تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٢٩ - ایضاً
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣۴ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۴٠ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۵٠ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۶١ - ملمع
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - شکایت از روزگار
دلم از بار غم خراب شد است
رخم از خون دل خضاب شداست
دیده پالونه سرشک آمد
طبع پیمانه عذاب شد است
وه که جانم شکار غم گشتست
وه که بختم اسیر خواب شد است
تو بظاهر نگه مکن که مرا
لفظ چون لؤلؤ خوشاب شداست
اشک من بین که ازجفای فلک
لعل چون بسد مذاب شداست
قدح سرخ لاله میبینی
جگرش بین که چون کباب شداست
چرخ با من عتاب می نکند
هنرم موجب عتاب شداست
در ترقی معانی نظمم
چون دعاهای مستجاب شداست
قدر من گر چو خاک پست افتاد
سخن من بلطف آب شداست
تو بقدر چو خاک من منگر
هنرم بین که بیحساب شداست
سخن من زر است لیک سخا
کیمیا وار تنک یاب شد است
ذره گر چه بذات مختصر است
گوهر تیغ آفتاب شداست
آه از این خواجگان دون همت
کاب ازاد بارشان سراب شده است
تا شد ستند کدخدای جهان
خانه مکرمت خراب شداست
بخل از ایشان جهان چنان آموخت
که صدا خامش از جواب شداست
طبع ایشان گرفت هم خورشید
لاجرم زابردر حجاب شداست
سر بیمغزشان نگر کز باد
راست چون خیمه حباب شداست
لعل از بار منت خورشید
در دل سنک خون ناب شد است
گوهر از لاف رعد و طعنه ابر
در دهان صدف لعاب شداست
دست اندر عنان فضل مزن
که کرم پای دررکاب شداست
فضل بگذار کانکه زر دارد
در جهان مالک الرقاب شداست
رخم از خون دل خضاب شداست
دیده پالونه سرشک آمد
طبع پیمانه عذاب شد است
وه که جانم شکار غم گشتست
وه که بختم اسیر خواب شد است
تو بظاهر نگه مکن که مرا
لفظ چون لؤلؤ خوشاب شداست
اشک من بین که ازجفای فلک
لعل چون بسد مذاب شداست
قدح سرخ لاله میبینی
جگرش بین که چون کباب شداست
چرخ با من عتاب می نکند
هنرم موجب عتاب شداست
در ترقی معانی نظمم
چون دعاهای مستجاب شداست
قدر من گر چو خاک پست افتاد
سخن من بلطف آب شداست
تو بقدر چو خاک من منگر
هنرم بین که بیحساب شداست
سخن من زر است لیک سخا
کیمیا وار تنک یاب شد است
ذره گر چه بذات مختصر است
گوهر تیغ آفتاب شداست
آه از این خواجگان دون همت
کاب ازاد بارشان سراب شده است
تا شد ستند کدخدای جهان
خانه مکرمت خراب شداست
بخل از ایشان جهان چنان آموخت
که صدا خامش از جواب شداست
طبع ایشان گرفت هم خورشید
لاجرم زابردر حجاب شداست
سر بیمغزشان نگر کز باد
راست چون خیمه حباب شداست
لعل از بار منت خورشید
در دل سنک خون ناب شد است
گوهر از لاف رعد و طعنه ابر
در دهان صدف لعاب شداست
دست اندر عنان فضل مزن
که کرم پای دررکاب شداست
فضل بگذار کانکه زر دارد
در جهان مالک الرقاب شداست
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - در مدح ملک اعظم حسام الدین اسپهبد مازندران
گر کسی فیض جان همی بخشد
شاه گیتی ستان همی بخشد
شاه غازی سپهبد اعظم
کاشکار و نهان همی بخشد
چرخ مرادی حسام دولت و دین
که روان را روان همی بخشد
آن قدر قدرت قضا قوت
که قضا را توان همی بخشد
کف او ابر وش همی بارد
دل او بحر سان همی بخشد
حکم او را قدر ز روی نفاذ
سرعت کن فکان همی بخشد
قلم اوست لوح محفوظ آنک
روزی انس و جان همی بخشد
نیست یکروزه خرج بخشش شاه
هر چه هفت آسمان همی بخشد
زهره بحر و کان همی بچکد
زان عطا کان بنان همی بخشد
فضله خوان اوست اینکه فلک
بر ملوک جهان همی بخشد
سایه ایزد است در بخشش
لا جرم همچنان همی بخشد
کف او رزق را شود ضامن
پس طبیعت دهان همی بخشد
آنچه بخشد بعمر ها گردون
در کم از یکزمان همی بخشد
سخت ارزان بود بملک جهان
آنچه او رایگان همی بخشد
ملک بخش است بر عبید و خدم
ملک خاقان و خان همی بخشد
تیغ و کلکش همی دو کارکند
این همی گیرد آن همی بخشد
هیچ سلطان نیافت صد یک آنک
شاه سلطان نشان همی بخشد
تاج طمغاج خان همی خواهد
ملک هندوستان همی بخشد
قطره از لعاب لطف ویست
آنچه نحل از دهان همی بخشد
جذوه از شرار خشم ویست
فتنه کاخر زمان همی بخشد
تیغ نیلوفر یش دشمن را
کسوت ارغوان همی بخشد
سگ از اندام خصم سگ صفتش
استخوان استخوان همی بخشد
همه بخشست می نشاید گفت
که فلان یا فلان همی بخشد
هم فزون از قیاس می پاشد
هم برون از گمان همی بخشد
آنچه زانگشت او فرود افتد
آسمان صد قران همی بخشد
آدمی را دعای او فرضست
زان خدایش زبان همی بخشد
تیغ او آخنه عدو زنده است
تا بدانی که جان همی بخشد
زود بینیم از تواتر فتح
که ملک سیستان همی بخشد
سیم وزر هر کسی ببخشد و خود
شاه بخت جوان همی بخشد
آفتابش رکاب می پوشد
واسمانش عنان همی بخشد
ابر جودش میان بادیه بر
چشمه های روان همی بخشد
سیم بر اهل فضل اگر چه بود
عالمی درمیان همی بخشد
دست جودش نگر که از ساری
زانسوی اصفهان همی بخشد
بچو من بنده بی سوابق مدح
نعمت بی کران همی بخشد
اطلس آتشی همی ریزد
قصب و پرنیان همی بخشد
گله ها اسب و تختها جامه
بیگان و دو گان همی بخشد
باد پایان آسمان هیکل
همچو کوه روان همی بخشد
من گه باشم که شاه بهر شرف
کعبه را طیلسان همی بخشد
نیست از سیم بیوه بخشش او
گنج نوشروان همی بخشد
با خرد گفتم از ملوک جهان
کیست کو دخل کان همی بخشد
در چو ابر بهار می بارد
زر چو باد خزان همی بخشد
گفت این بردل تو پوشیدست؟
شاه ما زندران همی بخشد
آنچه کان ذره ذره بخشد،شاه
کاروان کاروان همی بخشد
گفتمش تا کی این توان بخشید
گفت تا میتوان همی بخشد
جاودان باد زندگانی شاه
تا چنین جاودا ن همی بخشد
شاه گیتی ستان همی بخشد
شاه غازی سپهبد اعظم
کاشکار و نهان همی بخشد
چرخ مرادی حسام دولت و دین
که روان را روان همی بخشد
آن قدر قدرت قضا قوت
که قضا را توان همی بخشد
کف او ابر وش همی بارد
دل او بحر سان همی بخشد
حکم او را قدر ز روی نفاذ
سرعت کن فکان همی بخشد
قلم اوست لوح محفوظ آنک
روزی انس و جان همی بخشد
نیست یکروزه خرج بخشش شاه
هر چه هفت آسمان همی بخشد
زهره بحر و کان همی بچکد
زان عطا کان بنان همی بخشد
فضله خوان اوست اینکه فلک
بر ملوک جهان همی بخشد
سایه ایزد است در بخشش
لا جرم همچنان همی بخشد
کف او رزق را شود ضامن
پس طبیعت دهان همی بخشد
آنچه بخشد بعمر ها گردون
در کم از یکزمان همی بخشد
سخت ارزان بود بملک جهان
آنچه او رایگان همی بخشد
ملک بخش است بر عبید و خدم
ملک خاقان و خان همی بخشد
تیغ و کلکش همی دو کارکند
این همی گیرد آن همی بخشد
هیچ سلطان نیافت صد یک آنک
شاه سلطان نشان همی بخشد
تاج طمغاج خان همی خواهد
ملک هندوستان همی بخشد
قطره از لعاب لطف ویست
آنچه نحل از دهان همی بخشد
جذوه از شرار خشم ویست
فتنه کاخر زمان همی بخشد
تیغ نیلوفر یش دشمن را
کسوت ارغوان همی بخشد
سگ از اندام خصم سگ صفتش
استخوان استخوان همی بخشد
همه بخشست می نشاید گفت
که فلان یا فلان همی بخشد
هم فزون از قیاس می پاشد
هم برون از گمان همی بخشد
آنچه زانگشت او فرود افتد
آسمان صد قران همی بخشد
آدمی را دعای او فرضست
زان خدایش زبان همی بخشد
تیغ او آخنه عدو زنده است
تا بدانی که جان همی بخشد
زود بینیم از تواتر فتح
که ملک سیستان همی بخشد
سیم وزر هر کسی ببخشد و خود
شاه بخت جوان همی بخشد
آفتابش رکاب می پوشد
واسمانش عنان همی بخشد
ابر جودش میان بادیه بر
چشمه های روان همی بخشد
سیم بر اهل فضل اگر چه بود
عالمی درمیان همی بخشد
دست جودش نگر که از ساری
زانسوی اصفهان همی بخشد
بچو من بنده بی سوابق مدح
نعمت بی کران همی بخشد
اطلس آتشی همی ریزد
قصب و پرنیان همی بخشد
گله ها اسب و تختها جامه
بیگان و دو گان همی بخشد
باد پایان آسمان هیکل
همچو کوه روان همی بخشد
من گه باشم که شاه بهر شرف
کعبه را طیلسان همی بخشد
نیست از سیم بیوه بخشش او
گنج نوشروان همی بخشد
با خرد گفتم از ملوک جهان
کیست کو دخل کان همی بخشد
در چو ابر بهار می بارد
زر چو باد خزان همی بخشد
گفت این بردل تو پوشیدست؟
شاه ما زندران همی بخشد
آنچه کان ذره ذره بخشد،شاه
کاروان کاروان همی بخشد
گفتمش تا کی این توان بخشید
گفت تا میتوان همی بخشد
جاودان باد زندگانی شاه
تا چنین جاودا ن همی بخشد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - در مدح فخرالموک برادر پادشاه
