد النور با علی ولی
هم چنین گفته آن ولی امم
من ولی بودم و نبود آدم
از نبوت مقید آنچه بود
هست اخبار، از کمال احد
اطلاع از حقایق هستی
در عیار بلندی و پستی
پس اگر ضم شود به این تبلیغ
حکم تعلیم، با لسان بلیغ
ادب خاص و عام فرماید
به سیاست قیام فرماید
این نبوت به نام تشریعی ست
مطلب از وی بجز رسالت نیست
هم ولایت برین قیاس بود
روشن است این، نه التباس بود
شد مقید مقوم از مطلق
وجه مطلق مقید است، الحق
ظاهرش پشت کار و باطن روست
که فنا در حق و بقای به اوست
زان مراتب که در نبیّ و ولی ست
خاتمیّت مقام فوقانی است
ختم مطلق، مقام مصطفوی ست
در ولایت ظهور مرتضوی ست
زین خاتم کنم سلیمانی
دین و دولت مراست ارزانی
نقش دولت مراست سکه به زر
که رساندم به داغ عشق جگر
آن فدایی غلام دیرینم
که موالات این دو، شد دینم
دو نگویم، دویی ز احولی است
ولی من نبی، نبی ولی است
من ندارم در این قضیه شکی
که بود نایب و منوب یکی
آن گروهی که قدر نشناسند
پیشم انسان نیند، نسناسند
وای بر حال قدرنشناسان
در وبال خودند، نسناسان
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۳ - سبب اختلاف در ادیان
سبب اختلاف در ادیان
حسد است و عداوت و طغیان
طلب سروریست هم ز اسباب
که جهانی از این تب است به تاب
جهل، پیوسته در هوای دگر
عصبیّت بود بلای دگر
بی خرد راست رسم و آیینی
کرد مجهول خویش را دینی
سر نهادند قوم حق نشناس
در پی اتّباع رأی و قیاس
سر این قوم زشت ابلیس است
که امام قیاس و تدلیس است
رشکش آمد به دولت آدم
از تکبّر نکرد، گردن خم
بافت درهم قیاسکی چالاک
که من از آتشم، حریف از خاک
گشت این شبهه، مایهٔ شبهات
که مفصل شدهست در تورات
این چنین کرد بعد ازو قابیل
که حسد برگماشت بر هابیل
بعد از آن در قبیله جاری شد
در طباع خسیسه ساری شد
اختلافات اگر چه شد بسیار
لیک اصول خلاف باشد چار
اختلافی که در خدا دارند
انحرافی کز انبیا دارند
سومین اختلافشان به امام
چارمین اختلاف در احکام
جهل در معنی خدا و رسول
شده هنگامه ساز ردّ و قبول
جاهل معنی امامت را
نبود دیدهٔ صواب نما
این که یک فرقه هم به قلب و زبان
در فروعند، مختلف گویان
سبب این است، کز بصیرت کم
متشابه نداند از محکم
غیر معلوم، عامه را دین است
کار اینان به ظن و تخمین است
چشم از آیات راست پوشیدند
به قیاس و دروغ کوشیدند
ناقصان، در عوام کالانعام
گاه مفتی شدند و گاه امام
بس که تهمت به مصطفی بستند
بر خلابق رَهِ هدی بستند
خاصه در عهد آل بوسفیان
که نمودند شرع دین ویران
عصر مروانیان چه می پرسی؟
از فساد زمان چه می پرسی؟
تا جهان را یل خراسانی
پاک کرد از عروج مروانی
خَسِ عباسیّان بلند نمود
آتشی را که بر فلک شد دود
همه اعدای دین مصطفوی
دشمن خاندان مرتضوی
مفتیان و قضات باطن کور
همه شب مست و هر سحر مخمور
تا برآورد از آن گروه، دمار
عاقبت تیغ آبدار تتار
شد جهان شسته از بنی عباس
دامن خاک، پاک از آن ارجاس
کبریای جلال تیغ کشید
همه را تیغ بی دربغ کشید
هر که واقف ز کار ایشان است
در شعار و دثار ایشان است
بُود آگه که در بنی آدم
کس نکرده ست این فساد و ستم
ز آنچه کردند این گروه عنید
شرمساری کشید، روح یزید
این عبارت کلام مأمون است
کافضل این جماعت دون است
هر گَه، از خشم و کین برآشفتی
رو به عبّاسیان همی گفتی
که شمایید نطفه ی مستان
زاده از فرج قحبه گان جهان
پدر ارشد خلیفه، رشید
پردهٔ محرمان خویش درید
هر چه کشتید در کنار من است
دودهٔ خویش، ننگ و عار من است
ناقل این حدیث، بی کم و بیش
سنیّانند از خلیفهٔ خویش
یاد اینان کراهت انگیز است
زنگ آیینه صفاخیز است
شهرتِ کارِ این گروه خبیث
بی نیاز است از بیان و حدیث
مدّعا اینکه روزگار دراز
دَرِ صد فتنه شد به خلق فراز
خلفای زمانه یارانند
دین و ایمان دگر چه سان مانند؟
عرض تقلید، قاف تا قاف است
کیش اسلام ارث اخلاف است
ناقصان زمانه کور و کرند
رهسپاران کوی دل دگرند
تیره بختان بی صفایی چند
روز کوران بی عصایی چند
آن یکی را به یاری توفیق
حَسَن بصری است، پیر طریق
وان دگر، راه اعتزال رود
به قفای رم غزال رود
اشعری طعنه زن به معتزلی ست
کاعتقادش ضلال و تیره دلی ست
دیگری خصم جان، اشاعره را
به از ایشان نهد، اباغره را
یکی از هر دو بر کرانه رود
پی کرامیان روانه شود
وان سفیه دگر ز کون خری
پی سفیان نموده ره سپری
سجده بر راه فرض نوری را؟!
