تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود
موشکی در کف مهار اشتری
در ربود و شد روان او از مری
اشتر از چستی که با او شد روان
موش غره شد که هستم پهلوان
بر شتر زد پرتو اندیشه‌اش
گفت بنمایم تو را، تو باش خوش
تا بیامد بر لب جوی بزرگ
کندرو گشتی زبون پیل سترگ
موش آن‌جا ایستاد و خشک گشت
گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت
این توقف چیست؟ حیرانی چرا؟
پا بنه مردانه، اندر جو درآ
تو قلاووزی و پیش‌آهنگ من
درمیان ره مباش و تن مزن
گفت این آب شگرف است و عمیق
من همی‌ترسم ز غرقاب ای رفیق
گفت اشتر تا ببینم حد آب
پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب ای کور موش
از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش؟
گفت مور توست و ما را اژدهاست
که ز زانو تا به زانو فرق‌هاست
گر تو را تا زانو است ای پر هنر
مر مرا صد گز گذشت از فرق سر
گفت گستاخی مکن بار دگر
تا نسوزد جسم و جانت زین شرر
تو مری با مثل خود موشان بکن
با شتر مر موش را نبود سخن
گفت توبه کردم از بهر خدا
بگذران زین آب مهلک مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هین
برجه و بر کودبان من نشین
این گذشتن شد مسلم مر مرا
بگذرانم صد هزاران چون تو را
چون پیمبر نیستی، پس رو به راه
تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش، چون سلطان نه‌یی
خود مران، چون مرد کشتیبان نه‌یی
چون نه‌یی کامل، دکان تنها مگیر
دست‌خوش می‌باش تا گردی خمیر
انصتوا را گوش کن، خاموش باش
چون زبان حق نگشتی، گوش باش
ور بگویی شکل استفسار گو
با شهنشاهان تو مسکین‌وار گو
ابتدای کبر و کین از شهوت است
راسخی شهوتت از عادت است
چون ز عادت گشت محکم خوی بد
خشم آید بر کسی کت واکشد
چون که تو گل‌خوار گشتی هر که او
واکشد از گل تو را، باشد عدو
بت‌پرستان چون که گرد بت تنند
مانعان راه خود را دشمن‌اند
چون که کرد ابلیس خو با سروری
دید آدم را حقیر او از خری
که به از من سروری دیگر بود
تا که او مسجود چون من کس شود؟
سروری زهر است جز آن روح را
کو بود تریاق‌لانی زابتدا
کوه اگر پر مار شد، باکی مدار
کو بود در اندرون تریاق‌زار
سروری چون شد دماغت را ندیم
هر که بشکستت شود خصم قدیم
چون خلاف خوی تو گوید کسی
کینه‌ها خیزد تو را با او بسی
که مرا از خوی من برمی‌کند
خویش را بر من چو سرور می‌کند
چون نباشد خوی بد سرکش درو
کی فروزد از خلاف آتش درو؟
با مخالف او مدارایی کند
در دل او خویش را جایی کند
زان که خوی بد نگشته‌ست استوار
مور شهوت شد ز عادت همچو مار
مار شهوت را بکش در ابتلا
ورنه اینک گشت مارت اژدها
لیک هر کس مور بیند مار خویش
تو ز صاحب‌دل کن استفسار خویش
تا نشد زر مس، نداند من مسم
تا نشد شه دل نداند مفلسم
خدمت اکسیر کن مس‌وار تو
جور می‌کش ای دل از دلدار تو
کیست دلدار؟ اهل دل، نیکو بدان
که چو روز و شب جهانند از جهان
عیب کم گو بندهٔ الله را
متهم کم کن به دزدی شاه را
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۱ - کرامات آن درویش کی در کشتی متهمش کردند
بود درویشی درون کشتی‌یی
ساخته از رخت مردی پشتی‌یی
یاوه شد همیان زر، او خفته بود
جمله را جستند و او را هم نمود
کین فقیر خفته را جوییم هم
کرد بیدارش ز غم صاحب‌درم
که درین کشتی حرمدان گم شده‌ست
جمله را جستیم، نتوانی تو رست
دلق بیرون کن، برهنه شو ز دلق
تا ز تو فارغ شود اوهام خلق
گفت یا رب مر غلامت را خسان
متهم کردند، فرمان در رسان
چون به درد آمد دل درویش ازان
سر برون کردند هر سو در زمان
صد هزاران ماهی از دریای ژرف
در دهان هر یکی دری شگرف
صد هزاران ماهی از دریای پر
در دهان هر یکی در و چه در
هر یکی دری خراج ملکتی
کز الٰه است این ندارد شرکتی
در چند انداخت در کشتی و جست
مر هوا را ساخت کرسی و نشست
خوش مربع چون شهان بر تخت خویش
او فراز اوج و کشتی‌اش به پیش
گفت رو، کشتی شما را، حق مرا
تا نباشد با شما دزد گدا
تا که را باشد خسارت زین فراق
من خوشم جفت حق و با خلق طاق
نه مرا او تهمت دزدی نهد
نه مهارم را به غمازی دهد
بانگ کردند اهل کشتی کی همام
از چه دادندت چنین عالی مقام؟
گفت از تهمت نهادن بر فقیر
وز حق‌آزاری پی چیزی حقیر
حاش لله، بل ز تعظیم شهان
که نبودم در فقیران بدگمان
آن فقیران لطیف خوش‌نفس
کز پی تعظیمشان آمد عبس
آن فقیری بهر پیچاپیچ نیست
بل پی آن که به جز حق هیچ نیست
متهم چون دارم آن‌ها را که حق
کرد امین مخزن هفتم طبق؟
متهم نفس است، نی عقل شریف
متهم حس است، نه نور لطیف
نفس سوفسطایی آمد، می‌زنش
کش زدن سازد، نه حجت گفتنش
معجزه بیند، فروزد آن زمان
بعد ازان گوید خیالی بود آن
ور حقیقت بود آن دید عجب
چون مقیم چشم نامد روز و شب؟
آن مقیم چشم پاکان می‌بود
نی قرین چشم حیوان می‌شود
کان عجب زین حس دارد عار و ننگ
کی بود طاووس اندر چاه تنگ؟