تا جهانست شاه صفدر باد
تخت او با فلک برابر باد
آستانش که کعبه کرمست
از لب سرکشان مجدر باد
شاه فخرالموک دولت بخش
که عدو بند و دوست پرور باد
این یامین ملک تا جاوید
عدت یوسف برادر باد
ذات پاکش که عالم معنیست
روی اقبال و پشت لشگر باد
گرد سم سمند موکب شاه
سرمه چشم هفت اختر باد
آسمانش کمینه خرگاهست
آفتابش کمینه افسر باد
جاودان زبر ظل چتر ملک
سایه پرورد و سایه گستر باد
هر زمان کار دولت و ملت
از سر تیغ او قوی تر باد
چرخ اگر جز بحگم او گردد
بسته راه و شکسته چنبر باد
دولت آباد پنج نوبت ملک
چار دیوارهفت کشور باد
باغ شاهنشهی بدو تازه است
شاخ بخشندگی ازوتر باد
با دلش باد در کف کانست
با کفش بر سر زر بادخاک
شاه در مردمی ودر مردی
در جهان یادگار حیدر باد
پشت امیدها بدو گرمست
روی دولت ز رایش انور باد
آسمان پیش او بحکم ملک
بنده فرمان و سفته چاکر باد
رای او را جهان متابع شد
حکم اورا قضا مسخر باد
دایم از خون دشمنان ملک
صفحه تیغ او معصفر باد
کمترین پایه از مراتب شاه
سقف این طارم مدور باد
شاه را ملک کمین اقطاع
مرز خوارزم و ملک سنجر باد
ملک الشرق را هزاران فتح
از سر تیغ او میسر باد
هر کجا نام ملک شاه آید
ننگ بردولت سکندر باد
هرکه سر بر خطش نهاد بطوع
راست چون دایره همه سر باد
از دم خلق روح پروراو
شیر گردون چو شیر مجمر باد
هندوی چرخ را ز طالع شاه
لقب خاص سعد اکبر باد
یکدلی در ولای خسرو شرق
کار این پردل دلاور باد
گوش گردون ز لفظ در بارش
صدف در و درج گور بادگوهر
اشک بدخواه او زهیبت او
مدد آب اخضر بادبحر
روز رزمش ظفر دعا کرده
که شهنشاه دین مظفر باد
گفته نصرت که آفرین خدای
بر دل شاه و دست و خنجر باد
بهترین جوشنی بوقت گریز
برتن خصم شاه چادر باد
بحر قلزم که ساحل کف اوست
از زهاب دلش توانگر باد
ناصحش را بدست برزنجبر
گر بود زلف دلبر باد
حاسدش را ترقی و رفعت
از بلندی دار باور باد
تا که پرخاش باد و خاک بود
تا که خصمی آب و آذر باد
ترو خشک عدوی شاه جهان
از لب خشک و دیده تر باد
آب در چشم و آتش اندر دل
باد دردست و خاک در سر باد
تخت او با فلک برابر باد
آستانش که کعبه کرمست
از لب سرکشان مجدر باد
شاه فخرالموک دولت بخش
که عدو بند و دوست پرور باد
این یامین ملک تا جاوید
عدت یوسف برادر باد
ذات پاکش که عالم معنیست
روی اقبال و پشت لشگر باد
گرد سم سمند موکب شاه
سرمه چشم هفت اختر باد
آسمانش کمینه خرگاهست
آفتابش کمینه افسر باد
جاودان زبر ظل چتر ملک
سایه پرورد و سایه گستر باد
هر زمان کار دولت و ملت
از سر تیغ او قوی تر باد
چرخ اگر جز بحگم او گردد
بسته راه و شکسته چنبر باد
دولت آباد پنج نوبت ملک
چار دیوارهفت کشور باد
باغ شاهنشهی بدو تازه است
شاخ بخشندگی ازوتر باد
با دلش باد در کف کانست
با کفش بر سر زر بادخاک
شاه در مردمی ودر مردی
در جهان یادگار حیدر باد
پشت امیدها بدو گرمست
روی دولت ز رایش انور باد
آسمان پیش او بحکم ملک
بنده فرمان و سفته چاکر باد
رای او را جهان متابع شد
حکم اورا قضا مسخر باد
دایم از خون دشمنان ملک
صفحه تیغ او معصفر باد
کمترین پایه از مراتب شاه
سقف این طارم مدور باد
شاه را ملک کمین اقطاع
مرز خوارزم و ملک سنجر باد
ملک الشرق را هزاران فتح
از سر تیغ او میسر باد
هر کجا نام ملک شاه آید
ننگ بردولت سکندر باد
هرکه سر بر خطش نهاد بطوع
راست چون دایره همه سر باد
از دم خلق روح پروراو
شیر گردون چو شیر مجمر باد
هندوی چرخ را ز طالع شاه
لقب خاص سعد اکبر باد
یکدلی در ولای خسرو شرق
کار این پردل دلاور باد
گوش گردون ز لفظ در بارش
صدف در و درج گور بادگوهر
اشک بدخواه او زهیبت او
مدد آب اخضر بادبحر
روز رزمش ظفر دعا کرده
که شهنشاه دین مظفر باد
گفته نصرت که آفرین خدای
بر دل شاه و دست و خنجر باد
بهترین جوشنی بوقت گریز
برتن خصم شاه چادر باد
بحر قلزم که ساحل کف اوست
از زهاب دلش توانگر باد
ناصحش را بدست برزنجبر
گر بود زلف دلبر باد
حاسدش را ترقی و رفعت
از بلندی دار باور باد
تا که پرخاش باد و خاک بود
تا که خصمی آب و آذر باد
ترو خشک عدوی شاه جهان
از لب خشک و دیده تر باد
آب در چشم و آتش اندر دل
باد دردست و خاک در سر باد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در مدح صدر اجل شرف الدین علی
جانم از جام می شکر یابد
گر لب لعل آن پسر یابد
چرخ باروی همچو خورشیدش
حلقه مه برون در یابد
در رخش تیز اگر نگاه کنی
رویش از نازکی اثر یابد
دیده گر قصد آن کند که مگر
زانمیان و دهان خبر یابد
از دهانش اثر سخن بیند
وز میانش نشان کمر یابد
باد از رشک حلقه زلفش
بند و زنجیر بر شمر یابد
یارب از چیست تلخ پاسخ او
چون همی بر شکر گذر یابد
ای مهی کز ستاره دندانت
مه شب تیره راهبر یابد
چشم تو مست گشت وزلف همی
می از آن لعل چون شکر یابد
مهر باتو کم از مهی که فلک
دم طاوس جلوه گر یابد
عاشقت زان امیدتاچو رباب
بر کنارتو سر مگر یابد
با تو رگ راست تر بود هرچند
گوشمال از تو بیشتر یابد
آه ترسم که غصه من خوردم
راحت از تو کسی دگر یابد
دود جان منست اینکه فلک
چون کلف بررخ قمر یابد
دل بگوید شکایت تو اگر
رخصت از صدر نامور یابد
شرف الدین جهان فضل و هنر
که جهان زوشکوه و فر یابد
فلک از عفو و خشم او داند
هر چه زاسباب نفع و ضر یابد
ملک از لطف و عنف او بیند
هر چه زانواع خیر و شر یابد
همتش از علو چو در نگرد
چرخ چون ذره مختصر یابد
عزم او قوت از قضا گیرد
حزم او قدرت از قدر یابد
کوه در خدمتش کمر زان بست
تا زخورشید طرف زر یابد
خرج یکروزه اش وفا نکند
هر چه ایام ما حضر یابد
زاتش خشم جانگدازش خصم
مدت عمر چون شرر یابد
چرخ از شرم زر فشاندن او
چشمه آفتاب تر یابد
مثل خود زیر چرخ آینه فام
هم در آیینه یابد ار یابد
سعد گردد چو مشتری کیوان
اگر از طالعش نظر یابد
نیش در خصم او خلد عقرب
گر ز اکلیل تاج زر یابد
گر صبا لطف طبع او گیرد
چشم نرگس ازو بصر یابد
نی میان بست پیش اوده جای
زین سبب در دهان شکر یابد
بثتایش دهان گشاد صدف
لاجرم دل پر از گهر یابد
جان بخندد زخلق او چون گل
که نسیم دم سحر یابد
حکم او با قضا زند پهلو
رای او از قدر حذر یابد
بودیعت زجود او دارند
تروخشک آنچه بحروبر یابد
عالم السر نخوانمش لیکن
همه رمز نهفته در یابد
دیده خیمه حباب بر آب؟
دشمنش عمر آنقدر یابد
کرد دولت ضمان که تا جاوید
بر همه آرزو ظفر یابد
گی رسد سوی مرد تیغ اجل
اگر از حزم او سپر یابد
سخن از مدح او بها گیرد
زانکه تیغ از گهر خطر یابد
ای بزرگی که در مناقب تو
گوش گردون بسی عبر یابد
کی گمان برد طبع کز عدلت
آتش و آب در شجر یابد
روز رزمت فلک فضای هوا
پر زارواح جانور یابد
جگر خصم تو چو تشنه شود
زاتش تیغت آبخور یابد
تیغت ارنیست عقل و جان بصفا
از چه در مغزودل مقریابد
پیک دیوان تست ماه فلک
زان همه رونق از سفر یابد
تا بزرگی واصل همچو گهر
شرف از ذات پر هنر یابد
شرف از اصل تو شرف گیرد
هنر از ذات تو گهر یابد
بسته سوفار تیر تو بر زه
خصم پیکانش در جگر یابد
تا فلک بر جهان گذر دارد
تا قمر بر فلک ممر یابد
باد خصمت چنانکه هر روزی
محنت ازروز دی بتر یابد
گر لب لعل آن پسر یابد
چرخ باروی همچو خورشیدش
حلقه مه برون در یابد
در رخش تیز اگر نگاه کنی
رویش از نازکی اثر یابد
دیده گر قصد آن کند که مگر
زانمیان و دهان خبر یابد
از دهانش اثر سخن بیند
وز میانش نشان کمر یابد
باد از رشک حلقه زلفش
بند و زنجیر بر شمر یابد
یارب از چیست تلخ پاسخ او
چون همی بر شکر گذر یابد
ای مهی کز ستاره دندانت
مه شب تیره راهبر یابد
چشم تو مست گشت وزلف همی
می از آن لعل چون شکر یابد
مهر باتو کم از مهی که فلک
دم طاوس جلوه گر یابد
عاشقت زان امیدتاچو رباب
بر کنارتو سر مگر یابد
با تو رگ راست تر بود هرچند
گوشمال از تو بیشتر یابد
آه ترسم که غصه من خوردم
راحت از تو کسی دگر یابد
دود جان منست اینکه فلک
چون کلف بررخ قمر یابد
دل بگوید شکایت تو اگر
رخصت از صدر نامور یابد
شرف الدین جهان فضل و هنر
که جهان زوشکوه و فر یابد
فلک از عفو و خشم او داند
هر چه زاسباب نفع و ضر یابد
ملک از لطف و عنف او بیند
هر چه زانواع خیر و شر یابد
همتش از علو چو در نگرد
چرخ چون ذره مختصر یابد
عزم او قوت از قضا گیرد
حزم او قدرت از قدر یابد
کوه در خدمتش کمر زان بست
تا زخورشید طرف زر یابد
خرج یکروزه اش وفا نکند