سامری وار، عجل ثوری را
وان دگر را خطاب، خطّابی ست
سرمه دیده گرانخوابی ست
جان نثار معلّل است یکی!؟
توتیای یقین، غبار شکی
دیگری در جهان بود کامش
انتظام کلام نظامش
وان دگر کامل از مریدی شد
دم منصور ما تریدی شد
کرده ابداع دین نو، مالک
پی او گشته زمره ای هالک
مرده شکلی که بوی جیفه دهد
جان به فتوای بوحنیفه دهد
شافعی گشته آشکار و خفی
خصم ناموس سیرت حنفی
حنبلی پیشوای مشتی خر
نه خمش خر، خران دعوی گر
گفته افسار گمرهی را دین
قاف تقلید کرده داغ سرین
درهم افتادگان به مشت و لگد
از خری کرده در حماقت، کد
شده زین زمرهٔ تعصب گر
هر یکی، میخ مقعد دیگر
تو ازین گیر و دار غصّه مخور
سر خر راست، گوش خر در خور
گر نباشد خر الحسب للذات
که زند دم ز انکر الاصوات؟
همگی راکبند و مرکوبند
زیر و بالای یکدگر چوبند
تا به کی از ملوک عباسی
شهره ی عصر خود به نسناسی؟
چونکه ادراک این فضیحت کرد
خلق را منع و زجر و غلظت کرد
که دگر ترک اجتهادکنند
عرصه این است، تا گشاد کنند
هر چه بودند اگر فقیه و سفیه
مجتهد بس بود چهار فقیه
گر کسی خارج از چهار آرند
هر که باشد، به گیر و دار آرند
سنّیان را که بد هزاران کیش
ا سختا ننگ و بلایی آمد پیش
رفت اطناب و اختصار آمد
چاره ناچار تا چهار آمد
بر مرور دهور مذهبها
از میان رفت و چار ماند بجا
کرد گرگ آشتی، چهار به هم
لیک در فکر کارزار به هم
فخر رازیّ و حجهٔ الاسلام
قاضی ماضی مراغه، نظام
حنفی را فضیحتی کردند
مذهبش را به صورتی کردند
که به کافر نکرده اند آن کار
مرحبا دین و حبّذا پیکار
هر که گردد ز جهل، یافه سرای
خواهد آخر شنید، طعن بجای
باشد اسلام اگر تعصب و جهل
کیش حجّاج بهتر است از سهل
گر مسلمانی این بود، صد بار
کیش ملحد به است ازین پیکار
ملحد آسوده فارغ البال است
ای مسلمان، تو را چه احوال است؟
باشد احمق سرشت، مسلم اگر
خر ز خر باز هم، بود بهتر
باشد اخلاق زشت اگر ایمان
یک مسلمان مباد، گو به جهان
شرط اسلام اگر بود این قید
جحی افضل بود بسی ز جنید
این بلایا که نزل جمهور است
از خلاف رسول، مجبور است
ترک نصّ و وصیّتش کردند
عهد او را، پَسِ سر افکندند
اوصیای وِی اند، شمع هدا
رهنمایان سالکان خدا
اُمنای حقایق ایشانند
خلفا بر خلایق ایشانند
اهل ذکرند و اهلبیت صفا
هم اولی الامر و هم ذوی القربا
فرح حال عالمند و فتوح
در نجات از بلا، سفینه ی نوح
حجت حق و ثانیِ ثقلین
اَعرَض النّاسُ عن کلا النّجدین
شرع و قرآن هم، اوصیا دانند
همه را دیگران کجا دانند؟
هر که نشناخت خضر، گمراه است
سالک راه نیست، در چاه است
انحراف از سبیل حق و صواب
در نیاید به حدّ و حصر و حساب
روش خطّ مستقیم یکی ست
انحرافات را، حسابی نیست
منحرف در سلوک، بسیار است
بر خط مستقیم، دشوار است
حسد است و عداوت و طغیان
طلب سروریست هم ز اسباب
که جهانی از این تب است به تاب
جهل، پیوسته در هوای دگر
عصبیّت بود بلای دگر
بی خرد راست رسم و آیینی
کرد مجهول خویش را دینی
سر نهادند قوم حق نشناس
در پی اتّباع رأی و قیاس
سر این قوم زشت ابلیس است
که امام قیاس و تدلیس است
رشکش آمد به دولت آدم
از تکبّر نکرد، گردن خم
بافت درهم قیاسکی چالاک
که من از آتشم، حریف از خاک
گشت این شبهه، مایهٔ شبهات
که مفصل شدهست در تورات
این چنین کرد بعد ازو قابیل
که حسد برگماشت بر هابیل
بعد از آن در قبیله جاری شد
در طباع خسیسه ساری شد
اختلافات اگر چه شد بسیار
لیک اصول خلاف باشد چار
اختلافی که در خدا دارند
انحرافی کز انبیا دارند
سومین اختلافشان به امام
چارمین اختلاف در احکام
جهل در معنی خدا و رسول
شده هنگامه ساز ردّ و قبول
جاهل معنی امامت را
نبود دیدهٔ صواب نما
این که یک فرقه هم به قلب و زبان
در فروعند، مختلف گویان
سبب این است، کز بصیرت کم
متشابه نداند از محکم
غیر معلوم، عامه را دین است
کار اینان به ظن و تخمین است
چشم از آیات راست پوشیدند
به قیاس و دروغ کوشیدند
