تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح سیف الدوله محمود ابراهیم
بادبان برکشید باد صبا
معتدل گشت باز طبع هوا
خاک دیبا شدست پر صورت
جانور گشته صورت دیبا
شاخ چون کرم پیله گوهر خویش
برتند گرد تن همی عمدا
سبزه اندر حمایت شبنم
سر ز پستی کشید بر بالا
ابر بی شرط مهر و عقد نکاح
گشت حامل به لؤلؤ لالا
اینک از شرم آن همی فکند
لؤلؤ نارسیده بر صحرا
چشمها بر گشاده غنچه گل
تا به بیند جمال خسرو ما
پنجها بر فراخت سرو سهی
تا کند بر کمال شاه دعا
میر محمود سیف دولت و دین
آن فلک سیرت فلک سیما
آنکه اندر ابد نظر کرد است
سوی عدلش قضا بعین رضا
آنکه اندر ازل کمربسته است
بر فلک پیش طالعش جوزا
هیبتش جوهری ست از آتش
همتش عالمی ست از علیا
هر کجا پاس اوست نیست خطر
هر کجا خوف اوست نیست رجا
سهم او رعد و برق را بنمود
گفت از این اصل گشته ایم جدا
نکشد بار حلم او کونین
چون کشد طبع او همی تنها
ای متابع ترا سپاه زمین
وی موافق ترا نجوم سما
گر ز مهر تو دانه سازد عقل
اندر آید به دام او عنقا
ور ز جود تو مایه گیرد روح
ذات او صورتی شود پیدا
تا برآرد هزار لعب همی
در شبان روز گنبد خضرا
همه امروزهای دولت تو
باز پیوسته باد با فردا
دهر پیش تو مانده دست بکش
چرخ پیش تو گشته (کرده) پشت دو تا
معتدل گشت باز طبع هوا
خاک دیبا شدست پر صورت
جانور گشته صورت دیبا
شاخ چون کرم پیله گوهر خویش
برتند گرد تن همی عمدا
سبزه اندر حمایت شبنم
سر ز پستی کشید بر بالا
ابر بی شرط مهر و عقد نکاح
گشت حامل به لؤلؤ لالا
اینک از شرم آن همی فکند
لؤلؤ نارسیده بر صحرا
چشمها بر گشاده غنچه گل
تا به بیند جمال خسرو ما
پنجها بر فراخت سرو سهی
تا کند بر کمال شاه دعا
میر محمود سیف دولت و دین
آن فلک سیرت فلک سیما
آنکه اندر ابد نظر کرد است
سوی عدلش قضا بعین رضا
آنکه اندر ازل کمربسته است
بر فلک پیش طالعش جوزا
هیبتش جوهری ست از آتش
همتش عالمی ست از علیا
هر کجا پاس اوست نیست خطر
هر کجا خوف اوست نیست رجا
سهم او رعد و برق را بنمود
گفت از این اصل گشته ایم جدا
نکشد بار حلم او کونین
چون کشد طبع او همی تنها
ای متابع ترا سپاه زمین
وی موافق ترا نجوم سما
گر ز مهر تو دانه سازد عقل
اندر آید به دام او عنقا
ور ز جود تو مایه گیرد روح
ذات او صورتی شود پیدا
تا برآرد هزار لعب همی
در شبان روز گنبد خضرا
همه امروزهای دولت تو
باز پیوسته باد با فردا
دهر پیش تو مانده دست بکش
چرخ پیش تو گشته (کرده) پشت دو تا
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - ایضاً له
روزگار عصیر انگور است
خم ازو مست و چنک مخمور است
خیز تا سوی باغ بشتابیم
کز می و میوه اندر او سور است
سیب سیمین سلب چو گوی بلور
یا چو نوخواسته بر حور است
خوش ترش زرد چهره آبی را
طبع مرطوب و رنگ محرور است
شاخ امرود گوئی وامرود
دسته و کردنای طنبور است
نارسیده ترنج بار ورش
چون فقع کوزه و چو سنگور است
نار ازو ناردانه گشته جدا
چون عزب خانهای زنبور است
تاج نرگس به فرق نرگس بر
جام زرین خواجه منصور است
صاحب عالم آنکه عالم فضل
تا ز املاک اوست معمور است
نیست از عقل و علم او بیرون
هر چه بر سطر لوح مسطور است
کار دنیا و شغل عقبی پاک
بر هوا و رضاش مقصور است
چرخ با اوج قدر او باطل
بحر با موج کف او زور است
نظم و لفظش چو گوهر منظوم
نثر خطش چو در منثور است
نقشبند طراز مهرش را
صد هزار آفتاب مزدور است
گردباد سراب کینش را
تا فلک باژگونه در دور است
آن سهیل است برق هیبت او
که تجلیش سکنه طور است
وان شهاب است رای ثاقب او
که از او دیو فتنه مقهور است
مرکب فرخ همایونش
آهنین برج و آتشین سور است
بود چون آفتاب تیز ولیک
تیز چون آفتاب با حور است
سایه در نور اگر ندیدستی
جرم او بین که سایه در نور است
در تک ایدون بود که بادبزان
که تو گوئی قضای مقدور است
شکل او بی شکال بر چیزی
نیک مشکل شود که مجبور است
قالب نصرت است و نیست بدیع
که بر او ذات خواجه منصور است
ایزد از عرض خواجه دور کناد
هر غرض کز مراد او دور است
دل او گنج راز خسرو باد
تا زمین رازدار و گنجور است
خم ازو مست و چنک مخمور است
خیز تا سوی باغ بشتابیم
کز می و میوه اندر او سور است
سیب سیمین سلب چو گوی بلور
یا چو نوخواسته بر حور است
خوش ترش زرد چهره آبی را
طبع مرطوب و رنگ محرور است
شاخ امرود گوئی وامرود
دسته و کردنای طنبور است
نارسیده ترنج بار ورش
چون فقع کوزه و چو سنگور است
نار ازو ناردانه گشته جدا
چون عزب خانهای زنبور است
تاج نرگس به فرق نرگس بر
جام زرین خواجه منصور است
صاحب عالم آنکه عالم فضل
تا ز املاک اوست معمور است
نیست از عقل و علم او بیرون
هر چه بر سطر لوح مسطور است
کار دنیا و شغل عقبی پاک
بر هوا و رضاش مقصور است
چرخ با اوج قدر او باطل
بحر با موج کف او زور است
نظم و لفظش چو گوهر منظوم
نثر خطش چو در منثور است
نقشبند طراز مهرش را
صد هزار آفتاب مزدور است
گردباد سراب کینش را
تا فلک باژگونه در دور است
آن سهیل است برق هیبت او
که تجلیش سکنه طور است
وان شهاب است رای ثاقب او
که از او دیو فتنه مقهور است
مرکب فرخ همایونش
آهنین برج و آتشین سور است
بود چون آفتاب تیز ولیک
تیز چون آفتاب با حور است
سایه در نور اگر ندیدستی
جرم او بین که سایه در نور است
در تک ایدون بود که بادبزان
که تو گوئی قضای مقدور است
شکل او بی شکال بر چیزی
نیک مشکل شود که مجبور است
قالب نصرت است و نیست بدیع
که بر او ذات خواجه منصور است
ایزد از عرض خواجه دور کناد
هر غرض کز مراد او دور است
دل او گنج راز خسرو باد
تا زمین رازدار و گنجور است
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - در مدح ابوسعید بابو
صدر بابوئیان سزا باشد
کاندرو عقل را ثنا باشد
آنکه آزاده را پس از ایزد
بندگی کردنش هوا باشد
وانکه بگذشته از پرستش حق
جز پرستیدنش خطا باشد
کنیت شهریار و نام رسول
عرض او را همی عطا باشد
این چنین عرض را شگفت مدار
که (گر) معلاو مصطفا باشد
آفتابی ست رای او که از او
فلک ملک را ضیا باشد
کشت زاری است فضل او که در او
کشته علم را نما باشد
بحر با کف او شمر شمرند
کوه با حلم او هبا باشد
طبعش از فضلها بهار نهد
مدحش از پرده ها نوا باشد
گرد کز نعل مرکبش خیزد
مایه ی کحل و توتیا باشد
نور کز قلب صافیش تابد
صبح ارواح انبیا باشد
جاه جویی که جاه او طلبد
سال و مه در غم و عنا باشد
هر عصائی نه اژدها گردد
هر گیاهی نه کیمیا باشد
ریگ سهمش فرو خورد قلزم
اگر از قلزمش عدا باشد
باد امرش به گردش آرد طور
اگر از طورش آسیا باشد
چون به تدبیر آسمان و زمین
راز تقدیر با فنا باشد
عزم و حزمش به جنبش و به سکون
آسمان و زمین نما باشد
طمع خلق مقتدی است بر او
کعبه جود مقتدا باشد
مهر او در دل هواست که روح
صورت نفس آن هوا باشد
زایرش را به شکر اقبالش
همه اقبال بر دعا باشد
راجعش را زیوبه رویش
روی بر مهره قفا باشد
کی بود کی که رای بعد مرا
منزل قرب او دوا باشد
خویشتن را چو پیش او دیدم
هر چه پیش آیدم روا باشد
تا جدا مانده ام ز مجلس او
صحت از من همی جدا باشد
به خداوند خویش باز رسم
گر خداوند را رضا باشد
تازیم وام فصل او توزم
به دعائی که بی ریا باشد
در وجودش حیات خضر و مسیح
عضوی از جمله عضوها باشد
گویم آن نعمتش دهی یارب
که کمین جزو آن بقا باشد
کاندرو عقل را ثنا باشد
آنکه آزاده را پس از ایزد
بندگی کردنش هوا باشد
وانکه بگذشته از پرستش حق
جز پرستیدنش خطا باشد
کنیت شهریار و نام رسول
عرض او را همی عطا باشد
این چنین عرض را شگفت مدار
که (گر) معلاو مصطفا باشد
آفتابی ست رای او که از او
فلک ملک را ضیا باشد
کشت زاری است فضل او که در او
کشته علم را نما باشد
