عبارات مورد جستجو در ۱۰۱۸۱ گوهر پیدا شد:
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۷ - در نعمت فخر کائنات و خلاصه موجودات
تو بهار است و رسد بر شامه از گلشن شمیم
گشته اموات نبات احیا ز تاثیر بنسیم
قامت گیتی ز نو تشریف یحییالارض یافت
همچنان از روح یابد زندگی عظم رمیم
گشت قمری را به شاخ سرو در بستان مقام
عندلیب آمد به گلشن گشت در گلشن مقیم
مقری بلبل قرائت کرد از اوراق گل
از پی نعت محمد(ص) آیه خلق عظیم
اشرف اولاد آدم احمد مرسل که او
راه و رسم آدمیت را به آدم از ادبم
شاه یثرب ماه بطحا زیب زمزم فخر حجر
زینت مرو و صفای مشعر ور کن خطیم
جان مکه اخشیجان صفا و مرو ولف
عمر عمره حرمت ابطح خداوند حریم
ذات پاکش باعث تنزیل تنزیل الکتاب
انه راجع بود به روی ز قرآن کریم
شرع وی بود استوار آن روز کامد در جهان
از قلم بر لوح بسم الله الرحمن الرحیم
قطب اقطاب وجود است و وجود او نوشت
بهر استخراج موجودات تقویم قویم
شبهه از کنت نبیا برد از لفظ نبی
ورنه مخفی بود که بوده است حادث یا قدیم
در فضای لی معالله با وجودش قرب سخت
وز نوای یا حمیرا با بشر یار و ندیم
تا بطبل رحمت للعالمین بر زد دوال
کوفت بر سنگ مذلت جبهه ابلیس رجیم
هر که خواهد قصه معراج وی گو بشنود
وصف سبحان الذی اسری ز خلاق علیم
اشتیاق رویت وی داشت اندر کوه طور
رب ارنی زان سبب فرمود موسای کلیم
ورنه میدانست چندان کاینسوالش لامحال
نیتس اندر حیز اندیشه از عقل سلیم
فیالحقیقه نیست چندان فرق احمد با احد
صحبتی اندر میان افتاده است از حرف میم
گر تقرب یافت آن جان دو عالم از تو یافت
کامد از بحر ذبیحا مژده ذبح عظیم
بود ظرف پاک نور اقدسش ز آن روی شد
از خدا شایسته آن رتبه و فیض عمیم
جا دهد گل را به گلشن باغبان بهر گلاب
پرورد دریا صدف را از پی در یتیم
جمله اشیا بر سر خوان نوالش ریزهخوار
حبذا بر این کرامت مرحبا بر این کریم
در مقام ابتلا دیباچه عبداً شکور
روز تسلیم و رضا معنی اواه حلیم
اندکی از ابتلایش کشف شد بهر خلیل
بیتامل از جگر زد ناله انی سقیم
قدروی نشناختند امت چو یکتا گوهری
کوفتند در دست خلقی سفله و قومی لئیم
تا کند خاموش انوار احد را در احد
سنگ بر دندان وی زد کافی ز اهل حجیم
آن یکی خار مغیلان بر سر راهش نشاند
ریخت خاکسر به فرقش آن یکی بیخوف و بیم
بر اذیتهای امت صبر کرد و دل نهاد
هیچگه ناورد بر لب شکوه از قلب کظیم
کاش چون نوح نجی فرموده بودی لاتدر
تا شدی آن قوم را منزل بنیران الیم
تاز گستاخی حسینش را به دشت کربلا
قوم کوفی از غم اکبر نسازد دل دو نیم
آه از آن ساعت که جسم اکبر خود را به خون
دید پا تا سر مترجم همچو قرآن کریم
در بغل بگرفت نعشش را و گفت این نوجوان
کاشکی بعد از تو بودی مادر دوران عقیم
نوجوانا بیتو لیلای جگر خون چون کند
در حرم غش کرده از داغ تو با اهل حریم
حیرتم زان نامسلمانی که در خونت کشید
کزچه رو رحمش نیامد بر چنین حسن عدیم
غصه بییاری بابا عجب سیرت نمود
نوجوان از جان و رفتی سوی جنات نعیم
عاقبت رفتی ز دستم اف بر این دنیا که نیست
عهد او با هیچ کس در هیچ عهدی مستقیم
آخرین سنگیندلان سخت جان از داغ تو
بر دل من لرزه افکندند چون عرش عظیم
بعدک یا قره عینی علی الدنیا عفی
بیرخت از گلشن عالم نمیخواهم شمیم
کاش بیماه رخت مهر فلک در باختر
منزوی بد همچو (صامت) یا چو اصحاب الرقیم
گشته اموات نبات احیا ز تاثیر بنسیم
قامت گیتی ز نو تشریف یحییالارض یافت
همچنان از روح یابد زندگی عظم رمیم
گشت قمری را به شاخ سرو در بستان مقام
عندلیب آمد به گلشن گشت در گلشن مقیم
مقری بلبل قرائت کرد از اوراق گل
از پی نعت محمد(ص) آیه خلق عظیم
اشرف اولاد آدم احمد مرسل که او
راه و رسم آدمیت را به آدم از ادبم
شاه یثرب ماه بطحا زیب زمزم فخر حجر
زینت مرو و صفای مشعر ور کن خطیم
جان مکه اخشیجان صفا و مرو ولف
عمر عمره حرمت ابطح خداوند حریم
ذات پاکش باعث تنزیل تنزیل الکتاب
انه راجع بود به روی ز قرآن کریم
شرع وی بود استوار آن روز کامد در جهان
از قلم بر لوح بسم الله الرحمن الرحیم
قطب اقطاب وجود است و وجود او نوشت
بهر استخراج موجودات تقویم قویم
شبهه از کنت نبیا برد از لفظ نبی
ورنه مخفی بود که بوده است حادث یا قدیم
در فضای لی معالله با وجودش قرب سخت
وز نوای یا حمیرا با بشر یار و ندیم
تا بطبل رحمت للعالمین بر زد دوال
کوفت بر سنگ مذلت جبهه ابلیس رجیم
هر که خواهد قصه معراج وی گو بشنود
وصف سبحان الذی اسری ز خلاق علیم
اشتیاق رویت وی داشت اندر کوه طور
رب ارنی زان سبب فرمود موسای کلیم
ورنه میدانست چندان کاینسوالش لامحال
نیتس اندر حیز اندیشه از عقل سلیم
فیالحقیقه نیست چندان فرق احمد با احد
صحبتی اندر میان افتاده است از حرف میم
گر تقرب یافت آن جان دو عالم از تو یافت
کامد از بحر ذبیحا مژده ذبح عظیم
بود ظرف پاک نور اقدسش ز آن روی شد
از خدا شایسته آن رتبه و فیض عمیم
جا دهد گل را به گلشن باغبان بهر گلاب
پرورد دریا صدف را از پی در یتیم
جمله اشیا بر سر خوان نوالش ریزهخوار
حبذا بر این کرامت مرحبا بر این کریم
در مقام ابتلا دیباچه عبداً شکور
روز تسلیم و رضا معنی اواه حلیم
اندکی از ابتلایش کشف شد بهر خلیل
بیتامل از جگر زد ناله انی سقیم
قدروی نشناختند امت چو یکتا گوهری
کوفتند در دست خلقی سفله و قومی لئیم
تا کند خاموش انوار احد را در احد
سنگ بر دندان وی زد کافی ز اهل حجیم
آن یکی خار مغیلان بر سر راهش نشاند
ریخت خاکسر به فرقش آن یکی بیخوف و بیم
بر اذیتهای امت صبر کرد و دل نهاد
هیچگه ناورد بر لب شکوه از قلب کظیم
کاش چون نوح نجی فرموده بودی لاتدر
تا شدی آن قوم را منزل بنیران الیم
تاز گستاخی حسینش را به دشت کربلا
قوم کوفی از غم اکبر نسازد دل دو نیم
آه از آن ساعت که جسم اکبر خود را به خون
دید پا تا سر مترجم همچو قرآن کریم
در بغل بگرفت نعشش را و گفت این نوجوان
کاشکی بعد از تو بودی مادر دوران عقیم
نوجوانا بیتو لیلای جگر خون چون کند
در حرم غش کرده از داغ تو با اهل حریم
حیرتم زان نامسلمانی که در خونت کشید
کزچه رو رحمش نیامد بر چنین حسن عدیم
غصه بییاری بابا عجب سیرت نمود
نوجوان از جان و رفتی سوی جنات نعیم
عاقبت رفتی ز دستم اف بر این دنیا که نیست
عهد او با هیچ کس در هیچ عهدی مستقیم
آخرین سنگیندلان سخت جان از داغ تو
بر دل من لرزه افکندند چون عرش عظیم
بعدک یا قره عینی علی الدنیا عفی
بیرخت از گلشن عالم نمیخواهم شمیم
کاش بیماه رخت مهر فلک در باختر
منزوی بد همچو (صامت) یا چو اصحاب الرقیم
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۸ - در مدح عینالله الناظره امیرالمومنین(ع)
بتا بیا می گلگون ز نو به ساغر کن
مشام مجلسیان را دمی معطر کن
فسرده گشت دماغم برای راحت روح
بیار ساغر سرشار کام جان تر کن
دلم ز موعظه شیخ شد قرین ملال
برای مسئله عشق جا به منبر کن
به آستانه معشوق اگر بخواهی بار
به عجز رو به سوی آستان حیدر کن
به خاک درگه داماد فاطمه سر نه
مقام خویش ز عرش علا فراتر کن
برای حفظ تن و حرزجان صباح و مسا
مدام نام گرامش ز شوق از بر کن
بدرک وحدت واجب به کسوت امکان
بروی اونگر و سیر صنع داور کن
ایا علی وار شهسوار ملک وجود
بیا و جا بسر منبر پیمبر کن
با عوجاج کشیده است کار شرع نبی
ز ذوالفقار دودم کار کفر یکسر کن
شده تطاول یاجوج شرک عالم گیر
بیا خراب جهان را چو حصن خیبر کن
جهان پیر شد از دود ظلم تیره و تار
ز چهره صفحه آفاق را منور کن
به کام مردم بد نام گردش ایام
ببین وزیر و زبر دهر را به کیفر کن
بنه بکرب و بلا گامی از دیار نجف
نظر به حال حسین غریب بیسر کن
به انتظار قیامت نشسته تا چند
به دشت کرببلا سیر روز محشر کن
برای قتل حسینت کشیده خنجر را
سفارش پسرت را بشمر کافر کن
حسین که شیره جان نبی چو شیر مکید
نظر به حنجر خشکش به زیر خنجر کن
بگو بشمر که ای بیحیا حسین مرا
گلوی تشنه مکش کام خشک او تر کن
رخ سکینه ببین گشته نیلی از سیلی
بروی نعش پدر التماس دختر کن
پی تسلی قلب شکسته لیلی
بیا معالجه زخم فرق اکبر کن
به عرش میرسد از فرش رودرود رباب
علاج تیر گلوی علی اصغر کن
به دست شمر و سنان گشتهاند اسیر بیا
نظر به زینب و کلثوم بیبرادر کن
نه چادرش بسر است نه گوشواره به گوش
نگه به فاطمه نوعروس مضطر کن
سر برهنه ناموس کبریا زینب
بین و بهر سرش نیز فکر معجر کن
تن حسین تو عریان فتاده بر سر خاک
کفن برای تن بیسرش میسر کن
حسین تو بدن نازنینش ار گویم
چو توتیا شده از سم اسب باور کن
به عابدین نبود طاقت غل و زنجیر
خمیده پیکرش از بار غم سبکتر کن
شهاز (صامت) و خلق دیار دار سرور
بروز حشر شفاعت به نزد داور کن
مشام مجلسیان را دمی معطر کن
فسرده گشت دماغم برای راحت روح
بیار ساغر سرشار کام جان تر کن
دلم ز موعظه شیخ شد قرین ملال
برای مسئله عشق جا به منبر کن
به آستانه معشوق اگر بخواهی بار
به عجز رو به سوی آستان حیدر کن
به خاک درگه داماد فاطمه سر نه
مقام خویش ز عرش علا فراتر کن
برای حفظ تن و حرزجان صباح و مسا
مدام نام گرامش ز شوق از بر کن
بدرک وحدت واجب به کسوت امکان
بروی اونگر و سیر صنع داور کن
ایا علی وار شهسوار ملک وجود
بیا و جا بسر منبر پیمبر کن
با عوجاج کشیده است کار شرع نبی
ز ذوالفقار دودم کار کفر یکسر کن
شده تطاول یاجوج شرک عالم گیر
بیا خراب جهان را چو حصن خیبر کن
جهان پیر شد از دود ظلم تیره و تار
ز چهره صفحه آفاق را منور کن
به کام مردم بد نام گردش ایام
ببین وزیر و زبر دهر را به کیفر کن
بنه بکرب و بلا گامی از دیار نجف
نظر به حال حسین غریب بیسر کن
به انتظار قیامت نشسته تا چند
به دشت کرببلا سیر روز محشر کن
برای قتل حسینت کشیده خنجر را
سفارش پسرت را بشمر کافر کن
حسین که شیره جان نبی چو شیر مکید
نظر به حنجر خشکش به زیر خنجر کن
بگو بشمر که ای بیحیا حسین مرا
گلوی تشنه مکش کام خشک او تر کن
رخ سکینه ببین گشته نیلی از سیلی
بروی نعش پدر التماس دختر کن
پی تسلی قلب شکسته لیلی
بیا معالجه زخم فرق اکبر کن
به عرش میرسد از فرش رودرود رباب
علاج تیر گلوی علی اصغر کن
به دست شمر و سنان گشتهاند اسیر بیا
نظر به زینب و کلثوم بیبرادر کن
نه چادرش بسر است نه گوشواره به گوش
نگه به فاطمه نوعروس مضطر کن
سر برهنه ناموس کبریا زینب
بین و بهر سرش نیز فکر معجر کن
تن حسین تو عریان فتاده بر سر خاک
کفن برای تن بیسرش میسر کن
حسین تو بدن نازنینش ار گویم
چو توتیا شده از سم اسب باور کن
به عابدین نبود طاقت غل و زنجیر
خمیده پیکرش از بار غم سبکتر کن
شهاز (صامت) و خلق دیار دار سرور
بروز حشر شفاعت به نزد داور کن
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - قصیده در مدح مظهر العجائب حضرت امیرالمومنین(ع)
یا علی افتاد از نوبر سرم سودای تو
شد مصور باز در دل صورت زیبای او
با خیابان جنان بس فرقها دارد دلم
کاندر آن طوبی بود در این قدر عنای تو
میشود نفی لیاقت سد راه دیدگان
ورنه میگفتم که میباشد به چشمم پای تو
بود بر روی تراب ای بوتراب اما نبود
چون سر بال ملک پای فلک پویای تو
گشت عین الله وجه الله نامت زانکه بود
باز دایم بر رخ حق دیده بینای تو
سلطنت کس را مسلم می نبودی گر نبود
زیب تاج تاجداران گوهر یکتای تو
رحمت محض خدایی در زمین کس نرست
لاله رحمت به غیر از دامن صحرای تو
خلق موجودات را باعث تو گشتی تا نمود
کستی ایجاد جا در ساحل دریای تو
تو کلام الله ناطق هستی و نشر علوم
گشت از روز ازل از منطق گویای تو
محضر نبود فیوضات وجودت در جهان
تا چه بخشد در قیامت جود جانبخشای تو
تیغ عالم نگسلد پیوند مهرش تا ابد
هر که استمساک جست از عروه الوثقای تو
از اثر پی بر موثر میتوان برد آفرین
نقشبندی را که بست اینصورت والای تو
رسم یکتایی بود مخصوص ذات کردگار
ورنه میگفتم کسی نبود دگر همتای تو
غالبت حق خواند و قالی غیر حق پنداشت
گویمت من هست حق را جلوه در مجلای تو
جای اندر کسوت امکان نمودی تا شود
رفع تهمت ورنه بیرونست از امکان جای تو
ای یداللهی که اندر بدو خلق ما خلق
