تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۰ - سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
سر تا پایم نقطهٔ آرام کنید
وانگاه فنای مطلقم نام کنید
از خون دلم می و ز جان جام کنید
وایجاد مرا تمام اعدام کنید
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۱ - از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
از بس که دلم به بینشان داشت نیاز
بینام ونشان بماندم در تک و تاز
سی سال به جان نشان جانان جستم
من گم شدم ونیافتم او را باز
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۲ - وقتست که بیزحمت جان بنشینم
وقتست که بیزحمت جان بنشینم
برخیزم و بی هر دو جهان بنشینم
از عالم هست و نیست آزاد آیم
وانگاه برون این و آن بنشینم
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۳ - از ننگ وجودم که رهاند بازم
از ننگ وجودم که رهاند بازم
تا من ز وجود با عدم پردازم
هرگه که وجود خود بدو در بازم
آن دم به وجود خود سزد گر نازم
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۴ - بی جان و تنم جان و تنم میباید
بی جان و تنم جان و تنم میباید
بیآنچه منم آنچه منم میباید
با خویشتنم ز خویشتن بیخبرم
بیخویشتنم خویشتنم میباید
عطار نیشابوری : باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا
شماره ۶۵ - خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بود
خوش خواهدبود، اگر فنا خواهد بود
زیرا که فنا عین بقا خواهد بود
این میدانم که بس شگرف است فنا
لیکن بندانم که کرا خواهد بود
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱ - آن راه که راه عالم عرفان است
آن راه که راه عالم عرفان است
بر هر گامی هزار دل حیران است
تا پیش نیایدت بنتوان دانست
بر هر قدمی هزار سرگردان است
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲ - هر ذات که در تصرّف دوران است
هر ذات که در تصرّف دوران است
اندر طلب نور یقین حیران است
هر ذره که در سطح هوا گردان است
سرگشتهٔ این وادی بیپایان است
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳ - چندان که نگاه میکنم حیرانی است
چندان که نگاه میکنم حیرانی است
سرگشتگی و بی سر و بی سامانی است
در بادیهای که دانشش نادانی است
گردون را بین که جمله سرگردانی است
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۴ - بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد
بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد
هم بر سر خویش خاک بر خواهی کرد
چندان که درین پرده سفر خواهی کرد
حیرانی خویش بیشتر خواهی کرد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۵ - بر بوی یقین درین بیابان رفتیم
بر بوی یقین درین بیابان رفتیم
وز عالم تن به عالم جان رفتیم
عمری شب و روز در تفکر بودیم
سرگشته درآمدیم و حیران رفتیم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۶ - گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد
گر عقل مرا مصلحت اندیش آمد
تا این چه طریقیست که در پیش آمد
روزی صد رَه دلم بجان بیش آمد
آخر متحیر شد و بیخویش آمد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۷ - احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست
احوالِ جهان سخت عجیب افتادهست
زیرکتر عقل بینصیب افتادهست
چون نیست به جز تحیرِ آخر کار
بیمارترین کسی طبیب افتادهست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۸ - مائیم و نصیب جز جگر خواری نه
مائیم و نصیب جز جگر خواری نه
وز هیچ کسی به ذرهای یاری نه
از مستی جهل امید هشیاری نه
وز رفتن و آمدن خبرداری نه
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۹ - دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد
دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرد
دانی که چه میخوریم نه صاف نه دُرد
نه میبتوان ماند نه میبتوان بُرد
نه میبتوان زیست نه میبتوان مُرد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۰ - مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
مائیم در اوفتاده چون مرغ به دام
دلخستهٔ روزگار و آشفته مدام
سرگشته درین دایرهٔ بی در وبام
ناآمده برقرار و نارفته به کام
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۱ - از آرزوی یقین چو مینتوان زیست
از آرزوی یقین چو مینتوان زیست
بر خلق بباید ای خردمند! گریست
کاینجا که بود هیچ نمیداند کیست
وانجا که رود حال نمیداند چیست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۲ - ای دل هر دم غم دگرگون میخور
ای دل هر دم غم دگرگون میخور
کم میزن و درد درد افزون میخور
سِرّی که ز ذرّهَ ذرّه میجوئی باز
چون بازنیابی چه کنی خون میخور
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۳ - این درد چه دردیست که درمانش نیست
این درد چه دردیست که درمانش نیست
وین راه چه راهیست که پایانش نیست
هان ای دل سرگشته بدین وادی صعب
تا چند فرو روی که پایانش نیست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۴ - حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت
حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفت
وصفی به هزار گونه مینتوان گفت
گفتم:«ای دل!‌چه گونهای»گفت:«خموش!
کاین حال مرا، چه گونه، مینتوان گفت»