بحر با کف او شمر شمرند
کوه با حلم او هبا باشد
طبعش از فضلها بهار نهد
مدحش از پرده ها نوا باشد
گرد کز نعل مرکبش خیزد
مایه ی کحل و توتیا باشد
نور کز قلب صافیش تابد
صبح ارواح انبیا باشد
جاه جویی که جاه او طلبد
سال و مه در غم و عنا باشد
هر عصائی نه اژدها گردد
هر گیاهی نه کیمیا باشد
ریگ سهمش فرو خورد قلزم
اگر از قلزمش عدا باشد
باد امرش به گردش آرد طور
اگر از طورش آسیا باشد
چون به تدبیر آسمان و زمین
راز تقدیر با فنا باشد
عزم و حزمش به جنبش و به سکون
آسمان و زمین نما باشد
طمع خلق مقتدی است بر او
کعبه جود مقتدا باشد
مهر او در دل هواست که روح
صورت نفس آن هوا باشد
زایرش را به شکر اقبالش
همه اقبال بر دعا باشد
راجعش را زیوبه رویش
روی بر مهره قفا باشد
کی بود کی که رای بعد مرا
منزل قرب او دوا باشد
خویشتن را چو پیش او دیدم
هر چه پیش آیدم روا باشد
تا جدا مانده ام ز مجلس او
صحت از من همی جدا باشد
به خداوند خویش باز رسم
گر خداوند را رضا باشد
تازیم وام فصل او توزم
به دعائی که بی ریا باشد
در وجودش حیات خضر و مسیح
عضوی از جمله عضوها باشد
گویم آن نعمتش دهی یارب
که کمین جزو آن بقا باشد
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲۵ - در مدح علاء الدوله مسعود ابراهیم غزنوی
شاه را روی بخت گلگون باد
جشن آبان بر او همایون باد
هر نفس حرص غزوش افزون است
هر زمان حزم و عزمش افزون باد
اختیارش چو نام او، مسعود
افتتاحش به فتح مقرون باد
روز اسلام نور موکب اوست
بر شب کفر از او شبیخون باد
شعله آتش جهادش را
خانه رای هند کانون باد
وارث او که جفت ضحاک است
بسته فر این فریدون باد
گر فلک جز برای او گردد
الف استوای او نون باد
ور جهان جز به کام او باشد
نوش در کامش آب افیون باد
گنج کان خازنش نه پیراید
خاک خورده چو گنج قارون باد
زر که نامش بر او رقم نکنند
از قبول عیار بیرون باد
اژدهای زمانه را امرش
دم عیسی و خط افسون باد
قلب ادبار و قالب خصمش
حبس ذوالنون و نقش ذوالنون باد
فتنه در خواب امن ازو رفته است
همچنین سال و ماه مفتون باد
آز در حق جور او دون است
این به غایت وجیه و آن دون باد
تا بروید همی ز خاک آلتون
روی خصمش به رنگ آلتون باد
گاو دوشای عمر بدخواهش
بره خوان شیر گردون باد
جشن و ایام عید و عزم سفر
هر سه بر شهریار میمون باد
جشن آبان بر او همایون باد
هر نفس حرص غزوش افزون است
هر زمان حزم و عزمش افزون باد
اختیارش چو نام او، مسعود
افتتاحش به فتح مقرون باد
روز اسلام نور موکب اوست
بر شب کفر از او شبیخون باد
شعله آتش جهادش را
خانه رای هند کانون باد
وارث او که جفت ضحاک است
بسته فر این فریدون باد
گر فلک جز برای او گردد
الف استوای او نون باد
ور جهان جز به کام او باشد
نوش در کامش آب افیون باد
گنج کان خازنش نه پیراید
خاک خورده چو گنج قارون باد
زر که نامش بر او رقم نکنند
از قبول عیار بیرون باد
اژدهای زمانه را امرش
دم عیسی و خط افسون باد
قلب ادبار و قالب خصمش
حبس ذوالنون و نقش ذوالنون باد
فتنه در خواب امن ازو رفته است
همچنین سال و ماه مفتون باد
آز در حق جور او دون است
این به غایت وجیه و آن دون باد
تا بروید همی ز خاک آلتون
روی خصمش به رنگ آلتون باد
گاو دوشای عمر بدخواهش
بره خوان شیر گردون باد
جشن و ایام عید و عزم سفر
هر سه بر شهریار میمون باد
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - ایضاً له
خسروا بخت پاسبان تو باد
قاهر دهر قهرمان تو باد
مشتری نامور به نام تو گشت
بشری جانور به جان تو باد
صبر کیوان و تندی بهرام
از رکاب تو و عنان تو باد
منبر عدل و خطبه انصاف
در زمین تو و زمان تو باد
شجر دولت موافق را
نشو در صحن بوستان تو باد
جگر تشنه مخالف را
آب از چشمه سنان تو باد
روش مسرعان سهم الغیب
همه بر شه زه کمان تو باد
لاف پرتابیان شست شهاب
همه از قبضه کمان تو باد
هر چه در ملک روزگار آید
بذل آن پیشه به نان تو باد
هر چه بر عقل مشتبه گردد
کشف آن سخره بیان تو باد
لب دریا به موج خیز اندر
حاکی و راوی جنان تو باد
جرم مه چون هلال و بدر شود
نعل یکران و قرص خوان تو باد
گر قضا آسمان بفرساید
اوج قدر تو آسمان تو باد
ور فنا بر جهان ببخشاید
عرصه فضل تو جهان تو باد
تا کمر صحبت میان طلبد
کمر ملک بر میان تو باد
شکر شکر نعمت ایزد
قسم کام تو و زبان تو باد
فتح قنوج و صید شاه آورد
اصل دستان و داستان تو باد
قاهر دهر قهرمان تو باد
مشتری نامور به نام تو گشت
بشری جانور به جان تو باد
صبر کیوان و تندی بهرام
از رکاب تو و عنان تو باد
منبر عدل و خطبه انصاف
در زمین تو و زمان تو باد
شجر دولت موافق را
نشو در صحن بوستان تو باد
جگر تشنه مخالف را
آب از چشمه سنان تو باد
روش مسرعان سهم الغیب
همه بر شه زه کمان تو باد
لاف پرتابیان شست شهاب
همه از قبضه کمان تو باد
هر چه در ملک روزگار آید
بذل آن پیشه به نان تو باد
هر چه بر عقل مشتبه گردد
کشف آن سخره بیان تو باد
لب دریا به موج خیز اندر
حاکی و راوی جنان تو باد
جرم مه چون هلال و بدر شود
نعل یکران و قرص خوان تو باد
گر قضا آسمان بفرساید
اوج قدر تو آسمان تو باد
ور فنا بر جهان ببخشاید
عرصه فضل تو جهان تو باد
تا کمر صحبت میان طلبد
کمر ملک بر میان تو باد
شکر شکر نعمت ایزد
قسم کام تو و زبان تو باد
فتح قنوج و صید شاه آورد
اصل دستان و داستان تو باد
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - در مدح سپهسالار ابوحلیم زریر شیبانی
از جهان آفرین هزار هزار
آفرین باد بر سپهسالار
بو حلیم زریر شیبانی
پیل صفدار و شیر آتش کار
آنکه بفراشت شرع را گردن
آنکه بفزود ملک را بازار
آنکه آسیب تیغ او برسید
از لب سند تا به دریا بار
آنکه در هر هنر مهانل کرد
دشت بی مرد و کوه بی دیوار
آنکه بگذاشت راه با نرسی
ظفر و فتح بر یمین و یسار
آنکه معبود اهل ملهی را
خرد بشکست و ضبط کرد حصار
آنکه بر دل نهاد کی راکی
آنکه در دیده خست خان را خار
آنکه آثار غزوش ار شمرند
عاجز آید ز شرح آن گفتار
فضل ایزد شناس کارش را
که مر آن را پدید نیست کنار
هر که با او برابری طلبد
گو چنین یک دو کار کرد به یار
نیزه بستان و حمله بر بر جای
لشکر دیو پال را بردار
باسها به قلعه شوسوی جنگ
تو به یک پیل از او برآر دمار
«آنگه ره را به دست ساز آئین
در میان هزار و اند سوار»
«دست بردارد از کناره او
گرد کن بارگی بیفکن بار»
کیست امروز دین و دولت را
محتشم تر ز ذات او معمار
نوبهاری ست عدل او خرم
دهر از او شادکام و برخوردار
شربت جود او دهد صحت
هر کرا نیستی کند بیمار
گوئی ارزاق خلق را تقدیر
بر دل و دست او نبشت ادرار
عز او محو کرد کرده ذل
فخر او پاره کرد پرده عار
حاسدش را اگر وفات آید
هم نیابد پس از وفات قرار
جان او را حطب کند آتش
تن او را ادب کند کفتار
ور هوا دار او گذشته شود
نبرد مار تربتش بکوار
زان کجا گردباد هیبت او
برکشد تربتش ز دیده مار
ای چو ذات خرد غنی به شرف
وی چو عرض هنر صحی زعوار
چرخ پست است و همت تو بلند
دهر مست است و رای تو هشیار
نیست در ملک عدل تو مظلوم
نیست در عدل ملک تو آوار
آسمانی ست عزم تو گردان
پاسبانی ست حزم تو بیدار
گردد از مال تو امل منعم
خواهد از تیغ تو اجل زنهار
تا نروید ز جرم آتش گل
تا نخیزد ز طبع آب غبار
همه امسال های دولت تو
بهتر از پار باد و از پیرار
با تو دور فلک به نصرت جفت
با تو جمع فلک به حسبت یار
آفرین باد بر سپهسالار
بو حلیم زریر شیبانی
پیل صفدار و شیر آتش کار
آنکه بفراشت شرع را گردن
آنکه بفزود ملک را بازار
آنکه آسیب تیغ او برسید
از لب سند تا به دریا بار
آنکه در هر هنر مهانل کرد
دشت بی مرد و کوه بی دیوار
آنکه بگذاشت راه با نرسی