تا نگویی مر مرا بسیارگو
من ز صد یک گویم و آن همچو مو
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید
صوفیان بر صوفی‌یی شنعه زدند
پیش شیخ خانقاهی آمدند
شیخ را گفتند داد جان ما
تو ازین صوفی بجو ای پیشوا
گفت آخر چه گله‌ست ای صوفیان
گفت این صوفی سه خو دارد گران
در سخن بسیارگو همچون جرس
در خورش افزون خورد از بیست کس
ور بخسبد، هست چون اصحاب کهف
صوفیان کردند پیش شیخ زحف
شیخ رو آورد سوی آن فقیر
کی ز هر حالی که هست اوساط گیر
در خبر خیر الامور اوساطها
نافع آمد زاعتدال اخلاط‌ها
گر یکی خلطی فزون شد از عرض
در تن مردم پدید آید مرض
بر قرین خویش مفزا در صفت
کان فراق آرد یقین در عاقبت
نطق موسیٰ بد بر اندازه ولیک
هم فزون آمد ز گفت یار نیک
آن فزونی با خضر آمد شقاق
گفت رو، تو مکثری، هٰذا فراق
موسیا بسیارگویی، دور شو
ورنه با من گنگ باش و کور شو
ور نرفتی، وز ستیزه شسته‌یی
تو به معنی رفته‌یی، بگسسته‌یی
چون حدث کردی تو ناگه در نماز
گویدت سوی طهارت رو بتاز
ور نرفتی، خشک خنبان می‌شوی
خود نمازت رفت پیشین ای غوی
رو بر آن‌ها که هم‌جفت تواند
عاشقان و تشنهٔ گفت تواند
پاسبان بر خوابناکان برفزود
ماهیان را پاسبان حاجت نبود
جامه‌پوشان را نظر بر گازر است
جان عریان را تجلی زیور است
یا ز عریانان به یک سو باز رو
یا چو ایشان فارغ از تن جامه شو
ور نمی‌توانی که کل عریان شوی
جامه کم کن تا ره اوسط روی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۳ - عذر گفتن فقیر به شیخ
پس فقیر آن شیخ را احوال گفت
عذر را با آن غرامت کرد جفت
مر سوآل شیخ را داد او جواب
چون جوابات خضر خوب و صواب
آن جوابات سوآلات کلیم
کش خضر بنمود از رب علیم
گشت مشکل‌هاش حل، وافزون زیاد
از پی هر مشکلش مفتاح داد
از خضر درویش هم میراث داشت
در جواب شیخ همت بر گماشت
گفت راه اوسط ارچه حکمت است
لیک اوسط نیز هم با نسبت است
آب جو نسبت به اشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم
هر که را باشد وظیفه چار نان
دو خورد یا سه خورد، هست اوسط آن
ور خورد هر چار، دور از اوسط است
او اسیر حرص مانند بط است
هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد، می‌دان که اوسط آن بود
چون مرا پنجاه نان هست اشتها
مر تو را شش گرده، هم‌دستیم نی
تو به ده رکعت نماز آیی ملول
من به پانصد در نیایم در نحول
آن یکی تا کعبه حافی می‌رود
وان یکی تا مسجد از خود می‌شود
آن یکی در پاک‌بازی جان بداد
وین یکی جان کند تا یک نان بداد
این وسط در با نهایت می‌رود
که مر آن را اول و آخر بود
اول و آخر بباید تا در آن
در تصور گنجد اوسط یا میان
بی‌نهایت چون ندارد دو طرف
کی بود او را میانه منصرف؟
اول و آخر نشانش کس نداد
گفت لو کان له البحر مداد
هفت دریا گر شود کلی مداد
نیست مر پایان شدن را هیچ امید
باغ و بیشه گر بود یک سر قلم
زین سخن هرگز نگردد هیچ کم
آن همه حبر و قلم فانی شود
وین حدیث بی‌عدد باقی بود
حالت من خواب را ماند گهی
خواب پندارد مر آن را گم‌رهی
چشم من خفته، دلم بیدار دان
شکل بی‌کار مرا بر کار دان
گفت پیغامبر که عینای تنام
لا ینام قلبی عن رب الانام
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب
چشم من خفته، دلم در فتح باب
مر دلم را پنج حس دیگر است
حس دل را هر دو عالم منظر است
تو ز ضعف خود مکن در من نگاه
بر تو شب، بر من همان شب چاشت گاه
بر تو زندان، بر من آن زندان چو باغ
عین مشغولی مرا گشته فراغ
پای تو در گل، مرا گل گشته گل
مر تو را ماتم، مرا سور و دهل
در زمینم با تو ساکن در محل
می‌دوم بر چرخ هفتم چون زحل
هم‌نشینت من نیم، سایه‌ی من است
برتر از اندیشه‌ها پایه‌ی من است
زان که من زاندیشه‌ها بگذشته‌ام
خارج اندیشه پویان گشته‌ام
حاکم اندیشه‌ام، محکوم نی
زان که بنا حاکم آمد بر بنا
جمله خلقان سخرهٔ اندیشه‌اند
زان سبب خسته دل و غم‌پیشه‌اند
قاصدا خود را به اندیشه دهم
چون بخواهم از میانشان برجهم
من چو مرغ اوجم، اندیشه مگس
کی بود بر من مگس را دسترس؟
قاصدا زیر آیم از اوج بلند
تا شکسته‌پایگان بر من تنند
چون ملالم گیرد از سفلی صفات
بر پرم همچون طیور الصافات
پر من رسته‌ست هم از ذات خویش
بر نچفسانم دو پر من با سریش
جعفر طیار را پر جاریه‌ست
جعفر طرار را پر عاریه‌ست
نزد آن که لم یذق دعوی‌ست این
نزد سکان افق معنی‌ست این
لاف و دعوی باشد این پیش غراب
دیگ تی و پر یکی پیش ذباب
چون که در تو می‌شود لقمه گهر
تن مزن، چندان که بتوانی بخور
شیخ روزی بهر دفع سوء ظن
در لگن قی کرد، پر در شد لگن
گوهر معقول را محسوس کرد
پیر بینا، بهر کم‌عقلی مرد
چون که در معده شود پاکت پلید
قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
هر که در وی لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۴ - بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است
