تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۱ - گاهی به کمال برتر از خورشیدم
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۲ - ای دل غم جان محنت اندیش ببین
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۳ - که گفت ترا که راه اندوهش گیر
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۴ - دردا که دلم به هیچ درمان نرسید
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۵ - جانان آمد قصد دل و جانم کرد
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۶ - هر لحظه می یی به جان سرمست دهد
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۷ - ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۸ - هر چند که این حدیث جستی تو بسی
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۲۹ - جانی که به راه رهنمون دارد رای
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۰ - چون هر نفسی ز درد مهجورتری
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۱ - دل در ره او تصرّف خویش ندید
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۲ - در بادیهای که عقل را راهی نیست
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۳ - ای دل! دانی که او سزاوار تو نیست
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۴ - گر در همه عمر در سفر خواهی بود
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۵ - ای دل بندی بس استوارت افتاد
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۶ - هر روز به عالمی دگرگون برسی
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۷ - هر چند که اهل راز میباید گشت
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۸ - گاه از مویی مشوشت باید شد
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۳۹ - جانا زغمت بسوختی جان، ما را
عطار نیشابوری : باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
شماره ۴۰ - گر جان گویم برآمد و حیران شد