هر چه ایام ما حضر یابد
زاتش خشم جانگدازش خصم
مدت عمر چون شرر یابد
چرخ از شرم زر فشاندن او
چشمه آفتاب تر یابد
مثل خود زیر چرخ آینه فام
هم در آیینه یابد ار یابد
سعد گردد چو مشتری کیوان
اگر از طالعش نظر یابد
نیش در خصم او خلد عقرب
گر ز اکلیل تاج زر یابد
گر صبا لطف طبع او گیرد
چشم نرگس ازو بصر یابد
نی میان بست پیش اوده جای
زین سبب در دهان شکر یابد
بثتایش دهان گشاد صدف
لاجرم دل پر از گهر یابد
جان بخندد زخلق او چون گل
که نسیم دم سحر یابد
حکم او با قضا زند پهلو
رای او از قدر حذر یابد
بودیعت زجود او دارند
تروخشک آنچه بحروبر یابد
عالم السر نخوانمش لیکن
همه رمز نهفته در یابد
دیده خیمه حباب بر آب؟
دشمنش عمر آنقدر یابد
کرد دولت ضمان که تا جاوید
بر همه آرزو ظفر یابد
گی رسد سوی مرد تیغ اجل
اگر از حزم او سپر یابد
سخن از مدح او بها گیرد
زانکه تیغ از گهر خطر یابد
ای بزرگی که در مناقب تو
گوش گردون بسی عبر یابد
کی گمان برد طبع کز عدلت
آتش و آب در شجر یابد
روز رزمت فلک فضای هوا
پر زارواح جانور یابد
جگر خصم تو چو تشنه شود
زاتش تیغت آبخور یابد
تیغت ارنیست عقل و جان بصفا
از چه در مغزودل مقریابد
پیک دیوان تست ماه فلک
زان همه رونق از سفر یابد
تا بزرگی واصل همچو گهر
شرف از ذات پر هنر یابد
شرف از اصل تو شرف گیرد
هنر از ذات تو گهر یابد
بسته سوفار تیر تو بر زه
خصم پیکانش در جگر یابد
تا فلک بر جهان گذر دارد
تا قمر بر فلک ممر یابد
باد خصمت چنانکه هر روزی
محنت ازروز دی بتر یابد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۴۰ - در مدح قوام الدین
باز خورشید قصد بالا کرد
باز آثار خوب مبدا کرد
ماه منجوق گل پدید آورد
علم نو بهار پیدا کرد
ساحت باغ کرد چون فردوس
ساعد شاخ پر ثریا کرد
یاسمن چار طاق خویش بزد
غنچه از مهد رای صحرا کرد
مشک و کافور روز و شب را چرخ
هردو با یکدیگر مساوا کرد
بلبل از دل همه زبان شد وپسن گویا
مدح گل زان زبان گویا کرد
گل همه گوش گشت وانگاهی
روی زی بلبل خوش آوا کرد
همه شادی بروی بلبل و گل
که خوش آورد و خوش مکافا کرد
نفس باد صبحدم گر نه
دعوی معجز مسیحا کرد
برص شاخ چون ببرد بدم
چشم نرگس چگونه بینا کرد
باد مر لعبتان بستان را
کرد مشاطگی و زیبا کرد
حقه چرخ همچو مجمر عطر
باد پویا و بید بویا کرد
من ندانم کز آب تیره چمن
جامه شاخ چون مطرا کرد
صنعت ابر بین که چون زلعاب
زاده برگ تود دیبا کرد
مشگید از برای بارانی
روی سنجاب سوی بالا کرد
زاغ با طیلسان چو محتسبی
کامر معروف آشکارا کرد
او شد از باغ و نرگس جماش
قصد دوشیزگان رعنا کرد
صحن بستان دم سحر گاهی
از شکوفه چو برج جوزا کرد
دهن گل پر از زراست مگر
همچو من مدح صدر دنیا کرد
صدر عالم قوام دین که بجود
عیش اهل هنر مهنا کرد
حکم او با زمانه پهلو زد
قدر او با فلک محاکا کرد
تالگد کوب قدر او شد چرخ
واخر الامر هم محابا کرد
قصب السبق ازو که برد بقدر
چرخ اطلس کی این تمنا کرد
آنچه کردست دست دربارش
از سخاوت نه کان نه دریا کرد
آتش از بیم شعله خشمش
حصن خوددر درون خارا کرد
قدر او چون بزد سرا پرده
خیمه از هفت چرخ خضرا کرد
شعله رای او چو پرتو زد
مهر را بر سپهر رسواکرد
رای او از ضمیر غیب بخواند
جود او از طمع تقاضا کرد
حکم و فرمان مطلقش زنفاذ
از پریر گذشته فردا کرد
هر چه آن معنی است دست قضا
همه در ذات او مهیا کرد
خشم او آن کند به دشمن او
که تجلی به طور سینا کرد
زاتش خاطرش دویت چو دود
هست معذورا گرش سودا کرد
پیش الفاظ همچو شکر او
کلک اورا چگونه صفرا کرد
جود او نیست تنگ چشم چو ترک
دخل کان را چگونه یغما کرد
چون دم گل که مرجعل راکشت
او هم از لطف قهر اعداکرد
نو بهاریست دولتش که درو
چشم گردون بسی تماشا کرد
تا که گویند زیور بستان
جنبش این سپهر دروا کرد
باد چندانش زندگی که فلک
نتواندش حد و احصا کرد
باز آثار خوب مبدا کرد
ماه منجوق گل پدید آورد
علم نو بهار پیدا کرد
ساحت باغ کرد چون فردوس
ساعد شاخ پر ثریا کرد
یاسمن چار طاق خویش بزد
غنچه از مهد رای صحرا کرد
مشک و کافور روز و شب را چرخ
هردو با یکدیگر مساوا کرد
بلبل از دل همه زبان شد وپسن گویا
مدح گل زان زبان گویا کرد
گل همه گوش گشت وانگاهی
روی زی بلبل خوش آوا کرد
همه شادی بروی بلبل و گل
که خوش آورد و خوش مکافا کرد
نفس باد صبحدم گر نه
دعوی معجز مسیحا کرد
برص شاخ چون ببرد بدم
چشم نرگس چگونه بینا کرد
باد مر لعبتان بستان را
کرد مشاطگی و زیبا کرد
حقه چرخ همچو مجمر عطر
باد پویا و بید بویا کرد
من ندانم کز آب تیره چمن
جامه شاخ چون مطرا کرد
صنعت ابر بین که چون زلعاب
زاده برگ تود دیبا کرد
مشگید از برای بارانی
روی سنجاب سوی بالا کرد
زاغ با طیلسان چو محتسبی
کامر معروف آشکارا کرد
او شد از باغ و نرگس جماش
قصد دوشیزگان رعنا کرد
صحن بستان دم سحر گاهی
از شکوفه چو برج جوزا کرد
دهن گل پر از زراست مگر
همچو من مدح صدر دنیا کرد
صدر عالم قوام دین که بجود
عیش اهل هنر مهنا کرد
حکم او با زمانه پهلو زد
قدر او با فلک محاکا کرد
تالگد کوب قدر او شد چرخ
واخر الامر هم محابا کرد
قصب السبق ازو که برد بقدر
چرخ اطلس کی این تمنا کرد
آنچه کردست دست دربارش
از سخاوت نه کان نه دریا کرد
آتش از بیم شعله خشمش
حصن خوددر درون خارا کرد
قدر او چون بزد سرا پرده
خیمه از هفت چرخ خضرا کرد
شعله رای او چو پرتو زد
مهر را بر سپهر رسواکرد
رای او از ضمیر غیب بخواند
جود او از طمع تقاضا کرد
حکم و فرمان مطلقش زنفاذ
از پریر گذشته فردا کرد
هر چه آن معنی است دست قضا
همه در ذات او مهیا کرد
خشم او آن کند به دشمن او
که تجلی به طور سینا کرد
زاتش خاطرش دویت چو دود
هست معذورا گرش سودا کرد
پیش الفاظ همچو شکر او
کلک اورا چگونه صفرا کرد
جود او نیست تنگ چشم چو ترک
دخل کان را چگونه یغما کرد
چون دم گل که مرجعل راکشت
او هم از لطف قهر اعداکرد
نو بهاریست دولتش که درو
چشم گردون بسی تماشا کرد
تا که گویند زیور بستان
جنبش این سپهر دروا کرد
باد چندانش زندگی که فلک
نتواندش حد و احصا کرد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - درمدح امام اجل عزالاسلام معین الدین حسین
باز خورشید چرخ رخشان شد
باز کار جهان بسامان شد
چشم اسلام باز روشن گشت
لب امید باز خندان شد
روز تاریک گشته روشن گشت
کار دشوار بوده آسان شد
باز عیسی ز مهد روی نمود
باز دجال فتنه پنهان شد
آخرین یارب مسلمانان
مدد لطف و فضل یزدان شد
چون گزاریم شکر این نعمت
که حقیقت ز حد امکان شد
تا بدانند کز پریشانیت
کار اسلام چون پریشان شد
تنت از رنج تب چو گشت ضعیف
تب ترابود و چرخ لرزان شد
نه لب برق خنده زد زین غم
نه ستاره سپید دندان شد
مسند شرع بی مهابت تو
از لباس شکوه عریان شد
منبر وعظ تو چو حنانه
هم دوتا گشت و هم بافغان شد
چرخ بهر دعات صوفی وار
دلق پوشید و سبحه گردان شد
عرش میخواند آیه الکرسی
آسمان لن یصیبنا خوان شد
گاه طاوس سدره چون طوطی
قل هوالله خوان بالحان شد
گاه عیسی برقیه می آمد
بزمین چون طبیب حیران شد
عاف یارب و اشف مرضانا
ورد تسبیح هر مسلمان شد
مهر میگفت صبح را که مخند
نشنیدی که خواجه نالان شد
صبح میگفت مهر را که مترس
ذات پاکش نه جوهر جان شد؟
ذکر وحشت نمیکنم آن رفت
رنج بگذشت و غم بپایان شد
چرخ بیخردگی اگر کردست
عذرها گفت از ان پشیمان شد
بهر آنچت اشارتست اکنون
طاعت آورد و بنده فرمان شد
رنج اگر چند صعب بود گذشت
کوری احمقی که تاوان شد
چه شماتت کند عدو که ترا
عارضه چند روز مهمان شد
جرم ماه ار نحیف شد زمحاق
عزا و بین هزار چندان شد
خصم گوریش کن که خواجه ما
بر سر درس و ختم قرآن شد
می چه پنداشت حاسدت آخر
که مگر ماهتاب کتان شد؟
یا خران را نموده اند بخواب
که رفعناه نقش پالان شد
گاو ریشی همی نباید کرد
که بهاراست وپشم ارزان شد
روز کوری اوست گر خفاش
دشمن آفتاب رخشان شد
دشمنان را قفا همی خارد
نیت روی مردمی آن شد
تیغ شو چون حسودگردن گشت
پتک شو چون عدوت سندان شد
مارشد مور از آنکه مهلت یافت
سربکوبش وگر نه ثعبان شد
کافر نعمت ترا این بس
که اسیر وبال کفران شد
شوخی زاهدان حال نمای
آفت کشت و منع باران شد
همه ناموس کرد و کبر آخر
هم تبلبیس چون تو نتوان شد
ما ندیدیم در جهان باری
هیچ دیوی که او سلیمان شد
تا که گویند زاهل علم کسی
درفقیهی عدال نعمان شد