خلقت کون و مکان بد اولین انشای تو
چیست دنیا چیتس عقبا با همه ملک ملک
غیر یک ارزن نیرزد همت والای تو
تو فنای محض بودی در حیات در ممتا
پس چه دارد فرق دنیای تو با عقبای تو
این بود همت که در دنبال دنیا روز و شب
عالمی جویای او بودند و او جویای تو
حیلهها انگیخت تا او را به خود کابین کنی
عاقبت دنیا به تنگ آمد ز استغنای تو
پس تلافی کرد یعنی رفت در عقد یزید
تا بدرد آرد دل پردرد محنتزای تو
من چه گویم زاده سفیان با ولایت چه کرد
مو به مو آگاه میباشد دل دانای تو
پس چرا بیرون نیاوردی سر از خاک نجف
تا ببیند حال زینب چشم خون پالای تو
آن زمان کاندر سر نعش حسین افتاد و گفت
ای باردر شد چرا خانه سیه ماوای تو
از زمین برادر سر ای کشته بیسر که شد
خوار و سرگردان سکینه طفل بیبابای تو
من فدای کام خشک ولعل عطشانت شوم
رنگ را لبی تشنگی بگرفته از سیمای تو
هر چه میبینم نباشد از سر شمشیر و تیر
یک سر موئی سلامت نیست در اعضای تو
داغ بر دل تشنه لب تن در زمین سر بر سنا
فرصتی کو تا شمارم درد و محنتهای تو
شد دل سنگ از برای بیکسیهایت کباب
یک جوری نبود ترحم در دل اعدای تو
رحم خوبست و از او بهتر بود احیای نفس
پس چرا از قطره آبی کس نکرد احیای تو
ای کلیم کربلا از نوخطان در هر طرف
نور باران گشته اندر سینه سینای تو
قصه قربانیت در خواب اگر دیدی خلیل
تا قیامت سوختی از سوز عاشورای تو
بهر سیم و زر حسین را کشتی ای شمر شریر
لعنت حق بر تو و بر خواهش بیجای تو
قلب زهرا مطهر سوختی گویا نبود
از خدا و مصطفی و مرتضی پر وای تو
تیره شد امروز از داغت برادر روز من
تا چه باشد سرگذشت امشب و فردای تو
بررک جان (صامتا) زین بیشتر نشتر مزن
شد جهان یکسر خراب از اشک طوفانزای تو
شد مصور باز در دل صورت زیبای او
با خیابان جنان بس فرقها دارد دلم
کاندر آن طوبی بود در این قدر عنای تو
میشود نفی لیاقت سد راه دیدگان
ورنه میگفتم که میباشد به چشمم پای تو
بود بر روی تراب ای بوتراب اما نبود
چون سر بال ملک پای فلک پویای تو
گشت عین الله وجه الله نامت زانکه بود
باز دایم بر رخ حق دیده بینای تو
سلطنت کس را مسلم می نبودی گر نبود
زیب تاج تاجداران گوهر یکتای تو
رحمت محض خدایی در زمین کس نرست
لاله رحمت به غیر از دامن صحرای تو
خلق موجودات را باعث تو گشتی تا نمود
کستی ایجاد جا در ساحل دریای تو
تو کلام الله ناطق هستی و نشر علوم
گشت از روز ازل از منطق گویای تو
محضر نبود فیوضات وجودت در جهان
تا چه بخشد در قیامت جود جانبخشای تو
تیغ عالم نگسلد پیوند مهرش تا ابد
هر که استمساک جست از عروه الوثقای تو
از اثر پی بر موثر میتوان برد آفرین
نقشبندی را که بست اینصورت والای تو
رسم یکتایی بود مخصوص ذات کردگار
ورنه میگفتم کسی نبود دگر همتای تو
غالبت حق خواند و قالی غیر حق پنداشت
گویمت من هست حق را جلوه در مجلای تو
جای اندر کسوت امکان نمودی تا شود
رفع تهمت ورنه بیرونست از امکان جای تو
ای یداللهی که اندر بدو خلق ما خلق
خلقت کون و مکان بد اولین انشای تو
چیست دنیا چیتس عقبا با همه ملک ملک
غیر یک ارزن نیرزد همت والای تو
تو فنای محض بودی در حیات در ممتا
پس چه دارد فرق دنیای تو با عقبای تو
این بود همت که در دنبال دنیا روز و شب
عالمی جویای او بودند و او جویای تو
حیلهها انگیخت تا او را به خود کابین کنی
عاقبت دنیا به تنگ آمد ز استغنای تو
پس تلافی کرد یعنی رفت در عقد یزید
تا بدرد آرد دل پردرد محنتزای تو
من چه گویم زاده سفیان با ولایت چه کرد
مو به مو آگاه میباشد دل دانای تو
پس چرا بیرون نیاوردی سر از خاک نجف
تا ببیند حال زینب چشم خون پالای تو
آن زمان کاندر سر نعش حسین افتاد و گفت
ای باردر شد چرا خانه سیه ماوای تو
از زمین برادر سر ای کشته بیسر که شد
خوار و سرگردان سکینه طفل بیبابای تو
من فدای کام خشک ولعل عطشانت شوم
رنگ را لبی تشنگی بگرفته از سیمای تو
هر چه میبینم نباشد از سر شمشیر و تیر
یک سر موئی سلامت نیست در اعضای تو
داغ بر دل تشنه لب تن در زمین سر بر سنا
فرصتی کو تا شمارم درد و محنتهای تو
شد دل سنگ از برای بیکسیهایت کباب
یک جوری نبود ترحم در دل اعدای تو
رحم خوبست و از او بهتر بود احیای نفس
پس چرا از قطره آبی کس نکرد احیای تو
ای کلیم کربلا از نوخطان در هر طرف
نور باران گشته اندر سینه سینای تو
قصه قربانیت در خواب اگر دیدی خلیل
تا قیامت سوختی از سوز عاشورای تو
بهر سیم و زر حسین را کشتی ای شمر شریر
لعنت حق بر تو و بر خواهش بیجای تو
قلب زهرا مطهر سوختی گویا نبود
از خدا و مصطفی و مرتضی پر وای تو
تیره شد امروز از داغت برادر روز من
تا چه باشد سرگذشت امشب و فردای تو
بررک جان (صامتا) زین بیشتر نشتر مزن
شد جهان یکسر خراب از اشک طوفانزای تو
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - در مدح شاه لافتی(ع)
ای سروری که مدح سرایی برای تو
کرده به آیه آیه قرآن خدای تو
باشد معین دفتر آزادی سقر
روز حساب دفتر مدح و ثنای تو
کار نبی ز مهر نبوت گرفت سر
از دست قدرت تو و از نقش پای تو
تا روز رستخیز نخواهد شدن تمام
توصیف زور و پنجه خیبر گشای تو
از یمن مولد تو حرم گشت محترم
شد باصفا زمین صفا از صفای تو
از خوف هول روز جزا آورد پناه
افراد ممکنات بظل لوای تو
آدم ز فیض قرب جوا تو یا علی
شد عاقبت بخیر چو نوح از نوای تو
دارد هنوز زمزمه آفرین بر لب
مرحب ز زور و بازوی خیبر گشای تو
هر کسی میرود ز جهان وقت احتضار
جان عزیز خویش نماید فضای تو
از چه نیامدی ز نجف سوی کربلا
وقت شهادت شه بیاقربای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه کند عجز و التماس
در پیش شمر زینب بیآشنای تو
چون شمر کرد جا بسر سینه حسین
خالی به دشت کرببلا بود جای تو
خولی نهاد بر سر خاکستر تنور
راس حسین تشنه لب با وفای تو
آحر زنی، فائی کوفی بروی خاک
خاکستری شد آینه حق نمای تو
گویم ز دست بسته کلثوم در طناب
یا طوق ظلم و گردن زین العبای تو
شاها به وقت مرک دل (صامت) حزین
باشد در انتظار امید لقای تو
کرده به آیه آیه قرآن خدای تو
باشد معین دفتر آزادی سقر
روز حساب دفتر مدح و ثنای تو
کار نبی ز مهر نبوت گرفت سر
از دست قدرت تو و از نقش پای تو
تا روز رستخیز نخواهد شدن تمام
توصیف زور و پنجه خیبر گشای تو
از یمن مولد تو حرم گشت محترم
شد باصفا زمین صفا از صفای تو
از خوف هول روز جزا آورد پناه
افراد ممکنات بظل لوای تو
آدم ز فیض قرب جوا تو یا علی
شد عاقبت بخیر چو نوح از نوای تو
دارد هنوز زمزمه آفرین بر لب
مرحب ز زور و بازوی خیبر گشای تو
هر کسی میرود ز جهان وقت احتضار
جان عزیز خویش نماید فضای تو
از چه نیامدی ز نجف سوی کربلا
وقت شهادت شه بیاقربای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه برد شمر از قفا
سر از تن حسین شه سر جدای تو
تا بنگری چگونه کند عجز و التماس
در پیش شمر زینب بیآشنای تو
چون شمر کرد جا بسر سینه حسین
خالی به دشت کرببلا بود جای تو
خولی نهاد بر سر خاکستر تنور
راس حسین تشنه لب با وفای تو
آحر زنی، فائی کوفی بروی خاک
خاکستری شد آینه حق نمای تو
گویم ز دست بسته کلثوم در طناب
یا طوق ظلم و گردن زین العبای تو
شاها به وقت مرک دل (صامت) حزین
باشد در انتظار امید لقای تو
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - مولودیه در مدح خامس آل عبا(ع)
شادی و غم باز توام در جهان برپاستی
چیست این شادی که سوک غم از برپاستی
شش جهت خندان و گریان نه فلک محزون و شاد
رنج و راحت آشکار از اسفل و اعلاستی
این بهار شادمانی از خزان دارد نشان
آب و آتش جمع پنداری به هم یک جاستی
در تفکر هر چه عاقل اندرین صحرا بود
در تحریر هر چه مجنون اندرین بیداستی
تا چه حادث مر قضا را اندرین شورش بود
تا چه باعث مرقدرا اندرین غوغاستی
در شکایت گویی از هر دبیحا هاجریست
در کراهت مریمی از زادان عیساستی
هیچ دانی این اشارت از کدامین مولد است
یا از این صورت چه اندر خاطر معناستی
لب معطر سازم از گفتار و گویم آشکار
عید مولود عزیز سید بطحاستی
قره العین بتول و مصطفی یعنی حسین
آنکه در طومار خلقت اولین انشاستی
آنکه از فیض ظهور نور روی انورش
تا ابد روشن چراغ دوده طاهاستی
آنکه تا لعیای حورا گشت به روی قابله
مفتخر از حوریان در جنه الماواستی
گر نبودی مقصد و مقصود ایجاد دو کون
کلک قدرت صورت امکان نمیآراستی
جلوهگر در صورت امکان نکردی ذات او
فرق ممکن درک واجب از میان برخاستی
سینه پاکش کنوز علم علام الغیوب
قلب پاکش مخزن اسرار ما اوحیستی
نسبت ذاتش به اشیاء ذره است و آفِتاب
کز شعاع شمس یعنی ذره پابرجاستی
ذات پاکش ذات حق را مظهر و مظهر بود
زانکه اندر نفی لاخود قائل الاستی
واجبش خواندن نشاید بل ز فرط اتحاد
آنچنان ماند که گویی واحد یکتاستی
سایه را نتوان که گویی آفتاب انور است
بلکه بود وی گواه بیضه بیضاستی
اسم نار از فعل ناریت مسمی شد به نار
تا چه از اسم و مسمی فرق در اشیاستی
بس بود بهتر موثر دیدن آثار او
آب دریا در سبو خود شاهد دریاستی
کیست یا رب این حسین کز یاد نام نامیش
چشمه هر چشم طوفانزا و خون پالاستی
گر بود عشرت و گر شادی که دایم در نظر
دوستانش را زوال روز عاشوراستی
بیکیهایش چو در خاطر مجسم میشود
گویی اندر گفتگو با لشگر اعدادستی
از پی اتمام حجت کرد روبر ابن سعد
دید چون در کشتنش از هر طوف غوغاستی
کی ستمگر آن حسینم من که جداطهرم
احمد مرسل شفیع محشر کبراستی
آن حسینم من که بابم حیدر صفدر بود
مادر نیک اختر من زهره زهراستی
آن حسینم من که موجود از طفیل جود من
جنت و حور و قصور و کوثر و طوبیستی
آن حسینم من که موجود از طفیل جود من
جنت و حور و قصور و کوثر و طوبیستی
آن حسینم من که جبریل امین در خدمتم
سربلند از ساکنان عالم بالاستی
آن حسینم کز شرف قنداقهام در عهد مهد
بر سر بال ملک راه فلک پوپاستی
این زمان چون شد که آهم از شرار تشنگی
شعله افروز از زمین تا گنبد خضر استی
آخر ای ظالم من بیکس که کافر نیستم
ظلم بر هر کس که بیکس شد دگر بیجاستی
مردم از تاب عطش ز آبی مرا احیا کنید
از شما گر یک مسلمان اندرین صحراستی
این منم اندر بیابان با همین مستی عیال
این ستمها کی روا بر یک تن تنهاستی
از برای کشتنم داغ علی اکبر بس است
تا قیامت حسرت داغش بدل برجاستی
ای لعینان آب عالم را اگر قسمت کنند
قطره آبی روا اندر جهان بر مهاستی
هیچکس باور ندارد در جهان گر بشنود
تشنه لب شاهی قتیل اندر لب دریاستی
راضیم با این همه جور و جفای کوفیان
لیک دارم خواهشی کو گفتنش اولاستی
پای مگذارید اندر خیمهام تا زندهام
گر شما را از حریم من سر یغماستی
(صامتا) دیگر چرا در انتظار محشری
هر دم از نو محشری از شعر نو برپاستی
چیست این شادی که سوک غم از برپاستی
شش جهت خندان و گریان نه فلک محزون و شاد
رنج و راحت آشکار از اسفل و اعلاستی
این بهار شادمانی از خزان دارد نشان
آب و آتش جمع پنداری به هم یک جاستی
در تفکر هر چه عاقل اندرین صحرا بود
در تحریر هر چه مجنون اندرین بیداستی
تا چه حادث مر قضا را اندرین شورش بود
تا چه باعث مرقدرا اندرین غوغاستی
در شکایت گویی از هر دبیحا هاجریست
در کراهت مریمی از زادان عیساستی
هیچ دانی این اشارت از کدامین مولد است
یا از این صورت چه اندر خاطر معناستی
لب معطر سازم از گفتار و گویم آشکار
عید مولود عزیز سید بطحاستی
قره العین بتول و مصطفی یعنی حسین
آنکه در طومار خلقت اولین انشاستی
آنکه از فیض ظهور نور روی انورش
تا ابد روشن چراغ دوده طاهاستی
آنکه تا لعیای حورا گشت به روی قابله
مفتخر از حوریان در جنه الماواستی
گر نبودی مقصد و مقصود ایجاد دو کون
کلک قدرت صورت امکان نمیآراستی
جلوهگر در صورت امکان نکردی ذات او
فرق ممکن درک واجب از میان برخاستی
سینه پاکش کنوز علم علام الغیوب
قلب پاکش مخزن اسرار ما اوحیستی
نسبت ذاتش به اشیاء ذره است و آفِتاب
کز شعاع شمس یعنی ذره پابرجاستی
ذات پاکش ذات حق را مظهر و مظهر بود
زانکه اندر نفی لاخود قائل الاستی
واجبش خواندن نشاید بل ز فرط اتحاد
