تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۶ - الاحدیه
احدیت بود وصفی که ساقط
در او باشد صفتها با روابط
بود وصفی که او خود عین ذاتست
برون از جمع اسماء و صفات است
نه اسم و رسم را آنجا مقام است
نسبها و تعینها تمام است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۷ - احدیه الجمع
احدیت که جمع اندر بیانست
بلا اسقاط ولا اثبات آنست
بلا اثبات ز آن باشد محقق
که از هر نسبتی فرد است و مطلق
بلا اسقاط زان ره که در وی
نسبها مندرج باشد پیاپی
بود خود جمع در این پاک حضرت
احدیت دگر هو واحدیت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۸ - احصاء الاسماء
اگر صاحبدلی بشنو کماهی
ز من احصا اسماء الهی
تحقق بروی اندر واحدیتی
فنای عبد از رسم دوئیت
فنا از شأن خلقی جمله گشتن
ز رسم و وصف خلقیت گذشتن
شدن پس بر احد باقی هم احصا
تخلق جستن آن باشد به اسما
دگر احصاتیقن برمعا نیست
بر آنها هم عمل کردن عیانیست
پس احصاراسه معنی شد، فنا یک
تخلق پس تیقن باز بیشک
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۹ - الاحوال
بود احوال افاضات مواهب
سوی عید از جناب رب واجب
شود وارد به عبد از حسن اعمال
که قلب و نفس از و گردد نکو حال
ز حق نازل به محض امتنان است
دل از وی در تحول هر زمانست
برد دل را زپستی سوی بالا
هماره تا جناب حق یکتا
بماند از ترقی گر زمانی
رسیده بروی از فعلی زیانی
هر آن دل در عمل بی عیب و نقص است
ز تحویل نکو دایم به رقص است
اگر آگه شوی ز احوال کان چیست
یقین دانی که غیر از موهبت نیست
چو یابی در طریقت اجر اعمال
شوی خود مستعد بر حسن احوال
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۰ - الاحسان
گر از روی خرد باشی مصدق
شنو تحقیق احسان از محقق
عبودیت بود تفسیر احسان
اگر یابد تحقیق بهر انسان
کنی آن سان مراعات ادب را
که می‌بینی تو گوئی وجه رب را
عبودیت اگر گردد محقق
شود مشهود سالک حضرت حق
تو آثار عبودیت درین بین
جمال رب خود از چشم یقین بین
نبی فرمود اعمال نکو را
چنان میکن که بینی گوئی او را
مر او را از یقین دیدن چنین است
نه از روی حقیقت وین یقین است
بود پیدا به عبد آیات ذاتش
خود از پشت حجابات صفاتش
بدون این حجب منع است رؤیت
جز آن را کوست فنانی در طریقت
حقیقت گر شهودش شد نسق را
نه عبد است او، دگر حق دیده حق را
نه احسانست این، بل کشف ذاتست
خود احسان رؤیت او بالصفاتست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۱ - الاراده
اراده مر محبت را مبادیست
محب را جانب محبوب هادیست
بود در اقتضا حال ارادت
دواعی حقیقت را اجابت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲ - ارائک التوحید
شنو زارائک التوحید باری
که آن اسمای ذاتیه است آری
چو کون او مظاهر بهر ذاتست
در اول کان تو گو جمع صفاتست
خود آن را گفته صوفی واحدیت
بر اوصاف است او را جامعیت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳ - الاسم
ز اسم ار اصطلاح ما بدانی
عجب باشد اگر در لفظ مانی
مراد از اسم نزد ما مسمی است
که او را اعتبار لفظ و معنی است
به وجهی اسم گویم عین ذات است
که در وی اعتبارات صفاتست
مسمی را در اسماء مستتردان
اثرها از مسمی مستمردان
بود آب آنکه اندر جوی جاریست
مراد از آب این با عوالف نیست
مسمی غیر از الفاظ مجازیست
که در وی اصطلاح ترک و تازیست
عرب گر ما خواند یا عجم آب
تو از وی آنکه مقصود است دریاب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۴ - الاسماء الذاتیه
کنون گفتارم از اسماء ذاتیست
که مبنی بروجود غیر او نیست
بود مخصوص ذات حی دیموم
به مثل عالم و قدوس و قیوم
خود این اسماء به حکم اولیت
مفاتیحند بر غیب هویت
بود گر عمر اندر معنی رب
دهم در شرح اسماء داد مطلب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۵ - الاسم الاعظم
دگر بشنو بیان اسم اعظم
که آن الله می‌باشد مسلم
از آن حیثی که الله اسم ذاتست
در او مجموع اسماء صفات است
پس الله جامع مجموع اسماست
خود اسماء را به جمعیت هویداست
صفی راهست تحقیقی در این باب
نکو بشنو به گوش هوش و دریاب
به نزد آن کش از توحید نوریست
خود اسماء را به هر عالم ظهوریست
در این عالم که اقلیم شهود است
زهر شیئی مرا اسماء را نمود است
بود هر شی،یعنی ظل اسمی
و زان گنج خفا معظم طلسمی
از این برتر مگر کون مثالیست
در آنجا اسم اجسام خیالی است
بدینسان تا مقام جمع اسما
که هر کونی بود از دیگر اصفا
به هر عالم که سالک وارد آید
در آنجا اسم اعظم‌تر نماید
مراد از اسم اعظم پیش آگاه
