عبارات مورد جستجو در ۱۰۱۸۱ گوهر پیدا شد:
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۱۹ - در منقبت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام
بی خرد را نبود بهره ز ارباب هنر
قیمت رشته به بالا نرود از گوهر
روزی ام بسکه به سختی رسد از گردش چرخ
استخوان شد به گلو قطرهٔ آبم چو گهر
شاید از مخمصهٔ حادثه بتوانی جست
گر توانی شدن از چنبر افلاک بدر
کی به جام هوست صفا تمنا ریزد
شیشهٔ چرخ که پر درد بود تا به کمر
ز آتش دل که جهانسوز بود شعلهٔ او
نشد امشب مژه ای گرم کنم تا به سحر
یافتم بسکه ز سنگین دلی چرخ شکست
استخوان در تن زارم شده چون عقد گهر
هر نفس بینمش از بسکه به رنگی در خواب
گشته در زیر سرم بوقلمون بالش پر
بسکه در سر هوس دیدن رویش دارم
دیده نرگس صفتم می دمد از کاسهٔ سر
می کند با دل و دین چشم فرنگی نسبش
آنچه هرگز نپسندد به مسلمان کافر
پیچ و تابش به نظر تا که دو چندان گردد
رشتهٔ جان مرا تافته با موی کمر
مردمک ریخت ز چشمم چو سیاهی از داغ
آه در گریه رسانیدم شب را به سحر
ترسم از ضعف مبادا روم از خاطر یار
در نیابم به تصور شدم از بس لاغر
خیزد از بیم تو بندم چو لب خاموشی
آهم از سینهٔ پر داغ چو دود از مجمر
می گزد بی تو ز بس باده مرا می بینم
نیش عقرب ز رگ تلخی می در ساغر
می کشد در شب هجران توام یاد شراب
موج می بی تو زند بر رگ جانم نشتر
خواهش توبه به سر آرزوی می بر لب
دشمن باده ام و تشنهٔ خون ساغر
زود باشد که نماند اثری از تن زار
شمع سان گر بگشائیم به روی تو نظر
پند با هر که نصیحت نپذیرد عیب است
خجلت از زشتی انگاره کشد سوهانگر
به غم هجر تو راضی شدم از دیدن غیر
بد بود بهتر از آن چیز که باشد بدتر
حیف باشد ز تو زین بیش غزل پیرایی
گرچه جویا بر ارباب شعور است هنر
وقت آن شد که وضو ساخته از زمزم چشم
سرکنی منقبت سرور والا گوهر
آنکه از هیبت نامش چو برانم به زبان
لرزهٔ بید درافتد به تن کوه و کمر
وارث علم نبی ساقی حوض کوثر
فاتح قلعهٔ خیبر شه مردان حیدر
هم به قدر تو مگر نسبت قدر تو دهم
که ازو مرتبه ای نیست دگر بالاتر
طائر و هم که بر کنگر قدر تو رسد
که درین ره سپر انداخت ملک از شهپر
حکمرانی به تو زیباست که تا کرده گذار
به زبان منع می و نغمه ات ای فخر بشر
خون دل خورد گل از نسبت شکل قدحی
خشک شد بر لب مرغان چمن نغمهٔ تر
رنگ از واهمهٔ نهی تو تا باخت کند
صاف لعلی به قدح جلوهٔ آب گوهر
از نهیب غضبت چون ز صراحی می لعل
نغمه خوی گردد و ریزد ز لب خنیاگر
والی مملکت فضل شه هر دو سراست
بس بود شاهد این دعوی من تیغ دو سر
آن شهنشاه جهانی که به حکم کرمت
ابر جود تو کند بر سر دریا چو گذر
فیض اندوز شود بسکه حباب و موجش
این یکی درج گهر گردد و آن عقد گهر
بشکند جرأت رزم تو دل شیران را
بگسلد هیبت قهر تو ز کهسار کمر
ای خوش آندم که ز شمشیر تو افتد دم رزم
کشتی عمر بداندیش تو در موج خطر
جلوهٔ شعله جواله کند گردابش
برق تیغت چو نماید به دل بحر گذر
ترسم آندم که چو در بحر دراندازد عکس
شیر پستان صدف را برد از طفل گهر
اژدر تیغ تو تا میل جگرخائی کرد
همچو گلبن ز سراپای عدو رست جگر
با حباب آنچه به دریا نکند صدمهٔ موج
خصم را ضربت تیغ تو کند با مغفر
دشمن روسیه تست شکار تیغت
برق خورده به سیاهی زند آری یکسر
حلقهٔ جوهر شمشیر تو چون گردابی است
که گشاده است بر اعدای تو آغوش خطر
هست از تیغ علی تا به عصای موسی
آنقدر فرق که دارند گلیم و حیدر
اژدهایش ز هر چشمهٔ جوهر جوشد
گر عصا شد به کف موسی عمران اژدر
خصم را در دم رزم تو ز بیم تیغت
بر مژه خشک شود اشک چو آب خنجر
بحر آراسته بر خویشتن از موج و حباب
روز کین خواهی بدخواه تو شمشیر و سپر
نه همین بحر که آراست سلاح پیکار
بهر اعدای تو کهسار هم از تیغ و کمر
تشنهٔ خون عدوی تو بود تا باشد
سیر ازین آب نگردید چو ماهی خنجر
بحر جودت چو زند موج به دریا، ریزد
ماهی از فلس به حکم کرمت زر به سپر
جوهر تیغ تو گر عکس به بحر اندازد
هر حبابش بود از مایه وری مشت گهر
دود مجمر صفت آید ز دماغش بیرون
خصم را شد ز خدنگت چو مشبک مغفر
بر زبان قلمم در صفت یکرانت
مطلعی آمده از مطلع اول خوشتر
از تنومندی و یال و گره دم به نظر
فلک و خط شعاعی بود و قرص قمر
یا مگر گشتی نوح ست کز اعجاز علی
می کند طی صحاری ز بحار آسان تر
سربلندیش بود عرشه، نفس باد مراد
بادبان دامن زین است و رکابش لنگر
آن پری چهره که از حیرت نظارهٔ او
خشک بر جای بماند چو مژه تار نظر
از خوی و سینهٔ پهن و کفل و موی میان
جلوه گر گشته از و بحر و برو کوه و کمر
آنکه در عرصهٔ امکان بود از سرعت سیر
رفتن و آمدنش زودتر از نور بصر
خسرو رای تو آنجا که زند خیمه چو مهر
سزد از خط شعاعیش طناب و چادر
مایه ور کرده سخایت ز گهر دریا را
چرخ را داده عطای تو کمر از محور
همه را خلعت زیبندهٔ هستی از تست
چارقب داده سخایت ز عناصر به بشر
ماه می بود سیه روی تر از بدخواهت
گر گل مهر تو هر شام نمی زد بر سر
کاغذ صبح و سیاهی شب آخر گشتی
گر نوشتی ز عطای تو عطارد دفتر
زهره از بیم تو ماند به چراغ فانوس
بسکه دزدیده سر شرم به زیر معجر
مهر تا جیره خور مطبخ رای تو نبود
بود بر قرص مه از گرسنه چشمیش نظر
خون خصم تو چو بر خاک نریزد مریخ
آفتابش زند از خط شعاعی خنجر
مشتری یافته تشریف غلامی ز درت
کرده زان حله انوار سعادت در بر
گر زحل بهره ور از سایهٔ لطف تو شود
مشتری وار نهد تاج سعادت بر سر
می زنم بر سر اقبال گل باغ مراد
گر گذارد بسرم داغ غلامی قنبر
این سراپاست بس از فضل توام جلدوی شعر
کاندر آن روز که افلاک شود زیر و زبر
یا علی گوی سر از خاک برآرم چون گل
یا علی گوی نهم پا به فضای محشر
باد خاک در تو زیب ده تارک من
تا ز خورشید بود بر سر گردون افسر
قیمت رشته به بالا نرود از گوهر
روزی ام بسکه به سختی رسد از گردش چرخ
استخوان شد به گلو قطرهٔ آبم چو گهر
شاید از مخمصهٔ حادثه بتوانی جست
گر توانی شدن از چنبر افلاک بدر
کی به جام هوست صفا تمنا ریزد
شیشهٔ چرخ که پر درد بود تا به کمر
ز آتش دل که جهانسوز بود شعلهٔ او
نشد امشب مژه ای گرم کنم تا به سحر
یافتم بسکه ز سنگین دلی چرخ شکست
استخوان در تن زارم شده چون عقد گهر
هر نفس بینمش از بسکه به رنگی در خواب
گشته در زیر سرم بوقلمون بالش پر
بسکه در سر هوس دیدن رویش دارم
دیده نرگس صفتم می دمد از کاسهٔ سر
می کند با دل و دین چشم فرنگی نسبش
آنچه هرگز نپسندد به مسلمان کافر
پیچ و تابش به نظر تا که دو چندان گردد
رشتهٔ جان مرا تافته با موی کمر
مردمک ریخت ز چشمم چو سیاهی از داغ
آه در گریه رسانیدم شب را به سحر
ترسم از ضعف مبادا روم از خاطر یار
در نیابم به تصور شدم از بس لاغر
خیزد از بیم تو بندم چو لب خاموشی
آهم از سینهٔ پر داغ چو دود از مجمر
می گزد بی تو ز بس باده مرا می بینم
نیش عقرب ز رگ تلخی می در ساغر
می کشد در شب هجران توام یاد شراب
موج می بی تو زند بر رگ جانم نشتر
خواهش توبه به سر آرزوی می بر لب
دشمن باده ام و تشنهٔ خون ساغر
زود باشد که نماند اثری از تن زار
شمع سان گر بگشائیم به روی تو نظر
پند با هر که نصیحت نپذیرد عیب است
خجلت از زشتی انگاره کشد سوهانگر
به غم هجر تو راضی شدم از دیدن غیر
بد بود بهتر از آن چیز که باشد بدتر
حیف باشد ز تو زین بیش غزل پیرایی
گرچه جویا بر ارباب شعور است هنر
وقت آن شد که وضو ساخته از زمزم چشم
سرکنی منقبت سرور والا گوهر
آنکه از هیبت نامش چو برانم به زبان
لرزهٔ بید درافتد به تن کوه و کمر
وارث علم نبی ساقی حوض کوثر
فاتح قلعهٔ خیبر شه مردان حیدر
هم به قدر تو مگر نسبت قدر تو دهم
که ازو مرتبه ای نیست دگر بالاتر
طائر و هم که بر کنگر قدر تو رسد
که درین ره سپر انداخت ملک از شهپر