از تو خالی مباد مسند شرع
کز تو بنیاد ظلم ویران شد
باد قربانت خصم میش ارچه
بهر اسحق کیش قربان شد
باز کار جهان بسامان شد
چشم اسلام باز روشن گشت
لب امید باز خندان شد
روز تاریک گشته روشن گشت
کار دشوار بوده آسان شد
باز عیسی ز مهد روی نمود
باز دجال فتنه پنهان شد
آخرین یارب مسلمانان
مدد لطف و فضل یزدان شد
چون گزاریم شکر این نعمت
که حقیقت ز حد امکان شد
تا بدانند کز پریشانیت
کار اسلام چون پریشان شد
تنت از رنج تب چو گشت ضعیف
تب ترابود و چرخ لرزان شد
نه لب برق خنده زد زین غم
نه ستاره سپید دندان شد
مسند شرع بی مهابت تو
از لباس شکوه عریان شد
منبر وعظ تو چو حنانه
هم دوتا گشت و هم بافغان شد
چرخ بهر دعات صوفی وار
دلق پوشید و سبحه گردان شد
عرش میخواند آیه الکرسی
آسمان لن یصیبنا خوان شد
گاه طاوس سدره چون طوطی
قل هوالله خوان بالحان شد
گاه عیسی برقیه می آمد
بزمین چون طبیب حیران شد
عاف یارب و اشف مرضانا
ورد تسبیح هر مسلمان شد
مهر میگفت صبح را که مخند
نشنیدی که خواجه نالان شد
صبح میگفت مهر را که مترس
ذات پاکش نه جوهر جان شد؟
ذکر وحشت نمیکنم آن رفت
رنج بگذشت و غم بپایان شد
چرخ بیخردگی اگر کردست
عذرها گفت از ان پشیمان شد
بهر آنچت اشارتست اکنون
طاعت آورد و بنده فرمان شد
رنج اگر چند صعب بود گذشت
کوری احمقی که تاوان شد
چه شماتت کند عدو که ترا
عارضه چند روز مهمان شد
جرم ماه ار نحیف شد زمحاق
عزا و بین هزار چندان شد
خصم گوریش کن که خواجه ما
بر سر درس و ختم قرآن شد
می چه پنداشت حاسدت آخر
که مگر ماهتاب کتان شد؟
یا خران را نموده اند بخواب
که رفعناه نقش پالان شد
گاو ریشی همی نباید کرد
که بهاراست وپشم ارزان شد
روز کوری اوست گر خفاش
دشمن آفتاب رخشان شد
دشمنان را قفا همی خارد
نیت روی مردمی آن شد
تیغ شو چون حسودگردن گشت
پتک شو چون عدوت سندان شد
مارشد مور از آنکه مهلت یافت
سربکوبش وگر نه ثعبان شد
کافر نعمت ترا این بس
که اسیر وبال کفران شد
شوخی زاهدان حال نمای
آفت کشت و منع باران شد
همه ناموس کرد و کبر آخر
هم تبلبیس چون تو نتوان شد
ما ندیدیم در جهان باری
هیچ دیوی که او سلیمان شد
تا که گویند زاهل علم کسی
درفقیهی عدال نعمان شد
از تو خالی مباد مسند شرع
کز تو بنیاد ظلم ویران شد
باد قربانت خصم میش ارچه
بهر اسحق کیش قربان شد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در مدح معین الدین حسین هنگام ادای حج
شیرمردان چو عزم کار کنند
کار ازین گونه استوار کنند
آبخور زاتش سموم آرند
خوابگه در دهان مار کنند
پیش تیر بلا سپر گردند
نزد شیر اجل گذار کنند
پای بر گردن مراد نهند
پشت بر روی روزگار کنند
کم ناموس و سروری گیرند
ترک آشوب و کاروبار کنند
فرقت از اهل و از وطن جویند
هجرت ازیار و از دیار کنند
پس پشت افکنند منصب و جاه
روی در روی اضطرارکنند
کله خواجگی فروگیرند
بندگی محض اختیار کنند
سنک بردل نهند و بار کشند
مهر برلب نهند و کار کنند
جان شیرین نهند برکف دست
بس حدیث دیار و یار کنند
کاخ و کاشانه راکنند وداع
در دل بادیه قرا ر کنند
سهم ان راههای مردم خوار
پیش چشم امید خوار کنند
جان و جاه و سر و زر اندازند
خرج آن راه از ین چهار کنند
هرکجا عشق لایزال آمد
سر وزر را چه اعتبار کنند
دیده از هر چه هست بردوزند
تا چنین دولتی شکار کنند
تکیه گه بر حضیض کوه زنند
پای گه در شکاف غار کنند
بالش پر زسنگ خاره نهند
بستر گل زنوک خارکنند
گله از عندلیب و از طوطی
باشتر مرغ و سوسمار کنند
بر امید وصال خانه دوست
شربت زهر خوشگوار کنند
از بزرگان عجب نباشد اگر
کار های بزرگوار کنند
مقبلانرا چو وحی باشد رای
همه اندیشه استوار کنند
پس برهنه شوند چون شمشیر
تا که بانفس کار زار کنند
جان روحانیان قدسی را
وقت لبیک شرمسار کنند
چیست رمی الجمار نزد خرد
نفس اماره سنگسار کنند
چون بموقف رسند از پس شوط
سنگ آن راه اشکبار کنند
دستهای نیاز وقت دعا
راست چون پنجه چنار کنند
چون عروس حرم کند جلوه
جان شیرین براو نثار کنند
سقف مرفوع و خانه معمور
همه سکنی در آن جوار کنند
وز پی بوس خال رخسارش
سر فشانند و جانسپار کنند
خواجه لالای حجره بینی
که بدیدارش افتخار کنند
شب و مشک و سواد دیده زدل
کسوت او همی شعار کنند
خلفا جامه و سلاطین چتر
همه زان رنگ مستعار کنند
حبشی صورتی که سلطانان
دست بوسش هزار بارکنند
آن سبه جامه میر حاجب بار
کش امیر سرای بار کنند
سیر نادیده هیچ چهره وصل
مرکب هجر راهوار کنند
لاجرم از برای محملشان
ناقه الله بر قطار کنند
ملاء عرش از سرادق حفظ
گردشان خندق و حصار کنند
مرتبتشان ز چرخ بگذارند
خواجگیشان یکی هزار کنند
هر غباری که در فضای هوا
گر پیاده و گر سوار کنند
روشنان فلک برای شرف
کحل اغبر ازان غبار کنند
حور خلخال ناقه حجاج
بهر تشریف گوشوار کنند
زانسپس سالکان راه خدای
چون سوی قبله پاقرار کنند
اولا نام صاعد مسعود
حرز بازوی روزگار کنند
شرح اخلاق او حدی سازند
حاج چون بر شتر مهار کنند
ساکنان صوامع ملکوت
بر دعای وی اقتصار کنند
ذکر باقیش بر صحیفه روز
بسیاهی شب نگار کنند
ا ی بساکز برای این تشریف
کعبه و روضه انتظار کنند
تا همی کعبه را بهر دو جهان
مأمن هر گناهکار کنند
حرم خواجه باد کعبه خلق
تاکش از کعبه یادگار کنند
سال عمرش چنانکه هندسه زان
قاصر آید اگر شمار کنند
کار ازین گونه استوار کنند
آبخور زاتش سموم آرند
خوابگه در دهان مار کنند
پیش تیر بلا سپر گردند
نزد شیر اجل گذار کنند
پای بر گردن مراد نهند
پشت بر روی روزگار کنند
کم ناموس و سروری گیرند
ترک آشوب و کاروبار کنند
فرقت از اهل و از وطن جویند
هجرت ازیار و از دیار کنند
پس پشت افکنند منصب و جاه
روی در روی اضطرارکنند
کله خواجگی فروگیرند
بندگی محض اختیار کنند
سنک بردل نهند و بار کشند
مهر برلب نهند و کار کنند
جان شیرین نهند برکف دست
بس حدیث دیار و یار کنند
کاخ و کاشانه راکنند وداع
در دل بادیه قرا ر کنند
سهم ان راههای مردم خوار
پیش چشم امید خوار کنند
جان و جاه و سر و زر اندازند
خرج آن راه از ین چهار کنند
هرکجا عشق لایزال آمد
سر وزر را چه اعتبار کنند
دیده از هر چه هست بردوزند
تا چنین دولتی شکار کنند
تکیه گه بر حضیض کوه زنند
پای گه در شکاف غار کنند
بالش پر زسنگ خاره نهند
بستر گل زنوک خارکنند
گله از عندلیب و از طوطی
باشتر مرغ و سوسمار کنند
بر امید وصال خانه دوست
شربت زهر خوشگوار کنند
از بزرگان عجب نباشد اگر
کار های بزرگوار کنند
مقبلانرا چو وحی باشد رای
همه اندیشه استوار کنند
پس برهنه شوند چون شمشیر
تا که بانفس کار زار کنند
جان روحانیان قدسی را
وقت لبیک شرمسار کنند
چیست رمی الجمار نزد خرد
نفس اماره سنگسار کنند
چون بموقف رسند از پس شوط
سنگ آن راه اشکبار کنند
دستهای نیاز وقت دعا
راست چون پنجه چنار کنند
چون عروس حرم کند جلوه
جان شیرین براو نثار کنند
سقف مرفوع و خانه معمور
همه سکنی در آن جوار کنند
وز پی بوس خال رخسارش
سر فشانند و جانسپار کنند
خواجه لالای حجره بینی
که بدیدارش افتخار کنند
شب و مشک و سواد دیده زدل
کسوت او همی شعار کنند
خلفا جامه و سلاطین چتر
همه زان رنگ مستعار کنند
حبشی صورتی که سلطانان
دست بوسش هزار بارکنند
آن سبه جامه میر حاجب بار
کش امیر سرای بار کنند
سیر نادیده هیچ چهره وصل
مرکب هجر راهوار کنند
لاجرم از برای محملشان
ناقه الله بر قطار کنند
ملاء عرش از سرادق حفظ
گردشان خندق و حصار کنند
مرتبتشان ز چرخ بگذارند
خواجگیشان یکی هزار کنند
هر غباری که در فضای هوا
گر پیاده و گر سوار کنند
روشنان فلک برای شرف
کحل اغبر ازان غبار کنند
حور خلخال ناقه حجاج
بهر تشریف گوشوار کنند
زانسپس سالکان راه خدای
چون سوی قبله پاقرار کنند
اولا نام صاعد مسعود
حرز بازوی روزگار کنند
شرح اخلاق او حدی سازند
حاج چون بر شتر مهار کنند
ساکنان صوامع ملکوت
بر دعای وی اقتصار کنند
ذکر باقیش بر صحیفه روز
بسیاهی شب نگار کنند
ا ی بساکز برای این تشریف
کعبه و روضه انتظار کنند
تا همی کعبه را بهر دو جهان
مأمن هر گناهکار کنند
حرم خواجه باد کعبه خلق
تاکش از کعبه یادگار کنند
سال عمرش چنانکه هندسه زان
قاصر آید اگر شمار کنند
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۵۶ - در مدح رکن الدین مسعود
حبذا ای نسیم جان پرور
وی مبارک پی خجسته ا ثر
ای زفر تو خاک دیبا پوش