آنچنان ماند که گویی واحد یکتاستی
سایه را نتوان که گویی آفتاب انور است
بلکه بود وی گواه بیضه بیضاستی
اسم نار از فعل ناریت مسمی شد به نار
تا چه از اسم و مسمی فرق در اشیاستی
بس بود بهتر موثر دیدن آثار او
آب دریا در سبو خود شاهد دریاستی
کیست یا رب این حسین کز یاد نام نامیش
چشمه هر چشم طوفانزا و خون پالاستی
گر بود عشرت و گر شادی که دایم در نظر
دوستانش را زوال روز عاشوراستی
بیکیهایش چو در خاطر مجسم میشود
گویی اندر گفتگو با لشگر اعدادستی
از پی اتمام حجت کرد روبر ابن سعد
دید چون در کشتنش از هر طوف غوغاستی
کی ستمگر آن حسینم من که جداطهرم
احمد مرسل شفیع محشر کبراستی
آن حسینم من که بابم حیدر صفدر بود
مادر نیک اختر من زهره زهراستی
آن حسینم من که موجود از طفیل جود من
جنت و حور و قصور و کوثر و طوبیستی
آن حسینم من که موجود از طفیل جود من
جنت و حور و قصور و کوثر و طوبیستی
آن حسینم من که جبریل امین در خدمتم
سربلند از ساکنان عالم بالاستی
آن حسینم کز شرف قنداقهام در عهد مهد
بر سر بال ملک راه فلک پوپاستی
این زمان چون شد که آهم از شرار تشنگی
شعله افروز از زمین تا گنبد خضر استی
آخر ای ظالم من بیکس که کافر نیستم
ظلم بر هر کس که بیکس شد دگر بیجاستی
مردم از تاب عطش ز آبی مرا احیا کنید
از شما گر یک مسلمان اندرین صحراستی
این منم اندر بیابان با همین مستی عیال
این ستمها کی روا بر یک تن تنهاستی
از برای کشتنم داغ علی اکبر بس است
تا قیامت حسرت داغش بدل برجاستی
ای لعینان آب عالم را اگر قسمت کنند
قطره آبی روا اندر جهان بر مهاستی
هیچکس باور ندارد در جهان گر بشنود
تشنه لب شاهی قتیل اندر لب دریاستی
راضیم با این همه جور و جفای کوفیان
لیک دارم خواهشی کو گفتنش اولاستی
پای مگذارید اندر خیمهام تا زندهام
گر شما را از حریم من سر یغماستی
(صامتا) دیگر چرا در انتظار محشری
هر دم از نو محشری از شعر نو برپاستی
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - در مدح قاتل المشرکین امیرالمومنین(ع)
خواهی اگر مس تن خود کیمیا کنی
غواص وار دریم دریا شنا کنی
باید علی الدوام به گلزار زندگی
چون عندلیب منقبت مرتضی کنی
صغرای این مقدمه شد چیده دررالست
تکلیف این نتیجه تو باید ادا کنی
کبرای وی به عالم امکان کند بروز
گر غوص در معانی قالوا بلی کنی
گردر حقیقت سه موالید بگذری
یکیک توان سعید و شقی را جدا کنی
سهل است اگر که کار خدایی کند علی
باید ز بندگیش تو کار خدا کنی
ای نفس قدرت احدی یا علی مگر
خوانم تو را خدا ز خدایی ابا کنی
با آنکه کن فکان عدم صرف میشود
سبابه از اشاره بارض و سما کنی
حکم اربعکس خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات تجلی ز بزم قرب
تا یاری پسر عم خود مصطفی کنی
وز نوک ذوالفقار سر سر کشان دهر
غلطان بروز معرکه در پیش پا کنی
ورنه ز جیب غیب در این آشیان پست
با آن علو مرتبه جا از کجا کنی
قربان حلم و حوصله و قدرتت شوم
خوش بود گر عنان تحمل رها کنی
یعنی برای نصرت فرزند خود حسین
یا ذوالفقار رو به صف کربلا کنی
اول برای العطش کودکان وی
تحصیل آبی از سیه بیحیا کنی
کردند دستهای علمدار او جدا
بر پا برای سستی دشمن لوا کنی
آن ظالمی که قاسم او را برید سر
با تیغ قهر شادی او را عزا کنی
از منقذ بن مره مردود سنگدل
خون علی اکبر خود ادعا کنی
صبر آنقدر که شمر سر سینه حسین
بنمود جا و باز تو در خلد جا کنی
میخواستی ز ضربت سیلی شمردون
امدادی از سکینه بیاقربا کنی
یا آن زمان که در کف دشمن اسیر شد
خود را به چشم زینب خود آشنا کنی
از این مه گذشته چه خوش بود گر به شام
دلجویی از عریبی زین العبا کنی
در مجلس یزید ز حق بیخبر نظر
بر آن سر بریده و طشت طلا کنی
(صامت) بس ات فخر تو در روز رستخیز
نزد رسول دختر خود را چو واکنی
غواص وار دریم دریا شنا کنی
باید علی الدوام به گلزار زندگی
چون عندلیب منقبت مرتضی کنی
صغرای این مقدمه شد چیده دررالست
تکلیف این نتیجه تو باید ادا کنی
کبرای وی به عالم امکان کند بروز
گر غوص در معانی قالوا بلی کنی
گردر حقیقت سه موالید بگذری
یکیک توان سعید و شقی را جدا کنی
سهل است اگر که کار خدایی کند علی
باید ز بندگیش تو کار خدا کنی
ای نفس قدرت احدی یا علی مگر
خوانم تو را خدا ز خدایی ابا کنی
با آنکه کن فکان عدم صرف میشود
سبابه از اشاره بارض و سما کنی
حکم اربعکس خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات تجلی ز بزم قرب
تا یاری پسر عم خود مصطفی کنی
وز نوک ذوالفقار سر سر کشان دهر
غلطان بروز معرکه در پیش پا کنی
ورنه ز جیب غیب در این آشیان پست
با آن علو مرتبه جا از کجا کنی
قربان حلم و حوصله و قدرتت شوم
خوش بود گر عنان تحمل رها کنی
یعنی برای نصرت فرزند خود حسین
یا ذوالفقار رو به صف کربلا کنی
اول برای العطش کودکان وی
تحصیل آبی از سیه بیحیا کنی
کردند دستهای علمدار او جدا
بر پا برای سستی دشمن لوا کنی
آن ظالمی که قاسم او را برید سر
با تیغ قهر شادی او را عزا کنی
از منقذ بن مره مردود سنگدل
خون علی اکبر خود ادعا کنی
صبر آنقدر که شمر سر سینه حسین
بنمود جا و باز تو در خلد جا کنی
میخواستی ز ضربت سیلی شمردون
امدادی از سکینه بیاقربا کنی
یا آن زمان که در کف دشمن اسیر شد
خود را به چشم زینب خود آشنا کنی
از این مه گذشته چه خوش بود گر به شام
دلجویی از عریبی زین العبا کنی
در مجلس یزید ز حق بیخبر نظر
بر آن سر بریده و طشت طلا کنی
(صامت) بس ات فخر تو در روز رستخیز
نزد رسول دختر خود را چو واکنی
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - در مدح قاتل کفار وصی احمد مختار است
تو را چون جمع شد امروز اسباب توانایی
چرا غافل از اوضاع پریشانی فردایی
جهان و استراحت صحبت سنگ و سبو باشد
چرا بر شیشه عفلت فکندن سنگ دانایی
جهان چو خانه زنبور پرنیشست و نوش وی
تو گویی معدن قندست یادکان حلوایی
به غر قاب فنا افتاده و بازیچه پنداری
به گرداب هلاکت اندرو گرم تماشایی
با فسون عجوز دهر دل را کرده مایل
تویی چون کودک نادان و اورندیست هر جایی
پی سودا در این بازار از سود وز یان بگذر
مگر آسوده در منزل از این بازار باز آئی
چو اسباب شنایت نیست در قلزم مکن ماوی
شنا اگر میتواند غوطهورگشتن به دریایی
بود وقت رحیل و توشه بسیار بایستی
که بیپایان بود در پیش راه دور صحرایی
برو در سایه نخل امیدی جا و ماوی کن
که چینی میوه عزت از او بینخل خرمایی
چراغی بر افروزان به مشکوه دل ای غافل
که از دامنفشانیهای جهلش نیست پروایی
چراغ چشم عالم کیست جز نوباوه آدم
علی داماد احمد محرم اسرار یکتایی
نبودی گر وجودش ریشه باور بر هستی
نبود عالم نبود آدم نه دنیایی نه عقبایی
به همره داشت گردی از سر کویش که عیسی را
مخلع گشت سر تا پا به تشریف مسیحایی
اگر مهرش نبد مشاطه روی ماهرویان
عروس حسن ننهادی قدم در ملک زیبایی
اگر در گردش لیل و نهار او نهی فرماید
کلید روز و شب را گم کند این چرخ مینایی
اگر دربانش از شاهان نماید منع فیروزی
اگر دارا بود دیگر نبیند روی دارایی
بنوشد آبشور از چشم صیادان ز عدل وی
به شهرستان گذارد پا اگر آهوی صحرایی
بروز لافنی الاعلی گردید حق ظاهر
وگرنه بود کی اصلا بروز لا والائی
زهی شاهی که فرد انتخاب دفتر هستی
به نام نامیش ا بندگی گردیده طغرائی
دو بیت از گفته مجذوب سازم زیب این خامه
ولی اندر علو رتبه صد چندان تو بالایی
تویی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم
که در وقت تنزل تحت بسم الله را بائی
نبد گر پای لغزش در میان البته میگفتم
که در حقت نصیری زد کلام پا برجایی
تو داری نعیم نعمت خوان فرضنائی
تو دارای سریر رتبت سر فاوحائی
تو ممدوح و خدا مادح خطاب انماشانی
ز حق منصوص نص آیه انا فنحنائی
زبان وحی یکتایی و از برهان این معنی
که همدم با کلیم الله اندر طور سینایی
به عجز خویشتن شد معترف (صامت) ز مدح تو
که نبود خامه را در وادی تحریر یارایی
الا تا هست از خط شعاعی در جهان جدول
ز مهر چهر رخشان هر سحر در عالم آرایی
تن اعداء تو مانند قارون در زمین پنهان
هواخواه تورا سر بگذرد زین خنک خضرائی
چرا غافل از اوضاع پریشانی فردایی
جهان و استراحت صحبت سنگ و سبو باشد
چرا بر شیشه عفلت فکندن سنگ دانایی
جهان چو خانه زنبور پرنیشست و نوش وی
تو گویی معدن قندست یادکان حلوایی
به غر قاب فنا افتاده و بازیچه پنداری
به گرداب هلاکت اندرو گرم تماشایی
با فسون عجوز دهر دل را کرده مایل
تویی چون کودک نادان و اورندیست هر جایی
پی سودا در این بازار از سود وز یان بگذر
مگر آسوده در منزل از این بازار باز آئی
چو اسباب شنایت نیست در قلزم مکن ماوی
شنا اگر میتواند غوطهورگشتن به دریایی
بود وقت رحیل و توشه بسیار بایستی
که بیپایان بود در پیش راه دور صحرایی
برو در سایه نخل امیدی جا و ماوی کن
که چینی میوه عزت از او بینخل خرمایی
چراغی بر افروزان به مشکوه دل ای غافل
که از دامنفشانیهای جهلش نیست پروایی
چراغ چشم عالم کیست جز نوباوه آدم
علی داماد احمد محرم اسرار یکتایی
نبودی گر وجودش ریشه باور بر هستی
نبود عالم نبود آدم نه دنیایی نه عقبایی
به همره داشت گردی از سر کویش که عیسی را
مخلع گشت سر تا پا به تشریف مسیحایی
اگر مهرش نبد مشاطه روی ماهرویان
عروس حسن ننهادی قدم در ملک زیبایی
اگر در گردش لیل و نهار او نهی فرماید
کلید روز و شب را گم کند این چرخ مینایی
اگر دربانش از شاهان نماید منع فیروزی
اگر دارا بود دیگر نبیند روی دارایی
بنوشد آبشور از چشم صیادان ز عدل وی
به شهرستان گذارد پا اگر آهوی صحرایی
بروز لافنی الاعلی گردید حق ظاهر
وگرنه بود کی اصلا بروز لا والائی
زهی شاهی که فرد انتخاب دفتر هستی
به نام نامیش ا بندگی گردیده طغرائی
دو بیت از گفته مجذوب سازم زیب این خامه
ولی اندر علو رتبه صد چندان تو بالایی
تویی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم
که در وقت تنزل تحت بسم الله را بائی
نبد گر پای لغزش در میان البته میگفتم
که در حقت نصیری زد کلام پا برجایی
تو داری نعیم نعمت خوان فرضنائی
تو دارای سریر رتبت سر فاوحائی
تو ممدوح و خدا مادح خطاب انماشانی
ز حق منصوص نص آیه انا فنحنائی
زبان وحی یکتایی و از برهان این معنی
که همدم با کلیم الله اندر طور سینایی
به عجز خویشتن شد معترف (صامت) ز مدح تو
که نبود خامه را در وادی تحریر یارایی
الا تا هست از خط شعاعی در جهان جدول
ز مهر چهر رخشان هر سحر در عالم آرایی
تن اعداء تو مانند قارون در زمین پنهان
هواخواه تورا سر بگذرد زین خنک خضرائی
صامت بروجردی : غزلیات
شمارهٔ ۴
بلندآوازه بلبل در گلستان کرد دستان را
که در جای بلند آنجا نباید داد بستان را
تقاضای جهان کرد از چمن آواره بلبل را
که تا سرمنزل زاغ و زعن سازد گلستان را
به جای بغی و عدوان خهوشتر آن باشد که بنوازی
به شکر روزگار بینیازی تنگدستان را
کلید دولت وارستگی کی اوفتد بر کف
ازاین ده روزه دنیا به دنیا پای بستان را
پرشان کرده از بهر ریاست کار عالم را
خدایا در دین داری بده دنیاپرستان را
یقین دارم که از داروی پر زهر اجل چیزی
نیارد بوی هشیاری به مغز این تازه مستان را
مگر (صامت) شود ظاهر به عالم مهدی غائب
که تا اندازد از پا ریشه این مکر و دستان را
که در جای بلند آنجا نباید داد بستان را
تقاضای جهان کرد از چمن آواره بلبل را
که تا سرمنزل زاغ و زعن سازد گلستان را
به جای بغی و عدوان خهوشتر آن باشد که بنوازی
به شکر روزگار بینیازی تنگدستان را
کلید دولت وارستگی کی اوفتد بر کف
ازاین ده روزه دنیا به دنیا پای بستان را
پرشان کرده از بهر ریاست کار عالم را
خدایا در دین داری بده دنیاپرستان را
یقین دارم که از داروی پر زهر اجل چیزی
نیارد بوی هشیاری به مغز این تازه مستان را
مگر (صامت) شود ظاهر به عالم مهدی غائب
که تا اندازد از پا ریشه این مکر و دستان را
صامت بروجردی : غزلیات
شمارهٔ ۲۴
مرد خدا فریفته مال و جاه نیست
در بند مال و دولت و تاج و کلاه نیست
جان بردن از مهالک اسباب دنیوی