حکمرانی به تو زیباست که تا کرده گذار
به زبان منع می و نغمه ات ای فخر بشر
خون دل خورد گل از نسبت شکل قدحی
خشک شد بر لب مرغان چمن نغمهٔ تر
رنگ از واهمهٔ نهی تو تا باخت کند
صاف لعلی به قدح جلوهٔ آب گوهر
از نهیب غضبت چون ز صراحی می لعل
نغمه خوی گردد و ریزد ز لب خنیاگر
والی مملکت فضل شه هر دو سراست
بس بود شاهد این دعوی من تیغ دو سر
آن شهنشاه جهانی که به حکم کرمت
ابر جود تو کند بر سر دریا چو گذر
فیض اندوز شود بسکه حباب و موجش
این یکی درج گهر گردد و آن عقد گهر
بشکند جرأت رزم تو دل شیران را
بگسلد هیبت قهر تو ز کهسار کمر
ای خوش آندم که ز شمشیر تو افتد دم رزم
کشتی عمر بداندیش تو در موج خطر
جلوهٔ شعله جواله کند گردابش
برق تیغت چو نماید به دل بحر گذر
ترسم آندم که چو در بحر دراندازد عکس
شیر پستان صدف را برد از طفل گهر
اژدر تیغ تو تا میل جگرخائی کرد
همچو گلبن ز سراپای عدو رست جگر
با حباب آنچه به دریا نکند صدمهٔ موج
خصم را ضربت تیغ تو کند با مغفر
دشمن روسیه تست شکار تیغت
برق خورده به سیاهی زند آری یکسر
حلقهٔ جوهر شمشیر تو چون گردابی است
که گشاده است بر اعدای تو آغوش خطر
هست از تیغ علی تا به عصای موسی
آنقدر فرق که دارند گلیم و حیدر
اژدهایش ز هر چشمهٔ جوهر جوشد
گر عصا شد به کف موسی عمران اژدر
خصم را در دم رزم تو ز بیم تیغت
بر مژه خشک شود اشک چو آب خنجر
بحر آراسته بر خویشتن از موج و حباب
روز کین خواهی بدخواه تو شمشیر و سپر
نه همین بحر که آراست سلاح پیکار
بهر اعدای تو کهسار هم از تیغ و کمر
تشنهٔ خون عدوی تو بود تا باشد
سیر ازین آب نگردید چو ماهی خنجر
بحر جودت چو زند موج به دریا، ریزد
ماهی از فلس به حکم کرمت زر به سپر
جوهر تیغ تو گر عکس به بحر اندازد
هر حبابش بود از مایه وری مشت گهر
دود مجمر صفت آید ز دماغش بیرون
خصم را شد ز خدنگت چو مشبک مغفر
بر زبان قلمم در صفت یکرانت
مطلعی آمده از مطلع اول خوشتر
از تنومندی و یال و گره دم به نظر
فلک و خط شعاعی بود و قرص قمر
یا مگر گشتی نوح ست کز اعجاز علی
می کند طی صحاری ز بحار آسان تر
سربلندیش بود عرشه، نفس باد مراد
بادبان دامن زین است و رکابش لنگر
آن پری چهره که از حیرت نظارهٔ او
خشک بر جای بماند چو مژه تار نظر
از خوی و سینهٔ پهن و کفل و موی میان
جلوه گر گشته از و بحر و برو کوه و کمر
آنکه در عرصهٔ امکان بود از سرعت سیر
رفتن و آمدنش زودتر از نور بصر
خسرو رای تو آنجا که زند خیمه چو مهر
سزد از خط شعاعیش طناب و چادر
مایه ور کرده سخایت ز گهر دریا را
چرخ را داده عطای تو کمر از محور
همه را خلعت زیبندهٔ هستی از تست
چارقب داده سخایت ز عناصر به بشر
ماه می بود سیه روی تر از بدخواهت
گر گل مهر تو هر شام نمی زد بر سر
کاغذ صبح و سیاهی شب آخر گشتی
گر نوشتی ز عطای تو عطارد دفتر
زهره از بیم تو ماند به چراغ فانوس
بسکه دزدیده سر شرم به زیر معجر
مهر تا جیره خور مطبخ رای تو نبود
بود بر قرص مه از گرسنه چشمیش نظر
خون خصم تو چو بر خاک نریزد مریخ
آفتابش زند از خط شعاعی خنجر
مشتری یافته تشریف غلامی ز درت
کرده زان حله انوار سعادت در بر
گر زحل بهره ور از سایهٔ لطف تو شود
مشتری وار نهد تاج سعادت بر سر
می زنم بر سر اقبال گل باغ مراد
گر گذارد بسرم داغ غلامی قنبر
این سراپاست بس از فضل توام جلدوی شعر
کاندر آن روز که افلاک شود زیر و زبر
یا علی گوی سر از خاک برآرم چون گل
یا علی گوی نهم پا به فضای محشر
باد خاک در تو زیب ده تارک من
تا ز خورشید بود بر سر گردون افسر
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۲ - تجدید مطلع
چون بلرزند ز بیعت چه زمین و چه فلک
گردد از ماه جدا نور و ز ماهی پولک
پیش پیش جلوی قدر تو زیبد ز فلک
شاطر مهر کشد خدنگ جهان گرد یدک
نیست مانندتری جز تو رسول الله را
هست از ذات تو اوصاف پیمبر مدرک
هیبت قهر تو گر لرزه به گردون فکند
چون عرق ریزد از افلاک کواکب یک یک
جز ولای تو ز کس چشم امیدم نبود
به جز این حبل متین نیست مرا مستمسک
زیرک از دشمنی دین تو باشد ابله
ابله از فیض تولای تو گردد زیرک
لطف دربارهٔ خصم تو غضب می گردد
کار آتش کند آبی که فتد در آهک
تا بپوشد ز جهان چشم در آتش باشد
بهر خود ساخته بدخواه تو از گور کلک
گر جنابت شدی از جانب یزدان مامور
که ز شمشیر تو خصم تو شود مستهلک
نقش غیر از ورق دهر به فرمان اله
گز لک خشم تو چون نقطهٔ شک کردی حک
جلوهٔ ظاهرت ای شمع هدا بعد از غیر
هیچ شک نیست که باشد چو یقین بعد از شک
بیند آنرا که درون تیرهٔ بی اخلاصی
سرب ریزد به گلو شحنهٔ حکمت چو تفک
خانهٔ خصم تو ای کاش که ویران می ساخت
ماه نو چون نزند فیل فلک را به کجک
هست دین تو طریقی که در آتش باشد
هر که یک گام چپ و راست فتد زین مسلک
نتوان برد برون از دل ما حب علی
نور از مهر جهانتاب نگردد منفک
وسعت آباد جهان تا بود آباد ز مهر
تنگ بادا دل خصم تو چو چشم ازبک
گردد از ماه جدا نور و ز ماهی پولک
پیش پیش جلوی قدر تو زیبد ز فلک
شاطر مهر کشد خدنگ جهان گرد یدک
نیست مانندتری جز تو رسول الله را
هست از ذات تو اوصاف پیمبر مدرک
هیبت قهر تو گر لرزه به گردون فکند
چون عرق ریزد از افلاک کواکب یک یک
جز ولای تو ز کس چشم امیدم نبود
به جز این حبل متین نیست مرا مستمسک
زیرک از دشمنی دین تو باشد ابله
ابله از فیض تولای تو گردد زیرک
لطف دربارهٔ خصم تو غضب می گردد
کار آتش کند آبی که فتد در آهک
تا بپوشد ز جهان چشم در آتش باشد
بهر خود ساخته بدخواه تو از گور کلک
گر جنابت شدی از جانب یزدان مامور
که ز شمشیر تو خصم تو شود مستهلک
نقش غیر از ورق دهر به فرمان اله
گز لک خشم تو چون نقطهٔ شک کردی حک
جلوهٔ ظاهرت ای شمع هدا بعد از غیر
هیچ شک نیست که باشد چو یقین بعد از شک
بیند آنرا که درون تیرهٔ بی اخلاصی
سرب ریزد به گلو شحنهٔ حکمت چو تفک
خانهٔ خصم تو ای کاش که ویران می ساخت
ماه نو چون نزند فیل فلک را به کجک
هست دین تو طریقی که در آتش باشد
هر که یک گام چپ و راست فتد زین مسلک
نتوان برد برون از دل ما حب علی
نور از مهر جهانتاب نگردد منفک
وسعت آباد جهان تا بود آباد ز مهر
تنگ بادا دل خصم تو چو چشم ازبک
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۷ - در منقبت حضرت امام جعفر صادق (ع)
ندیدم خویش را تا جلوهٔ حسن ترا دیدم
گشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم
هوا گیرد چو آهم نالهٔ زنجیر برخیزد
به یاد طره ای بر خویش شبها بسکه پیچیدم
به راه انتظار او فشار غم ز بس خوردم
شدم یک قطرهٔ خون و چو اشک از دیده پاشیدم
به ذوق شاهد یادت که حسنش باد روز افزون
درون خلوت دل چون نفس خود را بدزدیدم
شراب وصل در کام دلم کی چاشنی بخشد
ز بس با شاهد یاد تو عمری شوق ورزیدم
نبود از عاشق و معشوق نامی در جهان پیدا
که من خون بودم و از چشم حسرت می تراویدم
چرا بر خود نبالم زین شرف کامشب چو ماه نو
سراپا لب شدم از شوق و رخسار تو بوسیدم
سراپایم چنان لبریز صهبای خیالش شد
که از هر قطره خون خود پریزادی تراشیدم
زمین باشد کفن از لجهٔ آزادی طبعم
فلک مشت غباری بر هوا از دشت تجریدم
به دامان نگاه آویختم خونین دل خود را
به این نیرنگ در چشم یقینش جلوه گردیدم
به فکر رنگ و بویی دسته بستم لاله و ریحان
به یاد زلف و رویی در گل و سنبل بغلطیدم
من و توصیف رنگ و بو برآشفتم ز فکر خود
من و تعریف زلف و رو ز طبع خویش رنجیدم
شهی را چون نباشم منقبت گو کز نم لطفش
به فرق عرش باشد سایه گستر نخل امیدم
امام دین و دنیا جعفر صادق که تا نامش
براندم بر زبان خود را برون زین خاکدان دیدم
نگویی همچو عیسی چار گامی بر فلک رفتم
که گلهای عرب از روضهٔ عرش برین چیدم
چو دیدم گوش برآواز مدح او ملائک را