ناقصان، در عوام کالانعام
گاه مفتی شدند و گاه امام
بس که تهمت به مصطفی بستند
بر خلابق رَهِ هدی بستند
خاصه در عهد آل بوسفیان
که نمودند شرع دین ویران
عصر مروانیان چه می پرسی؟
از فساد زمان چه می پرسی؟
تا جهان را یل خراسانی
پاک کرد از عروج مروانی
خَسِ عباسیّان بلند نمود
آتشی را که بر فلک شد دود
همه اعدای دین مصطفوی
دشمن خاندان مرتضوی
مفتیان و قضات باطن کور
همه شب مست و هر سحر مخمور
تا برآورد از آن گروه، دمار
عاقبت تیغ آبدار تتار
شد جهان شسته از بنی عباس
دامن خاک، پاک از آن ارجاس
کبریای جلال تیغ کشید
همه را تیغ بی دربغ کشید
هر که واقف ز کار ایشان است
در شعار و دثار ایشان است
بُود آگه که در بنی آدم
کس نکرده ست این فساد و ستم
ز آنچه کردند این گروه عنید
شرمساری کشید، روح یزید
این عبارت کلام مأمون است
کافضل این جماعت دون است
هر گَه، از خشم و کین برآشفتی
رو به عبّاسیان همی گفتی
که شمایید نطفه ی مستان
زاده از فرج قحبه گان جهان
پدر ارشد خلیفه، رشید
پردهٔ محرمان خویش درید
هر چه کشتید در کنار من است
دودهٔ خویش، ننگ و عار من است
ناقل این حدیث، بی کم و بیش
سنیّانند از خلیفهٔ خویش
یاد اینان کراهت انگیز است
زنگ آیینه صفاخیز است
شهرتِ کارِ این گروه خبیث
بی نیاز است از بیان و حدیث
مدّعا اینکه روزگار دراز
دَرِ صد فتنه شد به خلق فراز
خلفای زمانه یارانند
دین و ایمان دگر چه سان مانند؟
عرض تقلید، قاف تا قاف است
کیش اسلام ارث اخلاف است
ناقصان زمانه کور و کرند
رهسپاران کوی دل دگرند
تیره بختان بی صفایی چند
روز کوران بی عصایی چند
آن یکی را به یاری توفیق
حَسَن بصری است، پیر طریق
وان دگر، راه اعتزال رود
به قفای رم غزال رود
اشعری طعنه زن به معتزلی ست
کاعتقادش ضلال و تیره دلی ست
دیگری خصم جان، اشاعره را
به از ایشان نهد، اباغره را
یکی از هر دو بر کرانه رود
پی کرامیان روانه شود
وان سفیه دگر ز کون خری
پی سفیان نموده ره سپری
سجده بر راه فرض نوری را؟!
سامری وار، عجل ثوری را
وان دگر را خطاب، خطّابی ست
سرمه دیده گرانخوابی ست
جان نثار معلّل است یکی!؟
توتیای یقین، غبار شکی
دیگری در جهان بود کامش
انتظام کلام نظامش
وان دگر کامل از مریدی شد
دم منصور ما تریدی شد
کرده ابداع دین نو، مالک
پی او گشته زمره ای هالک
مرده شکلی که بوی جیفه دهد
جان به فتوای بوحنیفه دهد
شافعی گشته آشکار و خفی
خصم ناموس سیرت حنفی
حنبلی پیشوای مشتی خر
نه خمش خر، خران دعوی گر
گفته افسار گمرهی را دین
قاف تقلید کرده داغ سرین
درهم افتادگان به مشت و لگد
از خری کرده در حماقت، کد
شده زین زمرهٔ تعصب گر
هر یکی، میخ مقعد دیگر
تو ازین گیر و دار غصّه مخور
سر خر راست، گوش خر در خور
گر نباشد خر الحسب للذات
که زند دم ز انکر الاصوات؟
همگی راکبند و مرکوبند
زیر و بالای یکدگر چوبند
تا به کی از ملوک عباسی
شهره ی عصر خود به نسناسی؟
چونکه ادراک این فضیحت کرد
خلق را منع و زجر و غلظت کرد
که دگر ترک اجتهادکنند
عرصه این است، تا گشاد کنند
هر چه بودند اگر فقیه و سفیه
مجتهد بس بود چهار فقیه
گر کسی خارج از چهار آرند
هر که باشد، به گیر و دار آرند
سنّیان را که بد هزاران کیش
ا سختا ننگ و بلایی آمد پیش
رفت اطناب و اختصار آمد
چاره ناچار تا چهار آمد
بر مرور دهور مذهبها
از میان رفت و چار ماند بجا
کرد گرگ آشتی، چهار به هم
لیک در فکر کارزار به هم
فخر رازیّ و حجهٔ الاسلام
قاضی ماضی مراغه، نظام
حنفی را فضیحتی کردند
مذهبش را به صورتی کردند
که به کافر نکرده اند آن کار
مرحبا دین و حبّذا پیکار
هر که گردد ز جهل، یافه سرای
خواهد آخر شنید، طعن بجای
باشد اسلام اگر تعصب و جهل
کیش حجّاج بهتر است از سهل
گر مسلمانی این بود، صد بار
کیش ملحد به است ازین پیکار
ملحد آسوده فارغ البال است
ای مسلمان، تو را چه احوال است؟
باشد احمق سرشت، مسلم اگر
خر ز خر باز هم، بود بهتر
باشد اخلاق زشت اگر ایمان