گر تو هستی آشنای جان من
نیست دعوی گفت معنی‌لان من
گر بگویم نیم‌شب پیش توام
هین مترس از شب، که من خویش توام
این دو دعوی پیش تو معنی بود
چون شناسی بانگ خویشاوند خود
پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک
هر دو معنی بود پیش فهم نیک
قرب آوازش گواهی می‌دهد
کین دم از نزدیک یاری می‌جهد
لذت آواز خویشاوند نیز
شد گوا بر صدق آن خویش عزیز
باز بی‌الهام احمق کو ز جهل
می‌نداند بانگ بیگانه ز اهل
پیش او دعوی بود گفتار او
جهل او شد مایهٔ انکار او
پیش زیرک کندرونش نورهاست
عین این آواز معنی بود راست
یا به تازی گفت یک تازی‌زبان
که همی دانم زبان تازیان
عین تازی گفتنش معنی بود
گرچه تازی گفتنش دعوی بود
یا نویسد کاتبی بر کاغذی
کاتب و خط‌ خوانم و من امجدی
این نوشته گرچه خود دعوی بود
هم نوشته شاهد معنی بود
یا بگوید صوفی‌یی دیدی تو دوش
در میان خواب سجاده ‌به دوش؟
من بدم آن، وانچه گفتم خواب در
با تو اندر خواب در شرح نظر
گوش کن، چون حلقه اندر گوش کن
آن سخن را پیشوای هوش کن
چون تو را یاد آید آن خواب این سخن
معجز نو باشد و زر کهن
گرچه دعوی می‌نماید این، ولی
جان صاحب‌واقعه گوید بلی
پس چو حکمت ضالهٔ مؤمن بود
آن ز هر که بشنود موقن بود
چون که خود را پیش او یابد فقط
چون بود شک، چون کند او را غلط؟
تشنه‌یی را چون بگویی تو شتاب
در قدح آب است، بستان زود آب
هیچ گوید تشنه کین دعوی‌ست، رو
از برم ای مدعی مهجور شو؟
یا گواه و حجتی بنما که این
جنس آب است و ازان ماء معین؟
یا به طفل شیر مادر بانگ زد
که بیا من مادرم، هان ای ولد؟
طفل گوید مادرا حجت بیار
تا که با شیرت بگیرم من قرار؟
در دل هر امتی کز حق مزه‌ست
روی و آواز پیمبر معجزه‌ست
چون پیمبر از برون بانگی زند
جان امت در درون سجده کند
زان که جنس بانگ او اندر جهان
از کسی نشنیده باشد گوش جان
آن غریب از ذوق آواز غریب
از زبان حق شنود انی قریب
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۵ - سجده کردن یحیی علیه السلام در شکم مادر مسیح را علیه السلام
مادر یحییٰ به مریم در نهفت
پیش‌تر از وضع حمل خویش گفت
که یقین دیدم درون تو شهی‌ست
کو اولوالعزم و رسول آگهی‌ست
چون برابر اوفتادم با تو من
کرد سجده حمل من ای ذوالفطن
این جنین مر آن جنین را سجده کرد
کز سجودش در تنم افتاد درد
گفت مریم من درون خویش هم
سجده‌یی دیدم ازین طفل شکم
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۶ - اشکال آوردن برین قصه
ابلهان گویند کین افسانه را
خط بکش، زیرا دروغ است و خطا
زان که مریم وقت وضع حمل خویش
بود از بیگانه دور و هم ز خویش
از برون شهر آن شیرین فسون
تا نشد فارغ، نیامد خود درون
چون بزادش، آن گهانش بر کنار
بر گرفت و برد تا پیش تبار
مادر یحییٰ کجا دیدش که تا
گوید او را این سخن در ماجرا؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۷ - جواب اشکال
این بداند کان که اهل خاطر است
غایب آفاق او را حاضر است
پیش مریم حاضر آید در نظر
مادر یحییٰ که دور است از بصر
دیده‌ها بسته ببیند دوست را
چون مشبک کرده باشد پوست را
ور ندیدش نز برون نز اندرون
از حکایت گیر معنی ای زبون
نی چنان کافسانه‌ها بشنیده بود
همچو شین بر نقش آن چفسیده بود
تا همی‌گفت آن کلیله بی‌زبان
چون سخن نوشد ز دمنه بی‌بیان؟
ور بدانستند لحن همدگر
فهم آن چون کرد بی‌نطقی بشر؟
در میان شیر و گاو آن دمنه چون
شد رسول و خواند بر هر دو فسون؟
چون وزیر شیر شد گاو نبیل؟
چون ز عکس ماه ترسان گشت پیل؟
این کلیله و دمنه جمله افتراست
ورنه کی با زاغ لکلک را مری‌ست؟
ای برادر قصه چون پیمانه‌یی‌ست
معنی اندر وی مثال دانه‌یی‌ست
دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
ماجرای بلبل و گل گوش دار
گر چه گفتی نیست آن‌جا آشکار
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۸ - سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن
ماجرای شمع با پروانه تو
بشنو و معنی گزین زافسانه تو
گرچه گفتی نیست سر گفت هست
هین به بالا پر، مپر چون جغد پست
گفت در شطرنج، کین خانه‌ی رخ است
گفت خانه از کجاش آمد به دست؟
خانه را بخرید یا میراث یافت؟
فرخ آن کس که سوی معنی شتافت
گفت نحوی زید عمرا قد ضرب
گفت چونش کرد بی‌جرمی ادب؟
عمرو را جرمش چه بد کان زید خام
بی‌گنه او را بزد همچون غلام؟
گفت این پیمانهٔ معنی بود
گندمی بستان که پیمانه ا‌ست رد
زید و عمرو از بهر اعراب است و ساز
گر دروغ است آن تو با اعراب ساز
گفت نی من آن ندانم عمرو را
زید چون زد بی‌گناه و بی‌خطا؟
گفت از ناچار و لاغی برگشود
عمرو یک واو فزون دزدیده بود
زید واقف گشت دزدش را بزد
چون که از حد برد او را حد سزد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان
گفت اینک راست پذرفتم به جان
