تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۴ - ای خورده غم تو یک به یک چندینی
ای خورده غم تو یک به یک چندینی
در شوق تو مَردُم و مَلَک چندینی
چون درتو نمیرسد فلک یک ذره
چه سود ز گشتن فلک چندینی
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۵ - جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
از هستی خود دیده بدوزند همه
در حضرت تو که آفتاب قدم است
جانها چو ستارگان به روزند همه
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۶ - جان از طلب روی تو آبی گردد
جان از طلب روی تو آبی گردد
بیداری دل پیش توخوابی گردد
گر روی تو از حجاب بیرون آید
هر ذره، به قطع، آفتابی گردد
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۷ - دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
جان بر هم سوز اگر وفای تو نداشت
گرچه دل و جان هیچ سزای تو نداشت
کفرست همی هرچه برای تو نداشت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۸ - کاری که ورای کفر و دین میدانم
کاری که ورای کفر و دین میدانم
آن دوستی تست، یقین میدانم
در جانِ من، آن سلسله کانداختهای
هرگز نشود گُسسته، این میدانم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۶۹ - هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت
هرجان که طریق پردهٔ راز نیافت
از پرده اگر یافت، جز آواز نیافت
کور است کسی که نسخهٔ یک یک چیز
در آینهٔ جمالِ تو باز نیافت
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۰ - از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
مشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی برآید از دل امروز
فردا غم آن دوزخ جان خواهد بود
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۱ - گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
سودای توام ازتو زیان بس بودم
چند از دو جهان کز دو جهان بس بودم
اندیشهٔ تو قبلهٔ جان بس بودم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۲ - بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
با یادِ تو در نهایتِ امید است
هر تخم که در زمین دل کاشتهام
جز یاد تو تخمِ حسرتِ جاوید است
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۳ - چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
شادی دلم به هر غم اندوه تو بود
درد دلِ اندوهگِنَم در همه عمر
گر بود مُفرِّحی، هم اندوه تو بود
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۴ - ای عقل شده در صفت ذات تو پست
ای عقل شده در صفت ذات تو پست
از حد بگذشت این همه تقصیر که هست
چبود چو به دست تست کز روی کرم
مشتی سرو پا برهنه را گیری دست
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۵ - چون عفو تو میتوان مسلم کردن
چون عفو تو میتوان مسلم کردن
تا کی ز غمِ گناه،‌ماتم کردن
دانی که تمام است ز بحر کرمت
یک قطره نثارِ هر دو عالم کردن
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۶ - گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
زانست که تیز چشم دین مینشود
گر جملهٔ خلق را بیامرزی تو
دانم که ترا هیچ درین مینشود
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۷ - یک ذره هدایتِ تو می‌باید و بس
یک ذره هدایتِ تو می‌باید و بس
یک لحظه حمایتِ تو می‌باید و بس
تر دامنی این همه سرگردان را
بارانِ عنایتِ تو می‌باید و بس
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۸ - چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
دردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه را
راهی بنما اینهمه سرگردان را
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۷۹ - جانا که به جای تو تواند بودن
جانا که به جای تو تواند بودن
دل را چه به جای تو تواند بودن
در هر دو جهان نیست کسی را ممکن
چیزی که سزای تو تواند بودن
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۰ - من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
و احسانِ تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زبان شود هر مویی
یک شکرِ تو از هزار نتوانم کرد
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۱ - چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
چون بیخبرم که چیست تقدیر مرا
دیوانگی آورد به زنجیر مرا
چون کار به علّت نکنی با بد و نیک
ترکِ بد و نیک گیر و بپذیر مرا
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۲ - نه در صفِ صادقان قراری دارم
نه در صفِ صادقان قراری دارم
نه در رهِ عاشقان شماری دارم
آن در که به جز تو کس نداند بگشود
بگشای که سخت بسته کاری دارم
عطار نیشابوری : باب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنه
شماره ۸۳ - یا رب ما را راندهٔ درگاه مکن
یا رب ما را راندهٔ درگاه مکن
حیران و فروماندهٔ این راه مکن
دانم که دمی چنانکه باید نزدیم
خواهی تو کنون حساب کن خواه مکن