الا بعون و رایت فضل الله نیست
هرگز ز ظلم خلق مبر بر کسی پناه
الا خدا که غیر خداد دادخواه نیست
تا او نسازد از خم ابروز اشاره
کس را ز حادثات دو گیتی پناه نیست
تشویش چوب حاجب و دربان چه میکنی
رسم ملوک بر در این بارگاه نیست
راهی نرفتهای که بری پی به منزلی
جز یک قدم به منزل جانانه راه نیست
منع نظاره از رخ خود کی نموده است
گر بیبصیرتی تو کسی را گناه نیست
سوءالسریره باعث تحریک شبهه است
ورنه میان باطل و حق اشتباه نیست
از انقلاب ماهیت خود بپوش چشم
(صامت) رهی به چهاره بخت سیاه نیست
در بند مال و دولت و تاج و کلاه نیست
جان بردن از مهالک اسباب دنیوی
الا بعون و رایت فضل الله نیست
هرگز ز ظلم خلق مبر بر کسی پناه
الا خدا که غیر خداد دادخواه نیست
تا او نسازد از خم ابروز اشاره
کس را ز حادثات دو گیتی پناه نیست
تشویش چوب حاجب و دربان چه میکنی
رسم ملوک بر در این بارگاه نیست
راهی نرفتهای که بری پی به منزلی
جز یک قدم به منزل جانانه راه نیست
منع نظاره از رخ خود کی نموده است
گر بیبصیرتی تو کسی را گناه نیست
سوءالسریره باعث تحریک شبهه است
ورنه میان باطل و حق اشتباه نیست
از انقلاب ماهیت خود بپوش چشم
(صامت) رهی به چهاره بخت سیاه نیست
صامت بروجردی : غزلیات
شمارهٔ ۴۷
کسی که در صف مستان به احتراز نشیند
چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
بپاخیز و در این شهر غارت دل و دین کن
تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند
سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت
بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند
همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر
همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند
محبت است که باید چو روح از تن محمود
برون شود بسر طرح ایاز نشیند
هر طرف نکند جلوهگر جمال تو از چیست
گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند
دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست
کزین مقدمه (صامت) سخن دراز نشیند
چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
بپاخیز و در این شهر غارت دل و دین کن
تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند
سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت
بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند
همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر
همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند
محبت است که باید چو روح از تن محمود
برون شود بسر طرح ایاز نشیند
هر طرف نکند جلوهگر جمال تو از چیست
گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند
دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست
کزین مقدمه (صامت) سخن دراز نشیند
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۱ - کتاب الروایات(والمصائب)
روایت است که آمد برون چه از زندان
عزیز مصر و فسا گشت یوسف کنعان
برای دیدن وی همچو طالب و مطلوب
به شهر مصر ز کنعان روانه شد یعقوب
ز مصر حضرت یوسف به شوکت و اجلال
تهیه دید و برون شد برای استقبال
همین که طلعت یوسف ز دور پیدا شد
جلال و کوکبه یوسفی هویدا شد
گرفت از کف یعقوب اشتیاق عنان
پیاده شد پی تعظیم یوسف کنعان
غرور یوسف نزد پدر زیاده نشد
ولی به مصلحت سلطنت پیاده نشد
چو در پیادهشدن اندکی تغافل کرد
عتاب حق پی تادیب حضرتش گل کرد
ز نزد حق سوی یوسف رسید با تعجیل
چنین پیام رسانید حضرت جبریل
که این چه فعل عظیمی است کز تو شد واقع
جلال و حشت شاهی مگر شدت مانع
شده است بنده شایستهام پیاده روان
تو با کمیت سبک سیر میکنی جولان
رعایت پدر پیر بود اولی تر
تو را ز مصلحت ملک و کشور و لشگر
کنون که از تو عیان گشت ترک این اولی
به حکم محکم دادار دست بگشا
گشود دست چو یوسف به امر حی غفور
برون شد از کف معجز نمایش لمعه نور
سئوال کرد که این نور چیست یا جبریل
جواب داد به یوسف امین رب جلیل
که این عمل ز تو نزد خدا نشد مقرون
به رفت نور نبوت ز صلب تو بیرون
اگر چنین بود ای دوستان بر یکتا
مقام و مرتبه و قدرت دوستان خدا
چگونه پس بستم پیشهگان کشور شام
نمود صبر و مدارا مهیمن علام
دمی که باعث ایجاد عالم ایجاد
سلیل خواجه لولاک سید سجاد
به هیئتی که دل انس و جان کباب نمود
گذر به جانب آن کشور خراب نمود
غلش به گردن اشگش ز دیده بر دامن
ببسته همچو اسیران دو دست او بر سن
سر غریبی و بییاوری فکنده به زیر
دلش ز خنده بیجای شامیان دلگیر
ز دیدن سر اکبر به شور و هنگامه
ز سنگ و چوب مخالف به فرقش عمامه
ز آه روز دو عالم سیاه کرده چو شب
ز دیدن سر عریان عمهاش زینب
تنش نزار و رخش زرد و حالتش محزون
دلش ز دیدن اطفال دربدر پر خون
تمام شام برون آمده به حکم یزید
به پیشواز سر انوار حسین شهید
چون روز عید زن و مرد خرم و دلشاد
گرفته دست به دست از پی مبارکباد
تمام گشته فراموششان ز حق نبی
نظارهگر به حریم محمد عربی
به آن طریق چه آن بیکسان بیغمخوار
میان شام گذشتند از سر بازار
به کوچه گذر اهلبیت طه شد
میان کوچه یکی غرقه هویدا شد
نموده پنج زن اندر میان غرقه مقام
سیاه بخت و تبه روزگار و نافرجام
یکی عجوزه بدبخت با قدی چو کمان
فکند زینب مظلومه را شرر بر جان
همین که دیده شومش ز دیدن اسرا
فتاد بر سر پر خون سیدالشهدا
پی اذیت وی ساخت تازه نیرنگی
ببرد دست بریده به جانب سنگی
حواله کرد همان سنگ را به تارک او
شکست بار دیگر تارک مبارک او
بکش عنان سخن (صامت) از مصیبت شام
نماند تاب شنیدن نمای ختم کلام
عزیز مصر و فسا گشت یوسف کنعان
برای دیدن وی همچو طالب و مطلوب
به شهر مصر ز کنعان روانه شد یعقوب
ز مصر حضرت یوسف به شوکت و اجلال
تهیه دید و برون شد برای استقبال
همین که طلعت یوسف ز دور پیدا شد
جلال و کوکبه یوسفی هویدا شد
گرفت از کف یعقوب اشتیاق عنان
پیاده شد پی تعظیم یوسف کنعان
غرور یوسف نزد پدر زیاده نشد
ولی به مصلحت سلطنت پیاده نشد
چو در پیادهشدن اندکی تغافل کرد
عتاب حق پی تادیب حضرتش گل کرد
ز نزد حق سوی یوسف رسید با تعجیل
چنین پیام رسانید حضرت جبریل
که این چه فعل عظیمی است کز تو شد واقع
جلال و حشت شاهی مگر شدت مانع
شده است بنده شایستهام پیاده روان
تو با کمیت سبک سیر میکنی جولان
رعایت پدر پیر بود اولی تر
تو را ز مصلحت ملک و کشور و لشگر
کنون که از تو عیان گشت ترک این اولی
به حکم محکم دادار دست بگشا
گشود دست چو یوسف به امر حی غفور
برون شد از کف معجز نمایش لمعه نور
سئوال کرد که این نور چیست یا جبریل
جواب داد به یوسف امین رب جلیل
که این عمل ز تو نزد خدا نشد مقرون
به رفت نور نبوت ز صلب تو بیرون
اگر چنین بود ای دوستان بر یکتا
مقام و مرتبه و قدرت دوستان خدا
چگونه پس بستم پیشهگان کشور شام
نمود صبر و مدارا مهیمن علام
دمی که باعث ایجاد عالم ایجاد
سلیل خواجه لولاک سید سجاد
به هیئتی که دل انس و جان کباب نمود
گذر به جانب آن کشور خراب نمود
غلش به گردن اشگش ز دیده بر دامن
ببسته همچو اسیران دو دست او بر سن
سر غریبی و بییاوری فکنده به زیر
دلش ز خنده بیجای شامیان دلگیر
ز دیدن سر اکبر به شور و هنگامه
ز سنگ و چوب مخالف به فرقش عمامه
ز آه روز دو عالم سیاه کرده چو شب
ز دیدن سر عریان عمهاش زینب
تنش نزار و رخش زرد و حالتش محزون
دلش ز دیدن اطفال دربدر پر خون
تمام شام برون آمده به حکم یزید
به پیشواز سر انوار حسین شهید
چون روز عید زن و مرد خرم و دلشاد
گرفته دست به دست از پی مبارکباد
تمام گشته فراموششان ز حق نبی
نظارهگر به حریم محمد عربی
به آن طریق چه آن بیکسان بیغمخوار
میان شام گذشتند از سر بازار
به کوچه گذر اهلبیت طه شد
میان کوچه یکی غرقه هویدا شد
نموده پنج زن اندر میان غرقه مقام
سیاه بخت و تبه روزگار و نافرجام
یکی عجوزه بدبخت با قدی چو کمان
فکند زینب مظلومه را شرر بر جان
همین که دیده شومش ز دیدن اسرا
فتاد بر سر پر خون سیدالشهدا
پی اذیت وی ساخت تازه نیرنگی
ببرد دست بریده به جانب سنگی
حواله کرد همان سنگ را به تارک او
شکست بار دیگر تارک مبارک او
بکش عنان سخن (صامت) از مصیبت شام
نماند تاب شنیدن نمای ختم کلام
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۳ - رفتن حضرت اباعبدالله الحسین به دیدن امام حسن(ع)
روایت است که یک روز نور چشم نبی
حسین سلاله نسل محمد عربی
برای دیدن فخر انام و شاه ز من
چراغ دیده آن عبا امام حسن
علم نمود قد خود چو شاخه شمشاد
چو سرو سوی سرای حسن به راه افتاد
رسید چون بدر حجره برادر خویش
شنید صوت دلارای ماه انور خویش
که کرده ملک و ملک را ز لحن خود حیران
حسن ز صوت حسن در تلاوت قرآن
نوای روح فزای همان رفیع جناب
نموده آب روان را به جای خود در خواب
ستاده تافته پرها به هم تمام طیور
برون نموده سر از غرفههای جنت حور
به داد خسرو لب تشنه تکیه بر دیوار
ز دیده کرد روان گریه همچو ابر بهار
شد چو موسی عمران ز پای وی تا فرق
به مثل وادی سینا به آب حیرت غرق
حسن ز غنچه شاداب در شکر ریزی
حسین ز دیده غمناک در گهر ریزی
حسن فشانده در از بحر سینه مواج
حسین مستمع صوت عشق در معراج
یکی ز جمله خدام مجتبی ز وداد
گذار وی ببر شاه تشنه لب افتاد
خبر به نزد حسن برد کی رفیع جناب
حسین برادر گریان خویش را دریاب
که مدتی ست به بیرون حجره گریانست
به قرص ماه رخ خود ستاره افشانست
حسن ز حجره به سوی حسین شتاب نمود
تفحص الم قلب آن جناب نمود
سئوال کرد که ای از محن شرشته گلت
چه محنتست برادر که کرده رو به دلت
جواب داد که ای شمع جمع انجمنم
شه ممالک اندوه ابتلا حسنم
از آن زمان که رسید از لب درافشانت
به گوش من ز در حجره صوت قرآنت
بلند گشت ز جانم فغان غم فرسود
که از چه عاقبت این لب شود ز زهر کبود
چگونه این رخ رنگین ز لاله حمرا
شود به رنگ ز مرد ز کینه اعدا
چرا زحدت سم ریزد از گلو ببرت
به طشت یکصدوهفتاد پاره جگرت
از این سخن حسن از دل فغان و ناله کشید
به گفت کای لب عطشان به نزد آب شهید
بلای من چوبلاهای غم فروز تو نیست
ز ابتلای جهان روز کس چو رو زتو نیست
به کربلا پی قتل تو سی هزار نفر
کشند سنگ و نی و چوب و ناوک خنجر
به سوی عرش رسانند آه جان کاهت
کشند سنگدلان قربه الی اللهت
هر آنچه یاد نمائی تو از خدا و رسول
کسی نمیکند آن روز حجت تو قبول
کسی به حالت بییاریت نظر نکند
گلوی خشک تو ز آب فرات تر نکند
بنای عمر ترا رخنه افکند به اساس
غم عروسی قاسم شهادت عباس
ترا به کرببلا مینماید از جان سیر
فراق اکبر و اندوه اصغر بیشیر
تو زیر خاک به عزت کنی نهان تن من
تن تو بر سر خاک اوفتد بدون کفن
اگر به پرده نهان است عزت منزار
سر برهنه رود خواهر تو در بازار
مرا به دامن تو وقت مرگ باشد سر
شود نهان سر تو در تنور خاکستر
ز سوز زهر گر افتد به طشت من ببرم
ز بیکسی صد و هفتاد پاره جگرم
زند یزید لعین پیش چشم زینب تو
میان طشت طلا چوب ظلم بر لب تو
بپوش (صامت) از این شرح جانگداز نظر
که نیست مستمعان را توان و تاب دگر
حسین سلاله نسل محمد عربی
برای دیدن فخر انام و شاه ز من
چراغ دیده آن عبا امام حسن
علم نمود قد خود چو شاخه شمشاد
چو سرو سوی سرای حسن به راه افتاد
رسید چون بدر حجره برادر خویش
شنید صوت دلارای ماه انور خویش
که کرده ملک و ملک را ز لحن خود حیران
حسن ز صوت حسن در تلاوت قرآن
نوای روح فزای همان رفیع جناب
نموده آب روان را به جای خود در خواب
ستاده تافته پرها به هم تمام طیور
برون نموده سر از غرفههای جنت حور
به داد خسرو لب تشنه تکیه بر دیوار
ز دیده کرد روان گریه همچو ابر بهار
شد چو موسی عمران ز پای وی تا فرق
به مثل وادی سینا به آب حیرت غرق
حسن ز غنچه شاداب در شکر ریزی
حسین ز دیده غمناک در گهر ریزی
حسن فشانده در از بحر سینه مواج
حسین مستمع صوت عشق در معراج
یکی ز جمله خدام مجتبی ز وداد
گذار وی ببر شاه تشنه لب افتاد
خبر به نزد حسن برد کی رفیع جناب
حسین برادر گریان خویش را دریاب
که مدتی ست به بیرون حجره گریانست