کژ نماید راست در پیش کژان
گر بگویی احولی را مه یکی‌ست
گویدت این دوست و در وحدت شکی‌ست
وربرو خندد کسی گوید دو است
راست دارد، این سزای بدخو است
بر دروغان جمع می‌آید دروغ
للخبیثات الخبیثین زد فروغ
دل فراخان را بود دست فراخ
چشم کوران را عثار سنگلاخ
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۰ - جستن آن درخت کی هر که میوهٔ آن درخت خورد نمیرد
گفت دانایی برای داستان
که درختی هست در هندوستان
هر کسی کز میوهٔ او خورد و برد
نی شود او پیر نی هرگز بمرد
پادشاهی این شنید از صادقی
بر درخت و میوه‌اش شد عاشقی
قاصدی دانا ز دیوان ادب
سوی هندوستان روان کرد از طلب
سال‌ها می‌گشت آن قاصد ازو
گرد هندوستان برای جست و جو
شهر شهر از بهر این مطلوب گشت
نی جزیره ماند، نی کوه و نه دشت
هر که را پرسید، کردش ریشخند
کین که جوید؟ جز مگر مجنون بند
بس کسان صفعش زدند اندر مزاح
بس کسان گفتند ای صاحب‌فلاح
جست و جوی چون تو زیرک سینه‌صاف
کی تهی باشد؟ کجا باشد گزاف؟
وین مراعاتش یکی صفع دگر
وین ز صفع آشکارا سخت‌تر
می‌ستودندش به تسخر کی بزرگ
در فلان اقلیم بس هول و سترگ
در فلان بیشه درختی هست سبز
بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز
قاصد شه بسته در جستن کمر
می‌شنید از هر کسی نوعی خبر
بس سیاحت کرد آن‌جا سال‌ها
می‌فرستادش شهنشه مال‌ها
چون بسی دید اندر آن غربت تعب
عاجز آمد آخرالامر از طلب
هیچ از مقصود اثر پیدا نشد
زان غرض غیر خبر پیدا نشد
رشتهٔ اومید او بگسسته شد
جستهٔ او عاقبت ناجسته شد
کرد عزم بازگشتن سوی شاه
اشک می‌بارید و می‌برید راه
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۱ - شرح کردن شیخ سر آن درخت با آن طالب مقلد
بود شیخی عالمی، قطبی، کریم
اندر آن منزل که آیس شد ندیم
گفت من نومید پیش او روم
زآستان او به راه اندر شوم
تا دعای او بود همراه من
چون که نومیدم من از دلخواه من
رفت پیش شیخ با چشم پر آب
اشک می‌بارید مانند سحاب
گفت شیخا وقت رحم و رقت است
ناامیدم، وقت لطف این ساعت است
گفت واگو کز چه نومیدی‌ستت
چیست مطلوب تو؟ رو با چیستت؟
گفت شاهنشاه کردم اختیار
از برای جستن یک شاخسار
که درختی هست نادر در جهات
میوهٔ او مایهٔ آب حیات
سال‌ها جستم، ندیدم یک نشان
جز که طنز و تسخر این سرخوشان
شیخ خندید و بگفتش ای سلیم
این درخت علم باشد در علیم
بس بلند و بس شگرف و بس بسیط
آب حیوانی ز دریای محیط
تو به صورت رفته‌یی ای بی‌خبر
زان ز شاخ معنی‌یی بی‌بار و بر
گه درختش نام شد، گه آفتاب
گاه بحرش نام گشت و گه سحاب
آن یکی کش صد هزار آثار خاست
کمترین آثار او عمر بقاست
گرچه فرد است او، اثر دارد هزار
آن یکی را نام شاید بی‌شمار
آن یکی شخصی تو را باشد پدر
در حق شخصی دگر باشد پسر
در حق دیگر بود قهر و عدو
در حق دیگر بود لطف و نکو
صد هزاران نام و او یک آدمی
صاحب هر وصفش از وصفی عمی
هر که جوید نام، گر صاحب ثقه ا‌ست
همچو تو نومید و اندر تفرقه ا‌ست
تو چه بر چفسی برین نام درخت
تا بمانی تلخ‌کام و شوربخت؟
درگذر از نام و بنگر در صفات
تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت، آرام اوفتاد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم، نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بدو گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب، خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
ترک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سر نام‌ها غافل بدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهی
پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سری، عزیزی صد زبان
گر بدی آن‌جا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم
آرزوی جملتان را می‌دهم
چون که بسپارید دل را بی‌دغل
این درمتان می‌کند چندین عمل
یک درمتان می‌شود چار المراد
چار دشمن می‌شود یک زاتحاد
گفت هریک‌تان دهد جنگ و مراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبان‌تان من شوم در گفت و گو
گر سخنتان می‌نماید یک نمط
در اثر مایه‌ی نزاع است و سخط
گرمی عاریتی ندهد اثر
گرمی خاصیتی دارد هنر
سرکه را گر گرم کردی زآتش آن
چون خوری سردی فزاید بی‌گمان
زان که آن گرمی او دهلیزی است
طبع اصلش سردی است و تیزی است
ور بود یخ‌بسته دوشاب ای پسر
چون خوری، گرمی فزاید در جگر
پس ریای شیخ به زاخلاص ماست
کز بصیرت باشد آن، وین از عماست
از حدیث شیخ جمعیت رسد
تفرقه آرد دم اهل جسد
چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت
کو زبان جمله مرغان را شناخت
در زمان عدلش آهو با پلنگ
انس بگرفت و برون آمد ز جنگ
شد کبوتر ایمن از چنگال باز
گوسفند از گرگ ناورد احتراز
او میانجی شد میان دشمنان
اتحادی شد میان پرزنان
تو چو موری بهر دانه می‌دوی