بود بیشک شهود ذات الله
رسی چون بر مقام واحدیت
بیابی اسم اعظم را حقیقیت
باین تحقیق هر اسمیست اعظم
نه تنها اسم الله مکرم
باین معنی بود هم ذکر اکبر
به نزد مرد بی‌فحشا و منکر
بود فحشا و منکر هستی تو
کز او باشد غرور و مستی تو
اگر این راز را خواهی تو تفضیل
یکی کن زیده‌الاسرار تحصیل
نکاتی هست اندر اسم اعظم
به دفترها بیان کردیم فافهم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶ - الاصطلام
یکی از اصطلاحات اصطلام است
که آن را گر وله گوئی به نام است
وله بر هیمنه معنا قریب است
کزان پس هیمنه بر دل نصیب است
هیمان گر بدل گردید غالب
شود درویش از کونین غایب
نماید هر دو عالم را فراموش
شود از قیل و قال خلق خاموش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷ - الاعراف
یکی از معنی اعراف بشنو
مقام و رتبه ی اشراف بشنو
خود آن را مطلع ار خوانی تمام است
شهود حق مطلق را مقام است
شهود وجه حق در کل اشیاء
که چون گشته به هر وصفی هویدا
رجال یعرفون را در نبی خوان
که این تحقیق گردد بر تو آسان
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۸ - الاعیان الثابته
شنو ز اعیان ثابت اصطلاحی
ز صوفی گر که خود ز اهل صلاحی
خود اعیان عالم علم الهی است
که عین ممکنات آنجا کماهی است
بود مظبوط در بحر الحقایق
به هر جا شرح اعیان با دقایق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۹ - الافق المبین والافق الاعلی
افق باشد مبین اندر بدایت
مقام قلب را اما نهایت
یکی زاعلی افق بشنو تو مشروح
بود آن منتهای رتبه ی روح
الوهیت در اینجا جلوه گر شد
مقام واحدیت پرده در شد
رسد چون سیر قلبت بر نهایت
افق بینی مبین آنجا به آیت
رسد ور بر نهایت سیر روحت
افق اعلا شود اندر فتوحت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۰ - الافراد و الامینان
اگر افراد را جوئی رجالند
که دور از قطب و جویای وصالند
امینانند ارباب ملامت
که ظاهر نیست از ایشان علامت
اثر اندر ظواهر می‌نماید
زباطن لیک در ظاهر نیایند
مریدان را کنند از فیض حضرت
همی تقلیب بر ملک فتوت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۱ - الامامان
امامان قطب را همچون دو دستند
که در جنبین او پیوسته هستند
یکی کان بریمین است او به ملکوت
بود ناظر دگر پر ملک ناسوت
خود این کوناظر ملک است اعلاست
از آن دیگر که بر ملکوت بیناست
خلیفه قطب این باشد به تعیین
به نزد اهل ذوق از روی تمکین
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۲ - ام الکتاب
گرت اندیشه‌ام الکتاب است
نخستین عقل اندر هر خطاب است
در او ثبت است احوال خلایق
ز اول تا به آخر با دقایق
ز ایجاد و قبول و فعل و آثار
ز اصل و فرع و خیر و شر و مقدار
بمانند رقوم اندر صحایف
در او ثبت‌اند اشیاء بر مرادف
مسمی بر کتاب اندر کلامست
چو نزدیک آن به فهم خاص و عامست
در آن حضرت نمود و بود اشیاء
ز جز و کل به ترتیب است پیدا
به نور آفتاب عقل اول
حقایق جمله معلوم و مسجل
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۳ - الآن الدائم
ز آن دایم اگر با افتتاحی
ز من کن گوش نیکو اصطلاحی
بود آن امتداد پادشاهی
ظهور حضرت باری کماهی
در آن مدت ازل عین ابددان
بر این معنی کلام ما سند دان
ازل را با ابد با وقت حاضر
یکی دان هم به باطن هم به ظاهر
زمان سر مد بود در اصل و باطن
هم آنات زمانی را مواطن
بود ثابت به حال خویش و قایم
از آن دانیم آن را آن دایم
تغیرها در او همچون نقوش است
به ظاهر ناطق و باطن خموش است
در آنجا صبح و شام و روز و شب‌نیست
به جز یک آن واحد نزد رب نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۴ - الانانیت
انانیت بود آن شی‌ء که هر شیی
اضافت می‌تواند یافت بروی
چنانکه می‌دهی برخویش نسبت
هر آن چیزی که آید پیش فکرت
تن و جان ملک و مال و خانه و زن
به خود نسبت دهی کاین باشد از من
ندانی هیچ کاین من کیست در تو
چه باشد وصف و نامش چیست در تو
لطیفه ذوالمن است آن تا که دانی
کسی جز تست اندر تو نهانی
گذاری گر انانیت به او باز
بدون ما و من باشی سر افراز
خود این گنجیست مالامال گوهر
نگردد جز فقیر از وی توانگر
انانیت نهادن کار خواهد
بر آید ز آنکه او را یار خواهد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲۵ - الانیت
زانیت بگویم و ز جهاتش
بود نسبت بواجب عین ذاتش
که صرف ذات‌اللهیت است او
وجود محض بی‌ماهیت است او
ولی در ذات ممکن بر خلافست
خود انیت بذات او مضافست
در انیت تحقق گو به نیت
وجود عینی است از حیث رتبت