یک مسلمان مباد، گو به جهان
شرط اسلام اگر بود این قید
جحی افضل بود بسی ز جنید
این بلایا که نزل جمهور است
از خلاف رسول، مجبور است
ترک نصّ و وصیّتش کردند
عهد او را، پَسِ سر افکندند
اوصیای وِی اند، شمع هدا
رهنمایان سالکان خدا
اُمنای حقایق ایشانند
خلفا بر خلایق ایشانند
اهل ذکرند و اهلبیت صفا
هم اولی الامر و هم ذوی القربا
فرح حال عالمند و فتوح
در نجات از بلا، سفینه ی نوح
حجت حق و ثانیِ ثقلین
اَعرَض النّاسُ عن کلا النّجدین
شرع و قرآن هم، اوصیا دانند
همه را دیگران کجا دانند؟
هر که نشناخت خضر، گمراه است
سالک راه نیست، در چاه است
انحراف از سبیل حق و صواب
در نیاید به حدّ و حصر و حساب
روش خطّ مستقیم یکی ست
انحرافات را، حسابی نیست
منحرف در سلوک، بسیار است
بر خط مستقیم، دشوار است
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۴ - مهبط وحی، مصطفی فرمود
مهبط وحی، مصطفی فرمود
که مرا پیر کرد سورهٔ هود
این اشارت به امر فاَستَقِم است
هر چه دانی صعوبت تو کم است
کان صراطی ست، تیز تر از تیغ
هر که لرزد، خورد فسوس و دریغ
عنق اللیل زلتش باشد
لهب النّار حدّتش باشد
هر سبک مغزکی تواند رفت؟
بوریا، نیست مرد آتش و نفت
نور یزدان مگر رفیق شود
که قدمسای این طریق شود
نشود رهنورد، هر مفلوک
مرد باید به راه حق و سلوک
که مرا پیر کرد سورهٔ هود
این اشارت به امر فاَستَقِم است
هر چه دانی صعوبت تو کم است
کان صراطی ست، تیز تر از تیغ
هر که لرزد، خورد فسوس و دریغ
عنق اللیل زلتش باشد
لهب النّار حدّتش باشد
هر سبک مغزکی تواند رفت؟
بوریا، نیست مرد آتش و نفت
نور یزدان مگر رفیق شود
که قدمسای این طریق شود
نشود رهنورد، هر مفلوک
مرد باید به راه حق و سلوک
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۵ - چونکه ایمان و کفر اقسام است
چونکه ایمان و کفر اقسام است
دانش جمله شرط اسلام است
کفر را چون مراتب است بسی
نرسیدهست بی شناخت کسی
مؤمن خاص، او تواند بود
کز دل انواع کفر، جمله زدود
کفر و ایمان به شرع و منساق است
متقابل به شرط اطلاق است
باقی آن مراتب معدود
متقابل نمی تواند بود
آنچه ایمان خالص است و قویم
بود آن، مر خدای را تسلیم
علم و تصدیق جمله قول رسول
در جمیع فروع و کلّ اصول
علم و تصدیق، باز هم محکم
اعتراف زبان و دل با هم
امر او را به جای آوردن
اجتناب نواهیش کردن
حدّ ایمان مطلق این باشد
هر که را هست، مرد دین باشد
پس اگر صیت دعوی نبوی
یا که برخی ز شرع مصطفوی
به کسی نارسیده باشد آن
ره نداند به چشمهٔ حیوان
خواه نشنیدنش سبب باشد
یا نفهمیدنش سبب باشد
او درین حال، کافر است به جهل
بود از کافران عذابش سهل
بلکه باشد که زمره ای زاینان
می نبینند از عذاب زیان
کفر ادنی و اهون آن کفر است
قابل رحمت این چنین کفر است
دانش جمله شرط اسلام است
کفر را چون مراتب است بسی
نرسیدهست بی شناخت کسی
مؤمن خاص، او تواند بود
کز دل انواع کفر، جمله زدود
کفر و ایمان به شرع و منساق است
متقابل به شرط اطلاق است
باقی آن مراتب معدود
متقابل نمی تواند بود
آنچه ایمان خالص است و قویم
بود آن، مر خدای را تسلیم
علم و تصدیق جمله قول رسول
در جمیع فروع و کلّ اصول
علم و تصدیق، باز هم محکم
اعتراف زبان و دل با هم
امر او را به جای آوردن
اجتناب نواهیش کردن
حدّ ایمان مطلق این باشد
هر که را هست، مرد دین باشد
پس اگر صیت دعوی نبوی
یا که برخی ز شرع مصطفوی
به کسی نارسیده باشد آن
ره نداند به چشمهٔ حیوان
خواه نشنیدنش سبب باشد
یا نفهمیدنش سبب باشد
او درین حال، کافر است به جهل
بود از کافران عذابش سهل
بلکه باشد که زمره ای زاینان
می نبینند از عذاب زیان
کفر ادنی و اهون آن کفر است
قابل رحمت این چنین کفر است
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۶ - ذکر مستضعفین در استثنا
ذکر مستضعفین در استثنا
شاهد است و به مدعاست گوا
چون هدایت میسّرش نشود