هین سلیمان جو، چه می‌باشی غوی؟
دانه‌جو را دانه‌اش دامی شود
و آن سلیمان‌جوی را هر دو بود
مرغ جان‌ها را در این آخر زمان
نیستشان از همدگر یک‌دم امان
هم سلیمان هست اندر دور ما
کو دهد صلح و نماند جور ما
قول ان من امة را یاد گیر
تا به الا و خلا فیها نذیر
گفت خود خالی نبوده‌ست امتی
از خلیفه‌ی حق و صاحب‌همتی
مرغ جان‌ها را چنان یک‌دل کند
کز صفاشان بی‌غش و بی‌غل کند
مشفقان گردند همچون والده
مسلمون را گفت نفس واحده
نفس واحد از رسول حق شدند
ورنه هر یک دشمن مطلق بدند
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام
دو قبیله کاوس و خزرج نام داشت
یک ز دیگر جان خون‌آشام داشت
کینه‌های کهنه‌شان از مصطفیٰ
محو شد در نور اسلام و صفا
اولا اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
وز دم المؤمنون اخوه به پند
در شکستند و تن واحد شدند
صورت انگورها اخوان بود
چون فشردی، شیرهٔ واحد شود
غوره و انگور ضدانند لیک
چون که غوره پخته شد، شد یار نیک
غوره‌یی کو سنگ‌بست و خام ماند
در ازل حق کافر اصلیش خواند
نه اخی، نه نفس واحد باشد او
در شقاوت نحس ملحد باشد او
گر بگویم آنچه او دارد نهان
فتنهٔ افهام خیزد در جهان
سر گبر کور نامذکور به
دود دوزخ از ارم مهجور به
غوره‌های نیک کایشان قابل‌اند
از دم اهل دل آخر یک دل‌اند
سوی انگوری همی رانند تیز
تا دوی برخیزد و کین و ستیز
پس در انگوری همی درند پوست
تا یکی گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ایرا هم دو است
هیچ یک با خویش جنگی درنبست
آفرین بر عشق کل اوستاد
صد هزاران ذره را داد اتحاد
همچو خاک مفترق در ره‌گذر
یک سبوشان کرد دست کوزه‌گر
کاتحاد جسم‌های آب و طین
هست ناقص، جان نمی‌ماند بدین
گر نظایر گویم این‌جا در مثال
فهم را ترسم که آرد اختلال
هم سلیمان هست اکنون، لیک ما
از نشاط دوربینی در عمیٰ
دوربینی کور دارد مرد را
همچو خفته در سرا، کور از سرا
مولعیم اندر سخن‌های دقیق
در گره‌ها باز کردن ما عشیق
تا گره بندیم و بگشاییم ما
در شکال و در جواب آیین‌فزا
همچو مرغی کو گشاید بند دام
گاه بندد، تا شود در فن تمام
او بود محروم از صحرا و مرج
عمر او اندر گره کاری‌ست خرج
خود زبون او نگردد هیچ دام
لیک پرش در شکست افتد مدام
با گره کم کوش تا بال و پرت
نسکلد یک یک ازین کر و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شکست
وان کمین‌گاه عوارض را نبست
حال ایشان از نبی خوان ای حریص
نقبوا فیها ببین هل من محیص؟
از نزاع ترک و رومی و عرب
حل نشد اشکال انگور و عنب
تا سلیمان لسین معنوی
درنیاید برنخیزد این دوی
جمله مرغان منازع بازوار
بشنوید این طبل باز شهریار
زاختلاف خویش سوی اتحاد
هین ز هر جانب روان گردید شاد
حیث ما کنتم فولوا وجهکم
نحوه هٰذا الذی لم ینهکم
کورمرغانیم و بس ناساختیم
کان سلیمان را دمی نشناختیم
همچو جغدان دشمن بازان شدیم
لاجرم واماندهٔ ویران شدیم
می‌کنیم از غایت جهل و عما
قصد آزار عزیزان خدا
جمع مرغان کز سلیمان روشن‌اند
پر و بال بی‌گنه کی برکنند؟
بلکه سوی عاجزان چینه کشند
بی‌خلاف و کینه آن مرغان خوشند
هدهد ایشان پی تقدیس را
می‌گشاید راه صد بلقیس را
زاغ ایشان گر به صورت زاغ بود
بازهمت آمد و مازاغ بود
لکلک ایشان که لک‌لک می‌زند
آتش توحید در شک می‌زند
وان کبوترشان ز بازان نشکهد
باز سر پیش کبوترشان نهد
بلبل ایشان که حالت آرد او
در درون خویش گلشن دارد او
طوطی ایشان ز قند آزاد بود
کز درون قند ابد رویش نمود
پای طاووسان ایشان در نظر
بهتر از طاووس ‌پران دگر
منطق الطیران خاقانی صداست
منطق الطیر سلیمانی کجاست؟
تو چه دانی بانگ مرغان را همی
چون ندیدستی سلیمان را دمی؟
پر آن مرغی که بانگش مطرب است
از برون مشرق است و مغرب است
هر یک آهنگش ز کرسی تا ثری‌ست
وز ثری تا عرش در کر و فری‌ست
مرغ کو بی‌این سلیمان می‌رود
عاشق ظلمت چو خفاشی بود
با سلیمان خو کن ای خفاش رد
تا که در ظلمت نمانی تا ابد
یک گزی ره که بدان سو می‌روی
همچو گز قطب مساحت می‌شوی
وان که لنگ و لوک آن سو می‌جهی
از همه لنگی و لوکی می‌رهی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۴ - قصهٔ بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان
تخم بطی گرچه مرغ خانه‌ات
کرد زیر پر چو دایه تربیت
مادر تو بط آن دریا بده‌ست
دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست
میل دریا که دل تو اندر است
آن طبیعت جانت را از مادر است
میل خشکی مر تو را زین دایه است
دایه را بگذار، کو بدرایه است
دایه را بگذار در خشک و بران
اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر تو را مادر بترساند ز آب
تو مترس و سوی دریا ران شتاب
تو بطی، بر خشک و بر تر زنده‌یی
نی چو مرغ خانه خانه‌گنده‌یی
تو ز کرمنا بنی آدم شهی
هم به خشکی، هم به دریا پا نهی