در آن گلزار پر فیض این رباعی را سراییدم
گشودم تا برویت دیده همچون شمع کاهیدم
هوا گیرد چو آهم نالهٔ زنجیر برخیزد
به یاد طره ای بر خویش شبها بسکه پیچیدم
به راه انتظار او فشار غم ز بس خوردم
شدم یک قطرهٔ خون و چو اشک از دیده پاشیدم
به ذوق شاهد یادت که حسنش باد روز افزون
درون خلوت دل چون نفس خود را بدزدیدم
شراب وصل در کام دلم کی چاشنی بخشد
ز بس با شاهد یاد تو عمری شوق ورزیدم
نبود از عاشق و معشوق نامی در جهان پیدا
که من خون بودم و از چشم حسرت می تراویدم
چرا بر خود نبالم زین شرف کامشب چو ماه نو
سراپا لب شدم از شوق و رخسار تو بوسیدم
سراپایم چنان لبریز صهبای خیالش شد
که از هر قطره خون خود پریزادی تراشیدم
زمین باشد کفن از لجهٔ آزادی طبعم
فلک مشت غباری بر هوا از دشت تجریدم
به دامان نگاه آویختم خونین دل خود را
به این نیرنگ در چشم یقینش جلوه گردیدم
به فکر رنگ و بویی دسته بستم لاله و ریحان
به یاد زلف و رویی در گل و سنبل بغلطیدم
من و توصیف رنگ و بو برآشفتم ز فکر خود
من و تعریف زلف و رو ز طبع خویش رنجیدم
شهی را چون نباشم منقبت گو کز نم لطفش
به فرق عرش باشد سایه گستر نخل امیدم
امام دین و دنیا جعفر صادق که تا نامش
براندم بر زبان خود را برون زین خاکدان دیدم
نگویی همچو عیسی چار گامی بر فلک رفتم
که گلهای عرب از روضهٔ عرش برین چیدم
چو دیدم گوش برآواز مدح او ملائک را
در آن گلزار پر فیض این رباعی را سراییدم
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۹ - به خاک درگه او تا جبین آرزو سودم
به خاک درگه او تا جبین آرزو سودم
به گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم
شبی کز فکر رایش بود دل شمع تجلی زا
سحرگه چون دم از خورشید زد قهقه بخندیدم
خیال قهر او چون ترکتاز آورد بر خاطر
برون پاشید یک یک راز دل از بسکه لرزیدم
زقهرش گفتم و بگداختم چون شمع سر تا پا
زلطفش گفتم و صد پیرهن چون غنچه بالیدم
تفاوت آنقدر دیدم که از معنی است تا صورت
کف با جود او را با ید بیضا چو سنجیدم
به رنگ شمع فانوس خیال از یاد رای او
برون از پرده های نه فلک بر عرش تابیدم
دلم را صد جهان نور از تولایش ببر دارد
بحمدالله ز فیض داغ مهرش صد چو خورشیدم
کند مهر از غبارم اقتباس نور تا محشر
به خاک درگهش تا جبههٔ اخلاص ساییدم
غلامت را بود در دین و دنیا رتبهٔ شاهی
نهادم تا به لب جام تولای تو جمشیدم
من و فکر کمال ذات او حاشا چه فکر است این
ز روی عقل دوراندیش خود شرمنده گردیدم
زیاد لطف سرشارش زبیم قهر خونخوارش
همه تن خندهٔ صبحم سراپا لرزهٔ بیدم
زدم تا چنگ در حبل المتین شرع آبایش
زنهی نغمه گوش زهره را چون چنگ مالیدم
قبای نه فلک بر پیکرم چون غنچه تنگ آمد
ز بس بر خویشتن از شوق مداحیش بالیدم
مرا نور یقین از مهر صادق بس بود جویا
لباس خودنمایی را به مهر و ماه بخشیدم
پناهی جز تو نبود تشنگان روز محشر را
ز نیسان شفاعت سبزگردان کشت امیدم
به گوناگون نتایج بارور شد نخل امیدم
شبی کز فکر رایش بود دل شمع تجلی زا
سحرگه چون دم از خورشید زد قهقه بخندیدم
خیال قهر او چون ترکتاز آورد بر خاطر
برون پاشید یک یک راز دل از بسکه لرزیدم
زقهرش گفتم و بگداختم چون شمع سر تا پا
زلطفش گفتم و صد پیرهن چون غنچه بالیدم
تفاوت آنقدر دیدم که از معنی است تا صورت
کف با جود او را با ید بیضا چو سنجیدم
به رنگ شمع فانوس خیال از یاد رای او
برون از پرده های نه فلک بر عرش تابیدم
دلم را صد جهان نور از تولایش ببر دارد
بحمدالله ز فیض داغ مهرش صد چو خورشیدم
کند مهر از غبارم اقتباس نور تا محشر
به خاک درگهش تا جبههٔ اخلاص ساییدم
غلامت را بود در دین و دنیا رتبهٔ شاهی
نهادم تا به لب جام تولای تو جمشیدم
من و فکر کمال ذات او حاشا چه فکر است این
ز روی عقل دوراندیش خود شرمنده گردیدم
زیاد لطف سرشارش زبیم قهر خونخوارش
همه تن خندهٔ صبحم سراپا لرزهٔ بیدم
زدم تا چنگ در حبل المتین شرع آبایش
زنهی نغمه گوش زهره را چون چنگ مالیدم
قبای نه فلک بر پیکرم چون غنچه تنگ آمد
ز بس بر خویشتن از شوق مداحیش بالیدم
مرا نور یقین از مهر صادق بس بود جویا
لباس خودنمایی را به مهر و ماه بخشیدم
پناهی جز تو نبود تشنگان روز محشر را
ز نیسان شفاعت سبزگردان کشت امیدم
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۰ - در منقبت حضرت امام حسین (ع)
بود به نور ریاضت همیشه دل روشن
که از گداز تن است این چراغ را روغن
چنان زآتش عشقش گداختم که چو شمع
نماند غیر رگ و استخوان مرا ز بدن
توان شنید ز آهم شمیم رخسارت
چو آن نسیم که آرد به دشت رو ز چمن
چنان به فکر تو خو کرده ام که گاه سری
چو بوی غنچه برآرم ز چاک پیراهن
شکستگی به من از بخت تیره می زیبد
چنانکه در خم زلف تو خوش نماست شکن
به اضطراب من امشب اگر نظر فکند
چو زخم تازه چکد خون ز دیدهٔ روزن
یکی است مایهٔ شادی و غم که در فانوس
به شمع مرده کفن نیست غیر پیراهن
به جیب پاره ام از دست هجر چاکی نیست
که همچو گل نکشیده سری سوی دامن
دل آنچه بر سرم آورد امشب از غم هجر
کسی ندیده و نشنیده است از دشمن
ز بی قراریم امشب گریست خون گردون
ترا نکرد اثر در دل آه نالهٔ من
نتیجه ای زجهان نیست غیر باد به دست
حباب وار به هیچ است چرخ آبستن
ز سر غرور بیفکن که شمع را آخر
سرش به باد فنا رفت از رگ گردن
دلش به موعظهٔ تلخ کی شود رامت
چگونه نرم به هاون کند کسی آهن
فرا گرفت ز خوی تو سرکشی آتش
ز چشم شوخ تو آموخت رم، غزال ختن
چو گل بدید لبت را گه قدح نوشی
درید جامه به تن در هوای غنچه شدن
دلی که کشتهٔ عشق است زندهٔ ابد است
که شمع غنچهٔ چو گل شد فزون بود روشن
به خون طپیدهٔ عشق توام ز صبح ازل
که چاک پیرهنم چون گل است جزو بدن
برای لقمهٔ نان آبرو نمی ریزم
چو شمع گر شودم استخوان غذای بدن
محبت تو مرا در دل ستمدیده
چو نشئه در می و بو در گل است و جان در تن
مسوز از آتش رخسار بلبل و گل را
نکوست از تو رعایت بساکنان چمن
سخن بجو شدم از لب چو گوهر غلطان
سخن شناس چو آئینه ایست بس زمن
قرار بر کف آئینه چون نگیرد در
ازان بغلطد شعرم به طبع اهل سخن
ز دم اهل تکبر دمی نیاسایم
مرا که هست زبان نشتر رگ گردن
چه حیله ها که ندیدم ز چرخ بوقلمون
چه کینه ها که نورزید آسمان با من
پناه می برم اکنون ز جور او به شهی
که حل مشکلم آنجا شود به وجه حسن
حسین ابن علی خسرو زمین و زمن
فدای مرقد پاکش من و هزار چو من
جبین ماه نو از سجدهٔ درش پر نور
ز خاک درگه او دیدهٔ ملک روشن
دم از ثنای تو می زد زبان اخلاصم
ز ساعتی که لبم بود آشنای لبن
بود فضای وسیع جهان چنان معمور
ز فیض جود سخای تو یا امام زمن
که شخص حرص نهان در وفور نعمتهاست
چو مور خسته که ماند نهان ته خرمن
بود همیشه به راه خدنگ دل دوزت
تمام چشم تن دشمن تو چون جوشن
بود به پیکر خصم تو جانشین گل
ز ضرب گرز گران سنگ مهرهٔ گردن
کمند را چو تو کار سنان بفرمائی
به فرض باشد اگر دشمن تو روئین تن
به زور معجز سرپنجهٔ عدو بندت
گذر کند ز تنش همچو رشته از سوزن
نهد زمانه به کف گوهر مراد مرا
چو بر عدوش شرر ریز گردد ابر کفن
سنان او چو بود حامل سر اعدا
بلندتر بود از چرخ یکسر و گردن
اگر به چشم غضب سوی آسمان نگری
زبیم بسکه بلرزد به خویش چرخ کهن
به روی خاک بیفتد ستاره از گردون
چنانکه آرد بریزد برون ز پرویزن
زبان وحی بیانی کجاست تا که کنم
ثنا و مدح حسین علی به وجه حسن
مجال من نبود مدح چون تویی که بود
زبان ناطقه اینجا کلیم را الکن
ثنای همچو تویی نیست حد ناطقه ام
کنم به ذکر دعا بعد ازین تمام سخن
به گرد مرکز خاکست تا فلک دوار
زمهر آینهٔ ماه تا بود روشن
حسود جاه ترا در عزای مرده دلی
زنیل بخن نگون باد رنگ پیراهن