خضر توفیق، رهبرش نشود
کار آن کس حواله با کرم است
روز عدل است و معدلت حَکَم است
و آنکه او را رسیده باشد شرع
شده آگه ز دین، چه اصل و چه فرع
لیکن از سرکشیّ نفس عنید
یا ز شرّ تعصّب و تقلید
همه شرع را کند انکار
یا به مغزش نیاورد اقرار
باشد این نوع کفر، کفر جحود
آوخ آوخ ز شرّ نفس عنود
گفته یزدان عذاب آن را سخت
به جهنم کشید خواهد رخت
وآنکه او را رسیده باشد دین
بسته باشد به خویش، شرع متین
کرده اندیشه،کرّ و فرّی را
جَرّ نفعی و دفع ضرّی را
معرفت با زبان و ظاهر حال
منکران به قلب زشت سگال
این مسمّی بود به کفر و نفاق
سَیَذوقوا و ما لهم مِن واق
اعتراف زبان ندارد سود
در اشدّ عذاب خواهد بود
وآنکه او را رسیده باشد کیش
معترف هم به باطن سر خویش
لیکن انکار آن کند به زبان
از حسد یا تعصب و طغیان
باشد این کفر را تهوّر، نام
به الیم عذاب، زهرآشام
و آن که آگه بود ز دین حقیق
کرده هم از زبان و دل تصدیق
لیکن او را بصیرتی نبود
نور چشم و سریرتی نبود
کجی رای و فهم و فکر غلط
می برد مرد را به دار سخط
حبّ تقلید قول کج فهمان
گمرهی در تعصب ایمان
کافرت می کند به کفر و ضلال
در ضلالت مجو نجات مآل
و آن که آگه بود ز دعوت دین
وز بصیرت، مصدّقش به یقین
به زبان مؤمن و به دل مؤمن
کرده اذعان، به ظاهر و باطن
لیکن از امر و نهی درگذرد
این تجاوز، گهی به کار برد
داند آن شیوه را خطا و زلل
معترف خود به قبح ما یفعل
غلبات هوا و نفس فضول
داردش بر خلاف حکم رسول
نام این کفر، فسق و عصیان است
فسق، نفی کمال ایمان است
فسق و عصیان اگر چه ای کامل
اصل ایمان نمی کند زایل
لیک نقص کمال آن باشد
سلب حسن و جمال آن باشد
چون کبایر ازو شود صادر
می توان گفتش آن زمان، کافر
هرکه عاصی به کردگار شود
مستحق دخول نار شود
اصل ایمان سرشت اگر داری
نکند دفع این سزاواری
اثر، ایمانش آنقدر دارد
که سزای خلود نگذارد
در همه حال، چونکه بدهد سود
می توانی شمردنش مقصود
شاهد است و به مدعاست گوا
چون هدایت میسّرش نشود
خضر توفیق، رهبرش نشود
کار آن کس حواله با کرم است
روز عدل است و معدلت حَکَم است
و آنکه او را رسیده باشد شرع
شده آگه ز دین، چه اصل و چه فرع
لیکن از سرکشیّ نفس عنید
یا ز شرّ تعصّب و تقلید
همه شرع را کند انکار
یا به مغزش نیاورد اقرار
باشد این نوع کفر، کفر جحود
آوخ آوخ ز شرّ نفس عنود
گفته یزدان عذاب آن را سخت
به جهنم کشید خواهد رخت
وآنکه او را رسیده باشد دین
بسته باشد به خویش، شرع متین
کرده اندیشه،کرّ و فرّی را
جَرّ نفعی و دفع ضرّی را
معرفت با زبان و ظاهر حال
منکران به قلب زشت سگال
این مسمّی بود به کفر و نفاق
سَیَذوقوا و ما لهم مِن واق
اعتراف زبان ندارد سود
در اشدّ عذاب خواهد بود
وآنکه او را رسیده باشد کیش
معترف هم به باطن سر خویش
لیکن انکار آن کند به زبان
از حسد یا تعصب و طغیان
باشد این کفر را تهوّر، نام
به الیم عذاب، زهرآشام
و آن که آگه بود ز دین حقیق
کرده هم از زبان و دل تصدیق
لیکن او را بصیرتی نبود
نور چشم و سریرتی نبود
کجی رای و فهم و فکر غلط
می برد مرد را به دار سخط
حبّ تقلید قول کج فهمان
گمرهی در تعصب ایمان
کافرت می کند به کفر و ضلال
در ضلالت مجو نجات مآل
و آن که آگه بود ز دعوت دین
وز بصیرت، مصدّقش به یقین
به زبان مؤمن و به دل مؤمن
کرده اذعان، به ظاهر و باطن
لیکن از امر و نهی درگذرد
این تجاوز، گهی به کار برد
داند آن شیوه را خطا و زلل
معترف خود به قبح ما یفعل
غلبات هوا و نفس فضول
داردش بر خلاف حکم رسول
نام این کفر، فسق و عصیان است
فسق، نفی کمال ایمان است
فسق و عصیان اگر چه ای کامل
اصل ایمان نمی کند زایل
لیک نقص کمال آن باشد
سلب حسن و جمال آن باشد
چون کبایر ازو شود صادر
می توان گفتش آن زمان، کافر
هرکه عاصی به کردگار شود
مستحق دخول نار شود
اصل ایمان سرشت اگر داری
نکند دفع این سزاواری
اثر، ایمانش آنقدر دارد
که سزای خلود نگذارد