که حملناهم علی البحر به جان
از حملناهم علی البر پیش ران
مر ملایک را سوی بر راه نیست
جنس حیوان هم ز بحر آگاه نیست
تو به تن حیوان به جانی از ملک
تا روی هم بر زمین، هم بر فلک
تا به ظاهر مثلکم باشد بشر
با دل یوحیٰ الیه دیده‌ور
قالب خاکی فتاده بر زمین
روح او گردان برآن چرخ برین
ما همه مرغابیانیم ای غلام
بحر می‌داند زبان ما تمام
پس سلیمان بحر آمد، ما چو طیر
در سلیمان تا ابد داریم سیر
با سلیمان پای در دریا بنه
تا چو داوود آب سازد صد زره
آن سلیمان پیش جمله حاضر است
لیک غیرت چشم‌بند و ساحر است
تا ز جهل و خوابناکی و فضول
او به پیش ما و ما از وی ملول
تشنه را درد سر آرد بانگ رعد
چون نداند کو کشاند ابر سعد
چشم او مانده‌ست در جوی روان
بی‌خبر از ذوق آب آسمان
مرکب همت سوی اسباب راند
از مسبب لاجرم محجوب ماند
آن که بیند او مسبب را عیان
کی نهد دل بر سبب‌های جهان؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱۵ - حیران شدن حاجیان در کرامات آن زاهد کی در بادیه تنهاش یافتند
زاهدی بد در میان بادیه
در عبادت غرق چون عبادیه
حاجیان آن‌جا رسیدند از بلاد
دیده‌شان بر زاهد خشک اوفتاد
جای زاهد خشک بود او تر مزاج
از سموم بادیه بودش علاج
حاجیان حیران شدند از وحدتش
وان سلامت در میان آفتش
در نماز استاده بد بر روی ریگ
ریگ کز تفش بجوشد آب دیگ
گفتی‌یی سرمست در سبزه و گل است
یا سواره بر براق و دلدل است
یا که پایش بر حریر و حله‌هاست
یا سموم او را به از باد صباست
پس بماندند آن جماعت با نیاز
تا شود درویش فارغ از نماز
چون ز استغراق باز آمد فقیر
زان جماعت، زنده‌یی روشن‌ضمیر
دید کآبش می‌چکید از دست و رو
جامه‌اش تر بود از آثار وضو
پس بپرسیدش که آبت از کجاست؟
دست را برداشت کز سوی سماست
گفت هر گاهی که خواهی می‌رسد
بی ز چاه و بی ز حبل من مسد
مشکل ما حل کن ای سلطان دین
تا ببخشد حال تو ما را یقین
وانما سری ز اسرارت به ما
تا ببریم از میان زنارها
چشم را بگشود سوی آسمان
که اجابت کن دعای حاجیان
رزق‌جویی را ز بالا خوگرم
تو ز بالا بر گشودستی درم
ای نموده تو مکان از لامکان
فی السماء رزقکم کرده عیان
در میان این مناجات ابر خوش
زود پیدا شد، چو پیل آب‌کش
همچو آب از مشک باریدن گرفت
در گو و در غارها مسکن گرفت
ابر می‌بارید چون مشک اشک‌ها
حاجیان جمله گشاده مشک‌ها
یک جماعت زان عجایب کارها
می‌بریدند از میان زنارها
قوم دیگر را یقین در ازدیاد
زین عجب، والله اعلم بالرشاد
قوم دیگر ناپذیرا ترش و خام
ناقصان سرمدی تم الکلام
مولوی : دفتر سوم
بخش ۱ - سر آغاز
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار
این سوم دفتر که سنت شد سه بار
برگشا گنجینهٔ اسرار را
در سوم دفتر بهل اعذار را
قوتت از قوت حق می‌زهد
نز عروقی کز حرارت می‌جهد
این چراغ شمس کو روشن بود
نز فتیل و پنبه و روغن بود
سقف گردون کو چنین دایم بود
نز طناب و استنی قایم بود
قوت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلاق وجود
هم‌چنان این قوت ابدال حق
هم ز حق دان، نز طعام و از طبق
جسم‌شان را هم ز نور اسرشته‌اند
تا ز روح و از ملک بگذشته‌اند
چون که موصوفی به اوصاف جلیل
زآتش امراض بگذر چون خلیل
گردد آتش بر تو هم برد و سلام
ای عناصر مر مزاجت را غلام
هر مزاجی را عناصر مایه است
وین مزاجت برتر از هر پایه است
این مزاجت از جهان منبسط
وصف وحدت را کنون شد ملتقط
ای دریغا عرصهٔ افهام خلق
سخت تنگ آمد، ندارد خلق حلق
ای ضیاء الحق به حذق رای تو
حلق بخشد سنگ را حلوای تو
کوه طور اندر تجلی حلق یافت
تا که می نوشید و می را برنتافت
صار دکا منه وانشق الجبل
هل رایتم من جبل رقص الجمل
لقمه‌بخشی آید از هر کس به کس
حلق‌بخشی کار یزدان است و بس
حلق بخشد جسم را و روح را
حلق بخشد بهر هر عضوت جدا
این گهی بخشد که اجلالی شوی
وز دغا و از دغل خالی شوی
تا نگویی سر سلطان را به کس
تا نریزی قند را پیش مگس
گوش آن کس نوشد اسرار جلال
کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
حلق بخشد خاک را لطف خدا
تا خورد آب و بروید صد گیا
باز خاکی را ببخشد حلق و لب
تا گیاهش را خورد اندر طلب
چون گیاهش خورد، حیوان گشت زفت
گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت
باز خاک آمد، شد اکال بشر
چون جدا شد از بشر روح و بصر
ذره‌ها دیدم دهانشان جمله باز
گر بگویم خوردشان، گردد دراز
برگ‌ها را برگ از انعام او
دایگان را دایه لطف عام او
رزق‌ها را رزق‌ها او می‌دهد
زان که گندم بی غذایی چون زهد؟
نیست شرح این سخن را منتهی
پاره‌یی گفتم، بدانی پاره‌ها
جمله عالم آکل و مأکول دان
باقیان را مقبل و مقبول دان
این جهان و ساکنانش منتشر
وان جهان و سالکانش مستمر
این جهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع
پس کریم آن است کو خود را دهد
آب حیوانی که ماند تا ابد
