تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۴ - ای آن که کمال خرده دانان دانی
ای آن که کمال خرده دانان دانی
خاصیتِ پیران و جوانان دانی
گردر وصفت زبانم از کار بشد
دانم که زبان بی زبانان دانی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۵ - ای آن که به حکم، ملک میرانی تو
ای آن که به حکم، ملک میرانی تو
وز دل، خطِ نانوشته، میخوانی تو
گر باتو نگویم که چگویم در دل
نا گفته وناشنیده میدانی تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۶ - جان حمد تو از میانِ جان میگوید
جان حمد تو از میانِ جان میگوید
مستغرق تو هر دو جهان میگوید
گر شکرِ تو این زبان نمیداند گفت
یک یک مویم به صد زبان میگوید
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۷ - گر دست دهد غم تو یک دم، آن به
گر دست دهد غم تو یک دم، آن به
آن دم چو بود به ز دو عالم، آن به
چون نیست ستایش ترا هیچ زبان
هم با تو گذاشتم ترا، هم آن به
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۸ - هم در بر خود خواندگان داری تو
هم در بر خود خواندگان داری تو
هم از درِ خود راندگان داری تو
هم خوانده و هم رانده فرو ماندهاند
ای بس که فرو ماندگان داری تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۴۹ - ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو
ای گم شده دیوانه وعاقل، در تو
سر رشتهٔ ذرّه ذرّه حاصل،‌در تو
تادر دل من صبح وصال تو دمید
گم شد دو جهان دردلم ودل در تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۰ - هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید
هم عقل ز کُنْه تو نشان میجوید
هم فهم ترا گرد جهان میجوید
ای راحت جان ودل! عجب ماندهام
تو در دل ودل ترا به جان میجوید
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۱ - چون نیست کسی در دو جهان دمسازت
چون نیست کسی در دو جهان دمسازت
کس نتواند شناخت هرگز رازت
در حاضریت ز خویش غایب شدهام
ای حاضر غایب! ز که جویم بازت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۲ - چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم
چون حاضر غایبی فغان بر چه نهم
چون از تو نشان نیست نشان بر چه نهم
آخر چو تو با منی و من با تو به هم،
این درد فراق جاودان بر چه نهم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۳ - ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
ای خلق دو کون ذکر گویندهٔ تو
ای جملهٔ کاینات پویندهٔ تو
هرچند به کوشش نتوان در تو رسید
تو با همهای و همه جویندهٔ تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۴ - ای آن که چنانکه مصلحت میدانی
ای آن که چنانکه مصلحت میدانی
کارکِهْ و مِهْ به مصلحت میرانی
رزّاق و نگاهدار هر حیوانی
سازندهٔ کار خلق سرگردانی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۵ - چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو
چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از تو
عزْ چون طلبد این دل عاجز از تو
چون هر چه که داری تو سرش پیدا نیست
قانع نشوم به هیچ هرگز از تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۶ - گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی
گه تحفه به نالهٔ سحرگاه دهی
گه تشریفم برای یک آه دهی
زان میخواهم بیخودی خویش که تو
بیخود کنی آنگاه بخود راه دهی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۷ - در ملک دو کون پادشاهی میکن
در ملک دو کون پادشاهی میکن
جان و دل ما وقف الهی میکن
چون مینتوان گفت که تو زان منی
من زان توام تو هرچه خواهی میکن
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۸ - ای در دلِ من نشسته جانی یا نه
ای در دلِ من نشسته جانی یا نه
از پیدایی چنین نهانی یا نه
آن چیز که هرگز بنخواهم دانست
با بنده بگو که تا تو آنی یا نه
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۵۹ - ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
دردِ تو شفاء جاودان بیش ارزد
من خاکِ دَرِ توام، که خاکِ درِ تو
یک ذره به صد هزار جان بیش ارزد
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۰ - جانا دایم میان جان بودی تو
جانا دایم میان جان بودی تو
بر خلق نه پیدا نه نهان بودی تو
دو کون بسوختیم و خاکستر آن
دادیم به باد ودرمیان بودی تو
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۱ - هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
هر ذرّه به آفتاب والا نرسد
در راه تو جملهٔ قدمها برسید
تا هیچکسی در تو رسید یا نرسد
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۲ - سی سال به صد هزار تک بدویدیم
سی سال به صد هزار تک بدویدیم
تا از ره تو به درگهت برسیدیم
سی سال دگر گرد درت گردیدیم
چوبک زنِ بام و عسسِ در، دیدیم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۳ - کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
وز گرد رهت نیافتم آثاری
گیرم که ترا مینتوان دانستن
با بنده بگو که کیستم من باری