در همه حال، چونکه بدهد سود
می توانی شمردنش مقصود
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۷ - هست بر فسق، حمل کفر سزای
هست بر فسق، حمل کفر سزای
ترک حج را شمرده کفر، خدای
کفر هم در کلام مصطفوی
شده مُسند، به فاسقان غوی
چون که این چاره شد تو را معلوم
می شود استفاده از مفهوم
که اگر مطلبی ز شرع محیط
می نداند کسی به جهل بسیط
رگی از کفر جهل با وی هست
شسته است از کمال ایمان دست
وان کسی را که روی دل به خداست
منکر اتباع نفس و هواست
امتثال عوام، حق دارد
امر و نهیش ز دست نگذارد
ور شود کس ز دوری توفیق
منکر حق واجب التصدیق
هست با وی، رگی ز کفر و جحود
تیغ باید زدش ز نفس عنود
ور کسی چیزی آورد به زبان
که نباشد به دل، مصدق آن
هست با وی، رگی ز کفر و نفاق
پای دارد دل و زبان به وفاق
و آنکه انکار می کند به جهان
آنچه را نیست میل طبعش آن
و آنچه دارد موافقت به هوس
هست مقبول، پیش آن ناکس
عرقِ کفر یهودیش باشد
رخ ایمان به تیشه بخراشد
وآنکه گیرد، زرای خوبش سبق
نکند اتباع حجت حق
هست با وی رگی ز کفر و ضلال
ز آنکه فرمان نبرده، در همه حال
و آنکه گرد حرام و شبهه تند
قدمی لاابالیانه زند
عِرقی از کفر و فسق با وی هست
شسته است از کمال ایمان دست
هر نفس در شمار کار خود است
حافظ سر و آشکار خود است
پس اگر سر زند گناهی ازو
سرزند در ندامت، آهی ازو
مؤمن خالص حقیقی اوست
او به دنیا و آخرت نیکوست
نم ایمان در آب و گِلها باد
نور ایمان چراغ دلها باد
ترک حج را شمرده کفر، خدای
کفر هم در کلام مصطفوی
شده مُسند، به فاسقان غوی
چون که این چاره شد تو را معلوم
می شود استفاده از مفهوم
که اگر مطلبی ز شرع محیط
می نداند کسی به جهل بسیط
رگی از کفر جهل با وی هست
شسته است از کمال ایمان دست
وان کسی را که روی دل به خداست
منکر اتباع نفس و هواست
امتثال عوام، حق دارد
امر و نهیش ز دست نگذارد
ور شود کس ز دوری توفیق
منکر حق واجب التصدیق
هست با وی، رگی ز کفر و جحود
تیغ باید زدش ز نفس عنود
ور کسی چیزی آورد به زبان
که نباشد به دل، مصدق آن
هست با وی، رگی ز کفر و نفاق
پای دارد دل و زبان به وفاق
و آنکه انکار می کند به جهان
آنچه را نیست میل طبعش آن
و آنچه دارد موافقت به هوس
هست مقبول، پیش آن ناکس
عرقِ کفر یهودیش باشد
رخ ایمان به تیشه بخراشد
وآنکه گیرد، زرای خوبش سبق
نکند اتباع حجت حق
هست با وی رگی ز کفر و ضلال
ز آنکه فرمان نبرده، در همه حال
و آنکه گرد حرام و شبهه تند
قدمی لاابالیانه زند
عِرقی از کفر و فسق با وی هست
شسته است از کمال ایمان دست
هر نفس در شمار کار خود است
حافظ سر و آشکار خود است
پس اگر سر زند گناهی ازو
سرزند در ندامت، آهی ازو
مؤمن خالص حقیقی اوست
او به دنیا و آخرت نیکوست
نم ایمان در آب و گِلها باد
نور ایمان چراغ دلها باد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۸ - ای نوازندهٔ دل رنجور
ای نوازندهٔ دل رنجور
از تو هر داغ، یک نمکدان شور
اضطراب از دلم تراشد زنگ
از خروش دلم خراشد، سنگ
رگ جان، تار ارغنون از توست
خرد آشفتهٔ جنون از توست
خانه سوز دل غم اندیشان
نمک سینهٔ جگرریشان
لب زخمم، چو سوسن است کبود
شده از آه گرم، روزن دود
از تو دارم دلی نمک پرورد
تن رنجور، آشیانهٔ درد
عندلیب کهن نوای توام
در خروشیدنم، که نای توام
قطره با فیض توست طوفان زای
ذره با مهرت، آفتاب اندای
نوبهاران نسیم باغ دلم
لاله دامن زند به داغ دلم
نعمتت بیش از التماس من است
منتت، برتر از سپاس من است
هیبتت، پرده پوش آن نظر است
که ز خورشید تابناکتر است
دل پاک، از سروش تعلیم است
غرقهٔ موج خیز تسنیم است
خامه را از نم مداد روان
مومیایی ده شکسته زبان
دل و جان، جمله مستمندانت
آسمانها، نطاق بندانت
سربلند، آنکه در حکایت توست
دم پاک بلند رایت توست
از نفس برکشیده صبح، درفش
پرچمی کرد این پرند بنفش
قلمم موج خیز طوفان است
رقمم، حرز فیلسوفان است