به قرص ماه رخ خود ستاره افشانست
حسن ز حجره به سوی حسین شتاب نمود
تفحص الم قلب آن جناب نمود
سئوال کرد که ای از محن شرشته گلت
چه محنتست برادر که کرده رو به دلت
جواب داد که ای شمع جمع انجمنم
شه ممالک اندوه ابتلا حسنم
از آن زمان که رسید از لب درافشانت
به گوش من ز در حجره صوت قرآنت
بلند گشت ز جانم فغان غم فرسود
که از چه عاقبت این لب شود ز زهر کبود
چگونه این رخ رنگین ز لاله حمرا
شود به رنگ ز مرد ز کینه اعدا
چرا زحدت سم ریزد از گلو ببرت
به طشت یکصدوهفتاد پاره جگرت
از این سخن حسن از دل فغان و ناله کشید
به گفت کای لب عطشان به نزد آب شهید
بلای من چوبلاهای غم فروز تو نیست
ز ابتلای جهان روز کس چو رو زتو نیست
به کربلا پی قتل تو سی هزار نفر
کشند سنگ و نی و چوب و ناوک خنجر
به سوی عرش رسانند آه جان کاهت
کشند سنگدلان قربه الی اللهت
هر آنچه یاد نمائی تو از خدا و رسول
کسی نمیکند آن روز حجت تو قبول
کسی به حالت بییاریت نظر نکند
گلوی خشک تو ز آب فرات تر نکند
بنای عمر ترا رخنه افکند به اساس
غم عروسی قاسم شهادت عباس
ترا به کرببلا مینماید از جان سیر
فراق اکبر و اندوه اصغر بیشیر
تو زیر خاک به عزت کنی نهان تن من
تن تو بر سر خاک اوفتد بدون کفن
اگر به پرده نهان است عزت منزار
سر برهنه رود خواهر تو در بازار
مرا به دامن تو وقت مرگ باشد سر
شود نهان سر تو در تنور خاکستر
ز سوز زهر گر افتد به طشت من ببرم
ز بیکسی صد و هفتاد پاره جگرم
زند یزید لعین پیش چشم زینب تو
میان طشت طلا چوب ظلم بر لب تو
بپوش (صامت) از این شرح جانگداز نظر
که نیست مستمعان را توان و تاب دگر
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۴ - سئوال اعرابی از اسخیای مدینه
روایت است که اندر مدینه اطهر
رسید یک عربی از پی سئوال از بر
سئوال کرد که با بخشش و حمایت کیست
کریمتر ز کریمان در این ولایت کیست
یکی ز شیعه مولای دین علی و لی
به گفت رو بر سبط نبی حسین علی
روان به جانب مسجد د آن جوان عرب
به نزد خامس ل عبا ز صدق ادب
سلام کرد به آن مقتدای اهل یقین
پس از سلام بگفت ای سلاله یاسین
تویی که هست جهان را سوی تو چشم امید
کسی نرفته ز درگاه جود تو نمید
ز ماسوا به سوای تو اعتماد نیست
به غیر کف جوادت دگر جوادی نیست
ز تیغ بابت تو بر جا نماند در آفاق
اثر ز حشمت فجار و صولت فساق
هدایت تو و اجداد تو به ملک جهان
نمی نهاد اگر پای راستی به میان
پی پرستش حق کسی نمینمود اقدام
تمام را به شرار جحیم بود مقام
عزیز فاطمه سلطان کشور اعجاز
سئوال کرد ز قنبر پس از فراغ نماز
که مانده است ز مال حجاز هر چه بجا
به این جوان عرب ده که او بود اولی
بگفت ای کف جود تو معطی درهم
بود چهارهزار اشرافی نه بیش و نه کم
به همره عرب آن شهریار فرزانه
روانه گشت ز مسجد به جانب خانه
همان چهار هزار اشرفی که بر جا بود
تمام برد عطا کرد آن عزیز و دود
ز شرم بخشش کم کرد مظهر بیچون
دو دست فیض رسان را ز پشت در بیرون
بدان جوان عرب داد و معذرت طلبید
زبان عذر گشود و بگفت شاه شهید
که ای عرب اگر از مال و مکنت دنیا
چنانکه در کف ما بود مانده بود بجا
سحاب بخشش ما میشدی نثار افشان
دگر ز فاقه نماندی بروی دهر نشان
ولی حوادث دوران بما شده است دلیر
چنین که یافته وضع سخای ما تغییر
گرفت مرد عرب آن زر از شه احرار
ز دیده اشک فشان شد به مثل ابر بهار
سرور سینه فخر امم ز مرد عرب
سوال کرد که این گریه تو چیست سبب
گمانم آنکه به نزد تو این عطیه کم است
ز بخشش کم ما خاطرت قرین غمست
به گریه گفت که شاها به خاطرم غم نیست
فدای جو دو سخایت عطای تو کمنیست
سرشک ریزم از آن روز به دیده نمناک
که بود دست تو فیاض در حیات و ممات
کنون دهید دمی گوش از طریق وفا
ز جود و بخش آن شه به دشت کرببلا
دمی که با تن بیسر نموده بود مکان
به خاک قتلگه آن نور چشم عالمیان
لباس برده به تاراج کوفیان ز تنش
چو جان کشیده به بر خاک جسم بیکفنش
ز سیر دار فنا بسته چشم حق بینش
رسید به جدل دور از خدا به بالینش
نخست کرد طمع بر لباس پیکر او
چو دید کامده عریان ز پای تو سر او
نهال آرزویش خواست بیثمر گرد
اراده کرد که از قتلگاه برگردد
دوباره گشت بدان بیحیای شوم شربر
سخاوت پسر بوتراب دامن گیر
زبان حال شه تشنه شد قرین مقال
اشاره کرد که ای کافر سیه اقبال
مگو ز غارت این تن تنهی بود مشتم
بیا بیا که بود خاتمی در انگشتم
به دستیاری انگشت آن محیط کرم
به چشم کور وی از دور برق زد خاتم
ولیک خاطر به جدّل زیاد شد رنجه
که دست شاه به خون خشک بود با پنجه
نشد میسر آن اهرمن به آسانی
که از کفش برد آن خاتم سلیمانی
نداشت حرمت جدش رسول رامنظور
ببرد دست برده به جانب ساطور
به قلب حضرت خیرالنسا شر را فروخت
برای خاطر انگشتری جان را سوخت
فکند زلزله اندر بنای عرش مجید
برای خانمی انگشت آن جناب برید
بس است (صامت) از بن بیتشر شتاب مکن
ازین چکامه دل دوستان کباب مکن
رسید یک عربی از پی سئوال از بر
سئوال کرد که با بخشش و حمایت کیست
کریمتر ز کریمان در این ولایت کیست
یکی ز شیعه مولای دین علی و لی
به گفت رو بر سبط نبی حسین علی
روان به جانب مسجد د آن جوان عرب
به نزد خامس ل عبا ز صدق ادب
سلام کرد به آن مقتدای اهل یقین
پس از سلام بگفت ای سلاله یاسین
تویی که هست جهان را سوی تو چشم امید
کسی نرفته ز درگاه جود تو نمید
ز ماسوا به سوای تو اعتماد نیست
به غیر کف جوادت دگر جوادی نیست
ز تیغ بابت تو بر جا نماند در آفاق
اثر ز حشمت فجار و صولت فساق
هدایت تو و اجداد تو به ملک جهان
نمی نهاد اگر پای راستی به میان
پی پرستش حق کسی نمینمود اقدام
تمام را به شرار جحیم بود مقام
عزیز فاطمه سلطان کشور اعجاز
سئوال کرد ز قنبر پس از فراغ نماز
که مانده است ز مال حجاز هر چه بجا
به این جوان عرب ده که او بود اولی
بگفت ای کف جود تو معطی درهم
بود چهارهزار اشرافی نه بیش و نه کم
به همره عرب آن شهریار فرزانه
روانه گشت ز مسجد به جانب خانه
همان چهار هزار اشرفی که بر جا بود
تمام برد عطا کرد آن عزیز و دود
ز شرم بخشش کم کرد مظهر بیچون
دو دست فیض رسان را ز پشت در بیرون
بدان جوان عرب داد و معذرت طلبید
زبان عذر گشود و بگفت شاه شهید
که ای عرب اگر از مال و مکنت دنیا
چنانکه در کف ما بود مانده بود بجا
سحاب بخشش ما میشدی نثار افشان
دگر ز فاقه نماندی بروی دهر نشان
ولی حوادث دوران بما شده است دلیر
چنین که یافته وضع سخای ما تغییر
گرفت مرد عرب آن زر از شه احرار
ز دیده اشک فشان شد به مثل ابر بهار
سرور سینه فخر امم ز مرد عرب
سوال کرد که این گریه تو چیست سبب
گمانم آنکه به نزد تو این عطیه کم است
ز بخشش کم ما خاطرت قرین غمست
به گریه گفت که شاها به خاطرم غم نیست
فدای جو دو سخایت عطای تو کمنیست
سرشک ریزم از آن روز به دیده نمناک
که بود دست تو فیاض در حیات و ممات
کنون دهید دمی گوش از طریق وفا
ز جود و بخش آن شه به دشت کرببلا
دمی که با تن بیسر نموده بود مکان
به خاک قتلگه آن نور چشم عالمیان
لباس برده به تاراج کوفیان ز تنش
چو جان کشیده به بر خاک جسم بیکفنش
ز سیر دار فنا بسته چشم حق بینش
رسید به جدل دور از خدا به بالینش
نخست کرد طمع بر لباس پیکر او
چو دید کامده عریان ز پای تو سر او
نهال آرزویش خواست بیثمر گرد
اراده کرد که از قتلگاه برگردد
دوباره گشت بدان بیحیای شوم شربر
سخاوت پسر بوتراب دامن گیر
زبان حال شه تشنه شد قرین مقال
اشاره کرد که ای کافر سیه اقبال
مگو ز غارت این تن تنهی بود مشتم
بیا بیا که بود خاتمی در انگشتم
به دستیاری انگشت آن محیط کرم
به چشم کور وی از دور برق زد خاتم
ولیک خاطر به جدّل زیاد شد رنجه
که دست شاه به خون خشک بود با پنجه
نشد میسر آن اهرمن به آسانی
که از کفش برد آن خاتم سلیمانی
نداشت حرمت جدش رسول رامنظور
ببرد دست برده به جانب ساطور
به قلب حضرت خیرالنسا شر را فروخت
برای خاطر انگشتری جان را سوخت
فکند زلزله اندر بنای عرش مجید
برای خانمی انگشت آن جناب برید
بس است (صامت) از بن بیتشر شتاب مکن
ازین چکامه دل دوستان کباب مکن
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۵ - حکایت سفینه غلام
چنین شده است روایت بر وضه الانوار
که یک غلام سیه داشت احمد مختار
به درگهش پی خدمت نموده بود مقر
رسیده بود به فخرش به عرش اعظم سر
به همره نبی ابطحی به یک سفری
روانه بود چو اندر پناه خور قمری
ز طی راه شدی خسته هر که از اصحاب
به دوش خود بگرفتی غلام از او اسباب
حمیتش ببر همرهان چون جوش گرفت
تمام جمله اصحاب را به دوش گرفت
گشود سید مختار غنچه شاداب
بدان غلام به انت السفینه کرد خطاب
از آن زمان پی فرموده رسول عرب
همان غلام سیه را سفینه گشت لقب
چو رفت خاتم پیغمبران ز دار فنا
سفینه کرد سفر موسمی سوی دریا
چو در سفینه درآمد سفینه و بنشست
ز تند باد حوادث سفینهاش بشکست
پس از شکستن کشتی که دل به مرگ بداد
ز لطف ایزدی اندر جزیرهای افتاد
بطی راه میان جزیره پویا شد
که از برابروی شیری آشکارا شد
زهم گشود دم و دم به حمله کرد علم
سفینه گشت مشوش ز بیم آن ضیغم
به عجز گفت که ای شیر بینوایم من
سفینه خادم درگاه مصطفایم من
در این جزیره مرا ای اسد رعایت کن
به دوستی محمد مرا حمایت کن
چو شیر نام محمد از آن غلام شنید
ز روی عجز سر خویش را بجنبانید
اشاره کرد به سوی سفینه شیر دژم
که ای سفینه دگر ره مده به خاطرم غم
اگر غلام رسولی تو من غلام توام
کنون ستاده پی حفظ احترام توام
مدار بیم و بیا شو سوار من اکنون
کز این جزیره پرخوف آرمت بیرون
به احترام تمامش به دوش خویش نشاند
ببرد در بلدی وزه بلیهاش برهاند
رسید قصه دیگر ز نو بیاد مرا
که ابن سعد ز بعد از زوال عاشورا
اراده کرد که اسب ستمگری تازد
تن حسین علیرا چو توتیا سازد
نمود فضه بر زینب این چنین بنیاد
که ای غمینه غم تازهات مبارک باد
برفت از سر زینب در این مقدمه هوش
کشید از دل پردرد سوی فضه خروش
که از حکایت شیر و سفینه یاد آور
که در جزیره به حفظ سفینه بست کمر
اگر سفینه غلام در رسول بود
شرافت توهم از خدمت بتول بود
یکی جزیره در این وادی شرر بار است
شنیدهایم که در او شیری آدمیخوار است
تو هم برو ببر شیر و اشکباری کن
سرشک از مژه بیاختیار جاری کن
بگو بشیر که ای شیر وقت امداد است
برای یاری ما قحط آدمی زاد است
رضا مباش که این قوم این خیال کنند
تن برادرم از اسب پایمال کنند
بیا محافظت جسمنور عینم کن
رعیات تن صد پاره حسینم کن
دوید قصه غمدیده باشتاب تمام
ز قول بیبی خود نزد شیر برد پیام
ز فضه شیر چو بنمود این سخن اصفا
روانه شد به سر کشتگان کرببلا
به قتلگاه شه تشنه لپ نها قدم
فتاده دید ز هر سوی کشته بر سرهما
ز هر طرف به سراغ حسین رو میکرد
به پیکر شهدا میرسید و بو میکرد
به هر شهید که در آن زمین گذر میکرد
ز گریه خاک عزا دمبدم بسر میکرد
کشید از دلِ پر خون خروش واویلا
رسید تا به سر نعش سیدالشهداء
فتاد بر سر آن نا امید ز آب فرات
چو تشنهای که رسد بر وصال آب فرات
ببر کشید چوجان جسم داغدیده او
نهاد لب برک حنجر بریده او
نمود چهره زن خون گلوی او رنگین
زبان حال کشید از جنگر ترانه چنین
که ای امانت پیغمبر و عزیز خدا
فدای بیکیست ای غریب کرببلا
عجب رعایل حال تو امتان کردند
تو را به کرببلا خوب میهمان کردند
چرا ز سنگدلی آب بر رخت بستند
ز ماتم علی اکبر دل تو بشکستند
چرا از آدمیان کس نکرد یاری تو
که این کمینه بیایم به جان نثاری تو
کجا شد آن همه عزین که در کنار بتول
گهی مقام تو بود و گهی به دوش رسول
چرا برهنه تنت در تراب افتاده
مقابل شرر آفتاب افتاده
ز زحمت دل پر شیونت چه میخواهد
جدا نموده سرت از تنت چه میخواهد
ز دیده (صامت) محزون سرشک جاری کن
بمانم شه مظلوم اشکباری کن
که یک غلام سیه داشت احمد مختار
به درگهش پی خدمت نموده بود مقر
رسیده بود به فخرش به عرش اعظم سر
به همره نبی ابطحی به یک سفری
روانه بود چو اندر پناه خور قمری
ز طی راه شدی خسته هر که از اصحاب
به دوش خود بگرفتی غلام از او اسباب
حمیتش ببر همرهان چون جوش گرفت