وی زدست تو آب جوشنگر
ای نه نساج و حله باف چمن
وی نه نقاش و نقشبند صور
ای زکلک تو آب نقش پذیر
وی زطبع تو خاک صورتگر
کلک تو رغم صورت مانی
نقش تو رشگ لعبت آذر
گاه مساح عالم خاکی
گاه سیاح گنبد اخضر
گه گشائی تو نافه تبت
گه ببندی تو رزمه ششتر
پیک پویانی و نداری پای
مرغ پرانی و نداری پر
دم جانبخش دلگشای تو هست
عود هندی نهاده بر مجمر
خاک مرده ز تو شود زنده
دم عیسی مریمی تو مگر
نفست همچو صبح بی ظلمت
عرضت همچو سایه بی جوهر
نیستی زنده چون همی جنبی
نیستی پیک چون شوی بسفر
مرکب رهروان دریائی
قاصد عاشقان سوی دلبر
همچو کیخسرو آب در شکنی
چون سیاوش بگدری زاذر
در بهار ان دم تو ساید مشک
در خزانها کف تو پاشد زو
قوتت تازیانه کشتی
هیبتت غوطه خواره لنگر
بسته بر گردن عروس چمن
دست لطف تو عقدهای گهر
گه نهاده چومن بسر بر خاک
گه فکنده چو من درآب سپر
ای خجسته برید فصل بهار
ببهار جهان یکی بگذر
سوی عالیجناب خواجه شرق
صدر دین پرور جهان داور
رکن دین مفتی جهان مسعود
که نیارد جهان چنو سرور
آن زمین حلم آسمان رفعت
وان ملک قدرت ستاره حشر
اثر طبع اوست فصل ربیع
مدد جود اوست قطر مطر
نیست خالق ولی به از مخلوق
نه ملک لیک از آدمی برتر
قطره دان زلطف او حیوان
شمه دان زخشم او صرصر
خاک در گاه او ببوس و بگوی
کای جوان دولت بلنداختر
نزد قدر تو آسمانها پست
پیش دست تو بحر ها فرغر
لطف طبعت بگاه خشم چوبرق
میزند خنده میکشد خنجر
جود دستت گه سخا چون ابر
میکند خوی چو میدهد گوهر
گرنه بر سمت حکم تو گردد
چرخ را زود گسلد چنبر
سخت بیرونقست ابر بهار
زهر باغ از آن نشد از هر
بی دم خلق تو همی مارا
ندهد بوی خوش نسیم سحر
باغها باطل است از زینت
شاخها عاطل است از زیور
بی تو ای آفتاب شرع کجا
سر برآورد ز آب نیلوفر
خون غنچه ببست دلتنگی
چشم نرگس بخست رنج سهر
لاله گوئی بداشت دست ازمی
که نهادست سر نگون ساغر
بی تو ای بلبل درخت سخن
بلبل باغ نیست رامشگر
گل بخنده نمی گشاید لب
نکند باز دیده ها عبهر
از فراقت قبای خیری چاک
بدعایت زبان سوسن تر
همچو من شاخک بنفشه زغم
بر ندارد همی ز زانو سر
هست بیتاب جعد مرزنگوش
هست بی آب روی سیسنبر
بدعا بر گشاده دست چنار
سرکشیده چو دیده بان عرعر
از چه بایست در چنین وقتی
عزم کردن سوی سفر ز حضر
نام نیکت گرفت ورنه جهان
پیش چشم تو خود نداشت خطر
چون مراد تو کرد استقبال
باز گردان عنان بسوی مقر
که جهانی نهاده اند ترا
چشم بر راه و گوشها بر در
دیده راضی نمی شود بخیال
دل قناعت نمی کند بخبر
اینچنین شغل چرخ را فرمای
که ترا چاکرست و فرمانبر
فلکی کو بفر دولت تو
داد ملکی بکمترین چاکر
من نگویم حق تو نشناسد
نکند عقل این سخن باور
می نبیند بدست خود چیزی
که بود منصب ترا در خور
باش تا ناگهی برون آرد
دست حکم تو زاستین قدر
چرخ بینی بطوع چون جوزا
پیش تو بسته از مجره کمر
این یامین تو قوام الدین
صدر در یا دل عطا گستر
آن همه دانش و سخاوت و عقل
وان همه مردی و جلالت و فر
بخت را سوی او بخیر خطاب
چرخ را سوی او بسعد نظر
چشم اصحاب روشن است بدو
چون فضای هوا بچشمه خور
دل ملت بدو شدست قوی
بازوی دین بدو گرفته ظفر
بر دل دشمنان تو چون تیغ
پیش تیغ عدوی تو چو سپر
تا ز تأثیر اعتدال هوا
شاخ خشک از شکوفه آردبر
ابر گریان رونده چون عاشق
مرغ نالان شونده چون مزمر
هر دو همیشه رخشنده
زاسمان علو چو شمس و قمر
چشم هر دو بیکدگر روشن
پشت هر دو قوی بیکدیگر
باد آراسته بتو مسند
باد افراخته بدو منبر
وی مبارک پی خجسته ا ثر
ای زفر تو خاک دیبا پوش
وی زدست تو آب جوشنگر
ای نه نساج و حله باف چمن
وی نه نقاش و نقشبند صور
ای زکلک تو آب نقش پذیر
وی زطبع تو خاک صورتگر
کلک تو رغم صورت مانی
نقش تو رشگ لعبت آذر
گاه مساح عالم خاکی
گاه سیاح گنبد اخضر
گه گشائی تو نافه تبت
گه ببندی تو رزمه ششتر
پیک پویانی و نداری پای
مرغ پرانی و نداری پر
دم جانبخش دلگشای تو هست
عود هندی نهاده بر مجمر
خاک مرده ز تو شود زنده
دم عیسی مریمی تو مگر
نفست همچو صبح بی ظلمت
عرضت همچو سایه بی جوهر
نیستی زنده چون همی جنبی
نیستی پیک چون شوی بسفر
مرکب رهروان دریائی
قاصد عاشقان سوی دلبر
همچو کیخسرو آب در شکنی
چون سیاوش بگدری زاذر
در بهار ان دم تو ساید مشک
در خزانها کف تو پاشد زو
قوتت تازیانه کشتی
هیبتت غوطه خواره لنگر
بسته بر گردن عروس چمن
دست لطف تو عقدهای گهر
گه نهاده چومن بسر بر خاک
گه فکنده چو من درآب سپر
ای خجسته برید فصل بهار
ببهار جهان یکی بگذر
سوی عالیجناب خواجه شرق
صدر دین پرور جهان داور
رکن دین مفتی جهان مسعود
که نیارد جهان چنو سرور
آن زمین حلم آسمان رفعت
وان ملک قدرت ستاره حشر
اثر طبع اوست فصل ربیع
مدد جود اوست قطر مطر
نیست خالق ولی به از مخلوق
نه ملک لیک از آدمی برتر
قطره دان زلطف او حیوان
شمه دان زخشم او صرصر
خاک در گاه او ببوس و بگوی
کای جوان دولت بلنداختر
نزد قدر تو آسمانها پست
پیش دست تو بحر ها فرغر
لطف طبعت بگاه خشم چوبرق
میزند خنده میکشد خنجر
جود دستت گه سخا چون ابر
میکند خوی چو میدهد گوهر
گرنه بر سمت حکم تو گردد
چرخ را زود گسلد چنبر
سخت بیرونقست ابر بهار
زهر باغ از آن نشد از هر
بی دم خلق تو همی مارا
ندهد بوی خوش نسیم سحر
باغها باطل است از زینت
شاخها عاطل است از زیور
بی تو ای آفتاب شرع کجا
سر برآورد ز آب نیلوفر
خون غنچه ببست دلتنگی
چشم نرگس بخست رنج سهر
لاله گوئی بداشت دست ازمی
که نهادست سر نگون ساغر
بی تو ای بلبل درخت سخن
بلبل باغ نیست رامشگر
گل بخنده نمی گشاید لب
نکند باز دیده ها عبهر
از فراقت قبای خیری چاک
بدعایت زبان سوسن تر
همچو من شاخک بنفشه زغم
بر ندارد همی ز زانو سر
هست بیتاب جعد مرزنگوش
هست بی آب روی سیسنبر
بدعا بر گشاده دست چنار
سرکشیده چو دیده بان عرعر
از چه بایست در چنین وقتی
عزم کردن سوی سفر ز حضر
نام نیکت گرفت ورنه جهان
پیش چشم تو خود نداشت خطر
چون مراد تو کرد استقبال
باز گردان عنان بسوی مقر
که جهانی نهاده اند ترا
چشم بر راه و گوشها بر در
دیده راضی نمی شود بخیال
دل قناعت نمی کند بخبر
اینچنین شغل چرخ را فرمای
که ترا چاکرست و فرمانبر
فلکی کو بفر دولت تو
داد ملکی بکمترین چاکر
من نگویم حق تو نشناسد
نکند عقل این سخن باور
می نبیند بدست خود چیزی
که بود منصب ترا در خور
باش تا ناگهی برون آرد
دست حکم تو زاستین قدر
چرخ بینی بطوع چون جوزا
پیش تو بسته از مجره کمر
این یامین تو قوام الدین
صدر در یا دل عطا گستر
آن همه دانش و سخاوت و عقل
وان همه مردی و جلالت و فر
بخت را سوی او بخیر خطاب
چرخ را سوی او بسعد نظر
چشم اصحاب روشن است بدو
چون فضای هوا بچشمه خور
دل ملت بدو شدست قوی
بازوی دین بدو گرفته ظفر
بر دل دشمنان تو چون تیغ
پیش تیغ عدوی تو چو سپر
تا ز تأثیر اعتدال هوا
شاخ خشک از شکوفه آردبر
ابر گریان رونده چون عاشق
مرغ نالان شونده چون مزمر
هر دو همیشه رخشنده
زاسمان علو چو شمس و قمر
چشم هر دو بیکدگر روشن
پشت هر دو قوی بیکدیگر
باد آراسته بتو مسند
باد افراخته بدو منبر
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۷۹ - در مدح اقصی القضاه رکن الدین
ای بانصاف خواجه آفاق
وی بتحقیق از بزرگان طاق
عدل تو دیو ظلم را لاحول
جود تو زهر فقر را تریاق
ملکی در جهان شرع رسول
پیش تو عقل و عرف چون دووشاق
گویند اقصی القضاه رکن الدین
گر کنی سنگرا تو استنطاق
نیست اندر همه بسیط زمین
مثل تو خواجه علی الاطلاق
ور کسی را نباشد این باور
گو خراسانت آنک اینت عراق
همتت بر دو کون در یکدم
چار تکبیر گفته و سه طلاق
در فضای جهان بشرق و بغرب
سایه عدل تو کشیده رواق
در بر فهم و خاطرتیزت
کند سیر آمدند برق و براق
عقل و کلک از برای مدحت تو
بسته اند و گشاده نطق و نطاق
نه چو تو عالمی است در عالم
نه چو تو حاکمی است در آفاق
عدل چون در گهت نیافت پناه
شرع چون مسندت ندید و ثاق
هر ذخیره که مهر در دل کان
کرد پنهان زخشیه الانفاق
دست جودت چنان برافشاندست
کز جهان برد خشیه الاملاق
عهد کردست چرخ با رایت
که نماید همیشه با تو وفاق
گرچه اندر خضیب دارد چرخ
نشکند عهد چون کند میثاق
ابر اگر لاف جود با تو زند
زندش برق در دهان مزراق
گر کند پیروی جاه تو وهم
متعذر شود بر او الحاق
ور مجسم شود بزرگی تو
ساق عرشش کجا رسد برساق
شمه از روایح کرمت
نسختست از مکارم الاخلاق