کر نواگر شوم و گر خاموش
خم دل، دارد از شرابت جوش
در مدادم، فتاده موجهٔ نیل
می دمد خامه، صوراسرافیل
کیقبادم درین جهان فسوس
کز قلم می زنم، دوال به کوس
کیل من، درد عشق مکیال است
ناله در استخوان من، نال است
گر خروشم، ز دل فگارانم
ور خموشم، ز راز دارانم
از تو هر داغ، یک نمکدان شور
اضطراب از دلم تراشد زنگ
از خروش دلم خراشد، سنگ
رگ جان، تار ارغنون از توست
خرد آشفتهٔ جنون از توست
خانه سوز دل غم اندیشان
نمک سینهٔ جگرریشان
لب زخمم، چو سوسن است کبود
شده از آه گرم، روزن دود
از تو دارم دلی نمک پرورد
تن رنجور، آشیانهٔ درد
عندلیب کهن نوای توام
در خروشیدنم، که نای توام
قطره با فیض توست طوفان زای
ذره با مهرت، آفتاب اندای
نوبهاران نسیم باغ دلم
لاله دامن زند به داغ دلم
نعمتت بیش از التماس من است
منتت، برتر از سپاس من است
هیبتت، پرده پوش آن نظر است
که ز خورشید تابناکتر است
دل پاک، از سروش تعلیم است
غرقهٔ موج خیز تسنیم است
خامه را از نم مداد روان
مومیایی ده شکسته زبان
دل و جان، جمله مستمندانت
آسمانها، نطاق بندانت
سربلند، آنکه در حکایت توست
دم پاک بلند رایت توست
از نفس برکشیده صبح، درفش
پرچمی کرد این پرند بنفش
قلمم موج خیز طوفان است
رقمم، حرز فیلسوفان است
کر نواگر شوم و گر خاموش
خم دل، دارد از شرابت جوش
در مدادم، فتاده موجهٔ نیل
می دمد خامه، صوراسرافیل
کیقبادم درین جهان فسوس
کز قلم می زنم، دوال به کوس
کیل من، درد عشق مکیال است
ناله در استخوان من، نال است
گر خروشم، ز دل فگارانم
ور خموشم، ز راز دارانم
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳۹ - سر همّت فشانیی که بجاست
سر همّت فشانیی که بجاست
دامن افشاندن از دنی دنیاست
پارسایی، عماد ایمان است
پاکبازی قمار مردان است
ناکس است آنکه امّت دنیاست
دل ناکس، کلوخ استنجاست
دل نبندد به این سرای سپنج
داده پیش از تو، رفتگان را رنج
باستان نامه اش اگر خوانم
پردهٔ غفلت است، بدرانم
من چه خوانم که خود همی خواند
گوش هوشی که بشنود، داند کذا
از متاع جهان کور و کبود
آنچه برداشتیم، عبرت بود
جرمکش مکر مار ضحاک است
هان که درکاسه جهان خاک است
خاک خوردن نباشدت درخور
خاکت آخر خورد، تو خاک مخور
خاک خوردن دهان نیازارد
تن و جان را بسی زیان دارد
دارم از نعمت جهان حقیر
دل بی آرزو و دیدهٔ سیر
شکر این نعمت فزون ز قیاس
کرده هر موی من، زبان سپاس
چشم کور گدا نمک گیر است
چشم صاحب بصیرتان سیر است
ساقی روزگار گول فریب
می زند بر سراب نقش عجیب
مهر گردون، چو بنگری، کین است
باده زهر است و کاسه زرّین است
امتداد زمان هزل و مجاز
اژدهایی بود، دهانش باز
می ندارد کرانه بیدادش
طعمه، از مغز آدمی زادش
آزمودیم دهر پیچاپیچ
مار زهرآگن است و دیگر هیچ
نقش دنیاست با دنی طبعان
مار رنگین و کودک نادان
هر که فکر زمانه سازی کرد
از جهالت، به مار بازی کرد
زهد عامه ست از دنی دنیا
زهد خاصه بود ز غیر خدا
تو که مرد مقام خاصانی
نه که از زهد عامه، وا مانی
کار آسان، گذشتن از دنیاست
از سر هیچ می توان برخاست
چیست دنیا؟ خیال فرج و شکم
میل جاه خسیس و حبّ درم
شکم و فرج را چه بنده شوی؟
پی جاه و درم چه هرزه دوی؟
پس امیدی به فکر پیچاپیچ
صورتش پوچ بود و معنی هیچ
دل نیاسودت، از تبه رایی
در تن آسانی و تن آرایی
مرد نبود به فکر زیب بدن
نور ایمان بس است زینت تن
دامن افشاندن از دنی دنیاست
پارسایی، عماد ایمان است
پاکبازی قمار مردان است
ناکس است آنکه امّت دنیاست
دل ناکس، کلوخ استنجاست
دل نبندد به این سرای سپنج
داده پیش از تو، رفتگان را رنج
باستان نامه اش اگر خوانم
پردهٔ غفلت است، بدرانم
من چه خوانم که خود همی خواند
گوش هوشی که بشنود، داند کذا
از متاع جهان کور و کبود
آنچه برداشتیم، عبرت بود
جرمکش مکر مار ضحاک است
هان که درکاسه جهان خاک است
خاک خوردن نباشدت درخور
خاکت آخر خورد، تو خاک مخور