تمام جمله اصحاب را به دوش گرفت
گشود سید مختار غنچه شاداب
بدان غلام به انت السفینه کرد خطاب
از آن زمان پی فرموده رسول عرب
همان غلام سیه را سفینه گشت لقب
چو رفت خاتم پیغمبران ز دار فنا
سفینه کرد سفر موسمی سوی دریا
چو در سفینه درآمد سفینه و بنشست
ز تند باد حوادث سفینهاش بشکست
پس از شکستن کشتی که دل به مرگ بداد
ز لطف ایزدی اندر جزیرهای افتاد
بطی راه میان جزیره پویا شد
که از برابروی شیری آشکارا شد
زهم گشود دم و دم به حمله کرد علم
سفینه گشت مشوش ز بیم آن ضیغم
به عجز گفت که ای شیر بینوایم من
سفینه خادم درگاه مصطفایم من
در این جزیره مرا ای اسد رعایت کن
به دوستی محمد مرا حمایت کن
چو شیر نام محمد از آن غلام شنید
ز روی عجز سر خویش را بجنبانید
اشاره کرد به سوی سفینه شیر دژم
که ای سفینه دگر ره مده به خاطرم غم
اگر غلام رسولی تو من غلام توام
کنون ستاده پی حفظ احترام توام
مدار بیم و بیا شو سوار من اکنون
کز این جزیره پرخوف آرمت بیرون
به احترام تمامش به دوش خویش نشاند
ببرد در بلدی وزه بلیهاش برهاند
رسید قصه دیگر ز نو بیاد مرا
که ابن سعد ز بعد از زوال عاشورا
اراده کرد که اسب ستمگری تازد
تن حسین علیرا چو توتیا سازد
نمود فضه بر زینب این چنین بنیاد
که ای غمینه غم تازهات مبارک باد
برفت از سر زینب در این مقدمه هوش
کشید از دل پردرد سوی فضه خروش
که از حکایت شیر و سفینه یاد آور
که در جزیره به حفظ سفینه بست کمر
اگر سفینه غلام در رسول بود
شرافت توهم از خدمت بتول بود
یکی جزیره در این وادی شرر بار است
شنیدهایم که در او شیری آدمیخوار است
تو هم برو ببر شیر و اشکباری کن
سرشک از مژه بیاختیار جاری کن
بگو بشیر که ای شیر وقت امداد است
برای یاری ما قحط آدمی زاد است
رضا مباش که این قوم این خیال کنند
تن برادرم از اسب پایمال کنند
بیا محافظت جسمنور عینم کن
رعیات تن صد پاره حسینم کن
دوید قصه غمدیده باشتاب تمام
ز قول بیبی خود نزد شیر برد پیام
ز فضه شیر چو بنمود این سخن اصفا
روانه شد به سر کشتگان کرببلا
به قتلگاه شه تشنه لپ نها قدم
فتاده دید ز هر سوی کشته بر سرهما
ز هر طرف به سراغ حسین رو میکرد
به پیکر شهدا میرسید و بو میکرد
به هر شهید که در آن زمین گذر میکرد
ز گریه خاک عزا دمبدم بسر میکرد
کشید از دلِ پر خون خروش واویلا
رسید تا به سر نعش سیدالشهداء
فتاد بر سر آن نا امید ز آب فرات
چو تشنهای که رسد بر وصال آب فرات
ببر کشید چوجان جسم داغدیده او
نهاد لب برک حنجر بریده او
نمود چهره زن خون گلوی او رنگین
زبان حال کشید از جنگر ترانه چنین
که ای امانت پیغمبر و عزیز خدا
فدای بیکیست ای غریب کرببلا
عجب رعایل حال تو امتان کردند
تو را به کرببلا خوب میهمان کردند
چرا ز سنگدلی آب بر رخت بستند
ز ماتم علی اکبر دل تو بشکستند
چرا از آدمیان کس نکرد یاری تو
که این کمینه بیایم به جان نثاری تو
کجا شد آن همه عزین که در کنار بتول
گهی مقام تو بود و گهی به دوش رسول
چرا برهنه تنت در تراب افتاده
مقابل شرر آفتاب افتاده
ز زحمت دل پر شیونت چه میخواهد
جدا نموده سرت از تنت چه میخواهد
ز دیده (صامت) محزون سرشک جاری کن
بمانم شه مظلوم اشکباری کن
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۶ - سئوال از ملک الموت
شنیدهام که خدای مهیمن معبود
زمانی از ملک الموت این سئوال نمود
که ای تو قابض روح تمام خلق جهان
ز جن و انس و سیاه و سفید و پیر و جوان
از آن زمان که به این امر گشته ای مامور
گذشته بر تو از این کار بس سنین و شهور
به فوق عرش ز هر خانمان بری شیون
شوند بسته فتراک تو چه مردوچه زن
دمی شده است که سوزد دلت به حال کسی
که برکشی ز دل تنگ آشیان نفسی
چنین به درگه پروردگار رب جلیل
نمود عرض به معجز و نیاز عزرائیل
که ای خدا دل من درد و جای پرخون است
که حد گفتن وی از حساب بیرون است
اول به ماتم طفل صغیر خون جگر
که نبودش بدم مرگ مادر و پدری
یتیم چون بکشاکشز دادن جانست
مرا مصیبت بیرون و رحد امکانست
دوم کسی که غریبست و از وطن مهجور
ز یار و یاور و اهل دیار باشد دور
نه مونسی که شود رازدار و دلجویش
نه همدمی که دهد دل به مرحمت سویش
غریب را نکند هیچ کس گذر بسرش
مگر غریب دگر در وطن برد خبرش
فغان که بازمرا در دل اضطراب افتاد
به یاد شام همان کشور خراب افتاد
قسم به ذات خدا کودک یتیم حسین
همان ستمکش محزون الیم حسین
به غیر درد یتیمی مگر غریب نبود
همان ستمکش محزون و غم نصیب نبود
ستمکش دو جان دختری رقیه بنام
در آن زمان که مکان داشت در خرابه شام
نبود ورد زبانش به غیر نام پدر
غذای روز شبش اشک چشم و لخت جگر
یزید شد چه خبردار از تب و تابش
روانه کرد به تسکین وی سر بابش
سر پدر به طبق نزد وی چو بنهادند
ستم رسیده زنان خود ز دیده بگشادند
چون آن صغیر گرفت از سر طبق سرپوش
سر پدر به طبق دید از سرش شد هوش
به هوش آمد و آن سر گرفت بر سینه
زبان گشود پی شکوههای دیرینه
که ای جناب پدر تاکنون کجا بودی
چرا ز دختر دلبند خود جدا بودی
تو بودی آنکه مرا بود جا در آغوشت
چگونه گشت به کلی ز من فراموشت
به همرهت علی اصغر چرا نیامده است
برادرم علی اکبر چرا نیامده است
تو زنده باشی و باشد عذار من نیلی
ز دست شمر لعین تا یکی خورم سیلی
پدر به شام نباشد مگر دگر خانه
که دادهاند به ما جا به کنج ویرانه
به صدقه مرد و زن کوفیان بیپروا
به ما دهند همی نان پاره و خرما
ز اهل شام همین نیست ای پدر گلهام
نظاره کن به کف پای پر ز آبلهام
بروی خار مغیلان بسی دویدم من
جفای کوفی و شامی همی کشیدم من
بدان رسید که از درد بیمدد کاری
نهان شدم به تعب زیر بته خاری
ز خاک بستر و خشمت و خرابهام بالین
عجب یتیم نوازی کند یزید لعین
لب مرار عطش و قحط آب گشته کبود
لب مارک تو از چه باب گشته کبود
گمانم این لب و دندان همچو مروارید
کبود گشته پدرجان ز ضرب چوب یزید
چو با پدر کمی از درد دل اشاره نمود
خرابه را ز تف آه پر ستاره نمود
ز روی سینه او سر به یک طرف غلطید
به خاک روی یتیمی نهاد و آه کشید
فغان و آه که (صامت) به وقت جان دادن
بدی به گردن آن طفل بیگناه رسن
زمانی از ملک الموت این سئوال نمود
که ای تو قابض روح تمام خلق جهان
ز جن و انس و سیاه و سفید و پیر و جوان
از آن زمان که به این امر گشته ای مامور
گذشته بر تو از این کار بس سنین و شهور
به فوق عرش ز هر خانمان بری شیون
شوند بسته فتراک تو چه مردوچه زن
دمی شده است که سوزد دلت به حال کسی
که برکشی ز دل تنگ آشیان نفسی
چنین به درگه پروردگار رب جلیل
نمود عرض به معجز و نیاز عزرائیل
که ای خدا دل من درد و جای پرخون است
که حد گفتن وی از حساب بیرون است
اول به ماتم طفل صغیر خون جگر
که نبودش بدم مرگ مادر و پدری
یتیم چون بکشاکشز دادن جانست
مرا مصیبت بیرون و رحد امکانست
دوم کسی که غریبست و از وطن مهجور
ز یار و یاور و اهل دیار باشد دور
نه مونسی که شود رازدار و دلجویش
نه همدمی که دهد دل به مرحمت سویش
غریب را نکند هیچ کس گذر بسرش
مگر غریب دگر در وطن برد خبرش
فغان که بازمرا در دل اضطراب افتاد
به یاد شام همان کشور خراب افتاد
قسم به ذات خدا کودک یتیم حسین
همان ستمکش محزون الیم حسین
به غیر درد یتیمی مگر غریب نبود
همان ستمکش محزون و غم نصیب نبود
ستمکش دو جان دختری رقیه بنام
در آن زمان که مکان داشت در خرابه شام
نبود ورد زبانش به غیر نام پدر
غذای روز شبش اشک چشم و لخت جگر
یزید شد چه خبردار از تب و تابش
روانه کرد به تسکین وی سر بابش
سر پدر به طبق نزد وی چو بنهادند
ستم رسیده زنان خود ز دیده بگشادند
چون آن صغیر گرفت از سر طبق سرپوش
سر پدر به طبق دید از سرش شد هوش
به هوش آمد و آن سر گرفت بر سینه
زبان گشود پی شکوههای دیرینه
که ای جناب پدر تاکنون کجا بودی
چرا ز دختر دلبند خود جدا بودی
تو بودی آنکه مرا بود جا در آغوشت
چگونه گشت به کلی ز من فراموشت
به همرهت علی اصغر چرا نیامده است
برادرم علی اکبر چرا نیامده است
تو زنده باشی و باشد عذار من نیلی
ز دست شمر لعین تا یکی خورم سیلی
پدر به شام نباشد مگر دگر خانه
که دادهاند به ما جا به کنج ویرانه
به صدقه مرد و زن کوفیان بیپروا
به ما دهند همی نان پاره و خرما
ز اهل شام همین نیست ای پدر گلهام
نظاره کن به کف پای پر ز آبلهام
بروی خار مغیلان بسی دویدم من
جفای کوفی و شامی همی کشیدم من
بدان رسید که از درد بیمدد کاری
نهان شدم به تعب زیر بته خاری
ز خاک بستر و خشمت و خرابهام بالین
عجب یتیم نوازی کند یزید لعین
لب مرار عطش و قحط آب گشته کبود
لب مارک تو از چه باب گشته کبود
گمانم این لب و دندان همچو مروارید
کبود گشته پدرجان ز ضرب چوب یزید
چو با پدر کمی از درد دل اشاره نمود
خرابه را ز تف آه پر ستاره نمود
ز روی سینه او سر به یک طرف غلطید
به خاک روی یتیمی نهاد و آه کشید
فغان و آه که (صامت) به وقت جان دادن
بدی به گردن آن طفل بیگناه رسن
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۷ - آمدن بشیر از جانب یوسف به خدمت یعقوب
روایتی شده از راویان بسی مطلوب
برای علت دوری یوسف از یعقوب
که چون ز مصلحت کردکار بیهمتا
نمود مادر یوسف و وداع دار فنا
از این مقدمه یعقوب شد بسی دلگیر
یکی کنیز خرید ا زبرای دادن شیر
ز شیر دادن یوسف گذشت چون ایام
کنیز داشت یکی کودک و بشیرش نام
ز در رسید یکی روز پیر کنعانی
برای دیدن یوسف ز لطف پنهانی
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر
نموده است تغافل به یوسفش از شیر
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر
نموده است تغافل به یوسفش از شیر
الم به سینه یعقوب بس شرر افروخت
گرفت از بر مادر بشیر را بفروخت
کنیز گشت از این حال مضطرب احوال
نمود روی تضرع به قادر متعال
که یا رب از من و حال دلم گواهی تو
به بیکسان دل افسرده داد خواهی تو
ببین فکند جدایی چنان پیمبر تو
میان مادر و فرزند در برابر تو
چو دید زاری آن زن مهیمن علام
بدان ضعیفه همانا شد این چنین الهام
ببین چگونه تلاقی از این عمل سازم
میان باب و پسر هم جدایی اندازم
چنانکه تا ز بشیرت به تو خبر نرسد
خبر ز یوسف گمگشته بر پدر نرسد
غرض که گشت چهل سال یوسف از کنعان
جدا ز نزد پدر بهر آن زن گریان
چنان ز وصل پسر گشت این در نومید
که هر دو دیده وی شد ز انتظار سفید
مشیت ازلی این چنین گرفت قرار
که آب لطف به آتش فشاند دیگر بار
ندا رسید به یوسف ز خالق دوالمن
که نزد باب گرامی فرست پیراهن
که از فراق تو آن پیر نا صبور شده
سفید گشته دو چشمش چو از تو دور شده
همان بشیر به فرمان کردگار جهان
گرفت پیرهن و کرد روی سوی کنعان
رسید بر دروازه دید پیر زنی
نه پیرزن که دو مشت استخوان به یک کفنی
نشان خانه یعقوب را از او پرسید
کنیز بوی محبت از آن نشانه شنید
سئوال کرد چه خواهی ز خانه یعقوب
جواب داد که دارم ز یوسفش مکتوب
از این جواب دل پیر زن به سینه طپید
به گریه گفت که یا رب چه شد نشان امید
به وعدهای که نمودی عجب وفا کردی
مرا ز محنت فرزند خود رها کردی
بشیر یافت که آن پیر زن چه میگوید
کدام راه از این اضطراب میپوید
بگفت غم مخور ای زن که من بشیر توام
زمان وعده بسر رفت و دستگیر توام
بشیر را ز محبت کشید در آغوش
ز هوش رفت و ز فریاد و ناله شد خاموش
بشیر در بر یعقوب برد پیراهن
نمود دیده ز دیدار پیرهن روشن
یکی بشیر دگر در جهان خبر دارم
که از رسالت او شعله بر جگر دارم
همان بشیر که آورد در مدینه خبر
ز حال اهل و عیال حسین تشنه جگر
روایت است که آمد بشیر چون از راه
پیاده شد به سر تربت رسول الله
به گریه گفت که یا مصطفی سلام علیک
به رتبه ختم همه انبیا سلام علیک
خجل ز روی تو هستم اگر به خدمت تو
خبر دهم ز حسین و حریم و عترت تو
ولی رسول چو از اهل بیت اطهارم
به عرض واقعه در خدمت تو ناچارم
به دشت کرببلا از جفای ابن زیاد
به نزد آب حسین تو تشنه لب جا نداد
تمام اهل و عیالش اسیر و خوار شدند
سر برهنه به پشت شیر سوار شدند
سری که داشت به دوش مبارکتو مکان
گهی به خاک تنور و گهی به نوک سنان
سپاه شامی و کوفی سوار و بر مرکب