ظفر و فتح بر یمین و یسار
آنکه معبود اهل ملهی را
خرد بشکست و ضبط کرد حصار
آنکه بر دل نهاد کی راکی
آنکه در دیده خست خان را خار
آنکه آثار غزوش ار شمرند
عاجز آید ز شرح آن گفتار
فضل ایزد شناس کارش را
که مر آن را پدید نیست کنار
هر که با او برابری طلبد
گو چنین یک دو کار کرد به یار
نیزه بستان و حمله بر بر جای
لشکر دیو پال را بردار
باسها به قلعه شوسوی جنگ
تو به یک پیل از او برآر دمار
«آنگه ره را به دست ساز آئین
در میان هزار و اند سوار»
«دست بردارد از کناره او
گرد کن بارگی بیفکن بار»
کیست امروز دین و دولت را
محتشم تر ز ذات او معمار
نوبهاری ست عدل او خرم
دهر از او شادکام و برخوردار
شربت جود او دهد صحت
هر کرا نیستی کند بیمار
گوئی ارزاق خلق را تقدیر
بر دل و دست او نبشت ادرار
عز او محو کرد کرده ذل
فخر او پاره کرد پرده عار
حاسدش را اگر وفات آید
هم نیابد پس از وفات قرار
جان او را حطب کند آتش
تن او را ادب کند کفتار
ور هوا دار او گذشته شود
نبرد مار تربتش بکوار
زان کجا گردباد هیبت او
برکشد تربتش ز دیده مار
ای چو ذات خرد غنی به شرف
وی چو عرض هنر صحی زعوار
چرخ پست است و همت تو بلند
دهر مست است و رای تو هشیار
نیست در ملک عدل تو مظلوم
نیست در عدل ملک تو آوار
آسمانی ست عزم تو گردان
پاسبانی ست حزم تو بیدار
گردد از مال تو امل منعم
خواهد از تیغ تو اجل زنهار
تا نروید ز جرم آتش گل
تا نخیزد ز طبع آب غبار
همه امسال های دولت تو
بهتر از پار باد و از پیرار
با تو دور فلک به نصرت جفت
با تو جمع فلک به حسبت یار
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۵ - در مدح خواجه سعید بابو
آمد آن شرع را شعار و دثار
آمد آن ملک را یمین و یسار
خواجه بوسعد کارنامه سعد
پشت بابوئیان و روی تبار
دولتش در زمانه بسته زمام
همتش بر سپهر گشته سوار
قاصد عزمش آتشین رگ و پی
باره حزمش آهنین بن و بار
موکب فضل گرد او انبوه
مرکب عقل زیر او رهوار
وهم او دیده باد را صورت
سهم او کرده کوه را شدیار
طبع او پایمرد و مردم گیر
خلق او دستگیر و مردم دار
چرخ تیغ مرادش آهخته
کشته از خیر و شر در او نم و نار
دهر شاخ دهاش پرورده
زاده از مهر و کین بر او گل و خار
امن و خوفش دهنده خواب و سهر
مهر و کینش نهنده منبر و دار
بار ور جود او چو ابر سفید
بارکش حلم او چو زر عیار
طمعش لاغر و نظر فربه
سقطش اندک و نکت بسیار
جوق جوقش سرائیان شگرف
خیل خیلش سپاهیان عیار
رمح هر یک شهاب عیبه گسل
تیغ هر یک درخش خاره گذار
رنگ شبدیز آن ستاره پذیر
نعل گلگون این هلال نگار
همه رستم کمان و آرش تیر
همه آهو سوار و شیر شکار
همه در کار خدمتش کامل
همه در شغل طاعتش بیدار
ای ز جود تو گشته کوته بخل
ای به عجز تو خفته قامت عار
آن سواد است مایه دار دلت
که درو علم را جهد بازار
وان ستاره است سایبان درت
که از او آفتاب خواهد بار
زایرت را قدر کمین نکند
در امل بی گشاد استظهار
زلتت را قضا گذر ندهد
از هوا بی گشاد استغفار
تا برافراز باشد و به نشیب
آتش و آب را ره رفتار
بدسگال ترا چو میخ به سنگ
خسته خواهیم و بسته بر دیوار
نیک خواه ترا به فر تو باد
تندرستی و ایمنی و یسار
مدح خوان تو مکرم شعرا
وصف گوی تو معطی احرار
همچنین بر تو فرخ و میمون
اول و آخر خزان و بهار
آمد آن ملک را یمین و یسار
خواجه بوسعد کارنامه سعد
پشت بابوئیان و روی تبار
دولتش در زمانه بسته زمام
همتش بر سپهر گشته سوار
قاصد عزمش آتشین رگ و پی
باره حزمش آهنین بن و بار
موکب فضل گرد او انبوه
مرکب عقل زیر او رهوار
وهم او دیده باد را صورت
سهم او کرده کوه را شدیار
طبع او پایمرد و مردم گیر
خلق او دستگیر و مردم دار
چرخ تیغ مرادش آهخته
کشته از خیر و شر در او نم و نار
دهر شاخ دهاش پرورده
زاده از مهر و کین بر او گل و خار
امن و خوفش دهنده خواب و سهر
مهر و کینش نهنده منبر و دار
بار ور جود او چو ابر سفید
بارکش حلم او چو زر عیار
طمعش لاغر و نظر فربه
سقطش اندک و نکت بسیار
جوق جوقش سرائیان شگرف
خیل خیلش سپاهیان عیار
رمح هر یک شهاب عیبه گسل
تیغ هر یک درخش خاره گذار
رنگ شبدیز آن ستاره پذیر
نعل گلگون این هلال نگار
همه رستم کمان و آرش تیر
همه آهو سوار و شیر شکار
همه در کار خدمتش کامل
همه در شغل طاعتش بیدار
ای ز جود تو گشته کوته بخل
ای به عجز تو خفته قامت عار
آن سواد است مایه دار دلت
که درو علم را جهد بازار
وان ستاره است سایبان درت
که از او آفتاب خواهد بار
زایرت را قدر کمین نکند
در امل بی گشاد استظهار
زلتت را قضا گذر ندهد
از هوا بی گشاد استغفار
تا برافراز باشد و به نشیب
آتش و آب را ره رفتار
بدسگال ترا چو میخ به سنگ
خسته خواهیم و بسته بر دیوار
نیک خواه ترا به فر تو باد
تندرستی و ایمنی و یسار
مدح خوان تو مکرم شعرا
وصف گوی تو معطی احرار
همچنین بر تو فرخ و میمون
اول و آخر خزان و بهار
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۶ - در مدح سلطان مسعود ابراهیم غزنوی و صفت قصری از قصوروی
این بهار طرب نهال سرور
که به فرمان شاه شد معمور
روضه عشر تست و بیضه لهو
موقف رامش است و موضع سور
آب او آب زمزم و کوثر
خاک او خاک عنبر و کافور
شکل او نابسوده دست صبا
شبه او ناسپرده پای دبور
صفت او به گوش دل نزدیک
صورت او ز چشم حادثه دور
شده بر مدح مادحش مولع
گشته در عشق عاشقش معذور
گوئی از مایه مزاج فلک
قبه رست از زمین پر نور
بلقا با بهشت سوده عنان
به بقا یافت از ازل منشور
کامران باد و کامکار در او
خسرو عصر در سنین و شهور
پشت محمودیان ملک مسعود
روی بازار دولت منصور
آنکه جوید رضای او قیصر
وانکه دارد هوای او فغفور
آنکه در قمع کفر و نصرت حق
ننگرد همتش به حور و قصور
وانکه از عدل او رحیق شود
آب مسموم در دم زنبور
وانکه در ملک او جدا ماند
چنگ شاهین ز دامن عصفور
تا ز لهو و نشاط بهره دهند
ناله چنگ و نغمه طنبور
شاه را در چنین بنا خواهم
شده خرم ز شیره انگور
راوی بنده خوانده در مجلس
مدحت فتح مرو و نیشابور
که به فرمان شاه شد معمور
روضه عشر تست و بیضه لهو
موقف رامش است و موضع سور
آب او آب زمزم و کوثر
خاک او خاک عنبر و کافور
شکل او نابسوده دست صبا
شبه او ناسپرده پای دبور
صفت او به گوش دل نزدیک
صورت او ز چشم حادثه دور
شده بر مدح مادحش مولع
گشته در عشق عاشقش معذور
گوئی از مایه مزاج فلک
قبه رست از زمین پر نور
بلقا با بهشت سوده عنان
به بقا یافت از ازل منشور
کامران باد و کامکار در او
خسرو عصر در سنین و شهور
پشت محمودیان ملک مسعود
روی بازار دولت منصور
آنکه جوید رضای او قیصر
وانکه دارد هوای او فغفور
آنکه در قمع کفر و نصرت حق
ننگرد همتش به حور و قصور
وانکه از عدل او رحیق شود
آب مسموم در دم زنبور
وانکه در ملک او جدا ماند
چنگ شاهین ز دامن عصفور
تا ز لهو و نشاط بهره دهند
ناله چنگ و نغمه طنبور
شاه را در چنین بنا خواهم
شده خرم ز شیره انگور
راوی بنده خوانده در مجلس
مدحت فتح مرو و نیشابور
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در مدح منصور سعید
ای سرافراز عالم ای منصور
وی به صدر تو اختلاف صدور
ای بهقدر آسمانِ قایمذات
ای به رای آفتاب زاید نور
روزگاری وز تو دشمن و دوست
به مصیبت رسیده اند و به سور
بسته حکم تو در قلوب و رقاب
جسته امر تو در سنین و شهور
همه گفتار تو به حق نزدیک
همه کردار تو ز باطل دور
برق لامع به جای فهم تو کند
صبح صادق به جنب و هم تو زور
شیر بی پاس تو شکار شگال
باز بی عون تو خور عصفور
نیش کره تو بردم کژدم
نوش رفق تو در سر زنبور
گر به خواهی حمایت تو شود
چون حرم حامی وحوش و طیور
ور بکوشی کفایت تو نهد
یوغ بر گردن صبا و دبور
در سیاقت بگاه خیره تر است