که از گداز تن است این چراغ را روغن
چنان زآتش عشقش گداختم که چو شمع
نماند غیر رگ و استخوان مرا ز بدن
توان شنید ز آهم شمیم رخسارت
چو آن نسیم که آرد به دشت رو ز چمن
چنان به فکر تو خو کرده ام که گاه سری
چو بوی غنچه برآرم ز چاک پیراهن
شکستگی به من از بخت تیره می زیبد
چنانکه در خم زلف تو خوش نماست شکن
به اضطراب من امشب اگر نظر فکند
چو زخم تازه چکد خون ز دیدهٔ روزن
یکی است مایهٔ شادی و غم که در فانوس
به شمع مرده کفن نیست غیر پیراهن
به جیب پاره ام از دست هجر چاکی نیست
که همچو گل نکشیده سری سوی دامن
دل آنچه بر سرم آورد امشب از غم هجر
کسی ندیده و نشنیده است از دشمن
ز بی قراریم امشب گریست خون گردون
ترا نکرد اثر در دل آه نالهٔ من
نتیجه ای زجهان نیست غیر باد به دست
حباب وار به هیچ است چرخ آبستن
ز سر غرور بیفکن که شمع را آخر
سرش به باد فنا رفت از رگ گردن
دلش به موعظهٔ تلخ کی شود رامت
چگونه نرم به هاون کند کسی آهن
فرا گرفت ز خوی تو سرکشی آتش
ز چشم شوخ تو آموخت رم، غزال ختن
چو گل بدید لبت را گه قدح نوشی
درید جامه به تن در هوای غنچه شدن
دلی که کشتهٔ عشق است زندهٔ ابد است
که شمع غنچهٔ چو گل شد فزون بود روشن
به خون طپیدهٔ عشق توام ز صبح ازل
که چاک پیرهنم چون گل است جزو بدن
برای لقمهٔ نان آبرو نمی ریزم
چو شمع گر شودم استخوان غذای بدن
محبت تو مرا در دل ستمدیده
چو نشئه در می و بو در گل است و جان در تن
مسوز از آتش رخسار بلبل و گل را
نکوست از تو رعایت بساکنان چمن
سخن بجو شدم از لب چو گوهر غلطان
سخن شناس چو آئینه ایست بس زمن
قرار بر کف آئینه چون نگیرد در
ازان بغلطد شعرم به طبع اهل سخن
ز دم اهل تکبر دمی نیاسایم
مرا که هست زبان نشتر رگ گردن
چه حیله ها که ندیدم ز چرخ بوقلمون
چه کینه ها که نورزید آسمان با من
پناه می برم اکنون ز جور او به شهی
که حل مشکلم آنجا شود به وجه حسن
حسین ابن علی خسرو زمین و زمن
فدای مرقد پاکش من و هزار چو من
جبین ماه نو از سجدهٔ درش پر نور
ز خاک درگه او دیدهٔ ملک روشن
دم از ثنای تو می زد زبان اخلاصم
ز ساعتی که لبم بود آشنای لبن
بود فضای وسیع جهان چنان معمور
ز فیض جود سخای تو یا امام زمن
که شخص حرص نهان در وفور نعمتهاست
چو مور خسته که ماند نهان ته خرمن
بود همیشه به راه خدنگ دل دوزت
تمام چشم تن دشمن تو چون جوشن
بود به پیکر خصم تو جانشین گل
ز ضرب گرز گران سنگ مهرهٔ گردن
کمند را چو تو کار سنان بفرمائی
به فرض باشد اگر دشمن تو روئین تن
به زور معجز سرپنجهٔ عدو بندت
گذر کند ز تنش همچو رشته از سوزن
نهد زمانه به کف گوهر مراد مرا
چو بر عدوش شرر ریز گردد ابر کفن
سنان او چو بود حامل سر اعدا
بلندتر بود از چرخ یکسر و گردن
اگر به چشم غضب سوی آسمان نگری
زبیم بسکه بلرزد به خویش چرخ کهن
به روی خاک بیفتد ستاره از گردون
چنانکه آرد بریزد برون ز پرویزن
زبان وحی بیانی کجاست تا که کنم
ثنا و مدح حسین علی به وجه حسن
مجال من نبود مدح چون تویی که بود
زبان ناطقه اینجا کلیم را الکن
ثنای همچو تویی نیست حد ناطقه ام
کنم به ذکر دعا بعد ازین تمام سخن
به گرد مرکز خاکست تا فلک دوار
زمهر آینهٔ ماه تا بود روشن
حسود جاه ترا در عزای مرده دلی
زنیل بخن نگون باد رنگ پیراهن
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۳ - در منقبت امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب (ع)
شد زبانم مدح سنج سرور دنیا و دین
شافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین
آنکه تا افروخت نور ذات او شمع شهود
از وجودش کرد بر خود آفرینش آفرین
آنکه شکل لابود تیغ دو سر را در کفش
تا کند نفی شریک ذات رب العالمین
آنکه بر درگاه جاه او ز روی افتخار
می نهد هر شام خورشید فلک سر بر زمین
آنکه در دستش شبیه سکهٔ زر گشته است
بسکه بالیده است از شادی به خود نقش نگین
آنکه از بس رتبهٔ جاه و جلال او سزاست
گر پر تیرش بود از شهپر روح الامین
آنکه گر نحل عسل در مزرع خصمش چرد
با خواص زهر آمیزد مزاج انگبین
آنکه همچون موج سوهان از نهیبش در مصاف
خشک برجا مانده است اعداش را بر جبهه چین
آنکه در هر ضربت شمشیر آتش بار او
از لب قدسیان خیزد نوای آفرین
آنکه چون شد حمله ور بر خصم از روی غضب
تیغش از جوهر بر ابرو روز کین افکند چین
آن شهنشاهی که تا بر ساحت گلزار دهر
سایه گستر شد ز ابر دست جرأت آفرین
قطرهٔ شبنم کند چون شیر آهو بره را
در پناه برگ گل خورشید انور را کمین
آنکه مثلی در جهان غیر از رسول الله نداشت
دیگری با ذات پاکش کی تواند شد قرین
دیگری با قوت مردانگی از جا نکند
غیر او در غزوهٔ خیبر در حصن حصین
دیگری کی می توانستی به یک ضربت فکند
روز خندق غیر او عمر لعین را بر زمین
دیگری جز او فدائی وار خود را کی فکند
در شب هجرت به جای خواب خیرالمرسلین
دیگری کی با رسول الله در روز احد
پای جرأت بر زمین افشرد بهر پاس دین
غیر رسوائی نباشد عمر و بکر و زید را
حاصلی از همسری با پیشوای این چنین
تا سموم قهر او آتش فروز بیشه شد
ز مهریری کرده با شیران مزاج آتشین
بیند ار تب لرز قهر او زمین افتد به خاک
همچو راز از سینهٔ مستان برون گنج دفین
از بهار فیض عامش بر سر ابنای دهر
دامن شب از گل مهتاب ریزد یاسمین
عام شد رسم فراغت بسکه در دوران او
بره را بر دوش سنگینی نماید پوستین
تیغ آتشبار او پنهان نباشد در نیام
دشمنانش را نشسته اژدهایی در کمین
شحنهٔ اردوش را شان فریدونی بود
ز آن نهان شد دست ضحاک ستم در آستین
چون گهر بر سطح آئینه نمی گیرد قرار
عقدهٔ اندوه در عهد تو بر لوح جبین
مرغ دست آموز رای روشن تو آفتاب
طفل مکتب خانهٔ فضل تو عقل اولین
مهر انور بر رخ گردون بود خال سیاه
روشنی بخش جهان گردد چو با رای زرین
گرچه بر فیض نگین تست چشم عالمی
چشم بر دست تو دارد از نگین انگشترین
پای نصرت خسرو گیتی نهاد اندر رکاب
یا مگر شد چشم آهوی ختن مردم نشین
ماه نو از پهلوی خورشید شد بدر تمام
یا به دولت کرد جا بر صدر زین سلطان دین
ابرشی کز سرعتش گاه دویدن بر کفل
خالها یک یک فتد چون نافهٔ آهوی چین
با تل گل در نظرها مشتبه گشته زبس
گل گل از تمغای شه بر خویش بالیدش سرین
از گل داغش هزاران داغ باغ خلد را
صد گره از یاد او در کاکل حوران عین
عزم جستن چون کند در عرصه کین آوری
هرسمش گرزی بود بر تارک خصم لعین
حلقهٔ انگشتری شد دست چوگان کردنش
کاسه های سم نگین دان نعل زرینش نگین
با بهر افشاندن دستی زند چون آفتاب
سکهٔ شاهنشه آفاق بر روی زمین
ابرش آتش عنانی کز وفور شوخیش
خالها همچون شرر در جستن آید از سرین
نیست از شوخی در استادن نگیرد گر قرار
توسن آتش عنان شاه بر روی زمین
بهر قوت دشمنان دین به زیر دست و پای
خاک میدان را به خون خصم می سازد عجین
فرض کرد اندیشه فیل با شکوه آسمان
بر در دولتسرای جاه آن سلطان دین
چند بیتی لاجرم جویا مرا در وصف فیل
گشت جاری بر زبان کلک مدحت آفرین
منقبت گویی و وصف فیل پر بیگانه است
دوستان می ترسم از یاران شوخ نکته چین
حبذا فیلی که خرطومش گه کین آوری
پای تا سر چین پیشانی بود چون آستین
عقل اول هیکلش را چون محیط خاک دید
آسمان اولین را گفت چرخ دومین
دید هر کس آن سر و خرطوم را داند که هست
کوچه راهی از زمین تا گنبد چرخ برین
می شود قطب شمالی در نظرها ناپدید
در جنوب آهسته ای گر پا گذارد بر زمین
ماه نو از قلعهٔ کهسار باشد جلوه گر
یا مگر بر پشت فیل شاه بنهادند زین
آنگه از هر جنبش خرطوم در روز مصاف
بر چراغ عمر اعدا می فشاند آستین
بیستونی با دو جوی شیر دارد کارزار
یا دو دندان است با فیل خدیو بی قرین
برق لامع تیغ بازی می کند بر کوهسار
یا کچک بر فرق فیل خسرو گیتی است این
می کند روشن که باشد کان آتش کوهسار