پیاده عباد بیمار با تن پر تب
ز جای عترت زارت خبر دهم یا نه
گهی به گوشه زندان گهی به ویرانه
به ناسزا دل زینب یکی کباب نمود
یکی به راس حین خارجی خطاب نمود
برای بردن بزم یزید بیپروا
به یک طناب ببستند شصت و شش زن را
نشسته بود نصاری به روی کرسی زر
ستاده بر سر پا عابدین بییاور
ظهیر مسخره در بزم شرب نزد یزید
ز دختران عزیزت کنیز میطلبید
بریده باد زبانم یزید خانه خراب
به نزد راس حسین تو ریخت درد شراب
شکسته باد دهانم که آن جهود عنود
لب حسین ز چوب جفا نمود کبود
بزرگوار دایا به حق پیغمبر(ص)
ز جرم (صامت) و عصیان شیعیان بگذار
برای علت دوری یوسف از یعقوب
که چون ز مصلحت کردکار بیهمتا
نمود مادر یوسف و وداع دار فنا
از این مقدمه یعقوب شد بسی دلگیر
یکی کنیز خرید ا زبرای دادن شیر
ز شیر دادن یوسف گذشت چون ایام
کنیز داشت یکی کودک و بشیرش نام
ز در رسید یکی روز پیر کنعانی
برای دیدن یوسف ز لطف پنهانی
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر
نموده است تغافل به یوسفش از شیر
گرفته بود در آغوش خود کنیز بشیر
نموده است تغافل به یوسفش از شیر
الم به سینه یعقوب بس شرر افروخت
گرفت از بر مادر بشیر را بفروخت
کنیز گشت از این حال مضطرب احوال
نمود روی تضرع به قادر متعال
که یا رب از من و حال دلم گواهی تو
به بیکسان دل افسرده داد خواهی تو
ببین فکند جدایی چنان پیمبر تو
میان مادر و فرزند در برابر تو
چو دید زاری آن زن مهیمن علام
بدان ضعیفه همانا شد این چنین الهام
ببین چگونه تلاقی از این عمل سازم
میان باب و پسر هم جدایی اندازم
چنانکه تا ز بشیرت به تو خبر نرسد
خبر ز یوسف گمگشته بر پدر نرسد
غرض که گشت چهل سال یوسف از کنعان
جدا ز نزد پدر بهر آن زن گریان
چنان ز وصل پسر گشت این در نومید
که هر دو دیده وی شد ز انتظار سفید
مشیت ازلی این چنین گرفت قرار
که آب لطف به آتش فشاند دیگر بار
ندا رسید به یوسف ز خالق دوالمن
که نزد باب گرامی فرست پیراهن
که از فراق تو آن پیر نا صبور شده
سفید گشته دو چشمش چو از تو دور شده
همان بشیر به فرمان کردگار جهان
گرفت پیرهن و کرد روی سوی کنعان
رسید بر دروازه دید پیر زنی
نه پیرزن که دو مشت استخوان به یک کفنی
نشان خانه یعقوب را از او پرسید
کنیز بوی محبت از آن نشانه شنید
سئوال کرد چه خواهی ز خانه یعقوب
جواب داد که دارم ز یوسفش مکتوب
از این جواب دل پیر زن به سینه طپید
به گریه گفت که یا رب چه شد نشان امید
به وعدهای که نمودی عجب وفا کردی
مرا ز محنت فرزند خود رها کردی
بشیر یافت که آن پیر زن چه میگوید
کدام راه از این اضطراب میپوید
بگفت غم مخور ای زن که من بشیر توام
زمان وعده بسر رفت و دستگیر توام
بشیر را ز محبت کشید در آغوش
ز هوش رفت و ز فریاد و ناله شد خاموش
بشیر در بر یعقوب برد پیراهن
نمود دیده ز دیدار پیرهن روشن
یکی بشیر دگر در جهان خبر دارم
که از رسالت او شعله بر جگر دارم
همان بشیر که آورد در مدینه خبر
ز حال اهل و عیال حسین تشنه جگر
روایت است که آمد بشیر چون از راه
پیاده شد به سر تربت رسول الله
به گریه گفت که یا مصطفی سلام علیک
به رتبه ختم همه انبیا سلام علیک
خجل ز روی تو هستم اگر به خدمت تو
خبر دهم ز حسین و حریم و عترت تو
ولی رسول چو از اهل بیت اطهارم
به عرض واقعه در خدمت تو ناچارم
به دشت کرببلا از جفای ابن زیاد
به نزد آب حسین تو تشنه لب جا نداد
تمام اهل و عیالش اسیر و خوار شدند
سر برهنه به پشت شیر سوار شدند
سری که داشت به دوش مبارکتو مکان
گهی به خاک تنور و گهی به نوک سنان
سپاه شامی و کوفی سوار و بر مرکب
پیاده عباد بیمار با تن پر تب
ز جای عترت زارت خبر دهم یا نه
گهی به گوشه زندان گهی به ویرانه
به ناسزا دل زینب یکی کباب نمود
یکی به راس حین خارجی خطاب نمود
برای بردن بزم یزید بیپروا
به یک طناب ببستند شصت و شش زن را
نشسته بود نصاری به روی کرسی زر
ستاده بر سر پا عابدین بییاور
ظهیر مسخره در بزم شرب نزد یزید
ز دختران عزیزت کنیز میطلبید
بریده باد زبانم یزید خانه خراب
به نزد راس حسین تو ریخت درد شراب
شکسته باد دهانم که آن جهود عنود
لب حسین ز چوب جفا نمود کبود
بزرگوار دایا به حق پیغمبر(ص)
ز جرم (صامت) و عصیان شیعیان بگذار
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۸ - شکوه و زینب (ع) سر قبر مادر
روایت است که چون عترت رسولالله
سوی مدینه رسیدند با خروش ز راه
خمیده زینب بیغمگسار گشت روان
میان روضه مادر به ناله و افغان
سلام کرد به حسرت فکند سر در پیش
زبان حال به مادر بگفت با دل ریش
که ای ستمکش ایام چشم تو روشن
که زینبت ز سفر آمده است سوی وطن
سری بر آر ز خاک و به پرس احوالم
نظاره کن که چسان گشته است اقبالم
ز من بپرس که زینب چه شد برادر تو
ز داغ کیست که گشته سیاه معجر تو
ز کربلا تو چرا بیبرادر آمدهای
چنین شکسته دل و خاک بر سر آمدهای
برم ز کوفه و یا کربلا به نزد تو نام
و یا ز شام و یزید لعین بدفرجام
به کربلا ز ستم سوختند خانه ما
بباد داد فلک خاک آشیانه ما
مرا به گوشه زندان همین نه ماوا داد
به کوفه حکم به قتلم نمود ابن زیاد
میان کوفه ندیدی چسان ز آتش دل
زدم ز غصه سر خد به چوبه محمل
که شد ز خون سرم روی و موی من رنگین
روانه شد ز سرم همچو سیل خون به زمین
ز کوفه تا به سوی شام در برابر من
به پیش محمل من بد سر برادر من
شدم چو وارد اشم خراب ای مادر
خرابه منزل ما بود و خاک ره بستر
کسی که مونس و غمخوار و همدم ما بود
مدام سنگ و نی و چوب سخت اعدا بود
تمام کوچه و بازرا شام آئین بست
یزید دون به سر تخت زرنگار نشست
به بزم عام طلب کرد آن لعین غیور
سر برهنه من و اهل بیت را به حضور
چنان نمود جفای یزید مدهوشم
که شد ز شمر و صفت کربلا فراموششم
به پیش دیده من آن ستمگر کونین
بزد به چوب ستم بر لب و دهان حسین
گذشته زین همه یک سرخ مو به بزم یزید
ز خاندان نبوت کنیز میطلبید
بس است (صامت) افسرده زین عزا بگذر
که از سرکش دو چشمت سیاه شد دفتر
سوی مدینه رسیدند با خروش ز راه
خمیده زینب بیغمگسار گشت روان
میان روضه مادر به ناله و افغان
سلام کرد به حسرت فکند سر در پیش
زبان حال به مادر بگفت با دل ریش
که ای ستمکش ایام چشم تو روشن
که زینبت ز سفر آمده است سوی وطن
سری بر آر ز خاک و به پرس احوالم
نظاره کن که چسان گشته است اقبالم
ز من بپرس که زینب چه شد برادر تو
ز داغ کیست که گشته سیاه معجر تو
ز کربلا تو چرا بیبرادر آمدهای
چنین شکسته دل و خاک بر سر آمدهای
برم ز کوفه و یا کربلا به نزد تو نام
و یا ز شام و یزید لعین بدفرجام
به کربلا ز ستم سوختند خانه ما
بباد داد فلک خاک آشیانه ما
مرا به گوشه زندان همین نه ماوا داد
به کوفه حکم به قتلم نمود ابن زیاد
میان کوفه ندیدی چسان ز آتش دل
زدم ز غصه سر خد به چوبه محمل
که شد ز خون سرم روی و موی من رنگین
روانه شد ز سرم همچو سیل خون به زمین
ز کوفه تا به سوی شام در برابر من
به پیش محمل من بد سر برادر من
شدم چو وارد اشم خراب ای مادر
خرابه منزل ما بود و خاک ره بستر
کسی که مونس و غمخوار و همدم ما بود
مدام سنگ و نی و چوب سخت اعدا بود
تمام کوچه و بازرا شام آئین بست
یزید دون به سر تخت زرنگار نشست
به بزم عام طلب کرد آن لعین غیور
سر برهنه من و اهل بیت را به حضور
چنان نمود جفای یزید مدهوشم
که شد ز شمر و صفت کربلا فراموششم
به پیش دیده من آن ستمگر کونین
بزد به چوب ستم بر لب و دهان حسین
گذشته زین همه یک سرخ مو به بزم یزید
ز خاندان نبوت کنیز میطلبید
بس است (صامت) افسرده زین عزا بگذر
که از سرکش دو چشمت سیاه شد دفتر
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۹ - فروختن برادران، حضرت یوسف را به غلامی
کشت چون از کید اخوان در بدر
یوسف صدیق ار نزد پدر
پس برادرها دلش را سوختند
یعنی اندر بندگی بفروختند
چون ندارد با کسی دست ستیز
لاجرم پیوسته باشد در گریز
آب بیرحمی همه در شیر کن
دست و پایش بسته در زنجیر کن
خواجه غل بنهاد اندرگردنش
شد لباس بندگان زیب تنش
بست در زنجیر دست و پای او
داد در دست غلامی زشت خو
بر شتر جا داد از روی غضب
یوسف گل چهره را آن بیادب
در سحرگاهان چو خیل کاروان
شد به سوی مصر از کنعان روان
شد عبور یوسف مهر از وفا
در قبول آل اسحق از قضا
روی قبر مادر اندوهگین
از شیر انداخت خود را بر زمین
در شکایت کردن از دهر دغل
قبر مادر را گرفت اندر بغل
گفت ای مادر بر آر از قبر سر
یوسف خود را بدین خواری نگر
بین لباس کهنه را زیب تنم
پای در زنجیر و غل در گردنم
از برادرها دلی دارم کباب
طاقتم طاقتست از هجران باب
در شکایت بد به قبر مادرش
چون اجل آمد غلام اندر سرش
زد طپانچه بر گل رخسار او
کرد خوئین عارض گلنار او
شد ز سیلی قلب یوسف پر ز خون
عرش و فرش افتاد در جوش و خروش
مشتعل شد نار قهر کردگار
شد هوا از صر صر غم پر غبار
گشت ظاهر صاعقه از آسمان
شد زمین چون کشتی بیبادبان
مشتعل شد نار قهر کردگار
شد هوا از صرصر غم پرغبار
گشت ظاهر صاعقه از آسمان
شد زمین چون کشتی بیبادبان
در تعجب گشت خیل کاروان
زین تنزل در زمین و آسمان
جمله میگفتند با قلب زده
گوئیا کز ما گناهی سر زده
گفت یقلوس این غریو و ولو برای او
از گناه من بود در قافله
شد گریزان چون غلام مهلقا
من زدم سیلی به رویش از جفا
از گناهم روز روشن تار شد
شومی من باعث این کار شد
جمله بهر بخشش عفو و گناه
سوی یوسف رو نمودند عذرخواه
لب بجنبانید در نزد خدا
شد دعایش باعث رفع بلا
دست و پا وگردن آن سرفراز
ساختند از صدمه زنجیر باز
بر قدوم یوسف والامقام
او فتادند از برای احترام
گرچنین میباشد ای آزادگان
حرمت و شان پیمبرزادگان
پس چرا در قتلگاه زد چون قدم
در اسیری عترت فخر امم
از شتر افتاد با چشمان تو
چون سکینه بر سر نعش در
دید ببریده گلوی شاه دین
از قفا با خنجر شمر لعین
بر گلوی شاه بیسر سر نهاد
سر به جای ناوک خنجر نهاد
آه آتشبار از دل برفروخت
جان انس و جان ز برق آه سوخت
گفت ای بابا به قربان سرت
جان و سر قربان بیسر پیکرت
گو که کرد ای زینت عرش عظیم
ای پدر در کودکی ما را یتیم
ای پناه کودکان بیپدر
دختر خود را بکش دستی بسر
تا نمایی از دلم بیرون غمی
چون یتیمم غمخور من شود می
تشنهکامی و یتیمی بس نبود
صورتم را بنگر از سیلی کبود
از پی تسکین قلب خستهام
خیز و بگشا هر دو دست بستهام
بود آن شیرین زبان با چشم تر
روی نعش باب بیسر نوحهگر
ناگهان شومی ز کفار شریر
چون اجل شد سوی آن طفل صغیر
از سر نعش شهید کربلا
تا کند آن طفل بیکس را جدا
آن یکی رخسارهاش نیلی نمود
ماه رویش نیلی از سیلی نمود
دیگری کرد از ستم با کعب نی
دور از دامان بابا دست وی
عاقبت قلب کباب و چشم تر
شد جدا با گریه از نعش پدر
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
یوسف صدیق ار نزد پدر
پس برادرها دلش را سوختند
یعنی اندر بندگی بفروختند
چون ندارد با کسی دست ستیز
لاجرم پیوسته باشد در گریز
آب بیرحمی همه در شیر کن
دست و پایش بسته در زنجیر کن
خواجه غل بنهاد اندرگردنش
شد لباس بندگان زیب تنش
بست در زنجیر دست و پای او
داد در دست غلامی زشت خو
بر شتر جا داد از روی غضب
یوسف گل چهره را آن بیادب
در سحرگاهان چو خیل کاروان
شد به سوی مصر از کنعان روان
شد عبور یوسف مهر از وفا
در قبول آل اسحق از قضا
روی قبر مادر اندوهگین
از شیر انداخت خود را بر زمین
در شکایت کردن از دهر دغل
قبر مادر را گرفت اندر بغل
گفت ای مادر بر آر از قبر سر
یوسف خود را بدین خواری نگر
بین لباس کهنه را زیب تنم
پای در زنجیر و غل در گردنم
از برادرها دلی دارم کباب
طاقتم طاقتست از هجران باب
در شکایت بد به قبر مادرش
چون اجل آمد غلام اندر سرش
زد طپانچه بر گل رخسار او
کرد خوئین عارض گلنار او
شد ز سیلی قلب یوسف پر ز خون
عرش و فرش افتاد در جوش و خروش
مشتعل شد نار قهر کردگار
شد هوا از صر صر غم پر غبار
گشت ظاهر صاعقه از آسمان
شد زمین چون کشتی بیبادبان
مشتعل شد نار قهر کردگار
شد هوا از صرصر غم پرغبار
گشت ظاهر صاعقه از آسمان