روز بدخواه تو ز ضرب کسور
کار داریست عدل تو معمار
گشته اسباب ملک از او معمور
پادشاهی است نفس تو قاهر
شده دیو هوا به دو مقهور
دیگ مقهور چرخ ناپخته
بوی علم تو آید از مقدور
لوح محفوظ را همانا نیست
از وقوف تو خیر و شر مستور
ویحک آن مصری مجوف چیست
لون او لون عاشق مهجور
نظم تو نقش و سحر واو نقاش
نثر تو گنج در واو گنجور
زو هراسان جهان واو ساکن
زو تن آسان سپاه و او رنجور
دست بر سر گرفته والی ظلم
از چنو والی و چنو دستور
گاه تفویض کرده آمر عدل
نه چو تو آمر و چنو مامور
منعما مکرما خداوندا
شاکرند از تو خلق و تو مشکور
خشم و حلم تو در ثواب و عقاب
دو بزرگند ناصبور و صبور
نکشی چو به سهو حری غین
نخری جز به عرق جود غرور
پیش معروف تو چه وزن آرد
حاصل حق عرض لو هاور
تا نگردد می مروق تلخ
هم در انگور شیره انگور
فضل جاه ترا مباد شکست
ربع تخت ترا مباد قصور
موکبت جفت فتح باد و ظفر
مجلست یار لهو باد و سرور
ساخته عرضت از هنر مرقد
یافته عمرت از بقا منشور
وی به صدر تو اختلاف صدور
ای بهقدر آسمانِ قایمذات
ای به رای آفتاب زاید نور
روزگاری وز تو دشمن و دوست
به مصیبت رسیده اند و به سور
بسته حکم تو در قلوب و رقاب
جسته امر تو در سنین و شهور
همه گفتار تو به حق نزدیک
همه کردار تو ز باطل دور
برق لامع به جای فهم تو کند
صبح صادق به جنب و هم تو زور
شیر بی پاس تو شکار شگال
باز بی عون تو خور عصفور
نیش کره تو بردم کژدم
نوش رفق تو در سر زنبور
گر به خواهی حمایت تو شود
چون حرم حامی وحوش و طیور
ور بکوشی کفایت تو نهد
یوغ بر گردن صبا و دبور
در سیاقت بگاه خیره تر است
روز بدخواه تو ز ضرب کسور
کار داریست عدل تو معمار
گشته اسباب ملک از او معمور
پادشاهی است نفس تو قاهر
شده دیو هوا به دو مقهور
دیگ مقهور چرخ ناپخته
بوی علم تو آید از مقدور
لوح محفوظ را همانا نیست
از وقوف تو خیر و شر مستور
ویحک آن مصری مجوف چیست
لون او لون عاشق مهجور
نظم تو نقش و سحر واو نقاش
نثر تو گنج در واو گنجور
زو هراسان جهان واو ساکن
زو تن آسان سپاه و او رنجور
دست بر سر گرفته والی ظلم
از چنو والی و چنو دستور
گاه تفویض کرده آمر عدل
نه چو تو آمر و چنو مامور
منعما مکرما خداوندا
شاکرند از تو خلق و تو مشکور
خشم و حلم تو در ثواب و عقاب
دو بزرگند ناصبور و صبور
نکشی چو به سهو حری غین
نخری جز به عرق جود غرور
پیش معروف تو چه وزن آرد
حاصل حق عرض لو هاور
تا نگردد می مروق تلخ
هم در انگور شیره انگور
فضل جاه ترا مباد شکست
ربع تخت ترا مباد قصور
موکبت جفت فتح باد و ظفر
مجلست یار لهو باد و سرور
ساخته عرضت از هنر مرقد
یافته عمرت از بقا منشور
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۰ - در مدح سیف الدوله ابوالقاسم محمود بن سلطان ابراهیم غزنوی
آمد آن مایه سعادت باز
کز جهان ملک را به دوست نیاز
تخت او را سپهر گشته رهی
بخت او را زمانه برده نماز
حزم او پیش بین سیاه و سپید
عزم او پیش رو نشیب و فراز
«رأی او برگشاده گوش یقین
جود او برکشیده دیده آز
سیف دولت رسیده زو به هنر
عز ملت گرفته زو پرواز
خلق را عهدش اوفتاده درست
خطبه را نامش آمده دمساز
در زمان زوست هر چه هست خطر
بر زمین زوست هر چه هست آواز
عقل با حکم او گذارد گام
فضل با طبع او گشاید راز
ظلم کوتاه دست گشت ازانک
کرد عدلش برفق پای دراز
سال و مه از نهیب هیبت او
شب و روز اوفتاده در تک و تاز
بحر اگر خاک سهم او سپرد
آب جز تشنه زو نگردد باز
آنکه از حشر و از حقیقت آن
رود اندر سخن به راه مجاز
گوید این جرم روز مظلمتش
با دگر مجرمان یکی بگداز
تا ببیند که پیش شاه برو
گردد اعضای او همه غماز
ای ترا عدل برنهاده به جان
وی تو را ملک پروریده به ناز
کمر امر تست با جوزا
حذر نهی تست با مجتاز
صلح و جنگ تو شادی آمد و غم
خصم و خشم تو تیهو آمد و باز
هر که حرز هوات بر جان بست
نایدش دیو حادثات فراز
«سر گردنکشان همی بشکن
گردن سرکشی همی به فراز»
دوستی را به دوستان بنمای
دشمنی را به دشمنان پرداز
تا ز آغازها بود فرجام
تا به فرجام ها رسد آغاز
همه در کوی بختیاری پوی
همه سوی بزرگواری تاز
دشمنان را بدار و گیر طلب
دوستان را بعز و ناز نواز
کز جهان ملک را به دوست نیاز
تخت او را سپهر گشته رهی
بخت او را زمانه برده نماز
حزم او پیش بین سیاه و سپید
عزم او پیش رو نشیب و فراز
«رأی او برگشاده گوش یقین
جود او برکشیده دیده آز
سیف دولت رسیده زو به هنر
عز ملت گرفته زو پرواز
خلق را عهدش اوفتاده درست
خطبه را نامش آمده دمساز
در زمان زوست هر چه هست خطر
بر زمین زوست هر چه هست آواز
عقل با حکم او گذارد گام
فضل با طبع او گشاید راز
ظلم کوتاه دست گشت ازانک
کرد عدلش برفق پای دراز
سال و مه از نهیب هیبت او
شب و روز اوفتاده در تک و تاز
بحر اگر خاک سهم او سپرد
آب جز تشنه زو نگردد باز
آنکه از حشر و از حقیقت آن
رود اندر سخن به راه مجاز
گوید این جرم روز مظلمتش
با دگر مجرمان یکی بگداز
تا ببیند که پیش شاه برو
گردد اعضای او همه غماز
ای ترا عدل برنهاده به جان
وی تو را ملک پروریده به ناز
کمر امر تست با جوزا
حذر نهی تست با مجتاز
صلح و جنگ تو شادی آمد و غم
خصم و خشم تو تیهو آمد و باز
هر که حرز هوات بر جان بست
نایدش دیو حادثات فراز
«سر گردنکشان همی بشکن
گردن سرکشی همی به فراز»
دوستی را به دوستان بنمای
دشمنی را به دشمنان پرداز
تا ز آغازها بود فرجام
تا به فرجام ها رسد آغاز
همه در کوی بختیاری پوی
همه سوی بزرگواری تاز
دشمنان را بدار و گیر طلب
دوستان را بعز و ناز نواز
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۲ - ایضاً له
ای چو نام تو اعتقاد تو پاک
انجم همت تو بر افلاک
غایت شادی تو از رادی
غارت رادی تو از املاک
جرم خوان قمر ترا سفره
نعل خنک ترا شهاب شراک
در وفاقت مجالهای امان
در خلافت مضیقهای هلاک
دین حق را نه چون تو یک سرور
ملک شه را نه چون تو یک سر باک
از ملک رفق تو بکاود پر
وز فلک باس تو ندارد باک
آتش برق و بانگ رعد آیند
پیش فرمان امتحان توشاک
قعر دریا و بیخ کوه نهند
پیش گرداب و گردباد تو خاک
حذق وهم تو در اصابت رای
آفتاب یقین کند کاواک
چنگ جود تو در مصیبت مال
بر گریبان نخل بندد چاک
سرخ زاید ز شهد امن تو موم
زرد روید ز کان خوف تو لاک
گهر عقل را تو پالایی
سیم را گرم داروی سباک
فلک فضل را تو گردانی
دوک را بادریسه افلاک
بخردان در تموزها گوئی
از نهال تو برده اند ستاک
خشم دیدند مسته حلمت
زهر کردند مسته تریاک
منعما مکرما خداوندا
کوته است از تو دست استدراک
دهر چون تو نیاورد چابک
چرخ چون تو نپرورد چالاک
بنده گر چه ز ناتوانی و ضعف
کوب خورد اندرین سفر حاشاک
عزم او باره گرم کرد همی
در فراز و نشیب چون اتراک
خاکهای سیرده زلزله وار
آبهای گذشته ولوله ناک
کوره مالیده قعر او بسمک
پشته پیموده اوج او بسماک
همه امیدش آنکه خدمت تو
به سرش برنهد ز بخت بساک
بازگردد عنان گشاده به جای
بسته اشراف پیک بر فتراک
تا ببوی و بطعم در عالم
خوش و زفت اوفتند عود و اراک
در صواب و خطا مسیحا باد
کلمات تو دنده حکاک
دل لهو تو باد بی اندوه
سیل عیش تو باد بی خاشاک
بدسکال تو سال و مه ببکا
نیک خواه تو روز و شب ضحاک
«بود این یک به تخت چون فرخ
بود آن یک به سجن چون ضحاک »
انجم همت تو بر افلاک
غایت شادی تو از رادی
غارت رادی تو از املاک
جرم خوان قمر ترا سفره
نعل خنک ترا شهاب شراک
در وفاقت مجالهای امان
در خلافت مضیقهای هلاک
دین حق را نه چون تو یک سرور
ملک شه را نه چون تو یک سر باک
از ملک رفق تو بکاود پر
وز فلک باس تو ندارد باک
آتش برق و بانگ رعد آیند
پیش فرمان امتحان توشاک
قعر دریا و بیخ کوه نهند