آتش خشمش چو گردد شعله ور هنگام کین
قاف تا قاف جهان را گوییا گردیده است
یک سرینش را بدیده هر که با دیگر سرین
یا امیرالمؤمنین خواهم پس از طوف نجف
همچو گنجم در زمین کربلا سازی دفین
خلعت مرگم به برکن در زمین کربلا
جلدوی این منقبت گویی همین خواهم همین
تا به این دولت رسم خواهم کنی از فضل خویش
رشته عمر مرا محکمتر از حبل متین
شافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین
آنکه تا افروخت نور ذات او شمع شهود
از وجودش کرد بر خود آفرینش آفرین
آنکه شکل لابود تیغ دو سر را در کفش
تا کند نفی شریک ذات رب العالمین
آنکه بر درگاه جاه او ز روی افتخار
می نهد هر شام خورشید فلک سر بر زمین
آنکه در دستش شبیه سکهٔ زر گشته است
بسکه بالیده است از شادی به خود نقش نگین
آنکه از بس رتبهٔ جاه و جلال او سزاست
گر پر تیرش بود از شهپر روح الامین
آنکه گر نحل عسل در مزرع خصمش چرد
با خواص زهر آمیزد مزاج انگبین
آنکه همچون موج سوهان از نهیبش در مصاف
خشک برجا مانده است اعداش را بر جبهه چین
آنکه در هر ضربت شمشیر آتش بار او
از لب قدسیان خیزد نوای آفرین
آنکه چون شد حمله ور بر خصم از روی غضب
تیغش از جوهر بر ابرو روز کین افکند چین
آن شهنشاهی که تا بر ساحت گلزار دهر
سایه گستر شد ز ابر دست جرأت آفرین
قطرهٔ شبنم کند چون شیر آهو بره را
در پناه برگ گل خورشید انور را کمین
آنکه مثلی در جهان غیر از رسول الله نداشت
دیگری با ذات پاکش کی تواند شد قرین
دیگری با قوت مردانگی از جا نکند
غیر او در غزوهٔ خیبر در حصن حصین
دیگری کی می توانستی به یک ضربت فکند
روز خندق غیر او عمر لعین را بر زمین
دیگری جز او فدائی وار خود را کی فکند
در شب هجرت به جای خواب خیرالمرسلین
دیگری کی با رسول الله در روز احد
پای جرأت بر زمین افشرد بهر پاس دین
غیر رسوائی نباشد عمر و بکر و زید را
حاصلی از همسری با پیشوای این چنین
تا سموم قهر او آتش فروز بیشه شد
ز مهریری کرده با شیران مزاج آتشین
بیند ار تب لرز قهر او زمین افتد به خاک
همچو راز از سینهٔ مستان برون گنج دفین
از بهار فیض عامش بر سر ابنای دهر
دامن شب از گل مهتاب ریزد یاسمین
عام شد رسم فراغت بسکه در دوران او
بره را بر دوش سنگینی نماید پوستین
تیغ آتشبار او پنهان نباشد در نیام
دشمنانش را نشسته اژدهایی در کمین
شحنهٔ اردوش را شان فریدونی بود
ز آن نهان شد دست ضحاک ستم در آستین
چون گهر بر سطح آئینه نمی گیرد قرار
عقدهٔ اندوه در عهد تو بر لوح جبین
مرغ دست آموز رای روشن تو آفتاب
طفل مکتب خانهٔ فضل تو عقل اولین
مهر انور بر رخ گردون بود خال سیاه
روشنی بخش جهان گردد چو با رای زرین
گرچه بر فیض نگین تست چشم عالمی
چشم بر دست تو دارد از نگین انگشترین
پای نصرت خسرو گیتی نهاد اندر رکاب
یا مگر شد چشم آهوی ختن مردم نشین
ماه نو از پهلوی خورشید شد بدر تمام
یا به دولت کرد جا بر صدر زین سلطان دین
ابرشی کز سرعتش گاه دویدن بر کفل
خالها یک یک فتد چون نافهٔ آهوی چین
با تل گل در نظرها مشتبه گشته زبس
گل گل از تمغای شه بر خویش بالیدش سرین
از گل داغش هزاران داغ باغ خلد را
صد گره از یاد او در کاکل حوران عین
عزم جستن چون کند در عرصه کین آوری
هرسمش گرزی بود بر تارک خصم لعین
حلقهٔ انگشتری شد دست چوگان کردنش
کاسه های سم نگین دان نعل زرینش نگین
با بهر افشاندن دستی زند چون آفتاب
سکهٔ شاهنشه آفاق بر روی زمین
ابرش آتش عنانی کز وفور شوخیش
خالها همچون شرر در جستن آید از سرین
نیست از شوخی در استادن نگیرد گر قرار
توسن آتش عنان شاه بر روی زمین
بهر قوت دشمنان دین به زیر دست و پای
خاک میدان را به خون خصم می سازد عجین
فرض کرد اندیشه فیل با شکوه آسمان
بر در دولتسرای جاه آن سلطان دین
چند بیتی لاجرم جویا مرا در وصف فیل
گشت جاری بر زبان کلک مدحت آفرین
منقبت گویی و وصف فیل پر بیگانه است
دوستان می ترسم از یاران شوخ نکته چین
حبذا فیلی که خرطومش گه کین آوری
پای تا سر چین پیشانی بود چون آستین
عقل اول هیکلش را چون محیط خاک دید
آسمان اولین را گفت چرخ دومین
دید هر کس آن سر و خرطوم را داند که هست
کوچه راهی از زمین تا گنبد چرخ برین
می شود قطب شمالی در نظرها ناپدید
در جنوب آهسته ای گر پا گذارد بر زمین
ماه نو از قلعهٔ کهسار باشد جلوه گر
یا مگر بر پشت فیل شاه بنهادند زین
آنگه از هر جنبش خرطوم در روز مصاف
بر چراغ عمر اعدا می فشاند آستین
بیستونی با دو جوی شیر دارد کارزار
یا دو دندان است با فیل خدیو بی قرین
برق لامع تیغ بازی می کند بر کوهسار
یا کچک بر فرق فیل خسرو گیتی است این
می کند روشن که باشد کان آتش کوهسار
آتش خشمش چو گردد شعله ور هنگام کین
قاف تا قاف جهان را گوییا گردیده است
یک سرینش را بدیده هر که با دیگر سرین
یا امیرالمؤمنین خواهم پس از طوف نجف
همچو گنجم در زمین کربلا سازی دفین
خلعت مرگم به برکن در زمین کربلا
جلدوی این منقبت گویی همین خواهم همین
تا به این دولت رسم خواهم کنی از فضل خویش
رشته عمر مرا محکمتر از حبل متین
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۵ - تجدید مطلع
فشرده سایهٔ مژگان بر آن گلبرگ تر ناخن
چو آن موری که محکم کرده در تنگ شکر ناخن
به رنگ غنچه کز موج هوا در باغ بگشاید
دلم بگشود بر زخمش فلک زد هر قدر ناخن
دو بیدل را دراندازد بهم مژگانش از چشمک
که می آرد خصومت چون زنی بر یکدیگر ناخن
ز دونان کار ارباب هنر کی راست می گردد
گره چون بر زبان افتاده باشد بی اثر ناخن
بحمدالله به مدح آل حیدر نکته پردازم
که آرد بند کردن بر چنین اشعار تر ناخن
بهار گلشن دنیی و عقبی موسی کاظم
که در دستش بود چون مد بسم الله هر ناخن
فشار از زور بازویش چو باید پنجهٔ دشمن
بچسبد غنچه سان در دست او بر یکدگر ناخن
سموم قهر او در بیشه ای کآتش دراندازد
چو برگ نی فرو ریزد ز دست شیر نر ناخن
نه خنجر باشد آن تیغی که دارد در میان خصمش
عقاب مرگ محکم کرد او را در کمر ناخن
پی نخجیر گامی چون تواند دشت پیما شد
که عدلش شیر را در بیشه نی کرده است در ناخن
ز نهیش می شکافد نالهٔ نی سینه را اکنون
زدی زین بیش بر دل نغمه فهمان را اگر ناخن
بود هر عضو خصم عضو دیگر دشمنانش را
که گاه سینه کندن کرده کار نیشتر ناخن
مگر زد سیلیی بر چهره خصم زرد رویش را
که بگرفت از مه نو آسمان را رنگ زر ناخن
شکست از بسکه گاه سینه کندن در تن خصمش
نهان چون خار ماهی باشدش پا تا به سر ناخن
نگردد گر به کام دستدارانش زماه نو
براند شحنهٔ عدلش زچرخ پرخطر ناخن
کند تا کوک دایم ساز عیش دوستانش را
فلک از ماه نو مضراب زرین بسته بر ناخن
برای دشمنش جویا شب و روز از خدا خواهم
که افشارد چو شاهین موج خونش در جگر ناخن
چو آن موری که محکم کرده در تنگ شکر ناخن
به رنگ غنچه کز موج هوا در باغ بگشاید
دلم بگشود بر زخمش فلک زد هر قدر ناخن
دو بیدل را دراندازد بهم مژگانش از چشمک
که می آرد خصومت چون زنی بر یکدیگر ناخن
ز دونان کار ارباب هنر کی راست می گردد
گره چون بر زبان افتاده باشد بی اثر ناخن
بحمدالله به مدح آل حیدر نکته پردازم
که آرد بند کردن بر چنین اشعار تر ناخن
بهار گلشن دنیی و عقبی موسی کاظم
که در دستش بود چون مد بسم الله هر ناخن
فشار از زور بازویش چو باید پنجهٔ دشمن
بچسبد غنچه سان در دست او بر یکدگر ناخن
سموم قهر او در بیشه ای کآتش دراندازد
چو برگ نی فرو ریزد ز دست شیر نر ناخن
نه خنجر باشد آن تیغی که دارد در میان خصمش
عقاب مرگ محکم کرد او را در کمر ناخن
پی نخجیر گامی چون تواند دشت پیما شد
که عدلش شیر را در بیشه نی کرده است در ناخن
ز نهیش می شکافد نالهٔ نی سینه را اکنون
زدی زین بیش بر دل نغمه فهمان را اگر ناخن
بود هر عضو خصم عضو دیگر دشمنانش را
که گاه سینه کندن کرده کار نیشتر ناخن