هزل در طبع تو نیافت مجال
راست چونانکه در طلاق عناق
قلم تو چو لوح محفوظست
که مقسم شود بدو ارزاق
جان روح القدس بمغز خرد
کند از بوی خاقت استنشاق
جاه تو در ترقیی است که هست
سدره المنتهی بدو مشتاق
عدل عام تو ربع مسکو نرا
الف و لام شد در استغراق
گشت کوتاه دست ظلم چنانک
باز پس جست آتش از حراق
زود خرچنگ بینی و فرزین
که نهند ا زتو کجروی بر طالق
مسند تو چو کرد رای قضا
گفت شرعش بلی الیک مساق
والله ار در چهار بالش شرع
کس نشیند چو تو باستحقاق
خالی از قصد و میل و حرص و طمع
فارغ از کبر وبخل و حقد و نفاق
هست آن عاطفت بر اطفالت
کز پدر کس نبیند آن اشفاق
نبود چوشکوار تر از عدل
هرکه را لذتش بمذاق
شاخ بی اعتدال فصل بهار
نتواند که پرورد اوراق
عصمتت در کنار پروردست
داشته حفظ ایزدیت یتاق
روز حکمت که سوی مسند تو
خیره ماند ز هیبتت احداق
می بر آید ز منکران اقرا ر
زود بی اختیار همچو فواق
جون بغایت رسید کار ستم
قلم ظلم گشت یار چماق
نور عدل تو ناگهان بگرفت
همه روی زمین ز سبع طباق
نفس صبحدم گشاده شود
چون افق از شفق گرفت خناق
نقمت و نعمتت بدشمن و دوست
می نهد غل و طرق بر اعناق
مدحت تو بنلت فکرمرا
خطبه کرد و سخات داد صداق
هر نتیجه که زاید و نبود
در مدیح تو عاق باشد عاق
باد قربان تو عدو ور چه
نسزد خوگ فدیه اسحاق
تا بنازند مفلسان بدرم
تا بنالند عاشقان ز فراق
باد جود تو عدت مفلس
روز خصم تو چون شب عشاق
ماه جاه تو بی افول و غروب
بدر قدر تو بی خسوف و محاق
شادمان بالغدو جاه و الاصال
کامران بالعشی و الاشراق
وی بتحقیق از بزرگان طاق
عدل تو دیو ظلم را لاحول
جود تو زهر فقر را تریاق
ملکی در جهان شرع رسول
پیش تو عقل و عرف چون دووشاق
گویند اقصی القضاه رکن الدین
گر کنی سنگرا تو استنطاق
نیست اندر همه بسیط زمین
مثل تو خواجه علی الاطلاق
ور کسی را نباشد این باور
گو خراسانت آنک اینت عراق
همتت بر دو کون در یکدم
چار تکبیر گفته و سه طلاق
در فضای جهان بشرق و بغرب
سایه عدل تو کشیده رواق
در بر فهم و خاطرتیزت
کند سیر آمدند برق و براق
عقل و کلک از برای مدحت تو
بسته اند و گشاده نطق و نطاق
نه چو تو عالمی است در عالم
نه چو تو حاکمی است در آفاق
عدل چون در گهت نیافت پناه
شرع چون مسندت ندید و ثاق
هر ذخیره که مهر در دل کان
کرد پنهان زخشیه الانفاق
دست جودت چنان برافشاندست
کز جهان برد خشیه الاملاق
عهد کردست چرخ با رایت
که نماید همیشه با تو وفاق
گرچه اندر خضیب دارد چرخ
نشکند عهد چون کند میثاق
ابر اگر لاف جود با تو زند
زندش برق در دهان مزراق
گر کند پیروی جاه تو وهم
متعذر شود بر او الحاق
ور مجسم شود بزرگی تو
ساق عرشش کجا رسد برساق
شمه از روایح کرمت
نسختست از مکارم الاخلاق
هزل در طبع تو نیافت مجال
راست چونانکه در طلاق عناق
قلم تو چو لوح محفوظست
که مقسم شود بدو ارزاق
جان روح القدس بمغز خرد
کند از بوی خاقت استنشاق
جاه تو در ترقیی است که هست
سدره المنتهی بدو مشتاق
عدل عام تو ربع مسکو نرا
الف و لام شد در استغراق
گشت کوتاه دست ظلم چنانک
باز پس جست آتش از حراق
زود خرچنگ بینی و فرزین
که نهند ا زتو کجروی بر طالق
مسند تو چو کرد رای قضا
گفت شرعش بلی الیک مساق
والله ار در چهار بالش شرع
کس نشیند چو تو باستحقاق
خالی از قصد و میل و حرص و طمع
فارغ از کبر وبخل و حقد و نفاق
هست آن عاطفت بر اطفالت
کز پدر کس نبیند آن اشفاق
نبود چوشکوار تر از عدل
هرکه را لذتش بمذاق
شاخ بی اعتدال فصل بهار
نتواند که پرورد اوراق
عصمتت در کنار پروردست
داشته حفظ ایزدیت یتاق
روز حکمت که سوی مسند تو
خیره ماند ز هیبتت احداق
می بر آید ز منکران اقرا ر
زود بی اختیار همچو فواق
جون بغایت رسید کار ستم
قلم ظلم گشت یار چماق
نور عدل تو ناگهان بگرفت
همه روی زمین ز سبع طباق
نفس صبحدم گشاده شود
چون افق از شفق گرفت خناق
نقمت و نعمتت بدشمن و دوست
می نهد غل و طرق بر اعناق
مدحت تو بنلت فکرمرا
خطبه کرد و سخات داد صداق
هر نتیجه که زاید و نبود
در مدیح تو عاق باشد عاق
باد قربان تو عدو ور چه
نسزد خوگ فدیه اسحاق
تا بنازند مفلسان بدرم
تا بنالند عاشقان ز فراق
باد جود تو عدت مفلس
روز خصم تو چون شب عشاق
ماه جاه تو بی افول و غروب
بدر قدر تو بی خسوف و محاق
شادمان بالغدو جاه و الاصال
کامران بالعشی و الاشراق
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۹۸ - در شکایت از روزگار
منم آنکس که عقل را جانم
منم آنکس که روح را مانم
دعوی فضل را چو معنایم
معنی عقل را چو برهانم
گلشن روح را چو صد برگم
باغ دل را هزار دستانم
نثر را نو شکفته بستانم
نظم را دسته بسته ریحانم
دفتر فضل را چو فهرستم
نامه عقل را چو عنوانم
دیده عقل و شرع را نورم
گوهر نظم و نثر را کانم
بحر علمم که واسع الرحمم
کوه حلمم که ثابت ارکانم
از بلندی قدر و پستی جای
آفتابی برج میزانم
گرچه از ساز عیش بی برگم
در نوا بلبل خوش الحانم
بحر و کانم ازان همی خیزد
از دل و دیده لعل و مرجانم
عیب خود بیش ازین نمیدانم
کز عراقم نه از خراسانم
ورنه شاید بگاه نظم سخن
گر عنان ا زفلک نگردانم
گرنه ابرم چرا که بی طمعی
برخس و خار گوهر افشانم
در ره حرص تنگ حوصله ام
در قناعت فراخ میدانم
با چنین معطیان و ممدوحان
شکر حق را که صنعتی دانم
ای بسا عطلت ارزبان بودی
عامل آسیای دندانم
بعد از ایزد که واهب الرزقست
این سه انگشت میدهد نانم
مدح انگشت خویش خواهم گفت
زانکه من جیره خوار ایشانم
چه عجب گر بدینسخن که مراست
حسرتی میبرند اقرانم
شاعرم من نه ساحرم هم نه
پس چه ام سرلطف یزدانم
بی سر و پای تافته گویم
بی دل و دست چفته چوگانم
گاه خندان چو شمع و میگریم
گاه گریان چو ابر و خندانم
دور نبود اگر زروی شرف
یاد گیرد فرشته دیوانم
آه ازین لاف و ژاژ بیهوده
راستی شاعری گرانجانم
تا کی این من چنین و من چونان
چند ازین من فلان و بهمانم
از من این احتمال کس نکند
ور خود اعشی قیس و حسانم
چکنم چون نماند ممدوحی
مدح بر خویشتن همیخوانم
ورنه معلوم هر کسست که من
مرد کی ژاژخای و کشخانم
شکمم از طعام خالی ماند
لاجرم همچو چنگ نالانم
همه احوال خویشتن گفتم
چون بگفتم من از سپاهانم
اینچنین خواجگان دون همت
که همی نام گفت نتوانم
تا دل اندر مدیحشان بستم
بکف نیستی گروگانم
لقمه و خرقه ایست مقصودم
من بدین قدر آخر ارزانم
حاش لله که من بر این طمعم
سگ به از من گراینسخن رانم
غرض از قصه خواندن ایننظمست
ورنه کی من زقوت درمانم
بسته چار میخ طبعم ازان
خسته نه سپهر گردانم
حال من هیچ می نگیرد نظم
ورچه بر اهل نظم سلطانم
همچو شخصی نگاشته بی روح
در کف روزگار حیرانم
من بدین طبع و این جزالت لفظ
راست مسعود سعد سلمانم
منم آنکس که روح را مانم
دعوی فضل را چو معنایم
معنی عقل را چو برهانم
گلشن روح را چو صد برگم
باغ دل را هزار دستانم
نثر را نو شکفته بستانم
نظم را دسته بسته ریحانم
دفتر فضل را چو فهرستم
نامه عقل را چو عنوانم
دیده عقل و شرع را نورم
گوهر نظم و نثر را کانم
بحر علمم که واسع الرحمم
کوه حلمم که ثابت ارکانم
از بلندی قدر و پستی جای
آفتابی برج میزانم
گرچه از ساز عیش بی برگم
در نوا بلبل خوش الحانم
بحر و کانم ازان همی خیزد
از دل و دیده لعل و مرجانم
عیب خود بیش ازین نمیدانم
کز عراقم نه از خراسانم
ورنه شاید بگاه نظم سخن
گر عنان ا زفلک نگردانم
گرنه ابرم چرا که بی طمعی
برخس و خار گوهر افشانم
در ره حرص تنگ حوصله ام
در قناعت فراخ میدانم
با چنین معطیان و ممدوحان
شکر حق را که صنعتی دانم
ای بسا عطلت ارزبان بودی
عامل آسیای دندانم
بعد از ایزد که واهب الرزقست
این سه انگشت میدهد نانم
مدح انگشت خویش خواهم گفت
زانکه من جیره خوار ایشانم
چه عجب گر بدینسخن که مراست
حسرتی میبرند اقرانم
شاعرم من نه ساحرم هم نه
پس چه ام سرلطف یزدانم
بی سر و پای تافته گویم
بی دل و دست چفته چوگانم
گاه خندان چو شمع و میگریم
گاه گریان چو ابر و خندانم
دور نبود اگر زروی شرف
یاد گیرد فرشته دیوانم
آه ازین لاف و ژاژ بیهوده
راستی شاعری گرانجانم
تا کی این من چنین و من چونان
چند ازین من فلان و بهمانم
از من این احتمال کس نکند
ور خود اعشی قیس و حسانم
چکنم چون نماند ممدوحی
مدح بر خویشتن همیخوانم
ورنه معلوم هر کسست که من
مرد کی ژاژخای و کشخانم
شکمم از طعام خالی ماند
لاجرم همچو چنگ نالانم