باقیات الصالحات آمد کریم
رسته از صد آفت و اخطار و بیم
گر هزاران‌اند یک کس بیش نیست
چون خیالاتی عدداندیش نیست
آکل و مأکول را حلق است و نای
غالب و مغلوب را عقل است و رای
حلق بخشید او عصای عدل را
خورد آن چندان عصا و حبل را
وندرو افزون نشد زان جمله اکل
زان که حیوانی نبودش اکل و شکل
مر یقین را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خیالی را که زاد
پس معانی را چو اعیان حلق‌هاست
رازق حلق معانی هم خداست
پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست
که به جذب مایه او را حلق نیست
حلق جان از فکر تن خالی شود
آن‌گهان روزیش اجلالی شود
شرط تبدیل مزاج آمد، بدان
کز مزاج بد بود مرگ بدان
چون مزاج آدمی گل‌خوار شد
زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
چون مزاج زشت او تبدیل یافت
رفت زشتی از رخش، چون شمع تافت
دایه‌‌یی کو طفل شیرآموز را
تا به نعمت خوش کند پدفوز را؟
گر ببندد راه آن پستان برو
برگشاید راه صد بستان برو
زان که پستان شد حجاب آن ضعیف
از هزاران نعمت و خوان و رغیف
پس حیات ماست موقوف فطام
اندک اندک جهد کن، تم الکلام
چون جنین بود آدمی، بد خون غذا
از نجس پاکی برد مؤمن کذا
وز فطام خون غذایش شیر شد
وز فطام شیر لقمه‌گیر شد
وز فطام لقمه لقمانی شود
طالب اشکار پنهانی شود
گر جنین را کس بگفتی در رحم
هست بیرون عالمی بس منتظم
یک زمین خرمی با عرض و طول
اندرو صد نعمت و چندین اکول
کوه‌ها و بحرها و دشت‌ها
بوستان‌ها، باغ‌ها و کشت‌ها
آسمانی بس بلند و پر ضیا
آفتاب و ماهتاب و صد سها
از جنوب و از شمال و از دبور
باغ‌ها دارد عروسی‌ها و سور
در صفت ناید عجایب‌های آن
تو درین ظلمت چه‌یی؟ در امتحان
خون خوری در چار‌میخ تنگنا
در میان حبس و انجاس و عنا
او به حکم حال خود منکر بدی
زین رسالت معرض و کافر شدی
کین محال است و فریب است و غرور
زان که تصویری ندارد وهم کور
جنس چیزی چون ندید ادراک او
نشنود ادراک منکرناک او
هم‌چنان که خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال می‌گویندشان
کین جهان چاهی‌ست بس‌ تاریک و تنگ
هست بیرون عالمی بی بو و رنگ
هیچ در گوش کسی زایشان نرفت
کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
هم‌چنان که آن جنین را طمع خون
کان غذای اوست در اوطان دون
از حدیث این جهان محجوب کرد
غیر خون او می‌نداند چاشت خورد
مولوی : دفتر سوم
بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیل‌بچه از حرص و ترک نصیحت ناصح
آن شنیدی تو که در هندوستان
دید دانایی گروهی دوستان
گرسنه مانده، شده بی‌برگ و عور
می‌رسیدند از سفر، از راه دور
مهر داناییش جوشید و بگفت
خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت
گفت دانم کز تجوع وز خلا
جمع آمد رنجتان زین کربلا
لیک الله الله ای قوم جلیل
تا نباشد خوردتان فرزند پیل
پیل هست این سو که اکنون می‌روید
پیل‌زاده مشکنید و بشنوید
پیل‌بچگان‌اند اندر راهتان
صید ایشان هست بس دلخواه‌تان
بس ضعیفند و لطیف و بس سمین
لیک مادر هست طالب در کمین
از پی فرزند صد فرسنگ راه
او بگردد در حنین و آه آه
آتش و دود آید از خرطوم او
الحذر زان کودک مرحوم او
اولیا اطفال حق‌اند ای پسر
غایبی و حاضری بس باخبر
غایبی مندیش از نقصانشان
کو کشد کین از برای جانشان
گفت اطفال منند این اولیا
در غریبی فرد از کار و کیا
از برای امتحان خوار و یتیم
لیک اندر سر منم یار و ندیم
پشت‌دار جمله عصمت‌های من
گوییا هستند خود اجزای من
هان و هان این دلق‌پوشان منند
صد هزار اندر هزار و یک تن‌اند
ورنه کی کردی به یک چوبی هنر
موسی و فرعون را زیر و زبر؟
ورنه کی کردی به یک نفرین بد
نوح شرق و غرب را غرقاب خود؟
برنکندی یک دعای لوط راد
جمله شهرستانشان را بی‌مراد؟
گشت شهرستان چون فردوسشان
دجلهٔ آب سیه، رو بین نشان
سوی شام است این نشان و این خبر
در ره قدسش ببینی در گذر
صد هزاران زانبیای حق‌پرست
خود به هر قرنی سیاست‌ها بده‌ست
گر بگویم، وین بیان افزون شود
خود جگر چه بود؟ که که‌ها خون شود
خون شود که‌ها و باز آن بفسرد
تو نبینی خون شدن، کوری و رد
طرفه کوری دوربین تیزچشم
لیک از اشتر نبیند غیر پشم
مو به مو بیند ز صرفه حرص انس
رقص بی‌مقصود دارد همچو خرس
رقص آن‌جا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت برکنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
چون رهند از دست خود، دستی زنند
چون جهند از نقص خود، رقصی کنند
مطربانشان از درون دف می‌زنند
بحرها در شورشان کف می‌زنند
تو نبینی لیک بهر گوششان
برگ‌ها بر شاخ‌ها هم کف‌زنان
تو نبینی برگ‌ها را کف زدن
گوش دل باید، نه این گوش بدن
گوش سر بربند از هزل و دروغ
تا ببینی شهر جان بافروغ
سر کشد گوش محمد در سخن
کش بگوید در نبی حق هو اذن
سر به سر گوش است و چشم است این نبی