پیش گرداب و گردباد تو خاک
حذق وهم تو در اصابت رای
آفتاب یقین کند کاواک
چنگ جود تو در مصیبت مال
بر گریبان نخل بندد چاک
سرخ زاید ز شهد امن تو موم
زرد روید ز کان خوف تو لاک
گهر عقل را تو پالایی
سیم را گرم داروی سباک
فلک فضل را تو گردانی
دوک را بادریسه افلاک
بخردان در تموزها گوئی
از نهال تو برده اند ستاک
خشم دیدند مسته حلمت
زهر کردند مسته تریاک
منعما مکرما خداوندا
کوته است از تو دست استدراک
دهر چون تو نیاورد چابک
چرخ چون تو نپرورد چالاک
بنده گر چه ز ناتوانی و ضعف
کوب خورد اندرین سفر حاشاک
عزم او باره گرم کرد همی
در فراز و نشیب چون اتراک
خاکهای سیرده زلزله وار
آبهای گذشته ولوله ناک
کوره مالیده قعر او بسمک
پشته پیموده اوج او بسماک
همه امیدش آنکه خدمت تو
به سرش برنهد ز بخت بساک
بازگردد عنان گشاده به جای
بسته اشراف پیک بر فتراک
تا ببوی و بطعم در عالم
خوش و زفت اوفتند عود و اراک
در صواب و خطا مسیحا باد
کلمات تو دنده حکاک
دل لهو تو باد بی اندوه
سیل عیش تو باد بی خاشاک
بدسکال تو سال و مه ببکا
نیک خواه تو روز و شب ضحاک
«بود این یک به تخت چون فرخ
بود آن یک به سجن چون ضحاک »
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان مسعود بن ابراهیم
گاه مسعود تاجدار ملک
تاج ماه است گاه بار ملک
فلک آورده یمن و یسر از خلد
به یمین داده و یسار ملک
رانده کلک شمار گیر قضا
عدلی عدل در شمار ملک
کرده رای قطار دار قدر
بختی بخت در قطار ملک
نرسد عقل اگر دو اسبه رود
در تک وهم بی غبار ملک
هر چه شاهین آسمان سنجد
خوار سنجد مگر عیار ملک
برگرفت آدمی و دیو و پری
مذهب و سنت و شعار ملک
دین و دنیا بیافرید و نهاد
آفریننده در کنار ملک
آفتاب از فلک نیارد خواست
شرف عرض حق گذار ملک
زحل از قوس برنداند داشت
قزح نفس شاد خوار ملک
آب دارد که آتش افروزد
جوهر تیغ آبدار ملک
بار گیرد چو خاک پیماید
جرم یکران بی قرار ملک
ماه چون سنگ پشت سر به کتف
درکشد روز کارزار ملک
تا ذنب وار نور او نبرد
سایه گرز گاو سار ملک
ویحک آن کوکب عجول چه بود
که قران کرد با وقار ملک
منزلی تاخت عالمی پرداخت
عزم کوه و کمر گذار ملک
کشوری سوخت لشکری افروخت
رزم پرشعله و شرار ملک
گرد افغان و جت به رغبت و حرص
پرده زد موکب سوار ملک
جز شکاری برون نشد ز میان
یک تن از پره شکار ملک
گر بدان کوه پایه بازرسی
کاندر او فتح بود یار ملک
نشنواند صدای کوه ترا
جز همه کر و فر کار ملک
تن به قربان مشرکان در داد
اندرین عید ذوالفقار ملک
به چنین رسم تا جهان باشد
مقتدا باد روزگار ملک
بارور گشته سال و مه به ظفر
شاخ شاداب اختیار ملک
دست بر سر گرفته والی ظلم
از ره بند و گیر و دار ملک
تاج ماه است گاه بار ملک
فلک آورده یمن و یسر از خلد
به یمین داده و یسار ملک
رانده کلک شمار گیر قضا
عدلی عدل در شمار ملک
کرده رای قطار دار قدر
بختی بخت در قطار ملک
نرسد عقل اگر دو اسبه رود
در تک وهم بی غبار ملک
هر چه شاهین آسمان سنجد
خوار سنجد مگر عیار ملک
برگرفت آدمی و دیو و پری
مذهب و سنت و شعار ملک
دین و دنیا بیافرید و نهاد
آفریننده در کنار ملک
آفتاب از فلک نیارد خواست
شرف عرض حق گذار ملک
زحل از قوس برنداند داشت
قزح نفس شاد خوار ملک
آب دارد که آتش افروزد
جوهر تیغ آبدار ملک
بار گیرد چو خاک پیماید
جرم یکران بی قرار ملک
ماه چون سنگ پشت سر به کتف
درکشد روز کارزار ملک
تا ذنب وار نور او نبرد
سایه گرز گاو سار ملک
ویحک آن کوکب عجول چه بود
که قران کرد با وقار ملک
منزلی تاخت عالمی پرداخت
عزم کوه و کمر گذار ملک
کشوری سوخت لشکری افروخت
رزم پرشعله و شرار ملک
گرد افغان و جت به رغبت و حرص
پرده زد موکب سوار ملک
جز شکاری برون نشد ز میان
یک تن از پره شکار ملک
گر بدان کوه پایه بازرسی
کاندر او فتح بود یار ملک
نشنواند صدای کوه ترا
جز همه کر و فر کار ملک
تن به قربان مشرکان در داد
اندرین عید ذوالفقار ملک
به چنین رسم تا جهان باشد
مقتدا باد روزگار ملک
بارور گشته سال و مه به ظفر
شاخ شاداب اختیار ملک
دست بر سر گرفته والی ظلم
از ره بند و گیر و دار ملک
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در مدح خواجه منصور سعید احمد
آمد از حوت برنهاده ثقل
پیشوای ستارگان به حمل
پر لطایف نموده عرض هوا
در طرایف گرفته طول جبل
کرده بر آب و باد و خاک طباع
آتش او هزار گونه عمل
روز و شب را به مسطر انصاف
استوا داده چون خط جدول
زود بینی کنون ز اشهب روز
ادهم ناب شب شده ارجل
نافه های تبت گشاده صبا
روضه های بهشت زاده طلل
باقلی ها شکوفه آورده
راست چون چشم اعور و احول
لاله و گل کفیده روی به روی
چون سماکین رامح و اعزل
راغها را کمال نعمت حق
بسته در سبزه دامن منهل
باغها را جمال حضرت شاه
کرده پر گوهر آستین امل
صاحب کافی آسمان علوم
خواجه منصور آفتاب دول
آنکه بی حکم او عطیت عفو
عالمی بود ضایع و مهمل
از وقارش به صد هزاران رنج
نکشد کوه قاف یک خردل
ذات عقل است عرض او به حساب
گر مفصل کنیش یا مجمل
مسند سامی رسالت را
آیتی شد کفایتش منزل
نزد ملک در سیاست گام
تا نیابد زرای او مدخل
پر کند نعمتش دهان نیاز
بگسلد هیبتش میان اجل
کلک وهمش گشاده راز قضا
لوح فهمش گرفته علم ازل
ای سپرده به خاصیت مه و سال
قدم همت تو فرق زحل
وسعت هستی کف تو کند
مشکل نیستی به عالم حل
هم ترا دارد از تو چرخ مثال
هم ترا دارد از تو دهر بدل
هر کرا تاختن دهد جودت
بدر گیرد به جای بدره بغل
آن زمین است ساحت در تو
که نیارد بر او سپهر خلل
وان زبانه است برق کینه تو
که ازو عاجز است آب حیل
تا برآید ز شاخ غیب همی
گل صنع خدای عزوجل
هوش تو سوی رطل باد و قدح
گوش تو سوی مدح باد و غزل
نیک خواهت چشیده عز امید
بدسگالت کشیده رنج وحل
پیشوای ستارگان به حمل
پر لطایف نموده عرض هوا
در طرایف گرفته طول جبل
کرده بر آب و باد و خاک طباع
آتش او هزار گونه عمل
روز و شب را به مسطر انصاف
استوا داده چون خط جدول
زود بینی کنون ز اشهب روز
ادهم ناب شب شده ارجل
نافه های تبت گشاده صبا
روضه های بهشت زاده طلل
باقلی ها شکوفه آورده
راست چون چشم اعور و احول
لاله و گل کفیده روی به روی
چون سماکین رامح و اعزل
راغها را کمال نعمت حق
بسته در سبزه دامن منهل
باغها را جمال حضرت شاه
کرده پر گوهر آستین امل
صاحب کافی آسمان علوم
خواجه منصور آفتاب دول
آنکه بی حکم او عطیت عفو
عالمی بود ضایع و مهمل
از وقارش به صد هزاران رنج
نکشد کوه قاف یک خردل
ذات عقل است عرض او به حساب
گر مفصل کنیش یا مجمل
مسند سامی رسالت را
آیتی شد کفایتش منزل
نزد ملک در سیاست گام
تا نیابد زرای او مدخل
پر کند نعمتش دهان نیاز
بگسلد هیبتش میان اجل
کلک وهمش گشاده راز قضا
لوح فهمش گرفته علم ازل
ای سپرده به خاصیت مه و سال
قدم همت تو فرق زحل
وسعت هستی کف تو کند
مشکل نیستی به عالم حل
هم ترا دارد از تو چرخ مثال
هم ترا دارد از تو دهر بدل
هر کرا تاختن دهد جودت
بدر گیرد به جای بدره بغل
آن زمین است ساحت در تو
که نیارد بر او سپهر خلل
وان زبانه است برق کینه تو
که ازو عاجز است آب حیل
تا برآید ز شاخ غیب همی
گل صنع خدای عزوجل
هوش تو سوی رطل باد و قدح
گوش تو سوی مدح باد و غزل
نیک خواهت چشیده عز امید
بدسگالت کشیده رنج وحل
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۷ - در مدح سلطان ابراهیم
ای به ذات تو ملک گشته جلیل
وی به نام تو زنده نام خلیل
از بیان تو طبع فضل فرح «فره »
وز بنان تو چشم جود کحیل
پیش حلم تو آب نرم درشت
پیش عزم تو برق تیز کلیل
دهر با شور هیبت تو جبان
بحر با بذل همت تو بخیل
دل تو شرع را بحق ضامن
کف تو خلق را به رزق کفیل
اعتقاد تو صافی از شبهات