مگر زد سیلیی بر چهره خصم زرد رویش را
که بگرفت از مه نو آسمان را رنگ زر ناخن
شکست از بسکه گاه سینه کندن در تن خصمش
نهان چون خار ماهی باشدش پا تا به سر ناخن
نگردد گر به کام دستدارانش زماه نو
براند شحنهٔ عدلش زچرخ پرخطر ناخن
کند تا کوک دایم ساز عیش دوستانش را
فلک از ماه نو مضراب زرین بسته بر ناخن
برای دشمنش جویا شب و روز از خدا خواهم
که افشارد چو شاهین موج خونش در جگر ناخن
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۷ - تجدید مطلع
بسکه شد لبریز مهر مصطفی اعضای من
همچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من
ای بهارستان دین از سجدهٔ درگاه تست
هشت جنت داغدار رشک هفت اعضای من
یاد خاک مرقدت تا سجده گاه دل شده
هست نور جبههٔ صبح از شب یلدای من
گرد راهت توتیای چشم اهل بینش است
نقش نعلین تو باشد دیدهٔ بینای من
گر خیالم جانب یثرب برد از راه شوق
محمل گل می شود مانند بو ماوای من
می تراود خون دل صد رنگ دور از مرقدت
از قدمگاه تو یعنی دیدهٔ بینای من
پرده لطف تو می پوشد گنه را روز حشر
مهر تو باشد نقاب روی عصیان های من
از بهار فیض نعتت گشته یا خیرالبشر
عندلیب منقبت گو طبع مدحت زای من
همچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من
ای بهارستان دین از سجدهٔ درگاه تست
هشت جنت داغدار رشک هفت اعضای من
یاد خاک مرقدت تا سجده گاه دل شده
هست نور جبههٔ صبح از شب یلدای من
گرد راهت توتیای چشم اهل بینش است
نقش نعلین تو باشد دیدهٔ بینای من
گر خیالم جانب یثرب برد از راه شوق
محمل گل می شود مانند بو ماوای من
می تراود خون دل صد رنگ دور از مرقدت
از قدمگاه تو یعنی دیدهٔ بینای من
پرده لطف تو می پوشد گنه را روز حشر
مهر تو باشد نقاب روی عصیان های من
از بهار فیض نعتت گشته یا خیرالبشر
عندلیب منقبت گو طبع مدحت زای من
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۸ - تجدید مطلع
ای فدای مرقد پاک تو سر تا پای من
یا علی مولای من مولای من مولای من
مظهر گل فاتح خیبر امیرالمؤمنین
بندگی قنبرش فخر من و آبای من
آب و رنگ زینت گلزار هستی تا شدند
چون گل رعنا به گیتی سید و مولای من
کرد درک ذات پاک هر دو در یک آینه
رای نعت آرای و طبع منقبت پیرای من
چون تویی مولای من یا ساقی کوثر چه باک
سنگ اگر بارد بود چون پنبه بر مینای من
مسند آرای امامت یا امیرالمؤمنین
بسکه لبریز محبت گشته سرتا پای من
می توان دیدن ز فیض مهرت ای گلشن بهار
جلوهٔ رخسار برگ گل ز نقش پای من
گر نگویم آنچه باید گفت اعدای ترا
می تراود خون دل چون پسته از لبهای من
یا امیرالمؤمنین خواهم که در روز جزا
همچو نقش پا ته پای تو باشد جای من
یا علی مولای من مولای من مولای من
مظهر گل فاتح خیبر امیرالمؤمنین
بندگی قنبرش فخر من و آبای من
آب و رنگ زینت گلزار هستی تا شدند
چون گل رعنا به گیتی سید و مولای من
کرد درک ذات پاک هر دو در یک آینه
رای نعت آرای و طبع منقبت پیرای من
چون تویی مولای من یا ساقی کوثر چه باک
سنگ اگر بارد بود چون پنبه بر مینای من
مسند آرای امامت یا امیرالمؤمنین
بسکه لبریز محبت گشته سرتا پای من
می توان دیدن ز فیض مهرت ای گلشن بهار
جلوهٔ رخسار برگ گل ز نقش پای من
گر نگویم آنچه باید گفت اعدای ترا
می تراود خون دل چون پسته از لبهای من
یا امیرالمؤمنین خواهم که در روز جزا
همچو نقش پا ته پای تو باشد جای من
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۰ - تجدید مطلع
چو خاستی پی رفتن زجا، کدام زمین
که از سرشک دو چشمم نگشته آب نشین؟
به پیش هر که رود روی تازه ای دارد
کسی که نیست چو آیینه بر جبینش چین
وصال دختر رز جستن است دور از عقل
که هست نقد خرد این عجوزه را کابین
تردد است مرا در حرام بودن او
فتد دمی که به می عکس آن لب نمکین
به کار طفل مزاجان دهر حیرانم
که می خورند ز خامی همیشه خون چون جنین
از آن به مردم دنیاست زندگانی تلخ
که برده لذت عمر از میان کناره نشین
تردد است بر اهل روزگار آرام
کشیده دارند این قوم پا به دامن زین
از آن چو آینه نادر برابرند همه
که روی مردم دنیاست سربسر رویین
هزار حیف که با قامت دو تا از حرص
فشرده ای به در خلق پای چون زرفین
برون نیامده ام در سفر ز فکر وطن
همیشه ام چو نگین سواره خانه نشین
مجو ز پاک گهر جز نکویی اخلاق
ندیده است کسی بر جبین آینه چین
ثواب سجدهٔ مقبول می برد با خویش
بمالد آنکه ز شرم گنه، به خاک، جبین
فلک به چشم قناعت گزیدگان گردیست
که خاسته ست به گردیدن شهور و سنین
زلال پاکی گوهر دم از ظهور زند
بس است صاف نجات مرا چو در ثمین
عروج مستی من نیست بی سبب، که فلک
به جام همتم افشرده خوشهٔ پروین
به جنبش سر احباب بشکفد طبعم
بود بهار بهشت سخن؛ گل تحسین
بس است جوهر ذاتی لباس اهل کمال
که کرده لاله و گل را برهنگی تزیین
اسیر محبس اندیشه ام ز فکر سخن
چو طوطیم به قفس کرده لهجهٔ شیرین
همین نه من ز سخن سنجیم غمین جویا
نبسته است کسی در زمانه طرفی از این
ولی ز شاعری این بهره ام بس است که هست
زبان مدیح سگال امام دنیی و دین
شه قلمرو هستی علی بن موسی
امام ثامن ضامن خدیو روی زمین
ز شوق سجدهٔ درگاه او ملایک را
چو برگ غنچه فتاده جبین به روی جبین
به نام عقده گشایش توان گشود آسان
گره ز کار شرر با انامل مومین
به حکم او بتوان نقطهٔ شراره سترد
ز صفحهٔ دل خارا به گزلک چوبین
زمانه بسکه ز شمشیر او هراسان است
شهور برده سر از واهمه به جیب سنین
یگانه گوهر بحرین دین و دنیا اوست
ندیده دیدهٔ خورشید و مه خدیو چنین
شها تویی که سرانگشت تیغ اعجازت
گشوده بند نقاب از جمال شرع مبین
ز بیم قهر تو از بس زمین به خود لرزد
برون فتد ز دل خاک گنج های دفین
به زیر سایهٔ حفظ تو چون نیاسایم
که خویش را به ودیعت سپرده ام به امین
ز رحمت تو بروید ز شاخ شعله سمن
ز هیبت تو شود شیر چرخ، گاو گلین
دمی که عزم تو میدان رزم آراید
دهد به فتح و ظفر رایت یسار و یمین
اگر به بحر فتد عکس خنجر قهرت
چو آب تیغ عذوبت رود زماء معین
به پیش گرمی قهرت چنان فسرد آتش
که در مزاجش کافور می کند تسخین
ز شوق سجده شب و روز پرتو مه و مهر
به درگه تو بمالند رو به روی زمین
خوش آنزمان که سناباد مقصدم باشد
کنم بسان مه و مهر قطع ره به جبین
بخاک مرقد پاکت سر نیاز نهم
کلاه شادی من بگذرد ز عرش برین
ز حضرت تو شها حل مشکلی خواهم
که نیست طاقت غم خوردنم زیاده بر این
دگر به پیش که نالم تو ضامنی مپسند
دل مرا ز تقاضای قرضخواه، غمین
چنین جری که تو در عرض مطلبی جویا
دگر دعا کن و بشنو ز شش جهت آمین
ز دوستان تو روی زمین گلستان باد
چنانکه معمور از دشمن تو زیر زمین
نفس به سینهٔ خصم تو آخرین دم باد
نگه به چشم عدویت نگاه باز پسین
که از سرشک دو چشمم نگشته آب نشین؟
به پیش هر که رود روی تازه ای دارد
کسی که نیست چو آیینه بر جبینش چین
وصال دختر رز جستن است دور از عقل
که هست نقد خرد این عجوزه را کابین
تردد است مرا در حرام بودن او
فتد دمی که به می عکس آن لب نمکین
به کار طفل مزاجان دهر حیرانم
که می خورند ز خامی همیشه خون چون جنین
از آن به مردم دنیاست زندگانی تلخ
که برده لذت عمر از میان کناره نشین
تردد است بر اهل روزگار آرام
کشیده دارند این قوم پا به دامن زین
از آن چو آینه نادر برابرند همه
که روی مردم دنیاست سربسر رویین
هزار حیف که با قامت دو تا از حرص
فشرده ای به در خلق پای چون زرفین
برون نیامده ام در سفر ز فکر وطن
همیشه ام چو نگین سواره خانه نشین
مجو ز پاک گهر جز نکویی اخلاق
ندیده است کسی بر جبین آینه چین
ثواب سجدهٔ مقبول می برد با خویش
بمالد آنکه ز شرم گنه، به خاک، جبین
فلک به چشم قناعت گزیدگان گردیست