همه احوال خویشتن گفتم
چون بگفتم من از سپاهانم
اینچنین خواجگان دون همت
که همی نام گفت نتوانم
تا دل اندر مدیحشان بستم
بکف نیستی گروگانم
لقمه و خرقه ایست مقصودم
من بدین قدر آخر ارزانم
حاش لله که من بر این طمعم
سگ به از من گراینسخن رانم
غرض از قصه خواندن ایننظمست
ورنه کی من زقوت درمانم
بسته چار میخ طبعم ازان
خسته نه سپهر گردانم
حال من هیچ می نگیرد نظم
ورچه بر اهل نظم سلطانم
همچو شخصی نگاشته بی روح
در کف روزگار حیرانم
من بدین طبع و این جزالت لفظ
راست مسعود سعد سلمانم
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۰۴ - قصیده
ای بحق پادشاه روی زمین
وی بتو تازه گشته دولت و دین
ای ز آواز کوس نصرت تو
مانده در گوش روزگار طنین
سکه از فر تست با رونق
منبر از نام تست با تمکین
صد سپهری فراز پایه تخت
صد جهانی میان خانه زین
چرخرا پیش حکمت ازمه نو
حلقه در گوش چون ینال و تکین
جود تو ریش فقر را مرهم
عدل تو دیو ظلمرا یاسین
قطره عفو تست آب حیات
شعله رای تست نور یقین
گر نه بر سمت حکم تو گردد
چنبر چرخ بگسلد در حین
خرج یکروزه جود تست هر آنچ
کرد خورشید زیر خاک دفین
پیش چوکان حکم تو بر عقل
مختصر می نمود گوی زمین
مهره ظلم از تو ماند گشاد
بیدق ملک ا زتو شد فرزین
فرش عدل تو در بسیط جهان
تخت قدرت بر اوج علیین
ابلق دهر زیر فرمانت
حلقه آسمانت زیر نگین
نزند صبح هیچ روز نفس
که نه بر دشمنت کند نفرین
شمه خلق تست باد صبا
اثر عدل تست فروردین
چه عجب گر ز عدل شامل تو
از کبوتر حذر کند شاهین
خصم تو ناید از عدم بوجود
که نه او را اجل بود بکمین
تیر سندان سم تو بر دوزد
در شب تیره دیده پروین
ملک از بهر فخر نام ترا
کرده در وردهای خود تضمین
تیغ تو سرفشان و فتنه نشان
خصم تو پای بند و قلعه نشین
زلزله در فلک فتد ازبیم
چون ز خشم اندر ابرو آری چین
بشکند هیبت تو پشت فلک
بگسلد قوت تو کوه متین
دهن مادح تو آکنداست
چون دهان صدف بدر ثمین
من چو نظم مدیحت اندیشم
جبرئیلم همی کند تلقین
چون من از جان دعای تو گویم
آسمانم همی کند آمین
عزم و قاد و حزم ثابت تو
پست کردست حصن های حصین
اینچنین فتح و این چنین نصرت
باز گویند در جهان پس ازین
مژده دولتست و معجز ملک
ورنه هرگز که دید فتح چنین
تا مکانرا بودحدوث و جهت
تا زمانرا بود شهور وسنین
باد قدر تو برتر ازکیوان
عمر افزونتر از الوف ومئین
تا قیامت بهر چه رای کنی
نصرت ایزدیت باد معین
وی بتو تازه گشته دولت و دین
ای ز آواز کوس نصرت تو
مانده در گوش روزگار طنین
سکه از فر تست با رونق
منبر از نام تست با تمکین
صد سپهری فراز پایه تخت
صد جهانی میان خانه زین
چرخرا پیش حکمت ازمه نو
حلقه در گوش چون ینال و تکین
جود تو ریش فقر را مرهم
عدل تو دیو ظلمرا یاسین
قطره عفو تست آب حیات
شعله رای تست نور یقین
گر نه بر سمت حکم تو گردد
چنبر چرخ بگسلد در حین
خرج یکروزه جود تست هر آنچ
کرد خورشید زیر خاک دفین
پیش چوکان حکم تو بر عقل
مختصر می نمود گوی زمین
مهره ظلم از تو ماند گشاد
بیدق ملک ا زتو شد فرزین
فرش عدل تو در بسیط جهان
تخت قدرت بر اوج علیین
ابلق دهر زیر فرمانت
حلقه آسمانت زیر نگین
نزند صبح هیچ روز نفس
که نه بر دشمنت کند نفرین
شمه خلق تست باد صبا
اثر عدل تست فروردین
چه عجب گر ز عدل شامل تو
از کبوتر حذر کند شاهین
خصم تو ناید از عدم بوجود
که نه او را اجل بود بکمین
تیر سندان سم تو بر دوزد
در شب تیره دیده پروین
ملک از بهر فخر نام ترا
کرده در وردهای خود تضمین
تیغ تو سرفشان و فتنه نشان
خصم تو پای بند و قلعه نشین
زلزله در فلک فتد ازبیم
چون ز خشم اندر ابرو آری چین
بشکند هیبت تو پشت فلک
بگسلد قوت تو کوه متین
دهن مادح تو آکنداست
چون دهان صدف بدر ثمین
من چو نظم مدیحت اندیشم
جبرئیلم همی کند تلقین
چون من از جان دعای تو گویم
آسمانم همی کند آمین
عزم و قاد و حزم ثابت تو
پست کردست حصن های حصین
اینچنین فتح و این چنین نصرت
باز گویند در جهان پس ازین
مژده دولتست و معجز ملک
ورنه هرگز که دید فتح چنین
تا مکانرا بودحدوث و جهت
تا زمانرا بود شهور وسنین
باد قدر تو برتر ازکیوان
عمر افزونتر از الوف ومئین
تا قیامت بهر چه رای کنی
نصرت ایزدیت باد معین
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح امیر شهاب الدین خالص رحمه الله
ای بتو چشم مملکت روشن
وی بتو جان مکرمت گلشن
میر عادل شهاب دین خالص
افتخار ملوک و فخر زمن
ای ز نه شوی چار مادر کون
بنظیرت نگشته آبستن
پیش قدر تو چرخ غاشیه کش
پیش حکمت زمانه مقرعه زن
عقل با نور رای تو کژبین
چرخ با سیر عزم تو کودن
تیغ تو همچو چرخ مردم خوار
خشم تو همچو مرگ مردشکن
لطف و عنف تو می برون آرند
آب از سنگ و آتش از آهن
مردمی را زتست خون در رگ
مکرمت را زتست جان در تن
لطف تو همچو آب جان پرور
عنف تو همچو خواب مردافکن
تا نگشتی تو ضامن ارزاق
حقتعالی نیافرید دهن
گر مجسم شود بزرگی تو
در نیابدش چرخ پیرامن
در قبائی چگونه می گنجی
کت جهانی است حشو پیراهن
خصمت ارچه چو مار در زرهست
همچو ماهیست مرده در جوشن
هر سری کاندرو خصومت تست
ننگ دارد ز صحبتش گردن
ای فزون قدرت از تصور وهم
وی برون جاهت از تو هم ظن
همچو روحی لطیف در همه جای
همچو عقلی تمام در همه فن
همه عادات تست مستأنس
همه اخلاق تست مستحسن
سطح تو سقف چرخ بل اعلی
رای تو روی عقل بل احسن
گفته جودت بآز لاتیأس
گفته عفوت بجرم لاتحزن
هست بهر قضیم مرکب تو
چرخ را خوشه ماه را خرمن
سرورا یک نفس بدستوری
قصه خویش خواهمت گفتن
بی حضور رکاب اشرف تو
بس بشولیده بود کارک من
بود از دوری تو دور از تو
روز من تیره سور من شیون
هدیه بخت نوع نوع بلا
تحفه چرخ گونه گونه حزن
شد پراکنده چون بنات النعش
کار کی منتظم چو نجم پرن
مانده بی برگ همچو گل دردی
گشته ضایع چو شمع در گلخن
دهر ماهی و من در اویونس
اصفهان چاه و من در او بیژن
نه مرا جز خیال تو مونس
نه مرا جز جناب تو مأمن
نه بمخلص همی رسید امید
نه بچنبر همی رسید رسن
گر بخندم ملامتست از دوست
ور بگریم شماتت از دشمن
آنکه با من چو شیر بامی بود
گشت اکنون چو آب با روغن
نه ز ممدوح هیچ بهروزی
نه ز مخدوم هیچ پاداشن
نعمت این گرسنگی شکم
خلعت آن برهنگی بدن
در وفا چون گل و گه وعده
همه را خوش زبانی سوسن
این گه جود، صبر کن آری
وان گه مدح، شاد باش احسن
من با حسنت و شاد باش تهی
خویشتن را نه بینم ایچ ثمن
دوخته خلعت ثنای همه
خود برهنه نشسته چون سوزن
عمر کان وقف مدحشان کردم
آب پیموده ام بپرویزن
عوض مدح چیست طال بقاک
نه ربی باشد این سخن بسخن؟
خود گرفتم که قمریم قمری
کرده کوکو نخورده یک ارزن؟
بس فراخست حرص را میدان
سخت تنگست رزق را روزن
هست در کار کلک و شغل دویت
عطلت دیگ و عزلت هاون
نه توان زیست اینچنین مسکین
نه بشاید گذاشتن مسکن
هست بر پای من دو بند گران
علقت چار طفل و حب وطن
بسکه گفتم که سرد باشد سرد
شعر من خاصه در مه بهمن
چون بدیدم لقای میمونت
گشتم ایمن زجور این ریمن
از تو شد چشم بخت من بیدار
بتو شد روز عیش من روشن
تا بود ابلق زمان در تک
تا شود منجل هلال مجن
توهمی شیر گیر و خصم تو گور
تو فنک پوش و دشمن تو کفن
مدت عمر تو بطول زمان
بسته با دامن ابد دامن
زیر حکمت سپهر گردنکش
رام امرت زمانه توسن
وی بتو جان مکرمت گلشن
میر عادل شهاب دین خالص
افتخار ملوک و فخر زمن
ای ز نه شوی چار مادر کون
بنظیرت نگشته آبستن
پیش قدر تو چرخ غاشیه کش
پیش حکمت زمانه مقرعه زن
عقل با نور رای تو کژبین
چرخ با سیر عزم تو کودن
تیغ تو همچو چرخ مردم خوار
خشم تو همچو مرگ مردشکن
لطف و عنف تو می برون آرند
آب از سنگ و آتش از آهن
مردمی را زتست خون در رگ
مکرمت را زتست جان در تن
لطف تو همچو آب جان پرور
عنف تو همچو خواب مردافکن
تا نگشتی تو ضامن ارزاق
حقتعالی نیافرید دهن
گر مجسم شود بزرگی تو
در نیابدش چرخ پیرامن
در قبائی چگونه می گنجی
کت جهانی است حشو پیراهن
خصمت ارچه چو مار در زرهست
همچو ماهیست مرده در جوشن
هر سری کاندرو خصومت تست
ننگ دارد ز صحبتش گردن
ای فزون قدرت از تصور وهم
وی برون جاهت از تو هم ظن
همچو روحی لطیف در همه جای
همچو عقلی تمام در همه فن
همه عادات تست مستأنس
همه اخلاق تست مستحسن
سطح تو سقف چرخ بل اعلی
رای تو روی عقل بل احسن
گفته جودت بآز لاتیأس
گفته عفوت بجرم لاتحزن
هست بهر قضیم مرکب تو