اجتهاد تو خالی از تعطیل
کار حکمت بریدن دعوی
شغل عفوت خریدن تاویل
بر تو پوشیده نی صلاح و فساد
وز تو دزدیده نی کثیر و قلیل
بسر وهمها شوی بقیاس
بدم رمزها رسی بدلیل
هر چه سازی ز امهات شگفت
و آنچه دانی ز مفردات جمیل
آسمانی به کوشش و بخشش
آفتابی به گردش و تحویل
حصن امنت کشیده برج ببرج
راه عدلت گشاده میل به میل
نهی تو نهی و شرط او آرام
امر تو امر و حکم او تعجیل
در کشد مهر تو کلنگ از چرخ
برکشد قهر تو نهنگ از نیل
روز حرب تو کز تحیر وقت
اندر افتد سپه بقال و بقیل
تیغ بینی ز مرد و مرد از تیغ
این بدان آن بدین عزیز و ذلیل
خاکها چهره سرخ کرده به خون
گردها جامه رنگ کرده به نیل
هوش اجسام سوی جای نزول
گوش ارواح سوی طبل رحیل
کر و فر ترا نظاره کنند
از فلک جبرئیل و میکائیل
نه بتفسی ز لعبهای سبک
نه بترسی ز حملهای ثقیل
باره تازی در آتشین میدان
گر ز یازی بر آهنین اکلیل
بکنی بیخ شاخ های بزرگ
بزنی شاخ بیخ های طویل
خسروا بنده از اریکه ظلم
شاهرخهای زفت خورد از پیل
گشته گریان ز بنده تا آزاد
مانده عریان ز موزه تا مندیل
بی عمل عزل دید بر بالین
بی گنه سنگ یافت در قندیل
باده اقبال حضرت عالیت
گر نجستی بر این فقیر معیل
شخص او را حیات نفزودی
جز به آواز صور اسرافیل
تا که از دیدن شگفتیها
برود بر زمانه ها تهلیل
باد عمر تو بادوام انباز
باد ملک تو با نظام عدیل
نیک خواهانت جفت شادی و لهو
بدسگالانت یار ویل و عویل
«قاری جشنهای خاص ترا
نوبت سال و ماه گشته رسیل »
مرجع ملکها به حضرت تو
چون به مجموع مرجع تفصیل
وی به نام تو زنده نام خلیل
از بیان تو طبع فضل فرح «فره »
وز بنان تو چشم جود کحیل
پیش حلم تو آب نرم درشت
پیش عزم تو برق تیز کلیل
دهر با شور هیبت تو جبان
بحر با بذل همت تو بخیل
دل تو شرع را بحق ضامن
کف تو خلق را به رزق کفیل
اعتقاد تو صافی از شبهات
اجتهاد تو خالی از تعطیل
کار حکمت بریدن دعوی
شغل عفوت خریدن تاویل
بر تو پوشیده نی صلاح و فساد
وز تو دزدیده نی کثیر و قلیل
بسر وهمها شوی بقیاس
بدم رمزها رسی بدلیل
هر چه سازی ز امهات شگفت
و آنچه دانی ز مفردات جمیل
آسمانی به کوشش و بخشش
آفتابی به گردش و تحویل
حصن امنت کشیده برج ببرج
راه عدلت گشاده میل به میل
نهی تو نهی و شرط او آرام
امر تو امر و حکم او تعجیل
در کشد مهر تو کلنگ از چرخ
برکشد قهر تو نهنگ از نیل
روز حرب تو کز تحیر وقت
اندر افتد سپه بقال و بقیل
تیغ بینی ز مرد و مرد از تیغ
این بدان آن بدین عزیز و ذلیل
خاکها چهره سرخ کرده به خون
گردها جامه رنگ کرده به نیل
هوش اجسام سوی جای نزول
گوش ارواح سوی طبل رحیل
کر و فر ترا نظاره کنند
از فلک جبرئیل و میکائیل
نه بتفسی ز لعبهای سبک
نه بترسی ز حملهای ثقیل
باره تازی در آتشین میدان
گر ز یازی بر آهنین اکلیل
بکنی بیخ شاخ های بزرگ
بزنی شاخ بیخ های طویل
خسروا بنده از اریکه ظلم
شاهرخهای زفت خورد از پیل
گشته گریان ز بنده تا آزاد
مانده عریان ز موزه تا مندیل
بی عمل عزل دید بر بالین
بی گنه سنگ یافت در قندیل
باده اقبال حضرت عالیت
گر نجستی بر این فقیر معیل
شخص او را حیات نفزودی
جز به آواز صور اسرافیل
تا که از دیدن شگفتیها
برود بر زمانه ها تهلیل
باد عمر تو بادوام انباز
باد ملک تو با نظام عدیل
نیک خواهانت جفت شادی و لهو
بدسگالانت یار ویل و عویل
«قاری جشنهای خاص ترا
نوبت سال و ماه گشته رسیل »
مرجع ملکها به حضرت تو
چون به مجموع مرجع تفصیل
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان ابراهیم
روی بازار ملک هفت اقلیم
پشت حق بوالمظفر ابراهیم
شهریاری که طول عرض فلک
همتش را نیامدست جسیم
کوه با حلم او به مایه سبک
بحر با عزم او بعبره سلیم
دولتش را مزاجهای قوی
نصرتش را جهادهای عظیم
نه به حلم اندرش سؤال درشت
نه به علم اندرش جواب سقیم
پیش سلطانیش فلک عاجز
بر معروفیش زمانه لئیم
مهر او منهل شراب طهور
کین او حفره عذاب الیم
مفلسان را به مالش اندر قسم
ظالمان را به عدلش اندر بیم
گر ز جودش مظاهرت یابد
ژاله زرین زند هوای عقیم
ور ز تیغش مزاحمت بیند
چون دو پیکر اسد شود به دو نیم
در شکارش که شیر بسته اوست
خاک رخ درکشد به رنگ ادیم
در خطابش که رفق مذهب اوست
در پاسخ زند عظام رمیم
چرخ او در جگر شهاب نشاند
هر که را یافت (دید) جنس دیو رجیم
رأی او عاطفت به کار آورد
هر کجا دید شکل در یتیم
کیست امروز در جهان به ازو
از ملوک جهان حدیث و قدیم
عدد لشکرش که دانسته است
به حقیقت به جز خدای علیم
جنبشی حکم کرده اند امسال
خسرو شرق را به ذات کریم
زود بینی ز عرض موکب او
عرصه ها تنگ تر ز حلقه میم
روی هامون ز نعل ادهم و رخش
پر پشیزه چو پشت ماهی شیم
نیزه در چنگ نیزه دار سپاه
اژدها گشته چون عصای کلیم
کوس شاه از فراز پیل زده
نه چو طبل عدوش زیر گلیم
شاه خرم نشسته باده به دست
کرده مضبوط ملک هفت اقلیم
شعرا خوانده شعرهای فتوح
یافته اسب و جامه و زر و سیم
من رهی نیز بازگشته به کام
دیده اقبال شاه و صرف غریم
تا زمین است اصل و فرع بخار
تا هوا راست پر و بال نسیم
مجلس عمر شاه را یارب
در طرب دارو در نشاط مقیم
دولت او را قرین و اختر یار
نصرت او را معین و بخت ندیم
پشت حق بوالمظفر ابراهیم
شهریاری که طول عرض فلک
همتش را نیامدست جسیم
کوه با حلم او به مایه سبک
بحر با عزم او بعبره سلیم
دولتش را مزاجهای قوی
نصرتش را جهادهای عظیم
نه به حلم اندرش سؤال درشت
نه به علم اندرش جواب سقیم
پیش سلطانیش فلک عاجز
بر معروفیش زمانه لئیم
مهر او منهل شراب طهور
کین او حفره عذاب الیم
مفلسان را به مالش اندر قسم
ظالمان را به عدلش اندر بیم
گر ز جودش مظاهرت یابد
ژاله زرین زند هوای عقیم
ور ز تیغش مزاحمت بیند
چون دو پیکر اسد شود به دو نیم
در شکارش که شیر بسته اوست
خاک رخ درکشد به رنگ ادیم
در خطابش که رفق مذهب اوست
در پاسخ زند عظام رمیم
چرخ او در جگر شهاب نشاند
هر که را یافت (دید) جنس دیو رجیم
رأی او عاطفت به کار آورد
هر کجا دید شکل در یتیم
کیست امروز در جهان به ازو
از ملوک جهان حدیث و قدیم
عدد لشکرش که دانسته است
به حقیقت به جز خدای علیم
جنبشی حکم کرده اند امسال
خسرو شرق را به ذات کریم
زود بینی ز عرض موکب او
عرصه ها تنگ تر ز حلقه میم
روی هامون ز نعل ادهم و رخش
پر پشیزه چو پشت ماهی شیم
نیزه در چنگ نیزه دار سپاه
اژدها گشته چون عصای کلیم
کوس شاه از فراز پیل زده
نه چو طبل عدوش زیر گلیم
شاه خرم نشسته باده به دست
کرده مضبوط ملک هفت اقلیم
شعرا خوانده شعرهای فتوح
یافته اسب و جامه و زر و سیم
من رهی نیز بازگشته به کام
دیده اقبال شاه و صرف غریم
تا زمین است اصل و فرع بخار
تا هوا راست پر و بال نسیم
مجلس عمر شاه را یارب
در طرب دارو در نشاط مقیم
دولت او را قرین و اختر یار
نصرت او را معین و بخت ندیم
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۵۴ - در مدح سلطان ابراهیم
موکب جشن خاص شاه عجم
اندر آمد به ساحت عالم
چتر میمون ماه پیکر او
سایه گسترده بر بنی آدم
پی آن بر ملک مبارک باد
پیشوای ملوک امام امم
آنکه بر ساحل درش دریا
جز به تکبیر بر نیارد دم
وانکه از رشگ خاتمش ناهید
نام او نقش کرد بر خاتم
همتش را به حیله گنجد روح
در تن کامل ولایت جم
دولتش را به طبع سازد چرخ
از ملک شیعه از نجوم خدم
پیش او هر کجا نشاط کند
عزم او لشکری بود معظم
گرد او هر کجا فرود آید
حزم او باره شود محکم
نور گیرد ز حرمت قدمش
صحن میدان او چو صحن ارم
خشک دارد حرارت فزعش
خون بدخواه او چو خون بقم
گرگ با عدل او جز اندر خواب
نزند راه کاروان غنم
در جهد باس او بشیر فلک
اگر اندر شود بشیر علم
درم از بهر آن فراز آرد
تا دهد خوش منش به قلب درم
هر نفس چون نفس بیفزاید