که خاسته ست به گردیدن شهور و سنین
زلال پاکی گوهر دم از ظهور زند
بس است صاف نجات مرا چو در ثمین
عروج مستی من نیست بی سبب، که فلک
به جام همتم افشرده خوشهٔ پروین
به جنبش سر احباب بشکفد طبعم
بود بهار بهشت سخن؛ گل تحسین
بس است جوهر ذاتی لباس اهل کمال
که کرده لاله و گل را برهنگی تزیین
اسیر محبس اندیشه ام ز فکر سخن
چو طوطیم به قفس کرده لهجهٔ شیرین
همین نه من ز سخن سنجیم غمین جویا
نبسته است کسی در زمانه طرفی از این
ولی ز شاعری این بهره ام بس است که هست
زبان مدیح سگال امام دنیی و دین
شه قلمرو هستی علی بن موسی
امام ثامن ضامن خدیو روی زمین
ز شوق سجدهٔ درگاه او ملایک را
چو برگ غنچه فتاده جبین به روی جبین
به نام عقده گشایش توان گشود آسان
گره ز کار شرر با انامل مومین
به حکم او بتوان نقطهٔ شراره سترد
ز صفحهٔ دل خارا به گزلک چوبین
زمانه بسکه ز شمشیر او هراسان است
شهور برده سر از واهمه به جیب سنین
یگانه گوهر بحرین دین و دنیا اوست
ندیده دیدهٔ خورشید و مه خدیو چنین
شها تویی که سرانگشت تیغ اعجازت
گشوده بند نقاب از جمال شرع مبین
ز بیم قهر تو از بس زمین به خود لرزد
برون فتد ز دل خاک گنج های دفین
به زیر سایهٔ حفظ تو چون نیاسایم
که خویش را به ودیعت سپرده ام به امین
ز رحمت تو بروید ز شاخ شعله سمن
ز هیبت تو شود شیر چرخ، گاو گلین
دمی که عزم تو میدان رزم آراید
دهد به فتح و ظفر رایت یسار و یمین
اگر به بحر فتد عکس خنجر قهرت
چو آب تیغ عذوبت رود زماء معین
به پیش گرمی قهرت چنان فسرد آتش
که در مزاجش کافور می کند تسخین
ز شوق سجده شب و روز پرتو مه و مهر
به درگه تو بمالند رو به روی زمین
خوش آنزمان که سناباد مقصدم باشد
کنم بسان مه و مهر قطع ره به جبین
بخاک مرقد پاکت سر نیاز نهم
کلاه شادی من بگذرد ز عرش برین
ز حضرت تو شها حل مشکلی خواهم
که نیست طاقت غم خوردنم زیاده بر این
دگر به پیش که نالم تو ضامنی مپسند
دل مرا ز تقاضای قرضخواه، غمین
چنین جری که تو در عرض مطلبی جویا
دگر دعا کن و بشنو ز شش جهت آمین
ز دوستان تو روی زمین گلستان باد
چنانکه معمور از دشمن تو زیر زمین
نفس به سینهٔ خصم تو آخرین دم باد
نگه به چشم عدویت نگاه باز پسین
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۱ - قصیده در توحید
مرا چه حد ثنا لااله الا الله
کجا من و تو کجا لااله الا الله
تو آن یگانهٔ پاکی که هستی تو بود
بری ز چون و چرا لااله الا الله
تویی که ذکر ملائک زشوق بندگیت
بود صباح و مسا لااله الا الله
توئی که در صفت کبریات باشد لال
زبان شاه و گدا لااله الا الله
تو آن حکیم رؤفی که کرده حکمت تو
به درد کفر دوا لااله الا الله
ز لطف تست ره مستقیم ایمان را
دلیل و راهنما لااله الا الله
تویی که هست ز شوق تو ذکر انس و ملک
به روی ارض و سما لااله الا الله
بود به حرمت امت که کفر و ایمان را
ز هم نموده جدا لااله الا الله
شکفت از آنکه سحرگه به گوش خود بشنید
گل از زبان گیا لااله الا الله
زبان چه کم بود از لخت خون به جز تهلیل
خوش است ناطقه با لااله الا الله
رهانده است دل خلق را ز ظلمت کفر
فروغ شمع هدا لااله الا الله
به هر که گشته زامراض کام جانش تلخ
چشانده شهد شفا لااله الا الله
شفا دهندهٔ امراض مزمن کفر است
ز فیض نام خدا لااله الا الله
به کام آنکه ز ذکرش نگشت شیرین کام
بریخت زهر فنا لااله الا الله
شکفت غنچه، رسانید تا بگوش دلش
زبان موج هوا لااله الا الله
چو صبح مطلع انوار گردی ار گویی
ز روی صدق و صفا لااله الا الله
کراست گوش دلت ورنه چون نمی شنوی
ز هر زبان گیا لااله الا الله
به روی صفحهٔ گیتی به یادگار بماند
ز خواجهٔ دو سرا لااله الا الله
شد از نسیم دم تیغ حیدری روشن
چراغ بزم هدا لااله الا الله
هزار شکر که راه نجات را جویا
شده است هادی ما لااله الا الله
هزار شکر که جاریست بر زبان دلم
همیشه نام خدا لااله الا الله
هزار شکر که دایم گل سرشاخ است
زبان حمد مرا لااله الا الله
هزار شکر که ما راست بر یگانهٔ کیش
دل و زبان دو گوا لااله الا الله
مرا از هول قیامت چه غم که خواهد بود
انیس روز جزا لااله الا الله
کجا من و تو کجا لااله الا الله
تو آن یگانهٔ پاکی که هستی تو بود
بری ز چون و چرا لااله الا الله
تویی که ذکر ملائک زشوق بندگیت
بود صباح و مسا لااله الا الله
توئی که در صفت کبریات باشد لال
زبان شاه و گدا لااله الا الله
تو آن حکیم رؤفی که کرده حکمت تو
به درد کفر دوا لااله الا الله
ز لطف تست ره مستقیم ایمان را
دلیل و راهنما لااله الا الله
تویی که هست ز شوق تو ذکر انس و ملک
به روی ارض و سما لااله الا الله
بود به حرمت امت که کفر و ایمان را
ز هم نموده جدا لااله الا الله
شکفت از آنکه سحرگه به گوش خود بشنید
گل از زبان گیا لااله الا الله
زبان چه کم بود از لخت خون به جز تهلیل
خوش است ناطقه با لااله الا الله
رهانده است دل خلق را ز ظلمت کفر
فروغ شمع هدا لااله الا الله
به هر که گشته زامراض کام جانش تلخ
چشانده شهد شفا لااله الا الله
شفا دهندهٔ امراض مزمن کفر است
ز فیض نام خدا لااله الا الله
به کام آنکه ز ذکرش نگشت شیرین کام
بریخت زهر فنا لااله الا الله
شکفت غنچه، رسانید تا بگوش دلش
زبان موج هوا لااله الا الله
چو صبح مطلع انوار گردی ار گویی
ز روی صدق و صفا لااله الا الله
کراست گوش دلت ورنه چون نمی شنوی
ز هر زبان گیا لااله الا الله
به روی صفحهٔ گیتی به یادگار بماند
ز خواجهٔ دو سرا لااله الا الله
شد از نسیم دم تیغ حیدری روشن
چراغ بزم هدا لااله الا الله
هزار شکر که راه نجات را جویا
شده است هادی ما لااله الا الله
هزار شکر که جاریست بر زبان دلم
همیشه نام خدا لااله الا الله
هزار شکر که دایم گل سرشاخ است
زبان حمد مرا لااله الا الله
هزار شکر که ما راست بر یگانهٔ کیش
دل و زبان دو گوا لااله الا الله
مرا از هول قیامت چه غم که خواهد بود
انیس روز جزا لااله الا الله
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۲ - در منقبت حضرت امام حسن مجتبی (ع)
به سینه ام نفس از جوش غم نیابد راه
چو لاله در دل خون گشته ام گره شد آه
سرشک من شده از خون دل قبا گلگون
ز پهلوی دگری گشته خودنما چون ماه
ز جوش اشک جگرگون به یاد لعل لبی
مرا چو رشتهٔ یاقوت گشت تار نگاه
کنی چو عزم تماشای باغ غنچه ز شوق
بر آسمان فکند همچو آفتاب کلاه
در انتظار تو مانند نقش پا چشمم
فکنده است بساط نگاه بر سر راه
ز حادثات گریزم به زور بازوی خویش
سرم برد به ته بال خود چو مرغ پناه
غمت که چشم هوس محرم وصالش نیست
نشسته در دل تنگم چو یوسفی در چاه
حدیث لعل ترا گوش گل ز غنچه شنید
فتاد آخر سرم به کوی و در افواه
به زیر خاک چون من با محبت تو روم
دمد ز تربت من تا به حشر مهر گیاه
ز بس لبالب خون جگر ز درد توام
ز دیده ام رود اندیشه سوی دل به شناه
گره ز کار چو تقدیر بست نگشاید
که هست ناخن تدبیر ما بسی کوتاه
قسم چرا بسر غم خورم چو شمع بس است
بسوز سینهٔ من آه شعله ناک گواه
بر که شکوه برم از دورنگی گردون
زکجرویش مرا هر شب است روز سیاه
همیشه هست چو برعکس مدعا کارت
خدا کند که تو برگردی ای فلک ناگاه
سرم ز نشئهٔ غفلت تهی است چندی شد
که گشته ام ز بدی های خویشتن آگاه
مجال دم زدنم در مقام عذر نماند
شدم ز بسکه چو لای شراب غرق گناه
چه گویم از عمل خویش خاک بر سر من
ز کرده های ابلیس را بود اکراه
زهر چه سرزده توفیق توبه می خواهم
به دین امید برم التجا به درگه شاه
شه سر بر امامت که درگه حرمش
هلال زار بود از وفور نقش جباه
بهار گلشن دین حضرت امام حسن
فروغ مردمک دیدهٔ ولی الله
اگر به قبهٔ قصر جلال او نگرد
ز آفتاب فتد از سر سپهر کلاه
ز رزمگاه تو تا آسمان به روی هوا
فتاد طرح زمین دگر ز گرد سپاه