خاک خوردن دهان نیازارد
تن و جان را بسی زیان دارد
دارم از نعمت جهان حقیر
دل بی آرزو و دیدهٔ سیر
شکر این نعمت فزون ز قیاس
کرده هر موی من، زبان سپاس
چشم کور گدا نمک گیر است
چشم صاحب بصیرتان سیر است
ساقی روزگار گول فریب
می زند بر سراب نقش عجیب
مهر گردون، چو بنگری، کین است
باده زهر است و کاسه زرّین است
امتداد زمان هزل و مجاز
اژدهایی بود، دهانش باز
می ندارد کرانه بیدادش
طعمه، از مغز آدمی زادش
آزمودیم دهر پیچاپیچ
مار زهرآگن است و دیگر هیچ
نقش دنیاست با دنی طبعان
مار رنگین و کودک نادان
هر که فکر زمانه سازی کرد
از جهالت، به مار بازی کرد
زهد عامه ست از دنی دنیا
زهد خاصه بود ز غیر خدا
تو که مرد مقام خاصانی
نه که از زهد عامه، وا مانی
کار آسان، گذشتن از دنیاست
از سر هیچ می توان برخاست
چیست دنیا؟ خیال فرج و شکم
میل جاه خسیس و حبّ درم
شکم و فرج را چه بنده شوی؟
پی جاه و درم چه هرزه دوی؟
پس امیدی به فکر پیچاپیچ
صورتش پوچ بود و معنی هیچ
دل نیاسودت، از تبه رایی
در تن آسانی و تن آرایی
مرد نبود به فکر زیب بدن
نور ایمان بس است زینت تن
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۴۰ - یاد می آیدم ز عهد پدر
یاد می آیدم ز عهد پدر
روّح الله، روحه الاطهر
آن زمان بود سال عمرم پنج
رفته عمرم ز شایگانی گنج
عمر، گنج و زمانه چون باد است
تکیه بر باد، سست بنیاد است
ناگهان عید روزگار آمد
سپری شد خزان، بهار آمد
فصل اردی بهشت آمد پیش
سوخت اسپند، عید خیراندیش
یکی از جمله پرستاران
که به من بود مهربان از جان
بهرتشریف من به نزد پدر
آمد و عرضه داشت حلهٔ زر
در بغل داشت، قیمتی دیبا
دوزدم خواست، جامه ای زیبا
چون پدر حله دید نپسندید
سویم از چشم مهربانی دید
گفت آن خادم نکوخو را
مهرپرور سرشت دلجو را
این نه دلسوزی و نه غمخواری ست
عاقبت بینی ارکنی، یاریست
هر که اندیشهٔ مآلستش
نمک دوستی حلالستش
کس نداند که چرخ گردون چون
یکروش نیست دهر بوقلمون
طفل از امروز، چون شود خوگر
به پرندی قبا و حلّهٔ زر
شاید آن روزگار آید پیش
که نیابد مرقّع درویش
چونکه ناز و نعیم جوشی کرد
نتواند پلاس پوشی کرد
آن زمان، تلخی زمانه چشد
باید از جام زهر، جرعه کشد
با پسر، شفقت پدر دگر است
از تو بیگانه و مرا جگر است
غم او، بیشتر مراست به دل
نیم از روی التفات خجل
پس به من گفت این سزای تو نیست
لایق جامه و قبای تو نیست
مرد را زیب تن زبان باشد
حلّه، پیرایهٔ زنان باشد
حلّه از توست، نیست کوتاهی
هان ببخشش به هر که می خواهی
رغبت حلّه رفت از یادم
آن گرفتم، به دیگری دادم
روّح الله، روحه الاطهر
آن زمان بود سال عمرم پنج
رفته عمرم ز شایگانی گنج
عمر، گنج و زمانه چون باد است
تکیه بر باد، سست بنیاد است
ناگهان عید روزگار آمد
سپری شد خزان، بهار آمد
فصل اردی بهشت آمد پیش
سوخت اسپند، عید خیراندیش
یکی از جمله پرستاران
که به من بود مهربان از جان
بهرتشریف من به نزد پدر
آمد و عرضه داشت حلهٔ زر
در بغل داشت، قیمتی دیبا
دوزدم خواست، جامه ای زیبا
چون پدر حله دید نپسندید
سویم از چشم مهربانی دید
گفت آن خادم نکوخو را
مهرپرور سرشت دلجو را
این نه دلسوزی و نه غمخواری ست
عاقبت بینی ارکنی، یاریست
هر که اندیشهٔ مآلستش
نمک دوستی حلالستش
کس نداند که چرخ گردون چون
یکروش نیست دهر بوقلمون
طفل از امروز، چون شود خوگر
به پرندی قبا و حلّهٔ زر
شاید آن روزگار آید پیش
که نیابد مرقّع درویش
چونکه ناز و نعیم جوشی کرد
نتواند پلاس پوشی کرد
آن زمان، تلخی زمانه چشد
باید از جام زهر، جرعه کشد
با پسر، شفقت پدر دگر است
از تو بیگانه و مرا جگر است
غم او، بیشتر مراست به دل
نیم از روی التفات خجل
پس به من گفت این سزای تو نیست
لایق جامه و قبای تو نیست
مرد را زیب تن زبان باشد
حلّه، پیرایهٔ زنان باشد
حلّه از توست، نیست کوتاهی
هان ببخشش به هر که می خواهی
رغبت حلّه رفت از یادم
آن گرفتم، به دیگری دادم