جود او ذل مال و عز حشم
آز بر عرض خوان همت او
برفکندست خویشتن بشکم
ملک بر عرض ملک پرور او
وقف کرداست خویشتن بستم
تا ز اصل ست بار نامه فرع
تا به لوح است بازگشت قلم
دولتش خویش باد و بخت قرین
نعمتش بیش باد و حاسد کم
عقل و هوشش همه به تاج و به تخت
چشم و گوشش همه زیر و به بم
اختر او چو نام او مسعود
مجلس او چو طبع او خرم
اندر آمد به ساحت عالم
چتر میمون ماه پیکر او
سایه گسترده بر بنی آدم
پی آن بر ملک مبارک باد
پیشوای ملوک امام امم
آنکه بر ساحل درش دریا
جز به تکبیر بر نیارد دم
وانکه از رشگ خاتمش ناهید
نام او نقش کرد بر خاتم
همتش را به حیله گنجد روح
در تن کامل ولایت جم
دولتش را به طبع سازد چرخ
از ملک شیعه از نجوم خدم
پیش او هر کجا نشاط کند
عزم او لشکری بود معظم
گرد او هر کجا فرود آید
حزم او باره شود محکم
نور گیرد ز حرمت قدمش
صحن میدان او چو صحن ارم
خشک دارد حرارت فزعش
خون بدخواه او چو خون بقم
گرگ با عدل او جز اندر خواب
نزند راه کاروان غنم
در جهد باس او بشیر فلک
اگر اندر شود بشیر علم
درم از بهر آن فراز آرد
تا دهد خوش منش به قلب درم
هر نفس چون نفس بیفزاید
جود او ذل مال و عز حشم
آز بر عرض خوان همت او
برفکندست خویشتن بشکم
ملک بر عرض ملک پرور او
وقف کرداست خویشتن بستم
تا ز اصل ست بار نامه فرع
تا به لوح است بازگشت قلم
دولتش خویش باد و بخت قرین
نعمتش بیش باد و حاسد کم
عقل و هوشش همه به تاج و به تخت
چشم و گوشش همه زیر و به بم
اختر او چو نام او مسعود
مجلس او چو طبع او خرم
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۵۵ - در مدح بوحلیم شیبانی
ای قوی رای کدخدای عجم
ای به گوهر گزیده تا آدم
چرخ عدل تو را هزار بهشت
صحن امن تو را هزار آدم
شخص با همت تو شخص خیال
شیر با هیبت تو شیر علم
دولتت را زمانه زیر نگین
همتت را سپهر زیر قدم
داده جود تو سازهای وجود
دیده علم تو رازهای عدم
وصل مهر تو جفت وصل شباب
فصل کین تو یار فصل هرم
نام کردار بخت تو پیروز
طبع مانند وقت تو خرم
بر ودیعت حمایت تو وثیق
در شریعت کفایت تو حکم
قلمت حله باف خلد نعیم
سخنت نقشبند نقش نعم
آسمانی محول احوال
آفتابی معول عالم
حمل حزم تو برنگیرد کوه
سیل عزم تو برنتابد یم
خم دهی حرص را به صلت پشت
پرکنی آز را ببذل شکم
بدمانی به سهم آهن خوی
بچکانی به وهم از آتش نم
آنکه انگشت کالبد عقد است
در سه انگشت تو شده بر کم
ابر مهر ابر باد برق گرای
آب چهر آب سان آتش دم
کاملی عقل پیشه ای که ز عقل
نشود فعل او ندیم ندم
جادوی مهر پایه ای که چو مهر
نکند پایه در عطیت کم
چشم رایش بصیر و گوش سمیع
چشم دانش ضریر و گوش اصم
معطی و منصف خزانه حق
منهی و مشرف هزینه جم
ای تو را حکم نایب داور
ای تو را زهد وارث ادهم
بنده از بو حلیم شیبانی
چند یک روز داد داد ستم
که از اینسان سیاه شد چو دوات
که بدینسان برهنه شد چو قلم
موج خیزی چنین مهیب و درشت
آب گردی چنین قعیر و دژم
چه کند بنده چنگ در که زند
چون توئی شاخ بار فضل و کرم
تا ستوده است حجت موسی
تا نکوهیده حاجت بلعم
مجلست با نشاط باد و سرور
موکبت با سپاه باد و حشم
«زندگانی تو و عمر عدوت
عیش در عیش باد و غم در غم »
بروان ار تو شاد فخر عرب
بزبان با تو خوب شاه عجم
ای به گوهر گزیده تا آدم
چرخ عدل تو را هزار بهشت
صحن امن تو را هزار آدم
شخص با همت تو شخص خیال
شیر با هیبت تو شیر علم
دولتت را زمانه زیر نگین
همتت را سپهر زیر قدم
داده جود تو سازهای وجود
دیده علم تو رازهای عدم
وصل مهر تو جفت وصل شباب
فصل کین تو یار فصل هرم
نام کردار بخت تو پیروز
طبع مانند وقت تو خرم
بر ودیعت حمایت تو وثیق
در شریعت کفایت تو حکم
قلمت حله باف خلد نعیم
سخنت نقشبند نقش نعم
آسمانی محول احوال
آفتابی معول عالم
حمل حزم تو برنگیرد کوه
سیل عزم تو برنتابد یم
خم دهی حرص را به صلت پشت
پرکنی آز را ببذل شکم
بدمانی به سهم آهن خوی
بچکانی به وهم از آتش نم
آنکه انگشت کالبد عقد است
در سه انگشت تو شده بر کم
ابر مهر ابر باد برق گرای
آب چهر آب سان آتش دم
کاملی عقل پیشه ای که ز عقل
نشود فعل او ندیم ندم
جادوی مهر پایه ای که چو مهر
نکند پایه در عطیت کم
چشم رایش بصیر و گوش سمیع
چشم دانش ضریر و گوش اصم
معطی و منصف خزانه حق
منهی و مشرف هزینه جم
ای تو را حکم نایب داور
ای تو را زهد وارث ادهم
بنده از بو حلیم شیبانی
چند یک روز داد داد ستم
که از اینسان سیاه شد چو دوات
که بدینسان برهنه شد چو قلم
موج خیزی چنین مهیب و درشت
آب گردی چنین قعیر و دژم
چه کند بنده چنگ در که زند
چون توئی شاخ بار فضل و کرم
تا ستوده است حجت موسی
تا نکوهیده حاجت بلعم
مجلست با نشاط باد و سرور
موکبت با سپاه باد و حشم
«زندگانی تو و عمر عدوت
عیش در عیش باد و غم در غم »
بروان ار تو شاد فخر عرب
بزبان با تو خوب شاه عجم
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۵۹ - در مدح ابوسعید بابو
آمد آن تیر ماه سرد سخن
گرم در گفتگوی شد با من
زیر او در سؤال با من تیز
بم من در جواب او الکن
نه مرا با تکاب او پایاب
نه مرا با گشاد او جوشن
عرصهای بنات نعش تنم
گشت از او تنگ تر ز شکل پرن
غنچه های گل است پنداری
همه اطراف من کفیده دهن
غربت و عزل ای مسلمانان
به زمستان نبرده بودم ظن
دیولاخی چنین که دیو همی
زو به دوزخ فرو خزد برسن
جویش از آب بسته پر سیماب
کوهش از برق جسته بر آهن
از مسام زمین گذشته هواش
چون به درز حریر در سوزن
من مسکین مقیم گشته در او
اهل بدرود کرده و مسکن
مار کردار دست و پای مرا
شکم از آستین و از دامن
بدن از سنگ نی و از آتش طبع
بی خبر مانده کوره های بدن
هیچ درمان و هیچ حیلت نی
جز بر خواجه عمید شدن
تا فرو پوشدم به آذر ماه
ز آفتاب تموز پیراهن
خواجه بوسعد بابو آنکه نهد
کشف قدرش بگرد مه خرمن
حکم او را قضا جواد عنان
امر او را زمانه خوش گردن
عزم و حزمش دو نفس هر دو قوی
خلق و خلقش دو نقش هر دو حسن
از تفاخر چو کرم پیله سپهر
تار مهرش تنیده بر سر و تن
در ترازوی همت اعلاش
دانگ سنگ آمدست پر و پرن
موش سوراخ غور کینه او
کرده افسوس بر چه بیژن
ز آفرینش برون نهاده قدم
نظر رحم او بمرد و بزن
بوستان سعادتش فلکی است
چون مجره در او هزار چمن
تربتش عین منشاء احرار
بدل نشو عرعر و سوسن
طفل او چون رسیده غنچه گل
پیر او چون جوانه شاخ سمن
یارنی با نعیمهاش زوال
جفت نی با سرورهاش حزن
میوه دارانش میوه دلها
بعضی آورده بعضی آبستن
ای ز اصل کرم «عزیز» نهال
وز نهال شرف بدیع فتن
زنده کی ماندن این چراغ امید
گر ز جودش نیامدی روغن
هر که حرز سخات بر جان بست
نایدش دیو فقر پیرامن
بنده بی موی روبه بلغار
زده بر ابره ها خز ادکن
نه همانا که بر تواند کند
سبلت از روی او دی و بهمن
تا جهان را ز گردش گردون
شب و روز است تیره و روشن
مجلسی باد نیک خواه ترا
با می و با مغنی و گلشن
خانه ای باد بدسگال ترا
بی در و بی دریچه و روزن
طبع تو زورمند روزه گشا
عمر تو روزمند و عیدافکن
لفظها را ثنای تو دستان
فرقها را مدیح تو گرزن
«بوالفرج را ز غایت اخلاص
در مدیح تو حور روح سخن »
گرم در گفتگوی شد با من
زیر او در سؤال با من تیز
بم من در جواب او الکن
نه مرا با تکاب او پایاب
نه مرا با گشاد او جوشن
عرصهای بنات نعش تنم
گشت از او تنگ تر ز شکل پرن
غنچه های گل است پنداری
همه اطراف من کفیده دهن
غربت و عزل ای مسلمانان
به زمستان نبرده بودم ظن
دیولاخی چنین که دیو همی
زو به دوزخ فرو خزد برسن
جویش از آب بسته پر سیماب
کوهش از برق جسته بر آهن
از مسام زمین گذشته هواش
چون به درز حریر در سوزن
من مسکین مقیم گشته در او
اهل بدرود کرده و مسکن
مار کردار دست و پای مرا