تازه زو ما، مرضع است او، ما صبی
این سخن پایان ندارد، باز ران
سوی اهل پیل و بر آغاز ران
مولوی : دفتر سوم
بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان
هر دهان را پیل بویی می‌کند
گرد معده‌ی هر بشر بر می‌تند
تا کجا یابد کباب پور خویش
تا نماید انتقام و زور خویش
گوشت‌های بندگان حق خوری
غیبت ایشان کنی، کیفر بری
هان که بویای دهانتان خالق است
کی برد جان غیر آن کو صادق است؟
وای آن افسوسی‌یی کش بوی‌گیر
باشد اندر گور منکر یا نکیر
نه دهان دزدیدن امکان زان مهان
نه دهان خوش کردن از دارودهان
آب و روغن نیست مر روپوش را
راه حیلت نیست عقل و هوش را
چند کوبد زخم‌های گرزشان
بر سر هر ژاژخا و مرزشان
گرز عزراییل را بنگر اثر
گر نبینی چوب و آهن در صور
هم به صورت می‌نماید گه‌گهی
زان همان رنجور باشد آگهی
گوید آن رنجور ای یاران من
چیست این شمشیر بر ساران من
ما نمی‌بینیم، باشد این خیال
چه خیال است این؟ که این هست ارتحال
چه خیال است این؟ که این چرخ نگون
از نهیب این خیالی شد کنون
گرزها و تیغ‌ها محسوس شد
پیش بیمار و سرش منکوس شد
او همی بیند که آن از بهر اوست
چشم دشمن بسته زان و چشم دوست
حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد
چشم او روشن‌گه خون‌ریز شد
مرغ بی‌هنگام شد آن چشم او
از نتیجه‌ی کبر او و خشم او
سر بریدن واجب آید مرغ را
کو به غیر وقت جنباند درا
هر زمان نزعی‌ست جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ایمانت را
عمر تو مانند همیان زر است
روز و شب مانند دیناراشمر است
می‌شمارد، می‌دهد زر بی‌وقوف
تا که خالی گردد و آید خسوف
گر ز که بستانی و ننهی به جای
اندر آید کوه زان دادن ز پای
پس بنه بر جای هر دم را عوض
تا ز واسجد واقترب یابی غرض
در تمامی کارها چندین مکوش
جز به کاری که بود در دین مکوش
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
کارهایت ابتر و نان تو خام
وان عمارت کردن گور و لحد
نه به سنگ است و به چوب و نه لبد
بلکه خود را در صفا گوری کنی
در منی او کنی دفن منی
خاک او گردی و مدفون غمش
تا دمت یابد مددها از دمش
گورخانه و قبه‌ها و کنگره
نبود از اصحاب معنی آن سره
بنگر اکنون زنده اطلس‌پوش را
هیچ اطلس دست گیرد هوش را؟
در عذاب منکر است آن جان او
کژدم غم در دل غمدان او
از برون بر ظاهرش نقش و نگار
وز درون زاندیشه‌ها او زارزار
وان یکی بینی در آن دلق کهن
چون نبات اندیشه و شکر سخن
مولوی : دفتر سوم
بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل
گفت ناصح بشنوید این پند من
تا دل و جانتان نگردد ممتحن
با گیاه و برگ‌ها قانع شوید
در شکار پیل‌بچگان کم روید
من برون کردم ز گردن وام نصح
جز سعادت کی بود انجام نصح؟
من به تبلیغ رسالت آمدم
تا رهانم مر شما را از ندم
هین مبادا که طمع رهتان زند
طمع برگ از بیخ‌هاتان برکند
این بگفت و خیر بادی کرد و رفت
گشت قحط و جوعشان در راه زفت
ناگهان دیدند سوی جاده‌‌یی
پور پیلی، فربهی، نوزاده‌ای
اندر افتادند چون گرگان مست
پاک خوردندش، فرو شستند دست
آن یکی همره نخورد و پند داد
که حدیث آن فقیرش بود یاد
از کبابش مانع آمد آن سخن
بخت نو بخشد تو را عقل کهن
پس بیفتادند و خفتند آن همه
وان گرسنه چون شبان اندر رمه
دید پیلی، سهمناکی می‌رسید
اولا آمد سوی حارس دوید
بوی می‌کرد آن دهانش را سه بار
هیچ بویی زو نیامد ناگوار
چند باری گرد او گشت و برفت
مر ورا نازرد آن شه‌پیل زفت
مر لب هر خفته‌یی را بوی کرد
بوی می‌آمد ورا زان خفته مرد
از کباب پیل‌زاده خورده بود
بردرانید و بکشتش پیل زود
در زمان او یک به یک را زان گروه
می‌درانید و نبودش زان شکوه
بر هوا انداخت هر یک را گزاف
تا همی زد بر زمین می‌شد شکاف
ای خورنده‌ی خون خلق از راه برد
تا نه آرد خون ایشانت نبرد
مال ایشان خون ایشان دان یقین
زان که مال از زور آید در یمین
مادر آن پیل‌بچگان کین کشد
پیل‌بچه‌خواره را کیفر کشد
پیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوار؟
هم برآرد خصم پیل از تو دمار
بوی رسوا کرد مکراندیش را
پیل داند بوی طفل خویش را
آن که یابد بوی حق را از یمن
چون نیابد بوی باطل را ز من؟
مصطفی چون برد بوی از راه دور
چون نیابد از دهان ما بخور؟
هم بیابد، لیک پوشاند ز ما
بوی نیک و بد برآید بر سما
تو همی خسبی و بوی آن حرام
می‌زند بر آسمان سبزفام
همره انفاس زشتت می‌شود
تا به بوگیران گردون می‌رود
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
در سخن گفتن بیاید چون پیاز
گر خوری سوگند، من کی خورده‌ام؟
از پیاز و سیر تقوی کرده‌ام
آن دم سوگند غمازی کند
بر دماغ هم‌نشینان برزند
پس دعاها رد شود از بوی آن
آن دل کژ می‌نماید در زبان
اخسئوا آید جواب آن دعا
چوب رد باشد جزای هر دغا
گر حدیثت کژ بود معنیت راست
آن کژی لفظ مقبول خداست