شد زمین چون کشتی بیبادبان
در تعجب گشت خیل کاروان
زین تنزل در زمین و آسمان
جمله میگفتند با قلب زده
گوئیا کز ما گناهی سر زده
گفت یقلوس این غریو و ولو برای او
از گناه من بود در قافله
شد گریزان چون غلام مهلقا
من زدم سیلی به رویش از جفا
از گناهم روز روشن تار شد
شومی من باعث این کار شد
جمله بهر بخشش عفو و گناه
سوی یوسف رو نمودند عذرخواه
لب بجنبانید در نزد خدا
شد دعایش باعث رفع بلا
دست و پا وگردن آن سرفراز
ساختند از صدمه زنجیر باز
بر قدوم یوسف والامقام
او فتادند از برای احترام
گرچنین میباشد ای آزادگان
حرمت و شان پیمبرزادگان
پس چرا در قتلگاه زد چون قدم
در اسیری عترت فخر امم
از شتر افتاد با چشمان تو
چون سکینه بر سر نعش در
دید ببریده گلوی شاه دین
از قفا با خنجر شمر لعین
بر گلوی شاه بیسر سر نهاد
سر به جای ناوک خنجر نهاد
آه آتشبار از دل برفروخت
جان انس و جان ز برق آه سوخت
گفت ای بابا به قربان سرت
جان و سر قربان بیسر پیکرت
گو که کرد ای زینت عرش عظیم
ای پدر در کودکی ما را یتیم
ای پناه کودکان بیپدر
دختر خود را بکش دستی بسر
تا نمایی از دلم بیرون غمی
چون یتیمم غمخور من شود می
تشنهکامی و یتیمی بس نبود
صورتم را بنگر از سیلی کبود
از پی تسکین قلب خستهام
خیز و بگشا هر دو دست بستهام
بود آن شیرین زبان با چشم تر
روی نعش باب بیسر نوحهگر
ناگهان شومی ز کفار شریر
چون اجل شد سوی آن طفل صغیر
از سر نعش شهید کربلا
تا کند آن طفل بیکس را جدا
آن یکی رخسارهاش نیلی نمود
ماه رویش نیلی از سیلی نمود
دیگری کرد از ستم با کعب نی
دور از دامان بابا دست وی
عاقبت قلب کباب و چشم تر
شد جدا با گریه از نعش پدر
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۱۰ - در عدل انوشیروان
بود اندر ملک آذربایجان
حاکمی از جانب نوشیروان
در حکومت ظالم و جبار بود
طاغی و یاغی و بدکردار بود
بر عموم خلق از برنا و پیر
ظلم میکرد از صغیر و از کبیر
یر زالی بود در ملکش مقیم
سرپرست چند اطفال یتیم
داشت ملکی آن زن افسرده حال
از پی قوت معاش ماه و سال
ظلم حاکم قلب وی پرخون نمود
ملک را از دست وی بیرون نمود
شد مسافر آن زمان بیخانمان
از تظلم در بر نوشیروان
مدتی میبود اندر انتظار
تا بدیدش روز اندر رهگذر
عرض حال خویش را تقریر کرد
پای شاه از شکوه در زنجیر کرد
شاه را بر حالت وی دل بسوخت
آتش قهر و غضب را برفروخت
آن امیر جور را حاضر به یش
کرد شاه اندر سریر عدل خویش
اول اندر پیش چشم خاص و عام
کرد در تحقیق مطلب اهتمام
چون معین شد خطایی آن امیر
حکم بر جلاد داد آن بینظیر
در بر چشم سپاه و لشگرش
زنده زنده پوست کندند از سرش
دستگاه عدل خود آباد کرد
و آن زن مظلومه را دلشاد کرد
باز برگرداند آن بیچاره زن
با امینی موتمن سوی وطن
پس چرا داد دل زینب نداد
در سریر سلطنت ابن زیاد
آن زمان کان عصمت پروردگار
کرد جا در مجلس آن نابکار
از هجوم کثرت نامحرمان
ساخت اندر گوشه خود را نهان
گفت عبیدالله کاین افسرده کیست
این سیه بر سر برادر مرده کیست
یک کنیزی گفت با آن بیحیا
هذه بنت علی مرتضی
کف بلب آورد مانند شتر
از غضب رگهای گردن کرد پر
گفت دیدی آخر ای دخت علی
حق ز باطل گشت اکنون منجلی
دور گیتی همرهی با ما نمود
کاذبان را خائن و رسوا نمود
قلب زینب زین سخن شد پر ز درد
برکشید از آتش دل آه سرد
گفت ای شمع کلامت بیفروغ
شرم کن ظالم از این قول دروغ
روز محشر در بر ختمی مآب
آخر ای کافر چه میگویی جواب
سید سجاد محزون علیل
با عبیدالله بیشرم محبل
گفت خاموش ای پلید بیادب
هست این زن دختر شاه عرب
بیش از این ظالم دلش را خون مکن
هتک عرض زینب محزون مکن
کرد از قهر آن پلید نشاتین
حکم بر قتل علی بن الحسین
دید زینب عابد بیمار را
بر سروی قاتل خون خوار را
زد بسر آویخت اندر دامنش
دست خود را کرد طوق گردنش
گفت با ابن زیاد سنگدل
کای جهان از نار ظلمت مشتعل
بگذر از قتل برادرزادهام
من به جای وی به قتل آمادهام
کشتن وی گر کند قلب تو خوش
پس مرا ای سنگدل اول بکش
زیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
حاکمی از جانب نوشیروان
در حکومت ظالم و جبار بود
طاغی و یاغی و بدکردار بود
بر عموم خلق از برنا و پیر
ظلم میکرد از صغیر و از کبیر
یر زالی بود در ملکش مقیم
سرپرست چند اطفال یتیم
داشت ملکی آن زن افسرده حال
از پی قوت معاش ماه و سال
ظلم حاکم قلب وی پرخون نمود
ملک را از دست وی بیرون نمود
شد مسافر آن زمان بیخانمان
از تظلم در بر نوشیروان
مدتی میبود اندر انتظار
تا بدیدش روز اندر رهگذر
عرض حال خویش را تقریر کرد
پای شاه از شکوه در زنجیر کرد
شاه را بر حالت وی دل بسوخت
آتش قهر و غضب را برفروخت
آن امیر جور را حاضر به یش
کرد شاه اندر سریر عدل خویش
اول اندر پیش چشم خاص و عام
کرد در تحقیق مطلب اهتمام
چون معین شد خطایی آن امیر
حکم بر جلاد داد آن بینظیر
در بر چشم سپاه و لشگرش
زنده زنده پوست کندند از سرش
دستگاه عدل خود آباد کرد
و آن زن مظلومه را دلشاد کرد
باز برگرداند آن بیچاره زن
با امینی موتمن سوی وطن
پس چرا داد دل زینب نداد
در سریر سلطنت ابن زیاد
آن زمان کان عصمت پروردگار
کرد جا در مجلس آن نابکار
از هجوم کثرت نامحرمان
ساخت اندر گوشه خود را نهان
گفت عبیدالله کاین افسرده کیست
این سیه بر سر برادر مرده کیست
یک کنیزی گفت با آن بیحیا
هذه بنت علی مرتضی
کف بلب آورد مانند شتر
از غضب رگهای گردن کرد پر
گفت دیدی آخر ای دخت علی
حق ز باطل گشت اکنون منجلی
دور گیتی همرهی با ما نمود
کاذبان را خائن و رسوا نمود
قلب زینب زین سخن شد پر ز درد
برکشید از آتش دل آه سرد
گفت ای شمع کلامت بیفروغ
شرم کن ظالم از این قول دروغ
روز محشر در بر ختمی مآب
آخر ای کافر چه میگویی جواب
سید سجاد محزون علیل
با عبیدالله بیشرم محبل
گفت خاموش ای پلید بیادب
هست این زن دختر شاه عرب
بیش از این ظالم دلش را خون مکن
هتک عرض زینب محزون مکن
کرد از قهر آن پلید نشاتین
حکم بر قتل علی بن الحسین
دید زینب عابد بیمار را
بر سروی قاتل خون خوار را
زد بسر آویخت اندر دامنش
دست خود را کرد طوق گردنش
گفت با ابن زیاد سنگدل
کای جهان از نار ظلمت مشتعل
بگذر از قتل برادرزادهام
من به جای وی به قتل آمادهام
کشتن وی گر کند قلب تو خوش
پس مرا ای سنگدل اول بکش
زیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۱۱ - خواب دیدن ناصرالدین شاه قاجار در نجف اشرف
این شنیدستم که شاه جم حشم
ناصرالدین شاه کیسخرو خدم
گشت چون الطاف یزدان یاورش
حلقه زد پیک سعادت بر درش
یعنی از ایران روان شد از وفا
موکب میمون وی در کربلا
سر قدم بنمود با شوق و شعف
بهر پابوس شهنشاه نجف
گفت چون شد ساکن آن سرزمین
«ادخلوها بسلام آمنین»
منزل آن شاه گردوه احتشام
در نجف گردید در وادیالسلام
لشکر آن خرو انجم سپاه
بر فلک زد قبههای بارگاه
اندر آن وادی نمودند انتخاب
گوشهای را بهر اصطبل دواب
کرد چون اردوی شاه از صدر و ذیل
خیمه بر پا جوقه جوقه خیل خیل
دیده حق بین وی شد کامیاب
از زیارتگاه قبر بوتراب
شامگاهان شاه اورنک عجم
بر سریر استراحت زد قدم
شد چو هنگام سحر ناگه ز خواب
جست سلطان ناصرالدین از شتاب
لرزلرزان لعل لب را باز کرد
محرمان راز را آواز کرد
داد فرمان همراهان راه را
بر کنند آن خیمه و خرگاه را
رفت و در سمت دگر منزل نمود
بهر راحت منزلی حاصل نمود
گشت خرم چون دل شه از ملال
حاضران کردند از وی این سئوال
کای گدای در گهت خاقان چین
کیقبا از ملک قدرت خوشهچین
ای شهنشاه عجم اندر عرب
چیست خوف و اضطرابت را سبب
از چه رو ای خسرو خسرو اساس
ساختی از وادی ایمن هراس
ای همای اوج عزت از بهشت
ساختی منزل چرا اندر کنشت
گفت شد در خواب بر من جلوهگر
مظهر ذات خدای دادگر
حبل ایمان عروه الوثقای دین
مصدر ایمان امیرالمومنین
با غضب فرمود کز وادی السلام
کردهای بهر چه ترک احترام
غافلی از احترام این زمین
کاین زمین باشد قبور مومنین
ساختی او را برای شیخ و شاب
آخور انعام و اصطبل دواب
اندر اینجا بر کلیم آمد ندا
از برای خلع نعلین از خدا
بیتامل ترک استکبار کن
زود از این ارض مقدس بار کن
گر چنین میباشد ای اهل یقین
احترام خاک قبر مومنین
پس چرا بر باد دادند اهل شام
حرمت نعش امام تشنه کام
نور چشم مصطفی از صدر زین
جسم صد چاکش فتاد اندر زمین
برد غارت دشمن بدگوهرش
هر لباسی داشت از پانا سرش
کار را بر جسم وی کردند تنک
هریک از ضرب عصا و چوب و سنگ
تا شود آگاه از سر دلش
زد سنان در پهلوی وی قاتلش
سجده گاه رحمه للعالمین
رنگ شد با سنگ از خون جبین
شد چنان پیکان به نافش کارگر
کز کمرگاهش برون بنمود سر
روسیاهی دشمنی با حق نمود
چون قمر با تیغ فرقش شق نمود
گشت افزون چو بلای پیکرش
شمر دون آمد به خنجر برسرش
ساخت از نی راس آن بیاقربا
از قفا با یازده ضربت جدا
تا که گردد میزبان راس وی
خولی بیدین سرش را زد به نی
بر سر وی کار را کردند سخت
گه به مطبخ بود گاهی بر درخت
پس تلافی کرد اندر شهر شام
زاده هند از برای احترام
ساخت در بزم شراب آن بیحیا
راس او را زینت طشت طلا
عرش را چون فلک بیلنگر نمود
بسکه هتک حرمت آن سر نمود
تا زند آتش به قلب زینبش
از غضب زد خیزران را بر لبش
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
ناصرالدین شاه کیسخرو خدم
گشت چون الطاف یزدان یاورش
حلقه زد پیک سعادت بر درش
یعنی از ایران روان شد از وفا
موکب میمون وی در کربلا
سر قدم بنمود با شوق و شعف
بهر پابوس شهنشاه نجف
گفت چون شد ساکن آن سرزمین
«ادخلوها بسلام آمنین»
منزل آن شاه گردوه احتشام
در نجف گردید در وادیالسلام
لشکر آن خرو انجم سپاه
بر فلک زد قبههای بارگاه
اندر آن وادی نمودند انتخاب
گوشهای را بهر اصطبل دواب
کرد چون اردوی شاه از صدر و ذیل
خیمه بر پا جوقه جوقه خیل خیل
دیده حق بین وی شد کامیاب
از زیارتگاه قبر بوتراب
شامگاهان شاه اورنک عجم
بر سریر استراحت زد قدم
شد چو هنگام سحر ناگه ز خواب
جست سلطان ناصرالدین از شتاب
لرزلرزان لعل لب را باز کرد
محرمان راز را آواز کرد
داد فرمان همراهان راه را
بر کنند آن خیمه و خرگاه را
رفت و در سمت دگر منزل نمود
بهر راحت منزلی حاصل نمود
گشت خرم چون دل شه از ملال
حاضران کردند از وی این سئوال
کای گدای در گهت خاقان چین
کیقبا از ملک قدرت خوشهچین
ای شهنشاه عجم اندر عرب
چیست خوف و اضطرابت را سبب
از چه رو ای خسرو خسرو اساس
ساختی از وادی ایمن هراس
ای همای اوج عزت از بهشت
ساختی منزل چرا اندر کنشت
گفت شد در خواب بر من جلوهگر
مظهر ذات خدای دادگر
حبل ایمان عروه الوثقای دین
مصدر ایمان امیرالمومنین
با غضب فرمود کز وادی السلام
کردهای بهر چه ترک احترام
غافلی از احترام این زمین
کاین زمین باشد قبور مومنین
ساختی او را برای شیخ و شاب
آخور انعام و اصطبل دواب
اندر اینجا بر کلیم آمد ندا
از برای خلع نعلین از خدا
بیتامل ترک استکبار کن
زود از این ارض مقدس بار کن
گر چنین میباشد ای اهل یقین
احترام خاک قبر مومنین
پس چرا بر باد دادند اهل شام
حرمت نعش امام تشنه کام
نور چشم مصطفی از صدر زین
جسم صد چاکش فتاد اندر زمین
برد غارت دشمن بدگوهرش
هر لباسی داشت از پانا سرش
کار را بر جسم وی کردند تنک
هریک از ضرب عصا و چوب و سنگ
تا شود آگاه از سر دلش
زد سنان در پهلوی وی قاتلش
سجده گاه رحمه للعالمین
رنگ شد با سنگ از خون جبین
شد چنان پیکان به نافش کارگر
کز کمرگاهش برون بنمود سر
روسیاهی دشمنی با حق نمود
چون قمر با تیغ فرقش شق نمود
گشت افزون چو بلای پیکرش
شمر دون آمد به خنجر برسرش
ساخت از نی راس آن بیاقربا
از قفا با یازده ضربت جدا
تا که گردد میزبان راس وی
خولی بیدین سرش را زد به نی
بر سر وی کار را کردند سخت
گه به مطبخ بود گاهی بر درخت
پس تلافی کرد اندر شهر شام
زاده هند از برای احترام
ساخت در بزم شراب آن بیحیا
راس او را زینت طشت طلا
عرش را چون فلک بیلنگر نمود
بسکه هتک حرمت آن سر نمود
تا زند آتش به قلب زینبش
از غضب زد خیزران را بر لبش
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را