شکم از آستین و از دامن
بدن از سنگ نی و از آتش طبع
بی خبر مانده کوره های بدن
هیچ درمان و هیچ حیلت نی
جز بر خواجه عمید شدن
تا فرو پوشدم به آذر ماه
ز آفتاب تموز پیراهن
خواجه بوسعد بابو آنکه نهد
کشف قدرش بگرد مه خرمن
حکم او را قضا جواد عنان
امر او را زمانه خوش گردن
عزم و حزمش دو نفس هر دو قوی
خلق و خلقش دو نقش هر دو حسن
از تفاخر چو کرم پیله سپهر
تار مهرش تنیده بر سر و تن
در ترازوی همت اعلاش
دانگ سنگ آمدست پر و پرن
موش سوراخ غور کینه او
کرده افسوس بر چه بیژن
ز آفرینش برون نهاده قدم
نظر رحم او بمرد و بزن
بوستان سعادتش فلکی است
چون مجره در او هزار چمن
تربتش عین منشاء احرار
بدل نشو عرعر و سوسن
طفل او چون رسیده غنچه گل
پیر او چون جوانه شاخ سمن
یارنی با نعیمهاش زوال
جفت نی با سرورهاش حزن
میوه دارانش میوه دلها
بعضی آورده بعضی آبستن
ای ز اصل کرم «عزیز» نهال
وز نهال شرف بدیع فتن
زنده کی ماندن این چراغ امید
گر ز جودش نیامدی روغن
هر که حرز سخات بر جان بست
نایدش دیو فقر پیرامن
بنده بی موی روبه بلغار
زده بر ابره ها خز ادکن
نه همانا که بر تواند کند
سبلت از روی او دی و بهمن
تا جهان را ز گردش گردون
شب و روز است تیره و روشن
مجلسی باد نیک خواه ترا
با می و با مغنی و گلشن
خانه ای باد بدسگال ترا
بی در و بی دریچه و روزن
طبع تو زورمند روزه گشا
عمر تو روزمند و عیدافکن
لفظها را ثنای تو دستان
فرقها را مدیح تو گرزن
«بوالفرج را ز غایت اخلاص
در مدیح تو حور روح سخن »
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - در مدح سلطان ابراهیم یا سیف الدوله محمود بن ابراهیم
ماه ملک آمد از خسوف برون
تخت ازو یافت رتبت گردون
برد نورش ز ثابتات شکوه
داد سیرش به حادثات سکون
باز بر برگرفت باطل دست
باز بر هم نهاد فتنه جفون
نرم شد نرم چرخ تیز و درشت
رام شد رام دهر تند و حرون
آب در جوی عدل گشت گلاب
نوش در کام ظلم شد افیون
برکشید از نیام صیقل ملک
سیف دولت زدوده آینه گون
چشم زخمی که بر هدی زده بود
برزند خویشتن به شرک اکنون
رای سیفی سرای پرده فتح
سوی هندوستان برد بیرون
از تف تیغ لشکر اسلام
بر رگ کفر در بجوشد خون
میغ بندد بلا و ژاله زند
بشکند پشت کفر و کافر دون
نه چنان ژاله کش بگرداند
ژاله را نان ز کشتها بفسون
یک جهان بت پرست و بت بینی
لگد روزگار کرده نگون
پای رایان گرفته دست زمین
بشکم درکشیده چون قارون
خسروا چون ولایت آذر
آمد اندر تصرف کانون
رزم را آذری فروز چنانک
دل مهیال باشدش کانون
آذری کز نهیب سوزش او
شوربخت است راسل ملعون
آتشی کاندر او دو جوهر اوست
جوهر دیو پال بود اندون
تا چو پروانه حرص جمع کند
خلق را گرد آتش التون
باره ملک را تو دار قوی
خانه عدل را تو باش ستون
امر تو باد بر زمانه روان
عمر تو باد با ابد مقرون
نیک خواهانت مقبل و شادان
بدسگالانت مدبر و محزون
تخت ازو یافت رتبت گردون
برد نورش ز ثابتات شکوه
داد سیرش به حادثات سکون
باز بر برگرفت باطل دست
باز بر هم نهاد فتنه جفون
نرم شد نرم چرخ تیز و درشت
رام شد رام دهر تند و حرون
آب در جوی عدل گشت گلاب
نوش در کام ظلم شد افیون
برکشید از نیام صیقل ملک
سیف دولت زدوده آینه گون
چشم زخمی که بر هدی زده بود
برزند خویشتن به شرک اکنون
رای سیفی سرای پرده فتح
سوی هندوستان برد بیرون
از تف تیغ لشکر اسلام
بر رگ کفر در بجوشد خون
میغ بندد بلا و ژاله زند
بشکند پشت کفر و کافر دون
نه چنان ژاله کش بگرداند
ژاله را نان ز کشتها بفسون
یک جهان بت پرست و بت بینی
لگد روزگار کرده نگون
پای رایان گرفته دست زمین
بشکم درکشیده چون قارون
خسروا چون ولایت آذر
آمد اندر تصرف کانون
رزم را آذری فروز چنانک
دل مهیال باشدش کانون
آذری کز نهیب سوزش او
شوربخت است راسل ملعون
آتشی کاندر او دو جوهر اوست
جوهر دیو پال بود اندون
تا چو پروانه حرص جمع کند
خلق را گرد آتش التون
باره ملک را تو دار قوی
خانه عدل را تو باش ستون
امر تو باد بر زمانه روان
عمر تو باد با ابد مقرون
نیک خواهانت مقبل و شادان
بدسگالانت مدبر و محزون
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۱ - ایضاً له
ای جمال ترا کمال قرین
طوق طوع تو بر شهور و سنین
از یمین تو ملک برده یسار
به یسار تو دهر خورده یمین
هر کجا حزم تو فرود آید
برکشد امن حصنهای حصین
هر که را سهم تو نزار کند
نکند رفق روزگار سمین
گر بسنجد سپهر رای تو را
بشکند خرد پله شاهین
عقل حلم ترا عرض بنهد
خود عرض کی بود ز غیر مبین
نیست با طول و عرض همت تو
نقطه ای بیش طول و عرض زمین
همه عالم عیال جود تواند
او دهد شان هزینه و کابین
توئی آن شه که روز داد از تو
روی باطل شود ز حق پرچین
دهر چون پاسبان ز حزم تو یافت
فتنه در خواب شد هم اندر حین
ابرو خورشید را به کف و برای
در جهان کیست جز تو پشت و معین
تا ترا بر زمین نجنبد مهر
دانه جنبش نیارد اندر طین
خسروا بنده را در این دو سه سال
در مدیح تو شعرهاست متین
هر یکی کرده راویی انشاد
در سنه اربع ماة ستین
مگر این قطعه کاندرین خدمت
بنده بر خواند و کند تضمین
آفتاب زمان و شمع زمین
میر محمود سیف دولت و دین
آنکه ماهی است روشن اندر صدر
وآنکه شیری است شرزه اندر زین
آنکه آرد سپهر زیر رکاب
وانکه دارد زمانه زیر نگین
حال من بنده باز خواهد راند
با خداوند شرق و شاه گزین
گوید ای شاه بنده ای ست ترا
خاطرش نظم را چنان و چنین
بوده این اتفاق را جویان
کرده این آستانه را بالین
گر وجوهی که داشت مسعودی
کند او را ملک بدان تمکین
او ثنا گوید و شفیع دعا
او دعا گوید و شفیع آمین
جز خداوند من که داند گفت
در شفاعت سخن چنین شیرین
لاجرم زین نظر که خواهد یافت
برساند سرم به علیین
تا بود خاک و باد را هموار
طبع و گوهر ز جنبش و تسکین
چون نیال و تکین بدین درگاه
صد هزاران نیال باد و تکین
برخورند از لقای یکدیگر
شاه و اولاد شاه چون پروین
اختر دشمنان ایشان را
شده رفتار کژتر از فرزین
طوق طوع تو بر شهور و سنین
از یمین تو ملک برده یسار
به یسار تو دهر خورده یمین
هر کجا حزم تو فرود آید
برکشد امن حصنهای حصین
هر که را سهم تو نزار کند
نکند رفق روزگار سمین
گر بسنجد سپهر رای تو را
بشکند خرد پله شاهین
عقل حلم ترا عرض بنهد
خود عرض کی بود ز غیر مبین
نیست با طول و عرض همت تو
نقطه ای بیش طول و عرض زمین
همه عالم عیال جود تواند
او دهد شان هزینه و کابین
توئی آن شه که روز داد از تو
روی باطل شود ز حق پرچین
دهر چون پاسبان ز حزم تو یافت
فتنه در خواب شد هم اندر حین
ابرو خورشید را به کف و برای
در جهان کیست جز تو پشت و معین
تا ترا بر زمین نجنبد مهر
دانه جنبش نیارد اندر طین
خسروا بنده را در این دو سه سال
در مدیح تو شعرهاست متین
هر یکی کرده راویی انشاد
در سنه اربع ماة ستین
مگر این قطعه کاندرین خدمت
بنده بر خواند و کند تضمین
آفتاب زمان و شمع زمین
میر محمود سیف دولت و دین
آنکه ماهی است روشن اندر صدر
وآنکه شیری است شرزه اندر زین
آنکه آرد سپهر زیر رکاب
وانکه دارد زمانه زیر نگین
حال من بنده باز خواهد راند
با خداوند شرق و شاه گزین
گوید ای شاه بنده ای ست ترا
خاطرش نظم را چنان و چنین
بوده این اتفاق را جویان
کرده این آستانه را بالین
گر وجوهی که داشت مسعودی
کند او را ملک بدان تمکین
او ثنا گوید و شفیع دعا
او دعا گوید و شفیع آمین
جز خداوند من که داند گفت
در شفاعت سخن چنین شیرین
لاجرم زین نظر که خواهد یافت
برساند سرم به علیین
تا بود خاک و باد را هموار
طبع و گوهر ز جنبش و تسکین
چون نیال و تکین بدین درگاه
صد هزاران نیال باد و تکین
برخورند از لقای یکدیگر
شاه و اولاد شاه چون پروین
اختر دشمنان ایشان را
شده رفتار کژتر از فرزین