چرخ را خوشه ماه را خرمن
سرورا یک نفس بدستوری
قصه خویش خواهمت گفتن
بی حضور رکاب اشرف تو
بس بشولیده بود کارک من
بود از دوری تو دور از تو
روز من تیره سور من شیون
هدیه بخت نوع نوع بلا
تحفه چرخ گونه گونه حزن
شد پراکنده چون بنات النعش
کار کی منتظم چو نجم پرن
مانده بی برگ همچو گل دردی
گشته ضایع چو شمع در گلخن
دهر ماهی و من در اویونس
اصفهان چاه و من در او بیژن
نه مرا جز خیال تو مونس
نه مرا جز جناب تو مأمن
نه بمخلص همی رسید امید
نه بچنبر همی رسید رسن
گر بخندم ملامتست از دوست
ور بگریم شماتت از دشمن
آنکه با من چو شیر بامی بود
گشت اکنون چو آب با روغن
نه ز ممدوح هیچ بهروزی
نه ز مخدوم هیچ پاداشن
نعمت این گرسنگی شکم
خلعت آن برهنگی بدن
در وفا چون گل و گه وعده
همه را خوش زبانی سوسن
این گه جود، صبر کن آری
وان گه مدح، شاد باش احسن
من با حسنت و شاد باش تهی
خویشتن را نه بینم ایچ ثمن
دوخته خلعت ثنای همه
خود برهنه نشسته چون سوزن
عمر کان وقف مدحشان کردم
آب پیموده ام بپرویزن
عوض مدح چیست طال بقاک
نه ربی باشد این سخن بسخن؟
خود گرفتم که قمریم قمری
کرده کوکو نخورده یک ارزن؟
بس فراخست حرص را میدان
سخت تنگست رزق را روزن
هست در کار کلک و شغل دویت
عطلت دیگ و عزلت هاون
نه توان زیست اینچنین مسکین
نه بشاید گذاشتن مسکن
هست بر پای من دو بند گران
علقت چار طفل و حب وطن
بسکه گفتم که سرد باشد سرد
شعر من خاصه در مه بهمن
چون بدیدم لقای میمونت
گشتم ایمن زجور این ریمن
از تو شد چشم بخت من بیدار
بتو شد روز عیش من روشن
تا بود ابلق زمان در تک
تا شود منجل هلال مجن
توهمی شیر گیر و خصم تو گور
تو فنک پوش و دشمن تو کفن
مدت عمر تو بطول زمان
بسته با دامن ابد دامن
زیر حکمت سپهر گردنکش
رام امرت زمانه توسن
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۲۳ - در مدح حسام الدوله والدین اسپهبد ملک مازندران
ای ملوک جهان مسخر تو
آدمی زاد جمله لشگر تو
شاه غازی حسام دولت و دین
که فلک بر نتابد افسر تو
چشم ایام سوی درگه تست
سر افلاک زیر چنبر تو
روی اقبال رای و رایت تو
پشت اسلام دست و خنجر تو
سایه گر چه در عرض بود همه جای
سایه ایزدست جوهر تو
مایه رحمتست سایه تو
عنصر دولتست پیکر تو
گردش هفت اختر از پی تو
جنبش نه سپهر تا در تو
دفتر غیب نوک خامه تو
نامه رزق روی دفتر تو
هست آیینه رخ اقبال
روح اورنگ و فرمنظر تو
هست عنوان نامه فرهنگ
ذکر اخلاق و شرح مخبر تو
وقت زخم تو گفته قبضه تیغ
آفرین بر دل دلاور تو
بارها بحر گفته پیش کفت
من غلام دل توانگر تو
در بهشت دلت سخا و سخن
شاخ طوبی و حوض کوثر تو
نقل طوطی عقل دانی چیست
آن سخن های همچو شکر تو
ظلم تیره زرای روشن تست
آز فر به زکلک لاغر تو
روش مسرعان عالم نور
بر قضایای رای انور تو
خشم تو آتشیست گردون سوز
وندرو حلم تو سمندر تو
هر چه در غیب روی پوشیدست
همه در ذن تو مصور تو
هر چه اندر جهان باندازه است
جز عطاهای نام مقرر تو
ای سلاطین مشرق و مغرب
همه در صف عرض اکبر تو
تک هر یک بزیر رایت تو
رگ هر یک بزیر نشترتو
چرخ سرگشته از قضازان گشت
که چرا خیمه زد برابر تو
همه را چشم بر دریچه تو
همه را مهره شد مششدر تو
گر بنام تو چرخ خطبه کند
سزد از شاخ سدره منبر تو
چون ثریا نشان اخمص تست
زافرینش برون بود سر تو
ملک گرد جهان بسی برگشت
رخت بنهاد عاقبت بر تو
چون در اقلیم مملکت کس نیست
که سزدهم شریک و هم سر تو
گر چه بینم توانگر و درویش
با تو انباز گشته با زر تو
کس ز پیش تو برنگشته تهی
جز که در روز بزم ساغر تو
روز هیجا سپاه فتح و ظفر
پس رو رایت مظفر تو
بشکند مهره در مفاصل کوه
قوت خشم آسمان در تو
حزم خود را سلاح ساز که نیست
به زحزم تو درع و مغفر تو
دخل حال معادن و حیوان
خرج در یک عطای کمتر تو
آسمان نامده برقص هنوز
که ازو نور میزد اختر تو
جاور البحر و الفلک گفتند
لاجرم بحر شد مجاور تو
دوش با آسمان همی گفتم
آنکه هست آستانه در تو
گفتم او را چراست این چندین
نازش تو بدین مه و خور تو
چه کنی گر ملک بمن بخشد
این دو دینارک مدور تو
گفت هیهات این نشاید بود
نیست در خورد او نه در خور تو
مختصر بخش نیست شاه جهان
کان محقر دهد بچاکر تو
ای گه رزم حیدر کرار
هر کجا پر دلیست قنبر تو
بنده را خاص پروریده بلطف
نعمت عام بنده پرور تو
جلوه گر گشت عقل تا کردم
بعروس مدیح زیور تو
تا شود هر مهی چو زرین نعل
مه ز شوق سم تکاور تو
چتر تو سایبان گردون باد
زیر چتر تو هفت کشور تو
باد جاوید طوعا او کرها
آسمان بنده مسخر تو
آفتاب ترا زوال مباد
تا ابد از سر دو پیکر تو
یاور دین زبان تیغ تو باد
وایزد ذوالجلال یاور تو
آدمی زاد جمله لشگر تو
شاه غازی حسام دولت و دین
که فلک بر نتابد افسر تو
چشم ایام سوی درگه تست
سر افلاک زیر چنبر تو
روی اقبال رای و رایت تو
پشت اسلام دست و خنجر تو
سایه گر چه در عرض بود همه جای
سایه ایزدست جوهر تو
مایه رحمتست سایه تو
عنصر دولتست پیکر تو
گردش هفت اختر از پی تو
جنبش نه سپهر تا در تو
دفتر غیب نوک خامه تو
نامه رزق روی دفتر تو
هست آیینه رخ اقبال
روح اورنگ و فرمنظر تو
هست عنوان نامه فرهنگ
ذکر اخلاق و شرح مخبر تو
وقت زخم تو گفته قبضه تیغ
آفرین بر دل دلاور تو
بارها بحر گفته پیش کفت
من غلام دل توانگر تو
در بهشت دلت سخا و سخن
شاخ طوبی و حوض کوثر تو
نقل طوطی عقل دانی چیست
آن سخن های همچو شکر تو
ظلم تیره زرای روشن تست
آز فر به زکلک لاغر تو
روش مسرعان عالم نور
بر قضایای رای انور تو
خشم تو آتشیست گردون سوز
وندرو حلم تو سمندر تو
هر چه در غیب روی پوشیدست
همه در ذن تو مصور تو
هر چه اندر جهان باندازه است
جز عطاهای نام مقرر تو
ای سلاطین مشرق و مغرب
همه در صف عرض اکبر تو
تک هر یک بزیر رایت تو
رگ هر یک بزیر نشترتو
چرخ سرگشته از قضازان گشت
که چرا خیمه زد برابر تو
همه را چشم بر دریچه تو
همه را مهره شد مششدر تو
گر بنام تو چرخ خطبه کند
سزد از شاخ سدره منبر تو
چون ثریا نشان اخمص تست
زافرینش برون بود سر تو
ملک گرد جهان بسی برگشت
رخت بنهاد عاقبت بر تو
چون در اقلیم مملکت کس نیست
که سزدهم شریک و هم سر تو
گر چه بینم توانگر و درویش
با تو انباز گشته با زر تو
کس ز پیش تو برنگشته تهی
جز که در روز بزم ساغر تو
روز هیجا سپاه فتح و ظفر
پس رو رایت مظفر تو
بشکند مهره در مفاصل کوه
قوت خشم آسمان در تو
حزم خود را سلاح ساز که نیست
به زحزم تو درع و مغفر تو
دخل حال معادن و حیوان
خرج در یک عطای کمتر تو
آسمان نامده برقص هنوز
که ازو نور میزد اختر تو
جاور البحر و الفلک گفتند
لاجرم بحر شد مجاور تو
دوش با آسمان همی گفتم
آنکه هست آستانه در تو
گفتم او را چراست این چندین
نازش تو بدین مه و خور تو
چه کنی گر ملک بمن بخشد
این دو دینارک مدور تو
گفت هیهات این نشاید بود
نیست در خورد او نه در خور تو
مختصر بخش نیست شاه جهان
کان محقر دهد بچاکر تو
ای گه رزم حیدر کرار
هر کجا پر دلیست قنبر تو
بنده را خاص پروریده بلطف
نعمت عام بنده پرور تو
جلوه گر گشت عقل تا کردم
بعروس مدیح زیور تو
تا شود هر مهی چو زرین نعل
مه ز شوق سم تکاور تو
چتر تو سایبان گردون باد
زیر چتر تو هفت کشور تو
باد جاوید طوعا او کرها
آسمان بنده مسخر تو
آفتاب ترا زوال مباد
تا ابد از سر دو پیکر تو
یاور دین زبان تیغ تو باد
وایزد ذوالجلال یاور تو
جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۶ - نکوهش فرستنده شراب بد
ای کریمی که دام منت را
کرم و بخشش تو دانه ماست
بهمه وقت چون فرو مانیم
کف زربار تو خزانه ماست
گر بخدمت همیرود تقصیر
عفو و حلمست کان بهانه ماست
از تو ما را شکایتیست لطیف
وان نه از تست از زمانه ماست
آنچه می بود کم فرستادی
که همه شهر پر فسانه ماست
لایق بخشش تو نیست ولی
در خور ریش ابلهانه ماست
اگر آنرا شراب شاید خواند
چاه ما پس شرابخانه ماست
کرم و بخشش تو دانه ماست
بهمه وقت چون فرو مانیم
کف زربار تو خزانه ماست
گر بخدمت همیرود تقصیر
عفو و حلمست کان بهانه ماست
از تو ما را شکایتیست لطیف
وان نه از تست از زمانه ماست
آنچه می بود کم فرستادی
که همه شهر پر فسانه ماست
لایق بخشش تو نیست ولی
در خور ریش ابلهانه ماست
اگر آنرا شراب شاید خواند
چاه ما پس شرابخانه ماست
جمالالدین عبدالرزاق : مقطعات
شمارهٔ ۷ - اشتیاق بلقای دوست