چو شد ز گرد سپاهت فضای عالم تنگ
به داد پشت به دیوار چرخ خون مرده سیاه
مرا ز مهر تو لبریز شد دل روشن
چنانکه پر شود از آفتاب ساغر ماه
فلک سریرشها! قدسیان عرش برین
بر آستان تو از بسکه سوده اند جباه
کند ز جبههٔ شان آفتاب کسب فروغ
چنانکه منتفع از آفتاب گرد ماه
کجا مدیح تو یارای چون منی باشد
کنم به ذکر دعا بعد از این سخن کوتاه
ز فیض مهر ولای تو روز بازپسین
سفید باد مرا همچو ماه روی سیاه
چو لاله در دل خون گشته ام گره شد آه
سرشک من شده از خون دل قبا گلگون
ز پهلوی دگری گشته خودنما چون ماه
ز جوش اشک جگرگون به یاد لعل لبی
مرا چو رشتهٔ یاقوت گشت تار نگاه
کنی چو عزم تماشای باغ غنچه ز شوق
بر آسمان فکند همچو آفتاب کلاه
در انتظار تو مانند نقش پا چشمم
فکنده است بساط نگاه بر سر راه
ز حادثات گریزم به زور بازوی خویش
سرم برد به ته بال خود چو مرغ پناه
غمت که چشم هوس محرم وصالش نیست
نشسته در دل تنگم چو یوسفی در چاه
حدیث لعل ترا گوش گل ز غنچه شنید
فتاد آخر سرم به کوی و در افواه
به زیر خاک چون من با محبت تو روم
دمد ز تربت من تا به حشر مهر گیاه
ز بس لبالب خون جگر ز درد توام
ز دیده ام رود اندیشه سوی دل به شناه
گره ز کار چو تقدیر بست نگشاید
که هست ناخن تدبیر ما بسی کوتاه
قسم چرا بسر غم خورم چو شمع بس است
بسوز سینهٔ من آه شعله ناک گواه
بر که شکوه برم از دورنگی گردون
زکجرویش مرا هر شب است روز سیاه
همیشه هست چو برعکس مدعا کارت
خدا کند که تو برگردی ای فلک ناگاه
سرم ز نشئهٔ غفلت تهی است چندی شد
که گشته ام ز بدی های خویشتن آگاه
مجال دم زدنم در مقام عذر نماند
شدم ز بسکه چو لای شراب غرق گناه
چه گویم از عمل خویش خاک بر سر من
ز کرده های ابلیس را بود اکراه
زهر چه سرزده توفیق توبه می خواهم
به دین امید برم التجا به درگه شاه
شه سر بر امامت که درگه حرمش
هلال زار بود از وفور نقش جباه
بهار گلشن دین حضرت امام حسن
فروغ مردمک دیدهٔ ولی الله
اگر به قبهٔ قصر جلال او نگرد
ز آفتاب فتد از سر سپهر کلاه
ز رزمگاه تو تا آسمان به روی هوا
فتاد طرح زمین دگر ز گرد سپاه
چو شد ز گرد سپاهت فضای عالم تنگ
به داد پشت به دیوار چرخ خون مرده سیاه
مرا ز مهر تو لبریز شد دل روشن
چنانکه پر شود از آفتاب ساغر ماه
فلک سریرشها! قدسیان عرش برین
بر آستان تو از بسکه سوده اند جباه
کند ز جبههٔ شان آفتاب کسب فروغ
چنانکه منتفع از آفتاب گرد ماه
کجا مدیح تو یارای چون منی باشد
کنم به ذکر دعا بعد از این سخن کوتاه
ز فیض مهر ولای تو روز بازپسین
سفید باد مرا همچو ماه روی سیاه
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۳ - در منقبت حضرت صادق (ع)
هر کس که چو شبنم شده حیران جمیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
در رفتنش از خویش چه حاجت به دلیلی
تا هست بود بهره ور از آب رخ خویش
هر کس چو گهر کرد قناعت به قلیلی
در دوستی از درد توان فیض دوا برد
گلزار شود آتش اگر هست خلیلی
بر روی تو آیینه ناستاد ز خجلت
امروز ترا نام خدا نیست عدیلی
عریانی خورشید نقاب رخ او بس
کی هودج تو آمده محتاج سدیلی
در دلبری از چشم مجو مصلحت کار
عاقل نکند پیروی رای علیلی
شب نیست که از اول شب تا سحرم دل
چون مار نپیچد به خود از زلف فتیلی
چون صید که دامش شکند بال و پر سعی
افتاده دل خون شده در بند جثیلی
از عربده بازآی که عمریست بود باز
آغوش من از شوق تو چون چشم قتیلی
حیران تو در حسن صور بهره نگیرد
آئینه چه لذت برد از عکس شکیلی
باید به درازی شبی از روز جزا بیش
تا قصه سرایم ز سر زلف طویلی
چون جوی که از هر طرفش روی به دریاست
بیگانهٔ کویت نبود هیچ سبیلی
بی ساختگی رفتگی ساختهٔ غیر
بر طبع گران است چو احسان بخیلی
آبی نزند بر دلم آب در و یاقوت
کز وی نتواند شود اطفای غلیلی
زان باده که ساقی بدلم ریخته خم خم
جمشید نکرده است بسالت به بسیلی
صد شکر که درویشیم از فیض توکل
هرگز نخورد دست در از هیچ حصیلی
نادانیت انداخت چنین در غم دنیا
خون است غذای تو زخامی چو حمیلی
کارش به گره بسته و نابسته بیفتد
هرکس که به جز حق شده جویای وکیلی
شوهرکش غدار بود چرخ که هرگز
از چنبر این زال نجسته است حلیلی
آنجا که شود سایه فکن شهپر اقبال
درهم شکند صولت شیران به ضئیلی
از ضعف چه اندیشه چو اقبال بود یار
دیدی که چه کردند ابابیل به پیلی
ای دل پس ازین مدح سرا شو که نباشد
جز منقبت آل نبی شعر اصیلی
نطقم گل مداحی صادق زده در بر سر
رو کرده ذلیلی سوی درگاه جلیلی
گو سلطنت دنیی فانی بود از غیر
کز بندگی اوست مرا مجد اثیلی
آن شاه جلیلی تو که با قدرت قدرت
در دیدهٔ انصاف امیلست بئیلی
در عالم علمت خرد آشفته دماغی
در مدرس فضل تو فلاطونست بلیلی
صد عرش برین مصطبهٔ قدر ترا فرش
در پیش کلام تو گلیم است کلیلی
یاد تو بود قوت بازوی دلیران
کز فیض ولای تو نذیلست عسیلی
ای سرور دین نسبت پیکار تو با غیر
چون نسبت شیر است به روباه محیلی
خواهم که نگیری نظر لطف ز جویا
بر درگهت آمد به صد امید دخیلی
شرمندهٔ اعمال و خجالت کش افعال
بنهاد به راهت قدم عجز ذلیلی
محشر چو شود مجمر تفسنده ز خورشید
از مرحمت افکن بسرش ظل ظلیلی
ای سید اخیار به مدحی که سرودم
دارم ز جناب تو امید اجر جزیلی
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۵ - تجدید مطلع
ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختی
در فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرم
آبروی قلزم و خون دل کان ریختی
زور بازوی ترا نازم که با گرز گران
از سر نخوت گزین مغز پریشان ریختی
خون مرگ از عضو عضو دشمنت گل گل شکفت
بر تنش تا غنچهٔ سیراب پیکان ریختی
گرم شوخی ساختی گلگون رنگین جلوه را
گل به دامان هوا از گرد جولان ریختی
بر فقیران دست جودت چون جواهر ریز شد
هر طرف از بسکه مروارید غلطان ریختی
ماند مانند صدف خالی کف دریا ز در
آبروی مایه داریهای عمان ریختی
هر که بی برگ محبت در ره دین تو بود
چون گلشن چاک جگر در جیب و دامان ریختی
ز آب تیغ دلشکاف آن را که بدخواه تو بود
بادهٔ زهر فنا در ساغر جان ریختی
دیده ام از قدرت معجز طرازت کز بدن
درد را چون گرد از پیراهن آسان ریختی
از تو خواهم صحت جسم برادر یا امام
عالمی را چون به جام درد درمان ریختی
در فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرم
آبروی قلزم و خون دل کان ریختی
زور بازوی ترا نازم که با گرز گران
از سر نخوت گزین مغز پریشان ریختی
خون مرگ از عضو عضو دشمنت گل گل شکفت
بر تنش تا غنچهٔ سیراب پیکان ریختی
گرم شوخی ساختی گلگون رنگین جلوه را
گل به دامان هوا از گرد جولان ریختی
بر فقیران دست جودت چون جواهر ریز شد
هر طرف از بسکه مروارید غلطان ریختی
ماند مانند صدف خالی کف دریا ز در
آبروی مایه داریهای عمان ریختی
هر که بی برگ محبت در ره دین تو بود
چون گلشن چاک جگر در جیب و دامان ریختی
ز آب تیغ دلشکاف آن را که بدخواه تو بود
بادهٔ زهر فنا در ساغر جان ریختی
دیده ام از قدرت معجز طرازت کز بدن
درد را چون گرد از پیراهن آسان ریختی
از تو خواهم صحت جسم برادر یا امام
عالمی را چون به جام درد درمان ریختی
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۸
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - در توصیف کربلا
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - تاریخ فوت عبداللطیف خان رحمة الله - ۱۱۱۷ه
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۱
بنام فروزندهٔ ماه و مهر
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
جویای تبریزی : مثنویات
شمارهٔ ۲
محمد خدیو ملایک سپاه
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر